وان شات رقص در میان آب

  • نویسنده موضوع Shiva
  • تاریخ شروع
https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Shiva

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
10
76
13
به لچک قرمزش تکانی داد و رقص بازتاب نور از روی پولک‌های طلایی رنگش را، به تماشا نشست. مانند تک به تک دقیقه‌هایی که روی پله سنگی جلوی در خانه نشسته بود، آهی کشید و دوباره نگاهش را به دمپایی‌های پلاستیکی‌اش دوخت. چه باید می‌کرد؟ آن زمان که مجالی برای سخن گفتن داشت، لــ*ب بسته بود و اکنون که صدای کل کشیدن مادرش، تمام روستا را برداشته بود، عزم گله گذاری؟!
تابستان بود و گرما، تابی به کمان ابرویش داده و دامنش را در سر تا سر دشت، پخش کرده بود. کنج خانه‌شان تنها میزبان چندین شاخه گل ناشناس بود و حوضی بی‌آب. ترجیح میداد روز‌ها جز سقف چوبی خانه چیزی نبیند و جز شمردن ترک‌های گلی دیوارها، تفریحی نداشته باشد تا پا به حیاط نگذارد و تنش را مهمان آفتاب نکند. تنها کسی که در خانه علاقه‌ای به وقت گذراندن در حیاط بیست متری‌شان داشت، امیر بود و بس! برادرش بود و علاقه بی‌حد و حصرش و باغچه گل‌های قرمز و بنفشش.
صدای جیر جیر در آهنی‌شان، فراخوانی برای چشمانش شد. لبه دامن نخی‌اش را به دست گرفت و با ولع به پاهای کوچک اما مردانه‌ای که از لای در آبی رنگ، داخل می‌آمد، خیره شد. با اضطراب از جا بلند شد و لــ*ب به دندان گزید. امیر آخرین کورسوی امیدش بود؛ برادر بزرگی که از روز اول مخالف این وصال بود. بی‌توجه به باد گرمی که گوشه دامنش را به بازی گرفته بود، با گونه‌های رنگ گرفته جلو رفت. چندین سیلی به صورت خود کوبید تا با چشمان بزرگ و سیاهش، مانند همیشه باطن خود را لو ندهد و با تمام حواسش مقابل او که همچنان درگیر در بود، ایستاد.
خیره به موهای نامرتب و ابرو‌های درهم گره خورده‌اش، سلامی گفت و لــ*ب گزید تا سیلاب کلماتش، آوار نشود. هزاران پرسش و درخواست تا پشت گلویش بالا آمد و با خرناسی، دوباره راهشان را به سمت مغزش، کج کردند. نمی‌توانست مقابل در بگوید که دیگر حسام، نامزد اجباری‌اش را نمی‌خواهد.
به سختی وزنش را از این پابه آن پا منتقل می‌کرد و منتظر اتمام درگیری برادر ماند.
- سلام علیکم. مشکلی پیش اومده؟
امیر بود و کلمات سراسر سنجیده و طرز بیان آرامش. امیر بود و خاطرات روز‌هایی که گرمی دست حمایت‌گرش را بر روی کمرش احساس می‌کرد و امروز عجیب دوباره نیازمند آن گرما بود.
یک قدم به عقب برداشت تا راه برای برادرش باز شود. نگاهش را از دکمه لباس سفیدش گرفت و قصد دوختن دوباره‌اش به تیله‌های قهوه‌ایش را داشت که نایلونی بی‌رنگ، در دست او دید. با تعجب اندکی خم شد و با دقت به ماهی قرمز کوچک و ترسیده درونش خیره شد. انگشتش را جلو برد و روی نایلون قرار داد؛ رطوبت سطح نایلون، دستش را خیس و شادی‌ای گذرا، رهسپار تنش کرد. ماهی با سرعت موجی به آب اندک اطرافش می‌داد و خرامان، شنا می‌کرد. آرامشی که از حضور آن ماهی کوچک گرفته بود، بی‌حد و حصر بود. گویی فکر پر رنگ حسام، جایش را به قرمزی ماهی داده بود.
- این چیه داداش؟
امیر بی‌توجه دکمه زیر گلویش را باز کرد و نایلون را لبه حوض گذاشت.
از قد‌م‌های پرعجله و پاسخی که عایدش نشده بود، دریافت که مجال برای حرف زدن کم است. دو روز دیگر عروس سفره عقدش بود و حال، تنها امیدش نیز در حال از بین رفتن بود. پای راستش را به پشت پای دیگرش برد و به آرامی زمزمه کرد:
- داداش، راستش... کارت دارم.
امیر تک پله سنگی را بالا رفت و در حین بیرون آوردن کفش‌هایش زمزمه کرد:
- حواست به دم‌طلا باشه تا بیام. مال دوستمه باید بهش تحویلش بدم.
سرش چرخید و صدای ریزی از برخورد‌های ناگهانی پولک‌های لچکش، ایجاد شد. از همان چند قدمی حوض، روی زمین نشست و به ماهی قرمز رنگ خیره شد. ماهی‌ای که حیران از سویی به سوی دیگر شنا می‌کرد و به دنبال راه فراری، خود را به دیواره‌های نایلون می‌کوبید.
چه باید می‌کرد؟ اولین جمله‌هایش را باید از دلایل منطقی‌اش لبریز می‌کرد یا با کلماتی که می‌دانست بر روی قلب برادر رئوفش تاثیر دارد، وارد می‌شد؟ بتی که حسام از خود در ذهن خانوادشان ساخته بود، با سخنان او حتی ترک هم برنمی‌داشت چه برسد به نابود شدن! دو روز زمان داشت تا اثبات کند جواب مثبتی که ماه پیش به حسام داده بود، تنها از ترس نگاه پدر بود و بس. چهل و هشت ساعتی که بسیار کوتاه به نظر می‌رسید و فشاری که با هربار شنیدن صدای پر از ذوق مادر، بیشتر می‌شد.
دستی به سنگ کف حیاط کشید و خاک رویش را فوت کرد. چشمانش را ریز کرد تا بتواند دلیل نام گذاری ماهی کوچک را بفهمد. دم کوچکش کمرنگ بود اما طلایی بودنش را نمی‌شد از آن فاصله تشخیص داد.
- می‌شنوم.
تکانی به بدن توپرش داد و از جا بلند شد. ابهت برادر کم‌ حرفش و آن چهره جدی‌ای که به خود گرفته بود، به شدت با شلوار قهوه‌ای رنگ دست دوختش تضاد داشت. از داخل لپش را گاز گرفت تا نوای خنده‌اش، اخم به روی برادر نیاورد.
- راستش... راجب حسامه.
امیر ابرویی بالا انداخت و منتظر ادامه سخنرانی او ماند.
- میدونم دیره ولی...
عزمش را جمع کرد و به یکباره جمله‌اش را بیان کرد:
- نمیخوامش!
برادر ناباور به چشمان فرار او نگاه کرد. دیگر حتی صدایی از ماهی کوچک بلند نمی‌شد.
- شوخی می‌کنی؟!
اما با دریافت نکردن هیچ علامتی از سوی دختر، رنگ از صورتش رفت. تن صدای همیشه آرامش، اوج گرفت و پرواز صدایش، بر سر دختر فرود آمد:
- مگه اینم یه عروسکه که نمیخوای؟! دو تا خانواده رو سال‌هاس علاف هم کردیم تا تو بگی نمیخوای؟! به عاقبتش فکر کردی؟ به حسام؟
با بی‌تابی دستی به میان ریش‌ کم پشتش کشید و با صدایی آرام‌تر ادامه داد:
- همه به کنار، خودت. از فرداش همه جا پر میشه که تو یه عیبی داشتی! میگن دو تا خانواده ده سال قول ازدواج بچه‌ها رو بهم دادن و حالا حتما دختره یه مرضی داشته که کنسل شده دیگه!
برادرش می‌گفت و شانه‌های او، هربار بیشتر خم می‌شدند. کلمه به کلمه‌اش در میان استخوان‌هایش رسوخ می‌کرد و می‌دانست درد حقیقت‌ است که اینچنین در وجودش آتش کشیده است.
- نمیدونم داداش. فکر می‌‌کردم شوخیه. گفتم ده ساله هی شوخی میکنید، اینم ادامشه. به خودم اومدم دیدم لباس عروس تنم کردن و مامان داره شوهر داری یادم میده. می‌ترسم داداش، از حسامی که تو این ده سال رفت و آمد جز چهار بار ندیدمش می‌ترسم.
امیر با شنیدن عجز پنهان شده در لابه‌لای کلمات دختر، چشم بست و با پایش ضربه محکمی به پله زد. سکوت ایجاد شده تنها با صدای آرام نایلون که ناشی از ضربات دم‌طلا بود، شکسته می‌شد.
- میگی چیکار‌ کنم؟ خوشی زده زیر دلت خواهرم. اگه یه ماه پیش بود، خودم پشتت وایمیسادم ولی دیر به حرف اومدی، خیلی دیر. تو راضی بودی! حتما این تردید هات عادیه، نگران نباش.
نبود! به خوبی شوق دوستانش را به یاد داشت و این تردیدی که در تمام وجودش ریشه داشت، ذره‌ای به آن شوق شباهت نداشت. کابوسی که هرشب از ازدواجش با حسام می‌دید، عادی نبود. نمی‌دانست از کی اما از سخنان حسام می‌ترسید، از هر ثانیه‌ای که با او تنها بود و از پیشروی دستانش به روی پاهایش می‌ترسید. شرم نمی‌گذاشت از بی‌شرمی چشمان او بگوید. تمامش توهم بود یا واقعیت، این ترس در او نهادینه شده بود.
امیر پله را پایین آمد و دست به روی شانه‌های خمیده خواهرش قرار داد.
- هروقت خواستی پشتت بودم، اما اینبار نمیشه. راهی که میخوای بری ته نداره. سرت رو بنداز پایین و بشین سر سفره عقدت!
سرش را پایین انداخت و به امید گرفتن ذره‌ای آرامش به طرف ماهی نگاهی انداخت. ثانیه‌ای طول کشید تا جای خالی روی حوض و لکه خیس به جا مانده‌اش را درک کند.
- دم‌طلا نیست!
فریادش امیر را نیز از جا پراند. هر دو به سرعت به سوی حوض کوچک رفتند. قلبش، س*ی*نه‌اش را دریده و بی‌خجالت خود را به دیواره تنش می‌کوباند. آن ماهی کوچک در عرض چند ثانیه، ناپدید شده بود؟!
با نگاهی به انتهای حوض، او را دید؛ بیرون افتاده از نایلون و بی‌جان. قطرات اشک، بی‌اذنش تمام صورتش را پوشانده بودند. مهر سکوت بر لبانش خورده بود و تنها به بالا و پایین شدن‌های پرتقلای ماهی خیره شده بود. تن کوچکش در میان گل ایجاد شده در کف حوض، تکان می‌خورد و او، مبهوت تنها تماشایش می‌کرد. برای آزادی، آب را فدا کرده بود و حالا به دلیل نبود همان آب، جان می‌سپرد. دیده‌هایش پر از اشک بود اما دست پر موی امیر را مشاهده کرد که چگونه دم‌طلا را اسیر خود کرد. اسیرش کرد اما دوباره نایلونی پر از آب به او اهدا کرد.
نفس راحتی از س*ی*نه‌اش بیرون دوید و لبخندی به روی لــ*ب نشاند. شنا کردن‌های‌ مداوم و ضربات دوباره‌‌اش به نایلون، نشان از صحت حالش می‌داد.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر