جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ جدال شاه مهره| حنانه بامیری کاربر انجمن ستارگان رمان

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
نام رمان: جدال شاه مهره
نویسنده: حنانه بامیری
ناظر: @miladsardari
ژانر: جنایی، معمایی
خلاصه: سماع... سازمانی با تشکیلات ویژه، کشتار در نقابی از عدالت... قهرمانی پارتیزانی. سوگندی که تا جان در ب*دن دارم باید وفادارش باشم... اما یک اتفاق تلاش‌هایم را پوچ می‌کند و سوگندم را می‌شکند؛ عقایدی که لگدکوبِ احساسات می‌شود. یک نام، نام پدرم!

 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
68
367
53
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
مقدمه:
صفحه‌ی روزگار...
جدال مهره‌های سیاه با مهره‌های سیاه!
هیچ سفیدی بر صفحه نیست.
چون جوهر ریخته شده بر سفیدی کاغذ...
چون تیرگی غالب آسمان شب بر مهتاب...
سیاهی و سیاهی و سیاهی.
مهره‌های شطرنج چون ذهن بزرگ‌مردان قهار...
به بازیچه گرفته شدند.
سربازی که ترفیع می‌گیرد
و وزیری که تعزیل می‌یابد.
صفحه‌ی روزگار می‌رقصد و می‌رقصد
نقش‌های مهره‌های بی‌مصرف...
جز یک نام و ننگ بر پیشانی‌شان نیست
چون مهر د*اغ برده‌ی یک ارباب.
آخرین مهره‌ی بازی اولین برنده‌ی بازی خواهد بود.
جدال میان مرگ و زندگی آخرین مهره‌ی بازی...
شاه مهره!

***
فصل اول: شازده کوچولو!
من از تبار تاریکی‌ام؛ زاده‌ی درد و آبستنِ زخم، به همراه روح خسته و جسم مجروح، با آرزوهای دفن شده در خاک و تجربۀ رویایی از جنس دیگر، هویتی جدید برای وصول به هدفی قدیمی. چهارده سال برای زندگی جنگیدم؛ مردم و زنده شدم؛ زخم خوردم و روپا شدم؛ زمین خوردم و بلند شدم برای رویایی که سال‌ها شیرینی تجربه‌اش زیر زبانم مزه‌مزه می‌کرد و چاره‌ای جز سرکوب آن نداشتم. اکنون که رویای چهارده ساله‌ام مقابل دیدگانم قرار دارد، مردّد و پشیمان از بازگشت به آپارتمان‌های سربه فلک کشیدۀ شهرم می‌نگرم.
سن فیِرو، زادگاهی که از آن تنها نامش را به یاد دارم؛ خیابان‌هایش، کوچه‌هایش، مردمانش و حتی هویت خود نیز از خاطرم رخت بر بسته. توقف پشت چراغ سبز، بوق ممتد اتومبیل‌های تک سرنشین و عبور از خطوط عابر پیاده در میان همهمه‌ی جمعیت برایم ناخوشایند است؛ روشنایی نورهای منازل و چراغ‌های شهر چشمانم را می‌زند؛ خانواده و دوست مفاهیمی هستند که از تعریف و توصیفشان عاجزم. دنیای من فقط در سه کلمه خلاصه می‌شود؛ انتقام، عدالت و مبارزه. کلماتی که به‌خاطرشان برگشتم و ادامه می‌دهم. برای همان چیزی که بازگشتم مبارزه می‌کنم؛ برای انتقام.
لرزشِ تلفن همراه در جیب پیراهنم سبب حرکت ماهیچه‌های دستم به قصد برداشتن آن می‌شود؛ راهی برای رهایی از رکود و ثبوت استخوان‌های تنم. به آدرسی که بر صحفه‌ی پیامک نشسته، خیره می‌شوم و تلاش می‌کنم تا خیابان تازه تأسیس را به یاد آورم. کلاه نقاب‌دارم را بر سر می‌کنم تا شناخته نشوم. از چه می‌گریزم؟ از چهره‌ای که دست‌خوش تغییر است یا هویتی که من نیست؟
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
عرض خطوط سفید را طی و قسمت دیگر خیابان توقف می‌کنم؛ برای رفتن به مسیری که آدرسش را نمی‌دانم. برای اولین ماشینی که از مقابلم عبور می‌کند دست تکان می‌دهم؛ توجهی ندارد؛ ماشین‌ها یکی پس از دیگری عبور می‌کنند و من مانند یک ربات دست‌هایم را به نشانه‌ی توقف تکان می‌دهم؛ تنها برای پرسیدن یک نشانی.
سرانجام راننده‌ی کهنسال یک تاکسی مقابلم می‌ایستد؛ شیشه‌اش را پایین می‌کشد و با چشمانش مسیرم را می‌پرسد. قدمی به جلو برمی‌دارم و مردّد می‌پرسم:
- چه‌طوری می‌تونم به خیابون کلاورتون برم؟
گره‌ی اخم‌های غلیظش در آن تاریکی هم هویداست؛ به راحتی می‌توان حدس زد که فاصله‌ی زیادی تا این قسمت دارد.
-‌ خیلی فاصله داره؛ فکر نمیکنم با یک کورس موفق بشی بری.
ناتوان‌تر از آن هستم که برای رفتن به منزل جدیدم جروبحث کنم یا در سفر میان تاکسی‌های مختلف باشم. مبلغ نسبتاً خوبی را از جیبم بیرون می‌آورم و مقابل دیدگان راننده تکان می‌دهم؛ پول تنها چیزیست که به وسیله‌ی آن می‌توان مرد پیر را برای طی ک*ر*دن آن مسیر طولانی راضی کرد.
-‌ من رو با یه کورس ببر.
می‌دانستم راضی می‌شود؛ همه چیز را با پول می‌توان خرید و به‌خاطر آن فروخت؛ به‌خاطر آن‌ها می‌کشند و کشته می‌شوند. اسکناس‌ها را از دستانم می‌گیرد و من به صندلی عقب تاکسی پناه می‌برم.
کلاهم را از سر برمیدارم و در چمدان کوچکم جای می‌دهم؛ اگر شخصی قرار باشد در این شهر من را بشناسد راننده تاکسی نخواهد بود. خستگی را با تک‌تک سلول‌های تنم احساس می‌کنم. شاید امشب اولین شبی باشد که بتوانم یک خواب راحت داشته باشم؛ پس از گذشته‌ی تلخ و آینده‌ی نامعلوم از امشب کمال بهره را خواهم برد.
آدرس را به راننده می‌گویم و بدون هیچ سخنی راه می‌افتد؛ سرم را به شیشه تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم؛ ساعت‌های طولانی پرواز رمقی در جان و تنم باقی نگذاشته و چه خوب که دیگر نیازی نیست اضطراب عبور از ایستگاه‌های گوناگون را تا رسیدن به مقصد، به جان بخرم.
کلید را در قفل در می‌چرخانم و از روشنایی راهرو برای یافتن کلید لامپ استفاده می‌کنم؛ رنگ‌های شاد و متنوع آپارتمان زیبا هر شخصی را سر ذوق می‌آورد اما من، بدون کوچک‌ترین اهمیتی به چیدمان و رنگ آن به تنها موضوعی که می‌اندیشم هدفم است.
تصمیم می‌گیرم خستگی سفر دور و دراز را با یک دوش آب گرم از تن به در کنم؛ پیراهنم را از تن خارج و به سمت حمام راه کج می‌کنم که با دیدن آینه‌ی نصب شده در راهروی اتاق خواب و سرویس بهداشتی، چیزی در درونم مجبورم می‌کند تا به خودم از زاویه‌ی دیگر بنگرم. یادگاری‌های به جا مانده برتنم بیش از هرچیز روحم را به درد می‌آورد؛ یادآوری ضربه‌های ناشی از اسلحه‌های سرد و گرم که دردشان تا مغز استخوان‌هایم رسوخ می‌کرد و من بی‌نوا ساعت‌ها و روزها از فرط درد و خونریزی توانی برای حرکت و صحبت نداشتم.
خالکوبی‌های حکاکی شده بر روی زخم‌هایم را از نظر می‌گذرانم؛ نقاشی‌های برای فرار از گذشته‌ی دردناک؛ فراری که هرگز به فراموشی تبدیل نخواهد شد؛ بر روی آن زخم‌ها مهر ابدّیت خورده تا به من یادآوری کند چه‌گونه از میان آن همه رنج عبور کردم و به زادگاهم بازگشتم.
از نگاه ک*ر*دن به زخم‌های دیرینه‌ام دست می‌کشم و راهی حمام می‌شوم تا برای فردایی که در انتظارم نشسته آماده شوم؛ آنچه بودم را در گورستان ذهنم دفن می‌کنم و برای آنچه باید باشم آماده می‌شوم
.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
***

به اندازه‌ای با خواب بیگانه شده‌ام که پیش از به صدا درآمدن تلفن، از خواب برخیزم؛ روشنایی اندک اتاق به دلیل پرتوی باریک نوری‌ست که از شیشه‌های سرسخت و پارچۀ نسبتاً ضخیم پر*ده عبور کرده و میان اتاق راه یافته؛ تخت را ترک می‌کنم؛ عادت صبحانه خوردن سال‌هاست از خاطرم رفته؛ تنها چیزی که هر صبح آن را مزه‌مزه می‌کردم و می‌چشیدم طعمِ تلخِ مرگ بود.
برای قرارِ از پیش تعیین شده‌ام لباسی جز کت و شلوار مناسب نمی‌دانم؛ لرزش تلفنم بر روی عسلیِ کنار ت*خت خو*اب، حاکی از پیامکی‌ست که مقرّر شده بود در این ساعت فرستاده شود؛ گره کراوات طوسی‌ام را م*حکم می‌کنم و با دیدن آدرس فرستاده شده پوزخندی روی لبانم جا خوش می‌کند. به راستی جایگاه من در این گروه کجاست؟ مسئول اجرای عدالت در این شهر یا رباتی در پوشش انسان؟ ربات! کلمه‌ای که دقیق‌ترین توصیف را از زندگی من ارائه می‌دهد؛ زندگی بر پایۀ پیامک‌هایی که شبانه روز فرمان می‌دهند و امر می‌کنند. از آراستگی ظاهرم که اطمینان پیدا می‌کنم راه خروج از خانه را در پیش می‌گیرم.
ترکیبِ رنگِ خاکستری و سفید اولیّن چیزی است که در بدو ورود به اتاق توجهم را جلب می‌کند؛ سلیقه‌اش را در انتخاب طرح و رنگ می‌توان از ظاهر اتوکشیده‌اش تشخیص داد. نمی‌تواند چیزی را که با چشم می‌بیند باور کند؛ باورِ بازگشتِ دوستی که همه مرده حسابش می‌کنند، دشوار است؛ از حلقۀ باریک تشکیل شده در چشمانش می‌توانم بغضی را که تلاش برای نترکیدنش می‌کند، احساس کنم. گوشۀ لــ*ب پایینش را به دندان می‌گیرد و با لحنی که علی رغم تلاش برای نلرزیدنش موفق نیست می‌گوید:
- امکان نداره.
به سمت میزش قدم برمی‌دارم و تلاش می‌کنم لبخند بزنم؛ استعدادی که هرگز تلاش برای پرورش دادنش نمی‌کنم؛ نقش بازی ک*ر*دن، کاری که از این پس در تمام مراحل زندگی‌ام مجبور به انجامش هستم. آغوشی که به‌خاطر من باز شده را به گرمی پاسخ می‌دهم و در چشمان مشکی‌اش خیره می‌شوم. هیجان‌زده تک‌تک اجزای صورتم را از نظر می‌گذارند و با خوشحالی وصف ناپذیری می‌گوید:
- باورم نمی‌شه. تو برگشتی.
لبخند تلخم از چشمانش دور می‌ماند:
- و زنده‌ام.
از میز کاری‌اش فاصله می‌گیرد و کنار من، بر صندلی انتظار می‌نشیند؛ به چشمانم که خیره می‌شود چیزی در درونم تکان می‌خورد؛ مبادا آن رنگ‌های قهوه‌ای رسوایم کنند. در نگاهش شک و ابهامی دیده نمی‌شود و این موضوع امیدوارم می‌کند. پس از گذشت چند لحظه خیرگی زبان باز می‌کند:
- این چند وقت کجا بودی؟
فارسی را به خوبی متوجه می‌شوم، اما در حرف زدن مشکل دارم و ترکیبِ لهجه‌ی آمریکایی- فارسی ایرانی نبودنم را جار می‌زند. کاش هرگز دوست فارسی زبان نداشتم تا مجبور شوم برای کلمه کلمه حرف‌هایم بیندیشم.
- نپرس؛ قصه‌ش درازه. فعلاً برگشتنم مهمه.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
به خوبی می‌توانم تک‌تک حرکاتش را از قبل پیش‌بینی کنم؛ روی مبل جابه‌جا می‌شود و فضای رسمی و خشک بینمان با خوش برخوردی او دوستانه می‌شود. دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و طعنه‌آمیز می‌گوید:
- فکر کنم جایی که بودی خیلی بهت ساخته که این‌طوری لهجه گرفتی پسر.
باز هم مجبور به لبخند تصنعی می‌شوم:
- دیگه مجبور بودم به هر زبونی حرف بزنم جز فارسی.
مجدّد نگاه دوستانه‌اش است که میان اجزای صورتم می‌چرخد؛ او قطعاً می‌تواند دوست خوبی باشد برای کسی که روزی از برادر به او نزدیک‌تر بود. لبخندی بر خلاف لبخندهای تصنعّی من روی لبانش جا خوش می‌کند و می‌گوید:
- بهت میاد.
به سبیل چخماقی‌ام اشاره می‌کند. دستی به انتهای باریکش می‌کشم و پاسخ می‌دهم:
- خواستم تنوعی داده باشم.
لبخند دندان‌نمایش پاسخی‌ست که نصبیم می‌شود؛ زیرچشمی ساعت را از ساعت مچیِ سرامیکی‌ام از نظر می‌گذرانم؛ وقت خداحافظی نزدیک می‌شود. خوشبختانه پیش از آن‌که بخواهم بهانه‌ای برای پایان دیدارِ دوستانه‌ی امروز بتراشم، پیش قدم و از روی صندلی بلند می‌شود:
- اهورا خیلی دوست دارم باهم بیشتر گپ بزنیم‌، اما فکر می‌کنم بخشِ مالی به مشکل برخورده باشه.
بدون آنکه من بخواهم سوالی بپرسم، برای برطرف شدن کنجکاوی که از نظر او ذهنم را درگیر کرده به هندزفری داخل گوشش اشاره می‌کند. سرم را تکان می‌دهم و متقابلاً از جا بلند می‌شوم:
- اشکال نداره؛ من هم باید برم فقط دوست داشتم اولین نفری باشی که می‌بینمت.
موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌کند و در حالی که قصد خروج از اتاق را دارد، می‌گوید:
- خیلی خوشحالم کردی و یک نهار هم طلبت؛ به جبران کار امروز.
با همراهی‌اش از اتاق خارج می‌شوم و راه خروج از شرکتِ با شکوهش را درپیش می‌گیرم. اکنون که اولین کار مفیدم را پس از بازگشت انجام داده‌ام، تردید مقداری از وجودم رها شده و خوشحالی جایگزینش شده؛ خوشحالی هرچند گذرا، اما لذتّ‌بخش. اولین شخصی که به عنوان یک شهروند ملاقات کردم برایم حس خوشایندی دارد و وجودم را لبریز از شعف می‌کند. ذهنم را از افکار نوید‌بخش خالی می‌کنم و مجدّد ترس از آینده است که ذهنم را معطوف می‌کند. آینده، باتلاقی که در آن بی‌هدف دست و پا می‌زنم و نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم نشسته. مرگ یا زندگی؟ تلفنم را از حالت بی‌صدا خارج می‌کنم و باز در لاک رباتم فرو می‌روم و در بازی روزگار غرق می‌شوم.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
***

چشمانم را با زحمت باز می‌کنم؛ تنها چیزی که قادر به دیدنش هستم تاریکی مطلق است و فرشته‌ی مرگ، که به انتظارم نشسته و زندگی نامساعدم را به سخره گرفته. زخم عمیق چاقو در پهلویم مجدّد سرباز کرده و سوزش و دردش را با تک تک سلول‌های بدنم احساس می‌کنم.
دستانم را که با زنجیر به سقف غار قفل شده تلاش می‌کنم تکان دهم؛ سنگینی زنجیر بر دستان درهم گره خورده‌ام درد دیگریست که با جانم با آن دست و پنجه نرم می‌کنم. بوی تعفن آب‌های راکد و خون خشکیده‌ی روی لباس‌هایم معده‌ی خالی‌ام را زیر و رو می‌کند و حالم را برهم می‌زند.
فریاد کمکم در گلو خفه می‌شود؛ ناتوان‌تر از آن هستم که فریاد بزنم و تقاضای کمک کنم؛ تنها کاری که می‌توانم انجام دهم ماندن در همین حالت اسفبار و شمارش معکوس برای خواب ابدی است. صدای خش‌خش برگ‌های پاییزی خارج از غار توجهم را جلب میکند و پیش از آنکه فرصتی برای خیال بافی و فرضیه پیدا کنم دو سرباز و مافوقشان ورودی غار را مسدود می‌کنند و با آن نقاب‌های ترسناکشان من را در تیررس نگاهشان قرار میدهند.
عاجزانه چشم‌هایم را می‌بندم؛ هرگز در مخیله‌ام خودم را در چنین وضعیتی تصور نمی‌کردم. بازجویی برای چیزی که نبودم و نمی‌دانستم؛ پیش از بسته شدن چشمانم، برق آبیشان زنده بودنم را رسوای عام و خاص می‌کند. صدای بم مافوق در گوشم می‌پیچد:
- خوبه که هنوز زنده‌ای.
برای اولین بار در زندگی‌ام آرزو می‌کنم که کاش هرگز زنده نمی‌ماندم؛ کاش با همان ضربه‌ی چاقو و آب جوشی که صورتم را هدف قرار داد جان از روحم پر می‌کشید و می‌مردم. بغض درگلویم چنبره می‌زند؛ به خوبی می‌دانم که شکنجه‌ی دیگری انتظارم را می‌کشد؛ شکنجه برای چیزی که خودم هم نمی‌دانستم چیست. بازهم صدای مافوق است که افکارم را فراری می‌دهد:
- فکر کنم چیزهایی یادت اومده باشه.
لبخند ژکوندش دندان‌های سفید هم ردیفش را به نمایش می‌گذارد؛ دندان‌هایی مانند چنگال‌های ببر که جسم مجروحم را شکار کرده. به قصد آزادی دستانم تکان می‌خورم و تلاش می‌کنم دستانم را از چنگال زنجیر خلاص کنم که خیسی حاصل از خونریزی مجدد زخم، به سمت بیرونی رانم راه باز و موهای تنم را سیخ می‌کند.
سربازان بدون هیچ حرفی، مانند یک ربات به فلک‌زدگی من خیره شده‌اند و تحقیر نگاهشان را می‌توانم حتی از پشت نقاب حس کنم. صدای خنده‌ی مافوق سوهانی می‌شود بر روح دردمندم:
- تلاشت بی‌فایده‌است بچه؛ تنها راه نجاتت زبونته اگه حقیقت رو بگی.
صدای تکه‌تکه شدن غرورم را زیرپای سربازان شکنجه‌گر و مافوقشان می‌شنوم. لعنت برمن که ل*ذت سفر مردانه زیر زبانم مزه‌مزه شد که این چنین مضحکه‌ی عام و خاص بشوم. حاضرم بمیرم و بیش از این ننگ بازیچه بودن را به جان نخرم. اکنون که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم چشم می‌بندم بر روی هرچه دارم و ندارم و دهـ*ان باز می‌کنم و فریاد می‌زنم:
- شما حق ندارید من رو این‌جا نگه دارید. چرا نمی‌فهمید؟ من اتفاقی به این جهنم اومدم.
صدای قهقهه‌های تمسخرآمیز مافوق آتش درونم را شعله‌ورتر می‌کند؛ به یکی از سربازان اشاره می‌کند تا برای شکنجه‌ی دوباره‌ی من آماده باشد.
- تو مثل این‌که متوجه نیستی کجایی پسر جون! نکنه فکر کردی اومدی شهر بازی؟
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
از این‌که این گونه غرور مردانه‌ام را به سخره می‌گیرد و در هر کلمه از حرف‌هایش تحقیر موج می‌زند، وجودم لبریز از خشم می‌شود؛ دلم می‌خواهد فریاد بکشم و ناسزا بگویم اما درد زخم امانم را بریده و توان صحبت را گرفته. سکوتم را که اقناعی برای اعتراف تلقی می‌کند زبان در دهـ*ان می‌چرخاند و باز با سخنانش روح و جسمم را می‌آزارد.
- تمام جاسوس‌هایی هم که قبل از تو اومده بودن تا ما رو تحویل بدن، اتفاقی سر از این جهنم دراورده بودن.
سرباز با قدم‌های شمرده به طرفم می‌آید؛ خونسردیشان بیشتر از هر چیزی عذابم می‌دهد و قصدشان هم تدریجی عذاب دادن است. تیزی تیغ چاقو که مقابل چشمانم قرار می‌گیرد تهدیدی برای ضربه‌ی مجدد است؛ چشمانم را می‌بندم و حرف‌های بی‌سر و ته مافوق را می‌شنوم:
- حالا می‌دونی کجان؟ جهنم واقعی! همین سربازای وفادارم فرستادنشون.
تیزی چاقو ته ریش بلند شده‌ام را نوازش می‌کند؛ تلاشی برای دور کردنش یا حتی التماس نمی‌کنم؛ بیش از این حاضر نیستم غرورم را برای این سنگدلانی که به فریادهای التماس‌گونه‌ی من ریشخند می‌زنند بشکنم.
از سوزش گونه‌ام متوجه خراشی می‌شوم که توسط چاقو روی صورتم ایجاد شده. یادگاری به سایر یادگاری‌های تنم اضافه می‌شود و من دردمند، تنها با گاز گرفتن لــ*ب پایینم، که از فرط گاز گرفتگی رو به کبودی می‌رفت، درد را کنترل می‌کنم. سرم را به سمت شانه‌ام خم و جای خراش را به سختی لمس می‌کنم و به نقاب عقاب سربازان چشم می‌دوزم.
- اما یکی از افراد نجات پیدا کرد. می‌دونی چه‌طوری؟ اعتراف کرد؛ البته کشته شد اما با درد کمتر.
از نگاه نافذش مرگ را می‌چشم.
- با چاقویی که مستقیم قلبش رو نشونه گرفت.
چشمانم را باز می‌کنم؛ این بار چاقو مستقیم قفسه س*ی*نه‌ام را نشانه رفته است. لبخند تمسخرآمیزی می‌زنم:
- تو من رو نمی‌کشی چون بهم نیاز داری.
به دستورش چاقو از بدنم فاصله می‌گیرد و سرباز به طرف دیگری می‌رود. دستی به صورت سفید و تمیزش می‌کشد و خونسرد پاسخ می‌دهد:
- پسره‌ی احمق، زنده بودن تو جز حروم ک*ر*دن ابزار برای من چه سودی داره؟ در هر صورت کشته میشی.
بازهم لبخندی که قدرتمند بودنش را به رخ می‌کشد.
- یا زیر شکنجه، یا بعد از اعتراف.
سفیدی مواد در دستان سرباز نیتشان را فریاد می‌زند. طاقتم تاب می‌شود و فریاد می‌زنم:
- نمی‌فهمید یا خودتون رو زدید به نفهمی؟ من جاسوس نیستم؛ نمی‌دونم این‌جا کجاست و شما روانی‌ها چه غلطی می‌کنید.
برخلاف تصورم که از این لحن گستاخانه‌ام عصبی شود و با مشت بر صورتم بکوبد، پوزخندی گوشه‌ی لبانش می‌نشیند. پوزخندی که هدف نهفته در آن عقوبت حرفم را به رخ رنگ پریده‌ام می‌کشد. از گفته‎ام پشیمان می‌شوم اما نگاه سرسختانه‌ام را حفظ می‌کنم و به دانه‌های سفید کوچک چشم می‌دوزم؛ تقلاهایم برای رهایی از دام زنجیر بیهوده است. نمک بر زخمم ریخته می‌شود و سوزش دردناکش فریادم را از پایین‌ترین نقطه‌ی حنجره خارج می‌کند.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
فریادی می‌زنم و چشمانم باز می‌شوند؛ با دیدن تاریکی اتاقم مقداری از التهاب درونی‌ام کاسته می‌شود؛ آرنجم را تکیه‌گاه بالاتنه‌ام می‌کنم و نیم‌خیز می‌شوم. عقربه‌های ساعت رومیزی کنار تختم هشت را نشان می‌دهند.
خودم را طاق باز روی تخت رها می‌کنم تا اثر کابوس به تدریج بدنم را ترک کند؛ قلبم همچنان تند و نامنظم می‌تپد و بالا تنه‌ی عریانم از شدت عرق خیس شده‌است؛ غیر ارادی دست می‌برم و جای چاقو را بر پهلویم لمس می‌کنم؛ چشمانم را می‌بندم و دستی به صورت خیسم می‌کشم. تمام شد؛ همه چیز به کابوس پیوست و در همان گورستان متروکه‌ی ذهنم دفن شد.
صدای زنگ آپارتمانم آثار کابوس را دور می‌کند؛ به حالت نیم‌خیز بر می‌گردم. به یاد ندارم پس از بازگشتم به سن فیرو نشانی منزلم را به شخصی داده باشم. صدای زنگ این بار با شدت بیشتری به گوش می‌رسد.
از تخت بلند می‌شوم و تیشرت هم رنگ گچ، که رنگش عجیب بر صورتم نشسته را، بر تن می‌کنم. از چشمی به شخص منتظر پشت در خیره می‌شوم؛ دستانم را مشت می‌کنم و نفسم را عصبی بیرون می‌فرستم. چه کسی غذا سفارش داده که من باید تاوانش را با سر و کله زدن با پیک موتوری پس بدهم؟ بی‌حوصله در را باز می‌کنم و منتظر به چهره‌ی پسر جوان چشم می‌دوزم.
- سلام، غذاتون رو اوردم.
تکیه‌ام را از در می‌گیرم و آماده‌ی بستنش می‌شوم:
- من که غذا سفارش ندادم.
به کاغذ نوشته شده بر روی جعبه نگاهی می‌اندازد و مردّد می‌گوید:
- اما آدرسش که دقیقاً همین‌جاست.
بیش از این طاقت سروکله زدن با او را ندارم؛ بی توجه به پسری که تلاش می‌کند من را قانع کند غذای سفارش نداده از آن من است قصد بستن در را می‌کنم.
- لابد زنگ رو اشتباه زدین.
کلمه‌ی «عقاب» که به زبان امهری از دهانش خارج می‌شود ناگهان سنسورهای خاموش شده‌ام را فعال می‌کند و در نیمه باز را تا انتها باز می‌کنم؛ جعبه را بدون هیچ حرفی از دستانش می‌گیرم و داخل خانه می‌شوم. روی مبل می‌نشینم و به جعبه‌ی قرمز کوچک که سبب می‌شود هر گرسنه‌ای با دیدنش بو بکشد و به دنبالش راه بیفتد، خیره می‌شوم؛ آدرس درج شده در داخل کلاه لباس چرم سرتاپا مشکی را از نظر می‌گذارنم. سرم را به پشتی مبل می‌چسبانم و چشمانم را روی هم می‌گذارم تا برای دومین قراری که نیمه شب باید انجام بگیرد آماده شوم.
برای چندمین بار طول و عرض پشت بام انبار متروکه‌ی حاشیه‌ی شهر را طی می‌کنم و چشم به راه دو چراغ زردی که باید در دل تاریکی شب روشن و خاموش شوند می‌ایستم. از دقایق طولانی که در انتظار سپری می‌شود عصبی می‌شوم. زمان در این موقعیت اولین حرف را می‌زند و راننده‌ی پیام آور باید خیلی بی‌خیال باشد که قرارهای مهم و مخفیانه را به تعویق بیندازد. روشن و خاموش شدن ممتد چراغ‌های جلوی ماشین به رنگی شبی که یک کیلومتر دورتر از انبار متوقف شده توجهم را جلب می‌کند؛ با مشت به پیشانی‌ام می‌کوبم و شخصی که او را برای پیام‌رسانی مناسب دیده لعنت می‌فرستم. با غیض زمزمه می‌کنم:
- احمق!
نقاب را به صورت می‌زنم تا علاوه بر چهره‌ام، خشم آشکار در صورتم را نیز مخفی کنم. خودم را متقاعد می‌کنم که رفتارهای کودکانه و خنگ بازی‌های او به من مربوط نمی‌شود؛ مبادا سربه سرش بگذارم و به جرم سرپیچی از قوانین مؤاخذه شوم.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
کلاه را بر سر می‌گذارم؛ طناب قهوه‌ای رنگی که واسطه‌ی میان من و دیوار مرتفع انبار برای رسیدن به پشت بام شد را مجدد به کمر می‎بندم؛ برای پایین آمدن برخلاف بالا رفتن، که می‌بایست قدم به قدم ساختمان را طی می‌کردم، خودم را پرت می‌کنم و پیش از کم آمدن طناب و متوقف شدنم در میان راه، آن را از کمر باز می‌کنم و روی زمین سرد فرود می‌آیم.
از بیرون شیشه صورت نقاب زده‌اش را از نظر می‌گذارنم؛ خوشبختانه نقاب بسته شده روی صورتمان خودمانی بودنمان را به یک دیگر نشان می‌دهد و نیازی به بیان اسم شب نیست. در ماشین را باز می‌کنم و کنار راننده می‌شینم. بدون این‌که به سمت من برگردد دستانش را روی فرمان می‌گذارد و کنایه آمیز می‌گوید:
- فکر می‌کردم باهوش‌تر از این حرفا باشی که بعد از این همه چراغ دادن بازهم متوجه نشی.
تمام تلاش‌هایم برای دهـ*ان به دهـ*ان نگذاشتنش با طعنه‌اش به یک‌باره از بین می‌رود. از فرط عصبانیت پوزخند صداداری می‌زنم و می‌گویم:
- توی پیام ذکر شده بود سه فلاشر و خاموشی، نه فلاشر پی‌درپی!
خنده‌ی شلیکی‌اش حماقتش را در تمام عرصه‌های زندگی فریاد می‌زند. کاش می‌توانستم یک گلوله از اسلحه‌هایم را حرام این پسر بانمک بی‌شخصیت کنم. افسوس که موظّفم برای هر گلوله که از اسلحه‌ام خارج می‌شود پاسخ بدهم اگرنه لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم و تصمیمم را عملی می‌کردم.
- نه، خوبه؛ انقدرها هم که فکر می‌کردم از ماجرا پرت نیستی. اما مگه کسی غیر از ما هم به سرش می‌خوره این وقت شب این‌جا باشه؟
اگر نقابی روی صورتم نبود، بی‌تردید می‌توانست از گونه‌های گرُ گرفته‌ام، خشم وجودم را بفهمد. از میان دندان‌های قفل شده‌ام می‌غرم:
- من با اما و اگه و مگه کار نمی‌کنم.
نفسم را عصبی بیرون می‌فرستم و ادامه می‌دهم:
- انگار فراموش کردی تو چه شرایطی داری زندگی می‌کنی؛ توی اوضاعی که حتی برای توالت رفتنتم باید اجازه بگیری هیچ حقی نداری که بخوای برای خودت قانون وضع کنی.
بازهم می‌خندد و از صدای خنده‌اش به مرز جنون می‌رسم اما سکوت می‌کنم؛ اگرچه حرف‌هایش بوی خودنمایی و طعم غرور می‌دهند اما او هم همانند من عضو همین سازمان است و پر مدعی. بیش از این به تفکرات خودبزرگ بینی‌اش دامن نمی‌زنم و کلامش را قطع می‌کنم:
- فکر کنم فراموش کردی برای چی اومدی.
لحن بی‌تفاوتم مجبورش می‌کند تا از رجز خوانی دست بردارد و پیغام‌های افسر را برساند.
- از فردا منتظر پیامک‌هایی باش که وظیفه‌ات رو اعلام می‌کنن. سازمان تو رو موظف کرده که حتماً با دلیل و مدرک شخص مورد نظر رو به قتل برسونی. جرم مهره‌ی سوخته در قالب یه کلمه‌ی کلیدی مرتبط برات فرستاده میشه.
پس سازمان منت بر سرم خواهد گذاشت که زحمت پیدا ک*ر*دن مجرمان را از دوش من بر می‌دارد.
دستم را به طرف دستگیره می‌برم. پیش از باز ک*ر*دن در تأکید می‌کند:
- بعد از هر مأموریت به همون شماره‌ای که صبح پیامش رو دریافت می‌کنی پیامی حاوی « گرگ شکار عقاب شد» می‌فرستی. این شماره هر روز تغییر می‌کنه و شماره‌ی قبلی سوزونده میشه. مراقب باش تا دست از پا خطا نکنی در غیر این صورت کسی زنده موندنت رو تضمین نمی‌کنه.
به شرایط کنونی‌ام نیشخند می‌زنم؛ کسی که خود پیروی هیچ قانونی نیست من را به اطاعت از قوانینی که از هویتم بیشتر با آن‌ها خو گرفته‌ام دعوت می‌کند. برای این‌که بفهمانم از نحوه‌ی مأموریتم با خبر شده‌ام به یک کلمه اکتفا می‌کنم:
- مفهومه.
و از ماشین پیاده و در دل سیاهی شب ناپدید می‌شوم. مأموری که وظیفه دارد به نام اجرای عدالت مجرمینی که با هر شیوه‌ای قانون را زیرپا می‌گذارند به قتل برساند. بی‌عدالتی در ازای اجرای عدالت. از چه زمانی تا این حد قسی القلب شدم که حاضر شدم تنها به دلیل یک سوگند کمر به قتل کسی ببندم را به خاطر نمی‌آورم؛ اما وظیفه‌ای بر گردنم قرار دارد که تا جان در بدن دارم باید به سرانجام برسانم حتی اگر در گوشه‌ای از قلبم از این وظیفه نفرت داشته باشم.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
***

عمارت سلطنتی سینا برزین مهر ثروت کلانش را به نمایش می‌گذارد؛ ثروتی که آقا زاده بودنش را بر سر نابغه‌های مفقود می‌کوبد و در میان جدل علم و ثروت، ثروت را پیروز میدان می‌کند. فارغ از غوغای جهان، لقمه‌ی دیگری از غذایش را بر دهـ*ان می‌گذارد و چشم از صفحه‌ی نسبتاً بزرگ تلفن همراهش بر نمی‌دارد؛ البته مردی با ثروت او چندان هم نمی‌تواند بی‌تفاوت و بی‌دغدغه باشد؛ اضطراب دزدیده شدن اموالش، به آتش کشیده شدن زندگی‌اش و سوء قصد بر جانش، بی‌تردید افکاری هستند که نه تنها پیش از خواب، بلکه در هر وهله از روزمرگی‌هایش به آن‌ها می‌اندیشد و از تصورش عذاب می‌کشد. صدای مردانه‌اش رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند:
- بالآخره شازده کوچولو به سیاره‌ش برگشت.
از تمثیلی که به بازگشت من نسبت می‌دهد خنده‌ام می‌گیرد. دنیای شیرین شازده کوچولو و دوست مکار بی‌مکرش کجا و دنیای در تلخی فرو رفته‌ی من در کنار مکاری همچون سینا برزین مهر کجا؟
- سیاره‌ی شازده کوچولو که ایرانه؛ فعلاً سفینه‌ش به اجبار اون رو با خلبان هم وطن کرده
تکه‌ی چرب و آبدار استیک را بر دهـ*ان می‌گذارد و با ولع می‌جود و من عوض این‌که اشتها بیایم، اشتهایم کور می‌شود از دیدن حرص و طمعی که سینا برای بریدن گوشت و فرو ک*ر*دن چنگال در تکه‌ی درون بشقابش خرج می‌کند.
- خب شازده‌، از تصمیمت برای آینده بگو، یک هفته‌س برگشتی و هنوز اندر خم یک کوچه‌ای.
بازهم تلاش می‌کنم فارسی را به خوبی یک ایرانی اصیل صحبت کنم؛ اگرچه می‌دانم چندان موفق نیستم.
- نمی‌دونم سینا، انگار من محکوم شدم به برگشتن؛ این برگشتن به اختیار خودم نبوده.
آه می‌کشم و نجوای حسرت‌گونه از میان آه عمیقم خارج می‌شود.
- مثل توپ در گردش بین دوازده بازیکن.
با دستمال جیبی سفید رنگش گوشه‌ی لبانش را تمیز می‌کند و می‌گوید:
- بهت حق می‌دم که این‌طوری سرگردان باشی؛ بالآخره بعد از سه سال برگشتی و جمع و جور ک*ر*دن زندگی برات سخته. اما تا کی می‌خوای این توپ در گردش باشی؟ وقتشه به خودت بیای.
پوزخندی روی لبانم جا خوش می‌کند؛ پوزخندی که دیگر بخشی از اجزای صورتم شده.
- من دیگه نمی‌تونم که مثل قبل باشم؛ همه چیز تغییر کرده، حتی خودم.
بازهم نگاهش در چشمان قهوه‌ای من، ترس را در وجودم می‌نشاند؛ ترس از برملا شدن رازی که آینده‌ی من و سازمان را به خطر می‌اندازد اما تلاش می‌کنم تا بی‌تفاوتی را در تک‌تک اجزای صورتم حفظ کنم.
- ببین اهورا، هیچ ک**س به نبوغ تو شک نداره؛ اما به نظرم بهتره کمی با شرایط کنار بیای و تا زمانی که همه چیز به روال قبل برگرده افتخار بدی به عنوان همکار توی شرکت من کار کنی.
نمی‌دانم چرا اما در هیچ کدام از کلماتش بویی از رفاقت و خیرخواهی نمی‌بینم؛ هر چه هست به رخ کشیدن ثروت‌های کلان سیناست و شرکتی که از ثروت ایرانیان به سن فیرو کشانده شده.
- نه، ترجیح می‌دم توی همین شرایط دست و پا بزنم تا کار در شأن خودم برام پیدا بشه.
- من نمی‌دونم چی بگم؛ هنوز هم مثل قبلی؛ یک دنده و لجباز، پس خودت تصمیم بگیر.
لبخند تلخی روی لبانم جا خوش می‌کند؛ هیچ چیز مثل قبل نیست؛ نه اهورا زَند، نه من! سال‌ها زندگی در جهنم اگر کسی را تغییر ندهد باید تعجب کرد. دستانم را در هم قلاب می‌کنم و می‌گویم:
- می‌دونی فرق بین من و تو چیه؟ تو فکر می‌کنی همه چیز توی زندگی پوله.
رنگ از چهره می‌بازد و سرخی گونه‌هایش نشان می‌دهد که طعنه‌ی من چندان به مزاقش خوش نیامد؛ از ظاهری که پیداست دیگر اشتهایی برای غذا خوردن ندارد بشقابش را به گوشه‌ای از میز هدایت می‌کند و با ناراحتی می‌گوید:
- نمی‌خوای بیای، نیا. سرت تو کار خودت باشه و تیکه ننداز.
- نه سینا اشتباه ن*کن؛ این تیکه نیست واقعیته؛ عصر جدید یعنی پول! یعنی علم بهتر است یا ثروت و جوابی که مثل روز روشنه. یه نگاه به خودمون بنداز، کی موفقه؟ من یا تو؟
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
صورت تمیز شده‌اش را لمس می‌کند و اخمی که میان ابروان برداشته شده و مرتبش در هم گره می‌خورد زبانم را در دهـ*ان قفل می‌کند و با سکوتش فریاد «خفه شو» سر می‌دهد.
- اگه می‌دونستم ناهار امروز به محکوم شدن من تموم میشه ترتیبش رو نمی‌دادم.
کاش اجازه داشتم ردپای هر دوستی را از زندگی‌ام محو کنم؛ امّا مجبورم با او همان‌طور رفتار کنم که اهورا رفتار می‌کرد؛ مانند یک دوست مهربان. در درونم به زبان گزنده و تلخم معترف می‌شوم و چاره‌ای جز عذرخواهی از دوست صوری‌ام ندارم.
- حق با توئه من تند رفتم؛ ببخشید.
موهای بلند و مرتبّم را آشفته می‌کنم و با لحنی غمگین ادامه می‌دهم:
- این سه سال خیلی بهم سخت گذشت؛ هنوز نتونستم با اتفاقات دور و برم کنار بیام.
برخلاف صحنه سازی بودن تک‌تک ثانیه‌های زندگیام معذرت خواهی از سینا برنامه‌ای از پیش تعیین شده نبود. باید روی زبانم کار کنم تا بیش از این کسی را نرجانم؛ کسی مسبب مصیبتی که من گرفتار آن هستم نیست، جز خودم. لبخند گرمش را به روی صورتم می‌پاشد؛ خوب می‌داند چه‌گونه موضع‌گیری کند و بحث را خاتمه دهد؛ برعکس من که در هیچ زمینه‌ای کوتاه نمی‌آیم. از پشت میز نهار خوری بلند می‌شوم و سینا به نشانه‌ی احترام و متقابلاً کارم را تکرار می‌کند.
- کجا؟ تو که چیزی نخوری.
و به ظرف غذای دست نخورده‌ام اشاره می‌کند؛ تلاش می‌کنم لبخندی روی لبانم بنشانم.
- ممنونم؛ به اندازه‌ای که اشتها داشتم خوردم. بازهم بهت سر می‌زنم.
لرزش تلفن همراهم تنها به یک دلیل می‌تواند داشته باشد؛ اعلام اولین مأموریت! خداحافظی زیرلبی می‌کنم و منتظر پاسخش نمی‌مانم. پس از زدن دکمه‌ی آسانسور، در همان حال که منتظر رسیدنش به طبقه‌ی هشتم عمارت هستم، تلفن را از جیب خارج می‌کنم و اسم مجرم را از نظر می‌گذرانم.
« ویلیام وینستون، قدیمی با ارزش! »
بزرگترین سرمایه‌گذار در بورس که نامش را بارها و بارها در رسانه‌های داخلی آمریکا دیده‌ام. به زودی معلوم می‌شود چه در زیر نقاب سرمایه‌گذارش مخفی شده که او را به عنوان مجرم فاسد آمریکا شناخته‌اند. اکنون تنها چیزی که نیاز دارم، آپارتمان کوچک خودم، یک رایانه و شبکه‌ی اینترنت متصل به آن است تا بتوانم اطلاعات بیشتری از این سرمایه‌گذار تبهکار کسب کنم. آسانسور به طبقه‌ی همکف می‌رسد؛ عمارت را ترک می‌کنم و به سمت خیابان کلاورتون راهی می‌شوم.
در تمامی شبکه‌های داخلی و جهانی از ویلیام وینستون به عنوان یک خیّر و نوع دوست نام برده شده. اطّلاعات مهمی که برای مأموریت مناسب باشد، به جز سن و زندگی شخصی‌اش چیز دیگری به دستم نیامد؛ به انضمام خبر از یک سخنرانی مردمی در یکی از سالن‌های تئاتر مرکز شهر. این سخنرانی تنها فرصتیست که با شرکت در آن شاید بتوانم به اطلاعاتی دسترسی پیدا کنم. در دنیایی که اطلاعاتش به وسیله‌ی خود شخص یا امثال من پر می‌شود نمی‌توان به خبر مهمی رسید.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
فصل دوم: تنگنا!

در سالن تئاتر مرکز شهر تنها چیزی که به چشم می‌خورد انبوهی از جمعیت است که نگاهشان به تریبون و مردی که پشت آن سخنرانی می‌کند و شعارهایش او را از یک فرد معمولی به فرستاده‌ای از طرف خدا بدل می‌کند، دوخته شده. جمله‌های انگیزشی و نوید بخش یکی پس از دیگری از دهانش خارج می‌شود و پس از آن صدای تشویق مردم فضای کروی شکل سالن را پر می‌کند؛ این سرمایه‌گذار بزرگ تا چه حد مردم را کمک کرده که این چنین پرستیده می‌شود؟ سخنانش که تمام می‌شود سیل خبرنگارانیست که به طرفش روانه می‌شود و سؤالاتی که مانند همیشه بی پاسخ می‌ماند. دستگاه ضبط صدا را از جیب پیراهن آبی‌ام خارج می‌کنم و گام‌هایم را بلندتر بر می‌دارم تا همانند سایر خبرنگاران بتوانم سخنان ویلیام وینستون را ضبط کنم. با عجله و پاسخ‌های کوتاه خبرنگاران را از سر خود بازمی‌دارد و به سمت ماشین گران‌قیمتش راهی می‌شود. از میان شلوغی خبرنگاران دوربین به دست به سختی عبور می‌کنم و کنار ماشینش می‌ایستم؛ در ماشین را باز می‌کند و قصد سوار شدن دارد که دستم را به قسمتی از آن می‌گیرم تا مانع سوار شدنش شوم و میکروفون را مقابل صورتش قرار می‌دهم:
- من خبرنگار روزنامه‌ی سی اف نیوز هستم؛ باعث افتخار بنده‌ست که از موقعیت فعلی و خدمات شایان شما برای مردم گزارشی تهیه کنم.
نشان خبرنگاری‌ام را به قصد صداقت در حرف‌هایم به سمتش می‌گیرم. تلاش‌هایم برای مصاحبه با او بدون ثمر می‌ماند. من را از ماشینش دور می‌کند و درحالی که سوار ماشین می‌شود با عجله می‌گوید:
- شرمنده، من خیلی عجله دارم؛ در یک فرصت مناسب حتما در خدمتتون هستم.
و بدون معطلی با وجود هیاهوی جمعیت در اطراف ماشین، راننده ماشین را از میان جمعیت دور می‌کند و از پاسخ‌گویی به خبرنگاران طفره می‌رود.
همان‌طور که از سالن تئاتر فاصله می‌گیرم عینک مهندسی را از چشم برمی‌دارم و نشان را از پیراهنم با قدرت جدا می‌کنم؛ اثر پارگی کوچک روی جیب راستم به علتّ جدا شدن نشان، به اندازه‌ای نیست که جلب توجّه کند و کسی را مشکوک. برای کارگزاری ردیاب کوچک لمس سر انگشتانم به قسمتی از داخل ماشین کفایت می‌کرد.
توقف نقطه‌ی قرمز بر صفحه‌ی رایانه، در خیابانی که شرکت ویلیام در آن واقع شده نمی‌تواند موضوع غیرعادی‌ای باشد، مگر ساعت یازده شب که هیچ کدام از کارکنان نمی‌توانند آن‌جا حضور داشته باشند. برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر تنها کاری که می‌توانم انجام دهم رفتن به همان مکانیست که ردیاب توقّف ماشین را نشان می‌دهد اما نه با لباس مخصوصم، که پیش از هرچیز شیپور رسوا بودنم را بدمد و آبرویم را بریزد. وسایلی که احتمال می‌دهم احتیاجم شود بر می‌دارم و درحالی که لحظه به لحظه ردیاب را چک می‌کنم و از ثباتش در مکان مورد نظر اطمینان می‌یابم، تلاش می‌کنم هرچه سریع‌تر به شرکت برسم.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
سرمای استخوان سوز نُوامبر مجبورم می‌کند کلاه بافتم را به پایین‌ترین و شال گردنم را به بالاترین حد ممکن در صورتم بیاورم. حتی دستکش هم نمی‌تواند گرمابخش دستان یخ زده‌ام باشد؛ آن‌ها را درجیب پالتوی چرمم فرو می‌برم و به دنبال آدرسی که پیدا کردنش چندان سخت به نظر نمی‌رسد می‌گردم.
از درخت تنومند کاشته شده در پیاده رو فاصله می‌گیرم و به طرف مرد جوانی که به قصد نگهبانی مقابل شرکت ایستاده گام برمی‌دارم؛ صدای گام‌هایم توجهش را جلب می‌کند و با چشمانش بالاتنه‌ی ورزیده‌ام را موشکافانه بررسی می‌کند و دست در جیب خارج از دیدم که فرو می‌برد، گمان می‌کنم در ذهنش نقشه‌ی شلیک به شقیقه‌ام را طراحی می‌کند.
به سمتش گام برمی‌دارم و کاغذ را از جیبم بیرون می‌آورم و تقاضا می‌کنم تا کمکم کند آدرس گم کرده را پیدا کنم؛ صدایم را به سبب پیچش شال به وضوح نمی‌شنود و این بار تلاشی برای شنیده شدن حرف‌هایم نمی‌کنم. کاغذ را به دستش می‌دهم و زیرگوشش زمزمه می‌کنم آدرس مورد نظرم را بازگو کند. نگاه موشکافانه‌اش صورت مخفی شده‌ام در زیر شال را از نظر می‌گذراند؛ برای رهایی از خیرگی نگاهش سرفه‌ی خشکی می‌کنم و تلاش می‌کنم شال گردن را تا بینی‌ام بیاورم.
از بی‌آزار بودنم که مطمئن می‌شود، دستش را از جیب کت خارج می‌کند و چشم به کاغذ می‌دوزد؛ پیش از آنکه نگاه از آدرس بگیرد و با دیدن حرکت مشکوکی از من، با کلتش به زندگی‌ام خاتمه دهد، سرنگ حاوی ماده بیهوش کننده را از آستین پالتوام خارج و برگردنش فرو می‌کنم. عمل من و اثر سوزن سریع‌تر و قوی‌تر از آن است که بتواند عکس العملی به جز بیهوشی موضعی داشته باشد؛ دستش را برگردنش می‌فشارد؛ ناله‌ی کوتاهی سر می‌دهد و بر روی زمین می‌افتد.
دستکش را از دستانم خارج می‌کنم و با سر دو انگشتانم نبض مچ دستش را می‌گیرم؛ ضعیفی نبض خاطرم را از بابت زنده ماندش آسوده می‌کند. وقت را نباید تلف کنم و پیش از نابودی اثر سوزن باید اینجا را ترک کرده باشم. دستکش را مجدّد دست می‌کنم و شتابان به طرف اتاق اُپراتور می‌روم.
نمی‌توانم حدس بزنم سکوت مطلق و حضور تنها یک نگهبان برای در ورودی، به قصد رد گم کنی و فریب است یا واقعاً اتفاق خاصی درحال وقوع نیست و تمام این‌ها یک تردید و ظنّ ساده است. با این حال خود را موظّف می‌دانم تا بیش از اینکه ویلیام وینستون و هرشخص دیگری که همراه او در اتاق شخصی‌اش حضور دارد، خارج شوند و شرکت را ترک کنند، از صحبت‌هایی که بینشان ردوبدل می‌شود با خبر شوم.
حضور اپراتور را از پشت شیشه‌های مات اتاق دوازده متری رایانه به خوبی احساس می‌کنم؛ گذر ساعت از یازده و نیم خاطرم را از تعویض شیفت اپراتور آسوده می‌سازد؛ پس از ملاقات با اپراتور هیچ کاری جز تعویض لباس‌هایم نمی‌توانم انجام بدهم، بنابراین از پر بودن خشاب کلتم که اطمینان می‌یابم دستگیره را به آرامی پایین می‌آورم و در را باز می‌کنم؛ من زنده هستم تا به تمام اطرافیانم مشکوک باشم و اسلحه‌ی بدبینی به سمتشان بگیرم، مگر کسی که طرف من باشد و همکارم. کلت را که مقابل صورتش می‌بیند هدفون بیسیم را روی گردنش می‌گذارد و باز همان کلمه‌ی امهریست که همکار بودنش را به اثبات می‌رساند.
کلت را پشت پیراهنم پنهان می‌کنم؛ اپراتور بلند می‌شود تا جایش را من پر کنم. بر خلاف سرمای بیرون گرمای طاقت فرسای اتاق مجبورم می‌کند و کلاه و شال گردن را از صورتم فاصله بدهم و فقط گرمای پالتو را به جان بخرم؛ هدفون را روی گوش می‌گذارم و نویزهای داخل صدایی که به گوش می‌رسد اعصابم را برهم می‌ریزد. با اشاره‌ی دست می‌فهمانم تا نویزها را کاهش دهد و من بتوانم صحبت‌هایشان را ضبط کنم تا مدرکی باشدبرای آشکار ک*ر*دن ذات کثیف ویلیام. صرف قتل فقط از او یک قهرمان خیر می‌سازد و نه یک تبهکار.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
علی رغم اینکه صدا در هدفون و دستگاه ضبط بم‌تر از صدای اصلی به نظر می‌رسد اما هیچ شخصی نمی‌تواند منکر صاحب صدا شود. صدای وینستون و همکارش در فضای کوچک هدفون می‌پیچد و هر لحظه روحم بیش از پیش به درد می‌آید که چگونه عقاید پاک مردم بازیچه‌ی دست امثال او قرار می‌گیرد و گرگیست که تن پوش بره به تن کرده و مردم ساده را فریب می‌‌دهد. لحن آمیخته به هیجان و حیرت مرد ناشناس به گوش می‌رسد:
- خیلی قیمتش بالاست؛ قیمت پایه‌ی من همونیه که اول پیشنهاد دادم.
ویلیام وینستون: من هم سر حرفم هستم. چرا متوجه نیستی؟ این طلاست! زیر سیصد میلیون دلار نمی‌فروشمش.
سکوت اندکی بر فضا حکمرانی می‌کند و مجدّد صدای وینستون است که این حکمرانی را عزل می‌کند:
- باستان شناس معتمد من بررسی کرده که این سکّه مربوط به دوره‌ی ایل سونگ، پادشاه کره‌ی جنوبیه.
چشمانم را از فرط افسوس روی هم می‌گذارم و لبخند تلخی روی لبانم می‌نشیند؛ اکنون راز ثروت‌های بادآورده‌ی ویلیام وینستون را درک می‌کنم؛ ثروتی که از طریق فروش غیرقانونی آثار باستانی کشورهای آسیایی به دست می‌آید و شرکت وینستون پوششی برای معامله‌های هنگفت قاچاق عتیقه است. صدای مرد ناشناس افکارم را درهم می‌ریزد:
- بازم میگم قیمت زیادی داره. من عتیقه‌هایی دیدم با ارزش‌تر از این و با قیمت کمتر.
صدای خنده‌ی وینستون ناقوسی است که در گوش مردم آمریکا کوفته می‌شود و پشت نقاب خیرخواهی‌اش مخفی می‌شود.
- نه اون‌ها فروشنده بودند و نه تو خریدار؛ حالا هم اگر خریدار نیستی وقتم رو تلف ن*کن؛ مشتری‌ها منتظر این جواهر هستند.
احساس شعف از ثروتی که به زودی وجودش را در برمی‌گیرد از پشت هدفون هم شنیدنیست. دردیست که جسم و روحم را تا کام مرگ می‌کشاند و می‌آزارد؛ ویلیام وینستون قاچاقچی، سزاوار مرگ است و باید حکم مرگش همین امشب امضا شود. حتی برنامه‌ام لحظه‌ای نباید به وقفه بیفتد؛ مبادا وینستون از فرصت استفاده کند و از چنگم بگریزد.
هدفون را روی میز می‌گذارم و برای نجات جان و رفع شبهات از اپراتور با ضربه‌ای که با کنار دست بر گردنش می‌کوبم از هوش می‌رود؛ به گوشه‌ای از اتاق هدایتش می‌کنم و به سمت کوله پشتی مخفی شده‌ام در پشت درخت می‌دوم؛ ارسال موقعیت داخلی شرکت توسط اپراتور پیش از رسیدن من، موهبتی است که کارم را تسهیل می‌بخشد و حدس و گمان برای یافتن اتاق شخصی‌اش را از من دور می‌سازد.
ساختمان شیشه‌ای شرکت وینستون کارم را برای بالا رفتن دشوار می‌سازد و نمی‌توانم خطر رفتن از مسیر اصلی را به جان بخرم و با لباس‌های مخصوصم در ملأعام ظاهر شوم؛ بازهم مجبورم به طناب برای طی ک*ر*دن مسیر ده طبقه‌ی اتاق شخصی وینستون متوّسل شوم. بلندی شرکت افکارم را مشوش می‌کند و ذهنم را درگیر؛ نگاهی به طناب در دستانم و سپس به محیط اطراف به قصد پرتابش به پشت بام می‌اندازم و تیر چراغ برق نزدیک شرکت توجهّم را جلب می‌کند.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
در قلّه‌ی تیر می‌نشینم و درحالی که تلاش می‌کنم تعادلم را حفظ کنم طناب را چندین بار دورانی در هوا می‌چرخانم و طناب پس از چند دور چرخش بر حرف دبلیوگیر می‌افتد و لبخند رضایتیست که برلبانم می‌نشیند و موفقیّت در اولین گام از نقشه‌ام را به رخ می‌کشد. خودم را در هوا رها می‌کنم و پیش از آنکه حرف آبی رنگ اولین حرف از وینستون تاب وزنم را نیاورد و بشکند، با طناب خودم را به طبقه‌ی مورد نظر می‌کشانم و از شیشه فاصله می‌گیرم. مبادا سایه‌ی سیاهم بر شیشه‌های مات بیفتد و توجه کسی را جلب کند.
شیشه را لمس می‌کنم؛ از همچین مرد با ابهتی بعید است که تمام راه‌های سرقت و ترور را از بین نبرد؛ بدون شک شیشه‌های شرکتی که علاوه‌بر کار اصلی، به کارهای جانبی از جمله حمل غیر قانونی عتیقه‌جات می‌پردازد، نشکن و ضد ضربه هستند.
از گوشه‌ی چشم تلاش می‌کنم در تاریکی اتاق شخصی وینستون دو نفری که باهم در حال معامله هستند را ببینم؛ از رفت و آمدهای سایه‌ای مکرر که هر چند ثانیه یکبار در دیوار دیدگانم قرار می‌گیرد متوجه می‌شوم در طی نقشه‌ام برای بالاآمدن شرکت، خریدار عتیقه شرکت یا در کم‌ترین حالت اتاق را ترک کرده است و من چه خوش بخت هستم که بدون عذاب وجدان از آلوده شدن دستم به خون شخص دیگر یا اضطراب دیده شدنم توسط کسی، اولین مأموریتم را به اتمام می‌رسانم. پیش از آنکه فرصت طلایی از دستم برود و وینستون از چنگال اسیر شده‌ام بگریزد، به سمت پشت بام می‌گریزم و به کانال کولر پناه می‌برم.
سرم را جمع می‌کنم تا از کانال باریک کولر عبور کنم و با هر صدای حاصل از اکوی دریچه‌ی فلزی که به گوشم می‌خورد، بر خود می‌لرزم که مبادا صدایش در گوش نگهبانان زنگ بخورد و همچون سگ بو بکشند و به سمت اتاق وینستون بیایند.
دستانم را حائل فاصله‌های کوچک دریچه می‌کنم و سر می‌چسبانم تا بتوانم هدف مورد نظر را دقیق‌تر زیر نظر بگیرم. مستأصل دور اتاق کوچکش می‌گردد و زیر لــ*ب از تماسی که با شکست مواجه شده شکوه می‌کند. آهسته دریچه را باز می‌کنم و به مردی که سرگردان میان اتاق ایستاده و تا چند لحظه‌ی دیگر جنازه‌اش کف اتاق خواهد بود، خیره می‌شوم.
کلت را از جیبم بیرون می‌آورم و خفه کننده را می‌گذارم. بازگشتن او به طرف من و کشیده شدن نگاهش از سرامیک‌های سفید اتاق به دریچه‌ی کولر و شوکه شدنش، همزمان می‌شود با شلیک گلوله‌ای که قلبش را نشانه می‌رود.
بیشتر از آن‌که درد بر وجودش هجوم بیاورد و فریادش را به آسمان بلند کند، از قاتلی که به یک چشم برهم زدنی زندگی‌اش را ربود و معامله‌ی قاچاقی طلایش را نا تمام گذاشت شوکه می‌شود. نگاه وحشت‌زده‌اش را به صورتم می‌دوزد و خون جاری شده بر پیراهن سفیدش را لمس می‌کند؛ خون از میان انگشتانش عبور می‌کند و بر زمین می‌چکد.
تلاش می‌کند دهـ*ان باز کند و حرفی بزند اما قلبی که سریع‌تر از گذر ثانیه‌ها از تپش باز می‌ایستد، فرصت هر حرکتی را از او می‌گیرد. زانوان سستش بر زمین فرود می‌آید و برای آخرین بار به من می‌نگرد؛ گویا می‌خواهد آخرین صحنه‌ای که به ذهن می‌سپارد، صحنه‌ی مردی باشد که در غیر ممکن‌ترین حالت ممکن او را از صفحه‌ی روزگار محو کرد.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
***

حیرت کارآگاهان پلیس و مردم از قتل ناگهانی و رسوایی غیرمنتظره‌ی وینستون تماشاییست؛ حس مردم از خیانتی که در حقشان شده را نمی‌توان توصیف کرد؛ سرمایه گذاری که مبالغ خیریه‌هایش را از قاچاق آثار باستانی کشورها به دست آورده مردم را متحیر کرده و شگفت زده. از تمامی رسانه‌ها برنامه‌ای جز تجزیه و تحلیل قتل وینستون به دست یک ناشناس پخش نمی‌شود.
سرم را در مبل فرو می‌برم و دستانم را در هم قلّاب می‌کنم؛ نمی‌توانم احساسی را که از قتل به دست آوردم توصیف کنم؛ نمی‌دانم حسی که در وجودم ریشه دوانده عذاب وجدان است یا آرامش. اکنون که در گذشته‌ام غرق می‌شوم پاسخ سؤالی که وجودم را معطوف به خود کرده می‌یابم؛ به خوبی می‌توانم تشخیص دهم از چه زمانی قاتل شدم و دستم به خون کسی آلوده شد. همان زمانی که اصرار کردم همراه پدر و برادر بزرگ‌ترم سوار آن هواپیما شوم تا برادرم در عوض نجات جان خود، نگران من و جانم باشد پتانسیل قاتل شدن را در وجودم پرورش دادم و پس از چهارده سال تنها به واسطه‌ی یک سوگند، قتل انجام دادم و این تازه شروع دخول به یک باتلاق جنایی بود.
صدای زنگ تلفن همراهم افکارم را فراری می‌دهد و دور می‌کند؛ تلفن را از روی عسلی مقابلم بر می‌دارم و شماره‌ی ناشناس را از نظر می‌گذرانم؛ مسلماً هیچ کدام از اهالی سازمان نمی‌توانند باشند چرا که کسی تابه حال صدایشان را نشنیده حتی برای مواقع ضروری هم دستشان دکمه‌ی تماس را لمس نمی‌کند. بدون هیچ ایده‌ی دیگر دراره‌ی شخص پشت تلفن تماس را برقرار می‌کنم و پس از گفتن سلام من، صدای زنی بشّاش است که در گوشم طنین انداز می‌شود:
- سلام روز بخیر، آقای زند؟
گره اخم‌هایم در هم می‌روند؛ نشانی منزلم تنها چیزی نبود که به کسی نداده‌ام.
- خودم هستم.
صدای پر انرژی زن جوان پشت خط تعجبم را بیش از پیش می‌کند:
- آقای زند بسیار خرسندم که با شما تماس گرفتم و تیم ما بسیار خوشحال از برگشتن شما به سن فیروست.
با شنیدن کلمه‌ی برگشت ناگهان جرقه‌ای در ذهنم می‌زند و تکان کوتاهی می‌خورم؛ کسی نمی‌تواند شماره همراه من را به اعضای کنگره داده باشد مگر سینا برزین مهر. تک سرفه‌ای می‌کنم و برخلاف چهره‌ام که اثری از خوشحالی در آن دیده نمی‌شود تلاش می‌کنم در صدایم ذوق اندکی شنیده شود.
- بله ممنون، چه کمکی از من ساخته‌ست؟
نمی‌دانم این کار سینا برزین مهر را لطف و محبّت و جبران اشتباهات گذشته به حساب بیاورم یا تلافی برای نیش و کنایه‌هایم. اگرچه این کار او به تلافی شباهتی ندارد.
- اگر افتخار بدید من شما رو امروز ملاقات کنم.
علی رغم میل باطنی‌ام درخواستش را می‌پذیرم؛ نمی‌توانم آرزوهای چند ساله‌ی اهورا را نقش بر آب کنم و برهمشان بریزم. نفسم را آهسته بیرون می‌فرستم و بی حوصلگی‌ام را زیر صدای سرحالم مخفی می‌کنم:
- بله حتما، باعث افتخار بنده‌ست. چه ساعتی؟
از صدای هیجان زده‌ی زن می‌توانم حدس بزنم که چه قدر از هم‌صحبتی با اهورا لذّت می‌برد.
- ساعت پنج بعد از ظهر در دانشگاه سراسری سن فیرو منتظرتون هستم.
- بله حتما، شما خانوم ...؟
- اوه، عذر می‌خوام فراموش کردم خودم رو معرفی کنم؛ الن پارپ هستم.
- بله خانم پارپ، بعد از ظهر می‌بینمتون.
- به امیددیدار.
به تماس خاتمه می‌دهم و در ذهن عمل سینا برزین مهر را حلاجی می‌کنم. واقعا چه هدفی از این کار دارد؟ از شخصیت قدرتمند و خودخواه او کارهای محبّت آمیز برنمی‌آید. پس از اولین اوقات فراغتی که بیابم، حتما به شرکت یا منزلش خواهم رفت و علّت این محبّت دردسر ساز را جویا می‌شوم.
بازهم برای این قرار کت و شلوار را مناسب‌ترین پوشش می‌بینم اما بر خلاف ملاقاتم با برزین مهر مشکی را انتخاب نمی‌کنم؛ کت و شلوار کرم رنگم را به تن می‌کنم و کراوات هم رنگش را بر گردن می‌بندم.
از زمانی که بازگشتم و در این منزل ساکن شدم، جز برای اطمینان از آراستگی معمول ظاهرم هرگز نخواستم چشم در آینه بدوزم؛ آینه هویتی که نیستم را بر سرم می‌کوبد و درسرم نجوا می‌کند کیستم و نیستم و آزارم می‌دهد. همان اولّین شب چشم در چشمان قهوه‌ای‌ام دوختم و همه چیز در وجودم دگرگون شد. سامسونت مشکی‌ام را برمی‌دارم و از خانه خارج می‌شوم.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
الن پارپ برخلاف صدای بسیار جوانش، چهره‌ای پخته دارد و از چروک‌هایی که علاوه بر موادّ اندک آرایشی بازهم در برخی قسمت‌های صورتش دیده می‌شود می‌توان حدس زد حدوداً چهل ساله است؛ از بدو ورودم به اتاقش در دانشگاه، با کمال احترام برخورد کرد و من را شرمسار نگاه‌های مهربانش. در هنگام صحبت لبخند لحظه‌ای از لبانش محو نمی‌شدند و همین موضوع من اخمو را در تضاد با او قرار می‌داد.
پا روی پا می‌اندازد؛ یقه‌ی هفت تونیک مشکی‌اش را مقداری بالا می‌کشد و دستی روی دست دیگر می‌گذارد. از تک تک حرکاتش احترام و شخصیت سرازیر می‌شود و او با همین تکنیک، بدون هیچ اجباری، اطرافیانش را مسخ می‌کند و مجبور به اطاعت. صدای نازکش در اتاق کوچک می‌پیچد:
- خب، زیاد وقتتون رو نمی‌گیرم و با مقدمه چینی شمارو خسته نمی‌کنم. من مفتخرم که شما رو به کنگره‌ی فیزیک هسته‌ای آمریکا دعوت کنم.
بی تفاوتی حالتیست که هیچگاه قصد تغییرش را نخواهم داشت؛ حتّی در شرایطی مانند اکنون که درونم می‌سوزد نگاهم ذره‌ای تغییر نمی‌کند؛ نباید تغییر کند. چهره‌ی بی‌تفاوت و سکوتم را که می‌بیند باز با لحن ملایمش ادامه می‌دهد:
- می‌دونم دغدغه‌های فکری و مشغله‌ی کاریتون زیاده اما ...
سخنش را پیش از اینکه تقاضایش برای دعوت به کنگره را مجدّد تکرار کند قطع می‌کنم:
- نه مسئله این نیست؛ اتفاقاً باعث افتخار من هست پیوستن به این تیم با ابهت اما ...
بازهم جمله‌ای که پس از امّا متوقف می‌شود و ادامه‌ای ندارد. احساسم چیزی را فریاد می‌زند و عقلم چیز دیگری، وجدانم غالب می‌شود و میان این دو حائلی می‌شود و دردی بر دردهایم می‌افزاید. نمی‌توانم سخنم را ادامه دهم و درخواست را رد کنم و شکی در وجود الن پارپ پرورش یابد. رسوایی که در پس رد و پذیرش این درخواست نهفته دیوانه‌ام می‌کند. سرم را تکان می‌دهم و تلاش می‌کنم بر عناصر سه گانه‌ی وجودم غلبه کنم و جمله‌ام را ادامه دهم:
- یک مقدار زمان نیاز دارم تا خودم رو پیدا کنم؛ در هر صورت تا دو روز آینده خبرتون می‌کنم.
موهای بلوند فرش را پشت گوش می‌فرستد و لبان کالباسی رنگش به قصد سخن گفتن باز می‌شوند:
- تا برگزاری کنگره یک ماه باقی مونده؛ حداکثر تا آخر هفته جوابتون رو بهم بگید؛ اگرچه ما دوست داریم همین الآن از شما پاسخ مثبت بشنویم.
ذره‌ای تلاش نمی‌کنم تا لبانم را به قصد خندیدن بکشم؛ بدون شک این خشکی چهره‌ام را تکبر حاصل از دانشم تلقی می‌کنند اما حقیقت ماجرا همان بود که در زیرچهره‌ی عبوسم مخفی کرده بودم؛ من دانشی نداشتم که به آن غرور ورزم؛ من فقط تلاش می‌کردم تظاهر کنم همان هستم که در شناسنامه‌ام ثبت شده و همه تصّور می‌کند می‌شناسند؛ اهورا زند، نابغه‌ی فیزیک هسته‌ای که پس از سه سال مفقودی، به سن فیرو بازگشته تا نبوغش را به همگان ثابت کند.
سامسونتم را از پایین پایم برمی‌دارم و حالت آماده باش برای ایستادن، روی صندلی می‌گیرم:
- باشه، حتما طی دو، سه روز آینده اطلاع میدم.
از روی صندلی بلند می‌شوم و او نیزهم به تبعیت از من از روی صندلی چرم برمی‌خیزد. دستش را به نشانه‌ی خداحافظی به طرفم دراز می‌کند؛ سرد پاسخ می‌دهم و اتاق شخصی‌اش را ترک می‌کنم و به سمت آرامگاه کوچکم بازمی‌گردم.
سرم از افکار ضد و نقیض تیر می‌کشد و معده‌ام از فشار زیاد می‌سوزد؛ قرص‌های آرامبخش را در دهـ*ان می‌گذارم و درحالی که همراه با آب یخ از دهـ*ان و گلویم عبور می‌دهم، آرزو می‌کنم کاش شکستن سوگند هم به راحتی بلعیدن قرص و آب بود؛ سوگند قرص و شکستنش آب و به همین راحتی درهم تنیده و نابود می‌شدند. اهورا با من می‌جنگد و من با اهورا می‌جنگم؛ منطقم فریاد می‌زند خودت باش و احساسم نجوا می‌کند و بیشتر در این باتلاق بازیگری دست و پا بزن.
سرم را در دست می‌گیرم و موهایم را چنگ می‌کشم. با تمام غرور مردانه‌ام، بغضم مردانگی‌ام را به نیشخند می‌گیرد و حلقه‌ی اشک جهت خروج چشمانم را قلقلک می‌دهد. دستان مشت شده‌ام را به رانم می‌کوبم و زمزمه می‌کنم:
- من اهورا زندم.
زمزمه‌های خفیفم به تدریج جایشان را به صدای آهسته و عاقبت فریاد می‌دهد. پیراهنم را چنگ
می‌گیرم و فریاد می‌زنم:
- من باید اهورا زند باشم.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
***

صدای حامل ارسال پیامک و به دنبال آن، لرزش هیستریک تلفن همراه بر روی عسلی، نگاهم را از پنجره و پرده می‌گیرد و دستم به قصد برداشتنش سطح مدّور میز را لمس می‌کند. بازهم مأموریت تازه بدون وقفه و اندکی استراحت. به محض عبور عقربه‌های ساعت از چهل و هشتمین ساعت ارسال پیامک، مأموریت دوّم آغاز می‌شود.
سرم را در بالش فرو می‌برم و چشمانم را مجدّد روی هم می‌گذارم؛ اثر قرص همچنان در بدنم باقی مانده و بی حسی دست و پاهایم توان بلند شدن از تخت را سلب کرده. بدون کوچک‌ترین تلاشی برای برخاستن، نام گرگ بعدی را از نظر می‌گذرانم.
« آدام هانت، مهندس هوا و فضا»

کف دستان و پیشانی‌ام از عرق خیس شده‌اند؛ بی‌دلیل اضطرابی وجودم را گرفته؛ اتاق کوچک انتظار را از نظر می‌گذرانم و در صندلی سخت فرو می‌روم. دستان خیسم را به شلوار جینم می‌کشم تا از شر خیسی‌ای که هر لحظه تمدید می‌شود، خلاص شوم. نگاه از رد انگشتان بر شلوار می‌گیرم و سر بالا می‌آورم؛ نگاهم در نگاه دختری که با پاشنه‌ی کفش‌هایش بر سرامیک‌های اتاق انتظار ضرب گرفته گره می‌خورد. دهـ*ان باز می‌کنم تا اعتراض کنم اما صدای جوان زن آسیایی در اتاق منعکس می‌شود.
- آقای زند.
به چشمان تنگ و باریکش چشم می‌دوزم و از روی صندلی بر می‌خیزم. دستم به دستگیره‌ی در می‌رسد و تا پیش از به پایین رسیدن و باز شدنش، سیلی از افکار به مغزم هجوم می‌آورند و ذهن در آرامش گذرا فرو رفته‌ام را از هر آسایشی دور می‌کنند. اگر به قتل رساندن آدام هانت به آسانی چکاندن ماشه هنگام در شوک فرو رفتن نباشد؟ اگر سگ‌های نگهبان آدام هانت همچون ویلیام وینستون در خواب ناز نباشند؟ اگر این بار کلانتر او را پیش از رسیدن من شناسایی کند و ما را در یک سلول بیندازد؟ اگر... اگر... اگر...! اگرهای بدون پاسخ در ذهنم می‌چرخند و می‌چرخند و به محض باز شدن در، مانند گربه‌ای که به گنجشکان نشسته بر درخت شبیخون بزند، می‌گریزند.
روان پزشک به محض ورود من به اتاق به حالت نیم خیز بلند می‌شود و من را برای نشستن بر مبل چرم مقابل میزش دعوت می‌کند.
کلاه نقاب‌دارم را بر می‌دارم و موهای بلندم بر اثر الکتریسیته‌ی ایجاد شده از کلاه در هوا می‌رقصند.
- خب، پیش از هر چیز بهتره یه معارفه با هم داشته باشیم.
به چشمان یشمی‌اش خیره می‌شوم و آب دهانم را فرو می‌برم. چون کودک شش ساله‌ای که پس از سال‌ها به مهد کودک می‌رود و برای نخستین بار می‌خواهد خود را در خارج از چهارچوب خانوادگی به دوستان و بزرگسال به ظاهر مهربان اما عبوس زندگی‌اش معرفی کند.
- اهورا زند هستم.
دکتر دستانش را در هم قلاب می‌کند و در صورت در هم تنیده‌ام خیره می‌شود.
- اهورا، بهت نمی‌خوره آمریکایی باشی.
قولنج انگشتانم از فرط فشار درد می‌گیرند؛ کاش دلیل این همه اضطرابی که در جانم ریشه دوانده را می‌دانستم تا بتوانم مهارش کنم.
- ایرانیم.
خودکار آبی افتاده بر گوشه‌ی میز را بر می‌دارد و از میان برگه‌های زیر دستانش برگه‌ای خارج می‌کند. باید ذهن کاملاً بازی داشته باشد که علاوه بر شنیدن صحبت‌های من، مطالبی را درون آن کاغذ سفید یادداشت کند. یا شاید هم همان خزعبلاتی که قرار است بر هم ببافم را ضمیمه‌ی پرونده می‌کند.
- خب مرد ایرانی، از خودت بگو.
چشم می‌چرخانم و اتاق در رنگ کرم فرو رفته‌ی دکتر را از نظر می‌گذرانم؛ در این وضعیت پر اضطراب، گویی تک‌تک وسایل‌ها از جایشان کنده می‌شوند و بر سر و صورتم هجوم می‌برند. نفسم را در محیط سنگین اتاق با دشواری بیرون می‌فرستم و نهایت قفل زبانم گشوده می‌شود.
- سه سال پیش فارغ التحصیل مقطع دکتری از دانشگاه تهران شدم.
چشم می‌بندم و به این می‌اندیشم که در آن سال‌های شیرین علم آموختن و فارغ التحصیلی اهورا زند چه چیزی را در ذهنش می‌پرورانده. علم یا ثروت؟ شهرت یا مهاجرت؟ یا به همه چیز...؟
- تمام آرزوم حضور در کنگره‌ی علمی بود که هر سال در آمریکا برگزار می‌شد؛ اون سال بعد از سال‌ها تلاش رسیدن به آرزوم رو در چند قدمی‌ام می‌دیدم. مثل جاده‌ی طویلی که هر لحظه متری از کیلومتری‌هاش کم میشه.
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
134
710
93
21
Esf
از یادآوری آمالی که در چند قدمی رسیدن در نطفه خفه شد، سر پایین می‌اندازم. عکس اهورا زند مقابل دیدگانم قرار می‌گیرد؛ با آن موهای لـخـ*ت پر کلاغی و ریش‌های بلند و من تنها حیرت را از شباهت عجیبم به این نابغه‌ی ایرانی در چشمانم می‌ریزم. از شباهتی که تنها با رنگ مو حاصل آمد، از چهره‌ای که در برابر اهورا همچون سیب از میان نصف شده بود و از علمی که در برابرش قطره‌ای مقابل دریا.
می‌گویم، از غیب شدنی که نمی‌دانستم برای چه بود و باید می‌گفتم؛ از نبوغی که متعلق به من نبود و در تیررس مردان قرار گرفت. از مردی که نمی‌دانم سرنوشتش چه شد؛ به قتل رسید، مفقود شد یا تنها محکوم شد به تمامی این‌ها. از مردی می‌گویم که من بودم و نبودم؛ در شناسنامه، در ظاهر و در رفتار.
دکتر می‌پرسد؛ گاهی سخن می‌گوید، مهر تأیید بر سخنانم می‌زند یا با هر حرفی که دردی از آن ساطع می‌شود همدردی می‌کند؛ گاهی گوش می‌دهد. به زندگی تلخ من، زندگی تلخ اهورا زند، به زندگی تلخ دو روح در یک بدن. گاهی می‌مانم چه بگویم؛ چه پاسخی بدهم که در خور نبوغ بزرگ مرد ایرانی باشد و گاهی طفره می‌روم، از پاسخی که هرگز نمی‌دانستمش.
از نگاه به بغض نشسته‌ام استیصال درونی‌ام را می‌فهمد. جعبه‌ی دستمال کاغذی را به طرفم می‌گیرد و دستمال از فشار دستان عرق کرده‌ام مچاله می‌شود.
- این کابوس‌ها از چه زمانی شروع شدن؟
از همان روز اول، از ساعت شروع و از ثانیه‌ی صفر!
- نمی‌دونم، توی ذهنم نیست؛ از وقتی به سن فیرو اومدم بیشتر شدن.
- و کی به سن فیرو اومدی؟
چشمم در گواهی دکتر گره می‌خورد و همزمان پاسخ می‌دهم:
- یک هفته‌ی پیش.
یادداشت‌ برداری‌های دکتر بر روی کاغذ آغاز می‌شود؛ انگار زمان می‌گیرد تا در کمترین ثانیه‌های ممکن بیشترین حروف را بر سفیدی کاغذ بر جا بگذارد.
- خب بر اساس این نمی‌تونم حدسی بزنم و دارویی تجویز کنم؛ شاید بهتر باشه یه جلسه‌ی دیگه هم باهم مشاوره داشته باشیم.
به ساعت نگاه می‌کند؛ به هزینه‌ی دیگری که از مراجع بعدی در راه است و هزینه‌ی من که هر لحظه چون ساعت شنی رو به افول به زوالی می‌رسد.
- از منشی برای آخر نوامبر وقت بگیر.
خشک می‌شوم و فرو می‌ریزم؛ بخش هنگفتی از هزینه‌هایی که به همراه داشتم را برای ساعتی خرج کردم که تنها به رد و بدل شدن چند جمله‌ی مسخره و دروغین گذشت و نهایت برای تجویز دارویی که انتظارش را می‌کشیدم برای هفته‌ها به تعویق افتاد.
التماس را در نگاهم می‌ریزم و نقش قاتل بودن، بازیچه‌ی دست سران بودن را از خاطر می‌برم و به تنها چیزی که می‌اندیشم روان پزشک مقابلم است؛ پزشکی می‌خواهد کابوس‌های بیمارش تمدید شود و بیماری که از دار دنیا تنها یک چیز می‌خواهد. درمان!
- من توقع درمان دائمی ندارم اما این حق منه که به طور موقت از شر این کابوس‌ها خلاص شم.
نگاه درمان‌گر اما تبهکارش در خاطرم می‌ماند؛ شاید آن آخرین نگاهی باشد که از او به خاطر می‌سپارم و شاید او هم برای آخرین بار چشم در چشمان مردی بدوزد که او را به زودی خواهد کشت.
- پسرم نمی‌تونم ریسک کنم و قرصی تجویز کنم؛ قرص‌های آرام بخش خطر اوردوز دارن.
پوست دستم از فشار ناخن بر آن می‌سوزد. نفسم را عصبی بیرون می‌فرستم و لبخند می‌زنم، تلخ.
- بالآخره توی این علم پزشکی باید یه راهی باشه که من از شر این مزخرفات خلاص بشم یا نه؟
روی صندلی خم می‌شوم و چشم به چشمان دکتر می‌دوزم؛ او علم هیپنوتیزم می‌داند و من قصد دارم از آن استفاده کنم؛ مسخ ک*ر*دن انسان‌ها، کاری که چندان هم به علم نیاز ندارد؛ با یک نگاه ساده می‌توان در عمق وجود شخصیت نفوذ کرد و دلش را به درد آورد.
کار من اصرار و کار او امتناع، نهایت این دکتر است که در مقابل حال زار من تسلیم می‌شود و دفترچه را به قصد نوشتن نسخه بر می‌دارد؛ همزمان با حرکت متوالی دستانش در دفترچه آگاهی‌های لازم در را*ب*طه با مصرف داروها را بیان می‌کند:
- دو تا قرص تجویز می‌کنم؛ فلوپرازین رو زمانی مصرف می‌کنی که حالت‌های عصبی بهت دست میده؛ هایپرودیول رو هم فقط در صورت اثر نکردن داروی قبل مصرف می‌کنی. متوجه شدی؟
سر تکان می‌دهم و دکتر برای تأکید بیشتر بر فرمان‌های درمان بخشش انگشت به نشانه‌ی تهدید مقابل صورتم می‌چرخاند.
- بعد از مصرف قرص، هر حالت غیر طبیعی‌ای که بهت دست داد رو اطلاع بده.
مطلب دیگری در نسخه می‌نویسد و باز فرمان می‌دهد:
- هر ساعت از شبانه روز!
نسخه را از دستانش می‌گیرم و به مهر آبی حک شده بر انتهای دارو چشم می‌دوزم. مهندس هوا فضایی که دارو تجویز می‌کند و مراجعینش را تنها با یک جعبه‌ی قرص کوچک به فضا پرتاب می‌کند.
به سمت در خروجی می‌روم و پیش از در چنگ گرفتن دستگیره‌ی سفید صدایش در گوشم می‌پیچد:
- نوبت فراموش نشه؛ آخر نوامبر.
نسخه را دردستانم فشار می‌دهم و پس از خروج از مطب، به نام درج شده‌اش بر تابلوی مقابل در چشم می‌دوزم. آدام هانت! چشم از تابلو می‌گیرم و صدایی در ذهنم نجوا می‌شود:
- هرگز دیگه من رو نخواهی دید.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا