در حال تایپ رمان آرزوی وصال| صبا دهقان کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
نام رمان :آرزوی وصال
نویسنده:صبادهقان(کاربر انجمن ستارگان رمان)
ناظرمحترم:
@Qazaleh
ژانر:عاشقانه ،روان‌شناسی
خلاصه:
لنا دختری افسرده است که با یک پیرمرد به نام جک ازدواج کرده و حال جک مرده است.
لنا به دنبال زندگی پر از آرامش در تنهایی است که در خانه‌ی روانشناس‌اش، با ویلیام یک نویسنده‌ی ماهر آشنا می‌شود و ویلیام برای بدست آوردن دل لنا هر کار می‌کند ولی لنا به خاطر مشکلاتش سعی در دور کردن ویلیام دارد اما...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: banafshehbfg، Golbarg، Violet و 6 کاربر دیگر

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
151
734
93
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
روی خاک سرد قبرستان مه گرفته نشسته بودم و اشک می‌رختم، برای حال خرابم که بعد از مرگ او شاد شد. مردی که در این یک سال تمام، خشم چندین و چندساله‌اش را بر سر من خالی می‌کرد و نعره‌هایش ستون خانه‌ی پر از آرامش مرا که همیشه آرزویش را داشتم به لرزه در می‌آورد وبعد از تخریب من با لذت تمام به وجود ویران شده‌ام نگاه می‌کرد و شاد می‌شد.
در این سالها بارها وبارها شکستم ولی به اجبار همیشه وزخم زبان های اطرافیانم تکه‌ای از وجودم را تقدیم این دنیای ظالم کردم و باز هم حق فریاد کشیدن را نداشتم، حق گریه کردن را و حتی حق پوچ بودن را.
من را در زندانی از سکوت حبس کرده بودند، زندانی از جنس خستگی با میله‌هایی از جنس درد و دیوارهایی از جنس شکست و نا امیدی .نگاهی به قبر ستان ترسناک و تاریک انداختم و سرم را میان دستان سرد م قرار دادم و انگشتان بی جانم را روی کبودی های دردناک صورتم کشیدم و اشک هایم بی مهابا روی صورتم جاری شد.
صدای قدم‌های کسی را که نزدیک من می‌شد حس کردم و صدای زمختش بر روی حال آشفته‌ام خراش می‌انداخت:
- لیاقت گریه کردن نداره. از همون اولم پیدا بود تو از سرش زیادی بودی.
نگاه سردم را به چشمان بی‌شرمش دوختم ولی حرفی برای گفتن نداشتم، قصه‌های عجیبی را به زبان می‌آورد. قصه‌هایی غیرممکن و باورنکردنی که حال مرا پیش از پیش خراب‌تر می‌کرد اما چاره‌ای نداشتم جز تحمل کردن این چرندیات اضافی. از سن بالایش، از زن‌های پیشین‌اش، از مهربانی‌اش اما؛ من نمی‌توانستم باور کنم که این مرد در وجودش خوبی یا فت می‌شد.
شک داشتم کسی بداند که این مرد مهربان و خوش‌مشرب، همان مرد ظالمی است که از بالا همه را نظاره می‌کرد و زن‌ها برایش عروسک خیمه شب بازی‌اش بودند، مثل کالایی که می‌توانست تا هر زمانی که می‌خواهد آن را داشته باشد و بعد از آن، اگر دوستش نداشت همه چیز تمام می‌شد:
-آقای دیویس میشه برین سر اصل مطلب ؟؟
آب گلویش را پایین فرستاد و دستی به موهای به هم ریخته‌اش کشید، با اعتماد به نفس گفت:
-نظرت چیه لیاقتت رو با من بسنجی!!
دیگر نمی‌خواستم سکوت کنم، خسته شده بودم و می‌خواستم از همه‌چیز و همه‌ک**س فرار کنم اما؛ شنیدن این حرف خشم وجود مرا چند برابر کرد، از روی زمین بلند شدم و به چشمان سیاه پر از طمع‌اش را نگاه کردم. سیلی به او زدم و قفل حنجره‌ام را که مدت‌ها بود که پوسیده شده بود شکستم و فریاد کشیدم:
- حالم بهم می‌خوره از آدم‌های فرصت طلبی مثل تو!
نیش‌خندی زدم و از کنارش گذشتم که بازوی چپ‌ام اسیر دستش شد، دستش را از روی گونه‌ی ملتهب‌اش پایین آورد و خون کنار لبش را با پارچه‌ای تمیز کرد. نگاه نفرت انگیزش را به چشم‌هایم دوخت و غرید:
- جواب این توهینی رو که کردی رو پس میدی خانم بل!
دستم را آزاد کردم و با تمام قوا دویدم و اشک بر روی گونه‌های سرد و بی‌روح‌ام جاری شد، اما دل بی قرارم ذره ای آرام نگرفت...
نمی‌دانستم چه قدر راه رفته‌ام، از کنار مغازه‌ها عبور کرده بودم و بی‌تفاوت به پوچ از هر چیزی به راه رفتن خود ادامه می‌دادم. تا به خود آمدم، دیدم که مقابل خانه‌ام ایستادم.کلید خانه‌ام را از جیب پالتوی سیاه رنگ‌ام بیرون کشیدم ، قفل را چرخاندم و سکوت و تاریکی خانه حاکی از آن بود که همه چیز به اتمام رسیده است. وارد شدم و در را محکم به هم کوبیدم مثل؛ زندگی به هم گره خورده‌ام که آرامش‌ام را سال‌ها از بین برده بود...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
پرده های حریر سفید رنگ را کنار زدم وپنجره راباز کردم وهوای تمیز کانادا رابه داخل ریه های بیمارم راه دادم؛حال ام خراب بود مثل پرنده ای که بالش شکسته و زمین افتاده و حال ترس این را داردکه این جماعت پا بگذارند بر جثه ی بی جان اش و نفس کم بیاورد, این جماعتی که لذت های زود گذر را رنگ کرده اندوبه جای عشق به فروش میگذارند ؛جماعتی که شکستن دل آدم ها برایشان مثل شکستن لیوانی شیشه ای است ؛درست است میشکند، اما تکه های خورد شداش زخمی می‌کند جسم آدم های بیرحم را که به روح خسته اش آسیب رسانداند؛یاد روزی میوفت ام که شکست اند دل شیشه ای من را و دریای پر از امید وارزو ام را بخار کردند وبه هوا فرستادند.
در گوشم صدای مادرم و توهین خواهر و برادرم می پیچد.روزی که اتهام اشتباهی را که مرتکب نشده بودم را به من زدند وحتی حق دفاع هم به من ندادند؛
گذشته جلوی چشمانم رژه می رود وصدای ناله های بهترین دوستم در گوشم اکو میشود ...
گذشته:سوز سرما تا اعماق وجودام رسوخ می کند و من را بیجان تر از قبل ؛هلن روی پشت بام ساختمان هجده طبقه ایستاده و مصمم برای پایان دادن به زندگی اش است؛ کوچه ها خلوت تر از همیشه است و این من را نگران می کند؛ با چشمانی اشکی که ناچار به دنبال راهی است فریاد می کشم
-هلن ازت خواهش میکنم بیا پایین.
قدمی به او نزدیک می شوم ولی او زودتر از من دست به کار میشودو با گریه جیغ بلندی می کشد
-لناجلو نیا دیگه نمیخوام به زندگی بیخودم ادامه بدم اون عوضی ها بهم نارو زدند،لنا جاستین از دوست داشتن من سواستفاده کرد اون من رو نابود کرد می فهمی یعنی چی! ...
گریه امانم را بریده بود، هوا سردتر از قبل می شدو من که خسته تر از آن بودم که بخواهم دلداری اش دهم با صدایی آرام زمزمه کردم :درسته اون ازت سو استفاده کرد ولی دنیا هنوز تمام نشده هلن ازت خواهش میکنم این کارو با من نکن،حداقل به فکر خانوادت باش که بعد از این اتفاق چه زجری میکشد!

اما هلن بدون توجه به حرفم قدمی جلوتر رفت وفریاد بلندم بود که می شکست این سکوت تلخ خیابان مه گرفته را.
آسمان شروع به باریدن کرد ،شاید او هم دل اش برای حال خرابم گرفته بود و های های گریه میکرد.
پله هارا با تمام سرعت سپری میکردام تاشاید امیدی برای زنده ماندن اش پیدا کنم؛دل ام گواه بد می داد اما من باز هم انکاراش میکردام .
کنار پیاده رو با هلن غرق خون رو به رو شدم؛ با حیرت دستان سردم را جلوی لــ*ب های خشک شده ام گرفتم تا صدای زوجه هایم کسی را باخبر نکند ،پاهایم سست شده بودند و ترس در تمام وجودم رخنه کرده بود. دوست عزیزم بخاطر یک آدم قدر نشناس خودش را و حتی زندگی تلخ تر از تلخ من را نابود کرده بود ...
حال:رعد و برق آسمان قیچی کرد افکار به هم گره خوردام را و من را بیرون کشید از گذشته ی تلخ تر از قهوه ی زندگی ام ؛پنچره را بستم تا قطره های باران روی سرامیک های سفید خانه نریزند وبه سمت اتاقم در طبقه ی بالا به راه افتادم...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، Qazaleh، Bhrw و 4 کاربر دیگر

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
ازپله های مارپیچ چوبی گذر کردم .داخل اتاق مرتبم شدم و به سمت کمد طوسی رنگ کنار تخت رفتم ؛لباس های خاکی را به کناری پرتاب کردم و لباس سیاه دیگری جایگزین اش کردم و کتونی های سفید رنگ ام رااز پاهای تاول زده ام بیرون کشیدم ؛ روی تخت گرم و نرم ام باروکش های سیاه فرود آمدم و چشمان ملتهب وورم کردم را روی هم گذاشتم وتصمیم گرفتم با کمی خواب حال آشفته ام را برطرف کنم...
روی چمن زار پا بـ**رهنه راه می رفتم؛دخترکی را کنار دریاچه جاری درحال نقاشی دیدم و به سمت اش قدم برداشت ام .همه جا رادرخت های بلند سرسبز و گلهای بهاری پوشانده بود و آرامش دشت با صدای شور شور آب وجک جک گنجشکان پر می شد.
با تعجب به دختر نگاه انداختم؛ باورم نمی شد این دختر هلن بود که با لبخند همیشه جذاب اش روی بوم سفید رنگ نقش می انداخت؛نگاهش به سمت من افتاد و قلمو های نقاشی را رها کرد
.-اوه لنا خوش اومدی از دیدنت خوشحالم خیلی وقته که منتظرتم
.لبخندی زدم به مهربانی بی حد و اندازش ؛بدون حرف دویدم و در آغـ*وش کشیدم دوستی که سالها پیش من را تنها گذاشت و رهایم کردبه گریه افتادم و اشکهایم بر روی گونه ی سردم فرود آمد
.-دلم برات تنگ شده بود هلن.
.صدای خنداش پیچید و من را از خودش جدا کرد و بــ*وسه ای بر روی گونه های خیسم کاشت
-من هم همینطور .راستی امروز داشتم به تو فکر می کرد ام به سرم زد نقاشی کنم.میخوای با هم این کار رو انجام بدیم!
سرم را تکانی دادم ویکی از قلمو ها را برداشتم وبه سمت بوم حرکت کردم و به پشت سرم نگاه کردم تا دوباره صورت زیبای هلن را تماشا کنم اما ناگهان رعد وبرق زد وباران بارید و هلن در یک لحظه از جلوی چشمان خوشحالم ناپدید شد و. لبخند از روی لــ*ب هایم ناپدید شد.
او باز هم تنهاییم گذاشته بود.می دویدم تا پیدایش کنم و برای آخرین بار او را به آغـ*وش بکشم ولی به انتها نمی رسیدام اشک می ریخت ام اما کسی نبود برای دلداری دل شکسته ی من خسته ؛ ناگهان ...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، Qazaleh، Bhrw و 3 کاربر دیگر

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
دستی قوی دور مچ ظریفم حلقه شد ؛با ترس به پشت سرم نگاهی انداخت ام که جک را با چشمانی به خون نشسته دیدم؛ او باز هم برای شکنجه کردنم آمده بود ؛ترس در جز به جز سلول هایم رخنه کرده بود و زبانم بند آمده بود؛جک بلند بلند میخندید هر لحظه به من نزدیک تر می شدو من وحشت زده نگاه اش میکردم
از خواب پرید ام و با وحشت رو تخت نشستم؛چشمانم از اشک خیس شده بود و سرم رو به انفجار بود.باران با شدت بیشتری میبارید وپنجره ی گوشه ی اتاق باز شده بود؛به سختی خودم را به پنچره رساندم وپنجره را بستم؛چشمم به کمد قدیمی و رنگ پریده ی اتاق افتاد ؛چند سالی میشد که حتی سراغ حرفه ام نرفته بودم و در گنجینه ی خاطرات حبس اش کرده و از آرامشی که نصیبم میشد بی نصیب مانده بودم؛کلید کمد را از داخل کشوی میز آرایش ام بیرون کشیدم ودر قفل چرخاندم؛ تمام وسایل های نقاشی ام بیرون ریختند؛ یاد حرف سوزان افتادم که همیشه میگفت:" به دنبال کاری باش که بهت هدف زندگی رو میده "
ولی دریغ از اینکه تمام زندگی ام اجبار بود ؛اما الان حس پرنده ی آزادی را داشتم که برای رسیدن به خورشید پرواز میکرد و با وتمام بالاهای آسمانی میجنگید .
بوم سفید را از کف پارکت های قهوه ای رنگ اتاق برداشتم ولی رنگ هایم خشک شده بودند وقلمو هایم خراب؛ این روز ها دلم هوس آرامشی وصف ناپذیر را کرده بود وحال فقط خودم میتوانست ام به روح شکست خوده ام کمک کنم .
به سمت چوب لباسی گوشه ی اتاق حمله ور شدم وپالتوی سفیدم را از چوب لباسی برداشتم وکتونی های خاکی را دوباره پا کردم وچتر سیاه کنار کمد را برداشتم و راه افتادم ؛ در راهرو ی ساکت ساختمان قدم برداشتم و منتظر آسانسور ایستادم اما انگار قصد رسیدن نداشت ومن هم حوصله ی انتظار کشیدن ؛
پله هارا یکی پس از دیگری طی کردم وپنج طبقه را پایین آمدم؛نفسم گرفته بود .به آرامی به راه افتادم واز حیاط سرسبز و پر گل ساختمان رد شدم و دستی برای نگهبان مهربان ساختمان تکان دادم و به سمت خیابان شلوغ به راه افتادم...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، Narvan، Qazaleh و 2 کاربر دیگر

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
شهر هم دل اش گرفته بود و هر دفعه باشدت بیشتری میبارید وباصدای بلند غرش میکرد تاشاید فریاداش به گوش مردم برسد؛ ادمها اما می‌دویدند تا،از او دور باشند، ولی اندکی هم عاشقانه ،منتظر باریدن اش بودند تا مرحمی بر دل بی قرارش باشندو ارامشی برای حال گرفته ی خودشان ؛بالاخره به مغازه ی بزرگی رسیدم و چتر کوچک مشکلی رنگ ام رادر هم جمع کردم،سالها میشد که تمام زندگیم سیاه وسفید شده بود و حتی خودم برای رنگ کردن آن پیش قدم نمی شدم.
داخل مغازه ی شلوغ شدم و میان قفسه های بلند و پر از رنگ قدم زدم؛ در کنار قفسه ی مداد دنگی هادختر بچه ای با موهای خرمایی بلند که دم اسبی بسته شده بود وپالتویی صورتی رنگ پشمی به تن داشت و بلوز مادرش رو میکشیدو نق میزد واسرار بر خرید مداد های رنگی را داشت ؛لبخندی زدم به ناز های کودکانه اش وحسرت خوردم برای دختری که از من زاده شده بود؛ ولی حال مادرش کنارش نبود تا موهایش را ببافد وبرایش قصه شاه پریان را بگویید ؛بغض در گلویم بیشتر شد ولی جلوگیری میکردم از اشکهای احتمالی .قلموها و رنگ هارا در دستانم جا دادم به سمت در ورودی حرکت کردم و روی میز پیشخوان قرارش دادم؛پیشخوان پسری بود با موهای فر مشکی وتیپی اسپرت، نگاهی گذرا به من انداخت ولبخند کریهی زد که ترس خفته را در وجودم زنده کرد؛ همیشه از این مردا ها دور بودم اما باز هم همه جا پیدا میشدند حتی میتوانم بگویم تمام مردهای زندگی من اینگونه بودند .مردهایی که چشم میبستند بر چهره اشکی دختران بی گناه وبه فکر آزار دادن انهاها هستند .
وسایل را حساب کرد وکاغذ کوچکی را داخل وسایل جا داد
-میشه...دلار
بدون حرف پول را روی پیشخوان قرار دادم و با بی حالی تمام به سمت خروجی حرکت کردم که صدای خش دارش بلند شد.
-منتظر تماست هستم دخترک چشم آبی ...
تازه فهمیده بودم کاغذ کوچک داخل نایلون شماره اش بود ؛باز هم وجودم شکست وتکه تکه شدم مثل هزاران دفعه ی قبل وجود ترک خورده ام؛ دیگربه این باور رسیده بودم هیچ مردی به دنبال عشق نیس ،همه انها هوس بازند وتنوع طلب ؛بدون اینکه قلب شیشه ای دخترهارا در نظر بگیرند به دنبال سود بودند وتفریح ؛اشکهایم قفل چشمانم راشکست ولی محابا بر روی صورتم سرازیر شد روی صورت رنگ پریده ام؛باران بند آمده بود وخیابان ها خلوت بودند؛دیدم تارشده بود ولی قلبم اجازه سکوت نمی داد ومدام دستور صادر میکرد تا بیشتر بغض بزرگ شده در گلویم بشکند وحالم را بدتر کند؛تصمیم گرفته بودم زندگیم رادر آرامش بنا کنم و امنیت را برای دخترک ام فراهم کنم ولی....
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
من ضعیف تر از آن بودم که در مقابل دیگران قد علم کنم،فریاد بکشم واز خودم دفاع کنم؛در خیابان خیس قدم میگذاشتم که چشمم به فضای سبز کوچکی افتاد.روی یکی ازنمیکت ها ی خیس وسرد فلزی نشستم و سرم رامیان دستان سردم قرار دادم؛دل تنگ بودم وخسته ودنبال راه چاره ای برای بهتر شدن بودم؛روزها مثل برق وباد می گذشت اما من با ۲۱سال سن هنوز هم مثل دخترضعیف هجده ساله ای بودم که نمی تواند به زندگی خودش سامان بدهد چه برسد به اینکه برای شخص دیگری در زندگی اش جا باز کند.سردرگم بودم وبا خودم فکر میکردم که از پس بزرگ کردن دخترکم بر نمیام ولی دلم به حالش میسوخت که با ناآگاهی من پا در این جهان سیاه گذاشته بود وحال اخر نامردی بود اگر تنهایش میگذاشتم .
ناگهان فکری به سرم زد وتلفن وکیل جک را گرفتم .حداقل از این خوشحال بودم که میتوانستم پس از مرگش از دارایی که سالها با آن مرا شکنجه کرد زندگی خوبی برای دخترک بی گناهم بسازم و شادش کنم.
به عادت همیشه سریع جواب داد.
-سلام خانم بل ...
-سلام اقای برون میخواستم کاری رو برام انجام بدید...
-بفرمایید من در خدمتم...
نفس ام را اه مانند بیرون دادم وچشمانم را بستم و با قاطعیت تمام شروع به صحبت کردم چون دیگر تصمیمم را گرفته بودم
-میخوام سهم جک رو به شریک ایشون اقای دیویس بفروشی ...
صدای نفس هایش قطع شدند ومدتی سکوت کرد وباتردید پرسید
-خانم بل شما مطمئن هستید ...
لبخندی زدم به افکاری که از این به بعد در سر داشتم و با اطمینان اجازه ی فروش را صادر کردم هر چند برون، سعی در منصرف کردن من داشت اما کار کردن با ادمها ی بی مصرفی مثله دیویس و امثال اون داخل شرکت من را از رسیدن به هدف هایم دور تر میکرد.با امیدی در اعماق قلب ام از روی نیمکت بلند شدم به سمت خانه حرکت کرد ام ولبخندی به تمام غم هایم زد ام؛زندگی را از نو شروع میکردم ؛بخاطر خودم هم که نشده بخاطر موجود کوچیکی که انتظارم را میکشید...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
کلید را داخل قفل چرخاندم وچتر را کنار جاکفشی کوچک جا دادم ؛پالتوام راروی مبل سفید رنگ ام انداختم وبه طرف آشپزخانه ی نقلی خانه ام به راه افتادم؛کتری کوچک فلزی سوخته ام را روی اجاق گاز قرارا دادم ویک لیوان نسکافه درست کردم وبه سمت پنجره بزرگ روبه روی سالن رفتم به عادت همیشگیم به آسمان آبی نگاهی انداختم .
بعد از مدت طولانی که زندگی روی ناعدالتیش را به من نشان داد،آرامش هوای لطیف را با یک لیوان نسکافه ی داغ به داخل سلول هایم راه دادم؛پنجره را بستم و با شوق وهیجان به سمت وسایل نقاشیم که وسط سالن پخش شده بود رفتم وپایه ی چوبی قدیمی را باز کردم وبوم سفید رنگ رامیان او قرار دادم؛قلموها را یکی یکی بیرون کشیدم ورنگها را روی پالت با هم ترکیب کرد م وکشیدم منظره ی خیالم را که با درخت های طلایی ومردمی که خوبی ذاتشان حتی در نقاشی هم مشخص بود و آسمانی که بخاطر زیبایی گل ها اشک شوق میریزد پر شده بود ؛قلموها را داخل رنگ فرو بردم وضربه ای به بوم سفید زدم وبا رنگین کمان زیبا آغاز زندگیه شاد را به تصویر کشیدم...
خسته از روی صندلی بلند شدم و تابلوی نقاشیم را کنار دیوار قرار دادم وبی حال روی مبل فرود آمدم و چشمانم را روی هم کوبید ام و در خواب شیرینی فرو رفتم ؛صدای تلفن ام مثله پتکی محکم به مغز خواب آلودم کوبیده شد و من را از چرت کوتاهم منصرف کرد.تماس راوصل کردم و تلفنم را کنار گوشم قرار دادم
-سلام خانم بل ،برون هستم...
متعجب چشمان خستم را باز نگه داشتم و روی مبل نشستم
-سلام اقای برون مشکلی پیش اومده !!ما تازه با هم صحبت کردیم...
صدای نفس های عمیق اش در تلفن پیچید و ناچارا شروع به صحبت کرد
-نه فقط بهتون تلفن زدم که بگم آقای دیویس سهم شرکت رو خریداری کردند وپولش رو به حسابتون واریز کردند...
باورام نمیشد بعد از ماجرای سر مزار وپیشنهاد بی شرمانه اش انقدر عجله برای خرید سهام شرکت داشته باشد که در عرض دوساعت حتی پول رابه حسابم واریز کند؛اما به حال من فرقی نمیکرد بلکه خوشحال شده بودم که از این آدمهای کثیف دور شده بودم. لبخندی زدم و از برون تشکر کردم ؛به ساعت نگاهی انداختم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
وقت داشتم و دیگر نگران چیزی نبودم که اگر دیر به خانه برگردم سلاخی ام کنند. باید هر چه سریعتر کارم را شروع میکرد م تامیتوانستم دخترکم را با خیال راحت و بدون نگرانی به آغـ*وش بکشم و از بودنش در کنارم آرام بگیرم ؛با سرعت پالتوام را از روی دسته مبل برداشتم وبه سمت پله های شیب دار دوید م ؛از در بزرگ فلزی عبور کردم و با قدم های بلند عرض خیابان را در این هوای سرد طی کردم.
در میانه راه بودم که دل ضعفه گرفتم وطاقت راه رفتن رانداشتم ؛دو روزی میشد که چیز درست حسابی نخورده بودم اما امروز هم میدانستم وقت برای خرید غذا را ندارم ؛
چشمم به سوپر مارکت کوچک آن طرف خیابان افتاد ؛به سمت اش رفتم و داخل سوپرمارکت شدم؛پیرمردی با کلاه قهوه ای رنگ نشسته بود وبا ورود م لبخند مهربانی زد؛متقابلا به او لبخندی زدم که از نظر خودم بیشتر شبیه پوزخند بود. سالها میشد که قهقه هایم به هق هق شبانه تبدیل شده بود ولبخند هایم به پوزخند.
در قفسه های بلند پر از خوراکی دنبال غذای مناسب گشتم .
ساندویچ سرد را از داخل یخچال برداشتم و روی پیش خوان قرار دادم؛سرم گیج میرفت وتعادلم مدام بهم میخورد و مغازه دور سرم میچرخید؛پیرمرد با نگرانی نگاهی به سر تاپایم انداخت
-حالت خوبه؟رنگت پریده چند ساعته چیزی نخوردی!!...
با سختی روی صندلی که کنارم قرار داد نشستم و سرم را میان دستان سردم قرار دادم وبا صدای کمی که گویا از ته چاه بیرون می آمد شروع به حرف زدن کردم:
از صبح تا الان چیزی نخوردم!
پیرمرد سری از تاسف تکان دادو برایم لیوان آب قندی آورد.
آشفته بودم وعجله برای رفتن ؛سریع آب شیرین راسر کشیدم وپول را به دست پیرمرد دادم وسرم رو برایش تکان دادم واز او تشکر کردم؛بیرون امدم و از پیرمرد خداحافظی کردم و پوسته ی کاغذی ساندویچ را باز کردم وبا ولع شروع به خوردن کرد ام...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
عابر های پیاده با تعجب نگاهم میکردند وبعضی ها هم با تاسف سر تکان می دادند؛وقتی سیر شدم خورده نون هارااز دور دهـ*ان ام کنار زد ام و و مابقی ساندویچ را داخل کیفم جا دادم.
نگاهی به اطراف کردم وبه اولین املاکی که چشمم خورد رفتم .با صدای پایم مرد سرش را به طرفم چرخاند و عینک استکانی بزرگش را از روی چشمانش برداشت و روزنامه بزرگش را روی میز انداخت .
با ریش های بلند مشکلی رنگ اش وچین وچروک هایی که در صورتش دیده میشد میزد سنش بالای چهل سال باشد. صحبت با مرد های غریبه کمی برایم ناخوشیند بود اما برای کسب آرامش هم که شده این کار را انجام می دادم.صدای بم مرد من را از افکارم بیرون راند
-خوش اومدین خانم من در خدمتم...
به سختی نفس میکشیدم و مدام چشم فرو می بستم ؛دست هایم را در هم قفل کردم و آب گلویم را با سختی قورت دادم
-من یک مغازه بزرگ نوساز برای خرید میخاستم...
مرد سرش را تکان داد و پشت میز بزرگ فلزی نشست و عینک استکانی بزرگ آبی تیره اش رابه چشمان اش زد .تمام مغازه ها رابا آدرس برایم گفت و از مشکلات اش تا نکات مثبت اش ؛بالاخره مغازه ای را انتخاب کردم و با گرفتن تاکسی به سمت یکی از مغازه های نوساز راه افتادیم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
ساعتها مغازه ها رانشانم داد اما آنها مورد پسند من نبودند همه در کوچه پس کوچه های تاریک شهر قرار داشت و خوفناک بود ؛خسته شده بودم وکلافه.
مرد دانه های درشت عرق روی پیشانیش رابا لــ*ب استین پالتوی طوطی رنگ اش گرفت و بریده بریده صحبت کرد
-خانم... ب...ل تا الان ...بیست تا از مغازه ها رو دیدیم این دیگه اخریه ...
به ناچار سرم راتکان دادم و زودتر از خودش حرکت کردم و اینبار به مغازه بزرگ لــ*ب خیابان نگاهی انداختم و حس کردم چشمانم نورانی شد ...در عین بزرگی، آرامش خاصی داشت ؛زیبا بود و قدیمی اما با چند تغییر، عالی میشد با لبخندی ملیح به سمت مرد املاکی برگشتم که با ناامیدی نگاه م میکرد
-من همین جا رو میخام ...
نفس اسوده ای کشید و با لبخند سرش را تکان داد؛ با انرژی دوباره به سمت تاکسی رفتم و به املاکی برگشتیم و با انجام کار های مربوطه و سپردن بقییه ی کار ها به آقای برون با خیال راحت و با خوشحالی که بعد از مدت ها به سراغم آمده بود دوباره سوار تاکسی شدم تا به خانه برگردم ؛سرم را به شیشه ی سرد تکیه دادم وبه شهر چراغانی شده در شب نگاهی انداختم؛زیبا بود مثل همیشه در کنار سادگی اش و لذت بخش در کنار آرامش اش؛اما کسی از زندگی دیگری باخبر نبود ،از جرم هایی که میشد ،از آزار واذیت های دیگر دختر ها یا حتی از آرامش زندگی برخی مردم در کنار خانواده ایشان . گوشی ام داخل دستانم شروع به لرزیدن کرد ؛ چشم از پنجره گرفتم وکلافه چشانم را روی هم فشردم اما...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
با دیدن شماره ی سوزان کسی که در این چندسال با اینکه روانشناس مخفی من بود و میدانستم اگر جک بفهمد قطعا من راتکه تکه میکرد ،برای من مثل یک دوست بود و در این لحظه که جک نبود و من خودم را آزاد حس میکردم خیلی خوشحال بودم که این ریسک را پذیرفتم و با او آشنا شدم ؛لبخندی زدم و تلفن را کنار گوشم قرار دادم ومثل همیشه صدای شاد وپر انرژیش بلند شد
-سلا م لنای عزیزم خوبی!!
با لبخندی ملیح وصدای خشدار که اوج خستگیم رانشان میداد گفتم:
-سلام سوزان خوشحالم صدات رو میشنوم ولی فکر نکنم اونقدر خوب باشم باز هم مثل همیشه حالش را گرفته بودم ؛این را خوب میدانستم ولی هیچ گاه نتوانستم تظاهر به شاد بودن کنم چون چنین حسی راتجربه نکرده بودم؛باز هم آن روزهای عذاب آور یادآور زجر هایی بود که کشیدم وروزها به انتظار مرگ نشسته بودم . باد گرم بخاری تاکسی حالم را بد میکرد ؛شیشهش را پایین کشیدم وسرم را بیرون پنجره بردم وبغض عمیقم را اهسته پایین فرستادم.
باصدای غمگین سوزان افکار موج دارم شکست
-دختر الان تو آزادی !چرا ازش استفاده نمیکنی !لنا تو قرصات رو مصرف نمیکنی درسته!
-اره مصرف نمیکنم چون من به اونا نیازی ندارم سوزان ؛من هنوز آزاد نشدم خانوادم باز هم دنبالم هستن تا دوباره منو بدبخت کنن.
سوزان پوف کلافه ای کشید ؛حرفی برای گفتن نداشت یا شاید هم نمیخواست موضوع را بیشتر از این چیزی که هست بهم بریزد
-بیخیال درباره اون بعدا صحبت میکنیم .اومدم به خبر خوب بهت بدم من فردا یه دوره همی دوستانه توی خونمه توام حتما باید شرکت کنی... چشمانم را خسته روی هم کوبیدم و دستم را روی پیشانی ملتهبم قرار دادم
-اما...
-اما در کار نیس فردا شب ساعت8:00منتظرتم
وصدای بوق ممتدد بود که خط میکشید روی ذهن مشغولم.با توقف تاکسی کرایه را حساب کردم و با عجله خودم را داخل آسانسور پرت کردم؛سرم رابه دیوار سرد اسانسور کوبیدم وبه آهنگ ملایم آن گوش سپردم و با توقف ناگهانی اش از ترس بالا پریدم ؛به اطراف نگاهی کردم و به سمت خانه ام رفتم ؛از پله های مارپیچ گذشتم و در سفید رنگ و طرح دار اتاقم را باز کردم...
 
آخرین ویرایش:

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
روی پارکت های سرد پا گذاشتم و با بدنی کوفته روی تخت گرم ونرمم شیرجه زدم ؛چشمانم از شدت خستگی میسوخت اما ذهنم هنوز آشفته وبیدار بود و یاد آور روزهایی بود که من رامثل عروسک های کوکی اینطرف وآن طرف کشیدندو امروز ترسش را در وجود شکست خورده ام کاشته بودند.
سردرگم بودم و خسته از جماعتی که با خرافات سیاه میکردند زندگی دخترانشان را وتبعیض قائل میشدند برای این گل برگ های با ظاهر ضعیف ؛با طناب هایی از جنس تهدید آنها را به دیوار هایی از جنس ترس گره میزدند و رهایشان میکردند بر صفحه ی رنگا رنگ روزگار .
ساعتها فکر کردم اما به جایی نرسیدم؛ شاید اشتباه از تک تک ماست اما دیگر برای ادمهای مثل من دیر شده بود ؛اما خواب بود که به دفتر زندگی برای ساعتی استراحت میداد و عالم شیرین خواب را به او هدیه میکرد....
صدای الارم ساعت مثل پتکی بر دیواره ی چشمان خوابالودم میکوبید .پلکهاییم را به سختی باز کردم وبا مشت بی جانم به ساعت کوبیدم که دوباره آرامش بر فضا حاکم شد.
تلو تلو کنان به سمت حمام حرکت کردم و آب سرد را روی جسم خواب آلودم باز کردم.به یکباره چشمانم مانند کرکره های تالار بزرگ باز شدند وبا احساس سردیه شدید خودم را کنار کشیدم ؛آب را تنظیم کردم و زیر دوش قرار گرفتم واه بلندی کشیدم از دیدن اینکه باز هم زنده ام ونفس میکشم در این هوای آلوده...
لقمه را در دست ام رها میکنم وبه ساعت نگاه میکنم.با اینکه میدانم دیر میشود ولی باز هم به سمت بوم جدیدی میروم ورنگ ها را کنار خودم میچینم و شروع به کشیدن تصورات ذهنی ام میکنم؛ آهنگی را زمزمه میکنم و رنگ میزنم به آرزوهایم بر روی بوم سفید رنگ .بی توجه به گذر زمان میکشم با قلم جادویی ام که هدای تاریک آسمان من را به خودم می آورد.
با تعجب که به ساعت نگاه کردم که عقربه هایش ساعت6:00را نشان پیداد؛بادست به روی پیشانی ام کوبیدم و...
 

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
لباس ها را یکی پس از دیگر کنار میزدم ولی چیزی مورد پسندم پیدا نمیکردم؛با کلافگی روی پارکت های سرد اتاق نشستم و دستانم را روی سرم قرار دادم و چشمانم را با عصبانیت روی هم کوبیدم؛مطمئن بودم اگر دیر می رسیدم با چهره ی ناراحت سوازن مواجه میشدم.
از روی زمین بلند شدم و به طرف میز ارایش سیاه رنگ ام رفتم .در آینه نگاهی به خودم انداختم ؛برق چشمان عسلی ام دیگر جلوه ای نداشت و صورت رنگ ورو پریده ام نشان از این میداد که زنده بودنم فرقی با یک مرده نداشت.
شانه ی قرمز را روی موهای کوتاه طلایی رنگ ام کشیدم وبا عجله آرایش مختصری انجام دادم و رژ بنفش مورد علاقه ام را روی لــ*ب های صورتی رنگ ام کشیدم . باسرعت از خانه ام خارج شدم و به سمت مزون بزرگ آخر خیابان دویدم ....
با بدخلقی پا روی زمین کوبید؛این لباس هم مورد علاقه ام نبود .نگاهی به ساعت داخل دستم انداختم و عصبی چشمانم را روی هم کوبیدم ؛دیرم شده بود ولی من هنوز لباس مورد علاقه ام را پیدا نکرده بودم.از پرو ی لباس ها خارج شدم و لباس بنفش پر چین را به یکی از کارکنان مزون تحویل دادم.با عجله و بی حوصلگیه تمام دنبال لباس مناسبی میگشتم .چشمم روی یک لباس کوتاه صورتی رنگ که با چین های زیبا محاصره شده بود تا بالای زانو بودوکمربند مشکلی رنگش ثابت ماند؛لباس را از رگال برداشتم وبه سمت پرو پرواز کردم ...
لبخندی روی لــ*ب هایم نشست و با همان لبا س ها بیرون رفتم وبه سمت پیشخوان حرکت کردم ؛نگاه بقییه را روی خودم حس میکردم اما با وجود تنفرم از این کار عجله ای که برای رفتن داشتم دستم را بسته بود و محدودم میکرد به کاری که میخاستم انجام بدم.پول لباس را پرداخت کردم و به سمت خیابان حرکت کردم .هوا تا مغز استخوانم رسوخ میکرد اما بدتر از آن ساعتی بود که با عجله به دور خودش میچرخید بود.دستم را برای تاکسی زرد رنگ تکان داد که جلوی پایم ترمز کرد و من با استرس تمام سوار شدم .
-به (...)میرم
ماشین حرکت کرد ومن بعد از کلی دویدن خودم را روی صندلی ولو کردم وچشمانم را بستم. بعد از مدتی صدای راننده بلند شد واستراحت کوتاهم را بهم زد. -خانم رسیدیم !
سرم را تکان دادم و کرایه را حساب کردم و پیاده شدم.روبه روی در بزرگ قهوه ای رنگ ایستادم و کفش های سفید رنگ نگین دارم را از داخل جعبه بیرون کشیدم به پا کردم و کفش های اسپرت سیاه را داخل جعبه قرار دادم و دستم را روی آیفون زدم ...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، Qazaleh و Narvan

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
چند دقیقه ای پشت در سیاه رنگ بزرگ خانه ی سوزان ایستاده بودم و خودم را در آغـ*وش گرفته بودم ولی کسی در را باز نمیکرد.
به شدت سرمایی بودام و حال با این لباس مجلسیه نازک سرما تا عمق وجودام رخنه کرده بود و من را عصبی میکرد.
موبایلم را از جیب پالتوی سیاه ام بیرون کشیدم و با دستان یخ زده روی شماره ی سوزان کلیک کردم اما قبل از اینکه بوق اول بخورد در با صدای تیک باز شد؛موبایل را داخل جیب ام فرو بردم و به داخل دویدم.
روی سنگ فرش های موج دار حیاط می دویدم و سکوت زیبای حیاط را هوهوی باد وتق تق کفش های پاشنه بلندام میشکست و درخت های بلند کاج، رقصان به این طرف وآن طرف می رفتند.
در ورودی باز شد و سوزان با آرایشی ملایم و ماکسی سیاه رنگش با لبخند ظاهر شد.
از دیدنش لبخندی کم رنگ روی لباهایم نقش بست ؛به طرف ام امد و من را در آغـ*وش گرفت.
-خوش اومدی عزیزم !
نگاهی به حال آشفته ام کرد و گفت :حالت خوبه؟
سرم را به این طرف و ان طرف تکان دادم و با عجله به داخل خانه هل اش دادم و در را محکم به هم کوبیدم وخودم رابغل کردام.
-اوف چقده هوا سرده
سوزان با تعجب نگاهی به من انداخت و یکدفعه شروع کرد به خندیدن با صدای بلند و بریده بریده گفت :
-لن..ا اصلن فک..رش رو نمیکردم که ان..قدر سرمایی باشی.
دولبه ی پالتو ام را به هم نزدیک تر کردم ولبخند دندان نمایی زدم.
***
سوزان دستانش را روی کمر فشرد و من را به طرف راه پله ی پر پیچ و خم خانه اش راهنمایی کرد.
-عزیزم برو لباس ها تو عوض کن و بیا .
-باشه ممنون
با نگاهم بدرقه اش کردم و آهسته از پله ها بالا رفتم .
صدای موزیک ملایمی از پایین به گوش میرسید و سکوت راهرو را میشکست .
به طبقه ی بالا رسید ام و در یکی از اتاق های ته راهرو ی سمت چپ را باز کردم و با تاریکی مطلق روبه رو شدم.
-دختر جون اینجا چیکار داری.
صدا از داخل اتاق تاریک بود ؛ترسیده بودم و قدرت تکلم ام را از دست داده بودم.به سختی شروع به صحبت کردم.
-م...ن من اومده بودم...
وسط حرف ام پرید .
-بسه بسه خودم فهمیدم.
صدای پاییش از داخل اتاق به گوش میرسد و نزدیکتر میشد؛وحشت زده جیغ خفه ای کشیدم و به سمت پله ها دویدم.
صدای خنده اش از پشت سر به گوش میرسید و باعث میشد سریعتر بدوم .سرم را برگرداندم تا اثری از مرد پیدا کنم که...
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و Qazaleh

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
به کسی برخورد کردم.دو قدم به عقب پرت شدم و با آخی بلند دستان ام را روی سرم قرار دادم.
-مگه کوری نمیتونی جلوتو ببینی!
با عصبانیت و دردسرم را بلند کردام و در چشمان رنگ شب مرد روبه رویم غرق شدم.
با تعجب به من نگاهی انداخت و اخم هایش را در هم کشید.
-من باید حواسم باشه به شما نخورم! میتونستی مثل آدم راه بری که اینجور ی نخوری زمین.
جذبه ی صدایش قفله محکمی روی زبانم میزد و ترس را دوباره به جانم می انداخت ؛ کلا دلیل دویدنم را فراموش کرده بودم و محو مرد عصبانی روبه رویم شده بودم .
به خودم آمدم و از روی زمین بلند شدم و دامنم را با دست تمیز کردم و بی توجه به مرد مقابل ام شروع به حرکت کردم که مچ دستم اسیر دست پر قدرت اش شد .
گرمی دستان اش شکه ام کرد و هستریک شروع به جیغ زدن کردم که دست آزادش را جلوی دهـ*ان ام قرار داد و سریع و با نگرانی شروع به صحبت کرد.
-آروم باش کاری باهات ندارم.حالت خوبه !دستت کبود شده کسی اذیتت کرده!
قلبم تند تند میزد و از طرفی هم تعجب میکرد ام از نگرانی مرد مقابل ام؛ کسی که چند دقیقه پیش با او آشنا شده بودم او هم با بدترین حالت ممکن .
وقتی سکوت ام را دید دستش را از روی دهانم پایین آورد و چشمان سیاه نگران اش را به چشمان اشکی ام دوخت .
آب دهانم را قورت دادم و به دستم نگاه کردم ؛جای کبودی از خیلی وقت پیش بود .
زمانی که از دستورات جک سرپیچی کرده بودم و از خانه اش فرار کردم ولی او بلافاصله من را پیدا کرد و با کمربند چرم اش من را سیاه و کبود کرد و روز ها من را در اتاق سرد و نمور زیر شیروانی زندانی ام کرد.
قطره اشکلی از چشمم سراریز شد و بغض ام با صدای بلندی شکست.
سکوت آن راهرو را صدای گریه ام میشکست .دلم میخواست ساعتها برای حال خرابم زار بزنم اما میدانستم که کار اشتباهی کردام که در این موقعیت حتی گریه میکنم.
حضور مرد را به کل فراموش کرده بودم که یک آن در آغـ*وش گرم اش فرو رفتم.
از شدت تعجبی که کرده بودم گریه ام قطع شد و آرامشی عجیب در سلول هایم جریان پیدا کرد.
سریع خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و اشکهاییم را پاک کردم.
نگاه ام را به پارکت های کف راهرو دوخت ام ،خجالت میکشیدم به چشم هایش نگاه کنم و از دست خودم عصبانی بودم که با کارهایم چنین اجازه ای داده بودم.
با صدایی از بغض و خشم شروع به صحبت کردم.
-ممنون ...
صدای پای شخصی باعث شد حرف ام را نصفه نیمه تمام کنم و به شخصی که داشت به این طرف می آمد نگاه کنم...
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، Qazaleh و معصومه مولایاری

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
پسری با موهای مشکی خوش حالت و قدی بلند که وسایل من دستش بود نزدیک میشد .
خطاب به پسر کناریم گفت:
-ویلیام انگا میبینم که تنها تنها داری کیف میکنی .
صدای پسر شبیه آن مرد در اتاق تاریک بود .وحشت زده جیغ خفه ای کشیدم و پشت مردی که تازه فهمیده بودم اسمش ویلیام است سنگر گرفتم.
پسر با صدای بلند به خنده افتاد اما ویلیام با اخم وحشناکی به سمت پسرک رفت و یقه ی پیراهن سرمه ای رنگ اش را در مشت هایش فشرد و عصبی شروع به صحبت کرد
- الکساندر چیکار کردی با این دخترک که اینجور وحشت کرده بود.
با تعجب به هر دوی آنها نگاه کردم ومتوجه شباهت زیاد آنها شدم .
شبیه به هم بودند اما با این تفاوت که الکساندر چشمانی رنگی داشت ؛آنها همدیگر را میشناخت اند!
از آمدنم به اینجا پشیمان بودم و هر لحظه بیشتر وحشت به جانم می افتاد
صدای جدی الکساندر رشته ی افکارم را پاره کرد.
-کاریش نداشتم ایشون زیادی لوس اند با یه حرف من پا به فرار گذاشت.
نگاه تندی به سر تا پایم انداخت و من را از خریدن چنین لباس کوتاهی شرمگین کرده بود.
ویلیام یقه ی لباس الکساندر را رها کرد وبا تعجب به طرفم برگشت خجالت زده سرم را پایین انداختم و به طرف الکساندر پا تند کردم و پالتو و کیفم را از دستش گرفتم و به ویلیام که کنارش ایستاده نگاهی کوتاه انداختم و با صدایی آرام زمزمه کردم
-ممنون که بهم کمک کردین.
و با تمام سرعت خودم را داخل یکی از اتاق ها پرتاب کردم.
***
ویلیام

با تعجب به رفت اش نگاه کردم .تا به حال با آدمهای مختلفی روبه رو شده بودم و درباریشان در کتاب هایم نوشته بودم اما با آدمی در شخصیتی پنهان روبه رو نشده بودم ؛در ظاهر میخواست قوی بودنش را به رخ بکشد اما وحشت در چشمایش بیداد میکرد و ناخودآگاه هر کسی با او روبه رو میشد متوجه لرز دستهایش ، صورت رنگ پریده اش و ترس در حرکاتش میشد. با این همه ترس گویا شخصیت اصلی اش را در پشت آن چهره ی معصوم پنهان کرده بود.
ناگهان یاد آن چشمهای بارانی زیبایش افتادم که بخاطر کبودی دستش اشک میرخت و انگار چیزی از درون عذابش میداد و حال خرابش را به من هم انتقال داده بود.
با بدخلقی به طرف الکساندر چرخیدم که داشت با لبخند مضحک نگاهم میکرد .
-تو آدم نمیشی !اصلن اینجا چه غلطی میکنی !
و پوف کلافه ای کشیدم و دستهایم را داخل موهایم حرکت دادم و زمزمه کردم.
-چرا دست از دنبال کردن من برنمیداری !
الکساندر با لبخندی به سر شانه ام کوبید .لبخندی که قبلا برایم حکم خوشبختی را داشت اما مدتها بودکه مانند خنجری به قلب سیاهم فرو میرفت .
-تمومش کن مرد ؛چرا دیگه نمیخای برادرانه کنارت باشم !
عصبی به طرفش برگشتم و چشمهای آتشینم را به چشمهای همیشه گرم ومهربانش نشانه گرفتم ؛اما حیف که دیگر اعتمادی به آن چشمها نداشتم.

-برادر!چه کلمه ی مضخرفی .به نظرت برادری هست که از پشت خنجر بزنه بهت وقتی خیلی بهش نیاز داری!...
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و Qazaleh

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
کلافه سرش را تکان داد و از من روی برگرداند و با صدای خسته ای که درد و عذاب را میشد تشخیص داد گفت:
-ویلیام اشتباه کردی ولی نمیخوای که بپذیری تو به ابروی خانوادگیمون لطمه زدی .
و به راه افتاد که بازویش را با خشم گرفتم و از بین دندان های کلید شده ام غریدم .
-چرا دارید حرف خودتونو میزنید در حالی که من هیچ تقصیری نداشتم .اون دختره ی ...
به طرفم برگشت و دستش را روی دهانم فشرد و سرش را به گوشم نزدیک کرد و زمزمه کرد.
-درسته تقصیر تو نبود .اما ویلیام میدونم که میتونستی جلوی این کارو بگیری اما نخواستی ؛میدونی پدر ومادر چقدر ناراحت اند ؛اصلن میدونی چیکار کردی با آماندایی که حتی نمیدونه باید طرف کی رو بگیره و داره عذاب میکشه ؟
عصبی و کلافگی از نفس های بریده بریده اش بیداد میکرد اما میدانستم که جلوی خودش را میگیرد که حرمت بین مان را نشکند .
-تو با اینکه میدونی تقصیر تو بوده ولی انکار میکنی و بازم خودت ول کردی و رفتی .تو میدونی داری چیکار میکنی !
از من جدا شد و به طرف پله ها راه افتاد.
درست میگفت اشتباه اصلی از من بود؛میخواستم انتقام بگیرم از کسی که به من ضربه زد اما نمیدانستم ضربه ی اصلی را خانواده ام میخورند.

آهسته به طرف پله ها حرکت کردم به سمت سالن اصلی قدم گذاشتم.صدای موسیقی بلند وبلندتر میشد .
با چشم به دنبال آماندا میگشتم که در کنار دختری که پیراهنی کوتاه سرمه ای رنگ پوشیده بود پیدایش کردم .
با لبخند کنارش نشستم که متوجه آمدنم شد و به طرفم برگشت.
-چرا انقدر دیر کردی !
-هیچی فقط وسط راه با یه دختر دیونه برخورد کردم .
قهقه ای سر داد و روی شانه ام کوبید -میگم بد خلق شدیا .
لبخند کم جانی زدم و به طرف پیست رقص نگاه کردم .
آدمهایی که بی دلیل شاد بودند و هر لحظه ی زندگیشان را باشادی سپری میکردند...
***
لنا

صدای موسیقی کر کننده در محوطه میپیچید و دختر وپسر ها تمام انرژیشان را صرف رقصیدن میکردند و شاد بودند .سالها بود که به این مهمانی ها نمی رفتم چون هر دفعه یاد هلنی میوفتادم که در مهمانی با آدمهایی دوست شد که بدیشان گوشزد همه ی مدرسه بود اما او توجهی نکرد و زندگی خودش ومن را به لجن کشید و آخر سر من را تنها میان این گرگینه های آدم خوار رها کرد.
بعد از هزاران بار غم، اینبار لبخند محوی زدم به زندگی پر پیچ و
خم ام و با چشم به دنبال سوزان گشتم ...
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و Qazaleh

Saba dhn

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/12/20
29
121
28
دست کسی روی شانه ام نشست.
با ترس به عقب برگشتم که با چهره ی خندان سوزان روبرو شدم.
و با خنده پرسید:
-دنبال کسی میگشتی اینجوری با دقت نگاه میکردی به همه !
نگاه متجعبی به او انداختم و وقتی متوجه منظور اش شدم به بازو اش کوبیدم و با اخم نگاهش کردم
-آره حتما
با دست به پیشانی ام کوبیدم و ادامه دادم
-تمومش کن این شوخیا رو سوزان. من یکبار برام بس بود،دیگه نمیخام یه زخم بزرگتر روی قلبم حک بشه.
نگاهش رنگ غم گرفت و من را به آغـ*وش کشید و در گوشم زمزمه کرد.
-لنا روی خوش زندگی رو هنوز ندیدی ؛لطفا دیدتو عوض کن و نخواه که اینجور عمرتو سپری کنی .
دستانم را مشت کردم تا بکوبم بر حرف های درست سوزان .
دستش را رو دستان، مشت شده ام قرار داد و به آرامی فشرد .
به لــ*ب های خندان و چشمان اطمینان بخشش نگاهی انداختم؛اما من دیگر تنها نبودم که حق انتخاب داشته باشم و فقط برای زندگیه خودم تصمیم گیری کنم .
متقابلا لبخندی زدم که با خوشحالی دستم را کشید و گفت:
-بیا بریم دوستام رو بهت معرفی کنم.
به طرف اخر سالن حرکت کردیم ؛هرچه نزدیک تر میشدیم من از امدنم بیشتر پشیمان میشدم .توجه اش به طرف من جلب شد و چشمانمان در آن تاریکی با نور های رنگی در هم گره خورد.
بالاخره روبه رویش ایستادم و صدای صحبت سوزان با دختر کناریه، پسر که گویا اسمش ویلیام بود شروع به صحبت کرد.
با خطاب قرار دادن من توسط سوزان از فکر درهم و برهم ام بیرون آمدم و به طرف دخترک برگشت ام.
-لنا ایشون آمانداست دوست صمیمیه من و
به پسر کناری اشاره کرد و ادامه داد:
-ایشون هم برادرشون ویلیام هستن.
نگاهی به هردو انداخت ام و بالاخره لبخندی کمرنگ رو لبهایم شکل گرفت وبا آماندا دست دادم
-خوشبختم من هم لنا هستم.
آماندا دستم را صمیمیانه فشرد و من را در آغـ*وش کشید و گفت:
-سوزان از تو برام زیاد گفته بود حوشحالم که میبینمت.
سرم را با تعجب تکان دادم و شرمسار به طرف ویلیام برگشتم ؛سرم را پایین انداخت ام و آرام در آن شلوغی زمزمه کردم .
-خوشبختم
اما با ناباوری صدایم را شنیده بود و سرش را آرام تکان داد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و Qazaleh

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر