در حال ترجمه ببر کور|shaparak5678 کاربر انجمن ستارگان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
نام رمان: ببر کور
نویسنده: Sandra Brown
مترجم: shaparak5678
ژانر: فانتزی
خلاصه:
کلیک کنید تا پیشرفت کنید ... تاچر هاتون ، سرباز خسته از جنگ در راه بازگشت به زندگی گاوچران خود ، برای جلوگیری از مشکل از قطار باربری در حال حرکت می پرد. به به و بیش از آنچه که او برای آن چانه زده بود فرود می آید. روزی که به فولی ، تگزاس می رسد ، یک زن محلی ناپدید می شود. تاچر ، تنها غریبه شهر ، مشکوک به آدم ربایی اوست و بدتر از آن. بین او و تبرئه یک شهردار فاسد ، یک کلانتر کج ، یک خانم بدنام کاتوس بدنام ، یک حیله گر حیله گر ، و مهتاب سازان دشمنی ایستاده اند. به به و یک بیوه جوان که ویژگی های نرم آن اراده آهنین را پنهان می کند.

آنچه قرار بود شروعی تازه برای لورل پلامر باشد ، به تراژدی تبدیل می شود. لورل که بیچاره است اما مصمم به تعیین آینده خود است ، وارد صنعت پردرآمد منطقه ای می شود ، که این مورد را دوست نداشتن پسرهای خوب ، که برترین حکومت کرده اند. موفقیت او به سرعت او را به هدف رقبای سرسختی تبدیل می کند که تنها قانون آنها قصاص است. با فوران خشونت ، لورل و - اکنون معاون - تاچر خود را در دو طرف جنگ مهتابی می بینند ، جایی که خون به اندازه ویسکی آزادانه جریان دارد.
 
آخرین ویرایش:

Mahdie.N

مدیر آزمایشی تالار ترجمه + مترجم زبان فرانسه
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
مترجم
5/2/21
6
17
3
IMG_20210110_152348_635.jpg



سلام مترجم محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ ترجمه را مطالعه کنید.

قوانین ترجمه

پس از 15 پارت درخواست جلد برای اثر خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

درخواست طراحی جلد
پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی ترجمه جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.

درخواست تگ

پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

اعلام اتمام اثر

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، banafshehbfg و Hannaneh

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
نویسنده‌ی پرفروش زمان نیویورک
ساندرا براون
(یک رمان)
انتشارات بزرگ مرکزی
نیویورک بوستون
این کتاب یک اثر داستانی است. نام‌ها، شخصیت‌ها، مکان‌ها و حوادث محصول تخیل نویسنده است یا به صورت ساختگی استفاده می‌شود. هر گونه شباهت به رویداد‌ها، مناطق یا اشخاص مرده و زنده تصادفی است.
حق چاپ c ۲۰۲۱ توسط ساندرا براون مدیریت LTD
طراحی جلد توسط فیلیپ پاسکوزو
کپی رایت c ۲۰۲۱ توسط گروه کتاب Hachette.inc
گروه کتاب Hachette از حق آزادی بیان و ارزش حق نسخه برداری پشتیبانی می‌کند.
هدف از کپی حق تشویق نویسندگان و هنرمندان به تولید آثار خلاقانه‌ای است که فرهنگ ما را غنی می‌کند.
اسکن، بارگذاری و توزیع این کتاب بدون اجازه سرقت از دارایی‌های معنوی نویسنده است.
اگر می‌خواهید از مجوز استفاده از مطالب کتاب(غیر از اهداف بازبینی) استفاده کنید لطفا با مجوزهای hbgusa@ تماس بگیرید. از حمایت شما از حقوق نویسنده سپاس گذاریم.
انتشارات بزرگ مرکزی
گروه کتاب هاچکت
خیابان ۱۲۹۰ قاره‌ی آمریکا، نیویورک ng ۱۰۱۰۴
انتشارات بزرگ مرکزی. کام
تویتر. کام/ انتشارات بزرگ مرکزی
چاپ اول: آگوست ۲۰۲۱
انتشارات بزرگ مرکزی بخشی از گروه کتاب هاچکت است. نام و لوگوی اصلی انتشارات علامت تجاری گروه کتاب Hachette.inc است.
ناشر هیچ مسئولیتی در قبال وب سایت‌ها(یا محتوای آنها) که متعلق به ناشر نیست ندارد.
دفتر سخنرانان هاچکت طیف گسترده‌ای از نویسندگان را برای رویدادهای سخنرانی فراهم می‌کند. برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت www.Hachette speakrs bureavu.com/ (۸۶۶) ۶۵۹۱_۳۷۶ بروید یا با ما تماس بگیرید.
شماره‌ی کنترل کتابخانه‌ی کنگره: ۲۰۲۱۱۹۳۹۲۳۵
( کتاب الکترونیکی) ISBNS: 978-1 -5378- 5198- 5
es: ۲۰۲۱۱۰۶۰۷_ DA_NF_ ORI
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
پوشش دادن
صفحه‌ی عنوان
کپی رایت
تقدیم نامه
۱.
۲.
۳.
۴.
۵.
۶.
۷.
۸.
۹.
۱۰.
۱۱.
۱۲.
۱۳.
۱۴.
۱۵.
۱۶.
۱۷.
۱۸.
۱۹.
۲۰.
۲۱.
۲۲.
۲۳.
۲۴.
۲۵.
۲۶.
۲۷.
۲۸.
۲۹.
۳۰.
۳۱.
۳۲.
۳۳.
۳۴.
۳۵.
۳۶.
۳۷.
۳۸.
۳۹.
۴۰.
۴۱.
۴۲.
۴۳.
۴۴.
۴۵.
۴۶.
۴۷.
۴۸.
۴۹.
۵۰.
۵۱.
۵۲.
۵۳.
۵۴.
۵۵.
۵۶.
۵۷.
۵۸.
۵۹.
۶۰.
۶۱.
۶۲.
۶۳.
۶۴.
قدردانی‌ها
بیشتر پیدا کن
راهنمای گروه خواندن
رمان‌های ساندرا براون

تقدیم
تقدیم به خانواده‌ام____ مایکل، ریچل، رایان، پیت، راف، لوک، لاوسون و کش.
از شما برای تحمل، تشویق و عشق بی‌وقفه‌تان متشکرم. شما قهرمانان قلب من هستید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: دنیا حیدری و Hannaneh

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
صفحه‌ی اول
مارس ۱۹۲۰
خیلی بیشتر نمی‌شود.》دربی در دو ساعت گذشته این را به او گفته بود. او هم همین را گفت چهار کلمه در فواصل زمانی که آن‌قدر منظم شده بود که او اکنون می‌توانست پیش‌بینی کند در عرض یک دقیقه، تکرار بعدی لحن او کوتاه و تاکیدی بود، همان‌طور که اگر چه سعی می‌کرد خود را متقاعد کند. لورل از پاسخ دادن منصرف شده بود، زیرا هر چه او می‌گفت، او به عنوان یک پاسخ تلقی می‌کرد. توهین، خمیده روی فرمان نشست و شانه‌هایش روی هم جمع شده بود آن‌قدر که تنش لاله‌ی گوش او را لمس می‌کردند. آن‌ها دیر شروع کرده بودند و شرمن را تا بعد از ظهر ترک نکرده بودند. از آن‌جا که روز، نیمه تمام شده بود و روشنایی روز با آن، او به آنها پیشنهاد کرده بود تا فردا صبر کنند تا حرکت کنند، اما دربی سرسختانه به برنامه‌ی خود پایبند بود. 《پیرمرد منتظر ماست من پول خوبی برای تلگرام خرج نکردم به او می‌گفتم که چه زمانی می‌آییم، فقط برای این‌که حضور نداشته باشیم.》 این سفری نبود که بخواهیم با یک نوزاد فقط یک ماهه داشته باشیم. او مطمئنا انتظار نداشت که تنها با چند ساعت اطلاع رسانی از بین برود. ولی این‌جا بودند دربی، او و بچه‌ی پرل در طول شب رانندگی می‌کردند او بیشتر نگران رفاه آن‌ها می‌شد. دربی به او گفته بود که پدرش تقریبا صد و پنجاه مایل جنوب غربی شرمن زندگی می‌کند او مسیری را که می‌خواهند روی نقشه به او نشان داده بود. گفت تا به امروز، او هرگز در یک سفر جاده‌ای با اتومبیل نرفته بود، اما او حساب نکرده بود که بیش از شش ساعتی که آن‌ها به آن‌جا سفر کرده بودند طول بکشد صد و پنجاه مایل را طی کنید. او در داخل کتش جمع شده بود، نیمه‌ی پایینی صورتش در یک حلقه پیچیده شده بود. صدا خفه کن، کلاهی که سرش را بـ*غـل کرده است. اما حتی به عنوان بسته‌بندی او، او بود با دقت تابلوهای بزرگراه را دنبال می‌کرد. بارش یخبندان باعث شد
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
تشخیص آن دشوار شود مگر اینکه چراغ جلوی کارکرده مدل T آنها را جلب کند
آنها هنوز در بزرگراه راست در یک زاویه‌ی خوب بودند، اما چقدر دورتر از این ممکن است باشد؟
یا شاید برای جلوگیری از نزاع، دربی از راه دور دست و پا می‌زد.
اگر بخواهیم منصف باشیم، هیچ یک از آنها روی تغییر ناگهانی آب و هوا حساب نکرده بودند
شمال تگزاس از زمستان نسبتاً معتدلی برخوردار بود
کریسمس و سال نو، اما سالنامه کشاورز یک بهار را پیش‌بینی کرده بود
سردتر از حد معمول و یخ های سخت تا اواسط
مارس انتظار می‌رود. این روز دوم ماه بود و مثل شیر وارد شده بود.
آنها تازه به حومه غربی دالاس رسیده بودند که باد شمال رسید
آنها گرفتار شدند. وزش هوای سرد ولیزی مثل یک قطار باری فراری قلع را فرا گرفته بود.
او تعجب نخواهد کرد اگر بفهمد که اولین بوفه در آن فرورفته است
درب ماشین نه اینکه فرورفتگی دیگری متوجه شود. قبلاً ضربه خورده بود
* * *
روزی که دربی ماشین را به خانه رساند، او از دست او متحیر شده بود
تکانشگری وقتی از او پرسید که آن را از کجا آورده است، او در مورد آن به او گفته بود
یک دوست سابق جنگی که در یک شهر نزدیک زندگی می کرد.
او یک ماه به فرانسه نرفته بود که بیچاره پای چپ خود را از دست داد
او یک برش از کشاله ران خود درست کرده بود. "نمی توان کار کرد
پدال برای رانندگی او به من اجازه داد تا این زیبایی را برای یک آهنگ داشته باشم.»
آنها آهنگی نداشتند، اما او به آن اشاره نکرده بود، زیرا، در آن
لحظه‌ی افتخارآمیز، برخی از جذابیت‌های دربی که او را جذب کرده بود
او در وهله اول دوباره ظاهر شده بود.
او در مسافر را باز کرده بود و حرکتی فراگیر انجام داده بود
بازویش در حالی که تعظیم می کرد. "ارابه شما منتظر است، میز پلامر." چشمکی زده بود
و پوزخندی زد و درخششی از مرد جوان باهوشی که داشت دیده بود
به جای یک غریبه نزاعگر، برای مبارزه با جنگ بزرگ حرکت کرد
که از آن بازگشته بود
او به سبکی ناگهانی او چنگ زده بود و بی اختیار قهقهه زده بود
همانطور که او آنها را در شهر با سرعت بیشتری از آنچه که باید و
بیهوده به همه چیز و هر ک**س بوق می‌زند و او را سخت‌تر می‌خنداند.
به نظر می رسید که او از تکان دادن بی فکر بود، تا اینکه یکی از چاله ها او را به بیرون پرتاب کرد
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
به قدری محکم روی صندلی اش، دست هایش را روی شکمش قرار داد.
"مراقب آن چاله ها باشم یا ممکن است کودک مانند چوب پنبه از من بیرون بزند.
او همان شب زایمان کرده بود. تا ساعت سه بعد از ظهر، او یک مادر بود و دربی یک پدر. چهار هفته پیش بود.
دربی در ابتدا برای او غرور و شادی داشت و مشتاق بود
دختر بچه آنها اما تازگی پدری به زودی از بین رفته بود و
مرد پوزخندی که او را به سواری شادی برده بود، یک بار دیگر پشت سرش عقب نشینی کرد
اخم دائمی که او نتوانست جلوی خود را بگیرد.
در سی و چند روزی که از ورود پرل به دنیا می‌گذرد، دربی این اتفاق افتاده است
شغل دیگری را از دست داد او زمان زیادی را دور از خانه گذرانده بود و عکس می گرفت
هر وقت از او پرسید که کجا بوده است. در ضربان قلب، او این کار را می کرد
آزموده و کوتاه مزاج شوند. او هرگز نمی دانست چه انتظاری دارد.
در طول شام دیشب، در حالی که آبی روشن بود، او اعلام کرده بود:
"ما به فولی می رویم." او با نگه داشتن سر از نگاه کردن به او اجتناب کرده بود
روی غذایش خم شد
از ترس واکنش بیش از حد، دهانش را با دستمال پاک کرده بود. "من فکر می کنم
من در مورد آن شنیده ام. نزدیک نیست-"
"این نزدیک به چیزی نیست. اما پیرمردم متوجه شد که من آنجا کار می کنم.»
او در واقع بارقه ای از امید را احساس کرده بود. "واقعا؟ این فوق العاده است
چه کاری انجام می دهد؟»
«آیا مهم است؟ او فردا منتظر ماست.»
به نظر می رسید که کف، که قبلاً هم سطح نبود، زیر او موج می زند
صندلی "فردا؟"
مروارید یک نوزاد بداخلاق بود که چند بار در شب از او پرستاری می خواست.
برای یک ماه، لورل بیش از چند ساعت در یک زمان نخوابیده بود.
او خسته بود، نگران وضعیت روحی دربی، نگران بود
کمبود پول آنها، و اکنون ... این.
نیمی از شام خود را نخورده رها کرده بود، صندلی خود را عقب انداخته بود و صندلی را ترک کرده بود
میز، و ژاکتش را از روی میخ نزدیک در پشتی بلند کرد. «امشب بسته بندی کن. من
می خواهم زودتر فرار کنم.»
«صبر کن، دربی. ما نمی توانیم فقط...» کلمات او را ناکام گذاشته بودند. «بشین عقب.
لطفا. ما باید در این مورد صحبت کنیم.»
"در مورد چه چیزی صحبت کنیم؟"
با گیجی به او خیره شد. "همه چیز. جایی داریم
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Mahdie.N

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
زندگی کردن؟"
«من بدون داشتن برنامه از جایم بلند نمی شوم و تو و بچه را حرکت نمی دهم
من؟"
"این به شدت ناگهانی به نظر می رسد."
«خب، اینطور نیست. مدتی است که به آن فکر کرده ام.»
"تو باید با من صحبت می کردی."
"الان دارم با شما صحبت می کنم."
صدای بلند او باعث شده بود که پرل در دامان لورل در جایی که او خوابیده بود، تکان بخورد. لورل او را روی شانه‌اش بلند کرده بود و دستی به پشتش زده بود.
قیافه دربی بی حوصله شده بود، اما چه به او، چه نوزاد یا
خودش، او نمی توانست بگوید.
«من باید قبل از اینکه شهر را پاکسازی کنیم، چیزهایی را ببینم. اجاره در این مورد است
پس فردا اطلاعیه خروج خود را در
صندوق پستی صاحبخانه قرار دهید.» دستش را به دستگیره در رسانده بود.
"دربی، صبر کن." من نزد او رفتم او از ایده ما استقبال می کند.
ایجاد یک شروع تازه من فقط می خواهم یک شروع خوب باشد. تامل،
خیلی عجله نیست.»
"بهت گفتم، داشتم بهش فکر میکردم."
"اما انتقال به شهر دیگری بسیار جدی به نظر می رسد. وقتی باهاش صحبت کردی
آقای دیویس، او به شما گفت که ممکن است به زودی در فروشگاه خود افتتاحیه داشته باشد.
"قرار دادن غذای مرغ در کیسه های یدک کش؟" قیافه ای ترش کرده بود «نه
با تشکر."
"چیز دیگری می تواند -"
"اینجا چیزی برای من نیست، لورل. به هر حال تصمیم گرفته شده بود
ترک." در را باز کرده بود و در حالی که می رفت روی شانه اش گفت
بیرون، "بهتر است شروع به بسته بندی کنید."
تا ساعت دو نیمه شب به خانه برنگشته بود،
ژولیده و چشم قرمز، بوی ویسکی بوتلگ می دهد، بیش از حد مسـ*ت شده است که نمی تواند بایستد
بدون پشتیبانی وقتی تصادفاً وارد اتاق خواب شده بود، تکیه داده بود
خودش را در مقابل درب خانه قرار داد و با بی حوصلگی روی او که در آن نشسته بود متمرکز شد
صندلی گهواره ای کنار تخت که از پرل پرستاری می کند.
"همه چیز آماده است؟" با زمزمه پرسیده بود
دوبلکس آنها مبله اجاره شده بود، بنابراین چیز زیادی برای بسته بندی وجود نداشت
به جز لباس و اموال شخصی او که اندک بود
تعداد به هیچ چیز نمی رسد.
در پاسخ به سوال او، به دو چمدان باز دراز کشیده در کف اتاق اشاره کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Mahdie.N

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
یونیفورم ارتش او را با دقت تا کرده بود و روی آن گذاشته بود. لورل مروارید را از س*ی*نه‌اش جدا کرده بود و دوباره داخل لباس خودش فرو کرده بود. آیا نمی‌توانیم یک هفته به این تصمیم فکر کنیم، بیشتر درباره‌ی آن صحبت کنیم؟
حالم از حرف زدن به هم می‌خوره.
به سمت تخت تلو تلو خورده بود، روی آن خزیده بود و بیهوش شده بود. او تا دیر وقت خوابیده بود و وقتی از خواب بیدار شد، عصبانی و گرسنه بود.
لورل آرزو کرده بود که ای کاش رفتن آن‌ها را فراموش می‌کرد، در مورد کل ایده‌ی خنده‌دار.
اما او خود را با چندین فنجان قهوه‌ی غلیظ و دو جین سیگار غلتانده بود و تا زمانی که او برای آن‌ها نهار را با غذاهایی که در جعبه‌ی یخ باقی مانده بود بسته‌بندی کرد، دربی حوصله‌ی بیرون رفتن را نداشت. در حالی که او در حال بار کردن چمدان‌های‌شان بود، یکی را در صندوق عقب می‌گذاشت و دیگری را در بالای آن می‌کوبید، او برای آخرین بار از داخل تاپلکس رد شده بود و بررسی می‌کرد چیزی متعلق به آن‌ها زیاد نشده باشد.
دربی لباس ارتش‌اش را در کمد آویزان کرده بود.
قسمت بالای آب کم عمق بالا بود که مقداری از بارش‌های یخ زده را از بین می‌برد، اما در فضای باز بود.
در تمام طول سفر، لورل مروارید را به س*ی*نه‌اش در داخل کتش، داخل لباسش چسبانده بود، و می‌خواست پوستش هم باشد، چون خودش از سرما بی‌حس شده بود. اما مروارید آخرین شیردهی خود را به خوبی تغذیه کرده بود و نفس او به طرز مطمئنی مرطوب و گرم باقی مانده بود.
《دیگر طول نخواهد کشید.》
لورل زبان‌اش را نگه داشت. این‌بار دربی اضافه کرد:《یک دو راهی در پیش است. او فقط چند مایل از آن گذشته است.》با این حال، آن سوی چهارراه، جاده باریک شد و سنگ فرش جای خود را به سنگریزه داد. تاریکی اطراف آرام نمی‌شد، به جز چراغ معیوب جلو که به طور متناوب مانند یک سیگنال خطر از یک کشتی تاسیس کننده چشمک می‌زد. بنابراین زمانی که لورل یک سوسوی نور را از گوشه‌ی چشم راست‌اش دید، ابتدا فکر کرد که این چراغ جلویی است که از گلوله‌های وزش باد منعکس می‌شود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Mahdie.N

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
اما او در میان بارندگی خیره شد و سپس فریاد آرامی از امید ناامیدانه سر داد. ((دربی؟)) (( آیا این می‌تواند جای او باشد؟)) ((جایی که؟)) (( فکر کردم آن بالا نوری دیدم.)) سرعتش را کم کرد و به سمتی که او نشان داد، نگاه کرد. زمزمه کرد(( باید باشد.)) ماشین را در دنده‌های قانونی قرار داد و روی یک سطل خاکی که از آج‌های لاستیک تشکیل شده بود، پیچید. برفک باعث شد که به نظر برسد که نمک‌زده شده است. مدلT از شیب بالا می‌رود. در ارتفاعات بالاتر باد شمال شدید بود. در حالی که دربی ماشین را متوقف کرد، زوزه کشید. لورل هر چه احساس آرامش می‌کرد با دیدن خانه‌ی آن سوی شیشه‌‌ی جلو، تبخیر شد. می‌توان آن را فقط به عنوان یک کلبه توصیف کرد. نور از طریق شکاف‌های عمودی در دیوارهای ساخته شده از الوار فرسوده نفوذ می‌کرد. در ضلع جنوبی سازه، سقف به شدت به سمت پایین شیب داشت و امتدادی را تشکیل می‌داد که پوششی برای هیزم‌های انباشته شده ایجاد می‌کرد. او چیزی نگفت و دربی از نگاه کردن به او اجتناب کرد. درب راننده را در برابر باد شدید باز کرد و بیرون رفت. با باز شدن در کلبه، یک بادبزن نور روی زمین در مقابل او پخش شد. پدر دربی سیلوئت شده بود، بنابراین لورل نمی‌توانست ویژگی‌های او را تشخیص دهد، اما از لحن خوش‌آمیز صدای او دلگرم شد و در باد فریاد زد:
(( من از تو دست می‌کشم.))
او دربی را به جلو نشان داد. دربی با شور و شوق کمتری به پدرش نزدیک شد و دست داد. آن‌ها چند کلمه رد و بدل کردند که لورل نتوانست آن‌ها را بشنود. پدر دربی سرش را به عقب تکان داد، سپس برای دیدن اطراف دربی به یک طرف خم شد و به ماشین نگاه کرد. دربی به سرعت به درب مسافر رسید، در را باز کرد و به لورل اشاره کرد. (( عجله کن سرد است.)) روی زمین که پا گذاشت پاهایش تقریبا از زیر زانوهایش بیرون ریختند. دربی آرنج او را گرفت و در ماشین را بست. آن‌ها با هم راه خود را به راه در باز کردند. جایی که پدرشوهرش برای آن‌ها کنار گذاشته بود. دربی او را به داخل هل داد و سپس در را محکم بست.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahdie.N

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
باد به غرّش ادامه داد. یا لورل تعجب کرد که آیا صدای غرّش در گوش‌هایش واقعا ناشی از سکوت ناگهانی بود یا خستگی و گرسنگی شدید او؟
همه‌ی این‌ها را او فرض کرد. به علاوه درک نگران‌کننده و تحقیر آمیز که از او و مروارید انتظار نمی‌رفت.
(( بابا این همسر من لورل است. چمدان‌ها را می‌گیرم.)) با تشریفات بیشتر دربی آن‌ها را رها کرد. شباهت کمی بین دربی و پدرش وجود داشت که نیم‌سر کوتاه‌تر بود و اندام دربی را نداشت. هلال طاسی او به قدری دقیق بود که می‌شد از روی یک الگو ردیابی کرد. موهایش به صورت گرد و متمایل به خاکستری بود و مانند موهای برُس از سرش بیرون می‌آمد. ابروهایش شبیه کرم دوقلو بود که به سرش چسبیده بودند. همدیگر را ارزیابی کردند.
او گفت(( آقای پلامر.))
او در حالی که گلویش را از خراشیدگی خودآگاه پاک کرد، افزود(( از آشنایی با شما خوشحالم.))
لورل(( او گفت؟))
(( بله قربان.))
(( ما اکنون با هم خویشاوند هستیم، بنابراین من فکر می‌کنم شما باید آقا را رها کنید و مرا ایرو صدا کنید.))
لبخند ضعیفی به او زد و مقداری از تنش در س*ی*نه‌اش کم شد.
مروارید داخل کت او چرخید و توجه او را جلب کرد.
(( اون بچه اسمش چیه؟))
لورل دکمه‌های کتش را باز کرد، مروارید را بیرون آورد و او را به گوشه‌ی آرنجش برد.
(( اسم او مروارید است.))
نزدیک‌تر نشد، اما به طور آزمایشی به جلو خم شد و آنچه را که مروارید می‌توانست ببیند، بررسی کرد، مرواریدی که زیاد نبود، ارّه‌کاری شده بود و با توجّه به نور ناچیز یک فانوس نفتی که از قلابی در سقف قانون آویزان بود.
به نظر می‌رسید که او به اندازه‌ی کافی از نوه‌اش راضی است، زیرا لبخند می‌زند. اما تنها چیزی که او گفت، این بود(( خب، چطور؟))
سپس روی برگرداند و به سمت اجاق گازی رفت. لورل متوجّه شد که پای چپ خود را ترجیح می‌دهد و راه رفتن کاسه‌ای او را حتّی بیشتر کج می‌کند. در اجاق را باز کرد و دو کنده‌ی خرد شده را که از پشته‌ی هیزم برداشته بود، به دیوار پرت کرد. با گردگیری دست‌هایش برگشت.
(( فکر می‌کنم همه‌ی شما گرسنه هستید.))
من یک خرگوش سرخ کرده‌ام.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahdie.N

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر