جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ جادوی عشق/ شاپرک کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
رمان: جادوی عشق
ژانر: عاشقانه،درام و اجتماعی
نویسنده: shaparak5678
ناظر محترم:
@Qazaleh
خلاصه:
سوگند دختر دل پاک و معصوم بعد از مدتی می فهمد سرطان دارد با یک عمل حالش خوب می شود کم کم عاشق می شود و در این بین اتفاقاتی برایش می افتد که به روح لطیف و نازک او ضربه می زند
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
113
572
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
سردی هوا که روی بدنم نشست موهای تنم مور مور شد پتو را دور خودم پیچیدم و خواستم کمی بیشتر بخوابم نگاهم که روی ساعت نشست آه از نهادم برآمد باید هر چه زودتر بیدار می شدم و به امتحانم می رسیدم چند روز گذشته سردرد و بی حالی امانم را بریده بود حس می کردم سرما خوردم با کرختی از روی تخت بلند شدم و هر چه دم دستم بود پوشیدم شتابان از خانه خارج شدم بوی گل های بهاری مشامم را پر کرد نفس عمیقی کشیدم هوای تازه را وارد ریه هایم کردم و به طرف ایستگاه اتوبوس پیاده راه افتادم از بوی تهوع آور دود ماشین ها سرگیجه گرفتم هر کسی پی مشکلات خودش به این طرف و آن طرف می دوید به ایستگاه رسیدم و منتظر اتوبوس گوشه ای از صندلی نشستم اتوبوس که رسید سوار شدم سروصدای سرسام آور ضبط راننده گند زد به اعصابم. به دانشگاه رسیدم و به سمت هلن و هیلدا رفتم سرگرم صحبت شدیم ناگهان سروصدای بچه ها بلند شد صدای بگو و مگوودعوا که به گوشم رسید حس کنجکاوی ام را بر انگیخت با قدم های آرام به سمت جایی که صدای دعوا از آنجا می آمد رفتیم دو دانشجو حرف های رکیک و زشتی به هم می زدند و همه سعی می کردند از هم جدایشان کنند با صدای هلن به خودم آمدم.
_سوگند چرا حواست نیست خون دماغ شدی.
_چی؟چی م گی نشنیدم.
_دختر چرا حواست اینجا نیست می گم خون دماغ شدی چرا رفتی تو هپروت؟
وقتی به مقنعه ام نگاه کردم تازه متوجه خون روی آن شدم تند دستمال را از کیفم درآوردم تا جلوی خون ریزی بینی ام را بگیرم.
_ببخشید هلن حواسم نبود حواسم پی دعوای بچه ها رفت هوا به قدری گرمه که خون دماغ شدم جایی برای نگرانی نیست.
هنوز زمان اندکی برای شروع امتحان باقی مانده بیخیال دعوا شدیم و به سمت دنج ترین و خلوت ترین گوشه حیاط رفتیم بعد از چند دقیقه زنگ امتحان به صدا درآمد شتابان با اندام لاغر و نحیفم از میان شلوغی خودم را به کلاس رساندم رج اول کلاس درست رو به روی استاد نشستم به دور تا دور کلاس نگاهی انداختم انگار تازه وارد کلاس شده و ترم جدیدم را شروع کردم هر کسی برای خودش گرم صحبت است و راجع به امتحانات با هم مشورت می کنند استاد با هیکل فربه اش وارد کلاس شد با آمدن استاد هیاهوی بچه ها خوابید و ساکت و آرام سرجایشان نشستند.
_خب،بچه ها سوال پرسیدن ممنوع،هر تقلبی مساوی با صفر شدنتون پس همه حواستون به برگه هاتون باشه.
استاد برگه ها را بین بچه ها پخش کرد و خودش سر جایش نشست کسی جرات تقلبی نداشت استاد به قدری جدی صحبت کرد که همه از ترس سرشان را روی برگه هایشان گذاشتند و شروع کردند به جواب دادن.
 
آخرین ویرایش:

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
سرم روی برگه خودم بود احساس کردم چشمانم سیاهی می رود ولی توجه نکردم سوالات امتحان را جواب دادم و بلند شدم برگه را به استاد تحویل دادم و از کلاس بیرون رفتم هلن و هیلدا همان جای همیشگی نشسته و منتظر من بودند.همین که پیش آنها رفتم شروع کردند به سوال پرسیدن.
_سوگند چی شد چطور جواب دادی؟
_ای بابا خب امتحان رو عالی دادم ولی بچه ها حس می کنم حالم بده ببخشید باید هر چه زودتر برم خونه.
_خیلی خب،اگه رسیدی بگو نگرانت شدیم یه سری هم برو دکتر.
_نه بابا چیزی نیست نگران نشید احتمالا ضعف کردم هوا هم که گرمه.
_خداحافظ دخترا من رفتم.
از دانشگاه بیرون رفتم و تا ایستگاه پیاده راه افتادم بوی دود اذیتم می کرد حالم به هم خورد سوار اتوبوس شدم و کمی چشمهایم را روی هم گذاشتم با صدای راننده به خودم آمدم ازش تشکر کردم و پیاده شدم در خانه را که باز کردم عطر و بوی گل ها مشامم را پر کرد کمی روی تاب نشستم باز سرم گیج رفت وارد خانه شدم سوت و کور بود هر چه مادرم رو صدا زدم جواب نداد کمی سکوت خانه برایم وهم انگیز شد بی حوصله به اتاقم رفتم کمی استراحت کنم لباس هایم را مرتب سر جایشان گذاشتم و به سمت تختم رفتم دراز کشیدنم مساوی شد با صدای جیر جیر تختم روی تخت دراز کشیدم و پتو را کاملا روی خودم کشیدم به ثانیه نکشید خوابم برد.
نمی دانم چند ساعت گذشته با صدای اذان از خواب بیدار شدم نماز خواندم نفس عمیق کشیدم بوی قرمه سبزی خانه را پر کرده از اتاق بیرون رفتم با پدر و مادرم سلام کردم و به مادرم در چیدن سفره کمک کردم شام که خوردیم سفره را جمع کردم و با چایی همراه مادرم خواستیم به پذیرایی برویم ناگهان سرم گیج رفت کمی که حالم جا آمد به پذیرایی رفتم پدرم به شدت در فکر فرو رفته و من هم با مادرم هم صحبت شدم
 
آخرین ویرایش:

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
_مامان پدرم چشه چرا تو فکره چیزی شده؟
_والله دخترم منم نمی دونم چشه نگران نباش دخترکم هر چی باشه خودش حلش می کنه بگو ببینم امتحانت چطور بود؟
_خوب بود.
حالا باید چیکار کنم خانواده ام را ول کنم به امان خدا خودم برم یک شهر دیگه برای کار.
با صدای یاالله گونان هنگامه به خود آمدم سوگند بیهوش روی دستانش افتاده و از بینی اش خون می آید تنها کاری که توانستم بکنم به آژانس زنگ زدم و دخترم را بـ*غـل کرده سوار آژانس شدیم به بیمارستان که رسیدیم شتابان خود را به پذیرش رساندم دخترکم را روی برانکارد خواباندند و به بخش بردند من و هنگامه هم دنبالشان به راه افتادیم دکتر وارد اتاق شد سوگندم را معاینه کرد و پرستار را صدا زد.
_پرستار،پرستار
_بله،دکتر امری داشتید؟
_سریع بیمار را برای آزمایش ببرید و بعد نتایج آزمایش را برای من بیاورید.
_چشم.
_دکتر اتفاقی افتاده دخترکم چشه؟
_هنوز مطمئن نیستم پدر جان ولی فعلا تا فردا صبر کنید جواب آزمایش بیاید با شما حرف می زنم.
_ممنونم دکتر ازتون ممنونم.
_خواهش میکنم پدر جان وظیفه است.
نمی دانستم به خواهرم زنگ بزنم یا نه از یک طرف نگرانی از بابت سوگندم از یک طرف نیش و کنایه های فامیل سردرگم و گیج شدم هنگامه نشسته و در حال دعا ک*ر*دن بود کنارش رفتم تا آرامش کنم نمی دانم چه شد کم کم خواب چشمانم را فرا گرفت و خوابم برد صبح با صدا زدن های هنگامه بیدار شدم.
_سعید بلند شو زود باش.
_چی شده زن چرا دست پاچه ای؟
_پاشو دکتر همین الان رفت اتاق پیش دخترمون.
شتابان بلند شدم و به اتاق رفتم دخترم بهوش آمده و به دکتر نگاه می کرد با دیدنم لبخندی زد و سعی کرد بخوابد.
_لطفا همراه من بیایید با شما و همسرتون کار دارم.
من و هنگامه با دکتر همراه شدیم و منتظر شدیم لبانش از هم باز شود و چیزی بگوید اما دکتر ساکت شده و چیزی نمی گفت.
_هم یه خبر خوب دارم هم یه خبر بد نمی دونم چطور بگم.
_دکتر جگر گوشم چشه لطفا بگید.
_راستش متاسفانه دخترتون سرطان داره اما خوش خیمه خوشبختانه خیلی زود فهمیدید.
_خیلی زود میفرستمش اتاق عمل بااجازه.
وا رفتم دخترم دسته گلم سرطان داره یک نگاه به هنگامه انداختم روی دو زانو افتاده بود و گریه و زاری می کرد کنارش رفتم.
_زن گریه چرا دخترمون حالش خوب میشه حرفای دکتر رو یادت رفت؟
_سعید جگر گوشم سرطان داره و ما نفهمیدیم باید تو آشپزخونه می فهمیدم.
قلبم از ناراحتی درد گرفت ولی به خاطر هنگامه و سوگند خودم را محکم نشان دادم از درون داشتم آتش می گرفتم و انگار درونم رخت می شستند از وقتی یادم می آید سوگند هیچ وقت دردش را به ما نگفت تا ما ناراحت نشویم ولی الان دارم دق می کنم
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
به اتاق سوگند رفتم تا کمی با او حرف بزنم ولی وقتی ازم پرسید چه اتفاقی افتاده از جواب دادن طفره رفتم.
_بابا من چم شده چرا اینجام تو رو خدا یکیتون جواب بده.
_آروم باش دخترم چیزی نیست فقط یه عمل سادست زود تموم میشه.
دخترکم نفس عمیقی کشید و با یک لبخند همراه دکتر رفت اتاق عمل.
الان ساعت هاست که پشت در اتاق عمل منتظر هستیم و کسی جواب درست به ما نمی دهد هنگامه هم مدام دعا و نذر و نیاز می کند وقتی این حال و روز همسرم را میبینم کمرم می شکند هیچ وقت هنگامه را این گونه ناراحت ندیده ام چه کند جگر گوشه اش در اتاق عمل با مرگ دست و پنجه نرم می کند از هنگامه فاصله گرفته و به طلعت زنگ زدم.
_سلام طلعت نمی تونم پشت تلفن چیزی بگم فقط سریع به بیمارستانی که میگم بیا منتظرتم.
_ای وای داداش چی شده الان بگو دارم دق می کنم چیزی شده؟
_تو بیا بیمارستان خودت همه چی رو می فهمی.
از خستگی نا نداشتم گوشه ای از صندلی کنار هنگامه نشستم و منتظر دکتر ماندم حالا دیگر ساعت برای من مثل قرن می گذشت استرس امانم نمی داد از طرفی به خاطر هنگامه قلبم به درد می آمد بعد از سال ها خدا به او این دختر را داد حالا جگر گوشه اش گوشه بیمارستان افتاده.
_هنگامه تو رو خدا آروم باش حالش خوب میشه می خوای برات آب بیارم؟
_سعید می دونم خوب میشه اما نمی تونم جگر گوشه ام را اینطوری ببینم آب نمی خوام.
سرم را که بالا آوردم طلعت شتابان به سمت ما می آمد سرم را انداختم پایین اشک هایم سرازیر شد
_خدا مرگم بده داداش چی شده؟
_چی بگم طلعت سوگندم سرطان داره الانم اتاق عمله.
_الهی بمیرم زن داداش خودت رو عذاب نده دکتر گفته خوب میشه اینجوری ن*کن.
_طلعت خودت مادری می دونی چقدر سخته چه کنم آروم نمیشم.
دکتر از اتاق عمل بیرون آمد.تند به سمتش رفتم.
_آروم باشید عمل خوب پیش رفته و داریم به بخش منتقلش می‌ کنیم اونجا می تونید ملاقاتش کنید.
با هم به سمت بخش رفتیم سوگند هنوز بهوش نیامده من و طلعت هنگامه را با سوگند تنها گذاشتیم و منتظر ماندیم.
_دخترکم دختر خوشکلم چت شد یه دفعه بلند شو گلم مادرت رو منتظر نذار.
از اتاق بیرون رفتم و کنار سعید و طلعت نشستم خسته تر از آن بودم که حتی به فکر گرسنگی و تشنگی باشم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و تحمل این حال سوگند برایم طاقت فرسا بود بعد از چند ساعت به اتاق رفتم تا دوباره با گلم حرف بزنم که دستش را کمی تکان داد شتابان سراغ سعید رفتم.
_زود باش دکتر رو خبر کن داره بهوش میاد عجله کن.
از خوشحالی داشتم بال در می آوردم به سمت اتاق دکتر دویدم و صدایش زدم.
_وقتی شنیدم دخترشون بهوش اومده هر کاری داشتم گذاشتم برای بعد و همراهش به سمت اتاق رفتم.
دکتر وارد اتاق شد سوگند را معاینه کرد و رو به ما گفت:
_نگران نباشید دخترتون خوبه فقط ۳ روز دیگه باید تحت نظر باشه جهت اطمینان خطر اصلی رفع شده.
از خوشحالی نمی دانستم چه کنم خدا جواب دعا هایم را داد طلعت مرا در آغـ*وش گرفت و بهم تبریک گفت سعید هم از خوشحالی رو پا بند نبود سریع از بیمارستان بیرون رفت و بعد از نیم ساعت با جعبه شیرینی برگشت حق هم داشت بعد از سال ها سوگند را خدا به ما داد حال باید از خدا برای برگرداندن سوگند سپاس گذار باشیم دوستان سوگند خیلی زود به ملاقاتش آمدند آنها را با هم تنها گذاشتیم و سعید و طلعت هم به خانه رفتند تا لباس تر و تمیز برای دخترکم بیاورند.
_دختر چرا زودتر آزمایش ندادی؟
_چه می دونستم سرطان دارم فکر می کردم به خاطرگرمی هوا و امتحاناست خدا رو شکر آخرین امتحان هم بود.
_آره حالا خبر برات دارم درجه یک.
_بگو چه خبری کنجکاو شدم بدونم چی شده؟
_شاهین رامین فر داشت دنبالت می گشت ما هم گفتیم بیمارستانی.
_گفت می خوام باهاش راجب یه مسئله خصوصی حرف بزنم.
_ای بابا فکر کردم چی شده خب به درک نیست خیلی ازش خوشم میاد عین عتیقه می مونه با اون قد درازش.
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
_خب دختر استراحت کن تا زودتر خوب شی بیای دانشگاه دلمون برات تنگ شده.
_باشه ممنونم اومدین خداحافظ.
دختر ها رفتند منم خواستم کمی استراحت کنم درد بدی در سرم پیچید از صدای دردناکم مادرم ترسیده وارد اتاق شد سریع پرستار را صدا زد پرستار یک مسکن به من زد و رفت چشمانم کم کم تار شد و دیگر چیزی نفهمیدم.
_هنگامه جون کافیه رنگ به روت نمونده ببین دخترتم خوبه کافیه.
_طلعت درد من بزرگتر از اینه چرا باید تو این سن سرطان گرفته باشه.
_قربونت برم زن داداش پاشو برو خونه لباساتو عوض کن نگران نباش من هستم.
_خدا حفظت کنه طلعت تو نبودی چطوری دووم می آوردم.
_وظیفمه برادرزادمه در ضمن تو هم خواهرمی حالا پاشو با داداشم برو.
هنگامه و سعید رفتند من هم پیش سوگند ماندم دکتر آمد و سوگند را معاینه کرد بعد بدون اینکه چیزی بگوید اتاق را ترک کرد فقط خدا می داند سعید چطور تحمل کرده با این قلب ضعیفش.
با صدای دلنشین اذان از فکر بیرون آمده پرستار را صدا زدم خودم هم رفتم وضو گرفتم نمازم را خواندم خواستم وارد اتاق شوم که دکتر صدایم زد
_ببخشید شما عمه مریض هستید؟
_بله چیزی شده اتفاق ناخوشایندی رخ داده؟
_نه،نه نگران نباشید چیزی نیست فقط فردا می تونید برادرزادتون رو ببرید.
رفت کمی مشکوک می زد از پرستار نام دکتر را پرسیدم.
_ببخشید اسم این دکتری که الان رفتن چیه؟
_باربدتهرانی.
_ممنونم.
_خواهش می کنم.
بیخیال شدم و به اتاق رفتم سوگند بیدار بود کمی غذا به سوگند دادم خواستم برم که سوگند پرسید
_عمه پس چرا بقیه نیومدن هنوز هم کینه به دل دارن؟
_نه عمه جان فرصت نکردن بیان تو استراحت کن فردا مرخص می شی.
از دست مامانم از وقتی یادم می آید آبش با هنگامه بیچاره تو یک جوب نمی رود بقیه هم از دستورات مامانم اطاعت می کنند با صدای آشنای کسی سرم را بلند کردم اما از تعجب خشکم زد او اینجا چه می کرد مگر بی اطاعتی از دستور مادرم جرم نیست؟
_فرشته تو اینجا چیکار داری؟
_آبجی طلعت به خدا نتونستم دووم بیارم اومدم به سوگند سر بزنم مگه زن عموش نیستم؟
_پس داداشم کو؟
_نیومد روش نشد بیاد از روی برادرزاده اش خجالت کشید.
_خیلی خب،برو داخله فقط اگه خواب بود بیدارش ن*کن.
آخ داداش ببین با خودت و داداشت چه کردی به خاطر حرف مامان این همه سال فقط از دور نگاهشان کردی و حسرت یک بار بـ*غـل ک*ر*دن سوگند به دلت ماند مگر داداشم چه کرده غیر از اینکه با سارا ازدواج نکرد و زن نجیبی نصیبش شد.
از طرف سوگند خیالم راحت شد از بیمارستان بیرون رفتم.
_داداش رضا بیا بالا سوگند منتظر آغوشته.
_سلام آبجی چطوری بیام روم نمیشه.
_سوگند دلش برات تنگ شده بیا این همه سال خودت رو ازشون دور نگه داشتی.
با طلعت وارد بیمارستان شدم به بخش که رسیدم غم بزرگی را حس کردم چطور توانستم این همه سال نادیده بگیرم تنها نوه دختری خانواده را.در اتاق را زدم و با چشمان گریان سوگند رو به رو شدم.
_سلام عمو کجایی دلم هواتو کرده بود نگفتی سوگند مرده زندست رفتی ما رو فراموش کردی.
_سلام گل عمو چه کنم دخترم نتونستم روم نشد تو چشمای پدر مادرت نگاه کنم.
_عمو زود بیا پیش بابام بهش سر بزن شبا خیلی بهتون فکر می کنه قلبش طاقت این همه غم رو نداره.
_چشم عمو جون از این به بعد خودم چهار چشمی مواظبتم.
اتاق را ترک کردم با برادرم چشم در چشم شدم چقدر پیر و شکسته شده فقط با چشمان گریان همدیگر را نگاه کردیم نگاهی تلخ و بدون حرف چشمهایمان گویای همه چیز بود سعید به طرفم آمد و محکم مرا به آغـ*وش کشید چقدر دلم هوای این آغـ*وش بردرانه را کرده بود.
_داش رضا کجا بودی دردانه داداشت؟
_داداش شرمندتم خودت همه چی رو می دونی.
_دشمنت شرمنده می دونستم یه روز میای به من و خانوادم سر می زنی.
_دیر شد خیلی دیر ولی دیگه هستم به خدا روم نمیشه تو چشمای تو و زن داداش نگاه کنم.
_این چه حرفیه آغا رضا دل سوگندم رو شاد کردی.
نمی دانم چرا این بیمارم توجهم را جلب می کند هر کاری کنم از فکرم بیرون نمی رود انگار اگه نبینمش روزم شب نمی شود بیخیال سری تکان دادم و رفتم به بیمارهایم سر بزنم فردا روز آخری بود که این دختر را می بینم خانواده اش اتاق را ترک کرده بودند و کسی آنجا نبود در را که باز کردم رایحه خوش بویی مشامم را پر کرد وقتی چشمان بازش را دیدم دست و دلم لرزید عجب چشمان خوش رنگ و زیبایی دارد معاینه اش کردم و تند اتاق را ترک کردم در همین حین با پدرش رو به رو شدم بیچاره ها رنگ به رویشان نمانده چه کنند پاره تنشان داشت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد.
_ببخشید آقای...؟
_رضایی هستم حال دخترم چطوره؟
_حالش خیلی خوبه می تونید ببریدش مشکلی نیست.
از اینکه حال دخترم خوب شده هزاران بار خدا را شکر گفتم به سمت حسابداری راه رفتم تا هزینه بیمارستان را بپردازم به بقیه هم گفتم سوگند را آماده کنند از اینجا برویم مانده بودم چه کنم آخه رضا هم رفته بود که با دکتر رو به رو شدم
_غرض از مزاحمت خواستم بگم اگه ماشین نیست من شیفت کاریم تموم شده می تونم برسونمتون.
_مزاحم نمیشیم دکتر تا اینجا خیلی زحمتتون دادیم.
_مزاحمت چیه بفرمایید.
خدا خیرش بدهد در راه یک چیز هایی در مورد سوگند به من گفت و ازم خواست هر مشکلی پیش آمد به او زنگ بزنم.
_بفرمایید چای در خدمت باشیم اینطوری نمیشه دکتر.
_نه ممنون مزاحم نمیشم دخترتون به استراحت نیاز داره شبتون خوش.
_خیلی ممنونم خدا پشت و پناهتون.
هنگامه لباس های سوگند را عوض کرد داروهایش را داد و از اتاق بیرون آمد به قدری خسته بودیم که دیگر نایی نداشتیم ما هم رفتیم اتاق استراحت کنیم همین که سرم را روی بالش گذاشتم کم کم چشمانم گرم شدو خوابم برد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Qazaleh

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
خسته شدم از بس به این دختر فکر کنم نمی دانم این دختر چه دارد که مرا به خود جذب می کند من یک بار زخم خوردم دیگر طاقت ندارم باید هر طور شده فکر این دختر را از ذهنم بیرون کنم.
بلند شدم کمی آب خورم تشنگی هلاکم کرد تا از تخت بلند شدن گوشی ام خاموش روشن شد یعنی این وقت شب که می تواند باشد گوشی را نگاه کردم از یک شماره ناشناس بود
"حاضرم ستاره ها را برایت بچینم گر تو به دل عاشقم رو دهی"
بیخیال شانه ای بالا انداختم اتاق را با گام های آرام ترک کردم آب خوردم به اتاق برگشتم دیگر پیامی از طرف ناشناس نیامد قرار بر این شد دکتر تهرانی فردا برای معاینه ام بیاید ساعت ۹ صبح با صدای موبایلم بیدار شدم باز هم شماره ناشناس اما این بار زنگ می زد جواب دادم
_الو،الو شما؟
کسی جواب نداد فقط صدای نفس کشیدنش به گوش می رسید موبایل را قطع کردم اتاق را برای خوردن صبحانه ترک کردم.
_سلام صبح به خیر.
_سلام گل مامان بیا بشین صبحانه بخور الاناست دکتر بیاد پدرتم الان از سرکار برای یه ساعت مرخصی گرفت.
_چشم دستت درد نکنه مامان.
-چشمت بی اشک بخور جون بگیری.
مامانم تنهایم گذاشت رفت حیاط را جارو کند من هم به جز چند لقمه نتوانستم بخورم سفره را جمع کردم خانه را تمیز کردم رفتم اتاقم یک دست لباس پوشیده انتخاب کردم پوشیدم چادر سفید گل گلی ام را سر کردم باید هر چه زودتر کاری پیدا کنم بیچاره پدرم از کله صبح تا شب به خاطر ما زحمت می کشد دلم برایش می سوزد زنگ در را زدند مادرم چادرش را سر کرد در را باز کرد پدرم یاالله گویان وارد شد دکتر هم همراهش داخل شد من اتاقم نشسته بودم و درس می خواندم پدرم در زد و وارد اتاقم شد دکتر معاینه ام کرد.
_خوبه حالت خیلی بهتر شده می تونی بری دانشگاه فقط مواظب خودت باش.
از اتاق بیرون رفت در عجبم این شماره ناشناس کیه با صدای گوشی به خودم آمدم گوشی را جواب دادم.
_بله بفرمایید شما؟
_سلام خانم رضایی نشناختید رامین فر هستم ببخشید می تونم‌ وقتتون رو بگیرم؟
_خیر نمی خوام چیزی بشنوم مزاحم نشید لطفا.
قطع کرد حالا چطور فریبش بدم هر کار کنم پا نمی دهد باید کاری کنم باور کند عاشقش شدم.
این بد قواره چه از جان من می خواهد باید جوری جوابش را بدهم که دیگر مزاحم شدن از سرش بی افتد. پدرم بعد از یک ساعت به سرکار برگشت مادرمم در حال تدارک دیدن نهار بود حوصلم سر رفته بود رفتم حیاط رو تاب نشستم و به چند روز گذشته فکر کردم واقعا درسته که می گویند"زندگی و مرگ دست خداست" نگاهم که روی ساعت رفت شتابان به داخل رفتم تا به مادرم کمک کنم سفره را چیدیم پدرم از سرکار برگشت کت و کیفش را گرفتم و به رخت آویز کهنه آویزان کردم روی سفره نشستیم و شروع کردیم‌نهار خوردن که موبایل کهنه پدرم زنگ خورد.
_الو سلام داداش.
_سلام داش رضا چه عجب یادی از ما کردی؟
_داداش شب بعد از شام می خوایم یه سر بیایم خونه تون.
_برای شام بیاید.
_نه دیگه مزاحم نمیشیم خدانگهدار.
_مراحمید قدمتون رو چشم خدا پشت و پناهت.
_هنگامه شب بعد از شام داداشم اینا میان چیزی داریم تو خونه؟
_آره نگران نباش.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Qazaleh

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
سفره را جمع کردم و مادرم را فرستادم اندکی به استراحت بپردازد ظروف را شستم و چای دم کردم کنار پدر و مادرم نشستم هوای امروز دلپذیر بود و کمی سوز سرما را داشت به اتاق مامانم رفتم در زدم و وارد شدم.
_مادر بلند شو بیا چای بخور خستگیت در بره من و بابا منتظرتیم.
_اومدم دخترکم تو برو منم میام.
از اتاق بیرون رفتم حالت تهوع و سرگیجه امانم را برید باید راجع به این موضوع با پدرم صحبت کرده و از پدر بخواهم مرا به دکتر ببرد به نزد پدرم رفتم تا سر صحبت را باز کنم.
_پدر یه چیزی می خوام بگم ولی قول بده نگران نشی.
_بگو دخترم می شنوم.
_پدر حالت تهوع و سرگیجه دارم نمی دونم دلیلش چیه میشه با هم یه سر بریم دکتر؟
_باشه دخترم چاییت رو خوردی می برمت بعدش میرم سرکار.
_خودت می تونی بیای خونه.
_نگران نباش خودم می تونم بیام خونه.
بعد از اینکه چای نوشیدم رفتم اتاقم آماده شدم و چادرم را سرم کردم به تصویر داخل آینه خیره شدم چشمانم گود رفته و از زیبایی اش کم شده بود چشمانم بی فروغ و صورتم لاغر شده شانه ای بالا انداختم و همراه پدرم به بیمارستان رفتیم بوی تند عرق اتوبوس را گرفته و حالم را به هم زد نفس تندی کشیدم و خودم را مشغول دید زدن بیرون کردم با صدای پدرم از فکر بیرون آمدم به سمت پذیرش بیمارستان رفتیم تا نوبت بگیریم.
_بفرمایید اینم نوبت شما.
_ممنون.
سمت صندلی ها رفتیم و نشستیم چند دقیقه گذشت که نوبت به ما رسید.
در اتاق را زدند با بفرمایید من داخل شدند خدای من این همان دختر است که به این حال و روز افتاده چشم از او برداشتم آقای رضایی به سمت صندلی آمد و نشست.
_سلام دکتر ببخشید برای سوگندم اومدم اگه میشه معاینه اش کنید.
_سلام بفرمایید خانم رضایی.
_راستش دکتر من کمی سر گیجه و حالت تهوع دارم میل به خوردن چیزی هم ندارم.
_فهمیدم نگران نباشید داروی اشتهاآور براتون تجویز می کنم ولی زیاد مصرف نکنید این حالتون هم به خاطر عوارض بعد از عمله نهایتا سه روز دیگه خوب میشید.
_ممنونم دکتر.
_خواهش می کنم وظیفمه به سلامت.
شیفت کاری ام تمام شد خسته از کار زیاد سوار ماشینم شدم و به سمت خانه راه افتادم ماشین را پارک کردم و به سمت آسانسور رفتم صدای آشنایی به گوشم خورد برگشتنم همانا و جا خوردنم همانا بعد این همه سال اینجا چه می کرد مگر نرفت پی آرزوهایش بی توجه به دنیا وارد آسانسور شدم در واحدم را باز کردم داخل شدم در کمال تعجب دنیا هم همراهم وارد شد.
_باربد چته منم چرا از دستم فرار می کنی؟
_فقط بگو اینجا چیکار می کنی چرا اومدی؟
_دلم برات تنگ شده بود مگه دلتنگ بودن جرمه؟
_تورو خدا منو نخندون مگه تو نبودی رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی الانم گمشو بیرون دیگه نمی خوامت.
با ناز و گریه خانه را ترک کرد اصلا چه بهتر حوصله اش را نداشتم خسته از روزمرگی هایم به اتاقم رفتم دوشی بگیرم و کمی استراحت کنم یک شرتک پوشیدم و گرفتم خوابیدم به ثانیه نکشید خوابم برد.
پدرم بعد از شام کمی میوه و آجیل خرید همه چیز آماده بود عمویم بعد از سال ها به دیدنمان می آید پدرم با وجود خستگی از خوشحالی رو پا بند نبود چه کند داداشش بعد از چند سال آمده حق هم دارد صدای زنگ درآمد مادرم در را باز کرد برای استقبال حاضر و آماده بودیم از تعجب خشکم زد مادربزرگم بعد از سال ها برای دیدن پسرش آمده بود بعد از خوش آمد گویی و تشریفات برای پذیرایی آماده شدم پدرم از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شده و هر لحظه آماده باریدن بود مادرم از شرم سرش را در س*ی*نه فرو برده و جمع به طرز عجیبی ساکت شدند با صدای عمویم همه به خود آمدند.
_خان داداش امشب برای آشتی اومدیم هم اینکه سری هم به سوگند زده باشیم.
_خوش آمدی داداش قدمتون رو چشم خوشحالم کردین.
مادر بزرگم از جایش بلند شد به طرف مادرم رفت و در کمال تعجب پیشانی مادرم را بوسید مرا که دید اشک از چشمانش سرازیر شد و به طرفم آمد سخت مرا در آغـ*وش گرفت لــ*ب از لــ*ب باز نکرد فقط با چشمان یاقوتی اش مرا نگریست نمی دانم در من چه دیده بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Qazaleh

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
از شرم سرم را پایین انداختم جمع ساکت شده و این لحظه را می نگریستند زبانم بند آمده و نای سخن گفتن نداشتم بعد از چند دقیقه مادربزرگم به طرف مادرم برگشت در چشمان مادرم خیره شد لحظه ای بعد مادربزرگم سکوت را شکست و رو به مادرم گفت
_عروس گلم از روی تو شرمنده ام با نهایت وقاحت پاکی و نجابتت را زیر سوال بردم.
_مادرجون من شرمنده ام چندین سال است هوای آغـ*وش مادرانه ات رو کردم خودم می خواستم پابوستون بیام.
_دخترم دشمنت شرمنده از حالا هر چی خواستی فقط به خودم بگو.
از خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زد امشب بهترین شب مادرم است از وقتی یادم می آید مادرم همیشه به نیکی از مادربزرگم یاد می کرد بعد از چند ساعت عمویم همراه مادربزرگم به خانه خودشان برگشتند خسته از مهمانی امشب به اتاقم رفتم بخوابم تا صبح سرحال و قبراق به دانشگاه بروم روی تخت دراز کشیدم اما هر چه کردم خواب به چشمانم نیامد با روشن شدن گوشی سریع سر جایم نشستم باز هم بدقواره مزاحم شد بیخیال شدم پهلو به پهلو شدم بالاخره خوابم برد صبح زود از خواب بیدار شدم تمام تنم درد می کرد لباس مناسبی پوشیدم از اتاق بیرون رفتم پدرم خانه نبود مادرم بیدار نشده بود چند لقمه خوردم به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادم باز هم بوی دود و دم تهران به مشامم رسید صدای بوق ماشین گند زد به اعصابم گرمی هوا هم به اندازه کافی امانم را بریده بود منتظر اتوبوس ماندم وقتی سوار شدم از بوی گند سیگار و عرق سرگیجه گرفتم آرام سر جایم نشستم به دانشگاه رسیدم هلن و هیلدا نیامده اند همان جای همیشگی نشستم بوی رایحه خوشی حالم را جا آورد این گوشه دنج ترین گوشه محوطه است حال و هوای عاشقانه ای دارد با صدای دراز بدقواره از فکر بیرون آمدم.
_به به خانم بد عنق.
_دست از سرم بردار عاصی شدم از دستت.
_دل من این حرفا حالیش نیست بیا و ملکه قلبم شو.
_آقای به ظاهر محترم نمیفهمی یا خودتو زدی به نفهمی برو مزاحم نشو خدا روزیتو جای دیگه بده.
برای اینکه بیشتر ادامه ندهد خودم را به کلاس رساندم هلن و هیلدا هم آمدندو کنارم نشستند چیزی نگفتم و سعی کردم کمی خودم را آرام کنم نفس عمیقی کشیدم استاد جدید هم قرار بود امروز به کلاس ما بیاید به هم کلاسی هایم نگاهی انداختم واقعا اینجا دانشگاه است یا سالن مد.با نیشگون هلن از فکر بیرون آمدم سرم را بالا آوردم تا دعوایش کنم اما از تعجب زبانم بند آمد برعکس تصوری که من از استاد جدید داشتم بسیار خوشتیپ و جذاب و هیکل ورزشی بود.
_بردیا تهرانی هستم استاد جدیدتون سر کلاس من سکوت مطلق از هر چیزی واجب تره درستون سخته و باید براش تلاش کنید.
جذبه اش او را خواستنی کرده من چه می گویم چشم هایم را درویش کردم و به درس گوش سپردم نگاهم روی نگاه بدقواره نشست با آن نگاه هیزش مرا می پایید و لبخند چندش آوری گوشه لبش جا خوش کرده.
 
آخرین ویرایش:

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
ابروانم را در هم کشیدم و حواسم را جمع درس کردم کلاس تمام شد با هم به بوفه دانشگاه رفتیم هلن و هیلدا مدام نگاهم کرده و قهقهه می زدند.
_مرض چی شده چرا می خندین؟
_واقعا عجیبی دختر پسره در به در دنبالته اما تو انگار نه انگار.
_به درک دنبالمه مگه من گفتم دنبالم باشه ولم کنین حوصله ندارم.
_چش شده چرا از دست ما ناراحت شد؟
_چه می دونم ولش کن بزار تنها باشه.
از بوفه بیرون رفتم تنهایی را بیشتر می پسندم از طرفی از شاهین بدم می آید از طرفی ذهنم درگیر شاهین شده نمی دانم راست یا دروغ حرفش را. سردرگم شدم سر یک دو راهی گیر کردم با صدای آشنایی از فکر و خیال بیرون آمدم.
_هی چته چرا تو فکری بد عنق؟
_دیگه چی می خوای ولم کن عذابم می دی لعنتی.
_می دونم باور نمی کنی ولی می خوامت بیا و یه مدت باهم باشیم.
_بهش فکر می کنم فقط الان برو شب باهات تماس می گیرم.
_خیلی خب،منتظرم.
ایول بالاخره جواب داد حالا وقتش رسیده نقشه هایم را پیاده کنم.باید بفهمد همچین مالی هم نیست غرورش بشکند همان گونه که غرور مرا شکست غرورش را می شکنم کاری می کنم از به دنیا آمدنش پشیمان شود.
وقتی رفت همش به را*ب*طه با شاهین فکر کردم ترس اینکه آبرویم برود مانع می شد ابراز علاقه کنم چندی ست خودم را فریب می دهم در حالی که علاقه ام روز به روز بیشتر شد آهی کشیدم و خواستم به کلاس بروم که هلن گفت کلاس تعطیل است استاد نیامده خسته از فکر و خیال تمام مسیر را پیاده رفتم وقتی به خودم آمدم جلوی خانه ایستاده و در را باز می کردم کمی روی تاب نشستم عطر گل های بهاری هم دیگر برایم لذت بخش نیست بدون آنکه بفهمم کم کم چشمانم گرم شد به خانه رفتم بی حوصله چادرم را گوشه ای پرت کردم و سر بر بالین نهادم هوای گرم اتاق برایم دلپذیر و فقط تاریکی اتاق شاهد گریه هایم شد.
به شاهین زنگ زدم.
_سلام من هستم فقط چیزی ندارم که بگم.
_باشه فردا میام دنبالت.
_خیلی خب خداحافظ.
قطع کردم من چه کردم از اعتماد پدرم سواستفاده کردم مطمئنم طوفان بزرگی در راه است چه کنم دل این حرف ها را نمی فهمد چقدر دلم بچگی هایم را می خواهد با گریه و آه و ناله خوابم برد.
صدای مادرم را شنیدم از خواب بیدار شدم آبی به دست و صورتم زدم و مشغول درس خواندن شدم وقتی به خود آمدم موقع نهار و آمدن پدرم شد روی رفتن به پایین را هم نداشتم احساس کردم پدرم همه چیز را از چشمانم می فهمد حال چه کنم با که از دردهایم بگویم رویی ندارم که با مادرم حرف بزنم خداوندا خودت کمکم کن اگه اتفاق بدی بی افتد مرا نمی بخشند پایم را کج گذاشتم به حرف دلم گوش دادم تو یار و یاورم باش خودم را به خدایم سپردم.
_دخترم نهار آمادست بیا غذا بخوریم.
_شما بخورید نوش جان من گرسنه نیستم خوابم میاد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Qazaleh

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
چه بلایی بر سر خود آوردم دیگر کاری از دستم بر نمی آید باید خود را دست تقدیرم بسپارم با هزار فکر و خیال به رخت خوابم رفتم و خوابیدم عصر با بوی نم خاک و صدای دلنشین اذان بیدار شدم وضو گرفتم و نماز خواندم کمی آرام شدم پرده های حریر کهنه را کنار زدم باران نم نم شروع به بارش کرد پرده را کشیدم نمی دانم چرا همیشه تاریکی و تنهایی را بیشتر می پسندم روشن خاموش شدن گوشی مرا از فکر بیرون آورد.
_بله چیزی می خوای؟
_نه فقط دلتنگ بانوی زیبایم شدم.
_لطفا با من این طوری حرف نزن به اندازه کافی عذاب وجدان دارم.
_عذاب وجدان چرا گلم؟
_من از اعتماد خانوادم سواستفاده کردم پا کج گذاشتم.
_خیلی خب برو آروم شو بعد با هم مفصل صحبت می کنیم.
خواستم به مادرم بگویم چه شده اما دلشوره امان نداد به پدرم هم نمی توانم چیزی بگویم خسته شدم باید به مادر یا پدرم بگویم تا آرام بگیرم با پدرم راحت ترم اگه عصبانی هم شود باید صدق قضیه را بداند صدایش زدم.
_پدر جون،میشه بیای اتاقم می خوام باهات حرف بزنم.
_البته دخترم الان میام منم باهات کار دارم.
پدرم در زد و بعد وارد شد از چهره اش چیزی معلوم نیست پدرم لبخند زنان رو به من گفت
_خب دخترم بگو سراپا گوشم.
استرس گرفتم مدام با ناخن هایم درگیر بودم.
_پدر من کار بدی کردم که توش موندم باید بهتون بگم.
_چه کار بدی تا اونجایی که می دونم هیچ وقت بدون مشورت با من کاری نکردی نترس بابا بگو؟
_پدر جون یکی از هم کلاسی هایم گفت از من خوشش اومده و مدتی با هم باشیم تا آشنا شیم.
_دختر گلم من مخالف اینجور را*ب*طه ها هستم خودتم بهتر می دونی اون اگه واقعا تو رو می خواد باید بیاد خواستگاری.
_بله می دونم ولی اگه نیاد چی؟
_اگه نیاد معلومه تو رو برای خوش گذرونی می خواد.
پدرم اتاق را ترک نمود و مرا با هزار فکر و خیال تنها گذاشت به حرف هایش که فکر می کنم به یک چیز می رسم حرف هایش همه منطقی اند.
به شاهین زنگ زدم تا موضوع را با او در جریان بگذارم.
_به چه عجب بالاخره زنگ زدی.
_شاهین وقت شوخی نیست اگه واقعا منو می خوای بیا خواستگاری.
_تو چی داری می گی کدوم خواستگاری معلومه چته سوگند؟
_همین که شنیدی نه من نه خانوادم چنین را*ب*طه ای رو نمی پذیریم.
_پس حرف آخرت همینه؟
_بله خداحافظ.
بهترین راه همین است هوای پیاده روی زیر باران به سرم زد خودم را آماده کردم به پدر و مادرم هم گفتم که برای پیاده روی بیرون می روم با بلند شدن صدای گوشی از فکر و خیال بیرون آمدم.
بدبخت شدم آخر من را چه به خواستگاری سوگند همه چیز را خراب کرد باید دست به کار بشوم باید حدس می زدم طاقت نمی آورد و با پدرش در میان می گذارد در نتیجه به سوگند زنگ زدم می دانستم پیاده روی زیر باران سرحالش می کند.
_سوگند کجایی می خوام همین الان ببینمت.
_دارم به کافه بهار می رم چرا می خوای منو ببینی؟
_باشه تا ده دقیقه دیگه اونجام.
وارد کافه شدم هوای گرم و مطبوع از سرمای تنم کم کرد نمی دانم چرا می خواهد مرا ببیند یک لیوان قهوه ساده سفارش دادم گارسون سفارش را آورد بخاری که از قهوه برمی خواست روح و جسمم را نوازش می کرد.
_سلام دیر که نکردم.
_سلام نه منم تازه رسیدم چیزی می خوری؟
_نه ممنون زیاد وقت ندارم بشینم.
_بگو می شنوم چی می خواستی بگی؟
با کمی من من شروع کرد به حرف زدن من هم لحظه به لحظه متعجب تر می شدم.
_سوگند من نمی تونم بیام خواستگاری امشب آخرین شبیه که ایرانم می خوام برم.
_تو نگفتی دوسم داری پس کجا می ری اصلا چرا داری می ری؟
_ببین می دونم برات سخته ولی اگه میشه چند ساعتی با هم باشیم؟
_نمیشه پدرم بفهمه من رو میکشه.
_ولی آخرین باره دارم برای همیشه می رم.
با اصرار زیاد دعوتش را پذیرفتم بدون اینکه بدانم چه آینده تلخی در انتظارم است فقط خودم را به خدایم سپردم چشم هایم را بستم بعد از چند دقیقه چشمانم را باز کردم از شهر خارج شده و اطرافم تاریک و پر درخت بود ترس برم داشت زیر نور ماه نیشخند ترسناک شاهین را دیدم قلبم به شدت به س*ی*نه ام کوبید حالم بد شد و از ترس از حال رفتم
با احساس سردی چیزی روی صورتم بهوش آمدم بوی نم اذیتم می کرد و زمان و مکان برایم گنگ بودند دست و پاهایم بسته بودند و توان هیچ حرکتی نداشتم ساعت چند بود نمی دانستم احتمالا پدرم نگران شده و به دنبالم می گردد.
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
دست و پاهایم به لرزه افتاده و همه چیز برایم گنگ و نامعلوم بود فقط یک چیز یادم می آید با شاهین حرف زدم و خواست برای آخرین بار مرا ببیند در باز شد نور چشمانم را اذیت کرد وقتی همه چیز برایم عادی شد خشکم زد گلویم خشک شده و برای جرعه ای آب بال و پر می زدم زبانم بند آمده و فقط او را نگریستم چطور ممکن است مگر با او چه کرده ام به طرفم آمد و لــ*ب به سخن گفتن گشود لبانش را با زبانش تَر کرد و با چشمان وزغی اش خیره نگاهم کرد با لبخند به سخن آمد.
_می بینی من هر چی که بخوام به دست میارم.
_مگه چیکارت کردم چرا من رو دزدیدی؟
_یادت نیست جلوی دوستات و دوستام چطوری با غرورت آبروی من رو بردی.
_اون یه اتفاق بود و صد البته که حق با من بود.
_بهت گفتم یه روز انتقام می گیرم امروز وقتشه.
می خوای چیکار کنی؟
با یک لبخند مرموز اتاق نمور و سرد را ترک کرد در را بست و دوباره اتاق در تاریکی فرو رفت حالا می خواهد با من چه کند چطور توانستم دلم را به این حیوان صفت بدهم آخر زهر خودش را ریخت خدایا خودت کمکم کن نگذار پاکی و نجابتم را از من بگیرد.
_سعید،سوگند کجاست؟چرا هنوز نیومده،نگرانشم.
_چند ساعته رفته؟
_شش ساعتی میشه رفته.
_من میرم پیش پلیس اگه خبری ازش شد بهم زنگ بزن خانم.
_باشه برو خدا پشت و پناهت انشالله با خبرای خوب برمی گردی.
از خانه خارج شدم و به طرف کلانتری راه افتادم در طول راه فقط به سوگندم فکر کردم او هنوز به طور کامل بهبود نیافته و باید مراقب خودش باشد با صدای بوق به خود آمدم برگشتم و به طرف ماشین رفتم.
_سلام آقای رضایی جایی می خواید برید؟
_سلام دکتر راستیتش بله دارم میرم کلانتری.
_خیره کلانتری چرا؟
_سوگندم گم شده شش ساعت نیومده باید اطلاع بدم تا پیداش کنند.
_یعنی چی سوار شید میرسونمتون منم همون طرفا یه کاری برام پیش اومده.
_خدا خیرت بده جوون.
وقتی شنیدم دزدیده شده از خود بی خود شدم یک هفته است من به او سر نزده ام حال باید گم شدنش را تحمل کنم مرد بچاره فقط خدا می داند چه حالی دارد از فکر بیرون آمدم آقای رضایی را جلوی کلانتری پیاده کردم و به سمت خانه برادرم حرکت کردم قرار بر این شد دوتایی بشینیم و درددل کنیم.
_سلام داداش بیا تو ببینم چت شده‌.
_بردیا حال ندارم امشب باهام شوخی ن*کن.
_خیلی خب،حالا بگو چی شده؟
_بردیا یکی از مریضام که برات تعریف کردم گم شده و معلوم نیست الان تو چه حالیه و کجاست.
_راستش من امروز یکی از دانشجوهام رو کنار کافه بهار دیدم بعدش دانشجوی دیگه ای هم وارد شد ولی از بعدش خبر ندارم.
_مطمئنی.
_معلومه مگه سوگند رضایی مریضت نبود.
بیخیال داداش من برم کلانتری.
_صبر کن منم باهات میام.
از ترس زبانم بند آمده و منتظر سرنوشت شومم شدم نهایت بدبختی من از بین رفتن آبروی خانواده و پاکی ام است بعد از چند ساعت کزایی که بر من گذشت در باز شد شاهین با لبخند مرموزی به همراه چند نفر وارد شد.
_خب من باهات خیلی کار دارم بزار اول اینا باهات خوش بگذرونن بعد من.
_ببین تو رو خدا تو رو جون هر کی دوست داری با آبروم و پاکیم کاری ن*کن.
_آره التماس کن ولی فایده نداره کسی پیدات نمی کنه مثل سگ می میری.
من را با چهار غول تشن تنها گذاشت و رفت کم کم به لرزش افتادم برایم نهایت بدبختی بود اینجا آخر خط است همه چی تمام شد در آخرین لحظه همه چیز به یکباره فرق کرد گویا پلیس از روی جی پی اس پیدایم کرده از ترس فریاد زدم آن چهار تا هنوز نزدیک می شدند اما پلیس سریع خودش را رساند و همه چیز تمام شد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
از کلبه تاریک و نمور بیرون رفتم چشمم به پدرم افتاد دلم برای آغوشش تنگ شده بود به سمتش دویدم و بدون هیچ حرفی در آغوشش فرو رفتم از ترس زبانم بند آمده و توان گفتن یک کلمه را هم نداشتم.
همراه بردیا به سمت کلبه متروکه حرکت کردیم وقتی رسیدیم سوگند در آغـ*وش پدرش می لرزید و پدرش نوازشش می کرد تا آرام شود به سمت آنها رفتم که ناخودآگاه حرف هایشان را شنیدم.
_پدر جون می دونم پام رو کج گذاشتم می دونم ناامیدت کردم از روی تو شرمندم.
_سوگندم،دخترکم تو هرگز من رو ناامید نکردی همیشه باعث سربلندی خانواده بودی.
_پدر جون به خدا نخواستم این طوری بشه معذرت می خوام.
_می دونم گل بابا من از دست تو ناراحت نیستم خدا رو شکر زود رسیدیم.
با سرفه ای صحبتشان را قطع کردم.
_شرمنده میان حرفتون پریدم.
_اشکال نداره دکتر.
_خوشحالم پیدات شد خانم رضایی بیشتر مواطب خودتون باشید.
_آقای رضایی من باهاتون کار داشتم البته تنهایی.
_دخترم تو برو بشین تو ماشین پلیس الان میام.
_بفرمایید دکتر.
_امیدوارم ناراحت نشید ولی بیشتر هوای دخترتون رو داشته باشید خدا می دونه چه اتفاقاتی براش افتاده ممکنه دست به هر کاری بزنه.
_ممنون دکتر من خودم مواظبشم خدانگهدار.
بلایی که بر سر سوگند آمد روح لطیف و نازکش را در معرض خطر قرار داده باید دورادور مواظب باشم نمی دانم چرا مجذوب این دختر شدم.
_داداش به چی فکر می کنی؟
_به این پدر و دختر واقعا تا حالا همچین چیزی ندیدم.
_چطور مگه؟
_خیلی صمیمی اند به قدری که خصوصی ترین مسئله زندگیش رو با پدرش در میون گذاشته.
_راستش داداش سر کلاس منم دختر آروم و گوشه گیریه خیلی عجیبه.
_حیا و حجب خاصی داره.
به اداره پلیس رفته و همه چیز را گفتم وقتی برگشتیم یک راست به اتاقم رفتم و در را پشت سرم قفل کردم صدای پچ پچ پدر و مادرم به گوش رسید از بی عقلی خودم لجم گرفت چطور توانستم دل به شاهین بدهم خدا را شکر سریع رسیدند اصلا چطور پیدایم کردند آن هم به این سرعت دوشی گرفتم و روی تخت دراز کشیدم پتو را کامل روی خودم کشیدم و بعد از یک ساعت به خواب رفتم.
در یک جای تاریک و نمور بودم هوا سرد و مه گرفته بود صدای خنده های وحشتناکی به گوش رسید صداها نزدیک تر شد جیغ زدم ولی کسی نشنید یک دفعه از خواب پریدم اتفاقات کلبه برایم فراموش نشدنی شد از اتاق بیرون رفتم آب خوردم وقتی خواستم دراز بکشم صدای ویبره گوشی توجهم را جلب کرد یک پیام از یک ناشناس.
_تازه اولشه مطمئن باش یه روز میام سراغت و اون موقع به دست و پام میفتی.
از ترس نمی دانستم چه کنم تا صبح سر کردم صبح که از خواب بیدار شدم آبی به دست و صورتم زدم امروز دانشگاه نداشتم شتابان به طرف پدرم رفتم و پیام را نشان دادم او هم سریع ازش عکس گرفت و برای یکی از دوستانش که پلیس بود فرستاد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
بعد از اتفاقی که برای من پیش آمد از سایه خودم هم می ترسم سرم را انداختم پایین و در پذیرایی روبه روی تلویزیون نشستم وقتی آدم عاشق شود کور و کر می شود خدا را شکر پدرم قضیه را می دانست و خیلی زود پیدایم کرد با صدای دلنشین و گرم مادرم به خود آمدم.
_سوگندم داری به چی فکر میکنی مادر؟
_مامان دارم به این فکر می کنم اگه پدرم نبود الان پاک نبودم یه دست خورده بی عرضه می شدم.
_الهی بمیرم گلم خدا کمکت کرد بعدشم دیگه حرفای رکیک به خودت نزن عین دسته گل می مونی.
_خدا نکنه مامان،ولی چرا اینقدر بدشانسم؟یه ساله اون شیطون رو دوست دارم برای چی باهام این کارو کرد واسه انتقام گرفتن از من؟
_دخترم ولش کن ارزش فکر ک*ر*دن نداره پاشو بریم حیاط بشینیم.
_من میرم اتاق نمیام شما برید.
از مبل بلند شدم و با گام های بلند مسیر اتاقم را در پیش گرفتم پشت پنجره اتاق حیاط را نگاه کردم چشمم روی مادرم نشست روی تاب نشسته و قطره قطره اشک می ریخت از خودم متنفر شدم من باعث شدم این اتفاق بی افتد پرده حریر کهنه را کشیدم حتی یک لحظه هم روشنایی نخواستم روی تخت نشستم خودم را در آغـ*وش گرفتم و به حال خودم و خانواده ام نالیدم سردی و تاریکی اتاق برایم مهم نبود باختم دیگر بریدم خسته شدم مگر گناه من چه بود به خاطر غرورش حاضر شد پاکی ام را از من بگیرد.
شنیدن ضجه های دردناک و تلخ دخترم تمام خانه را گرفته از بس گریه کرده صدای خوش آهنگینش خش دار شده این بلاها دگر چه بود بر سرمان بارید
وارد خانه شدم و به سمت اتاقش دویدم بیتاب در آغـ*وش گرفتنش بودم مگر مادری همین نیست هرچه دستگیره در را کشیدم در باز نشد در اتاق را به روی خودش قفل کرده و صدای ضجه هایش خنجری بود که در قلبم فرو می رفت شتابان به سعید زنگ زدم و گفتم
_سعید سریع خودت رو برسون سوگند در اتاق رو قفل کرده هر چی هم صداش میزنم جواب نمیده.
بعد از قطع تماس هر کاری داشتم ول کردم و شتابان خودم را به تاکسی رساندم به خداوندی خدا بلایی سر گل نازم بیاید دنیا را به آتش می کشم سریع در خانه را باز کردم و با دو به سمت اتاق سوگند رفتم صدای ضجه هایش تمام خانه را گرفته بود.
_سوگند،دخترم درو باز کن جواب بده.
_گلکم باز کن نگرانتم خواهش میکنم باز کن.
هر چه صدایش زدم جواب نداد چند قدم عقب رفتم و با لگد در را شکستم اما شکستن در همانا و خشک ماندنم همانا.ضربان قلبم شدت یافت نفس نفس می زدم دخترکم زار می زد و بر سر و صورتش می کوبید و فریاد می زد نمی دانستم چه کنم وضعیت سوگند دست پاچه ام کرده بود صلواتی زیر لــ*ب فرستادم و سریع به دکتر خبر دادم خیلی زود خودش را به ما رساند وقتی خواست به سوگند نزدیک شود سوگند نعره زد
_ولم کن،به من نزدیک نشو من ازت می ترسم میخوای باهام چیکار کنی؟
_ببین من دکترتم نمیخوام آسیبی بهت برسونم اینجوری خودتو اذیت میکنی؟
_گفتم نه نمی خوام برین بیرون نمی خوام ببینمتون کاری به من نداشته باشین.
وقتی سوگند را این طوری دیدم دلم به حالش سوخت تحمل ک*ر*دن این صحنه سخت است اما باید با خانواده اش حرف بزنم.
_آقای رضایی دخترتون از نظر روحی وضع خوبی نداره خودتون که دیدید بزارید روانشناس به دادش برسه.
_می دونم دکتر ولی از کجا بیارم من که صبح خروس خون تا بوق شب سرکارم.
_نگران نباشین یه روانشناس خانم میشناسم بهش میگم تا به دخترتون کمک کنه.
_خدا خیرت بده جوون به مراد دلت برسی شرمنده تو رو هم علاف خودمون کردیم.
_این حرفا چیه لطفا دیگه این حرفو نزنید فعلا.
_خدا به همرات.
به اتاق سوگند رفتم آرام یافته و خوابیده بود بعد از چند ساعت کزایی بالاخره آرام شد دلم آتش گرفت یک طرف مریضی یک طرف ربوده شدن چطور قلب کوچکش طاقت بیاورد کنار تختش نشستم و موهایش را نوازش کردم تا صبح کنارش خوابیدم از خواب بیدار شدم و سرکار رفتم طاقت دیدن این حالش را نداشتم برایم غیرقابل تحمل است دنیا با سوگندم بد تا کرد دیگر از این به بعد به که اعتماد کند آهی از ته دل کشیدم و مشغول کار شدم.
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
با صدای زنگ تلفن دست از کار کشیدم داداشم بود جواب دادم.
_بله رضا؟
_داداش ماجرا رو از طلعت شنیدیم طلعت با زن داداش حرف زده.
_رضا خسته شدم بریدم چرا باید این همه بلا سر تک گل خانه ام بیفته.
_داداش امشب میایم بهش سر بزنیم.
_باشه داداش منتظرم.
فکر و خیال راحتم نمی گذاشت چرا باید این طوری تاوان گناهم را بدهم اصلا چه جرمی مرتکب شدم بلند شدم و به دختر داخل آیینه خیره شدم یعنی این منم چرا قیافه ام این طوری شده با روشن خاموش شدن گوشی دست از نگاه ک*ر*دن به خودم برداشتم هیلدا بود.
_دختر کجایی دلمون برات تنگ شده چرا این طوری شدی الهی فدات شم.
_هیلدا دیگه خسته شدم از بس فکر و خیال کردم دلگیرم از دنیا چرا باید اینجوری باهام بازی بشه؟
_الهی بمیرم گریه ن*کن فدات شم این طوری خودتو عذاب می دی خدا ازش نگذره.
_هیلدا من باید برم بعدا حرف میزنیم.
موبایل را قطع کردم بی صدا سرجام دراز کشیدم و صدای گریه و زاری ام را در بالشم خفه کردم حالا چطور زندگی کنم با این ترس چطور تنها از خانه بیرون روم؟
به بیتا زنگ زدم و ازش خواستم به کافه ترنج بیاید تا در مورد سوگند به او بگویم سوار ماشین شدم و به سمت کافه ترنج حرکت کردم وقتی رسیدم سریع پارک کردم و رفتم داخل.
_سلام دیر که نکردم؟
_سلام داداش نه زیاد دیر نکردی منم الان رسیدم.
_بیتا زیاد وقت ندارم برات یه مریض دارم اگه میتونی کمکش کن.
_باشه مشکلی نیست ولی نمیخوام تو چیزی بگی آدرس بده خودم میرم و از مادرش می پرسم‌.
_بیا اینم آدرس ولی امروز نرو از فردا کارتو شروع کن خداحافظ.
اینم از این نمی دانم چرا با ناراحتی این دختر من هم ناراحت می شوم زندگی چه بازی هایی که سر آدم در نمی آورد سری تکان دادم و به سرعت نور به سمت بیمارستان راه افتادم برای من یک چیز مهم است خوب شدن سوگند.
دراز کشیده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد مادرم در را باز کرد مادربزرگم،زن عمو و عمه ام آمدند پدرم و عمویم هم وارد شدند خسته تر از آن بودم که با آنها بنشینم و بگویم و بخندم سلامی کردم و خواستم پذیرایی را ترک کنم عمو که به سمتم آمد صحنه نزدیک شدن آن چهار نفر جلویم رژه رفت چشمانم را بستم و گوش هایم را گرفتم فریاد زنان گفتم
_نزدیک من نشین توروخدا رحم کنید پاکیم رو از من نگیرین.
_سوگند دخترم چت شد این عموته.
_نه نزدیک نشین من می ترسم دست از سرم بردارین.
_سوگند دخترم کافیه بسه .
_جلو نیاین می ترسم تو رو خدا بسه پدر کمکم کن من می ترسم.
سریع سوگند را به اتاقش بردم و نگذاشتم کسی داخل شود.
_میبینین چی شد دخترکم از دست رفت.
_دخترم اروم باش خوب میشه.
_خدا میدونه اون از خدا بی خبرها چیکار ک*ر*دن که سوگند از عموشم می ترسه.
_الهی بمیرم زن داداش تو رو خدا بسه هممون سعی میکنیم خوب بشه.
_خدا نکنه امیدوارم به مادرم و برادرمم زنگ زدم قراره فردا بیان طلعت جگرم سوخته تو دلم آتیش به پا شده.
_میرم به سوگند سر بزنم.
از جایم بلند شدم سوگند روی تخت نشسته و به دیوار زل زده بود دست و پاهایش به لرزه درآمد به طرفش رفتم در آغـ*وش گرفتمش کم کم آرام شد سرش را روی پاهایم گذاشت و خوابش برد.
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
خانواده سعید رفتند من هم با سعید در حیاط نشستم به شدت به فکر فرو رفته بود و قطره قطره اشک از چشمانش می بارید مگر مرد حق گریه ک*ر*دن ندارد؟دلم به چه چیزی خوش باشه مگر دخترکم ب آن حیوان چه کرده که مستحق همچین مجازاتی است؟صدای جیغ سوگند بلند شد با حالت دو و شتابان خودمان را به اتاق رساندیم سوگند از خواب بیدار شده و مدام زمزمه می کرد.
_غلط کردم تورو خدا نزدیکم نیا ببین دیوانه شدم رفت انتقامت رو گرفتی دست از سرم بردار.
سعید به سمت سوگند رفت و او را به سمت تختش برد چند ساعت طول کشید تا خوابش ببرد از ترس چون گنجشک به خود می لرزید دلمان نیامد تنهایش بگذاریم تا صبح کنارش نشستیم مبادا دوباره بیدار شود صبح زود یک خانم زنگ در را زد به گمانم روانشناس باشد وقتی داخل شد خودش را معرفی کرد:
_سلام من بیتا تهرانی هستم برای دخترتون اومدم.
او را به طرف اتاق سوگند راهنمایی کردم.
_خوش اومدین بفرمایید اینم دخترم.
_شرمنده مزاحم شدم ولی حتما باید میومدم.
_این حرفا چیه سوگندم سرطان گرفت اما خوب شد ولی نمی دونم با این پسره چه کرده که خواسته با گرفتن پاکیش انتقام بگیره.
_من از چشماش می تونم بفهمم چقدر حال روحیش وخیمه این طور که معلومه طول روز فقط به یه نقطه خیره میشه نگران نباشید من فردا بعد از ظهر درمانو شروع میکنم به امید دیدار.
وقتی خانه شان را ترک کردم چشمانم پر از اشک شد دختر بیچاره خدا می داند چطور تحمل کرده ولی سعی می کنم خوب بشود او هنوز جوان است و باید به زندگی ادامه دهد باربد حق داشت اسرار کند.
هر روز و هر شب فکرم پر می کشد به آن شب شوم در آن کلبه تاریک و نمور دیگر به که اعتماد کنم خدا لعنتت کند زندگی ام را به خاک سیاه کشاندی با صدای ویبره به خود آمدم.
_لعنتی چی می خوای از جونم دیوانه ام کردی بس نبود رج به رج زندگیم رو سیاه کردی؟
_حقته هنوز تموم نشده مطمئن باش یه روز بدتر از این بهت فشار میارم منتظرم باش.
گوشی را به سمت دیوار پرت کردم رج به رج زندگی ام را سیاه قلم کشید دگر چه می خواهد از زندگی ام.آرام دراز کشیدم و به آینده نامعلومم فکر کردم کاش دل به دلش نمی دادم خدا تاوان چه گناهی را پس می دهم؟ مگر چه کردم؟تاوان عاشقز این است،ایت رسم عاشقی است؟
با صدای مادرم از فکر و خیال بیرون آمدم.
_سوگند بیا یه لقمه بخور.
_نمی خوام تنهام بذارین خسته شدم.
دیگر تنهایی همدم تمام دردهایم است باید خودم به درد خودم بسوزم و بسازم مگر مادر و پدرم چه کرده اند که باید تاوان گناه مرا بدهند؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
دفتر خاطرات کوچکم را بیرون آوردم و اتفاقات ناگواری که برایم پیش آمد را مو به مو نوشتم وقتی سربلندکرد شب شده و ده دقیقه به آمدن پدرم و مهمان ها مانده بود خسته از زندگی تکراری سرم را روی میز گذاشتم باید فکر می کردم بعد تصمیم می گرفتم شتابان هر چه دم دستم بود پوشیدم به مادرم گفتم به داروخانه می روم و خانه را ترک کردم سریع تاکسی گرفتم و به داروخانه رفتم.
_سلام.
_سلام بفرمایید چیزی لازم دارید؟
_بله لطفا دو بسته قرص آرام بخش.
_ولی نمیشه بدون نسخه قرص بدم بهتون.
_خانم با من بحث نکنید لطفا بدید برم دیرم شد.
_بفرمایید.
پول را حساب کردم و سوار همان تاکسی شدم وقتی به خانه رسیدم پدرم آمده بود روی تاب نشستم و به همه چیز فکر کردم طوری در فکر و خیال غرق شدم که صدای پدرم را هم نشنیدم با تکان خوردن تاب به خودم آمدم.
_گل بابا چطوره؟
_خوبم بابا.
_نمی خوای بریم داخل هوا سوز داره مهمان داریم بیا.
_پدرجون می دونم ناامیدشدی من اینطور آدمی نبودم ولی اتفاقاتی که برام افتادکمتر از مرگ نبود.
_ببین گلم همیشه بهت افتخار کردم و می کنم من نه ازت ناراحتم نه ناامیدم.
همراه پدرم داخل رفتیم با همه سلام کردم،به اتاقم پناه بردم تا کمی استراحت کنم مدتی است تنهایی را بیشتر می پسندم یک قرص آرامبخش انداختم بالا و سعی کردم حداقل امشب خواب راحتی داشته باشم سریع خوابم برد صبح زود از خواب بیدار شدم کسی نبود یک لقمه خوردم و با عجله به طرف دانشگاه به راه افتادم احساس کردم کسی تعقیبم می کند از ترس به سرعتم افزودم قلبم دیوانه وار به س*ی*نه ام می کوبید و مغزم هنگ کرده بود به در دانشگاه که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و وارد محوطه شدم بوی گل های بهاری خوش رایحه ترین بویی که به مشامم خورده هلن و هیلدا را از دور دیدم کنار درخت چنار ایستاده و غرق صحبت ک*ر*دن بودند با دو به سمت آنها رفتم که استاد تهرانی صدایم زد.
_بله استاد.
_خب من صدات کردم بگم...
_خب استاد منتظرم.
_هیچی کار زیاد مهمی نبود.
سر تکان دادم و پیش هیلدا و هلن رفتم هنوز متوجه ام نشده بودند وقتی هلن نگاهم کرد با تعجب به من خیره ماند.
_سوگند،سوگند خودتی؟
_بله پس چی نکنه پیش خودتون فکر کردین من روحم.
_دختر کجایی یه هفته است دانشگاه نیومدی؟
_چی بگم چطور خودم رو جمع و جور کنم.
زیر درخت چنار روی صندلی نشسته بودیم و حرف می زدیم حس کردم کسی مرا می نگرد هر چه چشم چرخاندم کسی را ندیدم نمی دانم چه شد که نگاهم به بیرون محوطه افتاد زبانم بند آمد،خشکی گلویم را حس کردم نتوانستم نگاه از آن نامرد بردارم با لبخند کجش مرا نگاه می کرد شتابان خود را به کلاس رساندم لعنتی با دیدنش همه اتفاقات آن شب مثل فیلم جلوی چشمانم رژه رفت قلبم به شدت می کوبید نهایت امیدم استاد تهرانی بود کلاس را ترک کردم همین که از در خارج شدم رو به رویم سبز شد.
_خانم رضایی باید با شما حرف بزنم.
_استاد منم به کمکتون احتیاج دارم.
_پس بریم اتاق من حرف بزنیم.
_نه،همین جا خوبه.
_خیلی خب باشه اول شما.
استاد می دونم درخواست بیجایی دارم ولی اگه میشه بعد از تموم شدن دانشگاه من رو برسونید خونه.
_چرا مگه با اتوبوس نمیری؟
_خب جونم،پاکیم،آبروم در خطره ازتون تمنا می کنم.
_باشه می دونم چی میگی از ترس اون نامرد قایم میشی.
_استاد شما چیزی می خواستین بگین؟
_خب،راستش من...
_شما چی؟
_ولش کن برو کلاست.
 
آخرین ویرایش:

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
سرکلاس ذهنم مشغول بود آخر چرا تا می خواهد حرفش را بزندزبان در دهانش نمی چرخد و ساکت می ماند سعی کردم تمام حواسم را به درس جمع کنم و بیخیال فکر ک*ر*دن شوم استاد حبیبی استاد چاقمان ور ور درس می داد و امان نمی داد بالاخره کلاس تمام شد بدون خداحافظی از هلن و هیلدا به طرف خانه به راه افتادم وقتی رسیدم در را شتابان باز کردم و در را بستم هروقت وارد حیاط می شوم خاطرات بچگی ام چون فیلم در مقابلم رژه می رفتند.
نمی دانم کجا غیبش زد مثلا قرار بود خودم برسانمش سری از روی تاسف تکان دادم و به طرف خانه باربد راه افتادم‌.
وقتی داخل شدم کنار زن دایی ام نشستم و باهاش مشغول صحبت شدم.
_خب زن دایی گل ما چه می کنه؟
_سوگند می دونم حالت بده ولی خبری بهت می دم که از این حال درت می آرم.
_واو کنجکاو شدم چه خبریه؟
_آماده ای؟
_معلومه.
_ولی بین خودمون بمونه کسی نمی دونه.
_قول می دم.
_من باردارم.
وقتی شنیدم خشکم زد از تعجب دهانم باز مانده و فقط خواستم حرفش را هضم کنم یک دفعه از جایم بلند شدم و بالا پایین کردم جیغ فرابنفشی کشیدم و صورت زن دایی ام را پربوسه کردم یک دفعه صدای گوشی ام بلند شد به اتاقم رفتم تا جواب بدهم شماره ناشناس بود و نمی شناختم به خاطر شاهین هم تازه سیم کارتم را عوض کردم.
_الو بفرمایید شما؟
_کاری نداشته باش کیم فقط بدون از اولین روزی که دیدمت عاشقت شدم.
_ولی آخه شما کی هستین؟
قطع کرد اه دوباره ذهنم درگیر شد روی تختم نشستم و به موضوعات مختلفی فکر کردم و بالاخره از فکر و خیال زیاد خوابم برد.
دیروز داداشم در مورد یکی از دانشجوهام حرف زد چند بار خواستم شماره اش را بگیرم ولی شرمم شد تا اینکه خودش پیدا کرد بهش زنگ زد هنوز هم نمی دانم شماره اش را از کجا آورده و بیخیال پرسیدن هم شدم می گفتیم و می خندیدیم که موبایل باربد زنگ خورد.
_بله دنیا چی می خوای دست از سرم بردار.
_وا هیچی نمی خوام خواستم شخصا دعوتت کنم به عروسیم عروسی من و کیارش.
_حتما میام حالا به درک واصل شو.
گوشی را قطع کردم و سعی کردم ذهنم را کمی به آرامش دعوت کنم بردیا هم جرات یک کلمه پرسیدن هم نداشت بیتا هم با سوگند مشغوله و گویا حال روحیش رو به بهبوده از فکر و خیال زیاد سرسام گرفتم رفتم اتاقم و گرفتم خوابیدم بردیا هم گذاشت رفت اما خواب به چشمانم نمی آمد همش صورت معصوم سوگند جلوی چشمانم رژه می رفت و آن لبخندشیرینش آدم را مجذوب خود می کرد هی پهلو به پهلو شدم و بالاخره خوابم برد.
 

shaparak5678

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
19/2/21
57
147
33
Offline
با صدای گرم و دلنشین اذان از خواب بیدار شدم وضو گرفتم و نمازم را خواندم اتاق را به قصد حیاط ترک کردم و به مادرم و زن دایی ام پیوستم همیشه زن دایی ام را زیباترین زن جهان دیدم چشمان بادامی و عسلی رنگش با آن چهره معصوم و دوست داشتنی اش مرا مجذوب خود کرده با شنیدن صدای پرمحبت مادرم به خود آمدم‌.
_سوگندم امشب خانواده آقای تهرانی رو دعوت کردم اگه میشه به جای من به کارا برس من با زنداییت میرم دکتر.
_چشم مادر شما نگران نباشید.
به محض رفتن آن دو شروع کردم‌ به تمیزکاری وقتی تمام خانه را برق انداختم مشغول پختن غذاشدم کارهایم که تمام شد دوش آب گرم گرفتم موهای کوتاه و لختم چیزی نمی خواست موهایم را خشک کردم لباس مناسبی پوشیدم چادرمم سر کردم.
با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم بیتا مدام زنگ می‌زد جواب دادم:
_بله چی می‌خوای؟
_بدعنق بیدار نشدی هنوز ما شام دعوتیم.
_آی خدا یادم رفت خیلی خب نیم ساعت دیگه بیاید دنبالم.
تلفن را قطع کردم یک دوش ده دقیقه ای گرفتم و سریع حاظر شدم یک شلوار اسپرت با کت ستش با شنیدن صدای تک بوق خانه را ترک کردم و سوار ماشین شدم.
_سلام به همه.
_سلام به روی ماهت پسرم کجایی دیرمون شد.
_دیر نشده هنوز مامان خب راه بیفتید بریم.
همه حاضر و آماده منتظر آمدن مهمان های گرام بودیم تا خواستم حرکت کنم زنگ در به صدا درآمد پدرم در را باز کرد یکی یکی وارد شدند منم به آشپزخانه رفتم تا اسباب پذیرایی را آماده کنم.
_خیلی خوش اومدید به منزل ما.
_ممنونم راستش خانم رضایی خواهرم و خودم رو دیدید قبلا ایشون برادرم بردیا و ایشون هم مادرم نرگس خانم هستن.
_خوشبختم پس پدر کجاهستن؟
_ایشون عمرشون رو دادن به شما.
_خدا رحمتشون کنه.
با چشم دنبال سوگند می گشتم وقتی نگاهم به آشپزخانه افتاد خیلی آرام و با طمانینه سینی چای را می آورد به راستی دختر شیرین و خانمی بود مادرم مدام با چشم سوگند را تعقیب می‌کرد و خیره به سوگند‌می‌ماند دلم قرص شد از اینکه مادرم او را می‌پسندد مادرم کنارم نشست درست رو‌به‌روی سوگند.سوگند هم از شرم سرش را پایین انداخت با اشاره مادرش از جا بلند شد تا سفره را بچیند.
_باربد پسرم.
_بله مادر؟
_خوش به حال هنگامه خانم عجب دختری تربیت کرده.
با یک تک خنده از کنارم رد شد دختر بیچاره تنهایی همه کارها را کرد ای کاش زودتر مال من بشود و من از این تنهایی بیرون بیایم بیتا کنار سوگند نشست و مشغول صحبت ک*ر*دن شد و سوگند هم هر از گاهی تبسمی کوچک روی لبانش نقش می‌بست.
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا