جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

🖊در حال ترجمه ترجمه‌ی رمان ساحره‌ی گور| حنانه کاربر انجمن ستارگان رمان

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
168
929
93
21
Esf
Offline
نام رمان: ساحره‌ی گور ( رمان الکس کرافت) - Grave witch
نویسنده: Kalayna Price
مترجم: حنانه بامیری
ژانر: فانتزی

اولین رمان پر فروش ایالت متحده‌ی آمریکا

خلاصه: الکس کرافت، ساحره‌ی گور، می‌تواند با مردگان صحبت کند اما این به آن معنی نیست که او از گفتن چیزهایی که می‎گوید راضیست.
الکس کرافت به عنوان بازرس خصوصی و مشاور پلیس جادوی سیاه زیادی دیده است اما با وجودی که با مرگ رابـ*ـطه‌ی خوبی دارد هیچ چیزی او را برای آخرین مورد آماده نکرده است؛ زمانی که او درگیر بررسی قتل شخص مشهوریست، سایه‌ای به او حمله می‎کند و سپس کسی تلاش می‌کند تا جانش را نجات دهد.
یک نفر نمی‌خواهد بداند که او با مردگان چه می‌گوید و او مجبور است با فلین اندروز، کارآگاه جنایی مرموز همکاری کند تا علت را بفهمد...
 

معصومه مولایاری

موسس سایت
پرسنل مدیریت
موسس سایت
نویسنده برتر
15/11/20
89
424
53
Offline
IMG_20201206_161451_652.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

قوانین - قوانین تایپ رمان| انجمن ستارگان رمان
❤ بسم الله الرحمن الرحیم ❤ ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ نون، سوگند به قلم و آنچه مى‏‌نويسند سلام و درود خدمت نویسندگان عزیز؛ جهت تایپ رمان در انجمن ستارگان رمان، ملزم به رعایت شرایط و قوانین مذکور هستید. نحوه تایید و تایپ رمان: شما می‌بایست ابتدا در تاپیک زیر درخواست ناظر بدهید...
forum.romanstars.ir
پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

درخواست - درخواست طراحی جلد | انجمن ستارگان رمان
❤ بسم الله الرحمن الرحیم ❤ سلام خدمت نویسندگان محترم برای درخواست جلد در این تاپیک میتوانید بعد از ۱۵ پست با قرار دادن لینک رمان خود درخواست جلد نمایید. با تشکر کادر مدیریت انجمن ستارگان رمان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
forum.romanstars.ir
پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
درخواست - درخواست تگ رمان| انجمن ستارگان رمان
❤ بسم الله الرحمن الرحیم ❤ با سلام و احترام خدمت شما همراهان خوب و همیشگی انجمن ستارگان رمان برای درخواست تگ رمان خود بعد ۳۰ پست لطفا لینک رمان خود را در این تاپیک قرار داده و در خواست تگ نمایید. با تشکر کادر مدیریت انجمن ستارگان رمان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹
forum.romanstars.ir
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

اعلام پایان رمان کاربران
❤ بسم الله الرحمن الرحیم ❤ با سلام خدمت نویسندگان محترم و خوش قلم انجمن ستارگان رمان لطفا بعد از اتمام رمان خود در این تاپیک اطلاع رسانی کنید. با تشکر کادر مدیریت انجمن ستارگان رمان 🌹🌹🌹🌹🌹
forum.romanstars.ir
🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
168
929
93
21
Esf
Offline
سخن مترجم
کالینا پرایس نویسنده‌ی معاصر آمریکایی مجموعه رمان‌های الکس کرافت را در ژانر فانتزی به رشته‌ی تحریر درآورد؛ مجموعه آثار هفت گانه‌ی او به چند زبان ترجمه شده‌اند و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفتند. پرایس ایده‌های خود را از دنیای اطرافش می‌گیرد و مطالعه‌ی اساطیر قدیم و تحصیلاتش در ادبیات عامه‌ی کلاسیک او را به این درجه از نویسندگی رسانده است؛ داستان‌های او علاوه بر مضمون عارفانه‌ی فانتزی، ترکیبی از عشق و به همراه چاشنی طنز است.

سخن نویسنده
پیش نویس اولیه کتاب ممکن است در خلا نوشته شود اما پروژه نهایی فراتر از یک تلاش انفرادی است. بنابراین افراد زیادی هستند که به آنها بدهکارم و در این جهان به اندازه کافی از آنها قدردانی نمیشود. دوست دارم از مدیر مجله‌ی لوسیان دریور تشکر کنم که به من و نوشته‌هایم اعتقاد داشت و کسانی که به داستان الکس اعتماد کردند.
نمی‌دانم چگونه از سردبیر عالی‌ام جسیکا وید که داستانم را در دست گرفت و راهنمایی‌ام کرد تا آن را به بهترین شکل ممکن برسانم قدردانی کنم؛ با تشکر ویژه از آلتا رافتون که جلد هنرمندانه و زیبایی برای کتابم ساخت و از تیم Roc که در آماده ک*ر*دن کتاب کمک کرد.
یک تشکر خیلی مهم از گروه منتقد فوق العاده‌ام، سازندگان افسانه‌ی مدرن، کریستی، نیکی، سارا، ورت و ویکی. این کتاب بدون تشویق و تهدیدهای شما اینجا نبود.
من به شما یقین دارم که بگویید چه عواملی مؤثر است کتابی را بخوانید یا آن را دور بیندازید. متشکرم!
یک تشکر ویژه از مریدیت، سابرینا، گیل و مت که به من کمک کردند برنامه ریزی برای کار و نویسندگی داشته باشم. تشکر از گروه کراکس شادو، الهام بخش موسیقی من، که چندین ساعت را برای نوشتن من تنها در مراسم شرکت می‌کرد.
البته بدون تشکر از حمایت فوق العاده خانواده و دوستانم که من را تشویق کردند و کنارم بودند هیچ قدردانی کامل نیست. تو می‌دانی که هستی و من امروز بدون تو این‌جا نبودم.
و در آخر تشکر از خواننده کتاب الکس؛ امیدوارم از خواندن آن لذت ببری.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
168
929
93
21
Esf
Offline
فصل 1
اولین باری که با مرگ روبه‌رو شدم زمانی بود که نمودار پزشکی مادرم را به طرفش پرت کردم؛ تاجایی که می‌خواستم آن را پاره کنم. چون پنج سالم بود مادرم من را بخشید. بعضی اوقات آرزو می‌کنم که کاش او این کار را نمی‌کرد به خصوص زمانی که فرصت‌های شغلی را از دست می‌دادیم.
هنری بیک درحالی که مشت فربه‌اش را در هوا تکان می‌داد من را مخاطب قرار داد:
- خانم کرافت، این قابل قبول نیست.
پشت سرش مرگ پدیدار شد.
هجده سال تمرین نگاهم را از کلکسیونر شلوار جین تا چهره مشتریانی که رویشان مانند گیلاس سرخ و کبود مایل به بنفش بود، دورنگه داشت. در کنارم گل‌های سوسن قرار داشت. به طرفم آمد؛ از مسیری که این گفتگو در پیش داشت وحشت داشتم:
- تو قرارداد قید شده که حقوقت رو اضافه کنم؛ همین کارو هم کردم.
بیک درخواست را به طرفم چرخاند:
- تو به من قول دادی که نتیجه بگیرم.
به تابوت پدرش تکیه دادم و گفتم:
- من گفتم میتونی سوالات رو بپرسی.
مؤدبانه نبود اما من روح بیکر را پیش از مراسم تدفین به بدنش فروبردم؛ احترام هیچ ربطی به این کار نداشت.
-هی. حقوق ماهیانه یه فقره چکه.
بیک روی پاشنه پا چرخید و در راهرو قدم گذاشت. می دانستم قضیه از چه قرار است. بیک اگرچه در آن زمان ناکام بود، شکارچی ثروتمند و خوش شانسی بود و من همانند گذشته با او کار می کردم. مرگ در خواب بیک را دنبال کرد؛ او هر قدم سنگین را زیرنظر می‌گرفت و حرکات نامنظم مرد خپل را مسخره می‌کرد. درتمام این مدت، پوزخندی برلبانش قرار داشت و از نگاه ک*ر*دن به من دست برنمی‌داشت. این بهتر از یک دیدار اجتماعی بود؛ بانگاهش التماس می‌کرد و هشدار می‌داد. من اهمیتی ندادم که تنهایم بگذارد. دندان‌های ردیف و سفیدش بهم برخورد کردند ولی حرفی نزد. بیک به راه رفتن ادامه داد:
-خب، بهتره این قسمت رو سریع انجام بدی؛ طبق قرارداد، چک یا پول باید پرداخت بشه. رسید هم می‌خوای؟
بیک از صحبت ک*ر*دن دست برداشت. چشمانش از حدقه بیرون زد و گونه‌هایش آویزان شدند:
- من این قسمت رو پرداخت نمی‌کنم. بیا بریم.
از تابوت فاصله گرفتم:
- گوش کن؛ آقا شما می‌خواستی یک روح به تن برگرده من این کارو کردم. اگر این پدر عزیز اون چه رو که شما می‌خواستی نگفت؛ مشکل شماست نه من. ما یه قرارداد اجباری داریم و اگه ...
مشتش را پایین انداخت و چشمانش از تعجب گرد شدند. ساده تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم؛ نفسم را عمیق بیرون فرستادم تا بتوانم حرف بزنم و لبخند ژکوندی زد:
- حالا رسید میخوای؟
س*ی*نه بیک گرفت و یکی دوبار خس خس کرد. سپس آهسته گردنش را پیچ و خم داد و نگاهش روی شانه‌اش به حرکت در آمد. چهره‌ی مرگ از شدت بی حوصلگی درهم رفت.
اوه لعنتی!
فرشته مرگ، قبض روح و درنده روح و هرچه که شما صدایش می‌کنید، اکثر مردم فقط یک بار او را دیده‌اند. او قدمی به جلو گذاشت و بیک یک قدم به عقب رفت. لعنتی! از تابوت فاصله گرفتم:
- ن*کن!
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
168
929
93
21
Esf
Offline
دیگه دیر شد. مرگ به صورت تپل بیک دست زد و رنگ از صورت موکلم پرید. تلوتلو خورد؛ مرگ یک قدم به عقب رفت و بیک پلک زد. صدای فریاد از گوشه و اتاق و برهم خوردن صندلی‌ها به گوش رسید. مدیر کفن و دفن و همسر بیک و پسر نوجوان پشت سرش سریع از راهرو بالا رفتند. دستیارش که چشمانش برق می‌زد از کمربندش تلفنی را بیرون آورد. او به عنوان سومین بیک و آخرین بازمانده خون پدرش گفت:
بی‌نظیره!
از این هیاهو دور شدم؛ فضای خانوادگی تنها کاری بود که در این شرایط می‌توانستم انجام بدهم. اکنون مرگ روحش را گرفته بود و هیچ راهی برای زنده ک*ر*دن هنری بیک وجود نداشت. نه این‌که قرار بود من حقیقت را به خانواده‌اش بگویم. مرگ به دیوار تکیه داده بود و بازوهای عضلانی‌اش روی قفسه س*ی*نه‌اش خم شده بود. تمام بی‌گناهی‌های خبیثانه‌اش مانند موهای تیره‌ی اطراف چانه‌اش افتاده بود. چشم غره‌ای رفتم و کیفم را از روی زمین برداشتم. من نمی‌توانستم او را برای گرفتن روح بیک مقصر بدانم، به هرحال او کاری برای انجام دادن داشت اما...
-می‌تونی صبر کنی تا من پول رو بگیرم.
شانه‌هایش را بالا انداخت:
- به نظر نمی‌رسه اون قصد پرداخت پولت رو داشته باشه.
حق با او بود؛ عصبی در اطراف پیکر بیک ازدحام کردند؛ این کار برای تجارت بد بود. دست در کیفم بردم و نا امیدانه وضعیت را از نظر گذارندم؛ صورتحساب را نادیده گرفتم؛ می‌دانستم که خالی است. در کیفم گچی برای نوشتن، یک چاقوی سرامیکی، تلفن همراه و گواهینامه، سه پنی سکه به همراه یک دستمال فویل خرد شده و یک گیره کاغذ پیدا کردم. مرگ به گنجینه‌ای که کف دستم بود نگاه کرد:
- می خوای آدامس بخری؟
-کرایه اتوبوسه؛ برای رفتن به خونه.
هر دو با اخم به کف دستم نگاه کردیم. سیزده سنت، حاضر نبود کوتاه هم بیاید. یک دامپزشک اورژانس هرچه که داشتم را ازمن گرفت. تا زمانی که یک فرصت شغلی خوب پیدا کنم ورشکسته محسوب می‌شوم. مرگ پرسید:
- تو با دادستانی کار نمی‌کنی؟
پول را در کیفم قرار دادم و گفتم:
- سایه تا فردا طول نمی‌کشه و من باید منتظر اخبار محلی یا هرچی مثل اون باشم تا چکم رو برگشت بزنه.
من محکوم به شاهد ستاره ها بودم زیرا برای یکبار، با کشته شدن قربانی قاتل او متهم نمی شد. تا کنون عناوین خبری درباره اینکه من ندای سکوت یا مفسد مردگان بودم متفاوت بود اما یک چیز قطعی بود؛ این خبر بزرگی بود. مهم‌تر از آن تا زمانی که محافظت ما را از هم جدا نکند ممکن است در عوض این‌که فقط یک مشاور موقت پلیس باشم، به لیست حقوق بگیران دائمی شهر نکروس خاتمه دهم. آن وقت مجبور نبودم با شکارچیان ثروتمند مثل هنری بیک سروکار داشته باشم. مرگ به بدن بیکراشاره کرد:
- به‌خاطرش میمونی؟
پسر بیک همچنان قفسه س*ی*نه مرد مرده را فشار می‌داد و تلاش می‌کرد تا پدر مرده‌اش را بازپس بگیرد. اما زن تازه بیوه شده امیدش را از دست داده بود. به مدیر کفن و دفن که او را به سمت صندلی های سمت چپ راهنمایی می کرد چسبیده بود. دستیار را ندیدم.
-آره این‌جام؛ نمی‌خوام به فرار از صحنه متهم بشم.
مرگ شانه هایش را بالا انداخت و وقتی کمی به زمین رسیدند ناپدید شد. از این کار متنفر بودم؛ یک دقیقه این‌جا بود و دقیقه‌ی بعدی ناپدید میشد. پس از این‌که رفته بود باز بر می‌گشت. همیشه همین کار را می کرد.
فردی مرکوری کمربند کیفم را به کمرش بست و گفت:
- ما تو رو سنگسار می‌کنیم.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا