جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ بوز قورد| حنانه بامیری کاربر انجمن ستارگان رمان

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
نام رمان: بوز قورد ( گرگ خاکستری)
نویسنده: حنانه بامیری
ناظر: @سحـــر حاجیوند
ژانر:
تراژدی، اجتماعی
خلاصه: سال‌های 1296 تا 1298 ایران در فقر و قحطی حاصل از جنگ جهانی اول دست و پا می‌زد. روستازاده‌ی اردبیلی با دیدن احتکار، گرانی، بیماری و مرگ عزمش را برای نجات مردمش جزم می‌کند...
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
68
367
53
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
به نام خالق قلم
جنگل آشفته بود
کفتار در خواب و
سلطان با لاشخور تبانی کرد...!
مار دور تاک چنبره زد و به دنبال شکار گشت.
کلاغ خبرها را به گوش یوز فرستاد
و طوطی وارونه برداشتش کرد.
ماده گرگ در چاه گراز گرفتار شد
جفتش رفت تا جنگلی را از این آشفتگی برهاند.
او گرگ خاکستری بود، رفت تا جفتش در ذلّت نباشد.
او گرگ خاکستری بود، مرگ را بهتر از اسارت می‌دانست.
او رفت تا جنگل آرام باشد.
او گرگ خاکستری بود...

* تقدیم به شهدای وطن *

چادر سفید گلدارش را جمع کرد تا گل و لای مانده در خیابان لباس عروسش را در رنگ نامناسبش مدفون نکند. مضطرب و منتظر بود؛ از زیر روبنده خیابان باران خورده را از نظر گذراند و قلبش را لمس کرد.
نور خورشید که از میان در بسته‌ی مسجد به داخل تابید، نگاه حاضران را به سمتش کشاند. داخل شد و سلام کرد و صدایی که از عمق چاه بر می‌خاست را هیچ ک**س جز خودش نشنید.
کفش از پا خارج کرد و پله‌ی کوتاه را بالا آمد؛ مرد جوان سر بلند کرد و معشوقه‌ی دوست داشتنی زندگی‌اش را از نظر گذراند. با آن لباس سفید و جثه‌ی کوچک مانند فرشته‌های آسمانی شده بود. نگاهش کرد و گرمای عشق در زیر پوستش خزید.
به زودی تمام می‌شد؛ آن حجب و حیاهای مردانه، آن نگاه‌های مخفیانه و دزدیدن‌هایش از ترس حرف مردم، آن عشقی که در پستوی خانه‌ی آقا جان مخفی شده بود و هر بار که دخت در بیرونی گام بر می‌داشت و دامن می‌رقصاند، عشق خفته از دل مرد زبانه می‌کشید و شعله می‌زد. دیگر تمام می‌شد آن عشق مخفی شده؛ مرد می‌توانست بدون ترس از نگاه غیض آلود عباس و «استغفرالله»های خانم آغا و حرف مردم، به راحتی به محرمش نگاه کند و در دلش او را بستاید.
چادر را درون مشت ظریفش گرفت و جلوس کرد؛ گونه‌هایش از شرم گُر گرفته بودند؛ آب دهانش را فرو خورد و جمعیت حاضر را از نظر گذراند. نبود کسی که بتواند او را قوم و خویش صدا کند و پشتش باشد و عروس شدنش را کل بکشد همچون تازیانه بر صورتش کوفته می‌شد. بغضش را در هاله‌ای از دل سوختگی فرو برد و چشم بر هم کوفت تا اشک نریزد.
با تمام مخالفت‌ها و موافقت‌ها، با تمام سرزنش‌ها و ملامت‌ها، با تمام ننگ‌ها و عارها، با تمام تهمت‌ها و افتراها به جرم خطای ناکرده تمام می‌شد؛ تا چند دقیقه‌ی دیگر روستا زاده‌ی محبوبش حلالش می‌شد و می‌توانست یک دل سیر نگاهش کند و از افترای مردم نترسد. می‌توانست تصدقش برود و برایش دامن برقصاند و جلوه گری کند. می‌توانست دل ببرد و دلربایی کند.
مسجد کوچک بود اما برای آن دو غریب، به سان شهر دردنشت می‌مانست. بوی نا از میان نم دیوار بر مشام پیچید.
قرآن بر لــ*ب رساند؛ گوشه‌ای از قطر ضخیمش را بــ*وسه زد و چشم بست. قلبش وحشیانه در س*ی*نه می‌تپید؛ با هر نفس عمیق که می‌کشید، گویی قلبش از دهـ*ان خارج می‌شد و با هر بازدم باز می‌گشت.
سر بلند کرد و مردش را نگریست؛ جوان بود و رعنا؛ اندک ریش‌های تُنُکش را برای مراسم دامادی کوتاه کرده بود و در آن لحظه سفیدی صورتش در زیر آفتابی نیم‌سوز مسجد می‌درخشید.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
قصد کرد و صفحه‌ای را گشود؛ آیه را بارها و بارها در ذهنش خواند و با هر بار دیدن آیه آرامش از دست رفته به قلبش باز می‌گشت. « أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ»
به آینده‌شان اندیشید. آینده‌ی شیرینی که با او رقم می‌خورد. طفلش راه رفتن می‌آموخت و او در دل قربان صدقه‌اش می‌رفت. از این فکر خندید و سر پایین انداخت؛ شرم از میان روبنده عبور کرد و گونه‌هایش را مورد هجوم قرار داد.
روحانی پیر با دست‌های لرزانش شجره نامه‌ی دوشیزه را برداشت؛ عینک ته استکانی را بر چشم زد و و پس از ثانیه‌های طولانی بررسی نهایت چیزی را در ابتدای همان قرآن خانوادگی مرد یادداشت کرد و همزمان با ضبط هر کلمه، نجوایش می‌کرد.
- زوجه، ماه منیر خانم، بنت مرحوم مش رمضان طالقانی.
با هر بار بلند ک*ر*دن دست و گذاشتن دوباره‌اش بر کاغذ قرآن، مرد نفس سنگینش را بیرون می‌فرستاد و انگشتان مردانه‌اش از فرط فشار رو به کبودی می‌رفت. روحانی بر قرآن بــ*وسه زد؛ آن را درون سفره‌ی محقّر عروس و داماد نهاد و با صدای گرفته گفت:
- مبارکه ان‌شاءالله.
عباس میرزا صلوات فرستاد و برادر وسط، به تبعیت از او با صلوات مجلس وصلت را خاتمه بخشید. شربت خاتون دوری شیرینی را میان مردان حاضر در جمع پخش کرد و وهاب میرزا، روبنده‌ی ماه منیر را کنار زد و خواست تا حلال شده‌اش را نگاه کند؛ نگاه کند و در دل برایش ضعف کند. افسوس که حجب و حیای مردانه این اختیار را از او سلب کرد. نهایت پس از بالا بردن روبنده شرم کرد و سر پایین انداخت و سرخ شد.
خانم آغا کل کشید و نقل نو عروس تازه شکفته ریخت؛ روحانی زیر لــ*ب ذکر گفت و دست بر دعا برد؛ ماه منیر به وهاب نگاه مملو از عشق کرد و با نگاه نیز سرخ شد؛ در دل نگاه‌های دزدانه‌اش را سرزنش کرد و سر پایین انداخت. مبادا وهاب سر بلند کند و ببیند و ماه منیر آب شود.
بلند شدند و عزم رفتن کردند؛ ماه منیر روبنده بر صورت انداخت و پُرزهای فرش قرمز دست باف مسجد بر دامن سفیدش یادگاری بر جا گذاشت. این بود هدیه‌ی ناقابل خانه‌ی مبارک به او و مردش.
باران دیشب چاله‌های شهر را مالامال از آب گل آلود کرده بود و همین آب‌های به گل نشسته قدم برداشتن را برای ماه منیر دشوار می‌کرد. چاله‌ها فرصت با ناز طی طریق ک*ر*دن را از صلب کرده بودند؛ بالاجبار و با صلابت قدم بر می‌داشت و با هر قدم چادر بالا می‌داد تا از زیبایی لباسش کاسته نشود.
عروسی کوچک اما شیرینی بود؛ حداقل برای دخت چهارده ساله‌ی مش رمضان. گریز از چنگال ببر در پناه وهاب، بهترین چیزی بود که می‌خواست. عباس و برادر دیگر آن‌ها را تا خانه‌ی کوچکشان بدرقه کردند و پشت در ایستادند.
- به پای هم پیر بشین.
وهاب تعظیم کنان دست بر س*ی*نه گذاشت و کمی خم شد.
- زحمت کشیدی خان داداش.
ماه منیر طبق عادت مألوف، چادر بلندش را از روی زمین جمع کرد و تلاش کرد لحن هیجان زده‌اش را هنگام کلام کنترل کند؛ اما موفّق نشد.
- خدا از بزرگی کمتون نکنه میرزا مظفر.
میرزا خندید؛ از ته دل و به صورت دامادشان نگاهی انداخت. او نیز در دل شاد بود؛ برای سر و سامان گرفتن برادر کوچک و برای نجات دختر بی‌پناهی که التماس دعا داشت.
- شما هم مثل خواهر ما.
خانم آغا اسپند را دور سر ماه منیر و وهاب چرخاند و چشمان حسودشان را در همان منقل کوچک فرو کرد و به آتش کشید.
- بترکه چشم حسود و بخیل.
هرم گرم نفسش را به منقل سوزان منتقل کرد و برایشان دعای خیر کرد. دعای خیری که با هر شعله‌ی دود منقل بلند می‌شد و به آسمان می‌گریخت.
تابستان نزدیک بود و کوچه‌باغ خانه‌ی دونفره‌شان مملو از عطر برگ درختان سردسیری. بخشندگی درخت آن‌ها را مورد عنایت قرار می‌داد و در میان حیاط خانه سایه می‌گسترانید.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
***

تا حُجره‌ی کرمعلی خان مسیر دراز بود و ضرب آفتاب بیشتر از همیشه؛ خورشید از میان قله کوه‌های مشرق به مغرب سفر کرده بود و ضربش با قدرت هرچه تمام‌تر از میان چادر مشکی‌اش عبور می‌کرد و پوستش را می‌سوزاند.
سر به شیشه چسباند و از میان لکه‌های مانده بر شیشه تلاش کرد داخل را ببیند. سرش در حساب و کتاب بود و بی‌خبر از اوضاع و احوال بیرون.
ماه منیر دید و دلش لرزید؛ نه پای رفتن داشت، نه پای ماندن. دلش می‌خواست برود اما نمی‌توانست؛ دلش می‌خواست بماند، داخل شود و خان داداش را ببیندد و شکوه کند از نیامدنش اما نمی‌توانست. در منجلاب خواستن و نتوانستن گرفتار شده بود و نمی‌دانست کدام را برگزیند. برود و پشت پا بزند بر افکار در هم تنیده‌ی ذهنش، پشت پا بزند بر نیامدن‌ها، بر نیش زبان‌ها و گله‌ها یا بماند و بر تمام افکار خبیثانه‌ی برادر و کسبه‌ی محل خط بطلان بکشد.
نهایت تصمیم گرفت و عزمش را جزم کرد برای ماندن و داخل شدن؛ گوشه‌ی شانه‌اش به در چوبی سفید اصابت کرد و همین نگاه کرمعلی را از چرتکه‌ی زیر دستش به بالا کشاند.
- سلام آبجی، کاری هست در خدمتم.
باز تردید از لابلای اطمینان صوری ذهنش بیرون خزید و تمام وجودش را درگیر کرد؛ نباید می‌آمد، نباید شکوه می‌کرد که این شکوه‌ها تف سر بالایی بود که نهایت خرخره‌ی خودش را می‌فشرد. حالا که آمده بود دیگر نمی‌توانست عقب گرد کند و باز گردد.
صدایش را تغییر داد و سعی کرد خواهر نباشد؛ تنها همان مشتری‌هایی باشد که می‌آیند بهای اجناس رو می‌پرسند و می‌روند؛ سعی کرد همان کسانی باشد که در تابلوی پشت برادر، با خط درشت و زشت منع کننده از کسب و کار خوانده می‌شدند؛ سعی کرد همان متوقف بی‌جا باشد.
- قالی می‌خوام؛ برای نو عروس.
چشم بست و در دل دید که ابروی زمخت کرمعلی در هم تنیده شد؛ سبیل قجری‌اش با رقص ابرو، چون چنگ در دست مطرب رقصید و القاب ناشایست نثارش کرد.
از زیر روبنده برادر را دید که قدمی به جلو بر‌داشت؛ به سمت تخته‌ی چوبی رفت و به فرش قرمز دست باف با آن گل‌های ریز سفید اشاره کرد.
- گمونم این طرح و رنگ به ذائقتون خوش بیاد.
ماه منیر بغض کرد و بغضش را فرو برد؛ به سختی آب دهـ*ان را همراه همان بغض چنبره زده بر گلو، فرو خورد و صلابت را در کلامش حفظ کرد.
- چه‌قدر میشه؟
کرمعلی به قصد تعارف به رنگ براق قالی اشاره کرد و گفت:
- البته ناقابله.
قیمت را گفت ماه منیر عقب کشید؛ حتّی به عنوان مشتری تصنعی هم پول در کیسه نداشت تا بدهد و قالی زیبا را صاحب شود.
-. یه‌کم قیمتش بالاست. قالی می‌خوام که قیمتش به جیبم بخوره کرمعلی خان.
کرمعلی از فروش قالی زیبایی که در بدو ورود مشتری دندان طمع را برایش تیز کرد و چنگال در بضاعت دخت ناشناس آشنا فرو کرد، نا امید شد؛ انبوه قالی‌های روی قالی مورد نظرش را پایین انداخت و به دنبال دیگری گشت.
- قیمت این قالی‌ها با هم برابری می‌کنه. یحتمل توان خرید هیچ کدوم رو نداشته باشین.
از کنار ماه منیر بسان ماه عبور کرد و نفس ماه منیر در س*ی*نه حبس شد؛ از عطری که هر لحظه ممکن بود کرمعلی بشناسد؛ از بو، از قامت، از جنس مندرس چادر، از لحن صدایی که با هر کلمه بم و زیر می‌شد و ثبات نداشت، از تمامی این‌ها ترسید و برای لحظه‌ای قلبش از تپش باز ایستاد. از ترس مردی که مقابلش بود و فرسنگ‌ها دور بود.
ضخامت قالی بند انگشتی درون دستکش بود؛ کرمعلی زیلو را روی میز آهنی کارش پهن کرد و با هر بار اصابت دستش بر بدنه‌ی میز صدایش در فضای کوچک حجره پژواک می‌یافت، به سقف چوبین می‌خورد و مانند بومرنگ بر گوش کرمعلی و ماه منیر فرو می‌رفت.
- همین رو می‌خرم.
کرمعلی زیلو را لوله کرد.
- به شادی استفاده کنید.
پس از اتمام کارش، زیلو را بلند کرد و گوشه‌ی حجره نهاد. دست بر کمر گرفت و قطره‌ی اشک ماه منیر آهسته روی گونه‌ی سرخش چکید.
- السّاعه شاگردم رو ندا می‌دم تا شما رو تا منزل همراهی کنه.
مو به تن ماه منیر سیخ شد؛ تمام قربان صدقه‌هایی که در دل نثار برادرش کرده بود به یکباره درون س*ی*نه‌اش فرو ریخت. نگاه وحشت‌زده‌اش را به چشمان کرمعلی دوخت و صدای بم شده‌اش به حالت طبیعی بازگشت.
- عجله‌ای نیست.
نگاه کرمعلی سر تا پای زن مخفی شده در چادر و روبنده چرخید و بی‌تفاوت بازگشت. انگار بویی به مشامش رسید؛ بوی مخفی برخاسته از صدای نازک ماه منیر؛ پا کج کرد و به سمت کوچه‌ی باریک رفت.
- بگذارید شاگرد ما هم نونش حلال بشه؛ از خروس خون تا بوق شب مگش پروندن و پشه کشتن که نشد زحمت؛ مزد رو به زحمت می‌دن نه به علافی.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
به سمت در چوبی رفت و تُک پایش که روی چهارچوب واقع شد نام شاگرد را در آسمان آفتابی فریاد زد:
- مختار؟ هــوی مختار؟
صدای مختار از انتهای کوچه در آسمان پیچید و باد تا حجره‌ی کرمعلی کشاندنش.
- دارم میام اوستا.
کرمعلی چرخید و رو به قالی‌های به الوان نشسته کرد. زیر لــ*ب چیزی گفت و ماه منیر گوش شنیدن نداشت. از ترس بر خود می‌لرزید، از ترس رسوایی. لعن‌ها و نفرین‌ها نثار خویش کرده برای پا گذاشتن به این حجره و نرفتن و ماندن.
چه برای گلگی چه برای دلتنگی، آمدن جایز نبود و او با رفتارهای غیرمنطقی‌اش خود را تا مرز هلاکت می‌رساند و باز می‌گرداند. برادر نگاه در چشمان مخفی ماه منیر انداخت و ماه منیر تپش قلبش را با در مشت گرفتن گوشه‌ی چادرش جبران کرد.
بی‌ثمر بود؛ حتّی نفس‌های سنگینش برای کاهش اضطراب بی‌ثمر بود. احساس می‌کرد هیجان وحشیانه‌ی قلبش در سکوت سنگین حجره می‌پیچد و صدایش به سمع کرمعلی می‌رسد. از زیر چادر دست برد و قلبش را چنگ گرفت.
صدای گام‌های مختار نزدیک و نزدیک‌تر شد و ترس ماه منیر بیشتر و بیشتر. گیوه بر زمین می‌کشید و در حالی که از فرط دویدن نفس نفس می‌زد کرمعلی را مخاطب قرار داد:
- ببخشید اوستا.
پشت لبانش سبز نشده و مردانگی تنها در صدایش ظهور یافته بود. سر تاسش را خاراند و به قصد بلند ک*ر*دن قالی انتخابی خانم به گوشه‌ی حجره رفت.
همین که از ترس قالب تهی نکرده بود باید خدایش را شکر می‌کرد؛ در همین ثانیه‌های کوتاه قلبش بارها نزد و مُرد و بازگشت. گوشه‌ی چادرش را چنگ گرفت، چون گربه‌ای که شکاری می‌گیرد؛ نیم نگاهی به در انداخت و تصمیمش را گرفت. گریز!
مختار خم شد و قالی را در دست گرفت؛ کمرش از سنگینی خم شد و برای لحظه‌ای تلوتلو خورد.
- خانم شما پیش برین من پشت سرتونم.
دیگر نشنید؛ حتی صدای ضربان قلبش را هم نشنید. برای آخرین بار چهره‌ی کرمعلی را از نظر گذراند و برادری را که مدت‌ها قرار نبود زیارتش کند نگریست. عقب‌عقب رفت و نهایت از میان در چهارطاق باز شده‌ی حجره گرخید. صدای پای شاگرد را در میان هوهوی باد شنید:
- وایسا مردم آزار؛ جرأت داری وایسا زنیکه.
دوید و دوید و صدای انعکاس پایش در گوشش نجوا شد؛ نفسش سوخت و باز دوید؛ دهانش تلخ شد و باز دوید؛ قلبش چند برابر در س*ی*نه تپید و باز دوید. چنان دوید که سایه‌ی نیم‌روزش هم ردش را نزند.
کرمعلی واقعه‌ی ورود زن تا خرید و بهانه‌تراشی‌هایش تا رسیدن شاگرد و گریز زن دنبال کرد و دنبال کرد و بوی زننده‌ی شک را از میان روبنده‌ی زن استشمام کرد.
پا تند کرد و از مغازه خارج شد؛ مختار را صدا زد و مختار نفس‌نفس زنان به سمت حجره بازگشت.
- تا آخر کوچه رفتم دنبالش اوستا؛ زنک عجب سرعتی داشت.
«زنک» را شنید و لــ*ب گزید و در دل خدا را ستایش کرد که کسی شخص زیر روبنده را نشناخت؛ حتماً آمده بود تا ببیند و برود اما در منجلاب تعارفات شاه عبدالعظیمی گیر کرد و یک قالی ماند و شاگردی که با رفتن به دم خانه آدرس محل سکونت را به سمع اوستا می‌رساند.
- مهم نیست؛ حتماً مشتری نبوده یا بی‌بضاعت بوده و توی تعارف مجبور شده قالی رو انتخاب کنه.
- اما پول قالی که پرداخت شد.
کرمعلی به کیسه‌ی سفید مکدّر چشم دوخت و حرفی برای گفتن نداشت؛ به ناچار پس گردنی نثار پشت گردن مختار کرد و غرید:
- این فوضولی‌ها به تو نیومده بچه؛ برو قالی رو باز کن بذارش روی تخته.
مختار گردنش را نوازش کرد و محل فرود انگشتان کرمعلی را فشار داد تا سوزشش کم شود.
- چشم اوستا.
کرمعلی نیز داخل شد و به کیسه چشم دوخت؛ یادگاری دخت آخر مش رمضان را در چنگ گرفت و صدای برهم خوردن سکه‌ها در گوشش زنگ خورد.
- لعنت خدا بر دل سیاه شیطون.
امانتی را گوشه‌ای نهاد تا خواهر بازگردد و آن را با دعوا و تشر باز گرداند.
ماه منیر همچنان می‌دوید؛ با هر سایه که پشت سرش پدیدار می‌شد، توان رفته از پاهایش باز می‌گشت و جان می‌گرفت. مبادا برادر تعقیبش کند و بشناسدش. مبادا برادر «ننگ» بخواندش و همین دلخوشی کوچک را از او سلب کند.
قلوه سنگ زیر پایش را ندید و تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد؛ کف دستش از اصابت با زمین سخت کوچه سوخت و درد زانویش تا مغز استخوان رسوخ کرد. دست بر زانو گرفت و پارگی چادر را با دستش لمس کرد.
اکنون که کسی نبود تا به اشک‌هایش ترحم بورزد یا نفرت بدوزد، نگاه به سنگ افتاده بر زمین انداخت و گریست؛ برای دلتنگی‌هایش که ناچار بود در زیر روبنده و در قالب یک مشتری دائمی یا بدتر از آن، در قالب یک مردم آزار مخفی کند و برادر را ناچار کند برایش قالی‌های زیبا و خوش آب و لعاب پهن کند. برای تمام تهمت‌ها و افترا‌هایی که به ریشش می‌بستند و برای رفتاری که سزاوارش نبود. برای آینده‌ای گریست که در پشت گذشته‌ی تلخ ننگین مخفی شده بود و تنها راه گریزش مرگ بود و مرگ و مرگ. آن هم نه هر مرگی، سنگساری که با هر پرتاب سنگش الله اکبر بر زبان بیاورند و ستم‌دیده‌ی بی‌نوا را قربانی خداوند کنند.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
***

چپق را گوشه‌ی لــ*ب گذاشت و پس از فرو بردن دود، بخش عظیمی از آن را در اتاق کوچک ژاندارمری بیرون فرستاد. موهای مجعدش را در میان انگشتان مردانه‌اش به بازیچه گرفت و پس از لذت گذرای حاصل از دود، پایش را از روی میز جمع کرد. چکمه‌های براقش در زیر نور اتاق می‌درخشیدند.
نگاهی گذرا به برگه‌های زیر دستش انداخت و مهر خاتمه بر پرونده‌ی پیرمرد شاکی زد و پرونده را به سمتش پرتاب کرد. پیرمرد پرونده را در هوا قاپید و نگاه اندوهگینش را به مرد حکومتی دوخت.
- ملتفت نشدی؟ درخواست باطله.
بغض پیرمرد به صدایش نیز سرایت کرد:
- آخه چرا؟ قربان سرتان بشم شما حتی عریضه‌ی من رو مطالعه هم نکردین.
نگاه به خون نشسته‌اش را به پیرمردی دوخت که تنها از او خواسته بود نامه‌ی مهر و موم شده‌اش را برای نماینده بفرستد.
- به زبان عجوج و مأجوج حرف می‌زنم؟ گیریم با ارسال این عریضه موافقت کنم، به مقصد نرسیده، توسط نیروهای قزاق نابود می‌شه.
پیرمرد خواست دهـ*ان باز کند و به عرایض لایتناهی که شنونده نداشت ادامه دهد امّا صدای سربازی که مقابل در اتاق مرد حکومتی ایستاد و او را به بیرون فرا خواند، اجازه‌ی هر حرفی را از مرد پیر گرفت.
مرد حکومتی از اتاق خارج شد و مقابل سرباز نوجوان ایستاد؛ سرباز سلام نظامی داد و مرد حکومتی پس از آزاد باش، دست بر پشت گرفت و اندام نحیف پسر را از نظر گذراند.
- می‌شنوم سرباز.
نگاه سرباز به قصد احترام و عادت به سقف کشیده شد.
- بهادر خان سلامت باد؛ سرجوخه شما رو احضار ک*ر*دن قربان.
به اتاق بازگشت و در حالی که کمربند مشکی‌اش را به اسلحه‌ی کمری متصل شده به آن محکم می‌کرد پیرمرد را مخاطب قرار داد:
- مجلس رو به توپ بستن؛ نیروهای قزاق به ظل السلطان شبیخون زدن؛ رییس مجلس گرخیده و دود شده و به هوا رفته.
کلاه را بر سر گذاشت و ادامه داد:
- با این تفاسیر امکان نداره به مراد دلت برسی شیخ.
- یعنی هیچ راهی نیست؟
به سمت پیرمرد گام برداشت؛ دستش را به میز تکیه داد و خم شد و نگاه شرورش را به چشمان به غم نشسته‌ی مرد پیر دوخت.
- راه که داره؛ اگه سر کیسه رو شل کنی شاید بتونم عریضه‌ت رو مستقیم به سمع اعلیحضرت برسونم.
انتهای سبیل نازکش را به بازی گرفت و خندید؛ از همان خنده‌ی های تحقیر کننده که دارایی‌ها و نداری‌هایت را بر سر می‌کوبد و بر خواسته‌هایت ماله می‌کشد.
- که البته ایشون هم نخونده ریز ریزش می‌کنن.
خندید و قهقهه زد و صدای کریه خنده‌اش در گوش پیرمردی که صدایش به گوش هیچ احدی نرسید آوار شد و بدبختی‌هایش را چون گرز رستم بر سرش کوفت.
- پس من چه باید بکنم؟
بازگشت و نگاه عاقل اندر سفیهش را نثار پیرمرد کرد. پیرمرد خجل شد و سر پایین انداخت و مرد حکومتی مسرور از گذشتن ساعات کسالت بار رسیدگی به عرایض مردم، همراه با سرباز قصد خروج کرد.
- صبر مرد مؤمن صبر. گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی.
پیرمرد را با قصه‌ها و غصه‌هایش تنها گذاشت و از هول فراخوانی سرجوخه شصت پا در چشمش می‌رفت. بی‌توجه به پایینی‌هایی که از مقابلش می‌گذشتند و تا کمرخم می‌شدند و «بهادر خان سلامت باد» به شکم مبارکش می‌بستند، بادی به غبغب می‌انداخت و راهروی طویل ژاندارمری را طی می‌کرد.
چکمه‌ی بلند چرمش را به دیگری کوفت و سر به سقف دوخت.
- سرجوخه سلامت باد.
سرباز برای بهادر خان تا کمر خم می‌شد و برایش دعای سلامتی می‌کرد و بهادر خان برای دیگری و دیگری برای دیگری؛ چرخه‌ی تلخ تعظیم‌های از ترس و احترام‌های بالاجبار از روستای کوچک در زیر پونز نقشه‌ی ترسیم شده در عمارت شاهنشاهی تا شخص خود شاه ادامه داشت و تکرارش بدون انکار بود.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
سن سرجوخه زیاد بود و در آستانه‌ی بازنشستگی؛ بازنشستگی‌ای که مهرش تنها با گواهی فوت امضا می‌شد. دستی به ریش پر پشت سفیدش کشید و عریضه‌های مردم را از روی میز کنار زد.
- بیا که خوش اومدی بهادر.
بهادر چشم از سقف کدر اتاق سرجوخه برنداشت؛ لبخندی زد و پاسخ داد:
- این از اقبال خوش بنده‌س قربان.
سرجوخه برخاست؛ این بار نوبت او بود که اندام بهادر خان را از نظر بگذراند و با نگاه تحقیرآمیزش بررسی‌اش کند. از اخم بر ابرو نشسته و شانه‌های عریض تا دکمه‌ی طلایی کت سیاهش.
- طهران با وقایع اخیر قاراشمیش شده؛ مشروطه خواهان قیام ک*ر*دن.
- بله قربان، در جربان ماوقع هستم.
نامه‌ی مهر و موم شده را به دست بهادر خان داد و برایش آن‌چه لازم می‌دانست را شرح داد.
- اوضاع اردبیل از کنترل خارج شده؛ نیروهای حکومتی قاصرن از کنترل شورشی‌ها. از ژاندارمری مرکزی اردبیل برام تلگراف رسیده که به قصد کمک نیرو اعزام کنیم.
بهادر سر تکان داد و همچون بره‌ای که از صاحب گله فرمان می‌برد، نیت اطاعت کرد.
- ولی قربان روستای ما به حد کفایت نیرو نداره. چه‌طور به روستاها و بخش‌ها تلگراف زدن؟
مهر قرمز را از روی کاغذ جدا کرد و گوشه‌ی مثلثی کاغذ باز شد. نامه را برداشت و همان‌طور که کلمه به کلمه و حرف به حرفش را مطالعه می‌کرد سرجوخه پاسخ داد.
- به همه‌ی نقاط تلگراف زدن. از هر منطقه یکی دو نفر کفایت می‌کنه؛ قرار نیست ژاندارمری را به امون خدا ول کنیم.
ریش بلندش با باز و بسته شدن در، در هوا رقصید و تارهای زمختش هر یک به سمتی خزیدند.
- از نیروهات چند نفر کارکشته بفرس که از پس این سرکشا بر بیان.
سر بالا آورد و نگاه متعجبش را به چشمان قهوه‌ای سرجوخه دوخت. چین و چروک‌های زیر چشمش را گذرا نگریست و گفت:
- السّاعه، جسارتاً خودم هم باید همراه نیرو برم یا در ژاندارمری بمونم.
سرجوخه پیش آمد؛ نگاه تحسین آمیزش را به چشمان پرسشگر بهادر دوخت و دست بر شانه‌اش گذاشت؛ مانند مادری که می‌خواهد با وعده‌های پوچ فرزندش را برای مدّتی گذرا قانع کند و آرام. ژاندارمری مرکزی از او طلب بهترین نیرو را کرده بود و او بهادر متکّبر و بدخلق را لایق‌ترین شخص برای پیشبرد اهداف مردان حکومتی دید.
- پس فکر می‌کنی علّت درخواستم از تو به چه سبب بود؟ تو باید همراه نیرو بری.
کاغذ را از میان انگشتان بهادر قاپید و در حالی که سرجایش باز می‌گرداند تا در بایگانی نامه‌های ضروری دولت قرارش دهد، سخنش را ادامه داد:
- ترفیع به شرط اعزام؛ تو که شامه‌ت تیزه برای ترفیع مقام و منزلت. پس برو و برای مرکز مفید باش.
پشتش را به بهادر کرد و از پشت پنجره تنه‌ی پر بار درخت باغچه‌ی ژاندارمری را از نظر گذراند. دست پشت گرفت و بدون این‌که به سمت سرباز سر تا پا گوش حکومتی بازگردد، مخاطبش قرار داد:
- آزادی.
بهادر خان مجدّد چکمه بر چکمه‌ی دیگر کوفت و با فریاد «بله قربان» اتاق سرجوخه را ترک کرد.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
133
710
93
21
Esf
***

بانگ خروس نوید سحر را داد؛ ماه منیر سر بر سجده نهاد و قطره‌ی اشک از گوشه‌ی چشمش بر مهر چکید و بوی خاک برخاسته از مهر قطور بر مشامش پیچید.
خسته‌تر از آن بود که بخواهد برای گام نهادن بر زمین، پا بردارد و با کمک جاذبه، بر زمینش بگذارد؛ کتش را همراه گالش‌هایش بر زمین کشید و کشید تا بر در کلبه‌ی محبوبش رسید. هنوز هم صدای شلیک اسلحه‌ای که توسط نیروهای حکومتی فریاد مردم را سرکوب کرد و در میان ابرهای تیره و تار اردبیل منتشر شد، در گوشش زنگ می‌خورد و چون گرز بر سرش کوفته می‌شد.
کلید را در قفل انداخت و از صدای خروس که مجّدد در محله پیچید، ترس در جانش رخنه کرد؛ ترس از بیداری ماه منیر و شکوه‌هایش؛ از گله‌هایش برای رفتن و قیامی که عاقبتش سرکوب بود.
در آهنی را برهم کوفت و ماه منیر با شنیدن صدای در، سر از سجده برداشت؛ بینی بالا کشید و چادر را بر چوب لباسی گوشه‌ی سالن آویزان کرد.
وهاب میرزا نزدیک در شد؛ گیوه از پای خارج کرد و ماه منیر پرده را کنار زد و نیمی از تنش از اندرونی خارج شد. در چشمان به رنگ شب وهاب خیره شد و خستگی را از عنبیه‌ی آن خواند. اما نتوانست نادیده بگیرد و شکوه نکند. به برادر که نمی‌توانست گله کند و درد دل بگشاید؛ پس باید همسرش را محرم این دردهای مانده بر دلش قرار می‌داد. باید حرف می‌زد، حرف می‌زد و اشک می‌ریخت تا سنگینی رخنه کرده بر جانش تخلیه شود.
- اُغُر بخیر.
نیش و تلخی را در همین جمله‌ی کوتاه منتقل کرد. وهاب سر بالا آورد و به چشمان دلخور ماه منیر که حلقه‌ی اشک در آن طنین انداخت، خیره شد.
- حرف‌ها زیاده ماه منیر و وقت سحر؛ به ولله جون در تنم نمونده.
قد علم کرد؛ کمرش تیر کشید؛ با دست قسمتی از آن را نوازش کرد و به اندرونی رفت. بوی نان تازه در مشامش پیچید و از لذّت چاشتی دلچسب با نُو عروس، چشمانش درخشید و به نور کم‌سوی خانه قوّت بخشید.
- نباید می‌رفتی میرزا؛ این وقایع هرگز به سود مردم نبوده که این بار باشه؛ مردم و زنده شدم، به خدا رسیدم تا برگردی.
به قصد تعویض لباس به پشت پرده‌ی مجزا از سالن گریخت؛ ماه منیر در حالی که تنها تکان خوردن‌های دست‌هایش در هوا را می‌دید ادامه داد:
- چی عایدت شد از این قیام؟ چی نصیبت شد جز سرکوب و فریاد و خفقان؟
سر تکان داد و بغض کرد؛ از خون‌های ریخته شده بر زمین و مردمی که آهسته زیر دست و پای مردم پرپر می‌شدند و جان می‌دادند. از صدای اسلحه که در آسمان پیچید و مردم را جَری کرد و مردان حکومتی را جَری‌تر.
- هیچی، به جز تماشای مردمی که به هیچ کدوم از خواسته‌هاشون نرسیدن. تمام خواسته‌هاشون با یه سیاهه نابود شد و امروز هم برای مطالبه‌ی همون درخواست جون دادن.
ماه منیر گامی به جلو برداشت و عاقبت، وهاب رضایت داد از پشت پرده، از فرار از چشمان ماه منیر بیرون بیاید و سخن بگوید و سخن بشنود.
- خدا از دهنت بشنوه؛ من هم حرفم همینه. شما مگه از تیر و طایفه‌ی همون مردم نیستی؟ این دست تقدیر که اسلحه رو به قلب یه نفر می‌کشونه، قلب تو رو مصون داره؟ خون شما رنگی‌تره؟
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا