جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان آدمی دیگر | سحر حاجیوند کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
IMG_20210120_202054_616.jpg



عنوان: آدمی دیگر
نویسنده: سحـر حاجیوند
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظرمحترم: @Zhaleh.Yousefi
رمان ادمی دیگر: دست روزگار مرد قصه را آنقدر بر زمین کوبانده بود که استخوان هایش هم خورد شده بود. اما رضا، باید بر می‌خاست و دست بر زانوی شکسته‌اش می‌گذاشت… .
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
95
498
53
Offline
IMG_20201207_143755_478.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
به نام روح و قــــــلم🌸


روی صندلی مطب به سختی بند شده بودم. دندان درد امانم را بریده بود و طاقتم را طاق کرده بود. گاهی به اسب هایی که دست جمعی در قاب عکس بزرگ روی دیوار به سرعت می‌دویدند نگاه می‌کردم و گاهی عصبی وار پاهایم را تکان می‌دادم. از درد برخاستم و کنار میز منشی رفتم.
-ببخشید نوبت ما نشد؟
آنقدر غرق در صفحهٔ موبایلش بود که سرش را هم بالا نیاورد تا ببیند چه کسی از درد به خودش می‌پیچد
-نوبت داشتین؟
- بله. رضا سماواتی.
نگاهی سرسری به دفتر باز شدهٔ زیر دستش انداخت و با عشوه ای که در صدایش موج می‌زد گفت:
-دونفر جلوتونه. بفرمایید تا نوبتتون بشه.
راه رفته را برگشتم ولی دیگر صندلی‌ام خالی نبود. نگاهم میخ زنی شد که جایم را صاحب شده بود. با دیدنش عرق سرد بر پیشانی ام نشست. گوشهٔ چادرش را با دندان هایش گرفته بود و با اخم داخل کیفش را جست و جو می‌کرد. خط های پیشانی‌اش بیشتر شده بود و رنگ مشکی موهایش به جوگندمی رسیده بود. آنقدر مات دیدنش بودم که درد دندانم را فراموش کردم و دستم را از روی لپ ام به روی دهانم گذاشتم که صدایی از آن خارج نشود. جست و جویش با یافتن دفترچهٔ بیمهٔ دستش پایان یافت و سرش را بالا آورد. لحظه‌ای گذری مرا دید و به جای دیگر نگاه کرد. و به یک چشم بر هم زدنی دوباره به من زل زد. تعجب را از نگاه غمزده اش به خوبی می‌توانستم بخوانم. مرا شناخته بود. بی هوا ایستاد و کیف و دفترچهٔ دستش روی زمین پخش و پلا شد.
-رضا...
و شنیدن صدایش آنقدر برایم دردناک بود که نفهمیدم چگونه از زیر نگاه های پر تنش دیگران که یکی می‌پرسید حاج خانم آشناست؟ و یا دیگری می‌پرسید دزد است؟ فرار کردم و خودم را به ماشینم رساندم. دستم به استارت زدن نمی‌رفت دلم پر می‌کشید برای دیدن دوباره‌اش، حتی از دور…
تا جلوی درب ساختمان مطب پایین آمده بود و هاج و واج به دنبال فرزند ناخلفی چو من می‌گشت. صورتش خیس اشک شده بود و بی صدا هق می‌زد. دلم هزار تکه شده بود و پاهایم سست تر از آنی که به سویش قدم بردارم. مرا که ندید دوباره به مطب برگشت. چانه‌ام از بغض کهنه ای که در گلویم جا خوش کرده بود سخت می‌لرزید. سرم را روی فرمان گذاشتم و از درد دل و دندان بی‌عقلم گریه سر دادم. کلافه شده بودم و چند باری مشت های بی رمقم را حوالهٔ فرمان صفت کردم. تا کی باید در این درد می‌سوختم و دم بر نمی‌آوردم. با حالی زار به داروخانه رسیدم از میان شلوغی ها خودم را رد کردم و برای پرسیدن کمی روی پیشخوان خم شدم.
-سلام مسکن قوی دارید؟
از بالای عینک هایش وارسی‌ام کرد و پرسید
-بله برای‌؟
و بی وقفه نالیدم
-دندون درد
قرص های سبد را در نایلون نهاد و دفترچهٔ بعدی را باز کرد
-نسخه دارید؟
-نه. آزاد حساب کنید.
خشاب ایبوپروفن را در دست گرفتم و همانجا یک قرص را بی آب بالا انداختم. دهانم کویر لوط شده بود و به سختی از گلویم پایین رفت. سوار ماشین که شدم آنقدر درد بی امان مغزم را سوراخ می‌کرد که به صندلی تکیه زدم و سرم را به پشت گردنی صندلی چسباندم. حتی نفس های عمیقی که می‌کشیدم ذره ای حال دگرگونم را آرام نکرد. موبایلم ناغافل لرزید و بعداز آن صدایش از زیر ترمز دستی توجه ام را جلب کرد. بی‌آنکه در پی صدا سر بلند کنم دست کشیدم و موبایل را تا نزدیک های چشمم بالا آوردم. کمی تار می‌دیدم. چشم هایم را با دست پاک کردم و تماس را وصل کردم
-سلام. بله خانم فرهادی.
مثل همیشه پر انرژی بود. اصلا انگار نقش آهن ربا را بازی می‌کردیم. هر بار که او را می‌دیدم حس می‌کردم نیرویی ما را از یکدیگر دور می‌سازد. برخلاف او من کم حرف بودم و بیشتر اوقات جدی.
-بابا و کامیار امروز گالری نمیان. گفتن بهتون بگم در غیابشون شما گالری باشید.
کمی مکث کردم و صدایم را صاف کردم
-ولی من نمیتونم بیام. کارگاه کلی کار دارم.
با صدای بوق ماشینی که رد شد موبایل را بیشتر به گوشم فشردم تا بهتر بشنوم. صدایش جدی شد و صریح گفت:
-حتما باید بابا شخصا با شما تماس بگیرن؟
حس کردم از وظیفه شناسی ام ناراحت شد
-چشم تا نیم ساعت دیگه خدمت می‌رسم.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
و بی خداحافظی تلفن را قطع کرد. دیگر به این طرز برخورد عادت کرده بودم. او دختر رئیس و خواهر دوست من بود و من سرکارگری بیش نبودم. که اگر هنر منبت کاری و مدیریت درستم در کارگاه نبود تا به حال صد بار عذرم را خواسته بودند.
به نیم ساعت نرسید که به گالری بزرگ لاله رسیدم. درب خودکار باز شد و وارد سالن بزرگی که بیش از پنجاه مدل مبل و کاناپه و همان تعداد سرویس خواب طبقهٔ بالا چیده شده بود شدم. کارکنان با لباس فرم مشغول معرفی مبلمان و جذب مشتری بودند. آنهایی که نزدیکتر بودند سلام کردند و بخاطر درد دندانم در جواب سری تکان دادم و پله ها را به آرامی طی کردم.
متانت و وقاری را حمل می‌کردم که اگر کسی دقیق می‌شد، فکر می‌کرد صاحب این همه دم و دستگاه که تا آخر عمر هم جزء رویاهایم هم نمی‌توانست باشد منم. لبهٔ تخت سلطنتی که جلوی راهم بود را با دست لمس کردم و از میان آنها به اتاق مدیریت رسیدم. دستی پی در پی در موهای کوتاهم کشیدم و یقه پیراهن قهوه ای رنگم را با هر دو دستم یک اندازه کردم. و بعد نفسی عمیق کشیدم و با انگشت شکسته ام چند ضربه ای به درب وارد کردم. صدایش یک راست از میان درب گذشت و گوشم را نوازش کرد
-بفرمایید
بی‌درنگ دستگیره را با دست چرخاندم و وارد شدم. پشت میز نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد. با اینکه جا برای نشستن بود، ترجیح دادم بایستم تا صحبت هایش تمام شود. تلفن را آرام سر جایش گذاشت و نگاهی به ساعت مچی‌ دستش انداخت
-چرا نمی‌شینی؟ نکنه به تولید خودت اطمینان نداری.
لبخند محوی زدم
-ممنون راحتم. اگه کار دارید می‌تونید برید من حواسم به گالری هست
دفتر بزرگِ خرید و فروش جلویش را بست و سر تا پایم را برانداز کرد
-خوب تیپ می‌زنی. بهت نمی‌خوره قسمت تولید باشی.
نگاهی به ظاهرم انداختم
''از دار دنیا همین قد بلند رو داریم که اونم شما چشم دیدنش رو نداری''
-ممنون. شما لطف دارین.
از روی صندلی چرم شکلاتی برخاست و همان‌طور که به سمت درب اتاق رهسپار می‌شد لــ*ب زد
-جدی گفتم برای جذب مشتری هم که شده شما باید تو گالری مشغول باشین. نه بین اون همه الوار.
و درب را با یک حرکت باز کرد و ادامه داد
-این به نفع ماست.
پشت سرش قدم می‌زدم و به او از یک حدی بیشتر نزدیک تر نمی‌شدم. اکثر کارکنان را می‌شناختم و بخاطر صبوری و صداقتی که در رفتار و گفتارم مشهود بود وجه خوبی در میانشان داشتم. پله ها را که یکی یکی به آرامی طی می‌کردیم با دست به مشتری های آن طرف سالن اشاره کرد
-می‌خوام به اون آقا و خانم برای خرید مشاوره بدی.
چرا انقدر مغرور بود که نیامده مرا زیر دست خود می‌دانست. شاید هم نیتی نداشت و برای این یک روز دلش رئیس بودن می‌خواست. به هر حال باید امروز را دندان روی جگر می‌گذاشتم و اطاعت می‌کردم. آقایی کت شلواری به همراه خانمی شیک پوش بین دو دست مبل مانده بودند و باهم بحث می‌کردند. به آنها که رسیدیم دستی روی شانهٔ علی که در گالری کار می‌کرد گذاشتم و به آرامی فشردم
-برو آقا علی من هستم.
لبخند زنان سرش را کمی به سمتم چرخاند
-خدا خیرت بده یک ساعته منو مچل ک*ر*دن.
و رفت. لبخند دلنشینی به روی لــ*ب هایم نشاندم و دستم را به سمت خریدار دراز کردم
-سلام. سماواتی هستم. می‌تونم کمکتون کنم؟
دستم را به گرمی فشرد
-احمدی هستم.
و قبل از ادامه دادن خانمی که همراهش بود لــ*ب زد
-والا تنوع زیاده، یکم دچار وسواس شدیم برای خرید.
یکی از دست هایم را در جیب شلوار پارچه ایم فرو کردم و دست دیگرم را از روی ناچاری چند ثانیه ای روی دندان عقلی که بی عقلی می‌کرد نهادم که خانم فرهادی نگاهی انداخت و پرسید
-چیزی شده آقای سماواتی؟
تیر کشیدن دندانم را اجباراً به باد فراموشی دادم و دستم را به علامت چیزی نیست تکان دادم. و به گرمی با خریداران صحبت کردم
-از این طرف بفرمایید. خوشبختانه وقت خوبی رو برای سر زدن به گاری ما انتخاب کردین. همهٔ این کارها زیر نظر خودم ساخت و تولید شدن.
لبخند خانم گرمتر شد و به همراه آقایی که معلوم بود همسرش است آمدند. کنار چستر بنفش رفتم و روی مبل تک نفره آن نشستم و با دست اشاره کردم بنشینند
-جدا از زیبایی که در این مدل می‌بینید نرمی و راحتی خاصی هم داره.
دو عدد کاناپه سه نفره و دو عدد مبل تک‌نفره رو می‌بینید که کف و زیرهٔ استفاده شده در این محصول از نوع اسفنج اچ آر HR 16 CM دوبله که کیفیت و ماندگاری بالایی داره. و به راحتی میشه در دراز مدت بهش اطمینان پیدا کرد.
لبخند ها که امیدوار کننده شد کوتاه نیامدم و برخلاف دردی که تحمل می‌کردم ادامه دادم
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
-روکش طرح چرم علاوه بر زیبایی ظاهری، در صورت کثیف شدن به راحتی تمیز میشه که خانمها روی این مورد حسابی حساسن. اسکلت اصلی این مدل هم، از چوب روسِ که از چوب های مرغوب و محبوب این صنعت محسوب میشه.
با حرف هایی که شنیدند هر دو شروع به پچ پچ کردند و یک لحظه نگاهم به لاله افتاد که با لبخندی که گرمایش از چشم هایش هم بر من ساطع می‌شد، مرا نگاهم می‌کرد. انگار با نگاهش به من می‌فهماند که دیدی حرف هایم درست بود و نباید چهار سال عمرت را در کارگاه تباه می‌کردی. پایم را روی پای دیگرم انداختم و دست چپم را روی دستهٔ چستر نهادم. بی‌صبرانه منتظر نتیجهٔ کارم بودم و می‌دانستم چند برابر مبلی که نشان کرده بودند هزینه پرداخت می‌کنند. صدای آقای احمدی باعث شد به او نگاه کنم
-طبق گفته های شما این مدل رو پسندیدیم. منتها فکر کنم سر قیمت به مشکل بر بخوریم.
لبخند دندان نمایی تحویلش دادم و به لاله اشاره کردم
-از اینجا به بعد به خانم فرهادی مربوط میشه. ولی می‌تونم یه تخفیف کوچولو هم واستون بگیرم.
لاله نگاهی پرسشگرانه به من انداخت و روبه آقای احمدی و همسرش گفت:
-اگه مشکل مالی دارین مدل های دیگه ای هم تو این سبک هست.
دلم می‌خواست دندانم درد نمی‌کرد تا سرم را از دست این خراب کاری لاله به دیوار می‌کوبیدم. رسماً داشت زحمت هایم را به باد می‌داد. حرفش را قطع کردم
-این کار قیمتش هجده تومن در میاد که من دو تومنش رو براتون تخفیف می‌گیرم. خوبه!
آقای احمدی نگاهی به همسرش انداخت و قبل از اینکه با نگاه پر از دلهره اش به روی همسرش تاثیر بگذارد برخاستم
-فکر نمی‌کنم پنج میلیون رقم کمی باشه. در هر صورت تصمیم با خودتون.
و هنوز دور نشدم که همسرش پرسید
-شما دو تومن تخفیف دادید یا پنج تومن؟
ایستادم و با دست به لاله اشاره کردم
-دو تومنش تخفیف من به شما و باقیش تخفیف خود گالری خدمت شما.
آقای احمدی نفسی از سر آسودگی کشید و با تک خنده ای گفت:
-آقای سماواتی زودتر می‌گفتید این کار شامل آف گالری میشه تا من انقدر حرص نخورم. فکر کردم نمی‌تونم بخرمش و بعدها کلی پشیمون شم.
به سمتش رفتم و دستم را به علامت خداحافظی به سمتش دراز کردم
-مبارکتون باشه. مطمئن باشین پشیمون نمی‌شین.
و به سمت اتاق طبقهٔ بالا رفتم. ولی وارد نشدم و همانجا ایستادم. خیلی نگذشت که لاله آمد و به نشانهٔ احترام پیش قدم شدم و درب اتاق را باز کردم. وارد نشدم که به داخل دعوتم کرد. درب را پشت سرم نبستم و باز گذاشتم.
-به بابا تبریک میگم. کارت حرف نداشت.
وقت مناسبی نبود وگرنه می‌گفتم که شما اصلا برای این کار مناسب نیستید و در پشیمان ک*ر*دن مشتری استاد استادید.
-وظیفه بود.
با همان لبخند روی مبلی که جلوی میز مدیریت بود نشست
-کلاسی چیزی رفتی ماهم بریم؟
مکث کردم و خنده ام را نتوانستم کنترل کنم. میخ خندیدنم شده بود و او هم همراهیم می‌کرد
-چیه خب! واسم سوال شد.
خنده ام را قورت دادم
-کلاس که نداره. ولی کامیار استاده میگم بهتون یاد بده.
ایستاد و کیفش را از روی میز برداشت
-وای اصلا حرفشم نزن. کامیار فقط استاد مخ زنیه.
موبایلش را از کیفش درآورد و متفکرانه به آن نگاه کرد و بعد نگاهی به من انداخت
-اگه بازم ادای رئیس ها رو در نمیاری یه خواهش داشتم.
سرم را از شرم پایین انداختم تا سؤتفاهم پیش آمده را یک جوری رفع و رجوع کنم
-معذرت می‌خوام قصد اهانت نداشتم. فقط مجبور شدم چند دقیقه ای جای شما باشم.
خندید و پیچ شال سرش را باز کرد و دوباره بست.
-بعداظهر نمیام خیالم راحته، شما از پس همه چیز بر میاین. فقط زنگ بزنید یه ماشین بیاد. مثل همیشه ماشینم تعمیرگاست.
بدون لحظه‌ای فکر، دستم را در جیب شلوارم کردم و سوئیچ تنها چیزی که بنامم بود را مقابلش گرفتم
-تعریفی نیست، ولی تا مقصد می‌رسونتون.
نگاهی به سوئیچ های معلق میان زمین و هوا انداخت و دستی در موهای پریشانش کشید. نگاهم بین موهای پرکلاغی‌اش ماند که صدایش از هپروت مرا به بیرون هل داد
-پس خودتون چی؟
-دلو دماغ خونه رفتن رو ندارم همینجا یه چیزی می‌خورم.
قدم زد و فاصلهٔ بینمان را پر کرد. حالا سوئیچ ماشینم برای بار اول بجز من دستانی با ناخن هایی فسفوری رنگ را لمس می‌کرد. سوئیچ را در هوا تکان داد و در حین رفتن گفت:
- نگران نباشید سالم گرفتم. سالم هم تحویل میدم.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
وقتی از سلامت ماشین حرف زد تازه فهمیدم چه خبطی کرده‌ام. و چرا بی‌گدار به آب زدم و ماشینم را پیش کش کردم. مُسکن بالاخره اثر کرده بود و درد دندانم ساکت شده بود. ساعت از یک گذشته بود و با رفتن مشتری ها بچه ها یکی یکی گالری را برای ناهار و استراحت ترک می‌کردند. قفل درب را که زدم، من مانده بودم و من، و دنیایی فکر و خیال که بازهم با دیدن همان زن چادر پوش که نام فرشته بهتر برازنده اش بود تا مادر به سراغم آمده بود. من به گذشته‌ام تعلق نداشتم و باید گذشته‌ام را با آدم هایش پس می‌زدم. روی کاناپهٔ دفتر دراز کشیدم و چشمم را به اطراف دوختم. عکس جناب فرهادی بزرگ و برند تولیدی روی دیوار کوبیده شده بود و تعدادی نشان افتخار و برتری تولید پشت میز و صندلی که گرانی آن از همین فاصله هم قابل لمس بود چیده شده بود. آرنجِ چپم را روی پیشانی‌ام نهادم و با انگشت دست راستم در هوا نقش چشم های رضوان خانم را کشیدم. همان رضوانی که پدرم یک بار می‌گفت و صد بار قند در دلش آب می‌شد. و حالا آنقدر بی‌ک**س شده که نه دختری برای همراهی کنارش بود و نه پسری عصای دستش. قطره ای اشک غریبانه از گوشهٔ چشمم راه گرفت و به گردنم رسید. چشم هایم را با گریه بستم. طناب دار هنوز هم همان بالا آویزان بود و جسد، کمی تاب می‌خورد و چشم هایی به رنگ آسمان مرا عمیق و متفکرانه دنبال می‌کرد. هنوز هم پاهایم می‌لرزید و از پاچه های شلوارم شُرشُر آب می‌ریخت. خوب نگاهش کردم و سرم را مانند او که آن بالا آویزان بود کج کردم تا دقیق تر تخم چشم های به رنگ آسمانم را ببیند. همین چشم ها را از او به ارث برده بودم. همه جا روشن بود، من پلک می‌زدم اما او نه... صدای جیغ و شیون در خلع به دورم می‌پیچید و نه من از زل زدن کوتاه می‌آمدم و نه او. میان این هیاهو دست های گرمی هر دو بازویم را چنگ زد و از او دورم کرد... آنقدر دور که هیاهو به دنبالم می‌آمد و کج اقبالی فریاد می‌زد
-در نرو. از اینجا به بعد ما همیشه باهمیم.
دست هایم را روی گوش هایم نهاده بودم و صامت فریاد می‌کشیدم...
نفهمیدم چقدر گذشت که به خواب فرو رفتم و با کابوس همیشگی‌ام از خواب پریدم. کابوسی که هنوز در ذهن خسته‌ام جریان داشت. تمام تنم خیس خالی شده بود. پاهایم را به زمین رساندم و نشستم. لرزش دست هایم بند نمی‌آمد. دکمهٔ پیراهنم را باز کردم تا بهتر نفس بکشم. بی درنگ لیوان را به سختی از آب پر کردم و یک نفس سر کشیدم. آنقدر گیج ترسم بودم که ساعت مچی‌ام را ندید گرفته بودم و روی چهار طرف دیوار اتاق نگاه می‌کردم تا از روی ساعت دیواری بفهمم چه زمانی از روز است. ضعف بدی کرده بودم و با خوردن همان یک لیوان آبِ بد موقعه، انگار محتویات معده ام پُر از شیشه خورده شده بود. دستم را روی معده ام گذاشتم و به سمت درب رفتم. کسی در سالن نبود و همه جا سوت و کور بود. ساعت قدیه کنار سالن ساعت سه نیمروزی را نشان می‌داد. پس تا آمدن کارکنان یک ساعتی را وقت داشتم به اتاق برگشتم و موبایلم را از روی میز برداشتم. با انگشت شستم تماس هایم را بالا و پایین کردم. شماره را که دیدم لمس کردم و چند ثانیه ای مکث کردم تا تماس برقرار شد
-بَه داش رضا سماواتی. کم پیدایی.
لبخند زدم و اتاق را ترک کردم
-از بس غذاهاتون باب دل مشتریه. باور کن همون یه بارشم غلطِ اضافست.
صدای قهقهه اش گوشم را پُر کرد
-نخند. چی تو دست و بالت داری. بفرست گالری.
-ساعت سه چی مونده آخه؟ ته مونده بفرستم خدمتت!
جلوی سرویس خوابی که آینهٔ میز توالتش نصف قدم بود ایستادم و به چشم های آبی رنگم زل زدم. سامان صدایش آمد
-چی شد بفرستم کارگاه یا گالری؟
-بفرست گالری.
کلافه استغفرالله گفت و ادامه داد
-دِ لامصب حرف بزن. انگار گالری باباته و من می‌شناسمش. خب اسم و آدرس گالری رو بده. پیک که علم غیب نداره.
اسم لاله در دهانم به سختی چرخید. خودم هم نمی‌دانستم چرا از آوردن اسم لاله طفره می‌رفتم. آدرس را بی آنکه نامی از او ببرم دادم
''آخه آدم اسم یه دونه دخترش رو می‌ذاره رو گالری و برند تولیدی؟ این همه اسم... ''
دست هایم را به نرده های طلایی گرفتم و کمی به جلو خم شدم. با چشم هایم خوب پایین را برانداز کردم این همه دم دستگاه یک سوم ثروت کامران فرهادی هم نمی‌شد. آن وقت من در سرم چه خیالات خامی را جان می‌دادم.
بالاخره انتظارم به پایان رسید و پیک با ظرفی از غذا و مخلفات آمد. حساب کردم و رفت. با ظرف غذا سر پا ایستادم و از جلوی درب گالری به اطراف چشم دوختم
-آقا رضا حالا بگرد، جا پیدا کن.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
میان این همه مبلمان و نهار خوری جایی برای نشستن من نبود. درست مثل شهری که پر از آشنا بود و من تنها بودم. کافی بود لکه ای روی هر کدام از آنها بیفتد تا چند میلیون در پاچه ام فرو برود. بهترین گزینه همان پله های سخت بودند. روی پله نشستم و درب غذا را باز کردم. نفسی عمیق کشیدم و ریه‌ام را پر کردم
-سامان یه دونه باشی.
آنقدر با ولع جوجه کباب می‌خوردم که انگار چند سالی هست که رنگ و روی غذا ندیده ام. هر بار که تند تند غذا می‌خوردم صدایی در ذهنم به نجوا می‌گفت:
''یواش تر بخور مادر. می‌پره گلوت''
بغض کردم و لقمه ام را به سختی قورت دادم. چشم هایم را به سنگینی روی هم فشردم تا مبادا اشک هایم جاری شود. چرا باید اشک های مادرم برای من بریزد؟ چرا؟ انگار سیر سیر شده بودم و همان چند قاشق تمام معده ام را پر کرده بود. نوشابهٔ کوچک را در دست گرفتم و مثل یک مادهٔ بی‌مصرف پر ضرر نگاهش کردم
-سامان خرفت… بعداز چند سال هنوز نفهمیده مشتریش نوشابه خور نیست.
صدای پیامک موبایلم باعث شد نوشابه را زمین بگذارم و به سختی موبایل را از جیبم در بیاورم
«نوشابه فرستادم که رسماً غلط اضافه دستت بیاد. خفه نشی! »
تند تند تایپ کردم
«یکی طلبت. »
ظرف غذا را توی نایلون گذاشتم و گره زدم. همین برای شام شبم هم کافی بود. جیب هایم را شروع به گشتن کردم که یادم آمد سوئیچ ها را قبلاً پیش کش کردم و حالا حالاها از ماشین خبری نیست.
کار گالری سرگرم کننده نبود و مرا از فکر و خیال دور نمی‌کرد. دلم برای همان کارگاه و صدای دستگاه چوب بری تنگ شده بود. تا نیمه های راه را پیاده گز کردم. بیشتر در توانم نبود. برای اولین ماشین مسافر بری که دیدم دست بلند کردم و تا خانه رسیدم. خانه غرق در سکوت بود. سکوتی که گاهی تلویزیون و یا موزیک آن را می‌شکست. حتی نا نداشتم لباس هایم را عوض کنم. بی آنکه چراغی روشن کنم یک راست سمت اتاق رفتم و روی تخت یکنفره ام ولو شدم. چشم هایم گرم گرفته بود که صدای زنگ موبایلم سکوت و آرامشم را شکست. جواب ندادم. اما دست بردار نبود. کلافه گوشی را برداشتم و دم گوشم گذاشتم
-بله.
صدای کامیار بود که قاه قاه ریسه می‌رفت
-مرگ. الان وقت زنگ زدنه؟
سرفید و جدی لــ*ب زد
-وقت بخیر آقای سماواتی. تشریف بیارید پایین رخشتون رو آوردم خدمتتون.
مثل دیوانه ها از جا پریدم. زیادی روی ماشینم حساس بودم. با اینکه کامیار خودش بروزترین ماشین را سوار می‌شد هرگز اجازه نداده بودم سوار ماشین من شود و حالا در یک روز دونفر با ماشین من تاخته بودند.
خانه آنقدر بهم ریخته و در هم بود که نخواستم بالا بیاید
-صبر کن اومدم.
تحمل نداشتم منتظر آسانسور همیشه خراب بمانم. پله ها را دو تا یکی پایین رفتم. کامیار هنوز هم لبخند به لــ*ب داشت. با دیدنم سریع نزدیک آمد و به حالت تمسخر گفت:
-خره تو ماشینتو دست من نمی‌دی، چطوری به لاله اعتماد کردی؟
دستش را از روی شانه هایم پس زدم و با دلهره به سمت دویست و شش آلبالویی‌ام رفتم. از سمت شاگرد خم شدم و به بدنه دست کشیدم تا رسیدم به آینهٔ بـ*غـل سمت راننده. کامیار هم با نیش باز به دنبالم می‌آمد
-به توام گفت ماشین رو سالم گرفتم، سالم هم پس میدم! نه؟
چشم هایم داشت از حدقه بیرون می‌زد. امروز چه روز نحسی بود و چه شانس مریضی داشتم من. از حرص هر دو دستم را در موهایم کشیدم و دست هایم همان بالا ماند
-کامیار این یه طرف ماشین رو به کجا مالیده!
-بابا به دید مثبت نگاه کن. گلگیر عقب و جلوت سالمه.
و خنده‌اش اوج گرفت. از روی عصبانیت به سمتش دویدم تا حداقل حرصم را سر او خالی کنم. چند دوری دور ماشین را چرخیدیم
-وایسا بهم بگو کجاش خنده داره…
با شیطنت گفت:
-انقد آبرو ریزی ن*کن. می‌خواستی خر نشی سوئیچ تعارف کنی. خیالت راحت رضا تو سرعت معلوم نمیشه.
عصبی تر به سمتش دویدم
-کامیار به ابالفضل بگیرمت چک کُشت می‌کنم.
یک دفعه از سمت شاگرد دوید و به ته کوچه فرار کرد. با تمام قدرت دویدم و پشت تی‌شرت تنش را چنگ زدم که پشیمان شدم. آرام رهایش کردم و گیج به اطرافم و بعد به کامیاری که زرنگ بازی در آورده بود نگاه کردم.
-سلام خانم فرهادی. بفرمایید بالا.
کامیار کمی عقب رفت و به ماشین شاسی بلند خودش تکیه زد.
''حواست کجاست رضا. ماشین کامیارم نشناختی''
لاله دست به س*ی*نه ایستاده بود و طلبکارانه مرا نگاه می‌کرد
-این بچه بازیا چیه آقای سماواتی؟ بگید خسارتتون چقدر میشه تا تقدیم کنم.
به من من افتاده بودم و دست و پای خودم را گم کرده بودم.
-کامیار نگفت کار شما بوده. فکر کردم کامیار تصادف کرده.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
چشم‌های درشتش را درشت‌تر کرد و با دست به ماشینم اشاره کرد
-بنظرتون این خراش ساده واسه تصادفه؟ کنار ماشینتون فقط یکم به در حیاط کشیده شده همین. چرا انقد بزرگش می‌کنید.
نگاهم به کامیار افتاد که با دست به لاله اشاره می‌کرد و ادا اطوار در می‌آورد. چقدر خودخواه بود ماشین بی‌چاره را پیر کرده بود و دو قرت و نیمش هم باقی بود
-بله شما درست میگید.
کوتاه بیا نبود و دلش می‌خواست یکی او بگوید و یکی من. آنقدر بکشیم تا یا نخ کش شود و یا از هم گسیخته و پاره. صدایش را تیز تر کرد
-بله که راست می‌گم. اصلا چرا دادید که حالا منت سرم بذارید!
سرم را با تعجب بالا آوردم و او را که چند قدم بیشتر با من فاصله نداشت نگاه کردم. چگونه در مقابل این همه زبان دوام بیاورم خوب است؟ کم مانده بود خسارت را خودم از جیب بپردازم. او را به آرامش دعوت کردم
-خانم فرهاد، خانم فرهادی… هیچ اتفاقی نیفتاده. منم اصلاً قصد جسارت نداشتم. اصلا قابل شما رو نداره.
با حالتی که بیشتر شبیه به قهر و ناز ک*ر*دن دختر بچه ای چهار ساله بود تا دختری به سن و سال او به سمت درب ماشین رفت و لــ*ب زد
-فردا میگم بابا یا همین رفیقتون خسارت رو بیارن خدمتتون.
آنقدر درب را با عصبانیت بست که کامیار به سمت صدا برگشت
-هو… لاله ماشین منه ها!
با غیض گفت:
-میای یا برم؟
کامیار نگاهی شیطنت آمیز به من انداخت و شروع به رفع و رجوع کرد
-گفتم آبروداری کن خودت گوش نکردی.
با لبخند به او نزدیک شدم و او دور تر شد. ایستادم و چهرهٔ عصبی و داغانم را پنهان کردم
-تا یه مدت دوروبر من آفتابی نشیا کامیار! شنیدی؟
به حالت نظامی پا کوبید و دستش را به نشان احترام بـ*غـل گوشش نهاد
-چشم قربان.
آنها که رفتند تا ساعت ها در کوچه ماندم و ماشین را برانداز کردم و حرص خوردم. به خودم نهیب زدم
-خودت کردی که لعنت بر خودت باد آقا رضا. هرچی از بلا دوری کردی بلا خودش اومد خدمتت.
باید ماشین را داخل پارکینگ می‌بردم. نشستم و استارت زدم. کمی دنده عقب گرفتم و با دور یک فرمان ماشین را وارد پارکینگ کردم. دستم از روی فرمان بلند نمی‌شد. باید بیشتر می‌ماندم. دستی به فرمان ماشین کشیدم و چشم‌هایم را آرام بستم. انگار چشم‌هایم را که بستم بیشتر متوجهٔ اطرافم شدم. مشامم سخت به کار افتاده بود و بوی عطر شیرین زنانه اش کل اتاقک ماشین را پر کرده بود. لبخند محوی روی لــ*ب‌هایم نشست
-دخترهٔ تخس…
خیال دور شدن از فضایی که بر قلبم سخت می‌کوبید را نداشتم. که چند ضربه ای به شیشهٔ ماشین خورد. شانه‌هایم از ترس بالا پرید و با پریشانی به طرف صدا برگشتم.
''اَه این از کجا پیداش شد''
دکمهٔ شیشه را با حرص گرفتم. نیاز به خم شدن زیادی نبود. قد کوتاه و سر تاس‌اش به خوبی مشخص بود. یک نفس حرف می‌زد
-شب بخیر آقای سماواتی. چرا در پارکینگ بازه. بنده در قبال اموال بقیه مسئولم. این بی ملاحظه بازی های شما آخر کار دست ما میده.
قفل فرمان را زدم و شیشه را بالا کشیدم. نرم پیاده شدم قدش حالا تا زیر شانه هایم بود. در ماشین را قفل کردم
-خسته نباشی آقا غلام. عذر تقصیر. بله الان می‌بندم.
دستش به کمرش بود که من بی‌توجه به سمت در رفتم و در را بستم
-من گفتم شما معذرت خواهی کن؟ من میگم حواست رو جمع کن نه خودت تو دردسر بیفتی نه ما. بد میگم!
به سمت آسانسور راه کج کردم و دکمه را زدم نه بالا می‌رفت و نه پایین. کلافه گفتم:
-بازم که آسانسور خرابه. شمام حواست هست من پول واسه تعمیر دادم ولی باز باید از پله ها برم؟
به سمت واحدش که ورودی‌اش در همان پارکینگ باز می‌شد رفت
-من یکی حریف آقای کریمی نشدم. منتظریم اونم پرداخت کنه. پرداخت کرد چشم.
سری به نشانهٔ تأسف تکان دادم و تا طبقهٔ هفتم را یک نفس رفتم.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
مثل این چند سال رأس ساعت شش برخاستم و دوش گرفتم. صبحانه خوردم و لباس پوشیده به سمت کارگاه حرکت کردم.
حتی روزهایی که بشدت مریض بودم، همیشه اولین نفر حاضری‌ام تیک می‌‌خورد. دلم نمی‌خواست حالا که بی هیچ مدرکی مشغول به کار شده‌ام کوچکترین آتویی دست کسی بدهم. خصوصاً از وقتی که کلاغه خبرچینی کرده بود به معرفی پسر جناب فرهادی بزرگ استخدام شده‌ام. نیمی از دلم پیش خط و خش های ماشین بود. باید در اولین فرصت درستش می‌کردم. بار الوارها رسیده بود و کامیار هم با جدیت تمام نظارت می‌کرد. تا محصول اشتباهی تحویل نداده باشند. کنارش رفتم و بلند سلام کردم. یکه خورد و برگشت
-مرگ. چته، کر شدم.
نگاهی به لیست دستش انداختم و نوع چوب ها را مرور کردم
-دیروز چی شد طرف زیر بار رفت؟
خودکار را به سمتم گرفت تا ادامه‌اش را من چک کنم و من همزمان که گوشم با او بود الوارها را از نظر می‌گذراندم
-پوست انداختیم تا قبول کرد. مرتیکه دو در باز فکر می‌کرد بارش زیر بارون مونده ما خالی نکردیم تا پوسیده.
اخم هایم را در هم کردم و تیک بعدی را زدم. سرم را که بلند کردم چشمم به آقا رسولی افتاد که جای پدرم را داشت
-آقا رسول کی گفت شما بلند کنید. بذار بیا پایین.
کمرش را به سختی بلند کرد و نفس زنان با لــ*ب هایی خشک شده گفت:
-طوریم نیست آقا رضا.
اخم هایم را بیشتر در هم کردم
-گفتم کار شما نیست. بیا پایین تا از حقوقت کم نکردم.
کامیار نگاهی به من انداخت و غرولوندهای همیشگی‌اش را از سر گرفت
-رضا لی لی به لالاشو نذار. بعداً واسمون شاخ میشنا!
-تا حالا که نشدن از اینجا به بعدشم نمی‌شن. خداوکیلی انصاف داشته باش. سنی ازش گذشته. نمی‌تونه.
سرم را چرخاندم و کارگرها را از نظر گذراندم. با صدای رسا داد زدم
-جواد... جواد...
اما انگار در هپروت بود و صدایم را نمی‌شنید. لــ*ب پایینم را به داخل دادم و یک نفس سوت کشیدم. به سمت صدا چرخید و با دست اشاره کردم و سمت ما دوید
-جوونم آقا رضا. امری باشه؟
-بپر بالا کمک بچه ها الوارها رو خالی کنید. بجنب کلی کار داریم.
لیست را دوباره به کامیار دادم و همان‌طور که از محیط دور می‌شدم او هم همراهم می‌آمد. آرام سر صحبت را باز کردم
-کامیار بابات کم بهت پول توجیبی میده، یا پورسانت بازاریابی کفاف زندگیت رو نمی‌ده؟
جدی شده بود. و انگار در ذهنش به دنبال حرفی سخنی، دور می‌زد
-چطور؟!
روبرویش ایستادم و دستی به روی شانه اش برادرانه نهادم
-ن*کن برادر من ن*کن... این پولا خوردن نداره. بالاخره از یه جایت میزنه بیرون.
دستم را از روی شانه اش با عصبانیت پرت کرد و در چشم‌هایم زل زد. خورده برده ای از او نداشتم. پس کوتاه نیامدم و ادامه دادم
-اینجوری می‌خوای اعتماد بابات رو جلب کنی! آره؟
-جلب کنم که چی بشه ها؟ بعداز اون بشم زیر دست لاله؟
با تعجبی که در نگاه کردنم هم مشهود بود پرسیدم
-کی؟
نفسش را با حرص به بیرون هول داد و اشاره‌ای به تخته شاسی دستش کرد
-جون کندنش واسه منه. کیف آخرش واسه یکی دیگه. هیچ می‌دونستی گالری رو زده به اسم لاله؟
و با چانه‌ای لرزان نگاهش را از من ربود
-یعنی رسماً کامیاری وجود نداره. چرا! چون قبلاً معتاد بوده و هیچ اعتمادی به درست شدنش نیست.
حرف‌هایش بوی یأس و ناامیدی می‌داد. و درست از آن روزهایی بود که تنها گذاشتنش سم بود و بودنه با او سم تر.
دستی به گردنم کشیدم و به دنبال جمله‌ای در خور او می‌گشتم
-ولی باز این راهش نیست. بالاخره که بابات می‌فهمه عدد و رقم ها باهم نمی‌خونه.
-نه. نمی‌فهمه، توام هیچی بهش نمی‌گی.
دستی در هوا برایش تکان دادم و با ابروهای گره خورده بر او توپیدم
-چته مگه داری با شریک بخور بخورت حرف می‌زنی! نمی‌گم تا وقتی که پام وسط نباشه.
و انگشت اشاره‌ام را سیخ به سمتش نشانه رفتم
- من سیلی اول رو که بخورم به کرده و ناکرده اعتراف می‌کنم. تو که جای خود داری آقا کامیار.
کمی لــ*ب‌هایش به خنده وا شد. باید از همان درِ دوستی وارد می‌شدم. رُک گویی و حرف حساب هیچ جایی در مغز فندقی او نداشت.
-میگم بابای ما هم زیادی به تو رو داده ها! نه؟
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
خنده ای دندان نما زدم
-آره چون فکر می‌کنه حرف های من خیلی روت اثر داره.
و با انگشت اشاره چند باری به شقیقه‌اش زدم
-دیگه نمی‌دونه که نرود میخ آهنین در سنگ.
به سمت دفتر کارگاه رفتیم و روی اولین صندلی که دیدم نشستم. کامیار پشت میزی که دست کمی از میز گالری نداشت نشست و هر دو دستش را به روی میز تکیه داد و زیر چانه‌اش ستون کرد
-اگه گذشتهٔ کوفتیم نبود صاحب تمام این دمو دستگاه من بودم.
انگار از یک درد مشترک حرف می‌زد. گذشته ای زجر آور که هرکدام به نحوی دچارش بودیم. اما او حالا در باتلاقی دیگر دست و پا می‌زد و دست به هر خبطی می‌زد که دیده و شنیده شود. پوزخندی به حرف‌هایش زدم و به عقب تکیه زدم
-تو خیلی مغزت فندوقیه کامیار. بابات که نمیاد هرچی داره به نام دخترش بزنه تا داماد آیندش شاخ شه. داره محکت می‌زنه، شک ن*کن.
-آره تو راست میگی.
تمسخر کلامش آنقدر زیاد بود که با اخم نگاهش کردم
-نه پس، تو راست میگی! از جیب حاجی عشق و حال باجی. پسر تا کی می‌خوای انقد تیغ زن دور خودت جمع کنی؟
انگار با نصیحت های من یاد یکی از همان دلبر های به قول خودش جذاب افتاده بود. موبایل گران قیمتش را با اثر انگشت باز کرد و بعداز کمی جست‌وجو صفحهٔ موبایلش را به سمتم چرخاند.
-ببین خداوکیلی چه تیکه ای تور کردم. گور بابای پول…
هر دو دستم را بالا بردم تا بر سرش بکوبم، اما پشیمان شدم و بر سر خودم کوبیدم
-خاک بر سر من که تو رفیقمی. تو از بابات می‌کنی، خرج اینا کنی!
از روی پشیمانی موبایلش را خاموش کرد و لــ*ب و لوچه اش را آویزان کرد
-بی‌ ذوق. بابام می‌خواد بده به دامادش منم پیش کش می‌کنم به عروسش، بدِ!
جر و بحث ک*ر*دن با او فایده‌ای نداشت. از جیب شلوارم خشاب قرص ها را در آوردم و مُسکنی را با لیوانی آب خوردم. و بی توجه به کامیار از جای برخاستم و از روی چوب لباسی لباس کارم را کندم. با صندلی چرخی به سمتم زد
-بازم که داری قرص می‌خوری. از شرش خلاص نشدی!
همان‌طور که لباس را می‌پوشیدم لــ*ب زدم
-فعلا با قرص آرومه. فردا سرم خلوت شه میرم دندون پزشک.
به جلوی درب رسیده بودم و دستگیره در دستانم ماند که بلند بلند گفت:
-الان برو من مراقب کارها هستم.
دست گیره را چرخاندم و به سمتش چرخیدم
-کلی سفارش رو دستم مونده. نمی‌خوام پیش بابات بد قول شم.
به سمتم آمد و دستش را آرام روی شانه ام نهاد.
-تو نگران چی هستی رضا. تو اگه اینجایی و ناظر بقیه، فقط بخاطر هنرهای خودته. منتی سرت نیست داری مزد عرق ریختن خودت رو می‌گیری.
آرام گفتم:
-می‌دونم.
بی درنگ پاسخ داد
-نه نمی‌دونی. تو حاصل چهار سال جون کندنت همین ماشین که زیر پاته. فکر می‌کنی اینجوری تا کجا دوام بیاری؟
دست گیره را در دستم بیشتر فشردم. شاید با فشردنش آرام می‌شدم و می‌دانستم لااقل زورم به دستگیره می‌رسد. نگاهم را از کامیار دزدیدم و به سقف چشم دوختم. حالِ خوشی نداشتم، نفس‌ام را که بیشتر شبیه به آه بود، به بیرون هول دادم
-کامیار بذار واسه بعد.
یک قدم عقب گرد کرد و دستش را کشید
-بفرما.
زود جوش می‌آورد، و زود آرام می‌شد. اما امان از روزهایی که قهر می‌کرد. و امروز از همان روز ها بود. بر خلاف دلم که آشوب بود، به دستش که راه را نشانم می‌داد نگاه کردم و با تک خنده‌ای به سمتش رفتم و او را بوسیدم
-باریکلا آقا کامیار. حالا شد.
با لجاجت تنه ام را هول داد و به سمت پنجرهٔ اتاق رفت و پشت به من ایستاد
-من هرچی می‌گم تو کار خودت رو می‌کنی. این دوستی یک طرفه‌ی ما فایده‌اش چیه!
فایده اش! او از چه حرف می‌زد؟ قبل‌تر یک بار اعتمادم را به آدم ها کرده بودم و این اعتماد، نتیجهٔ خوبی را برایم رقم نزده بود. همان یکبار امتحان کن چیزی نیست های سابق، همان تفریحی زدن‌هایی که جانم را به لبم رساند و گذشته‌ام را سوزاند و آینده‌ام را خاکستر کرد. میان رفتن و نرفتن مردد بودم. باید او را روشن می‌کردم. درب نیمه لا را بستم و آرام لــ*ب زدم
-کامیار. می‌دونی اگه بابات کوچکترین بویی از گذشتهٔ من ببره چی میشه؟ می‌دونی اگه بعدش بفهمه پسرش دست کجی می‌کنه چی می‌گه…اینا رو می‌دونی؟
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
برگشت. جدیِ جدی بود و کلافهٔ کلافه
-مردشور گذشتهٔ کوفتی مون رو ببرن رضا. گذشتهٔ ما یکی بوده. چرا قوی نیستی. چرا فکر می‌کنی حتی رد ک*ر*دن چراغ قرمز تو رو باز تو دردسر می‌ندازه.
کف دست‌هایم از بس مشت شده بود عرق کرده بود
-چون تن و بدنم یه بار لرزیده. تو خیالت راحته یه خانواده با میلیارد سرمایه پشتته، من چی کامیار ها؟ به چی دلم خوش باشه. از دار دنیا همین یه کار واسم مونده که اونم نباشه کی به کسی که سابقه داره کار میده. نمی‌خوام مجبور شم دوباره به گذشتم چنگ بزنم. فهمیدن اینا خیلی سخته؟
بدون اینکه خودم حس کنم دمای بدنم بالا رفته بود و شقیقه‌ام مانند نبض تند تند می‌زد. کامیار همان لیوان آب را برداشت و به سمتم گرفت
-چته مرد. قوی باش.
لیوان را ندید گرفتم و نگران پیشانی‌ام را با پشت دستم پاک کردم
-کامیار بذار رفاقت مون تمیز باشه. بی شیله پیله باش. خواستی به کارات ادامه بدی صاف دور منو خط بکش. به خودت بیا. منه غریبه باید حواسم به مال بابات باشه یا تو؟
نگاهش به من بود ولی فکرش کجا ها بود نمی‌دانم. باید می‌فهمید خط قرمزهایم را برای هیچکس رد نمی‌کنم. و هرگز همدستِ لفت و لیس هایش نمی‌شوم.
چند روزی را با من سر سنگین بود. کمتر سرکار می‌آمد و وقتی هم می‌آمد نه من او را می‌دیدم و نه او مرا. با ترس و لرز وارد مطب دیگری شدم. در دل خوف عجیبی داشتم، انگار هر آن امکان داشت آشنایی مرا ببیند و یا باز مادرم را نشسته بر روی صندلی تماشا کنم. هرکس را که وارد مطب می‌شد خوب برانداز می‌کردم و وقتی خیالم راحت می‌شد نفسی از سر آسودگی می‌کشیدم. مردی میانسال که از اتاق دکتر خارج شد، منشی صدا زد
-آقای رضا سماواتی…
و من وارد اتاق دکتر شدم.
آرام سلام گفتم و دکتر در حالی که پشت میز در حال استریل ک*ر*دن وسایلش بود جواب داد
-سلام، بفرمایید جانم.
روی صندلی‌ای نشستم و نالیدم
-اومدم دندون عقلم رو بکشم.
دست هایش را در هم، روی میز قلاب کرد
-درد می‌کنه یا فکتون رو اذیت می‌کنه؟
یاد دردش اخم بین ابروهایم انداخت
-هر دوش. نمی‌دونم اگه مُسکن نبود باید چکار می‌کردم.
از پشت صندلی‌اش برخاست و با دست به یونیت دندانپزشکی اشاره کرد
-بشین ببینم دندونات در چه وضعیتی به سر می‌بره.
نشستم و کمی برای راحتی خودم را جابه‌جا کردم و سرم را نرم روی پشتی صندلی نهادم. دهانم را باز کرده بودم و دکتر با ماسک و دستکش دندان هایم را بررسی کرد
-اوه خیلی اوضاع دندونات خرابه. عقبی ها که سوراخ شدن. چیزی می‌خوری اذیت نمی‌شی؟
-نه دکتر. بجز همین دندون تا حالا که مشکلی نداشتم.
از پشت ماسک لبخند زد و چشم هایش خندید
-شانس آوردی به عصب نرسیدن وگرنه دمار از روزگارت در میاوردن.
زیر دستش جان دادم تا دندان عقلی را که به خوبی رشد نکرده بود، بکشد. دست آخر هم مجبور به چاک زدن لثه و بخیه زدن شد.
از مطب که خارج شدم صدای موبایلم اولین چیزی بود که با درد لثه ام قاطی شد. در اولین فرصت باید فکری به حال صدای زنگش می‌کردم. لاله بود. نه می‌توانستم جواب بدهم و نه می‌توانستم بی‌خیال شوم. از روی ناچاری قطع کردم و پیامک دادم
-سلام. مشکلی پیش اومده؟ من دندونم رو کشیدم. نمی‌تونم حرف بزنم.
سوار ماشین که شدم جواب پیامک را داد
-کامیار پیش شماست؟
لعنتی معلوم نیست دوباره چه غلطی کرده است و مرا با خود شریک کرده. این پسر نه آدم می‌شد و نه درست بشو.
-نه. چطور مگه! اتفاقی افتاده؟
هرچه منتظر ماندم خبری از جواب سوال ام نشد. این چه دردی بود که بعضی ها دچارش بودند. نه سلام گفتن بلد بودند و نه خداحافظی. پس سلام و خداحافظ برای چه بود. تا شب دلم آشوب بود. فکر ک*ر*دن به اینکه کامیار باز خرابکاری کرده است. لحظه ای رهایم نمی‌کرد.
موبایل کامیار هم خاموش بود و این یعنی کامیار جدی جدی وارد مخمصه شده.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
تاب نیاوردم و بی‌خیال توصیه های دکتر پنبهٔ آغشته به خون را از دهانم در آوردم و شمارهٔ لاله را گرفتم. همان بوق اول جواب داد! نگرانی در صدایش موج می‌زد.
-آقا رضا، کامیار پیش شماست؟
پس هنوز هم از او بی‌خبرند
-سلام. راستش من زنگ زدم از شما بپرسم کجاست. موبایلشم خاموشه.
آن طرف خط معلوم بود همه نگران نبود کامیار هستند. به جای لاله مادرش پاسخ داد
-تو چه دوستی هستی که نمیدونی دوستت کجاست؟ ها؟
مانده بودم جواب این خشم و نگرانی مادرانه را چگونه بدهم. از آن طرف هم صدای جیلیز و ولیزهای لاله برای بی تقصیر نشان دادن من به خوبی به گوش می‌رسید. کلی صغری و کبری چیدم تا متوجه اش کنم من بی تقصیرم. اما بی‌فایده بود. شمارهٔ تک تک دوستان مشترکی را که داشتیم گرفتم. عجیب بود که هیچکس از او اطلاعی نداشت. آنقدر به مغزم فشار آورده بودم که ورم رگ‌های پیشانی‌ام را به خوبی حس می‌کردم. رفیق‌ام بود و هرگز نمی‌توانستم فراموش کنم که اگر او نبود چه بلایی بر سر آینده‌ام می‌آمد. مدام در خانه راه می‌رفتم و کلافه فکر می‌کردم. انگار با فکر ک*ر*دن الکی فرجی می‌شد و کامیار هم پیدا.
روی مبل نشستم و سرم را میان دست هایم اسیر کردم
-لعنتی کدوم گوری رفتی...
درد لثه ام را به کل فراموش کرده بودم و بی وقفه انتظار می‌کشیدم. انتظار چه چیزی را نمی‌دانستم. کلی با خودم کلنجار رفتم تا بی‌خیال او باشم اما نشد. اگر بچگی می‌کرد و پدرش از گذشته‌ام می‌فهمید معلوم نبود چه به روز آینده‌ام می‌آمد. ساعت از نیمه‌های شب گذشته بود که موبایلم زنگ خورد. شماره ای کاملا ناشناس و می‌شد گفت زیادی رُند. بی‌تأمل جواب دادم.
-الو بفرمایید.
صدای آن طرف گوشی را که شنیدم بی اختیار ایستادم
-از آگاهی تماس می‌گیرم. شما آقای رضا سماواتی هستین؟
نفس در س*ی*نه‌ام حبس شده بود و با تکرار دوباره اش لرزان پاسخ دادم
-بله. اتفاقی افتاده؟
پاسخی نشنیدم و بعداز آن صدایی آشنا در گوشم پخش شد
-الو رضا. کامیارم.
نفسی از شوق پیدا شدنش کشیدم
-معلوم هست چند روز کجایی؟
-داداش گیرم. یه سندی چیزی جور کن منو بیار بیرون. نذار به صبح بکشه.
زیادی نگران بنظر می‌رسید. با حرص لــ*ب زدم
-مگه چکار کردی که سند لازمه، ها؟
-رضا سند میاری یا نه؟
فهمیدم قضیه مهمتر از این حرف‌هاست و سوال پیچ کردنش کار به جایی نمی‌برد. خشمم را کنترل کردم و به تأیید گفتم:
-باشه، باشه. به آقای فرهادی خبر میدم سند میاریم. کدوم کلانتری؟
- نه رضا به کسی نگو. كلانتریه102 پاسداران، خیابان پاسداران، نبش نیستان دهم.
صدای همهمه و صدای کامیار دیگر نیامد. تلفن را قطع کرده بود. چند باری روی اسم لاله رفتم و منصرف شدم. گفت که به کسی نگویم، پس سند از کجا جور می‌کردم. او که از بی‌ کسی‌ام بیشتر از همه باخبر بود. به سمت چمدان مدارک رفتم و محتویاتش را عجولانه روی تخت خالی کردم. بین کاغذ و مدارک هایی که داشتم. سند ماشین را جدا کردم و با کارت شناسایی به سمت کلانتری رفتم. تابلوی سبز بزرگی که سر در کلانتری بود را دیدم. ته دلم خالی شد و ماشین را پارک کردم
-خدا لعنتت کنه کامیار.
پیاده که شدم نگاهی به سر وضع‌ام انداختم که مبادا نامناسب باشد. شلوار جین مشکی با پیراهن شطرنجی پوشیده بودم. قدم گذاشتن در چنین مکانی برایم سخت بود. وارد سالن که شدم کلی پسر و دختر جوان در آنجا در انتظار مانده بودند. بعضی از دختران آنقدر کم سن و سال بودند که جای شرم داشت. پس کامیار را در میهمانی شبانه گرفته بودند. آن هم مختلط. دختری با موهای بلوند کناری دست به س*ی*نه ایستاده بود و سرخوش به بدترین حالت ممکن آدامس می‌جوید. انگار نه انگار که جرمی مرتکب شده. با خنده به دختری که می‌لرزید و اشک می‌ریخت گفت:
-نترس بچه سوسول. یه تعهد ازت می‌گیرن و خلاص.
معلوم بود ترسش ریخته و بار اولش نیست. سمت سربازی که مراقب بود رفتم
-سلام جناب. اینجا چه خبره؟
سرش را به سمتم چرخاند
-پارتی مختلط بوده. اینجا کاری داری؟
به کاغذ دستم اشاره کردم
-بله. برای آشنامون وثیقه آوردم.
-وایسا کنار تا آشنات رو صدا ک*ر*دن باهاش برو داخل.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
به دیوار تکیه زدم و تمام کسانی را که در سالن جمع بودند را با چشم رصد کردم. میان ازدحام جمعیتی که در آن سالن بود، پسری را دیدم که آشنا به نظر می‌رسید. کمی دقیق شدم. باورم نمی‌شد کامیار باشد. شلوار جین پاره و تی‌شرت سفید به تن داشت و موهایی که روبه بالا سیخ شده بود و رنگ زده بود. با اخم به سمتش رفتم و روبرویش ایستادم. درست مثل پدری که پسر خطا کارش را دیده. با دیدنم لبخند گرمی زد و دستش را به سمتم دراز کرد
-می‌دونستم میای.
اخم بین ابروهایم غلیظ تر شد و با چشم هایی که به خون نشسته بود دستش را نگاه کردم
-این چه سر و وضعی که واسه خودت درست کردی؟
دستش را آرام انداخت و با نگاه ک*ر*دن به اطراف پاسخم را داد
-یه پارتی ساده بود. الکی شلوغش ک*ر*دن.
چانه‌اش را صفت چسبیدم و او را وادار به نگاه ک*ر*دن در چشم هایم کردم
-یه پارتی ساده، آره! پس این بوی زهرماریت چی می‌گه؟
با صدایی که خطاب به کامیار از پشت سرم آمد. چانه‌اش را رها کردم و برگشتم. مردی خیکی با ریش های پرفسوری مشکی، همان که دکتر صدایش می‌کردند و انواع و اقسام جنس هایش را تجربه کرده بودم. مگر می‌شد او را فراموش کنم. بیشتر عمرم را یا در کنارش بودم و یا خیال رفتن به پیشش را داشتم. کامیار به آرامی رو به او لــ*ب زد
-نه... نه... حله.
ولی وقت کوتاه آمدن نبود. چند قدمِ مانده به او را طی کردم و چشم در چشم، س*ی*نه به س*ی*نه اش ایستادم. از وقتی پاک شده بودم در مقابل چنین افراد فرصت طلبی، جسور شده بودم و دیگر آنقدر ضعیف و سست عنصر نبودم که برای لطفی که سم بود تا لطف، التماس و پاچه خواری کنم. کمی براندازم کرد و روی چشم هایم دقیق شد. لبخند زنان کف دستش را به بازوی عضلانی‌ام کوبید
-رضا قَلمی خودتی؟ چقدر تغییر کردی تو پسر. باور کن از رنگ چشم‌هات شناختمت.
دستش را با حرص پس زدم و کمی سرم را روبه پایین گرفتم تا بیشتر در چشم هایش خشم‌ام را خالی کنم
-دست کثیفت رو به من نزن. از کی تا حالا با کامیاری؟
خنده اش رنگ باخت و جدی شد
-تورو سَنَنّه. آقاشی یا ننش؟
با تن صدایی که به زور خفه‌اش کرده بودم تا غریدنم را کنترل کند گفتم:
-دور کامیار رو خط بکش مرتیکه دو قرونی.
تک خنده ای تحویلم داد و روبه کامیاری که تمام مدت ما را دید می‌زد گفت:
-تحویل بگیر آقا کامی. اینم جای دستت درد نکنه امثال شماهاست. تا وقتی خمارید یجور از دستتون می‌کشیم، نشئه‌ام که هستید یجور دیگه.
بدون توجه به کامیار که دستم را گرفته بود، مچ دست هوشنگ را صفت چسبیدم و با تمام توان ‌فشردم
-می‌خوای همین الان برم اون تو و پته متت رو بریزم رو آب؟
چهره‌اش دگرگون شد و جدیت رفتارم او را میخ کوب کرد. پریشان نگاهی به کامیار کرد
-چی میگه این کامی...
و بعد به من نگاه کرد
-کامیارت، واسه خودت. فکر ن*کن جز دردسر واسه من یکی خیری داشته.
نگاهی حقیرانه به هوشنگ و بعد به کامیار انداختم. می‌دانستم به قدر کافی از کنار کامیار و امسال او خورده. رفتم و گوشه‌ای پر از خشم ایستادم. کامیار هم کمی بعداز من آمد.
-واسه یه مهمونی ساده وثیقه خواستن یا تا خرتناق هر زهر ماری دم دستت بود بالا کشیدی!
تکیه‌اش را به دیوار داد و دستی در موهای مش شده‌اش کشید
-مهمونی بود دیگه. واسه چاق سلامتی که نرفته بودیم.
نگاه پر غضبم را از او گرفتم و به درب دوختم
-کامیار فرهادی…
بی‌آنکه نگاهی به او کنم به سمت درب رفتم و با ورودم کامیار هم پشت سرم وارد شد. هول و ولای همیشگی در جانم رخنه کرده بود و عرق سرد بر پیشانی‌ام نشسته بود
-سلام. وقتتون بخیر.
مردی لاغر اندام با کله ای تا نیمه تاس پشت میز نشسته بود و تند تند سیاهه پر می‌کرد
-کامیار کدومتونید؟
کامیار که دست هایش را از استرس درهم گره داده بود، به آرامی خودش را معرفی کرد. جناب سروان نگاهی پر از ترحم به او کرد
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
-مگه دختری موهات رو رنگ کردی؟ شمام دلتون خوشه مردید!
به جای کامیار خجالتش را من کشیدم و شرمنده لــ*ب زدم
-اینبار رو ببخشید جناب سروان. جوونی کرده.
به سمتم توپید
-اینکه نشد حرف. هر غلطی دلشون می‌خواد می‌کنن اسمشم می‌ذارن جوونی، جاهلی، پس تکلیف این همه سابقه که واسه خودتون ردیف می‌کنید چی میشه؟ نه پسر این کار اسمش گند زدن به آینده و جوونی خودتونه. یه مشت جوون مرفع بی درد.
حرف هایش حرف هایی بود که باید چند سال پیش لااقل می‌شنیدم و گذشته‌ام را با ندانم کاری‌هایم به گند نمی‌کشیدم. آنقدر تلخ بود که مرفه را به پررنگ ترین حالت ممکن ادا کرد. سکوت ما را که دید ادامه داد
-شما چه نسبتی با ایشون داری؟ وثیقه آوردی؟
سرد و آرام گفتم:
-از بستگانشون هستم. خانوادشون ایران نیستن.
انگار که سرنخ جدید برای سرکوفت زدن یافته بود. با پوزخند برگهٔ سند را گرفت و وارسی کرد
-بله دیگه، تغاری بشکند ماستی بریزد، جهان گردد به کام کاسه لیسان.
کار کامیار که تمام شد، برگشتنی چشم غره‌ای به هوشنگ رفتم و سالن را به قصد رفتن طی کردم. نگاهم به پیر مردی افتاد که عجولانه با کمری که به سختی صاف نگه‌داشته بود با سندی منگوله دار وارد شد. نمی‌دانستم پدر کدام یکی از این جوان های به اصطلاح روشن فکر بود، فقط می‌دانستم او هم مثل مادر من هیچ گناهی مرتکب نشده است و لیاقت دستان پینه بسته‌اش فرزندی این چنین منفور نیست. کاش کمی شرم به سراغ امثال کامیار برود و دست از این جهلی، که نامش را خوش گذرانی گذاشته‌اند بردارند. بی حرف دزدگیر ماشین را زدم و سوار شدم. کامیار هم سوار شد و به راه افتادم. خیال حرف زدن نداشت. با حرص دنده را عوض کردم و همان‌طور که پایم را روی گاز می‌فشردم نگاهی گذری به او کردم
-خب.
به سمتم گردن چرخاند
-خب که چی؟
-این چند وقت کجا بودی؟
دستی به صورتش کشید و طفره رفت
-هواخوری، مسافرت…
صدایم از خشمی فرو خورده دورگه شده بود و داشتم کنترلم را کم کم از دست می‌دادم
-بی‌خبر؟ یه هویی؟
با خونسردی به بیرون نگاه کرد و حرف هایم را طوطی وار تکرار کرد
-آره. بی‌خبر، یه هویی…
رفتارش عجیب شده بود، درست مثل وقت هایی که مواد مصرف می‌کرد و هیچ چیز و هیچ‌ک**س برایش اهمیتی نداشت. برای یک بیمار وابسته به مواد مخدر چه اهمیتی دارد دیگران در موردش چه می‌گویند و چگونه قضاوت می‌شود. او خودش را می‌دید.
-اصلا می‌دونی خانوادت تو چه حالین؟ یه خبر بهشون می‌دادی چی می‌شد؟
-خبر می‌دادم که چی بشه. کسب اجازه می‌کردم من دارم می‌رم دَدَر! ول کن تورو خدا، اونا از خداشونه من نباشم.
به روبرو زل زدم و دندان روی جگر گذاشتم. به پیچ سر خیابان که رسیدیم با دست به دور برگردان اشاره کرد
-دور بزن، برو به این آدرس که میگم.
پرسشگرانه نگاهش کردم
-که چی بشه؟
با غیض گفت:
-بابا ماشینم رو می‌خوام بیارم…
تن صدای منم بالا رفت
-این وقت شب! خب بذار واسه فردا.
کوتاه نیامد و بیشتر پافشاری کرد. هرچه بیشتر پافشاری می‌کرد بیشتر از قبل به او مشکوک می‌شدم. کنار خانه‌ای ویلایی و درندشت توقف کردم. پیاده شد و خیلی طول نکشید که پیرمردی درب را باز کرد. معلوم بود سرایدار است. با اصرارهای کامیار بالاخره اجازه داد و کامیار ماشینش را از ویلا بیرون آورد. عجولانه از ماشین پیاده شدم و به سمت شاسی بلندش که چراغ‌های روشنش نیمی از کوچه را روشن کرده بود دویدم. درب سمت راننده را باز کردم و با سر به او اشاره کردم
-بیا پایین…
نفسی از سر عصبانیت به بیرون هل داد و مشتی محکم به روی فرمان ماشین کوبید
-کوتاه بیا رضا…نسخه پیچمون ن*کن.
آرنجش را کشیدم و از ماشین پیاده اش کردم
-با ماشین من بیا، ماشینت رو من میارم.
با آن موهای سخیف‌اش روبروی من سیخ ایستاده بود
-چه فرقی می‌کنه؟
-فرقش در اینه، بخاطر ماشینت هم که شده دنبالم میای. نه؟
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
فاصله اش از ماشین بیشتر شد و همان‌طور که به سمت ماشینم می‌رفت گفت:
-اگه لاله پشت فرمون بود صد البته.
لبخند زدم
-برو روتو کم کن.
سوار که شدم، غروری کاذب تمام سرتا پایم را احاطه کرده بود. از بالا دیدنِ بقیه چه لذتی داشت و آدم را سر مسـ*ت می‌کرد. دستی به روکش چرم صندلی و بعد فرمان کشیدم. هنوز هم داشتن چنین سیستمی آرزویم بود. با ذوق دکمه هایش را نگاه کردم. آنقدر دکمه داشت که حس می‌کردم پشت هواپیما نشسته ام و خلبان شده‌ام. تغییر رفتار کامیار مجبورم کرد داشپورت را بگردم. ولی هیچ چیز مشکوکی بر علیه او پیدا نکردم. از آینه با دقت نگاه کردم تا مطمئن شوم با من می‌آید. ولی نبود، خیابان خلوت بود و بجز من ماشین دیگری در این مسیر نبود. آنقدر عصبی شده بودم که چشم‌هایم داغ کرده بود و صبرم به مرز لبریز شدن رسیده بود. جیب‌هایم را گشتم تا با موبایلم به او زنگ بزنم. ولی یادم افتاد که آنقدر نگران در رفتن کامیار بودم که موبایلم را جا گذاشتم. بلند بلند حرف می‌زدم و خشمم را خالی می‌کردم
-کامیار تو چت شده. چرا مثل آدم رفتار نمی‌کنی. چرا… چرا…
یاد رفتار گذشته‌ام افتادم. یعنی غیب شدنم در شب خواستگاری عارفه تا این اندازه برای آنها آزاردهنده و نابخشودنی بود یا عین خیالشان نبود. تقاص چه چیزی را پس می‌دادم که کامیار لنگهٔ گذشتهٔ من شده بود و مانند آینهٔ دق مقابلم همچنان در گند زدن استوار بود.
عصبی ماشین را در پارکینگ پارک کردم و وارد خانه شدم. از خشم سوئیچ ماشین کامیار را گوشه‌ای پرت کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. هیچ چیز بجز آب سرد در این حالت عصبانیتم را فرو کش نمی‌کرد. بطری آب را از یخچال برداشتم و تا جایی که نفس یاری‌ام کرد سر کشیدم. یک دفعه از درد لثه ام بطری را از دهانم جدا کردم و به سرفه افتادم. به سمت دستشویی رفتم و در آینهٔ بالای روشور لثه ام را وارسی کردم. کمی متورم شده بود. به صدای آیفون از دستشویی بیرون آمدم و جواب دادم
-بله!
-کامیارم باز کن.
دستم را محکم روی باز ک*ر*دن قفل کوبیدم
-باز شد؟
با کمی مکث پاسخ داد
-آره. رخش رو بیارم تو یا بیرون پارک کنم؟
-بیار تو نخود مغز. موبایلم رو جا گذاشتم بیار.
و خنده اش در گوشم پیچید. خودم را برای هر رفتاری با او آماده کرده بودم و حتی برای پایان دادن به این دوستی زجر آور که لحظه ای مرا به حال خودم وا نمی‌داشت. تلویزیون را روشن کردم و خودم را مشغول کردم. درب نیم لا را باز کرد و با یک عالمه خوراکی وارد شد. دست های پر از خریدش را که دیدم یک لحظه از قضاوت بی‌جایم شرمنده شدم
-کجا غیبت زد!
-تو که یخچالت همیشهٔ خدا برهوته. گفتم یه چیزی بخرم از گرسنگی نمیریم.
پایم را روی پای دیگرم انداخته بودم و عصبی وار تکان می‌دادم. نمی‌دانم چرا زبانم بند آمده بود، تلویزیون را خاموش کردم و کنترلش را روی مبل پرت کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. مثل همیشه شلوارک و تی‌‌شرت راحتی را آوردم و روی مبل پرت کردم و همانطور که برای آوردن پتو می‌رفتم گفتم:
-من میرم بخوابم. توام کارت تموم شد بخواب.
جلوی آشپزخانه ساندویچ به دست مانده بود
-پس تو چی؟ واسه توام همبرگر گرفتم.
پتو و بالشت را روی زمین گذاشتم و کوچکترین نگاهی به او نکردم
-دندونم رو کشیدم. نمی‌تونم چیزی بخورم.
با دهانی پر از ساندویچ خودش را روی مبل ولو کرد
-خدارو شکر بالاخره کشیدیش.
باید پافشاری می‌کردم ولی نکردم و او را با خودش تنها گذاشتم. حسی مرا ترغیب می‌کرد به رهایی او و عکس العمل های بعد او. کمی بعد از رفتن من کامیار هم خاموشی زد خوابید. اما من آنقدر خسته و مشوش بودم که خواب با چشم هایم غریبگی می‌کرد. دیدن دوبارهٔ هوشنگ بعداز چهار سال برایم دردناک ترین حالت ممکن را داشت. یاد التماس های هر بارم و بی‌احترامی هایی که برای گرمی بیشتر تحمل کرده بودم خفه‌ام می‌کرد. نزدیک به صبح بود که کامیار جلوی درب اتاق ایستاد و در آن تاریکی مرا نگاه کرد. تکان نخوردم تا مقصودش را بفهمم. به حالت پچ پچ صدایم کرد
-رضا... رضا...
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
چرا مرا اینگونه آرام صدا می‌کرد! او که می‌دانست خواب سنگینی دارم و محال است با این پچ پچ ها بیدار شوم. وقتی عکس العملی از من ندید کمی بیشتر ماند و بعد به سمت لباس هایش رفت. از صدای محتویات جیبش معلوم بود به دنبال چیزی می‌گردد. همان حالت که بودم ماندم. سایه اش رد شد و به سمت دستشویی رفت. فلش گوشی‌اش را بجای لامپ دستشویی روشن کرد و با خود برد. همین حرکت بیشتر او را در نظرم مشکوک کرد. از تخت پایین آمدم و میان چارچوب در ایستادم. چند دقیقه ای گذشت و خبری از آمدنش نشد. تصمیم گرفتم به بهانهٔ دستشویی رفتن بروم و سر از کارش در بیاورم. اول پشت در ایستادم و گوش هایم را تیز کردم. کوچکترین صدایی نمی‌آمد و این یعنی شک هایم بی‌مورد نبود. بی درنگ لامپ دستشویی را روشن کردم و دستگیرهٔ درب را فشردم. با دیدنش حرکت خون در رگ هایم و پمپاژش به قلبم را به خوبی حس ‌کردم، کم مانده بود پس بیفتم. درب از دستم در رفت و محکم به دیوار دستشویی اصابت کرد. و صدایش در فضا پیچید. انگار خودم را می‌دیدم. درست مثل زمانی که به هر خراب شده ای پناه می‌بردم تا تزریق کنم. و حالا کامیار بار دیگر لغزیده بود. پاهایش سست شده بود و به درد بی‌درمان دچار شده بود. بی‌حال کف دستشویی نشسته بود و سرنگ خالی دستش نشان از تزریق او می‌داد. بغض کرده بودم. نباید هیچکس را در این حال می‌دیدم من تاب دیدن خریت گذشته ام را تا این حد با وضوح نداشتم. دست هایم را ناله کنان روی سرم گذاشتم و روی دو زانو چمباتمه زدم. چه حرفی این حجم از درد را درمان بود؟ گلویم رو به خشکی رفته بود و چشم هایم تر شده بود
-کامیار…
سرش را به کاشی سرد دیوار تکیه زد و تنها لبخندی بی رمق روی لــ*ب‌هایش نشست
-انقدر می‌زنم تا خلاص شم…
به سمتش خیز بردم و یقه اش را چنگ زدم
-تو چه غلطی کردی لعنتی…ها. چرا رفتی سمتش. ما به هم قول داده بودیم.
هیچ تلاشی برای رهایی نکرد و با هر تکان من فقط جابه‌جا می‌شد. در چشم هایم زل زد و حاله ای از اشک در چشم هایش جمع شد
-بود و نبود من چه فرقی می‌کنه رضا! بابام منو نمی‌بینه. به چشم اونا من همون آدمم، یه معتاد حیف از نون…
او را سخت به سمت آغوشم کشیدم و سرش را روی س*ی*نه‌ام نهادم. حالا دیگر هردو می‌گریستیم. من بی‌صدا و او بلند چو پسر بچه ای بی پناه. آرام که شد کمک کردم تا روی مبل بنشیند. لیوانی آب برایش آوردم و نرم کنارش نشستم
-بگیر بخور.
بی آنکه نگاهم کند لیوان را گرفت و جرعه‌ای بالا کشید. می‌دانستم شرم می‌کند از اینکه دستش برایم رو شده. دستی برادرانه به روی شانه اش نهادم و لــ*ب زدم
-من پشتتم کامیار. ولی این امامزاده کور می‌کنه که شفا نمی‌ده.
کلافه بود و ناآرام
-تو فکر کردی من نمی‌دونم با این کارم میشم همون لجن سابق؟
سرد و تلخ نالیدم
-می‌دونی و دست بردار نیستی؟ چرا به بابات حق نمیدی کامیار. مطمئن باش بد تو رو نمی‌خواد.
آهی سرد کشید و به مبل تکیه زد
-من برای بابام تموم شدم رضا. تا آخر عمرم هم نباشم عارش می‌کنه پی‌ام بگرده.
-عارش میشه چون داری انگشت نماش می‌کنی. یه جو غیرت تو وجود تو نیست؟ خب بهش ثابت کن اگه اشتباه می‌کنه.
ایستادم و باری دیگر براندازش کردم و به نرمی لــ*ب زدم
-کامیار باید خودت بخوای، خودت خسته شی. هیچی زورکی دوام نمی‌اره. حتی تنفر. می‌فهمی!
چشم هایش را بست و آرنجش را روی چشم هایش گذاشت. حرف که می‌زد سیب گلویش بالا و پایین می‌شد
-این راه رو خودم انتخاب کردم رضا. می‌دونم تهش چی‌ میشه. کامیار خورد می‌شه.
از بی انگیزه بودنش برای زندگی داغ کرده بودم. مشت گره شده ام رنگ باخته بود و همان‌طور گره خورده در هم باقی مانده بود. نفس های عصبی ام را آنقدر با صدا به بیرون هل می‌دادم که کنترلش از دستم خارج شده بود. تمام خشمم لیوان آبی شد که از روی میز برداشتم و سخت بر دیوار کوبیدم. درست پشت سر کامیار. لیوان به ثانیه نکشید که هزار تکه شد و آب و شیشه خورده ها روی مبل و لباس کامیار پخش و پلا شد. کامیار تا آن لحظه تنها از من صبوری دیده بود و حتی یکبار هم تا این اندازه خشم مرا ندیده بود. او به تلنگر نیاز داشت. قرار نبود دنیا همیشه به کامش باشد و هر خبطی که کرد همه با ترحم به او بنگرند و یا از او بگذرند. با صدایی دو رگه از خشم گفتم:
-بدبخت تو نباشی آب از آبم تکون نمی‌خوره. بسه هرچقدر مصرف کردی که زندگی کنی و زندگی کردی که مصرف کنی. لیاقت تو توی جوب مردن نیست. می‌دونی بدتر از کور بودن چیه؟ بی‌شعور بودنه.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
با خشم چراغی روشن کردم و به سمت تنها پنجرهٔ خانه رفتم و پرده های کرمی را محکم به سمت دیگر کشیدم تا بیرون را ببیند و به سمتش رفتم و غضبناک دستش را کشیدم و با خودم به سمت پنجره آوردم. هوا روبه روشنی می‌رفت و تاریکی کم کم ناپدید می‌شد. با سر انگشت آسمان را نشانش دادم و ذره ای از جدی بودن کلام و رفتارم کم نکردم
-اینجا رو ببین. آفتاب داره طلوع می‌کنه…
نگاهش به آسمان و نوری که به کمرنگی مشخص بود کشیده شد
- این تویی که تصمیم می‌گیری فردا آدم دیگه ای باشی یا همینی باشی که الان هستی. پر از یأس و ناامیدی، پر از خاری و خفت…
مکث کردم و او متفکرانه نگاهم کرد دستش را رها کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. صدایش میان چارچوب در نگه‌ام داشت، ولی پشت به او ماندم
-رضا کمکم می‌کنی؟
سرم را چرخاندم و در چشم هایش نگاه کردم
-کافیه فقط اراده کنی… همین.
دروغ می‌گفتم. تنها اراده کار ساز نبود. اراده در این درد خانمان سوز تنها بخشی از ماجرا را حل می‌کرد. در این درد اگر کسی را برای دلگرمی نداشته باشی فاتحه‌ات خوانده است. او بیشتر از توجه من، توجه خانواده‌اش را طلب می‌کرد. باید او را می‌دیدند و میدان را به دستش می‌دادند تا خودش را پیدا کند و بعد به آنها ثابت کند.
چشمم آب نمی‌خورد کامیار به این زودی دست از این کوفتی بکشد، لااقل تا وقتی حساب بانکی‌اش پر بود خیالش راحت بود که نه خماری می‌کشد و نه نداری. تا صبح چشم روی هم نگذاشتم و مثل روال هر روز از خواب برخاستم و بعداز یک روز گرسنگی کشیدن صبحانهٔ مفصلی آماده کردم. کامیار هم آشفته و پریشان بیدار شده بود. لباس پوشیده و آماده کنارم نشست و چایش را بی‌ حرف خورد. سکوت سنگینی در میان بود. صبحانه را که خوردم. لباس هایم را پوشیدم و سوئیچ به دست عزم رفتن کردم که کامیار پرسید
-کجا؟
جلوی آینه ایستادم و دستی در موهایم کشیدم تا بهتر حالت بگیرد
-به جز جمعه ها هرروز کجا میرم! کارگاه.
گفتن یا نگفتن خاصی در رفتارش موج می‌زد. اما بالاخره گفت.
-می‌خوام برم کلینیک. میشه ماشینم تا پاک نشدم اینجا بمونه؟
می‌دانستم دلش همراه می‌خواهد. لبخند گرمی زدم
-پاشو خودت رو لوس ن*کن. خودم می‌برمت.
کامیار را که برای ترک بردم. قدم های پرصلابتش و نگاه معصومانه‌اش هنگام خداحافظی در خاطرم ماند. همان طرز نگاه کردنی که وقتی من به آخر خط رسیده بودم، داشتم. از کارت های عابر بانک تا موبایل و سوئیچ هایش را دو دستی تقدیم کرد و به رسم امانت برداشتم. برای اولین بار دیر تر از همیشه به کارگاه رسیدم. ولی نه دلگیر بودم و نه نگران. بلکه خوشحال بودم. اگر یک کار درست در زندگی‌ام کرده بودم همین کار بود و بس. چند روز اول به سراغ کامیار نرفتم تا دوران سختش را پشت سر بگذارد و سم از بدنش زدوده شود. بعد از یک روز سخت کاری، پدر کامیار به کارگاه آمد و بعداز کلی سرکشی و حسابرسی به خروجی و ورودی کارگاه مرا به دفتر خواند. تمام ترسم از همین بود که روزی مرا به دفتر بخواند و از کم کاری ام و یا خبطی که کامیار مرتکب شده بود بپرسد. پشت در که ایستادم چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد تقی به درب زدم. بی معطلی صدایش مرا به اتاق دعوت کرد. پشت میز نشسته بود و زونکن های چیده شده روی هم را یکی یکی وارسی می‌کرد. سلام دادم و منتظر ایستادم
-چرا وایسادی پسر! بگیر بشین. همینجوریشم تمرکز ندارم.
تمرکز! پس از دست بردن کامیار در حساب کتاب ها بو برده بود. نزدیکترین صندلی به خودم و دورترین صندلی به او را نشان کردم و نشستم. کمی بعد زونکن جلویش را بست و روی بقیه گذاشت. نفسی کلافه کشید و عینکش را درآورد
-خسته شدم. هیچی با هیچی نمی‌خونه. باید عذر حسابدار رو بخوام.
آب دهانم را به سختی قورت دادم و دستی مشوش در ابروهایم کشیدم. کمی براندازم کرد و با حسرت آه کشید
-کاش کامیار هم مثل تو بود.
سرافکنده پاسخ دادم
-جسارت نشه جناب فرهادی ولی من انگشت کوچیکه کامیارم نمیشه.
خنده تمسخر آمیزی زد و عینک را روی تیغهٔ بینی‌اش گذاشت
-از این اولاد ناخلف ما خبر نداری؟ چند روزیه غیبش زده.
کمی مکث کردم و راز داری کردم
-نه متأسفانه. خیلی وقته ندیدمش. فکر می‌کردم تا حالا برگشته باشه.
ایستاد و موبایلش را در جیب کت طوسی رنگش گذاشت
-بیشتر از اون نگران مادرشم. داره پس میوفته. این پسرهٔ بی‌فکر آخر هممون رو روانی می‌کنه.
-نگران نباشید کامیار دیگه کاری نمی‌کنه که شما رو شرمنده کنه.
دستش را به لبهٔ میز کشید و تا نزدیک های درب رفت و برگشت
-امیدوارم سماواتی. امیدوارم.
کامیار راست می‌گفت پدرش هنوز هم به او اعتماد نداشت و با اکراه از او یاد می‌کرد. بعداز رفتن پدر کامیار با اینکه جزو وظایفم نبود ریخت و پاش های دفتر را مرتب کردم و به سمت خانه رفتم. وقتی رسیدم نگاهی به داخل پارکینگ انداختم و خستگی‌ از تنم رخت بست، به لطف همسایهٔ طبقه پایینی که به مسافرت رفته بود درب را باز کردم که ماشینم را بجای ماشین او پارک کنم. تا خواستم سوار شوم لاله را دیدم که دست به س*ی*نه با قیافه‌ای عبوس جلوی ماشین ایستاده و به بدترین حالت ممکن مرا نگاه می‌کند. با نگاهش حرف می‌زد و انگار مرا قاتل یا فریبکار و یا حتی دروغگو خطاب می‌کرد. از لای درب ماشین کنار کشیدم و درب را بستم. ماشین همچنان روشن بود
-سلام خانم فرهادی. اتفاقی افتاده؟
به داخل اشاره کرد و باحرص پاسخ داد
-اینو من باید از شما بپرسم. ماشین کامیار اینجا چکار می‌کنه؟ خودش کجاست؟
دستی کلافه به گردنم کشیدم
-توضیح میدم خدمتتون.
یکی از دست هایش را بالا آورد و آشفته حرف زد
-نه! نه آقا رضا توضیح بسه. شما چطور تونستید از اعتماد ما نسبت به خودتون سواستفاده کنید.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
من هم کلافه بودم و آرامشم را این روزها گم کرده بودم
-اینجا که نمی‌شه حرف زد. اجازه بدید ماشین رو پارک کنم میام خدمتتون.
همانگونه نگران عقب گرد کرد و به سمت ماشینی که زیر درخت پارک شده بود رفت
-تو ماشین منتظرتونم.
کمتر از دو دقیقه ماشین را پارک کردم و به سمت ماشینش رفتم. آنقدر لبهٔ جوب پارک کرده بود که ترجیح دادم صندلی عقبه راننده را اشغال کنم تا صندلی شاگرد. نشستم و بدون توجه به نگاه های چپ چپش در آینه، لــ*ب زدم
-بفرمایید من برای هر جور محاکمه‌ای آمادم.
کمی لــ*ب‌هایش به خنده وا شد و به سمتم چرخید
-شما چرا عقب نشستین. مگه سوار آژانس شدین!
شاید این حرکت من به او برخورده بود ولی اگر علتش را می‌فهمید مسلماً شاکی تر می‌شد. خودم را به ندانستن زدم و گیج بازی را بهانه کردم
-ببخشید این روزا حواسم سر جاش نیست.
-میشه حداقل وسط یا سمت راست بشینید. اینجوری که نمی‌شه حرف زد.
کمی جابه‌جا شدم و تا در تیر رأسش قرار گرفتم همان لاله اول شد. اخمو و عبوس
-خب می‌فرمودید. کامیار کجاست؟
او ماشین کامیار را دیده بود و هر بهانه ای این میان کار را خراب تر می‌کرد
-ماشینش دست من امانته. به همین زودیا بر می‌گرده.
پریشان شده بود و اخم بین ابروهایش رخت بسته بود
-یعنی چی بر می‌گرده! کجا رفته که شما باید بدونید ولی ما که خانوادشیم نه.
سرفه ای تصنعی کردم تا کمی وقت بخرم برای جمع و جور ک*ر*دن شیرازهٔ ذهنم.
-خانم فرهادی کمی آروم باشید. مطمئن باشید کامیار حالش خوبه.
خواست کمی جابه‌جا شود که درست حسابی جواب مرا بدهد که دستش محکم روی بوق ماشین خورد و با بلند شدن صدای تیز بوق، از ترس بالا پرید و اَه گویان به سمت من توپید
- شمام بازیتون گرفته؟ من میگم کجاست، میگید حالش خوبه. اینم شد جواب! ما نگرانشیم.
از دست و پاچلفتی بودنش در رانندگی و هر کاری که به ماشین مربوط می‌شد، خنده ام گرفته بود. او مرا هم شوکه کرده بود. هر چه تلاش کردم نخندم فایده ای نداشت. و لبخند زنان فقط به حرفش گوش دادم. وقتی سکوت مرا دید محکم به پشتی صندلی کوبید
-آقا رضا به چی می‌خندید. کجای حرف هام خنده داره.
سرفیدم و با چشم هایی که خنده را فراموش نکرده بود حرف زدم
-ببخشید. ولی من به کامیار قول دادم چیزی نگم.
و حالا همان دختری که مدام در حال جلیز ولیز ک*ر*دن بود در مقابلم سکوت کرد و سرش را به زیر انداخته بود. چانه اش می‌لرزید و چشم هایش را بسته بود. به یکباره سرش را که بالا آورد طره ای از موهایش با او به زیبایی به رقص درآمد.
-کامیار برگشت سر خونهٔ اولش؟ آره.
اشک هایش غریبانه برای برادرش می‌چکید و چه کسی دلسوزتر از خواهر برای برادر
-خانم فرهادی من به شما قول میدم همه چیز درست میشه.
برگی از دستمال کاغذیه جلوی ماشین درآورد و با دقت چشم هایی که آرایشش کمی در هم شده بود را پاک کرد
-کامیار چی نداره که درست نمی‌شه. من تو کار کامیار موندم. اون باید الان به جای من دست راست بابا باشه. کنار رفته و منو جلو هول داده.
جسور شدم و به آرامی حرف زدم
-کامیار می‌دونه گالری بنام شماست.
با چشم هایی تر و متعجب به چشم های آبی رنگم زل زد
-چی! متوجه منظورتون نمی‌شم.
محکمتر تکرار کردم
-عرض کردم گالری بنام شما شده و کامیار از این بابت خیلی داغونه.
رفتارش و این تعجب ناگهانی‌اش، خود به تنهایی گواه از بی‌اطلاعی او می‌داد
-اما من این موضوع رو نمی‌دونستم.
-ببینید لاله خانم، کامیار به محبت و توجه شما واقعا نیاز داره. خصوصاً از طرف پدرتون. کامیار فکر می‌کنه ترد شده و پدرتون با این کارهاش داره به لغزیدن بیشتر کامیار کمک می‌کنه.
سرش را پایین انداخت و شروع به ریز ریز ک*ر*دن دستمال بینوای دستش کرد و من ادامه دادم
-کامیار فقط یه فرصت می‌خواد که خودش رو بهتون ثابت کنه. این فرصت رو ازش نگیرید.
-بابا و مامان اگه بفهمن دق می‌کنن.
شتاب زده گفتم:
-نه…نه لاله خانم، نباید کسی از این ماجرا بویی ببره. این یه رازه. حتی شمام نباید به روی خودتون بیارید.
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
سرش را به نشان تأیید چند باری تکان داد و وقتی خیالش از بابت کامیار راحت شد رفت. خواهر داشتن نعمت بزرگی بود که من خودم را از این نعمت منع کرده بودم. یاد عارفه مرا به گذشته کشاند. همان شبی که نمی‌دانستم شب خواستگاری خواهرم است. طبق معمول تا سر شب با رفیق‌های نا باب‌ام بودم و بد خلقی‌ام را به خانه آورده بودم. وارد حیاط خانه که شدم گیج و مسـ*ت قدم می‌زدم تا خودم را به اتاقک ته حیاط برسانم. همان‌طور که سیگارم را کام می‌دادم داد زدم
-عارفه فلاسک چایی منو پر کن بیار.
اتاقی که سرتا پایش را کثافت و ته سیگارهایم احاطه کرده بود و نه از سوسک هایش واهمه داشتم و نه از بوی رطوبتی که برایم عادی شده بود.
صدای خوش و بش ها تا ته حیاط می‌آمد. بازهم مرا آدم حساب نکرده بودند و تنهایی خوش بودند. چند بار دیگر صدا زدم
-عارفه... مامان... یکیتون این فلاکس ما رو پر کنه بیاره.
ولی باز هم خبری نشد. دلم چای نبات می‌خواست. عصبی شده بودم و مدام با خودم کلنجار می‌رفتم، نیرویی بر ذهن‌ام فشار می‌آورد برو و داد بزن، برو و به آنها حالی کن تو هم توجه می‌خواهی. کفش هایم را روی پا انداختم و کشان کشان به سمت خانه رفتم. کفش های واکس زده را از نظر گذراندم و فریاد زنان به سمت هال خانه رفتم. همیشه مشوش بودم و پر از تنش. به آنی، جو آرام را متشنج می‌کردم و این امر دست خودم نبود نیرویی در درون فرمان می‌داد و من باید اطاعت می‌کردم
-عارفه مگه کری. حتما باید چوب بالا سرت باشه.
نگاهم به گل و شیرینی روی میز افتاد و بعد پسری کت و شلواری. و خانواده‌ای که برُبر مرا با تعجب نگاه می‌کردند. و مادری که آرزو می‌کرد کاش رضا می‌مرد و آن شب پیدایش نمی‌شد. بی‌ مکث عقب گرد کردم که محکم به عارفه خوردم و سینی چای با هرچه که داشت به روی زمین پخش و پلا شد. شوکه شده بودم و عارفه با آن چادر سفیدی که بر سر کرده بود مات و مبهوت نگاهم می‌کرد. لال شده بودم و چه تلخ که غضب نگاهش هنوز هم در خاطرم جا مانده. مگر من در حقش برادری کرده بودم که حالا او بزرگ‌تری و خواهری کند.
هرچه بیشتر می‌گذشت به تنهایی که عادت نمی‌کردم هیچ، بیشتر از قبل هم دلم تمنای کنار خانواده بودن را می‌کرد. ذوق داشت خسته از کار بیایی و مادرت با چای داغ میهمانت کند و خسته نباشی‌ای از روی عشق به وجودت بچسباند. پشت بندش سفره‌ای رنگی پهن کند و غذای باب دلت را وسط بگذارد. صد حیف که من همیشه شاهد عزیز شدن نوید بودم. قرار بود آقا دکتر بشود و نور چشمی مادر. و من کجای دنیا را فتح کرده بودم جز اینکه خار چشم مادر و بقیه باشم. دیدن لاله برایم خوب بود، انگار زندگیم از یکنواختی داشت در می‌آمد. سر یخچال رفتم و آخرین بازمانده های ناگت مرغ را درآوردم و در روغن داغ سرخ کردم. چیز بدی نبود، شکم پر کنی بود و از هیچی بهتر بود. هیچ ک**س باورش نمی‌شد هنوز که هنوز است لباس هایم را با پا در حمام می‌شویم و دست به ماشین لباسشویی نمی‌زنم. وارد حمام که شدم با انبوهی از لباس چرک در سبد مواجه شدم. با تمام خستگی‌ام لباس ها را شستم و روی بند رخت تراس خانه پهن کردم. ست گرمکن‌ام را آماده روی مبل نهادم و کولهٔ کوهنوردی‌ام را آماده کردم. عین چهار سال پاکی‌ام هر جمعه را به تنهایی کوه رفتم و با خدای خودم خلوت کردم. از تنهایی بی‌زار بودم ولی شلوغی را هم زیاد نمی‌ پسندیدم. حال غریبی داشتم انگار یک قرار ملاقات پنج دقیقه‌ای در ماشین روح‌ام را جلا داده بود. پنج دقیقه بودن با لاله را بیش از ده بار با خودم مرور کردم و رقص طره‌ای از موهایش را مدام پشت پلک های بسته‌ام به نمایش گذاشته بودم. نمی‌دانستم این حال غریب چیست ولی هرچه که بود زندگی را کمی ملایم تر نشانم می‌داد. صبح زود بیدار شدم و بساط صبحانه را در کوله‌ام نهادم. هوا گرگ و میش بود که به سمت پارک جمشیدیه راه افتادم. بیشتر از یک ساعت طول کشید تا بالاخره رسیدم. ماشین را پارک کردم و کوله به دوش به راه افتادم. آرام قدم می‌زدم و گذشته‌ام را زیر پاهایم له می‌کردم. هیچ چیز کم نداشتم جز گذشته‌ای درب و داغان و نخواستنی. از پیرمرد گرفته تا جوان های تازه شکفته در این مسیر پیدا می‌شد. اکیپ های دختر و پسران جوان که با خوش و بش هایشان مسیر پر پیچ و خم و زیگزاگ مانند را کوتاه می‌کردند. تا سهل العبورتر به مجتمع کلکچال برسند. خسته شده بودم و نفس نفس می‌زدم. روی سنگ بزرگی نشستم و بارم را سبک کردم. عینک های آفتابی‌ام را بالای سرم نهادم و از آن بالا آدم ها و منظره را تماشا کردم. نفسی عمیق کشیدم و تیله های آبی‌ام را به آسمان آبی دوختم. کاش می‌دانستم آسمان چه حسی دارد وقتی نگاهِ هم رنگ خودش را می‌بیند! خودم افسوس می‌خوردم از اینکه خدا همه چیز به من داد ولی من قدر ندانستم. فلاسک چای تک نفره‌ام را در آوردم و چای داغی برای خودم ریختم. هوا کمی خنک بود و چای داغ عجیب می‌چسبید. هنوز لیوان چای را به لــ*ب‌هایم نزدیک نکرده بودم که صدای داد و بی‌داد چند نفر مرا به عقب کشاند. سرم را که برگرداندم دختری به قصد پایین آمدن از کوه ترمز بریده بود و یک راست به سمت من می‌آمد بقیه فریاد می‌زدند
-آقا تورو خدا بگیرش کنترل نداره
 

سحـــر حاجیوند

مدیر تالار ادبیات + ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
نویسنده برتر
18/11/20
90
416
53
Offline
و من گیج و مبهوت مانده بودم دقیقا انتظار بقیه از من چیست که او به من نزدیک شد و صاف از پشت افتاد روی کول من و لیوان چای از دستم افتاد و هزار تکه شد. سنگینی تنش را سریع از من جدا کرد. و من پریشان ایستادم و دست‌پاچه تر از او نگاهش کردم. مظلومانه نگاهش را به نگاهم سپرد و لــ*ب زد
-معذرت می‌خوام.
و تا خواستم جوابی بدهم دوستانش به ما نزدیک شدند. و نگران از او حالش را پرسیدند
- چیزیت نشد آوا؟
و دختری که تا آن لحظه نمی‌دانستم نامش آوا است، رو به پسری که حالش را پرسید کرد و با اخم گفت:
-داشتم پس می‌افتادم. این چه شوخی بود محسن.
و صدایی آشنا گوشم را نوازش کرد
-آقا رضا شمایید؟ فکر نمی‌کردم اهل کوهپیمایی باشید!
و زیر نگاه های سنگین پسرهایی که همراهشان بود به گرمی مرا معرفی کرد
-بچه ها آقا رضا دستِ راسته پدرم هستن. و دوست صمیمی کامیار.
با معرفی لاله یکی یکی دست دادم و احوالپرسی نچندان گرمی کردم. آوا که تمام مدت نظاره گر بود. همراه با لبخند نگاهم کرد
-آقا رضا نمی‌دونم چطوری ازتون تشکر کنم.
کوله‌ام را برداشتم و به قصد رفتن نگاهش کردم
-نیاز به تشکر نیست. راستش اون لحظه منم شوکه بودم.
لاله بجای او پاسخ داد
- آقا رضا کجا به این زودی؟ ما بالاتر بساط صبحانمون به راهه.
لبخند زدم
-ممنون از دعوتتون. کوهپیماییم نیمه کاره مونده. مزاحم نمی‌شم.
آوا با سماجت خودش را به دست لاله چسباند و حرف های او را باری دیگر تکرار کرد
-قبول کنید دیگه. وقت برای کوهنوردی زیاده. این کوه فرار که نمی‌کنه.
محسن چوب دستی اش را زمین زد و بی‌تفاوت روبه من و بعد لاله گفت:
-در هر صورت ممنون از کمکتون. لاله اصرار ن*کن شاید آقا رضا کار دارن.
و دست داد و کوه را بالا رفت. نگاه پر از حرفش قبل از رفتن به لاله را دیدم. معلوم بود از هم کلامی لاله با من خوشش نیامده بود و را*ب*طه‌شان صمیمی تر از یک دوست است. لاله هم با نگاهش رفتن محسن را تعقیب کرد و پرسشگرانه از دیگری پرسید
-سروش، محسن چش شد؟
آوا تنه‌ای به لاله زد و پر از شیطنت گفت:
-بعداً بهت میگم چش شد.
و سروش و علی هم هر دو دست دادند و به دنبال محسن رفتند. انگار یک جورهایی محسن سر گروه بود و یا رئیس بقیه. برایم رفتار بی سرو تهش کوچکترین اهمیتی نداشت، بر خلاف اصرارهای لاله و آوا خداحافظی کردم و راه خودم را طی کردم. فکرم آشفته شده بود. نباید امروز لاله را می‌دیدم، لااقل اینگونه و با دیگری. به خودم نهیب زدم، زیادی سر خوش بودم، او کجا و من کجا! هر چه با خودم کلنجار می‌رفتم نمی‌توانستم بی‌خیال از کنار ماجرا بگذرم. و سوال های پی در پی مغزم را محاصره کرده بود. نه می‌توانستم از کامیار چیزی بپرسم و نه از خود لاله. کوه را تا نزدیک های مقصد همیشگی‌ام رفتم و بی‌آنکه دست من باشد دور زدم و به سمت ماشین رفتم. دستم به روشن ک*ر*دن ماشین نمی‌رفت و از آینه ماشینِ لاله را که پشت چند ماشین آنطرف تر از ماشین من پارک شده بود را دید می‌زدم. چشمم در آینه به چشم های زلالم افتاد.چند لحظه ای تیلهٔ چشم هایم را که پشت مژه های صافم نمایان بود را نگاه کردم و آرام لــ*ب زدم
-تو با خودت چکار کردی که می‌ترسی از یه دخترم خوشت بیاد. ها؟
چه باید می‌کردم که نکردم. چه کسی مشتاق گذشتهٔ من بود و با آن همه بی‌آبرویی کنار می‌آمد؟ اگر کسی که گذشته ای چو من داشت به خواستگاری عارفه می‌آمد، آیا به او اعتماد می‌کردم؟ در دم جواب خودم را نه دادم. به او اعتماد نمی‌کردم. ولی من آدمی دیگر شده بودم با همهٔ کسانی که می‌لغزند و لغزنده بودن کار همیشهٔ آنهاست فرق دارم. من خواستم و از یک جایی به بعد ظرفیت‌ام برای تحقیر شدن و مدام توهین شنیدن تمام شد. گنجایش نداشتم و دیگر ندارم. من سالم خواهم ماند حتی اگر تا آخر عمر طعم بی‌کسی رهایم نکند. وقتی به خودم آمدم که مسیر بازگشت به خانه را با صدتا سرعت می‌راندم تا به ترافیک نخورم.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا