داستان کوتاه آخرين لحظه

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
داستان آخرین لحظه
درژانر: درام
انجمن ستارگان رمان
خلاصه داستان
سعید ماشین خود را به همکارش امانت می دهد اما دادن ماشین باعث به زندان افتادن و تا پای چوبه دار رفتن او می شود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-افسانه،افسانه خانم حاضرشدی ؟! بدو آژانس منتظره؟!
-وای سعید چقدرهولی خب یه دقیقه بیشتر منتظر بمونه چیزی نمیشه.
سعید در اتاق را باز کرد،افسانه درحالی که داشت روسریش را مرتب می کرد به سمت سعید برگشت.
-خانم شما که حاضرشدی چرا معطلش می کنی!
به سمت افسانه گام برداشت دستان او را در دستان مردانه اش گرفت و با لبخندی برلب گفت.
-بدو بریم که این راننده اصلا اعصاب نداره.
از پراید سفید به سختی پیاده شد با دور شدن ماشین آژانس رو به سعید کرد و درحالی که نفس نفس می زد گفت.
- سعید جان این چرا این طوری رانندگی می کرد؟!تمام بدنم کوفته ست عزیزم دفعۀ بعد از یک آژانس دیگه خواهشاً ماشین بگیر.
سعید دست افسانه رابه گرمی فشرد و با نگرانی پرسید.
-الان حالت چطوره؟!
-خوبم چیزی نیست.
-شرمنده عزیزم اگر شب پیش ماشین رو به آقا....
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
افسانه دستش را روی دهـ*ان سعید گذاشت و با لبخند گفت.
-سعید جان دُرُُست نبود دست رد به سینۀ دوست و همکار چندین سالت بزنی اونم زمانی که حال مادرشون بد بود.
-خانمم همین رفتار و محبتاته که شرمندم می کنه....
افسانه دست به زیربازوی سعید گرفت چشمکی زد و با لبخند.
-این قدر ازم تعریف نکن من بی جنبه ام ها....
سعید دست او را به گرمی فشرد وبا مهربانی گفت.
-دخترخوب بیا بریم که الاناست نوبتت بشه.
پله های مطب را دوشادوش هم بالا رفتند ؛آن روز برخلاف روزهای دیگه مطب خلوت تر بود غیر از آنها چهار خانم به همراه همراهانشان نفرات جلویی آنها بودند.
مانند تمام دفعات قبل مقابل میز منشی نشستند و افسانه آزمایشاتی راکه انجام داده بود روی پاهایش گذاشته و از استرس پاهایش رامدام تکان تکان می داد و دستانش رابه هم می فشرد.
دست افسانه را به آرامی دردست مردانه اش گرفت.
-حالت خوب نیست عزیزم می خوای برات چیزی بگیرم؟!
-نه سعید جان خوبم فقط نگران جواب آزمایش هستم.
-نگران نباش خانمم این پسروروجک ماخیلی قوی تر از این حرف هاست.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-خانم افسانه موحد
-پاشو خانمم توکلت به خدا باشه محکم باش ان شاءالله که چیزی نیست برو عزیزم من همیشه کنارتم.
-سعید جان دعا کن این دفعه جواب آزمایشاتم چیز دیگه ای رو نشون بده.
-برو عزیزم همه چیز رو بسپار به اون بالایی.
از اتاق خانم دکتر که خارج شد روی پایش بند نبودویکریز اشک می ریخت ،سعید نگران به طرفش گام برداشت دستانش را در دست گرفت و بانگرانی به چشمان اشک آلود او چشم دوخت و آهسته.
-افسانه افسانه جان خانمم حالت خوبه؟! چیزی شده؟! چراچیزی نمی گی! عزیزم دارم از نگرانی دیوانه می شوم.
افسانه خود را در آغـ*وش مردانه همسرش رهاکرد گریه هایش تبدیل به هق هق شدند و از میان هق هق هایش زمزمه کرد.
-سعیدجان بابا سعید حق باتو بود پسرمون همه چیزش نرماله نرماله هیچ مشکلی نداره نمی دونی چه قدر خوشحالم.
***
باصدای سربازی که زندانی ها را برای هواخوری صدا می زد به خود آمد،عکس افسانه را درجیب لباسش پنهان کرد آهی کشیدوهمراه زندانی های دیگر برای هواخوری به حیاط زندان رفت.
گوشه ای روی نیمکتی که درهمان نزدیکی هاتعبیه شده بود نشست دو ماه بود گرفتار شده بود نگاهش به بازی مردانی که با سروصدا توپ را به هم پاس می دادند ولی ذهن و روحش همش در گذشته سیر می کرد.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-افسانه جان با من کاری نداری؟!
افسانه آخرین بستۀ بسته بندی شدۀ مرغ را درون فریزر گذاشت به سمت سعید گام برداشت ماه هفتم بارداریش بود وسخت می توانست راه برود.
سعیدکه داشت از جا رختی کتش را برمی داشت به سمت افسانه برگشت.
-مگه نگفتم خودم برمی گردم انجام می دهم تو با این وضعت مگه دکتر نگفت نباید خیلی...
-نگران نباش کارسنگین که انجام ندادم دیگه گذاشتن گوشت های بسته بندی شده...
-خب حالا بگو چیزی لازم نداری ؟!
-نه عزیزم فقط زود بیا که بریم چند تاسیسمونی فروشی سربزنیم ناسلامتی مادو ماه دیگه قراره بچه داربشیم هنوز...
سعید دست به روی چشمانش گذاشت و باخنده.
-به روی چشم با اجازه پس من برم تو هم برو بگیر کمی استراحت کن.
-یه چیز دیگه یه شیشه رب انار هم بگیر می خوام شب فسنجون بار بزارم.
-چشم خوبه که تو از اون خانمایی نشدی که با بوی غذا حال...
-برو دیگه .
از خانه بیرون زد تا بانک موردنظرش نیم ساعت پیاده راه نبود تصمیم داشت پیاده برود تا در بین راه هم سری به همکارش بزند تا هم حال مادرش را جویا شود و هم بداند کی ماشین را پس می آورد؟!
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
قبل ازرسیدن به کوچه ای که منزل همکارش آقای شجاعی برسد تماسی با اوگرفت.
-الو سلام بابا مرد حسابی کجایی چند روزه ازت خبری نیست؟! حال مادر چطوره؟! شجاعی جان اگر لطف کنی ساعت ده بیای دم بانک دو خیابان بالاتر منتظرت هستم دشمنت شرمنده.
یک ساعت طول کشید تا نوبت او رسید و حالا باید برای گرفتن کارت عابرش یک هفته صبرمی کرد ولی برای این که قرار بود با افسانه به سیسمونی فروشی بروند مقداری پول از حسابش برداشت کرد.
ساعت نزدیک ده بود با شجاعی تماس گرفت.
اما بعد از سومین تماس که جوابی از سوی او دریالفت نکرد از بانک خارج شد وهمین که ازدر بانک خارج شد موتورسواری با دو سرنشین کیفش را ربودند ، لحظۀ اول کمی مبهوت سرجایش خشکش زد ولی با صدای مردی که پشت سر او از بانک خارج شد به خودش آمد.
-بگیریدش دزد دزد.
-بگیریدشون دزد دزد
می دوید و از مردمی که آن ساعت از آن جا می گذشتند برای گرفتن آن دزدان موتور سوار کمک می خواست عده ای با او همراه می شدند ولی نیمه راه دست از دویدن برمی داشتند برخی هم بدون توجه رد می شدند.
دویدنش عالی بود موتور سوار هم که ظاهراً موتورش عیب داشت بین راه متوقف شد، راننده و سرنشین عقب موتور سوار از موتور پیاده شده و قصد فرار داشتند که سعید سد راهشان شد.
-دزدای بی شرف اون کیف رو پس بدید.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
سرنشین عقب موتور کیف را این دست اون دست کرد و آن را به طرف راننده انداخت و بلافاصله چاقویی از جیبش بیرون کشید و باترسی که در صدایش موج می زد.
-بکش عقب وگرنه یه کاری دستت می دم.
سعید کمی عقب رفت.
-فکر کردی یه چاقو کشیدی ازت می ترسم!
جوان به سمتش حمله کرد و سعید که دوره های دفاع شخصی را گذرانده و حتی خودش داشت فنونش راآموزش می داد چاقو را از دست او به وسط خیابان انداخت.
موتور سوار که اوضاع را خطری حس می کرد با اشاره های مرد جوانی که همراهیش می کرد قصد فرار کرد ولی همین که خواست از خیابان بگذرد.. سعید متوجه نشد کی و چطور ماشینی باسرعت به راننده موتور زد و فرار کرد و چطور سرنشین عقب موتور غیبش زد؟!
سعید کنار راننده جوان به روی زانوانش افتاد مبهوت آن صحنه بود و نمی دانست چه کاری درست است؟!
به ذهنش آمد فرار کند اما وقتی جان دادن های مرد جوان را دید نظرش عوض شد و او رابه بیمارستان رساند.
***
-سعید وکیلی به اتاق ملاقات ،سعید وکیلی به اتاق ملاقات ....
-جوان مگه نشنیدی؟ ! دارن تو رو صدامی کنند.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
از جایش بلند شد از میان مردانی که هنوز داشتند بازی می کردند گذشت و با قدم های تند به سمت اتاق ملاقات رفت.
خانواده اش که شهرستان بودند و او از افسانه خواسته بود چیزی به آنها نگوید و او خوب می دانست افسانه حتی اگر او چیزی نمی گفت هم همان کاری رامی کرد که او خواسته بود.
با چند نفس وارد اتاق ملاقات شد، افسانه چادری را به سختی روی سرش نگه داشته بود وسر پا منتظر اوبود.
به او نزدیک شد دستش راگرفت و نشاند روی صندلی مقابلش و با گلایه.
-افسانه جان خانمم تو ماه آخر بارداریته چرا یه لنگه پا این طوری اون جا وایستاده بودی؟!
-سلام خب منتظر تو بودم...
-نشسته هم می توانستی منتظرم باشی.
-سعید دیگه دارم کلافه می شم...
-چراچیزی شده؟!
-الان دو ماهه تو این جا گرفتار شدی من هر روزش رو یک جور بهانه آوردم برای خانواده ت اما مادرت دیگه کفرم رو درآورده تا قبل از این دو ماه ماه به ماه تلفن می کردند اما...
-عزیزم این قدر خودت رو اذییت نکن تلفن خونه رو قطع کن.
-تلفن خونه رو قطع کنم گوشی مو چیکار کنم؟!
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-خب شماره جدیدت رو بنداز.
-بابایی نمی خوای حالی هم از ما بپرسی؟!
به سمت افسانه خم شد باخندۀ ریزی دست افسانه رادردست گرفت.
--چرا اگر این مامان جونت اجازه بدهند...
افسانه دستش را ازدست سعید بیرون کشید آرام به پشت دستش زد و اخم مصنوعی کرد.
-من با شما پدر و پسر چیکار دارم؟! درضمن هم پسرمون حالش خوبه هم حال مادرش.
-خب خداروشکر.
سعیدحالت جدی به خود گرفت ،افسانه چادرسیاه را برسرش مرتب کرد سعید آرام دست او را دردست گرفت.
-افسانه جان وضعیت آقای شجاعی به کجا کشید؟! هنوز بستریه؟!
-خدا رو شکر از کما خارج شدند ولی باید مدتی تو بیمارستان بستری باشند.
-خب وضعیت مغزیش چطوره؟! منظورم اینه...
-متاسفانه دچار فراموشی موقت شدند،امانگران نباش دکترها گفتند مشکلش جدی نیست وخیلی زود حافظه ش رو به دست میاره.
-وقت ملاقات تمومه.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
افسانه از صندلی جداشد وقبل از رفتنش رو به سعید کرد.
-بابا سعید من هفته بعد به دنیا می آیم می دانم که وقتی صدای گریه های من در دنیا بپیچد تو پیشم هستی.
سعید که باحرف افسانه انگار جان تازه ای گرفته بود دست او رابه گرمی فشرد و تاجلوی درهمراهیش کرد و به سولش برگشت .
روی تختش نشست و به یاد آن روزی افتاد که بعد از پانزده روز زندانی بودنش یک روز بعد از ملاقات با افسانه و قبل ازآن که به سلولش و تختی که در آن پانزده روز با آن عجین شده بودبرگردد ناگاه چهرۀ مردجوانی را که سرنشین عقب موتور بود به خاطر آورد.
***
بلافاصله از نگهبانی خواست ترتیب ملاقاتش را با مسئوولی که در جریان پرونده اش هست بدهد.
-خواهش می کنم من باید موضوع مهمی رو با ایشون درمیون بگذارم.
-درخواستت رو بنویس تا ببینم چی پیش میاد.
-بابا من میگم موضوع مربوط به پرونده ام میشه شما میگی...
همان لحظه مردی که سعید می خواست او را ببیند رو به آن نگهبان کرد.
-اجازه بدهید بیاید.
-سلام جناب سرگرد من سعید وکیلی هستم در را*ب*طه به پرونده ام می خواستم اطلاعاتی را دراختیارتون بزارم.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-بیابریم داخل اتاقم.
نشست مقابل سرگرد باچند نفس عمیق شروع به صحبت کرد.
-ببینید من درواقع می خواستم بگم چهرۀ سرنشین عقب اون موتور سوار را به یادآوردم .
-چه قدر عالی پس زود بامن بیایید تا شمارو پیش چهره نگارببرم.
بعد از چهره نگاری مشخص شد مرد جوان سابقه کیفری سنگینی هم ندارد جزء چند فرقه سرقت.
سعید با همراهی سربازی به سلولش برگشت وقبل از رفتنش از جناب سرگرد رو به او کرد و بالحن محکمی.
-مرد جوان نگران نباش از قدیم گفتند پای بی گناه تاپای چوبۀ دار می رودولی بالای چوبۀ دار نمی روداگر بی گناه باشی خدا...
***
باصدای شهرام هم سلولیش از خاطرۀ آن روز فاصله گرفت.
-سعید باباآقا سعید کجایی؟1
-هیچی همین جاچطور؟!
-قشنگه معلومه! سعید خان اون شاهدت هنوز پیداش نشده؟!
-نه هنوز که خبری نشده !
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-پیداش می کنند نگران نباش باز تو یکی رو داری که شاهدت باشه من بیچاره چی بگم که هیچ شاهدی ندارم از طرفی هم دست به مقتول زدم و......
-نگران نباش خدا جای حق نشسته اگر بی گناه باشی حتما بهت کمک می کنه.
شهرام لبخندی زد و دست به شانۀ او زد.
-دیگ به دیگ میگه روت سیاه مرد حسابی تو که بلدی روزه بخونی چرا برای خودت نمی خونی؟!
هردو زدند زیر خند.
چند روزی گذشت روزها بعد از آخرین ملاقاتش با افسانه انگار با سرعت بیشتری می گذشتندشبی که تا روز دادگاه دوباره اش فقط دو روز مانده بود و هنوز نمی دانست شاهد پیدایش خواهد شد یانه؟! خوابی دید.
طناب دار دور گردنش بود که صندلی زیر پایش باضربۀ...
عرق سرد سرو صورتش را در برگرفته بود هراسان و وحشت زده با جیغ بلندی از خواب پرید.
شهرام از تختش پائین آمد لیوانی آب قند به او خوراند.
-بابا مرد حسابی تو هم با این سوسول بازیات پاک مغز ما رو خوردیا.
-میگی چیکار کنم دو روز دیگه جلسه دادگاه دارم ولی هنوز...
-تو از کجا می دونی اون پیدا میشه یا نه؟!
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-تا امروز که هیچ خبری نشده؟!
-صبر داشته باش من به اومدن اون مطمئنم چون کسی که وجدان داشته باشه...
-هه چه حرفهایی می زنی یه دزد هم...
تابه خود بیاید لبش خونی شده و صدای عصبی شهرام در گوشش طنین اندازشد.
-من خودم ده سال قبل وقبل از ازدواجم با نکیسا یکی دو بار دست به دزدی زدم به خاطر مریضی مادرم ولی توبه کردم.
سعید باشرمندگی سرش را پائین انداخت.
-شرمنده ام.
-شرمنده نباش فقط همه چیز رو به اون بالایی بسپار حالا هم پاشو بریم بچه ها منتظرن بریم یه دست والیبال بزنیم.
***
بالاخره روز دادگاه رسید و او در جایگاه متهم برای بار دوم ایستاد و باز هم همان سوالات تکراری و جواب های تکراری و تقاضای خانواده مبنی برقصاصش.
دراین بین که خانواده مقتول با التماس از قاضی می خواستند قاتل عزیزشان را به سزای عملش برساند صدای باز شدن در ورودی دادگاه به گوش یک به یک افرادی که حضور داشتند رسید.
سعید که غرق وحشت بود متوجه حضورآن شخص نشد تا این که صدایش راشنید.
-آقای قاضی این مرد بی گناهه.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
باصدای آن مرد سعید که با صداآشناییت داشت سرش را بالا گرفت و بادیدن.
-آقای قاضی من دوست مقتولم من اون روز....
و مرد جوان از اول تمام ماجرای آن روز رابرای دادگاه شرح داد و درانتها افزود.
-آقای قاضی من کیف این مرد رو براش پس آوردم حتی یه هزاری هم ازش برنداشتم.
کمی بعد هم وکیلش مدرکی را ارائه داد مبنی بر این که درست شب قبل ماشین او را پیدا کرده اند و بادوربین مخفی ای که سعید خودش در ماشینش نصب کرده بود مدرکی پیدا کردند که او پشت فرمان نبوده و آقای شجاعی هم که هم اکنون در بیمارستان بستریه است هم پشت فرمان نبوده و جوانی که ظاهراً هم در حالت طبیعی نبوده پشت فرمان بوده.
با آمدن آن شاهد و شهادتش و ارائه مدرکی که تازه پیدا شده بود بعد از تنفس کوتاه سعید را بی تقصیر شناختند و فقط برایش حکم دیه بریدند.
از وقتی تو جایگاه متهم ایستاد تاهمین الان که حکم آزادیش را بدهند نگران حال افسانه بود آن روز روزی بود که او باید زایمان می کرد.
برای همین بلافاصله بعد از آزادی ماشینی به بیمارستانی که تو این چند وقت آخر از خود افسانه شنیده بود که می رود گرفت و یک ساعت بعد پایش را داخل بیمارستان گذاشت.
با عجله از نگهبانی خواست بخش زنان و زایمان رابه او نشان دهد و بدون معطلی خود را به آن جارساند.
بادیدن مادرزنش به سوی او رفت.
 

زهرامیرزائی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
28/9/21
16
6
3
-سلام مادر ج...
-چه سلامی چه علیکی آقاسعید دو ماهه دخترم رو...
-تبریک می گویم خانم...
-خانم پرستار حال همسرم چطوره؟!
پرستار به سمت او چرخید لبخندی زد.
-سلام آقای وکیلی بهتون تبریک میگم هم مادر هم بچه هر دو سلامت هستند.
لحظاتی بعد سعید کنار تخت افسانه و پسر کوچولوشون نشسته و اشک شوق می ریخت.
-بابایی دیدی بهت گفتم! حالا من نباید اسم داشته باشم؟!
سعید به سمت افسانه خم شدسرش رابوسید و پسرش را در آغـ*وش کشید وگفت.
-می خواهم اسمش رو بزارم اُُمید تو چی می گی ؟!
افسانه چند بار اُُمید را زیر لــ*ب تکرار کرد وبا لبخند پسرشان را که صدای گریه اش اتاق را روی سرش گذاشته بود در آغـ*وش گرفت.
س*ی*نه اش را در دهـ*ان کوچک او گذاشت دست کوچکش را بامهربانی نوازش کرد.
-سعید جان خودمم به همین اسم فکر کرده بودم.
شیرخوردنش که تمام شدد سعید او را در آغـ*وش گرفت و زمزمه کرد.
-اُُمید اُُمید بابایی پسرم به دنیا وخانواده ماخوش آمدی.
تمام
نویسنده: زهرامیرزائی
در تاریخ: 6/8/ 99 نوشته شد در تاریخ 18/9/99 بازنویس و تایپ شد.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر