داستانک خطِ پایان| عاطفه رهنما کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

عاطفه رهنما

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/1/21
148
631
93
🌍
"به‌نام خدا"

نام: خطِ پایان
نویسنده: عاطفه رهنما
ژانر: اجتماعی

مقدمه:
سالیان سال می‌دویم بدون این که بدانیم خطِ پایان کجاست. زندگی معمای عجیبی‌است. نه شروع آن، و نه پایان آن. افسار هیچ کدام در دستان ما نیست. بعضی‌ها زندگی می‌کنند و بعضی‌ها آن را به‌دوش می‌کشند. هر کسی آن را یک جور معنا می‌کند. اما چیزی که در همه یکسان‌است، این است که ما همه به سوی یک نقطه در حرکتیم.
آخر تمام مسیرها خطِ پایانی وجود دارد.


 

عاطفه رهنما

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/1/21
148
631
93
🌍
"گل‌فروش"

هوا روبه تاریکی بود. نگاهی به سطل پر از گلِ نرگسش انداخت. هنوز یک شاخه هم نفروخته بود. آب بینیش به راه افتاده بود. آستین نخ‌نمایش را به بینیش کشید. هوا سوز داشت و بافتِ صورتی رنگِ نازکش، جواب‌گوی لرزشِ تنِ نحیفش نبود. دست‌های یخ کرده‌اش را کمی به هم مالید و زیر بغلش برد. نگاهش به چراغ راهنمایی بود و منتظر روشن شدن چراغ سبز، کنار خیابان ایستاده بود.
پسر بلوز آبی آن‌طرف خیابان را برانداز کرد. اسمش علی بود. پسر ریزنقش و لاغری که چند روزی بود به این‌جا آمده بود و کار و کاسبی‌اش را کساد کرده بود.
نگاه تندی به او که نصف گل‌هایش را فروخته بود انداخت. گل‌های رز قرمزی که تمام روز‌های سال مشتری داشت. علی از آن‌سر خیابان متوجه نگاه اخم‌آلود دخترک شد. پوزخندی به او تحویل داد. سطل گل‌هایش را بـ*غـل کرد و آماده کنار خیابان ایستاد.
دخترک هم به تقلید از او، بعد از محکم کردن گره روسری پشت سرش؛ سطلش را به دست گرفت. گل‌های نرگسی که در حال پژمرده شدن بودند.
چندبار بینیش را بالا کشید. آنقدر با آستین بینیش را پاک کرده بود که پوست پشت لبش می‌سوخت. چند ثانیه تا سبز شدن چراغ نمانده بود. علی با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود. مثل دونده ای که منتظر سوت شروع بازی باشد، پاهایش را برای دویدن آماده می‌کرد. نگاهش ثانیه شمار را دنبال می‌کرد و زیر لــ*ب ثانیه‌ها را می‌شمارد:
- سه... دو... یک
هر دو به سوی ماشین های تازه متوقف شده دویدند. علی با قدم های چابک و بلند به سمت ماشین شاسی‌بلند گران‌قیمتی که از قبل نشانه گرفته بود رفت.
اما دخترک با قدم‌های کوتاه ناشی از سنگینی سطل دوباره عقب مانده بود. کنار ماشین پراید سفیدی ایستاد. زنی گوشی به دست پشت فرمان نشسته بود. با ابروهای گره کرده ای که نشان می‌داد از طرف مقابلش شاکی است؛ در حال صحبت بود.
دخترک لــ*ب به سخن گشود:
- خانم یه شاخه گل می‌خرین؟... گل نرگس دارم... خانم تو رو خدا... فقط به دونه...
زن راننده کلافه و بدون هیچ حرفی شیشه ماشین را بالا کشید و دخترک مجبور شد که دست‌هایش را خیلی سریع از لبه پنجره کنار بکشد.
ناامید به سمت ماشین بعدی رفت. دید که علی هم به آن سو می‌آید
قدم‌هایش را تندتر کرد. هر دو با هم کنار پنجره رسیدند و هر دو باهم شروع به صحبت کردند:
- آقا تو رو خدا یه شاخه گل... فقط یکی
- آقا گل رز دارم... یکی بردارین برای خانمتون...
مرد عینک دودیش را برداشت و به آنها که درحال هل دادن یکدیگر بودند خیره شد. سرش را به سمت صندلی پشتی
برد و گفت:
- طناز جان دخترم گل می‌خوای؟
هر دو پشت پنجره ماشین ساکت شدند و منتظر جواب دختر اخموی نشسته روی صندلی عقب ماندند.
علی کله از ته تراشیده‌اش را از پنجره به داخل ماشین برد و سعی کرد چهره طناز را برانداز کند. دختر اخموی مو فرفری که حالا به سمت پنجره می‌آمد تا سطل گل‌ها را تماشا کند. به محض پایین آمدن شیشه ماشین پسر یکی از گل های رزش را به سمت او دراز کرد و گفت:
- بفرمایید ناقابله... پنج تا بردارید یکی مجانی می‌دم.
دخترک درحالی که بینیش را بالا می‌کشید شاخه گل نرگسی را از سطل درآورد به سمت او دراز کرد:
- تو رو خدا یه دونه بردارین... تو رو خدا...
پسر بلوز آبی تنه ای به او زد و خودش را دوباره جلو انداخت. چند شاخه گل را به دست طناز داد و گفت:
- ببینین چقدر خوشکلن. اصلا همشو مجانی بردارین. قابل شما رو نداره.
طناز که از زبان ریختن پسر خوشش آمده بود گل‌ها را برداشت و به پدرش گفت:
- بابا اینا رو برمی‌دارم.
دخترک که دید سرش بی‌کلاه مانده چندتا از نرگس‌هایش را به سمت مرد دراز کرد و گفت:
- آقا تو رو خدا از اینام بردارین... تو رو خدا
طناز صدایش را بلند کرد:
- بابا نرگساش پژمرده شدن نمی خوامشون
- آقا تو رو خدا بردارین... آقا تو رو خدا...
مرد چند اسکناس را به دست علی داد و ماشین را به حرکت درآورد.
چراغ قرمز شده بود و خیابان در حال شلوغ شدن بود. هر دو به ناچار به یک‌سمت خیابان دویدند.
نگاه علی روی سطل گل‌های دخترک مانده بود. برای اولین‌بار می‌خواست با او صحبت کند:
- گلات پژمرده شدن. کسی دیگه ازت نمی‌خره.
دخترک با خشم نگاهش کرد اما چیزی نگفت.
- با التماس کردن کارت راه نمیوفته. باید زبون بریزی...
دخترک دیگر نگذاشت چیزی بگوید او را محکم هل داد و داد زد:
- همش تقصیر توه. از وقتی اومدی یه شاخه‌ هم نفروختم
- به من چه بابا . خودت بلد نیستی بفروشی.
صدای مردی از انتهای پیاده‌رو به گوش رسید. دخترک پریشان به آن سو نگاه کرد. دوباره صدای مرد پیچید:
- مهتاب... بازم که سطلت پره. دختره مفت خور مگه دستم بهت نرسه
علی به دخترک نگاه کرد. ترسیده و نگران به آن مرد خیره شده بود‌ و به سمت عقب قدم بر می‌داشت. مرد قدم‌هایش را تند کرد و دست‌هایش را برای گرفتن مهتاب آماده کرده بود.
علی خودش را بین آن دو انداخت تا پادرمیانی کند. دست‌های مرد را محکم گرفته بود و سعی می‌کرد او را به عقب براند. صدای وحشتناکی او را از حرکت باز داشت. جیغ دخترک و بوق بلند ماشینی خیابان را به لرزه انداخت.
 
آخرین ویرایش:

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر