جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان آرزوی وصال| صبا دهقان کاربر انجمن ستارگان رمان

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
نام رمان :ارزوی وصال
نویسنده:صبادهقان(کاربر انجمن ستارگان رمان)
ناظرمحترم:
@sara-ariafard
ژانر:عاشقاته،روان شناسی
خلاصه:لنا دختری افسرده است که با یک پیرمرد به نام جک ازدواج کرده وحال جک مرده است و لنا به دنبال زندگی پر از آرامش در تنهایی است که در خانه ی روانشناس اش با ویلیام یک نویسنده ماهر آشنا می شود و ویلیام برای بدست اوردن دل لنا هر کار میکند ولی لنا به خاطر مشکلاتش سعی در دور ک*ر*دن ویلیام دارد و...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
45
238
33
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
1:روی خاک سرد قبرستان مه گرفته نشسته بودم و اشک میرختم برای حال خرابم که بعد از مرگ او شاد شد؛ مردی که در این یک سال ،تمام خشمش روبه من تقدیم کرد و با لذت تمام به وجود ویران شده ام نگاه کرد وشاد شد؛در این یکسال بارها وبارها شکستم ولی به اجبار همیشه تکه ای از وجودم رو تقدیم این دنیای ظالم کردم ولی باز هم حق فریاد کشیدن رو نداشتم ،من رو در سکوت زندانی کرده بودند؛زندانی از جنس خستگی با میله هایی از جنس درد و دیوار هایی از جنس شکست و نا امیدی . صدای قدم های کسی روکه نزدیک به من میشد رو حس کردم وصدای زمختش بود که خراش می انداخت بر حال آشفته ام
-لیاقت گریه ک*ر*دن نداره.از همون اول ام پیدا بود تو از سرش زیادی بودی.
نگاه سردم روبه چشمان بی شرمش دوختم ولی حرفی برای گفتن نداشتم؛قصه میبافت از بدی های جک میگفت از سن بالاییش از زن های پیشین اش از برتری خودش از مهربانی اش ولی من چندش ام میشد از این مرد دورو این مرد هم از قماش همان مرد های کثیف صفت خیابانی بود که زن ها را مثل کالا نگاه میکردند و عامل بدبختیه عده ای بچه ی بی گناه بودند که با امیدخوشبختی چشم به این جهان گشودند.
-آقای دیویس میشه برین سر اصل مطلب ؟؟
آب گلوش روپایین فرستاد وبا اعتماد به نفس رعشه انداخت به تن بی جانم
-نظرت چیه لیاقتت رو با من بسنجی!! چشمام سیاهی رفت وقبرستان دور سرم به حرکت در آمد؛از سلول سکوت فرار کردم و با تمام قدرت وخشم دستم روبه چپ صورتش کوبیدم وقفل حنجرم روشکستم و فریاد کشیدم.
-حالم بهم میخوره از ادمهای فرصت طلبی مثل تو
تنه ای زدم و از کنارش گذشتم که بازو ی چپم اسیر دستش شد ؛دستش رواز روی گونه ی ملتهبش پایین آورد و خون کنار لبش رو با انگشتاش تمیز کرد ونگاه نفرت انگیزش رو به چشمان خستم دوخت
-جواب این توهینی رو که کردی رو پس میدی خانم بل.
با تمام قوا دویدم واشک ریخت ام، به زمین وزمان بد وبیراه گفتم واشک ریختم ،اما دل بی قرارم ذره ای آرام نگرفت...
کلید خانه ام رو از جیب پالتوی سیاه رنگم که حال کثیف شده بود بیرون کشیدم ،در قفل چرخاندم و در رو محکم به هم کوبیدام مثل زندگی گره خورده ام که آرامش ام را سالها از بین برده بود...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
2:پرده های حریر سفید رنگ رو کنار زدم وپنجره روباز کردم وهوای تمیز کانادا رو بلعیدم؛حالم خراب بود مثل پرنده ای که بالش شکسته و زمین افتاده و حال ترس این روداره که این جماعت پا بگذارند بر جثه ی بی جانش و نفس کم بیاورد, این جماعتی که لذت های زود گذر رو رنگ کرده وبه جای عشق به فروش میگذارند ؛جماعتی که شکستن دل آدم ها برایشان مثل شکستن لیوانی شیشه ای است ؛درست است میشکند، اما تکه های خورد شدش زخمی میکنه دست کسی روکه به او آسیب رسانده؛یاد روزی میوفتم که شکستند دل شیشه ای من رو و دریای پر از امید وارزو م روبخار کردند وبه هوا فرستادند.
در گوشم صدای مادرم و توهین خواهر و برادرم می پیچد.روزی که اتهام اشتباه نکرده را به من زدند وحتی حق دفاع هم به من ندادند؛ گذشته جلوی چشمانم رژه می رود وصدای ناله های بهترین دوستم در گوشم میپیچد ...
گذشته:سوز سرما تا اعماق وجودم رسوخ می کند و من رو بیجان تر از قبل ؛هلن روی پشت بام ساختمان ۱۸ طبقه ایستاده و مصمم برای خودکشی است؛ کوچه ها خلوت تر از همیشه است و این من رو نگران تر می کند با چشمانی اشکی فریاد می کشم
-هلن ازت خواهش میکنم بیا پایین.
قدمی به او نزدیک می شوم ولی اون زودتر از من دست به کار میشه و با گریه جیغ می کشد
-لناجلو نیا دیگه نمیخوام به زندگی بیخودم ادامه بدم اون عوضی ها بهم نارو زدند،لنا جاستین از دوست داشتن من سواستفاده کرد اون من رو نابود کرد می فهمی یعنی چی! ...
گریه امانم را بریده بود، هوا سردتر از قبل می شدو من با صدایی آرام زمزمه کردم :درسته اون ازت سو استفاده کرد ولی دنیا هنوز تمام نشده هام ازت خواهش میکنم هام این کارو با من ن*کن.

اما هلن بدون توجه به حرفم قدمی جلوتر رفت وفریاد بلندم بود که می شکست این سکوت تلخ خیابان مه گرفته رو.
آسمان شروع به باریدن کرد ،شاید او هم دلش برای حال خرابم گرفته بود و های های گریه میکرد.
پله هارو با تمام سرعت سپری میکردم تاشاید امیدی برای زنده ماندنش پیدا کنم اما کنار پیاده رو با هلن غرق خون رو به رو شدم؛ با حیرت دستان سردم رو جلوی دهانم گرفتم ،پاهایم سست شده بودند و ترس در تمام وجودم رخنه کرده بود. دوست عزیزم بخاطر یک آدم قدر نشناس خودش را فنا کرد...
حال:رعد و برق آسمان قیچی کرد افکار به هم گره خوردم رو و من رو بیرون کشید از گذشته ی تلخ تر از قهوه ی زندگیم ؛پنچره رو بستم وبه سمت اتاقم در طبقه ی بالا به راه افتادم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
3: ازپله های مارپیچ چوبی گذر کردم .داخل اتاق مرتبم شدم و به سمت کمد طوسی رنگ کنار تخت رفتم ؛لباس های خاکی روبه کناری پرتاب کردم و لباس سیاه دیگری جایگزینش کردم و کتونی های سفید رنگم رواز پاهام بیرون کشیدم و روی تخت گرم و نرم ام فرود آمدم و چشمان ملتهب وورم کردم رو روی هم گذاشتم...
روی چمن زار پا بـ**رهنه راه می رفتم؛دخترکی رو کنار دریاچه درحال نقاشی دیدم و به سمتش قدم برداشتم .همه جا رودرخت های بلند سرسبز و گلهای بهاری پوشانده بود و آرامش دشت با صدای آب وجک جک گنجشکان پر می شد.
با تعجب به دختر نگاه انداختم باورم نمی شد این دختر هلن بود که با لبخند همیشه جذاب اش روی بوم سفید رنگ نقش می انداخت؛نگاهی به من انداخت و قلموی نقاشی را رها کرد
.-اوه لنا خوش اومدی از دیدنت خوشحالم خیلی وقته که منتظرتم
.لبخندی زدم به مهربانی بی حد و اندازش ؛بدون حرف دویدم و در آغـ*وش کشیدم دوستی که سالها پیش من رو تنها گذاشتو به گریه افتادم
.-دلم برات تنگ شده بود هلن.
.صدای خندش پیچید و من را از خودش جدا کرد
-من ام همینطور .راستی امروز داشت ام به تو فکر می کرد ام به سرم زد نقاشی کنم.میخوای با هم این کار رو انجام بدیم!
سرم را تکانی دادم ویکی از قلمو ها رو برداشتم وبه سمت بوم حرکت کردم و به پشت سرم نگاه کردم تا دوباره صورت زیبای هلن رو تماشا کنم اما ناگهان رعد وبرق زد وباران بارید و هلن در یک لحظه از جلوی چشمان خوشحالم ناپدید شد .او باز هم تنهاییم گذاشته بود.می دویدم تا پیدا کنم و برای آخرین بار او را به آغـ*وش بکشم ولی به انتها نمی رسیدام اشک می ریخت ام اما کسی نبود برای دلداری دل شکسته ی من خسته ؛ ناگهان ...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
4:دستی قوی دور مچ ظریفم حلقه شد ؛با ترس به پشت سرم نگاهی کردم که جک روبا چشمانی به خون نشسته که نگاهم میکرد دیدم؛ترس در جز به جز سلول هام رخنه کرد و زبانم بند آمده بود؛جک بلند بلند میخندید و من وحشت زده نگاه اش میکردم
از خواب پرید ام و با وحشت رو تخت نشستم.باران با شدت بیشتری میبارید وپنجره ی گوشه ی اتاق باز شده بود؛به سختی خودم روبه پنچره رساندم وپنجره رو بستم؛چشمم به کمد قدیمیه رنگ پریده ی اتاق افتاد ؛چند سالی میشد که حتی سراغ حرفه ام نرفته بودم و از آرامشی که نصیبم میشد بی نصیب مانده بودم؛کلید کمد رو از داخل کشو بیرون کشیدم ودر قفل چرخاندم؛ تمام وسایل های نقاشی ام بیرون ریختند؛همیشه سوزان میگفت به دنبال کاری باش که بهت هدف زندگی رو میده ولی دریغ از اینکه تمام زندگی ام اجبار بود ؛اما الان حس پرنده ی آزادی رو داشتم که برای رسیدن به خورشید پرواز میکرد و میجنگید ،با تمام بلاهای آسمانی؛
بوم سفید را از کف اتاق برداشتم ولی رنگ هایم خشک شده بودند وقلمو هایم خراب؛پالتوی سفیدم رواز چوب لباسی برداشتم وکتونی های خاکی رو دوباره پا کردم وچتر سیاه کنار کمد رو برداشتم و راه افتادم ؛ در راهرو ی ساکت قدم برداشتم و منتظر آسانسور ایستادم اما انگار قصد رسیدن نداشت ومن هم حوصله ی انتظار ؛
پله هارو یکی پس از دیگری طی کردم وپنج طبقه را پایین آمدم؛نفسم گرفته بود .به آرامی به راه افتادم واز حیاط سرسبز و پر گل ساختمان رد شدم و به سمت خیابان شلوغ به راه افتادم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
5:شهر هم دلش گرفته بود و هر دفعه باشدت بیشتری میبارید وباصدای بلند گریه میکرد وغرش میکرد تاشاید فریادش به گوش مردم برسد؛ ادمها اما می‌دیدند تا،از او دور باشند، ولی اندکی هم عاشقانه ،منتظر باریدنش بودند تا مرحمی بر دل بی قرارش باشندو ارامشی برای حال گرفته ی خودشان ؛بالاخره به مغازه ی بزرگی رسیدم و چتر کوچک مشکلی رنگم رو در هم جمع کردم،سالها میشد که تمام زندگیم سیاه وسفید شده بود و حتی خودم برای زنگ ک*ر*دن آن پیش قدم نمی شدم.
داخل مغازه ی شلوغ شدم و میان قفسه های بلند و پر از رنگ قدم زدم؛ دختر بچه ای با موهای خرمایی بلند که دم اسبی بسته شده بود وپالتویی صورتی رنگ پشمی به تن داشت بلوز مادرش رو میکشیدو نق میزد واسرار بر خرید مداد های رنگی رو داشت ؛لبخندی زدم به ناز های کودکانه اش وحسرت خوردم برای دختری که از من زاده شده بود؛ ولی حال مادرش کنارش نبود تا موهایش را ببافد وبرایش قصه شاه پریون را بگویید ؛بغض در گلویم بیشتر شد ولی جلوگیری میکردم از اشکهای احتمالی .قلموها و رنگ هارو در دستانم جا دادم و روی میز پیشخوان قرارش دادم؛پیشخوان پسری بود با موهای فر مشکی وتیپی اسپرت، نگاهی گذرا به من انداخت ولبخند کریهی زد که ترس رو در وجودم زنده کرد؛ همیشه از این مردا ها دور بودم اما باز هم همه جا پیدا میشدند حتی میتونم بگم تمام مردهای زندگی من اینگونه بودند مردهایی که چشم میبندد بر چهره اشکی دختران بی گناه وبه فکر آزار دادن انهاهاهستند .
وسایل را حساب کرد وکاغذ کوچکی را داخل وسایل جا داد
-میشه...دلار
بدون حرف پول رو روی پیشخوان قرار دادم و با بی حالی تمام به سمت خروجی حرکت کردم که صدای خش دارش بلند شد.
-منتظر تماست هستم دخترک چشم آبی ...
تازه فهمیده بودم کاغذ کوچک داخل نایلون شماره اش بود ؛باز هم شکستم وتکه تکه شدم مثل هزاران دفعه ی قبل وجود ترک خورده ام؛ دیگربه این باور رسیده بودم هیچ مردی به دنبال عشق نیس ،همه انها هوس بازند وتنوع طلب ؛بدون اینکه قلب شیشه ای دخترهارو در نظر بگیرند به دنبال سود بودند وتفریح ؛اشکهایم قفل چشمانم رو شکست وسرازیر شد روی صورت رنگ پریده ام؛باران بند آمده بود وخیابان ها خلوت بودند؛دیدم تارشده بود ولی قلبم اجازه سکوت نمی داد ومدام دستور صادر میکرد تا بیشتر بغض بزرگ شده در گلویم بشکند وحالم را بدتر کند؛تصمیم گرفته بودم زندگیم رودر آرامش بنا کنم و امنیت رو برای دخترک ام فراهم کنم ولی....
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
6:من ضعیف تر از آن بودم که حتی در مقابل دیگران قد علم کنم؛روی نمیکت های کنار خیابان نشستم و سرم رو میان دستان سردم قرار دادام؛دل تنگ بودم وخسته ودنبال راه چاره ای برای بهتر شدن بودم؛روزها مثل برق وباد می گذشت اما من با ۲۱سال سن هنوز هم مثل دخترضعیف ۱۹ ساله ای که حتی نمی تواند به زندگی خودش سامان بدهد .سردرگم بودم وبا خودم فکر میکردم که از پس بزرگ ک*ر*دن دخترکم بر نمیام ولی دلم به حالش میسوخت که با ناآگاهی من پا در این جهان سیاه گذاشته بود وحال اخر نامردی بود اگر تنهایش میگذاشتم .
ناگهان فکری به سرم زد وتلفن وکیل جک را گرفتم .حداقل از این خوشحال بودم که میتوانستم پس از مرگش از دارایی که سالها با آن مرا شکنجه کرد زندگی خوبی برای دخترک بی گناهم بسازم و شادش کنم.
عادت همیشه سریع جواب داد.
-سلام خانم بل ...
-سلام اقای برون میخواستم کاری رو برام انجام بدید...
-بفرمایید من در خدمتم...
نفس ام رو اه مانند بیرون دادم وچشمانم را بستم و با قاطعیت تمام شروع به صحبت کردم چون دیگر تصمیمم را گرفته بودم
-میخوام سهم جک رو به شریک ایشون اقای دیویس بفروشی ...
صدای نفس هایش قطع شدند ومدتی سکوت کرد وباتردید پرسید
-خانم بل شما مطمئن هستید ...
لبخندی زدم به افکاری که از این به بعد در سر داشتم و با اطمینان اجازه ی فروش رو صادر کردم هر چند برون، سعی در منصرف ک*ر*دن من داشت اما کار ک*ر*دن با ادمها ی بی مصرفی مثله دیویس و امثال اون داخل شرکت من رو از رسیدن به هدف هام دور تر میکرد.با امیدی در اعماق قلب ام به سمت خانه حرکت کرد ام ولبخندی به تمام غم هایم زد ام؛زندگی را از نو شروع میکردم ؛بخاطر خودم هم که نشده بخاطر موجود کوچیکی که انتظارم را میکشید...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
7:کلید را داخل قفل چرخاندم وچتر را کنار جاکفشی کوچک جا دادم ؛پالتوم رو روی مبل سفید رنگم انداخت م وبه طرف آشپزخانه ی نقلی خانه ام به راه افتادم؛یک لیوان نسکافه درست کردم وبه سمت پنجره بزرگ روبه روی سالن رفتم به عادت همیشگیم به آسمان آبی نگاهی انداختم و بعد از مدت طولانی که زندگی روی ناعدالتیش رو به من نشان داد،آرامش هوا لطیف رو با یک لیوان نسکافه ی داغ به داخل سلول هایم راه دادم؛ با شوق وهیجان به سمت وسایل نقاشیم که وسط سالن پخش شده بود رفتم وپایه ی چوبی قدیمی رو باز کردم وبوم سفید رنگ رو میان او قرار دادم؛قلموها رو یکی یکی بیرون کشیدم ورنگها رو روی پالت با هم ترکیب کرد م وکشیدم منظره ی خیالم رو که با درخت های طلایی ومردمی که خوبی ذاتشان حتی در نقاشی هم مشخص بود و آسمانی که بخاطر زیبایی گل ها اشک شوق میریزد پر شده بود ؛قلموها رو داخل رنگ فرو میبردم وضربه ای به بوم سفید زدم وبا رنگین کمان زیبا آغاز زندگیه شاد رو به تصویر کشیدم... خسته از روی صندلی بلند شدم و تابلوی نقاشیم رو کنار دیوار قرار دادم وبی حال روی مبل فرود آمدم و چشمانم رو روی هم کوبید ام و در خاموشی فرو رفتم ؛صدای تلفن ام مثله پتکی محکم به مغز خواب ام کوبیده شد و من رو از چرت کوتاهم منصرف کرد
-سلام خانم بل ،برون هستم...
متعجب چشمان خستم رو باز نگه داشتم و روی مبل نشستم
-سلام اقای برون مشکلی پیش اومده !!ما تازه با هم صحبت کردیم...
صدای نفس های عمیق اش در تلفن پیچید و ناچارا شروع به صحبت کرد
-نه فقط بهتون تلفن زدم که بگم آقای دیویس سهم شرکت رو خریداری کردند وپولش رو به حسابتون واریز کردند...
باورام نمیشد بعد از ماجرای سر مزار وپیشنهاد بی شرمانه اش انقدر عجله برای خرید سهام شرکت داشته باشد که در عرض دوساعت حتی پول رو به حسابم واریز کند؛اما به حال من فرقی نمیکرد بلکه خوشحال شده بودم که از این آدمهای کثیف دور بودم لبخندی زد م و از برون تشکر کردم ؛به ساعت نگاهی انداختم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
8:باید هر چه سریعتر کار م رو شروع میکرد م تامیتوانستم دخترکم رو با خیال راحت و بدون نگرانی به آغـ*وش بکشم و از بودنش در کنارم آرام بگیرم ؛با سرعت پالتوم رو از روی دسته مبل برداشتم وبه سمت پله های دوید م ؛
در میانه راه بودم که دل ضعفه گرفتم وطاقت راه رفتن رو نداشتم ؛دو روزی میشد که چیز درست حسابی نخورده بودم اما امروز هم میدانستم وقت برای خرید غذا رو ندارم ؛
چشمم به سوپر مارکت کوچک آن طرف خیابان افتاد ؛به سمت اش رفتم و داخل سوپرمارکت شدم؛پیرمردی با کلاه قهوه ای رنگ نشسته بود وبا ورود م لبخند مهربانی زد؛متقابلا به او لبخندی زدم که از نظر خودم بیشتر شبیه پوزخند بود و دنبال غذای مناسب گشتم .
ساندویچ سرد رو از داخل یخچال برداشتم و روی پیش خوان قرار دادم؛سرم گیج میرفت وتعادلم مدام بهم میخورد و مغازه دور سرم میچرخید؛پیرمرد با نگرانی نگاهی به سر تاپایم انداخت
-حالت خوبه؟رنگ پریده چند ساعته چیزی نخوردی!!...
با سختی روی صندلی که کنار قرار داد نشستم و سرم را میان دستان سردم قرار دادم وبا صدای کمی که گویا از ته چاه بیرون می آمد شروع به حرف زدن کردم:
از صبح تا الان چیزی نخوردم!
پیرمرد سری از تاسف تکان دادو برایم لیوان آب قندی آورد.
آشفته بودم وعجله برای رفتن ؛سریع آب شیرین رو سر کشیدم وپول رو به دست پیرمرد دادم وسرم رو به تکان دادم واز او تشکر کردم؛بیرون امدم و از پیرمرد خداحافظی کردم و پوسته ی ساندویچ رو باز کردم وبا ولع شروع به خوردن کرد ام...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
9:عابر های پیاده با تعجب نگاه میکردند وبعضی ها هم با تاسف سر تکان می دادند؛وقتی سیر شدم خورده نون هارو از دور دهـ*ان ام کنار زد ام و و مابقی ساندویچ رو داخل کیفم جا دادم.
نگاهی به اطراف کردم ومانند کردم وبه اولین املاکی که چشمم خورد رفتم .با صدای پایم مرد سرش را به طرفم چرخاند و عینک استکانی بزرگش رو از روی چشمانش برداشت و روزنامه بزرگش رو روی میز انداخت .
با ریش های بلند مشکلی رنگش وچین وچروک هایی که در صورتش دیده میشد میزد سنش بالای چهل باشد. صحبت با مرد های غریبه کمی برایم ناخوشیند بود اما برای کسب آرامش هم که شده این کار رو انجام می دادم.صدای بم مرد مرا از افکارم بیرون راند
-خوش اومدین خانم من در خدمتم...
به سختی نفس میکشیدم و مدام چشم فرو می بستم ؛دست هایم رو در هم قفل کردم و آب گلویم رو با سختی قدرت دادم
-من یک مغازه بزرگ نوساز برای خرید میخاستم...
مرد سرش را تکان داد و پشت میز بزرگ فلزی نشست و عینک استکانی بزرگ آبی تیره اش رو به چشمان اش زد .تمام مغازه ها رو با آدرس برایم گفت و از مشکلات اش تا نکات مثبت اش ؛بالاخره مغازه ای رو انتخاب کردم و با گرفت تاکسی به محل مورد نظر راه افتادیم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
11
36
13
10:ساعتها مغازه ها رو نشانم داد اما آنها مورد پسند من نبودند همه در کوچه پس کوچه های تاریک شهر قرار داشت و خوفناک بود ؛خسته شده بودم وکلافه.
مرد دانه های درشت عرق روی پیشانیش روبا لــ*ب استین پالتوی طوطی رنگش گرفت و بریده بریده صحبت کرد
-خانم... ب...ل تا الان ...بیست تا از مغازه ها رو دیدیم این دیگه اخریه ...
به ناچار را تکان دادم و زودتر از خودش حرکت کردم و به مغازه بزرگ لــ*ب خیابان نگاهی انداختم و حس کردم چشمانم نورانی شد ...در عین بزرگی آرامش خاصی که داشت ؛زیبا بود و قدیمی اما با چند تغییر عالی میشد با لبخندی ملیح به سمت مرد املاکی برگشتم که با ناامیدی نگاه م میکرد
-من همین جا رو میخام ...
نفس اسوده ای کشید و با لبخند سرش را تکان داد؛ با انرژی دوباره به سمت تاکسی رفتم و به املاکی برگشتیم و با انجام کار های مربوطه و سپردن بقییه ی کار ها به آقای برون با خیال راحت و با خوشحالی که تابحال در خودم ندیده بودم دوباره سوار تاکسی شدم تا به خانه برگردم ؛سرم رو به شیشه ی سرد تکیه دادم وبه شهر چراغانی شده در شب نگاهی انداختم؛زیبا بود مثل همیشه در کنار سادگی اش و لذت بخش در کنار آرامش اش؛اما کسی از زندگی دیگری باخبر نبود ،از جرم هایی که میشد ،از آزار واذیت های دیگر دختر ها یا حتی از آرامش زندگی برخی مردم در کنار خانواده ایشان . گوشی ام داخل دستانم شروع به لرزیدن کرد ؛ چشم از پنجره گرفتم وکلافه چشانم را روی هم فشردم اما...
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا