جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ حوا بی هوا | سحر حاجیوند کاربر انجمن ستارگان رمان

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
113
533
93
Offline
عنوان: حوا بی هوا

نویسنده: سحر حاجیوند

ژانر: اجتماعی عاشقانه

ناظر: @سمیه رضایی(گندم)

خلاصه:

روایتی بر اثر واقعیت. کمال یک روز صبح پشت پا به عشق نو عروسش می‌زند و بی‌خبر، برای همیشه او را ترک می‌کند. به راستی چه بر سر حوا نوعروسی چند ماهه با فرزندی ناخواسته خواهد آمد...
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
113
533
93
Offline
صدای غرش تنها مرد خانه، چهارستون بدنم را به لرزه انداخته بود. روی طاقچه پنجره زانو به بـ*غـل کز کرده بودم و با چشم‌هایی که می‌بارید و هوار می‌طلبید پنج دری را تماشا می‌کردم. از خیسیِ چشمانم گاهی سمیه خانم را که فال گوش ایستاده بود تا سر از کار خیری که شر شده بود دربیاورد، تار می‌دیدم.
پر از یأس و ناامیدی با دلی مالامال از فغان چشم به درخت بهارنارنج میان باغچه دوختم. امسال برای باری بیشتر عروس می‌شود، خوش خیال اگر نباشد خوب است. این چه رسمی‌ست که توری سفید سرت می‌کنند و با کل زدن‌هایی گوش خراش راهی خانه‌ی بختت می‌کنند؛ جایی که به خیال خودت اگر آخ بگویی مرد و تکیه‌گاهت دست و پا می‌شکند تا خود را سرآسیمه به تو برساند و بگوید: دردت به سرم، آخ نگویی میمیرم…
-دِ خواهر برو از این دخترت بپرس، این مردی که بخاطرش تو روی بزرگش وایساد کجاست؟ چرا قالش گذاشته.
کلمه‌ی مرد را آنقدر به تمسخر ادا کرد که بعد از آن با بر زبان آوردن اللّه‌اکبری خودش هم شرمش آمد از این همه آزار.
-چه می‌دونم کاکو. لالمونی گرفته حرفم نمی‌زنه.
بعد از گلایه ماطلا، قدم های پرغضب دایی غفور را درست پشت اتاقی که روزی حجله‌ام بود شنیدم که متوقف شد. آنقدر با مشت محکم به در بسته کوبید که یکهو از طاقچه پنجره به پایین جَستم و مثل موش، پشت پرده پنهان شدم.
-با زبون خوش بیا بیرون دختر، بیا بگو چه خاکی به سر بریزیم!
با تنی لرزان بینی‌ام را به سرآستین کشیدم و بیشتر کز کردم. چه می‌گفتم! خودم هم گیج و منگ بودم، با ذهنی آشفته و دلی شکسته که نمی‌دانست از چه بابت مستحق این همه ناسزاست. غیبت یک ماه‌ی او آنقدر سخت و حزین می‌گذشت که خواب و خوراک را بر من حرام کرده بود.
-این دختره رو مُقُر بیار طلا. نمی‌ذارم بشه بار کِش تخمه یه نامرد.
دستم به روی شکم تختم سپر شد. بی محابا مادرانه رفتار می‌کردم! و از او که نمی‌دانستم چیست، در مقابل حرف‌های دیگران محافظت می‌کردم. مگر گناه من چه بود جز عشق!
از هرچه که به سمیه خانم ختم می‌شد بیزار بودم. تا دایی پایش را از در بیرون نهاد سرآسیمه نزد ماطلا آمد و همانجا جلوی در مظلوم نمایی‌اش را از سر گرفت. بی‌شک موذیانه در حیاط کشیک کشیده بود.
-چی شد طلا، کاکوت چی چی می‌گفت؟
با پاهایی که ضعف داشت ایستادم و از پنجره شاهد شکستن مادر زجر کشیده‌ام شدم. روی تنها پله‌ی جلودری نشست و گوشه‌ی چادر رنگی‌اش را به چشم های خیسش کشید.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
113
533
93
Offline
-الهی نال نال بکنی کمال. الهی آب خوش از گلوت پایین نره.
سمیه خانم که از لاغری در درز دیوار هم جا می‌شد، روی پله خودش را جابه‌جا کرد و با ابرویی درهم کنار ماطلا نشست.
-به جان هاشمو اگه می‌دونستم ایجور حالی به حالیه عمراً واسش پا پیش می‌ذاشتم. به خیالم مردِ، معرفت سرش میشه.
ماطلا سرش را سرزنش وار بالا گرفت و به زنی که در زبان بازی بی‌بدیل بود نگاه کرد.
-از اولم باید خدیج رو بهش می‌دادی نه طفل معصوم منو.
دستش را روی دست های گره خورده‌ی ماطلا نهاد و ناله از نو سر داد.
-رو سیاهم طلا. توکلت کجا رفته. غروبی میام بریم شاه چراغ یه استخونی سبک کنیم.
و تک خنده‌ای روی لــ*ب‌هایش نشاند، تا بلکه موضوع را از آب و تاب بیندازد.
-به قول آقوم خدابیامرز با یه تیر دو نشون می‌زنیم. هم نذر حسین، هم شُوم شو بچا. توام انقد ناله ن*کن جلو ای فضول باشی‌ها. خوبیت نداره.
نگاهم به سمت آقا رشید کشیده شد که بی‌ خودی باغچه را بیل می‌زد تا بلکه چیزی دستگیرش شود و به سمع حضور زن خیکی اش رقیه خانم برساند.
-از وقتی یادمه این بچا رو بی پدر به دندون کشیدم. انقدی که نبودن، شیرهٔ جونم رو پاشون ریختم. تازه می‌خواستم نفسی بکشم، که اینم شد آخر و عاقبتم.
-وی بسم الله، هنو که چیزی نشده تو خودت رو از پا درآوردی! حکما رفته کرمانشاه سری به ننه آقوش بزنه…، ها!
ماطلا آنقدر غم داشت که از همین فاصله هم نگاه و صدای غمزده‌اش بی‌داد می‌کرد.
-سمیه حوا حاملست. اگه فردا روزی شکمش بالو بیادُ او نامرد نیاد چی! جواب درو همسایه رو چی چی بدم، بگم بچه مال کی‌کیه؟
و سرش را میان چادر رنگیِ خاکستری‌اش پنهان کرد. سمیه خانم که تازه به عمق فاجعه پی برده بود، چنگی از روی جا خوردن به صورت کشید.
-وی خاک به سرم طلا، چند روز فهمیدی؟
-چه می‌دونم، خودش که میگه یک هفته‌ای عقب انداخته.
با دست‌پاچگی از روی پله برخاست. جَلدی چادر رنگیِِ کهنه بسته شده به دور کمرش را باز کرد، روی سرش انداخت و پر از حرص اضافه اش را زیر بغلش چپاند.
-خیردیده پس چته نشستی؟ موندی تا طبل رسوایت به صدا بیاد! پاشو…پاشو بریم یه قابله میشناسم ازش وقتی چیزی بگیریم. نباید بذاری زردش جوجه کنه.
تمام تنم گُر گرفته بودم. هر دو مادر بودند و طعم داشتن عزیزکرده را به خوبی چشیده بودند. تمام تنم و بند بند وجودم لع لع می‌زدند برای شنیدن حرف‌های ماطلایی که مدام به عقب و جلو می‌رفت و شبیه به کسی که داغ عزیزی او را از پا انداخته مویه می‌کرد.
-کجا بریم سمیه. گناهِ، گناه. خدا قهرش می‌گیره.
با حس تعزیری آشکارا دست ماطلا را گرفت تا به زور هم که شده او را بلند کند.
-گناهش پای من گردن شکسته. دِ پاشو می‌خوای دخترت رو از اینی که هست بدبخت تر کنی!
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
113
533
93
Offline
دیگر ماندن جایز نبود، او داشت از بودن و نبودن جگرگوشه‌ای دم می‌زد که هنوز به خودی خود حسش نمی‌کردم. کمال را او در دامن من نهاده بود و دخترش خدیجه هم از دامن من ربوده بود. دهانم رو به تلخی رفت باید جلویش سد می‌شدم، نباید برای حق حیات بچه ام هم تصمیم می‌گرفت. با همان سر و وضع ژولیده در قفل شده را به زحمت باز کردم و به سمت در ایوان رفتم. هق زنان بریده بریده حرف لــ*ب گشودم.
-نمی‌ذارم بچم رو بکشید… بخدا نمی‌ذارم.
قبل از اینکه ماطلا به خودش بیاید، سمیه خانم جلوتر به سمتم هجوم آورد، دستش را روی دهانم گذاشت و من را با خشونت به عقب کشاند.
-یواش تر بی پدر. می‌خوای کل پنج دری بفهمن کُرک شدی!
ماطلا هم با چهره‌ای برافروخته به دنبالش داخل شد. عجولانه دستش را پس زد و مرا حمایتگرانه کنار خودش کشید.
-بچم گناه که نَکِرده زن. این نون سوخته رو تو توی سفره ما نهادی.
سمیه خانم که توقع چنین طرفداری را از ماطلا نداشت، حق به جانب شد.
-بشکنه این دست که نمک ندارِد طلا… بشکنه. بد کِردم خواستم دخترت سرو سامونی بگیره؟
-بسه سمیه. اگه لقمه‌ی چربی بود واسه چی چی برا دختر خودت نگرفتی!
خودش را به هوجی گری زد و با غیظی خفه گفت:
-به من چه دختر تو واسش در باغ سبز نشون داده بود. به من چه که گفت الابلا فقط حوا. اینم تقصیر منه!
به سمت در رفته و نرفته برگشت. تیر نگاهش به چشم هایم خورد و خیره شد.
-اومدم ثواب کنم کباب شدم. چش هم بزنی پا به ماه شدی، اُوقت کل شیراز فهمیدن دختر طلا دشتی بارش کاکل زریه یا گلابتون زلف طلا…
با حرف‌هایش خنجرش را تا دسته در جگرم فرو کرد، بینی ام را بالا کشیدم و بدون لحظه‌ای درنگ و تأمل برای فکر ک*ر*دن، به زخم تازه ام نمک پاشیدم.
-اگه کمال پیداش نشه، به هاشم میگم کی باعث و بانی گم و گور شدن کمال شده.
همین یک جمله کافی بود تا سمیه خانم سر جایش خشکش بزند، شاید انتظار چنین شهامتی را از من ضعیفه نداشت. ماطلا عصبی تر از قبل بنظر می‌رسید و می‌دانستم با همین حرف بی‌پروای من شک ندارد که دیگر رفتن کمال بی ربط به سمیه خانم و عهد و عیالش نیست.
-چی چی بلغور می‌کنی دختر، رفتن کمال‌ به هاشم‌ چه! ها؟
پشیمان از حرفی که زدم نگاه از نگاه منتظر ماطلا و سمیه خانم گرفتم و باز پناه بردم به چهار دیواری‌ای که روزی آشیانه‌ی عشق‌ ما بود. بی‌رمق‌تر از همیشه بودم وقتی به در بسته تکیه زدم. یک آن نگاهم تا قاب عکس روی طاقچه کشیده شد، با لبخندی به تلخی زهر، سلانه سلانه به سمتش گام برداشتم. هنوز هم این عکس برایم حرف‌ها داشت. چه غریبانه دستان مردانه‌ی کمال به دور شانه‌هایم جا خوش کرده بود و من با پیراهنی سفید که شبیه به هیچ لباس عروسی نبود کنارش با لبخندی بی‌جان مانده بودم.
نگاهی بی‌حس، به ته اتاق انداختم و خیالم بابت کت و شلوار مشکی دامادی‌اش که روی چوب لباسی می‌درخشید، آسوده شد.
سرم تیر می‌کشید. مگر چاره‌ای جز انتظار برای آمدنش داشتم؟ چگونه می‌توانستم باور کنم، کسی آمد و تمام روح و تنم را صاحب شد و رفت. آن هم بی‌خبر بی‌خداحافظی‌ای آشکارا...
سرگشته در اتاق به دور خود چرخیدم. مقابل آینه‌شمعدان عروسی‌ام ماندم و زل زدم به دختری با پیشانی نوشتی به رنگ موهایش.
سرانگشتان یخ زده‌ام را آرام روی صورتم به حرکت در آوردم، به راستی رنگ به رویم نمانده بود. در خلاء‌ی که خود برای خود ساخته بودم به دور از هوایی برای تنفس دستی به موهای شلال پر کلاغی‌ام کشیدم. شانه‌ی چوبی، از بـ*غـل آینه بر من چشمک می‌زد. آن را برداشتم و آرام آرام به روی موهایم به حرکت درآوردم . این شانه و این موهای شلال مرا به یاد آخرین باری که او مرا دید می‌زد می‌انداخت.
 
آخرین ویرایش:

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
113
533
93
Offline
-حوا ترش ن*کن دیگه، خامی کردم.
گرچه چشم هایم بارانی بود ولی خودم را با شانه زدن موهایم سرگرم کرده بودم، زیرا تنها کاری بود که وقتی ناراحت بودم آرامم می‌کرد. کنارم آمد و با قد و قامت بلندش روبرویم ایستاد. چشم هایم روی لــ*ب هایش سر خورد و اخم‌هایم درهم شد، نباید آنها را به دیگری هم می‌بخشید. چشم هایم را محکم روی هم فشردم تا بیاد نیاورم چه چیزهایی دیده‌ام، و فراموش کنم مطبخ نیم شب ها، تاریکی‌اش را برای چه کسانی امن می‌کند. بی‌هوا دستانم را محکم به تخت س*ی*نه‌اش کوباندم و با تمام خشمی که در دلم می‌جوشید هولش دادم.
-به من دست نزن. نامرد…
چه بی‌رحمانه به سمتم خیز برداشت و موهای پرکلاغی‌ای که تا روی کمرم شلال شده بود را دور دستانش پیچاند. درد در سرم چرخید و آخ‌ از نهادم برخاست. از زور درد هر دو دستم را محکم روی سرم گرفتم تا کمتر عذاب بکشم. سرش را به صورت گُر گرفته‌ام نزدیک کرد و زیر دندان غرید.
-به کی گفتی نامرد، ها؟
چشم‌هایش کاسه‌ی خون شده بود و پره‌های بینی‌اش از خشم مدام باز و بسته می‌شد. اما من، زخم خورده بودم و بدم نمی آمد حالا بر سرش آوار شوم. کوتاه نیامدم و با دردی که در ریشه‌ی موهایم حس می‌کردم نفس زنان نالیدم.
-تو انقد نامردی که به ناموس رفیقتم رحم نکردی…
کلافه از چیزی که شنیده بود دستش را بالا برد و محکم روی صورتم کوبید. آنقدر دست های مردانه‌اش سنگین بود که فکر می‌کردم زیر همان سیلی جان دادم. به گوشه‌ای پرت شدم و بی‌هوا مزه‌ی خون در دهانم پخش شد.
دست لرزانم را به لبم کشیدم و با دیدن قرمزی دستم گریه‌ام اوج گرفت. نمی‌دانم چه حکمتی بود که تا آزار می‌دیدم یاد بی پدری‌ام می‌افتادم. با غروری له شده به سمتش خیز بردم، خواستم فریاد بزنم که دستش را جلوی دهانم گرفت تا صدای شیونم در پنج دری نپیچد و مستاجر های دیگر از رسوایی او و دیگری بویی نبرند.
تقلا کردم و دستش را از روی دهانم برداشتم. هوا برای نفس کشیدنم کم بود و از شدت نفس تنگی، قفسه س*ی*نه‌ام مدام بالا و پایین می‌شد. با لــ*ب هایی غرق شده در خون میان چنگالش نالیدم.
-رسوات می‌کنم. به هاشم میگم.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا