دلنوشته جوهرِ بی‌قراری | فرزانه رجبی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
نام مجموعه دلنوشته: جوهرِ بی‌قراری
نام پدیدآورنده: فرزانه رجبی
ژانر: اجتماعی
مقدمه:
آینده از همان‌جایی برایت بی‌هدف و بی‌ مقصد می‌شود،
گذشته از همان‌جایی برایت پر از حسرت می‌شود،
حال از همان‌جایی برایت پر از کلافگی و سردرگمی می‌شود،
زندگی از همان‌جایی برایت هیچ معنا و مفهومی ندارد،
که ″ممنـــوع‌الـعــاشقـــی″ می‌شوی...!
فرزانه_رجبی
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
131
633
93
30
IMG_20210110_123731_339.jpg


_به نام خداوند قلم_
درود

1.دل نوشته های قرار داده شده در انجمن_باید_متعلق به خود شما باشند.
این مورد بررسی خواهد شد و در صورت رعایت نشدن این بند؛ تاپیک شما به بخش کافه عشاق منتقل خواهد شد.

2.لطفا از نوشتن هرگونه نوشته ای که خطر فلترینگ سایت را تهدید کند بپرهیزید.

3.از اسم های خلاقانه استفاده کنید و نام تایپک را کامل و درست وارد کنید.
برای مثال:
دلنوشته غم‌های زندگی | Narvan کاربر انجمن ستارگان رمان (درست)
دلنوشته های من *Narvan کاربر انجمن ستارگان رمان(نادرست)

4.در پست اول: نام مجموعه دلنوشته، نام نویسنده، ژانر و را قرار دهید.
*در صورت رعایت نشدن این بند ، درخواست جلد شما رد می‌شود!

5.هر پست بیشتر از ۳ خط باشد!

6.نویسنده ها می‌توانند پس از 10 پست درخواست تگ و پس از 12 پست درخواست جلد نمایند.

7.پس از به اتمام رسیدن دل نوشته ی خود در تاپیک زیر اعلام کنید.(حداقل پس از 15 پست)



8. دلنوشته هایی که تک خطی هستند، هرچند نوشته با یکدیگر در یک فایل و برای دانلود روی صفحه اصلی سایت قرار می‌گیرند.

9.درصورت عدم حضور نویسنده،یا ادامه ندادن، دل نوشته به ساب بایگانی منتقل خواهد شد.

10.به هیچ عنوان، تاپیک دل نوشته ی خود را حذف نکنید! تمامی تاپیک های حذف شده بازگردانی شده و به بخش بایگانی ادبیات منتقل خواهند شد. درصورتی که تمایل به ادامه ی دل نوشته ی خود ،به هر دلیلی، ندارید؛ در تاپیک زیر لینک تاپیک دلنوشته‌ی خود را فرستاده و درخواست انتقال به بایگانی دهید.


سپاس از همراهی شما🌺

(کادر مدیریت ادبیات انجمن کافه نویسندگان)
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: فرزانه رجبی، banafshehbfg و Golbarg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
یه دندون لق توی دهنم داشتم.
اوایل یه ذره لق می‌زد و منم خیلی جدی نگرفتم و بهش رسیدگی می‌کردم.
خیلی دوستش داشتم، چون وقتی حرف می‌زدم دیده می‌شد.
رفتم و یه نگین قشنگ روی اون کاشتم که بعدها شد دلیل لبخندم!
همش جلوی آینه بهش نگاه و ذوق می‌کردم.
ولی لق بود دیگه...
هرکاری می‌شد کردم تا محکم بشه و بمونه سرجاش.
آخه خیلی براش وقت گذاشته بودم و رسیدگی کرده بودم.
با این‌که لق می‌زد و اذیتم می‌کرد، اما دوسال توی دهنم نگهش داشتم.
هر روز لق‌تر شد و دیگه مثل اوایل بهش رسیدگی نکردم چون مطمئن شده بودم موندگار نیست و یه روز میفته.
می‌دونستم اگه خودش بیفته خیلی ناراحت میشم پس دل رو زدم به دریا...
کشیدمش!
توی دستم گرفتم و خوب بهش نگاه کردم.
از دهنم خون و از چشمام اشک می‌اومد، ولی دیگه راه برگشت وجود نداشت. به سفیدی و نگینش نگاه کردم و بعد با چشم بسته پرتش کردم بیرون...
الان چند وقتی هست که جای خالیش خیلی اذیتم می‌کنه، نمی‌تونم بخندم، نمی‌تونم توی آینه به خودم نگاه کنم.
اما؛
می‌دونم که می‌گذره...
می‌دونم که تا ابد جاش خالی نمی‌مونه...
من مطمئنم خیلی زود جاش پر میشه، با یه دندون سفیدتر، محکم‌تر، با یه دندون دائمی...
اون‌وقت فراموشم میشه یه روزی همچین دندونی داشتم...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya، Golbarg و 2 کاربر دیگر

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
چقدر برای جلب توجه دیگران و‌ چقدر برای نشان دادن زیبایی‌هایمان به این در و آن در زدیم؟
اگر دختر بودیم به دنبال خوش‌رنگ‌ترین رژ لــ*ب‌ها،
به دنبال لمینت و کاشت نگین روی دندان،
به دنبال لوازم آرایش مارک...
اگر پسر بودیم به دنبال مدل موهای هرچه جنتلمن سراغ داریم،
به دنبال آن‌که ته ریش‌مان چقدر باشد یا اصلا نباشد...
همه‌کار کردیم،
اما آیا یک‌بار، ساده، همین‌طور که هستیم،
جلوی آینه، یک لبخند... فقط یک لبخند زده‌ایم؟!
مذکر یا مونث ندارد،
انسان فقط کافیست لبخند بزند،
با لبخند دنیا هم زیبا می‌شود، چهره‌ی انسان که دیگر هیچ...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya و banafshehbfg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
عاشق خودت باش...
برای خودت با عشق چای بیخیالی را دم کن و یک
جای دنج بنشین!
ریه‌هایت را از هوای پاک بهار پر کن و لبخند بزن، قهقهه بزن...
در آینه قربان و‌ صدقه چشم‌های خودت برو.
دوستت دارم را به خودت بگو،
هرصبح اول حال خودت را بپرس!
بگذار بگویند دیوانه است...
به خدا این دیوانگی می ارزد به آن‌که دائم نگران کسی باشی که نگرانیت را نمی‌فهمد.
برای کسی که قدر تو را نمی‌داند دل نسوزان.
انصاف نیست چشم‌هایت برای کسی نم اشک بردارد که لبخند را از لبانت می‌گیرد.
بیخیال باش!
بیخیال هرکس که نبودنت زندگی‌اش را تغییری نمی‌دهد.
می‌دانی؟
هیچ‌ک**س جز خودت برای تو باقی نمی‌ماند!
گاه باید بیخیال شوی تا خیالت آرام بگیرد...
 
  • لایک
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya، Golbarg و 1 کاربر دیگر

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
همه‌ی ما منتظریم...
در هر سنی،
در هر حالی...
همه در انتظار کسی هستیم، تا بیاید و ما را از این حصار تنهایی که برای خودمان ساختیم آزاد کند...
تا دیگر وقتی در خیابان،
در زیر نم‌نم باران یا بر روی برگ‌های زرد خش‌خش کنان قدم‌های سنگین و بی رغبت برنداریم...
هیچکس نیست نه منتظر نباشد و نداند تلخی انتظار چیست...
ما انقدر منتظر می‌مانیم تا یک روز؛
مسافری هرچند سرزده از راه برسد که؛
ایستگاه قلب بی قرارمان آخرین مقصدش باشد،
آغـ*وش ا‌و، امن ترین جای دنیا،
حس گرمای حضورش امید به ادامه زیستن،
و دست‌هایش، بهشتی که در تصور نمی‌گنجد...
ما همه منتظر یک مسافریم به نام عشق...!
 
  • لایک
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya، Golbarg و 1 کاربر دیگر

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
هر آفتابی که بر‌می‌آید و هر غروبی که از راه می‌رسد
همراه با آن آرامش کم کم از زندگی ما رخت برمی‌بندد و دور می‌شود...
آرام...
شاید کمی بی‌صدا...
و هر از گاهی برگشتن و به پشت سرش نگاه کردن...
اما ؛
تکلیف ما چیست؟!
ما بی آنکه بفهمیم و حس کنیم از درون ذره‌ذره می‌سوزیم...
از بیرون کم‌کم خرد می‌شویم...
درست مانند قاب عکس گمشده‌ی مورد علاقه‌مان،
که پس از مدتی، در عین ناباوری و ناگهانی در انباری خانه،
خاک خورده پیدایش می‌کنیم،
اولش با ذوق و ‌عجله خاک را می‌زدایم و می‌بینم که موریانه آن را خورده است!
آرام و بی صدا...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya، Golbarg و 1 کاربر دیگر

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
همه‌ی عمر با دلمون زندگی می‌کنیم،
با دلمون تصمیم می‌گیریم،
با دلمون انتخاب می‌کنیم و با گوش سپردن به ندای دل راه رو ادامه میدیم.
اما یکهو به خودمون می‌آییم و می‌بینیم که دل دیگه خسته شده...
اینجاست که اگه دل خسته بشه، تصمیماتش رو به مغز می‌سپاره و دیگه دخالت نمی‌کنه، حتی اگه این تصمیمات نیاز به احساسات درونی داشته باشن...
شوخی که نیست، دل خسته شده و این یعنی؛
یه مسیر سیاه و بن‌بست برای آینده!
نه دل رو خسته کنیم نه مغز رو،
از یه جایی شروع کنیم،
مثلا تقسیم کنیم هرچی منطق و احساس درون خودمون داریم...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya، Golbarg و 1 کاربر دیگر

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
به هر قیمت و در هر شرایطی که در زندگی بعضی
آدم‌ها بمانی و ببخشی، در دل خیال می‌کنند لابد رفتن را بلد نیستی...
فراموش کردن در ذاتت نیست...
اما گاهی لازم است به این بعضی‌ها از دست دادن را تذکر داد،
اینکه آدم‌ها همیشه ماندنی نیستند را گوشزد کرد...
هرکس از هر راهی که آمده و عشق را نثار کرده، از همان راه، رفتن و دل‌کندن را هم بلد است،
یک‌جا، در یک لحظه، با یک حرف؛

در را باز می‌کنند و جوری می‌روند که هرچه از خودت نیشگون بگیری که شاید در خواب باشی، بی‌فایده است...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Dariya، Golbarg و banafshehbfg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
از من به شما وصیت برای روزی که صدای فریادم در صدای کشیده شدن لاستیک‌های ماشین گم می‌شود و من...
از من به شما وصیت برای لحظه‌ای که اول پزشک و دوم،سوم،چهارم و ... خانواده‌هایی می‌آیند و برای تیکه‌تیکه شدن این جانِ بی‌جانم به شما اصرار می‌کنند!
چشمانم را به کسی ببخشید که بتواند قول دهد حز معشوقه‌اش نگاهش پی نگاه دیگری نباشد...
کلیه‌هایم را به کسی اهدا کنید که آنقدر راه منزل و بیمارستان را برای دیالیز رفته باشد که از آن پس هر لحظه خدا را برای سلامتی دوباره‌اش شکر کند...
قلبم را به کسی تقدیم کنید که...
نه!
قلبم را بگذارید برای خودم بماند.
مالک این قلب من نیستم؛ مالک این قلب یک دلبر تماما دلبر است که نباید به نام کسی دیگر سند بخورد...
این قلب در هر س*ی*نه‌ای که باشد باید برای «او» بتپد و چون این محال است پس بگذارید با خودم دفن شود!
اصلا پشیمان شده‌ام...
هیچ وصیتی ندارم... تمام من برای اوست!
چه چشمانم ببیند و قلبم بتپد و چه...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Dariya، Golbarg و banafshehbfg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
من که هنوز با خودم درگیرم بر سر اینکه بفهمم رفیق چیست؟
مگر داریم یک آدم و هزاران خوبی و خصلت؟!
بدون کم و زیاد کردن دُز قرص‌های آرامبخش، تمام افسردگی‌ها را منحل می‌کند.
جمعه‌ها با تمام دلگیر بودنش، اگر او باشد از صد شنبه هم زیباتر است و هر ثانیه‌اش خوش می‌گذرد.
صحبت با او هنگام درد، چون مسکن، بی‌حسی را در تمام رگ‌های جانت تزریق می‌کند.
قدرت و توان رساندن تو را به آرزو و اهدافت ندارد اما کفش‌های آهنین به پا می‌کند تا مبادا در این مسیر تنها بمانی یا خسته و دلسرد شوی.
ساده‌تر بیان کنم؛
رفیق همان عصای دستت هنگام زمین خوردن است.
رفیق همان بطری آبی هنگام بریدگی نفس‌هایت است.
رفیق همان باریکه‌ی نوری هنگام گم کردن مسیر زندگیت در ظلمات است.
خلاصه آنکه رفیق همان است که تا آخرِ راه با تو همراه می‌ماند.
نه!
اصلاح می‌کنم.
رفیق همان است که تا آخرِ راه، رفیـــق می‌ماند...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Dariya، Golbarg و banafshehbfg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
یه وقتایی جلوی آیینه بایست و از خودت معذرت خواهی کن.
معذرت خواهی بخاطر تمام بدی‌هایی که به خودت کردی.
بخاطر اون روزایی که بی‌منت و چشم داشت محبت کردی و مهربان بودی، درحالی که می‌دانستی قدر تو را نمی‌دانند.
بخاطر روزایی که از واقعیت خبر داشتی، ولی به دروغ‌ها و نیرنگ‌ها گوش سپردی و تظاهر کردی که باور می‌کنی.
برای چه؟
برای آن‌که آنها رسوا نشده و خجالت نکشند.
با برعکس؛
بخاطر روزهایی که صدایت را هیچکس نشنید، همگی دست روی گوش‌هایشان گذاشتند و روی گرداندند اما تو باز هم گفتی و گفتی و گفتی.
یک عذرخواهی به خودمان بدهکاریم...
برای تمام روزهایی که خواستیم و گفتیم نمی‌خواهیم،
دیدیم و اعلام نابینا بودن کردیم،
انجام دادیم و ندیدند و توهین کردند،
انجام ندادیم و می‌دانستند و سکوت کردند،
و ما گذشتیم...
گذشتیم تا مبادا فرد مقابل ما بشکند یا از ما بگذرد!
ما به خودمان بد کرده‌ایم...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Dariya، Golbarg و banafshehbfg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
معجزه برای هرکس معنایی دارد؛
گره از کار هرکس در اوج ناامیدی‌ها که باز شود،
نامش معجزه است.
برای من اما هرچه گره دلم با دلش کورتر شود، هروقت که حکمت خدا با حاجت این دل،
هر زمان که نام نوشته شده در سرنوشتم با نام حک شده در قلبم یکی شود،
معجزه رخ خواهد داد.
معجزه‌ی زندگی من، کاش معجزه خدایی‌ام شود..!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Dariya

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
کاش یاد بگیریم مثل چای باشیم، در هر صورت خواستنی و محبوب...
تو غمگینی آدما مرهم،
تو شادی هاشون خوش عطر،
توی بارون و پاییز دلچسب،
در کنار دوست به لطف خاطرات
و در کنار یار به لطف غزل هاش شیرین...
کاش یاد بگیریم مثل چای باشیم!
یه چای که با صبر و حوصله مادربزرگ دم کشیده،
برای همه در همه لحظات زندگی اونا که دوستمون دارن...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__ و Dariya

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
مثل نسیم خنک صبح‌گاهی دوست‌داشتنی،
مثل چای داغِ در عصر یک روز سرد زمستان دلچسب،
مثل اولین نمِ باران در پاییز، شورانگیز،
مثل بـ*غـلِ بعد از مدت‌ها دوری خواستنی،
مثل بوی نمِ خاک گلدان روح‌نواز،
مثل شیرینی اولین حقوق افتخار آفرین،
مثل تمام شدن آخرین امتحان نهایی شادی‌بخش،
مثل خبر نیامدن معلم در روز امتحان خوب،
مثل پیدا کردن جواب درست x در امتحان ریاضی آسودگی خیال،
مثل هدیه‌ی بی‌مناسبتِ یک عزیز ذوق‌آور،
مثل یک شعرِ ناب در اولین صفحه‌ی کتاب جدید دلنواز...
اصلا خلاصه کنم؛
مثل تمام حس و احوالات محشر در دنیاست!
″مـــادر″ را می‌گویم...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: __MahaN__، Dariya و سحـــر حاجیوند

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
میدونی بارون که میاد، رنج چیو داره؟
بارون از قلبِ آسمونش جدا میشه و سقوط میکنه!
رنجش از این بالاتر؟!
ولی از زندگی کنار نمیکشه چون،
سبزی و طراوت رو به زمین می‌بخشه.
تلاش خودش رو می‌کنه تا این‌بار به قلب زمین نفوذ کنه...
 

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان

جنس رفاقتی را که آموخته‌ام دوست دارم.
از همان ج*ن*سی که در ضرب‌المثل‌ها می‌گویند:
-به مو رسید، اما پاره نشد.
رفاقتی که پایدار بودنش هرگز به گردش و دورهمی و کافه گردی‌ها ختم نشد...
این پایدار بودن را دوری‌های چندماهه‌ای ثابت کرد که از هم غافل نشدیم، بی‌خبر نماندیم و حتی با وجود فاصله بینمان، در خنده و گریه‌ی‌ یکدیگر شریک بودیم...
از همان رفاقت‌هایی که وقتی نتوانستیم دستان همدیگر را بگیریم و در دنیای واقعی کوچه‌ها را طی کنیم، در گپ کوچک‌مان در دنیای مجازی به هرجایی رفتیم و دست دل‌هایمان را رها نکردیم!
این همان رفاقت است که "تا" ندارد...
نمی‌توان گفت انتهایش
تا ده سال،
تا بیست‌ سال،
تا پایان پیری،
تا آخر عمر می‌رسد...
خودمان به تنهایی آجر به آجر این رفاقت را با "فداکاری" ساختیم و با "محبت" قالب گرفتیم.
همراه با هم آجرها را بلند کردیم و با سیمانی از جنس "اعتماد" روی هم چیدیم که مبادا یکی‌مان خسته شود.
این همان رفاقت بدون "تا" شد که در جهان دیگر هم ادامه خواهد داشت...
از خودمان "ارتشی سه‌نفره" ساختیم که احدی جلودارمان نخواهد نشد و کم‌کم شدیم خار چشم دشمنان‌مان...
دشمنانی که هربار به سمت‌مان تیرهای "تفرقه‌انگیز" را پرتاب کردند تا طناب رفاقت‌مان را پاره کنند اما به سنگ خورد...
آری!
من جنس این رفاقت را دوست دارم که ستون‌هایش از عشق است...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان

از وقتی که به یاد داریم، فحش‌ها را عمه‌ها بار کردند و خوردند... چه در مقابل خودشان که خندیدند و چه پشت سرشان که یقین داشتیم می‌بخشند...
همیشه از بین رفتن به خانه‌ی خاله و‌ خانه‌ی عمه، این خاله بود که انتخاب می‌شد، چون احساس می‌کردیم خانه‌ی خاله جور دیگری احساس راحتی داریم.
وقتی در کودکی می‌پرسیدند که خاله را بیشتر دوست داری یا عمه را، بی‌درنگ گفتیم خاله را...
در دورهمی با بچه‌های خاله بیشتر خوش گذراندیم تا بچه‌های عمه.
حتی در کودکی نام لحظات قشنگ یکی از بازی‌هایمان را خاله بازی گذاشتیم و دلمان قنج می‌رفت.
از عمه‌ها، این مظلومان همیشه مهربان که محبت‌شان نوع دیگری دارد همیشه دور ماندیم و نفهمیدیم که ″خـون″ حرف دیگری دارد.
هرگز نفهمیدیم واژه‌ی «عمه» چقدر می‌تواند دلنشین باشد.
قربان و‌ صدقه‌های عمه هیچگاه به چشم‌های کورمان نیامد...
از وقتی که به یاد داریم، یادمان نبوده که یک‌بار به عمه‌هایمان بگوییم: «عمه، دوستت دارم»...
 
  • لایک
  • Wow
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و الف _ ه

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان

نه نماد عاشق بودن است،
نه خاصیت شاعر شدن...
فقط باید دیوانه بود و بس!
تاریکی که گیتی را در بر گرفت،
همان زمانِ شب‌زنده‌داری کردن
تنها از ذهن یک دیوانه کلمات به
قلم تراوش می‌کند و از آن‌جا
رقص‌کنان بر سپیدی کاغذ نقش می‌بندند...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و الف _ ه

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
243
266
63
رفسنجان
تو برایم چیزی شبیه باران می‌مانی...
فرقی نمی‌کند چه زمانی و چه مکانی باشد؛
هروقت که بیایی من از شوق بودنت دیوانه خواهم شد...
از همان لحظه که می‌روی دلم برایت تنگ می‌شود و در حسرت دوباره دیدنت جان می‌دهم!
ظهور باران بوی طراوت است و حضور تو بوی خاطرات، بوی مهر، بوی عشق...
باران که ادای دین کرد و آمد، خوب هم آمد،
کاش تو‌ هم باران شوی و‌ بیایی!
بیایی و بشوری این حجم دلتنگی‌ را...!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و الف _ ه

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر