در حال تایپ رمان آوانتاژ | فرزانه رجبی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
249
352
63
رفسنجان
نام اثر: آوانتاژ
نام نویسنده: فرزانه رجبی
ژانر: اجتماعی_عاشقانه

خلاصه:
داستان، روایتگر دختری به‌نام تابان است که در اوج جوانی و شادی و روزهای رضایت از زندگی خود به ناگاه اسیر دست سرنوشت شده و بر سر دوراهی عشق یا مسئولیت قرار می‌گیرد. او علیرغم میل باطنی‌اش بنابر یک وصیت مسیر عشق را دور می‌زند و پا در جاده‌ی خطرناک و بسیار فراز و نشیب مسئولیت می‌گذارد.
او زمانی به خودش می‌آید که بی‌آنکه ازدواج کرده باشد، کودکی زیبا با آینده‌ای سیاه و سفید او را مادر صدا می‌زند ولی درست در آن شبِ کذایی...



 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، معصومه مولایاری و Zhaleh

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
234
881
93
IMG_20210228_223547_519.jpg


بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، معصومه مولایاری و Zhaleh

فرزانه رجبی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
3/8/21
249
352
63
رفسنجان

مقدمه:
به‌نام آنان‌که با نام «عشق» حرمت‌ها را نشکسته‌اند.
دختری تنهایم!
دختری که در تنهایی‌های شبانه خود صدای ضربان قلبی را می‌شنوم.
صدایی که هیچکس نمی‌تواند آن را بشنود.
آری...
من در تنهایی‌هایم غرق شده ام
و تنها نوری روشن است که می‌تواند مرا در این راه یاری دهد.
من در مسیری گام برمی‌دارم که کلیدش نور امید است.
من این مسیر را طی خواهم کرد زیرا؛
می‌دانم فردایی روشن در انتظار من است.


"فصل اول"

- ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی!
تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم می‌دهم که هر چه صلاح و مصلحت می‌بینی برایم آشکار و آرزوی مرا براورده سازی.
حافظ را زیر لــ*ب صدا زد و با نثار صلواتی بر شادی روح او، چشمان زیبایش را بست و با انگشت اشاره به آرامی دیوان را گشود:
- دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

غزل را که تمام کرد، لبخندی محو زد و بی‌اختیار به صورت پسرش که مشغول بازی با توپِ کوچکش بود نگاه کرد. آهی که کشید هم‌زمان شد با سوال تابان که از او پرسید:
- عموماهان من هیچوقت را*ب*طه خوبی با اشعار حافظ نداشتم، ولی این غزل رو شما انقدر دلنشین خوندین که دوست دارم بدونم حافظ چی بهتون گفت.
ماهان دستی بر موهای جوگندمی و لختش کشید و با خوش‌رویی ذاتی خود جواب داد:
- حضرت حافظ میگه درسته سختی‌های زیادی رو تحمل می‌کنی ولی نگران نباش که این روزای سخت هم می‌گذره. حافظ می‌فرماید اگه طالب آرامش هستی باید با دوست و رفیقت صادق باشی و با دشمنت مدارا کنی.
و اینکه توی زندگی باید صبر و توکل و قناعت داشته باشیم و قدر لحظات عمرمون رو بدونیم تا به موفقیت برسیم.
سپس دیوان را بر روی کرسی که مامان مهری برای مهمانان شب یلدا چیده بود، درست کنارِ ظرف انارهای دون شده گذاشت و ادامه داد:
- درک اشعار حافظ اصلا سخت نیست تابان جان، فقط باید با عشق و علاقه بخونی، اون وقت معنا و تفسیر به خودیِ خود توی دلت به جوشش میفته.
تابان سری به نشانه فهمیدن تکان داد و یک قاچ از هندوانه‌ای که بر خلاف رنگ و روی رفته‌اش مزه‌ای شیرین داشت را به طرف پسرِ ماهان گرفت و صدا زد:
- مهدیار عزیزم؟ نمیخوای هندونه بخوری؟
مهدیار که کودکانه توپش را با ضرباتی بی جان به دیوار مقابلش می‌زد، با صدای تابان ایستاد و انگشتان هر دو دستش را باز کرد و رو به تابان جواب داد:
- بیست‌تا دیگه گل بزنم میام می‌خورم تابان جون.
تابان لبخندی زد و هندوانه را مجدد داخل دیس گذاشت و برای کمک به خواهرش راهی آشپزخانه شد.
سوگل که تازه از صحبت با مامان مهری دست کشیده بود، با آرنجش ضربه‌ای آرام به بازوی همسرش زد و گفت:
- میوه می‌خوری برات پوست بگیرم ماهان؟
- نه خانمم، من فقط یه قاچ از همین هندونه می‌خورم.
هاجر خانم، مادرِ تابان که تا به این لحظه ساکت بود، دیس هندوانه را به سمت ماهان تعارف کرد و با بغضی مشهود لــ*ب گشود:
-خدابیامرزه حسین آقا رو، اون خیلی خوب می‌دونست کدوم هندونه سرخ و شیرینِ و کدوم یکی بی رنگ و مزه. خرید هندونه شب یلدا برای کل طایفه روی دوش حسین آقا بود. اولین یلداییه که کنارمون نیست.
سوگل طره‌ای از موهای دودی رنگش را پشت گوش زد و با لبخندی مهربان رو به هاجر گفت:
-خدا رحمت کنه عمو رو، جاش بینمون خیلی خالیه. می‌دونم چقدر براتون سخته ولی به‌خاطر ترنج و مهم‌تر از اون تابان باید محکم باشین و دلتون رو سفت و سخت نگه دارید تا اونم از آب و گل دربیاد. همه ما می‌دونیم تابان چقدر به عمو علاقه داشت و الانم که هرچی به سالگردش نزدیک میشیم اونم بی‌قراریش بیش‌تر میشه.
سپس بغضِ سنگین خود را فرو برد و با یک دم و بازدم عمیق ادامه داد:
-وقتی اون زلزله‌ی کوفتی بم تمام ک**س و کار منو ازم گرفت، روزی هزار بار آرزو می‌کردم کاش منم باهاشون رفته بودم. کاش هوس اصفهان گردی به سرم نزده بود و با آقاجونم مونده بودیم بم. عمر آقاجون به غم و غصه‌ی دوری و تحمل این‌همه داغ کفاف نداد و تنها کسی که از کل اون خاندان موند من بودم و ماهان... بگذریم. شب یلدامون رو تلخ نکنیم. فقط می‌خواستم بگم که یک‌سال اول خیلی سخته، آدم عزیزش رو فراموش نمی‌کنه اما به نبودش عادت می‌کنه. فقط باید برای زنده‌ها جنگید و تحمل کرد.
ماهان که در آن لحظه خیلی کوتاه اما دقیق خاطرات آن روز کذایی که زلزله بم رخ داد را با خود مرور می‌کرد، زیر لــ*ب زمزمه کرد:
-خدا همشون رو رحمت کنه. عمو حسینم جاش خیلی خوبه.
حسین، پدرِ تابان، دقیقا ده ماه پیش به طور ناگهانی بر اثر سکته مغزی از دنیا رفته بود. او عموی ماهان و سوگل نبود. بلکه با پدر ماهان دوستی چندین و چندساله داشت و هرسال یک‌بار آن‌ها به بم می‌رفتند و یک‌بار آن‌ها به شیراز می‌آمدند. به واسطه همین دوستی و صمیمیت بچه‌هایشان آن‌ها را عمو صدا می‌زدند.
مامان مهری نگاهی به ساعتش انداخت و کیسه‌ای کوچک که پارچه‌ی آن از جنس یکی از پیراهن‌های بلندش بود را از پشت بالشی که به آن تکیه زده بود بیرون کشید و دو خشاب قرص را از بین انبوه قرص و داروهایش بیرون کشید و صدا زد:
-تابان مادر، آ قربون دستت یه لیوان آب میاری من این قرص رو بخورم؟
ترنج، زودتر از تابان در جواب مادربزرگش گفت:
-من میارم واستون مامان مهری.
بعد برای آن‌که فکر و حواس دخترش را از سمت داماد مهربانش پرت و دور کند، از ماهان پرسید:
-پسرم تا کی باید شیراز بمونی؟
ماهان یکی از خرمالوهای داخل ظرف را برداشت، عادتش بود که اگر توپ جلوی پایش نباشد، با دست‌هایش سرگرم شد. حال همان‌طور که با آن خرمالو در دستش بازی می‌کرد، در جواب مامان مهری گفت:
-قراردادم رو یک‌ساله با تیم بستم حاج‌خانم. خونه هم خریدم و همین روزا میرم واسه به‌نام زدن. حالاحالا شیراز هستم خدمتتون. فقط این‌که سوگل و مهدیار این‌جا هم تنها هستن و هم غریب، زیاد مزاحم شما میشن.
-چه مزاحمتی؟ سوگل هم مثل ترنج و تابان برای ما عزیزه و جاش سر چشممون. عاقبت به‌خیر بشی مادر.
هاجر نگاهی زیرچشمی به مهدیار و شیطنت‌هایش انداخت. کلی داروهای گیاهی و جوشانده خورده بود تا امشب را بر اعصاب خود مسلط باشد و شیطنت‌های مهدیار و نوه‌اش صبر او را لبریز نکند. در دل خدا را شکر کرد که نوه‌اش از سرشب خوابیده و سروصداها کم‌تر است. اما مهمان‌نوازی را از حسین آقا آموخته بود که رو به سوگل گفت:
-بچه‌ها که میرن و میان، اما من و مامان مهری همیشه خونه‌ایم. این‌جا خونه خودته و هروقت دوست داشتی در خونه به روت بازه.
سوگل تشکر کرد و ترنج بعد از دادن لیوان آب به دست مادربزرگش همین که بر زمین نشست صدای زنگ در بلند شد. با شوق دوباره بلند شد و گفت:
-خداروشکر که حسام هم اومد.
اما همین که بلند شد، پایش به لیوان آب خورد و آبی که حالا دیگر در لیوان به نیمه رسید بود روی فرش ریخت ولی بی توجه به سمت حیاط رفت تا زودتر در را به روی همسرش باز کند.
از زندگی مشترک حسام و ترنج تقریبا چهارسال می‌گذشت اما ترنج هنوز هم با وجود یک پسر دو و نیم ساله درست مثل دوران نامزدی‌اش از برگشتن همسرش به خانه سر از پا نمی‌شناخت و ذوق می‌کرد.
هاجر سری برای دستپاچگی دخترش تکان داد و به آشپزخانه رفت تا کم‌کم بساط شام را علم کنند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر