مطلوب رمان احساس سوزان محبوبه برزگر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
به نام یگانه هستی
رمان: احساس سوزان
ژانر: اجتماعی عاشقانه
نویسنده: محبوبه برزگر
ناظر محترم: @خدیجه اسدی

خلاصه:

آیدیس؛ دختر مازیار محمدی رئیس شرکت آرادیس در سن 17 سالگی به عقد هیمن کارمند مازیار درمی‌آید که یک هفته مانده به عروسی‌شان همسرش هیمن تصادف می‌کند و می‌میرد. آیدیس که حالا 28 سال سن دارد تمام این مدت را به‌پای عشق هیمن می‌سوزد و کسی را جایگزینش نمی‌کند. تا اینکه پدرش او را به دلایلی مجبور به ازدواج‌کرده و این بار آیدیس با عقد دوباره‌اش و به دلایلی که برایش پاپوش دوخته می‌شود با دادیار همسر کنونی خود مجبور می‌شود قاچاقی به ترکیه فرار کند و با عامل اصلی این اتفاق دیدن کند که آنجا متوجه می‌شود هیمن تمام این سال‌ها زنده بود و در فرانسه با همسر و فرزندش زندگی می‌کرده است...

.IMG_20220211_230129_389.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
257
879
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
مقدمه:

گذشته‌ها گذشته! گفتند: فراموشش کن؛ اما مگر می‌شود کسی را که با تاروپود وجودش عجین شده‌ای را به همین سادگی فراموش کنی. مگر می‌شود کسی را که تنها عضو عاشق خود را به او بخشیده‌ای را فراموش کنی و کسی دیگر را جای گزینش کنی. مگر این‌ها نمی‌دانند آدم عاشق فقط یک عشق در دل دارد. ولی نمی‌دانستم که معشوقه‌ام به همین راحتی فراموشم می‌کند.



سکوت اطرافم را با تق‌تق کفش‌های قرمز پاشنه‌بلندم روی سنگ‌فرش‌های خانه باغ شکستم. کنار استخر ایستادم و به آرامش درونش غبطه خوردم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. یادم نمی‌آید آخرین بار کی توی مهمانی شرکت کرده بودم. یک سال؟ سه سال؟ ولی نه! بیشتر. درست از زمانی که... نمی‌دانم چطور بعدازاین همه‌سال بین این آدم‌های ظاهربین حاضر شوم. چند قدم باقی‌مانده را طی کردم. نه دیدن درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی کاج و نه ماشین‌های لوکس آن‌چنانی و آدم‌های مهم، هیچ‌کدام در نظرم جذاب نمی‌آمد. جلوی در ورودی مکث کردم و نفس عمیقی کشیدم. دست چپم را بالا آوردم و به ساعت مارکم که هدیه‌ی آراز بود نگاه کردم. عقربه‌های ساعت ده و نیم شب را نشان می‌داد. دستگیره‌ی سرد طلایی را فشردم و با باز شدن آن کمی به داخل هولش دادم. با بلند شدن سروصدا، اخم‌هایم درهم شد. این بار قدم‌های بلندتری برداشتم تا هرچه زودتر این عذاب لعنتی را تمام کنم. جلوی آیینه‌ی قدی گچ‌بری شده‌ ایستادم. از لابه‌لای لک انگشت‌ها نگاهی به خودم انداختم. با آرایش معمولی که داشتم هنوز هم چهره‌ام خسته به نظر می‌رسید. دستی به روسری مشکی با خال‌های سفیدم کشیدم. خدا را صدا کردم تا اول بسم‌الله آشنایی را نبینم. از راهروی طویل گذشتم. از بین دوست و دشمن، دنبال بابا کسی که مصوب این حال خرابی‌ام بود گشتم تا پیدایش کنم. با چشمک زدن رقص نورها چشم‌هایم ریز و سردردم تشدید شد. از بین میزها عبور کردم. خوشبختانه با بلندتر شدن آهنگ شاد و صدای جیغ و هورا کسی متوجه آمدنم نشد. بالاخره بابا را که کنار خانواده‌ی امینی ایستاده بودومشغول صحبت بود، دیدم و به سمتشان راه افتادم. با نزدیک شدنم به طرفم برگشتند. لبخند بابا خاری شد توی گلویم. انگار که می‌خواست بهم بفهماند دیدی بازهم حرف من شد. سعی کردم برای اولین بار بعد از سال‌ها دوری از خانواده‌ی امینی خوب به نظر بیایم. سلام بلند و واضحی کردم. میترا جان همسر آقای امینی بازوهای پهن و گوشتی‌اش را دورم حلقه کرد. لبخند بابا عمیق‌تر شد که از بین گردن و شانه‌ی میترا برایش پشت چشمی نازک کردم. با عقب کشیدنش به آقای امینی هم سلام کردم. هنوزم بوی عطر سرد و شیرین میترا را زیر بینی‌ام حس می‌کردم. بابا درحالی‌که مایع سرخ‌رنگ داخل جام اش را مزه می‌کرد و من با نگاهم به او می‌فهماندم که تلافی خواهم کرد؛ به حرف آمد.
پارت 2
- ساعت یاز دهه یکم دیرتر می اومدی بعد یه راست می‌رفتی خونه و دیگه به‌زحمت نمی‌افتادی.

تیکه‌ی کلامش را فقط خودم فهمیدم. حالا خوب است برای اینکه من را به این مهمانی کذایی بکشاند چقدر تهدید و خواهش کرد. حالا طوری ژست گرفته است؛ که انگار پادشاهی به کنیزش حکم‌فرمایی می‌کند. میترا دستش را روی گونه‌ام قرارداد که سفتی انگشتر برلیانش را روی پوست صورتم احساس کردم. با انگشت شصتش خال کنار چشمم را نوازش کرد.

-چه خانمی برای خودت شدی. مگه نه فریدون؟

آقای امینی سری تکان داد که موهای دم‌اسبی‌اش از پشت کتف اش نمایان شد و حرف همسرش را تایید کرد. تا جایی که یادم است برای اولین بار زمانی آن‌ها را دیده بودم که هفده سالم بود و یکی از بهترین روزهای عمرم توی آن سال رقم خورده بود. هرچند که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم و حواسم به آمدوشد مهمان‌ها نبود. پس حالا این دومین دیدار ما است. لبخندی به میترا زدم. با صدای حرصی مهیا به سمتش برگشتم. به‌کل او را یادم رفته بود.

-این‌قدر نخور مازیار برای معدت خوب نیست.

بابا دستش را روی شانه‌های نحیف محیا گذاشت و کمی فشرد.

-مگه هرچند وقت یه بار میاییم مهمونی. نترس چیزیم نمیشه.

در اصل باید می‌گفت حالا حالاها زنده‌ام و فکر اینکه نقشه‌ای برای مال‌ومنالم بکشی را ازسرت بیرون کن. هرکس ببیند فکر می‌کند چه مرغ عشق‌هایی هستند که البته بیراه هم نبود و در دل بابا با همین یک جمله کارخانه‌ی نبات راه‌اندازی کردند، ولی محال است که من گول این محیای موز مار را بخورم. حرف‌ها حول‌وحوش کاروبار و خانه‌ای که تازه عمو فریدون خریده بود می‌چرخید. من هم هرازگاهی با بی میلی وارد بحثشان می‌شدم. بیشتر حواسم پی پیدا کردن آراز بود؛ اما از ندیدنش به‌کل ناامید شدم. معلوم نیست باز مغز کدام بخت‌برگشته‌ای را به کار گرفته است. به تیپ محیا چشم دوختم. یک کت‌دامن بلند نقره‌ای با گل س*ی*نه‌ی سفید به تن داشت. مطمئنم کل بازارچه‌های تهران را زیرورو کرده بود تا گران‌ترین لباس سال را بخرد. با انجام عمل‌های زیبایی و بوتاکس هم سعی کرده بود خودش را جوان‌تر نشان دهد؛ وگرنه باید مناسب سنش که چهل‌وهشت سال است چند چروک ناقابل کنار چشم‌هایش خودنمایی کند. هیچ‌وقت دلم با این زن صاف نمی‌شود. هرچه بیشتر کنار هم می‌ماندیم تحملمان برای دیگری سخت‌تر هم می‌شد. دیگر حوصله‌ام از حرف‌هایشان سر رفت. از جمعشان عذرخواهی کردم... هم‌زمان هرچهارنفر ساکت شدند و بهم نگاه کردند. هرچند توی چشم‌های بابا خط‌ونشان موج می‌زد. به او لبخند زدم، فکر می‌کرد که می‌خواهم از مهمانی فرار کنم. شیطان درونم می‌گفت الآن وقت تلافی است اما حاضر به بازی کردن آبروی او نبودم.
 
آخرین ویرایش:

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 2
- ساعت یاز دهه یکم دیرتر می اومدی بعد یه راست می‌رفتی خونه و دیگه به‌زحمت نمی‌افتادی.

تیکه‌ی کلامش را فقط خودم فهمیدم. حالا خوب است برای اینکه من را به این مهمانی کذایی بکشاند چقدر تهدید و خواهش کرد. حالا طوری ژست گرفته است؛ که انگار پادشاهی به کنیزش حکم‌فرمایی می‌کند. میترا دستش را روی گونه‌ام قرارداد که سفتی انگشتر برلیانش را روی پوست صورتم احساس کردم. با انگشت شصتش خال کنار چشمم را نوازش کرد.

-چه خانمی برای خودت شدی. مگه نه فریدون؟

آقای امینی سری تکان داد که موهای دم‌اسبی‌اش از پشت کتف اش نمایان شد و حرف همسرش را تایید کرد. تا جایی که یادم است برای اولین بار زمانی آن‌ها را دیده بودم که هفده سالم بود و یکی از بهترین روزهای عمرم توی آن سال رقم خورده بود. هرچند که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم و حواسم به آمدوشد مهمان‌ها نبود. پس حالا این دومین دیدار ما است. لبخندی به میترا زدم. با صدای حرصی مهیا به سمتش برگشتم. به‌کل او را یادم رفته بود.

-این‌قدر نخور مازیار برای معدت خوب نیست.

بابا دستش را روی شانه‌های نحیف محیا گذاشت و کمی فشرد.

-مگه هرچند وقت یه بار میاییم مهمونی. نترس چیزیم نمیشه.

در اصل باید می‌گفت حالا حالاها زنده‌ام و فکر اینکه نقشه‌ای برای مال‌ومنالم بکشی را ازسرت بیرون کن. هرکس ببیند فکر می‌کند چه مرغ عشق‌هایی هستند که البته بیراه هم نبود و در دل بابا با همین یک جمله کارخانه‌ی نبات راه‌اندازی کردند، ولی محال است که من گول این محیای موز مار را بخورم. حرف‌ها حول‌وحوش کاروبار و خانه‌ای که تازه عمو فریدون خریده بود می‌چرخید. من هم هرازگاهی با بی میلی وارد بحثشان می‌شدم. بیشتر حواسم پی پیدا کردن آراز بود؛ اما از ندیدنش به‌کل ناامید شدم. معلوم نیست باز مغز کدام بخت‌برگشته‌ای را به کار گرفته است. به تیپ محیا چشم دوختم. یک کت‌دامن بلند نقره‌ای با گل س*ی*نه‌ی سفید به تن داشت. مطمئنم کل بازارچه‌های تهران را زیرورو کرده بود تا گران‌ترین لباس سال را بخرد. با انجام عمل‌های زیبایی و بوتاکس هم سعی کرده بود خودش را جوان‌تر نشان دهد؛ وگرنه باید مناسب سنش که چهل‌وهشت سال است چند چروک ناقابل کنار چشم‌هایش خودنمایی کند. هیچ‌وقت دلم با این زن صاف نمی‌شود. هرچه بیشتر کنار هم می‌ماندیم تحملمان برای دیگری سخت‌تر هم می‌شد. دیگر حوصله‌ام از حرف‌هایشان سر رفت. از جمعشان عذرخواهی کردم... هم‌زمان هرچهارنفر ساکت شدند و بهم نگاه کردند. هرچند توی چشم‌های بابا خط‌ونشان موج می‌زد. به او لبخند زدم، فکر می‌کرد که می‌خواهم از مهمانی فرار کنم. شیطان درونم می‌گفت الآن وقت تلافی است اما حاضر به بازی کردن آبروی او نبودم.
پارت 3
با نگاه خیره یشان معذب شدم.

-اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص بشم.

میترا بند انگشتم را سفت چسبید. با تعجب نگاهی به دست‌های برنزه‌اش کردم.

-تازه می‌خواستم با فرزاد آشنات کنم.

چه عجب! بالاخره یکی یادش آمد که پسر خانواده را به من معرفی کند. کمی به اطراف چشم چرخاند و بعد از پیدا نکردن کاکل‌زری‌اش لبخند مسخره‌ای تحویلم داد.

-انشالله سر فرصت. برو پیش جوونا عزیزم می دونم حوصله‌ات پشیمون سر رفته.

انگشتم را از اسارت دست‌های گوشتی‌اش آزاد کردم و دور دهانم را لمس کردم تا خنده‌ام مشخص نباشد. با اجازه‌ای گفتم و به سمت میز مستطیلی که در گوشه ترین دیوار، نزدیک به راهرو بود رفتم. یکی از صندلی‌های فلزی با نشیمنگاه نارنجی را بیرون کشیدم وهم زمان با نشستنم؛ لوسترها هم روشن شد. نفسم را عمیق از س*ی*نه‌ام خارج کردم. تا جای ممکن سرم را پایین انداختم تا با کسی چشم توی چشم نشوم. برای سرگرمی و گذر زمان موز را از داخل ظرف پایه‌بلند طلایی برداشتم و مشغول پوست گرفتنش شدم. بعد از قورت دادنش تازه فهمیدم که اصلاً وقت نکردم شام بخورم و همین باعث دل ضعفِ گرفتنم شده بود. سیبی برداشتم و این بار سعی کردم صدای قاروقور معده‌ام را نادیده بگیرم. تقصیر خودم است. من که می‌دانستم اول و آخر به این مهمانی می‌آیم، دیگر کلاس گذاشتنم چه بود که بعد از شام هم رسیدم. هرچند، بیشتر می‌خواستم به بابا بفهمانم که من عمراً پا توی جمع بگذارم؛ ولی باهمان جذبه‌اش کاری کرد که مثل گوسفند مطیع اش شوم. آرام سیب زرد را توی دست‌هایم چرخاندم و دایره‌ای وار شروع به پوست گرفتنش کردم. آهنگ کلاسیک در حال پخش، باعث آرامش ازدست‌رفته‌ام شد. آن را قطعه‌قطعه کردم و یک‌تکه‌اش را گاز زدم. ترد بودنش کامل زیر دندانم حس می‌شد. شیرینی‌اش مزه‌ی دهانم را عوض کرد؛ اما با صحبت دونفری که پشتم به آن‌ها بود مزه‌ی زهر جایش را گرفت. حتی از هلاحل هم بدتر.

-ببین مادمازل چه خودش رو می گیره، حالا چی شده که الآن اینجا اومده جای تعجب داره.

گوش هایم را مانند اِلف ها تیز کردم. طوری که حتی صدای خرچ خیار زیر دندانش را هم حس کردم و بویش تا جایی که من نشسته بودم هم پراکنده شد. طرف مقابلش با خونسردی گفت:

-به ماچه؟ شاید به خاطر بابای سرشناسشی که داره کمترجایی آفتابی میشه.

از لحن جواب دادن دوستش عصبی شد و با حرص زیادی که انگار مال بابایش را بالا کشیده ام ادامه داد:

-مگه نمی دونی هشت سال پیش وقتی نامزدش مُرد ازاین‌رو به اون رو شد.

انگار طرف مقابلش کنجکاو شد و صندلی‌اش را تکان داد که صدایش روی سرامیک، اعصاب نداشته‌ام را خط انداخت.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 3
با نگاه خیره یشان معذب شدم.

-اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص بشم.

میترا بند انگشتم را سفت چسبید. با تعجب نگاهی به دست‌های برنزه‌اش کردم.

-تازه می‌خواستم با فرزاد آشنات کنم.

چه عجب! بالاخره یکی یادش آمد که پسر خانواده را به من معرفی کند. کمی به اطراف چشم چرخاند و بعد از پیدا نکردن کاکل‌زری‌اش لبخند مسخره‌ای تحویلم داد.

-انشالله سر فرصت. برو پیش جوونا عزیزم می دونم حوصله‌ات پشیمون سر رفته.

انگشتم را از اسارت دست‌های گوشتی‌اش آزاد کردم و دور دهانم را لمس کردم تا خنده‌ام مشخص نباشد. با اجازه‌ای گفتم و به سمت میز مستطیلی که در گوشه ترین دیوار، نزدیک به راهرو بود رفتم. یکی از صندلی‌های فلزی با نشیمنگاه نارنجی را بیرون کشیدم وهم زمان با نشستنم؛ لوسترها هم روشن شد. نفسم را عمیق از س*ی*نه‌ام خارج کردم. تا جای ممکن سرم را پایین انداختم تا با

-ببین مادمازل چه خودش رو می گیره، حالا چی شده که الآن اینجا اومده جای تعجب داره.

گوش هایم را مانند اِلف ها تیز کردم. طوری که حتی صدای خرچ خیار زیر دندانش را هم حس کردم و بویش تا جایی که من نشسته بودم هم پراکنده شد. طرف مقابلش با خونسردی گفت:

-به ماچه؟ شاید به خاطر بابای سرشناسشی که داره کمترجایی آفتابی میشه.

از لحن جواب دادن دوستش عصبی شد و با حرص زیادی که انگار مال بابایش را بالا کشیده ام ادامه داد:

-مگه نمی دونی هشت سال پیش وقتی نامزدش مُرد ازاین‌رو به اون رو شد.

انگار طرف مقابلش کنجکاو شد و صندلی‌اش را تکان داد که صدایش روی سرامیک، اعصاب نداشته‌ام را خط انداخت.
پارت 4
چاقو را بین دست‌هایم فشردم. برای همین انگشت‌نما بودن و پچ‌پچ‌های درگوشی است که سال‌هاست توی این جمع‌های خاله‌زنکی شرکت نمی‌کنم.

-میگن پسره تک‌فرزند و کارش هم عکاسی بوده که اتفاقاً تو شرکت بابای دختره کار می‌کرده.

-بازم به ماچه؟ چرا زندگی این بنده خدا رو شخم می‌زنی؟

با دهـ*ن‌پر شروع به حرف زدن کرد که به‌سختی توانستم متوجه صحبت‌هایش شوم.

-شیما جون می‌خواست برای پسر بزرگش پا پیش بزاره که باوجود حرف‌های پشت سرش منصرف شد.

یکی نیست بگوید بی‌انصاف حرف‌ها از دهـ*ان آدم‌هایی مثل تو که دنبال سرگرمی هستی نقل می‌شود و دهـ*ان‌به‌دهـ*ان می‌چرخد، نتیجه‌ی آن‌هم می‌شود فراری شدن امثال من که هرکجا پا می‌گذارند به چشم یک‌خانه خراب کن به آن‌ها نگاه می‌کنند.

-نه! همون که دکتر اطفال و خارج از کشور زندگی می کنه؟

-آره، میگن این‌قدر مهربونه، آدم از هم‌صحبتی‌اش لذت می بره. تازه هم ونیز زندگی می کنه.

بااحساس سوزش دستم به خودم آمدم. آخی گفتم و چاقو را داخل پیش‌دستی گل نقره‌ای انداختم. دستمال‌کاغذی را دور انگشت زخمی‌ام پیچیدم. به قطره‌های خون ریخته شده به روی حریر سفیدرنگ رومیزی نگاه کردم. قرمزی‌اش شدید به چشم می‌آمد. مثل تار مویی در ظرف شیر. دلم هم به خاطر تهمت و غیبت‌های دیگران همین‌قدر سرخ بود.

-شاید اومده خودش رو به فرزاد آویزون کنه. هر چی نباشه اون ها از چیزی خبر ندارن.

دوست خونسردش که حالا دچار تردید شده بود با صدای آرام گفت:

-شاید!

طعم گس را ته حلقم احساس کردم. فکر می‌کردم با نبودنم همه‌ی این قضاوت‌ها بعد از نه سال از بین می‌رود؛ اما الآن فهمیدم بازهم زندگی من دستخوش خاله‌زنک‌هایی است که برای آن‌ها تفریح و وقت گذراندن و برای من مایه‌ی عذاب است. حتی اسم‌هایی را که نام می‌بردند هم به گوشم آشنا نبود چه برسد به شناختن شیما خانم و پسرش. دلم می‌خواست از جایم بلند شوم و یقه‌ی جفتشان را بگیرم و بگویم شما در حدی نیستید که درباره‌ی شوهر من حرف بزنید. هیمن همان شوالیه با اسب سفیدی بود که هر دختری آرزوی داشتنش را داشت. کاش به‌جای کنکاش کردن زندگی‌ام سعی می‌کردند خودم را بهتر بشناسند. کاش آن شیرپاک‌خورده‌ای که کمر به قتل من بسته، از عذاب کشیدن‌های من هم می‌گفت. از دل عاشقم. از احساس ناب و سوزانم. با سوزش چشم‌هایم نفس عمیقی کشیدم تا اشک‌هایم سرازیر نشود.
. سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم تا حواسم را از حرف‌هایشان پرت کنم. یک‌تکه سیب دیگر توی دهانم گذاشتم تا بغضم را با آن قورت دهم. تردی سیب مثل قلوه‌سنگی بود که توی حلقم گیرکرده و نه می‌توانم قورتش دهم و نه می‌توانم به بیرون تفش کنم. خیره به طرح توت‌فرنگی روی دستمال‌کاغذی بودم که با سوزش پشتم کمرم را صاف کردم. به عقب برگشتم، با دیدن آریاناز چشم‌غره‌ای به او رفتم. این بشر هیچ‌وقت آدم نمی‌شد حتی باوجود شوهر داشتنش هنوز هم توی دنیای مجردی‌اش سیر می‌کرد. هیچ‌کدام از اخلاقش در شأن یک خانم نبود. با صدای جیغ‌جیغویش سلام کرد و جواب کسل‌کننده‌ای هم گرفت.

-دیدمت مثل گربه داشتی روی پنجول‌هات از کنار دیوار راه می‌رفتی تا کسی نبیندت.

صندلی را عقب کشید و بی‌خیال نشست. موهای شرابی‌رنگ اش من را یاد انگور سیاه می‌انداخت. به مژه‌های پرپشتش خیره شدم و گفتم:

-دیگه کلاً ازت قطع امید کردم آدم‌بشو نیستی.

پا روی پا انداخت و شیرینی میوه‌ای را داخل بشقابش گذاشت.

-سؤال‌های سخت نپرس دیگه.

معلوم نیست باز نامزدش را کجا قال گذاشت است که برای خودش سرخوش می‌گردد. آریاناز تنها دوست صمیمی‌ام بود. از کل زندگی‌ام باخبر بود، چیزی از هم پنهان نداشتیم. یک دختر شر مهربان که هر وقت بخواهی و بتواند می‌شود روی او حساب کرد. به‌قول‌معروف از آن‌هایی که می‌توانی با خیال راحت با او تا دل جهنم هم بروی. خانواده‌ی نامزدش فرهاد، با عمو فریدون این‌ها نسبت دوری دارند. بیشتر می‌شود گفت یک‌طور آشنایی دور، برای همین فرهاد هم آریاناز را همراه خودش آورده است. یکی‌یکی دانه‌های انگور را داخل دهانش می‌گذاشت و نجویده قورت می‌داد.

-خاله مرضیه چطوره؟ از نامزد گرامی چه خبر؟

-مامان خوبه سلام می رسونه. فرهاد هم از داشتن من روزی‌ده بار سجده‌ی شکر به‌جا میاره.

دست‌هایم را زیر میز روی پاهایم قراردادم. لبه‌ی اضافه‌ی دستمال‌کاغذی را ریش‌ریش کردم. اگر آری انگشتم را می‌دید پی به همه‌چیز می‌برد وهمان بحث‌های همیشگی‌اش را شروع می‌کرد.

-بنده خدا سجده می‌کنه زودتر آدم بشی. نه اینکه از داشتنت شکر کنه.

با بی‌خیالی موزی توی دهانش چپاند. از طرز خوردنش لبخندی رو لبم نشست.

-اینم هست.

کاش منم مثل بقیه زندگی عاری از هر غم و غصه‌ای داشتم. بی‌توجه به اینکه بقیه چه درباره‌ام پچ‌پچ می‌کنند با صدای رسا می‌خندیدم.
توی جمع‌ها شرکت می‌کردم و نگران سؤال‌پیچ شدنم نمی‌شدم. کاش زودتر این مسخره‌بازی‌ها تمام می‌شد و من هم از این جای خفقان‌آور خلاص می‌شدم. عصبانیت مثل خوره به‌جانم افتاده بود، ولی برای اینکه آری به چیزی شک نکند سعی کردم فکرم را منحرف کنم.

-حالا این کمرنگ خانتون کجا هست؟

با حرص بهم نگاه کرد.

-کمرنگ اون آراز دختر بازه که از وقتی اومده تو جمع دخترا میپلکه.

با صدای نسبتاً بلند خندیدم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 4
چاقو را بین دست‌هایم فشردم. برای همین انگشت‌نما بودن و پچ‌پچ‌های درگوشی است که سال‌هاست توی این جمع‌های خاله‌زنکی شرکت نمی‌کنم.

-میگن پسره تک‌فرزند و کارش هم عکاسی بوده که اتفاقاً تو شرکت بابای دختره کار می‌کرده.

-بازم به ماچه؟ چرا زندگی این بنده خدا رو شخم می‌زنی؟

با دهـ*ن‌پر شروع به حرف زدن کرد که به‌سختی توانستم متوجه صحبت‌هایش شوم.

-شیما جون می‌خواست برای پسر بزرگش پا پیش بزاره که باوجود حرف‌های پشت سرش منصرف شد.

یکی نیست بگوید بی‌انصاف حرف‌ها از دهـ*ان آدم‌هایی مثل تو که دنبال سرگرمی هستی نقل می‌شود و دهـ*ان‌به‌دهـ*ان می‌چرخد، نتیجه‌ی آن‌هم می‌شود فراری شدن امثال من که هرکجا پا می‌گذارند به چشم یک‌خانه خراب کن به آن‌ها نگاه می‌کنند.

-نه! همون که دکتر اطفال و خارج از کشور زندگی می کنه؟

-آره، میگن این‌قدر مهربونه، آدم از هم‌صحبتی‌اش لذت می بره. تازه هم ونیز زندگی می کنه.

بااحساس سوزش دستم به خودم آمدم. آخی گفتم و چاقو را داخل پیش‌دستی گل نقره‌ای انداختم. دستمال‌کاغذی را دور انگشت زخمی‌ام پیچیدم. به قطره‌های خون ریخته شده به روی حریر سفیدرنگ رومیزی نگاه کردم. قرمزی‌اش شدید به چشم می‌آمد. مثل تار مویی در ظرف شیر. دلم هم به خاطر تهمت و غیبت‌های دیگران همین‌قدر سرخ بود.

-شاید اومده خودش رو به فرزاد آویزون کنه. هر چی نباشه اون ها از چیزی خبر ندارن.

دوست خونسردش که حالا دچار تردید شده بود با صدای آرام گفت:

-شاید!

طعم گس را ته حلقم احساس کردم. فکر می‌کردم با نبودنم همه‌ی این قضاوت‌ها بعد از نه سال از بین می‌رود؛ اما الآن فهمیدم بازهم زندگی من دستخوش خاله‌زنک‌هایی است که برای آن‌ها تفریح و وقت گذراندن و برای من مایه‌ی عذاب است. حتی اسم‌هایی را که نام می‌بردند هم به گوشم آشنا نبود چه برسد به شناختن شیما خانم و پسرش. دلم می‌خواست از جایم بلند شوم و یقه‌ی جفتشان را بگیرم و بگویم شما در حدی نیستید که درباره‌ی شوهر من حرف بزنید. هیمن همان شوالیه با اسب سفیدی بود که هر دختری آرزوی داشتنش را داشت. کاش به‌جای کنکاش کردن زندگی‌ام سعی می‌کردند خودم را بهتر بشناسند. کاش آن شیرپاک‌خورده‌ای که کمر به قتل من بسته، از عذاب کشیدن‌های من هم می‌گفت. از دل عاشقم. از احساس ناب و سوزانم. با سوزش چشم‌هایم نفس عمیقی کشیدم تا اشک‌هایم سرازیر نشود.
. سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم تا حواسم را از حرف‌هایشان پرت کنم. یک‌تکه سیب دیگر توی دهانم گذاشتم تا بغضم را با آن قورت دهم. تردی سیب مثل قلوه‌سنگی بود که توی حلقم گیرکرده و نه می‌توانم قورتش دهم و نه می‌توانم به بیرون تفش کنم. خیره به طرح توت‌فرنگی روی دستمال‌کاغذی بودم که با سوزش پشتم کمرم را صاف کردم. به عقب برگشتم، با دیدن آریاناز چشم‌غره‌ای به او رفتم. این بشر هیچ‌وقت آدم نمی‌شد حتی باوجود شوهر داشتنش هنوز هم توی دنیای مجردی‌اش سیر می‌کرد. هیچ‌کدام از اخلاقش در شأن یک خانم نبود. با صدای جیغ‌جیغویش سلام کرد و جواب کسل‌کننده‌ای هم گرفت.

-دیدمت مثل گربه داشتی روی پنجول‌هات از کنار دیوار راه می‌رفتی تا کسی نبیندت.

صندلی را عقب کشید و بی‌خیال نشست. موهای شرابی‌رنگ اش من را یاد انگور سیاه می‌انداخت. به مژه‌های پرپشتش خیره شدم و گفتم:

-دیگه کلاً ازت قطع امید کردم آدم‌بشو نیستی.

پا روی پا انداخت و شیرینی میوه‌ای را داخل بشقابش گذاشت.

-سؤال‌های سخت نپرس دیگه.

معلوم نیست باز نامزدش را کجا قال گذاشت است که برای خودش سرخوش می‌گردد. آریاناز تنها دوست صمیمی‌ام بود. از کل زندگی‌ام باخبر بود، چیزی از هم پنهان نداشتیم. یک دختر شر مهربان که هر وقت بخواهی و بتواند می‌شود روی او حساب کرد. به‌قول‌معروف از آن‌هایی که می‌توانی با خیال راحت با او تا دل جهنم هم بروی. خانواده‌ی نامزدش فرهاد، با عمو فریدون این‌ها نسبت دوری دارند. بیشتر می‌شود گفت یک‌طور آشنایی دور، برای همین فرهاد هم آریاناز را همراه خودش آورده است. یکی‌یکی دانه‌های انگور را داخل دهانش می‌گذاشت و نجویده قورت می‌داد.

-خاله مرضیه چطوره؟ از نامزد گرامی چه خبر؟

-مامان خوبه سلام می رسونه. فرهاد هم از داشتن من روزی‌ده بار سجده‌ی شکر به‌جا میاره.

دست‌هایم را زیر میز روی پاهایم قراردادم. لبه‌ی اضافه‌ی دستمال‌کاغذی را ریش‌ریش کردم. اگر آری انگشتم را می‌دید پی به همه‌چیز می‌برد وهمان بحث‌های همیشگی‌اش را شروع می‌کرد.

-بنده خدا سجده می‌کنه زودتر آدم بشی. نه اینکه از داشتنت شکر کنه.

با بی‌خیالی موزی توی دهانش چپاند. از طرز خوردنش لبخندی رو لبم نشست.

-اینم هست.

کاش منم مثل بقیه زندگی عاری از هر غم و غصه‌ای داشتم. بی‌توجه به اینکه بقیه چه درباره‌ام پچ‌پچ می‌کنند با صدای رسا می‌خندیدم.
توی جمع‌ها شرکت می‌کردم و نگران سؤال‌پیچ شدنم نمی‌شدم. کاش زودتر این مسخره‌بازی‌ها تمام می‌شد و من هم از این جای خفقان‌آور خلاص می‌شدم. عصبانیت مثل خوره به‌جانم افتاده بود، ولی برای اینکه آری به چیزی شک نکند سعی کردم فکرم را منحرف کنم.

-حالا این کمرنگ خانتون کجا هست؟

با حرص بهم نگاه کرد.

-کمرنگ اون آراز دختر بازه که از وقتی اومده تو جمع دخترا میپلکه.

با صدای نسبتاً بلند خندیدم.
پارت 5
آری با همان حرص زیر لــ*ب بهم بدوبیراه گفت. به‌شدت روی عشق زندگی‌اش که به قول خودش پوست انداخت تا موردتوجه فرهاد قرار بگیرد حساس بود. در کل نقطه‌ضعف اش همین حروف پنج‌حرفی بود. درکش می‌کنم. من هم یک روزی از این نقطه‌ضعف‌ها داشتم.

-حرص نخور حالا از دوران شیرین نامزدی بگو خوش می‌گذره؟

دهانش را کج‌وکوله کرد.

-دائم در حال کشتی کجیم.

یک‌وقت‌هایی حرف‌هایش احتیاج به رمزگشایی داشت. حتی از حروف ابجد هم سخت‌تر بود. به چشم های آبی طوسی‌اش نگاه کردم.

-کشتی کج چه صیغه ایه؟

-فرهاد میگه بیا مامان بابا بشیم ولی مادر بزرگم نمیذاره. خودت که دستت توکار بوده.

با کنجکاوی به حرفش گوش ‌دادم، که با شنیدن جوابش پاشنه‌ی کفش ام را محکم به ساق پایش کوبیدم. وحشی‌ای گفت و غش‌غش شروع به خندیدن کرد. با دیدن خنده‌اش من هم خنده‌ام گرفت. جان به‌جانش کنند نمی‌تواند درست حرف بزند. حالا خوب است مادربزرگش حواسش بود وگرنه الآن دوقلو داشت. چشمم به فرهاد افتاد که داشت به طرفمان می‌آمد. از جایم بلند شدم و سلام و علیک کردم. به‌طرف آری برگشت. ابروهای بورش راکمی به هم نزدیک کرد.

-عزیزم یهو کجا رفتی عمه داشت دنبالت می‌گشت.

آری مثل دخترهای آفتاب‌مهتاب‌ندیده لبخند ملیحی زد و هم‌زمان که چتری‌هایش را از روی صورتش کنار می‌زد جواب داد:

-دیدم با عمه خانم خلوت کردین گفتم مزاحمتون نشم و بیام آیدیس رو ببینم.

سعی کردم با گاز گرفتن زبانم لبم به خنده باز نشود و او را رسوا نکنم. فقط من می‌دانم در اصل از دست عمه خانم فرار کرده تا ترکش‌هایش به او اصابت نکند. او هم که عادت دارد دوتا روی حرف بگذارد و بقچه‌پیچ شده تحویل طرف دهد. حالا هم به خاطر اینکه خودش را جلوی خانواده‌ی فرهاد سرسنگین نشان دهد میدان را خالی کرده بود. فرهاد با مهربانی نگاهش کرد.

-این چه حرفیه خانمم بریم که عمه خانم منتظرته.

با دیدن قیافه‌ی زار آریاناز، زیر خنده زدم که چشم‌غره‌ای بهم رفت و فرهاد با تعجب نگاهم کرد. دستی به آستین کلوش پیراهنم کشیدم و کمی جابه‌جا شدم.

-ببخشید داشتم به آراز می‌خندیدم.

-خواهش می‌کنم، فعلاً با اجازه.

دست‌توی دست هم به سمت دیگر سالن رفتند. نگاهی به ساعت انداختم. دوازده و ربع بود. از جایم بلند شدم و بدون خداحافظی از سالن بیرون زدم. برخلاف آمدنم که با طمأنینه بود الآن قدم‌هایم را تندتر برمی‌داشتم تا زودتر از این فضای سرسام‌آور راحت شوم. به سمت پارکینگ رفتم و دکمه‌ی دزدگیر را فشردم. از لابه‌لای ماشین‌ها گذشتم تا به مازراتی زردرنگم رسیدم. راهنما زدم و از پارک خارج شدم. جایی که دعوت‌شده بودیم بالاترین شهر تهران بود که به‌جز چند خانه‌ی ویلایی چیزی به چشم نمی‌آمد. انگار که در این ساعت شب خاک مرده پاشیده باشند. همان‌قدر خلوت و همان‌ قدر هم تاریک و ترسناک. پایم را محکم روی پدال گاز فشردم و با آخرین سرعتی که می‌توانستم به سمت عمارت راه افتادم؛ طوری که ناله‌ی آسفالت در زیر چرخ‌ها درآمد. با ریموت دروازه‌ی بزرگ و سفید را باز کردم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 5
آری با همان حرص زیر لــ*ب بهم بدوبیراه گفت. به‌شدت روی عشق زندگی‌اش که به قول خودش پوست انداخت تا موردتوجه فرهاد قرار بگیرد حساس بود. در کل نقطه‌ضعف اش همین حروف پنج‌حرفی بود. درکش می‌کنم. من هم یک روزی از این نقطه‌ضعف‌ها داشتم.

-حرص نخور حالا از دوران شیرین نامزدی بگو خوش می‌گذره؟

دهانش را کج‌وکوله کرد.

-دائم در حال کشتی کجیم.

یک‌وقت‌هایی حرف‌هایش احتیاج به رمزگشایی داشت. حتی از حروف ابجد هم سخت‌تر بود. به چشم های آبی طوسی‌اش نگاه کردم.

-کشتی کج چه صیغه ایه؟

-فرهاد میگه بیا مامان بابا بشیم ولی مادر بزرگم نمیذاره. خودت که دستت توکار بوده.

با کنجکاوی به حرفش گوش ‌دادم، که با شنیدن جوابش پاشنه‌ی کفش ام را محکم به ساق پایش کوبیدم. وحشی‌ای گفت و غش‌غش شروع به خندیدن کرد. با دیدن خنده‌اش من هم خنده‌ام گرفت. جان به‌جانش کنند نمی‌تواند درست حرف بزند. حالا خوب است مادربزرگش حواسش بود وگرنه الآن دوقلو داشت. چشمم به فرهاد افتاد که داشت به طرفمان می‌آمد. از جایم بلند شدم و سلام و علیک کردم. به‌طرف آری برگشت. ابروهای بورش راکمی به هم نزدیک کرد.

-عزیزم یهو کجا رفتی عمه داشت دنبالت می‌گشت.

آری مثل دخترهای آفتاب‌مهتاب‌ندیده لبخند ملیحی زد و هم‌زمان که چتری‌هایش را از روی صورتش کنار می‌زد جواب داد:

-دیدم با عمه خانم خلوت کردین گفتم مزاحمتون نشم و بیام آیدیس رو ببینم.

سعی کردم با گاز گرفتن زبانم لبم به خنده باز نشود و او را رسوا نکنم. فقط من می‌دانم در اصل از دست عمه خانم فرار کرده تا ترکش‌هایش به او اصابت نکند. او هم که عادت دارد دوتا روی حرف بگذارد و بقچه‌پیچ شده تحویل طرف دهد. حالا هم به خاطر اینکه خودش را جلوی خانواده‌ی فرهاد سرسنگین نشان دهد میدان را خالی کرده بود. فرهاد با مهربانی نگاهش کرد.

-این چه حرفیه خانمم بریم که عمه خانم منتظرته.

با دیدن قیافه‌ی زار آریاناز، زیر خنده زدم که چشم‌غره‌ای بهم رفت و فرهاد با تعجب نگاهم کرد. دستی به آستین کلوش پیراهنم کشیدم و کمی جابه‌جا شدم.

-ببخشید داشتم به آراز می‌خندیدم.

-خواهش می‌کنم، فعلاً با اجازه.

دست‌توی دست هم به سمت دیگر سالن رفتند. نگاهی به ساعت انداختم. دوازده و ربع بود. از جایم بلند شدم و بدون خداحافظی از سالن بیرون زدم. برخلاف آمدنم که با طمأنینه بود الآن قدم‌هایم را تندتر برمی‌داشتم تا زودتر از این فضای سرسام‌آور راحت شوم. به سمت پارکینگ رفتم و دکمه‌ی دزدگیر را فشردم. از لابه‌لای ماشین‌ها گذشتم تا به مازراتی زردرنگم رسیدم. راهنما زدم و از پارک خارج شدم. جایی که دعوت‌شده بودیم بالاترین شهر تهران بود که به‌جز چند خانه‌ی ویلایی چیزی به چشم نمی‌آمد. انگار که در این ساعت شب خاک مرده پاشیده باشند. همان‌قدر خلوت و همان‌ قدر هم تاریک و ترسناک. پایم را محکم روی پدال گاز فشردم و با آخرین سرعتی که می‌توانستم به سمت عمارت راه افتادم؛ طوری که ناله‌ی آسفالت در زیر چرخ‌ها درآمد. با ریموت دروازه‌ی بزرگ و سفید را باز کردم.
پارت 6
چراغ‌هایی که روی نمای ساختمان نصب‌شده، توی شب جلوه‌ی خاصی را به عمارت بخشیده بود. گل و درخت‌های سر به فلک کشیده را نادیده گرفتم و از سنگ‌فرش حیاط گذشتم. یکی‌یکی از روی پله‌های سفیدرنگ مرمر که دو طرفش را نرده‌های سنگی احاطه کرده بود بالا رفتم. آن‌قدر خسته بودم که دلم می‌خواست تا خود صبح روی همین پله‌های سفت وسرد می‌خوابیدم و هرگز بلند نمی‌شدم. دستی به گل رونده‌ای که آقا صادق باغبانمان به دور نرده‌ها پیچیده بود کشیدم. نرم و نازک بود. درست مثل من. برگ خشکیده‌ی کناری‌اش را داخل دستم فشردم که به بی‌صدا پودر شد. من هم امشب دلم پودر که نه خاکشیر شد. همین‌قدر بی‌صدا. در ورودی ضد سرقت زرشکی را باز کردم، هم‌زمان با وارد شدنم کورمال‌ به دنبال کلید برق گشتم. با لمس کلید و صدای تیک آن کل لوسترهای سلسله‌ای مدل لاله‌ی سالن روشن شد. از پله‌های مدور نرده استیل طلایی بالا رفتم و وارد اتاق‌خوابم شدم. با بی حوصلگی روسری‌ام را روی تخت انداختم. احساس گرمای شدیدی کردم. به سمت پنجره‌ی سرتاسری که مشرف به داخل گلخانه‌ام باز می‌شد رفتم و بین راه کفش‌هایم را هم به سمت کمد شوت کردم. پرده‌ی حریر لیمویی را کنار زدم. یک لنگه از پنجره را باز کردم. هوای خنک و بوی گل های یاس و نرگس درون اتاقم پر شد. جای‌جای این گلخانه برایم خاطره است. میعادگاه من و هیمن همین‌جا بود، کنار گل‌هایی که باهم کاشتیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین بلایی روی زندگی‌ام نازل شود. با چه ذوق و شوقی جهازم را توی خانه‌ی نقلی دونفرمان چیدیم. با خستگی زیاد لباس‌هایم را عوض کردم و داخل کمد گذاشتم. شب خواب را روشن کردم تا قبل از آمدن بابا و سوال پیچ شدنم بخوابم.

زیر آفتاب تیرماه، از لابه‌لای قبرها گذشتم و سر مزار هیمن ایستادم. وسایلم را روی زمین گذاشتم و بطری آبی را که از دکه‌ی جلوی بهشت‌زهرا خریده بودم را باز کردم تا پای درخت کاجی که سرمزارش کاشته بودم بریزم. بوی نم خاک مشامم را نوازش کرد. با کف دستم اسمش را لمس کردم. با سرازیر کردن بطری، سردی آب و داغی سنگ باعث شد حس بدی در دلم رخنه کند. اینکه من مدت‌هاست برای دیدن کسی می‌آیم که سال هاست از او دورم و فقط حرف می‌زنم ولی جوابی نمی‌گیرم. به قول آری شاید با حوری وپری آن‌قدر خوش است که حتی توی خواب‌هایم هم نمی‌آید.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 6
چراغ‌هایی که روی نمای ساختمان نصب‌شده، توی شب جلوه‌ی خاصی را به عمارت بخشیده بود. گل و درخت‌های سر به فلک کشیده را نادیده گرفتم و از سنگ‌فرش حیاط گذشتم. یکی‌یکی از روی پله‌های سفیدرنگ مرمر که دو طرفش را نرده‌های سنگی احاطه کرده بود بالا رفتم. آن‌قدر خسته بودم که دلم می‌خواست تا خود صبح روی همین پله‌های سفت وسرد می‌خوابیدم و هرگز بلند نمی‌شدم. دستی به گل رونده‌ای که آقا صادق باغبانمان به دور نرده‌ها پیچیده بود کشیدم. نرم و نازک بود. درست مثل من. برگ خشکیده‌ی کناری‌اش را داخل دستم فشردم که به بی‌صدا پودر شد. من هم امشب دلم پودر که نه خاکشیر شد. همین‌قدر بی‌صدا. در ورودی ضد سرقت زرشکی را باز کردم، هم‌زمان با وارد شدنم کورمال‌ به دنبال کلید برق گشتم. با لمس کلید و صدای تیک آن کل لوسترهای سلسله‌ای مدل لاله‌ی سالن روشن شد. از پله‌های مدور نرده استیل طلایی بالا رفتم و وارد اتاق‌خوابم شدم. با بی حوصلگی روسری‌ام را روی تخت انداختم. احساس گرمای شدیدی کردم. به سمت پنجره‌ی سرتاسری که مشرف به داخل گلخانه‌ام باز می‌شد رفتم و بین راه کفش‌هایم را هم به سمت کمد شوت کردم. پرده‌ی حریر لیمویی را کنار زدم. یک لنگه از پنجره را باز کردم. هوای خنک و بوی گل های یاس و نرگس درون اتاقم پر شد. جای‌جای این گلخانه برایم خاطره است. میعادگاه من و هیمن همین‌جا بود، کنار گل‌هایی که باهم کاشتیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین بلایی روی زندگی‌ام نازل شود. با چه ذوق و شوقی جهازم را توی خانه‌ی نقلی دونفرمان چیدیم. با خستگی زیاد لباس‌هایم را عوض کردم و داخل کمد گذاشتم. شب خواب را روشن کردم تا قبل از آمدن بابا و سوال پیچ شدنم بخوابم.

زیر آفتاب تیرماه، از لابه‌لای قبرها گذشتم و سر مزار هیمن ایستادم. وسایلم را روی زمین گذاشتم و بطری آبی را که از دکه‌ی جلوی بهشت‌زهرا خریده بودم را باز کردم تا پای درخت کاجی که سرمزارش کاشته بودم بریزم. بوی نم خاک مشامم را نوازش کرد. با کف دستم اسمش را لمس کردم. با سرازیر کردن بطری، سردی آب و داغی سنگ باعث شد حس بدی در دلم رخنه کند. اینکه من مدت‌هاست برای دیدن کسی می‌آیم که سال هاست از او دورم و فقط حرف می‌زنم ولی جوابی نمی‌گیرم. به قول آری شاید با حوری وپری آن‌قدر خوش است که حتی توی خواب‌هایم هم نمی‌آید.
پارت 7
آب گل‌آلود از روی مزارش سرازیر شد و نوشته ها خاری توی مردمک چشمم شدند. هیمن خانی متولد ۱/۴/۱۳۶۸ فرزند حامد خانی...تاریخ فوت: ۳۰/4/۱۳۹۱. بعد از شستن خانه‌ی ابدی‌اش روی لبه‌ی گلدون بزرگ کاج نشستم. کیک طرح قلب را از داخل جعبه ی مربعی خارج کردم و روی نوشته‌های سفید حکاکی شده گذاشتم؛ تا دل ناآرامم را دلداری دهم. شمع عدد سی‌سالگی را بین دو قلب متوسط قرمز قراردادم. طرحش همان طرح کیک روز عقدمان بود که هیمن سفارشش را داد؛ اما الآن دیگر از آن گل های سفید و بنفش دورش خبری نبود. با فندک شمع را روشن کردم. قرار هرساله‌ی من همین است؛ که چنین روزی با یک مدل کیک تکراری با ابعاد متوسط به دیدنش بیایم و برایش شعر تولد بخوانم. منتها به‌جای دست و هورا، اشک مهمان چشم‌هایم می‌شود و بغض جای خنده‌ی از ته دلم را می‌گیرد. چشم هایم را بستم. داغی اشک‌های روان را روی صورتم حس کردم. اینکه من هنوز زنده‌ام اما زندگی نمی‌کنم. اینکه عشق من به هیمن آن‌قدر افسانه‌ای است که بهم لیلی بگویند. آرزوی هرساله‌ام را زیر لــ*ب زمزمه کردم. خدایا تا سال دیگر همین موقع من را هم هم‌نشین عزیزم کن. شاید هر ک**س دعایم را بشنوند من را دیوانه خطاب کند؛ چرا که همه فرصتی برای زندگی کردن می خواهند و من تمام شدن عمرم را به زبان می آورم. شمع را فوت کردم. یاد آخرین تولدش افتادم که چطور دستم را میان دست های بزرگ ومردانه اش گرفته بود و آرزو کرد تا همیشه برایش بمانم. ولی الان نُه ساله است که توی حسرت صدایش مانده‌ام و از او فقط استخوان‌هایش برجای‌مانده. با چاقو قلب‌ها را برش زدم و از هم جدایشان کردم، داخل ظرف‌های یک‌بارمصرف گذاشتم تا پخش‌کنم. از جایم بلند شدم. لباس های خاکی ام را تکاندم. به هر رهگذری که از کنارم رد می شد یک ظرف کیک به دستش می دادم. با آخرین ظرف باقی مانده در دستم، به سمت در خروجی راه افتادم. همزمان به اطراف نگاه کردم. چشمم به آقایی افتاد که سر قبری روی دوپایش نشسته بود و فاتحه می خواند. به سمتش رفتم، رو به رویش ایستادم. با دیدن سایه ام سرش را بلند کرد. ظرف یکبار مصرف را جلویش روی سنگ مزار گذاشتم. با ریش های بلند و عینک دودی بزرگی که زده بود، چهره اش معلوم نبود. روی مزار خم شدم و سه ضربه با پشت انگشت اشاره ام روی سنگ زدم و فاتحه ای خواندم.

-تسلیت میگم. غم آخرتون باشه.

باصدای دورگه ای که ناشی از بغضش بود جوابم را داد.

-ممنون. خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

به خاطرگل های پرپر شده ی روی مزارش نتوانستم اسمش را بخوانم. سری تکان دادم و از جلوی نگاه خیره اش دور شدم. از روی جوی آبی که پر از ساقه ی گل و پوست شکلات بود پریدم. با صدای بوق کشدار ماشینی به سمتش چرخیدم. با دیدن آراز پشت فرمان به طرفش رفتم. سوار ماشین شدم و مثل همیشه اول من پیش قدم شدم.

-سلام.

به صورتم خیره شد. سرم را سوالی برایش تکان دادم که جوابم را داد.

-سلام. خوبی؟

کمربندم را بستم.

-خدا روشکر بهترم.

-از چشم های سرخت معلومه چقدر خوبی.

حرفی نزدم که باعث شد با کلافگی ترمز دستی را پایین دهد و با ترکافی که کشید عصبانیتش را سر چرخ های بیچاره خالی کند وجیغشان را در بیاورد.

– از کجا فهمیدی اینجام؟

پوزخندی زد.

-حدس زدنش سخت نبود. چرا پیاده ای؟

-امروز با آری رفته بودیم بیرون بعدش هم اینجا پیاده ام کرد. می دونی که عاشق سرعتم.

هر چقدر تندتر برود بیشتر خوش خوشانم می شود. نگاه چپی حواله ام کرد.

-شعورش نرسید منتظر بمونه.

– چرا گفت ولی با نامزدش قرار داشت.

دست هایش را با حرص دور فرمان فشار داد. آن قدر عصبانی بود که حتی می توانستم صدای به هم فشردن دندان هایش را حس کنم. حرف هایش را از بین دندان های چفت شده اش زد.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 7
آب گل‌آلود از روی مزارش سرازیر شد و نوشته ها خاری توی مردمک چشمم شدند. هیمن خانی متولد ۱/۴/۱۳۶۸ فرزند حامد خانی...تاریخ فوت: ۳۰/4/۱۳۹۱. بعد از شستن خانه‌ی ابدی‌اش روی لبه‌ی گلدون بزرگ کاج نشستم. کیک طرح قلب را از داخل جعبه ی مربعی خارج کردم و روی نوشته‌های سفید حکاکی شده گذاشتم؛ تا دل ناآرامم را دلداری دهم. شمع عدد سی‌سالگی را بین دو قلب متوسط قرمز قراردادم. طرحش همان طرح کیک روز عقدمان بود که هیمن سفارشش را داد؛ اما الآن دیگر از آن گل های سفید و بنفش دورش خبری نبود. با فندک شمع را روشن کردم. قرار هرساله‌ی من همین است؛ که چنین روزی با یک مدل کیک تکراری با ابعاد متوسط به دیدنش بیایم و برایش شعر تولد بخوانم. منتها به‌جای دست و هورا، اشک مهمان چشم‌هایم می‌شود و بغض جای خنده‌ی از ته دلم را می‌گیرد. چشم هایم را بستم. داغی اشک‌های روان را روی صورتم حس کردم. اینکه من هنوز زنده‌ام اما زندگی نمی‌کنم. اینکه عشق من به هیمن آن‌قدر افسانه‌ای است که بهم لیلی بگویند. آرزوی هرساله‌ام را زیر لــ*ب زمزمه کردم. خدایا تا سال دیگر همین موقع من را هم هم‌نشین عزیزم کن. شاید هر ک**س دعایم را بشنوند من را دیوانه خطاب کند؛ چرا که همه فرصتی برای زندگی کردن می خواهند و من تمام شدن عمرم را به زبان می آورم. شمع را فوت کردم. یاد آخرین تولدش افتادم که چطور دستم را میان دست های بزرگ ومردانه اش گرفته بود و آرزو کرد تا همیشه برایش بمانم. ولی الان نُه ساله است که توی حسرت صدایش مانده‌ام و از او فقط استخوان‌هایش برجای‌مانده. با چاقو قلب‌ها را برش زدم و از هم جدایشان کردم، داخل ظرف‌های یک‌بارمصرف گذاشتم تا پخش‌کنم. از جایم بلند شدم. لباس های خاکی ام را تکاندم. به هر رهگذری که از کنارم رد می شد یک ظرف کیک به دستش می دادم. با آخرین ظرف باقی مانده در دستم، به سمت در خروجی راه افتادم. همزمان به اطراف نگاه کردم. چشمم به آقایی افتاد که سر قبری روی دوپایش نشسته بود و فاتحه می خواند. به سمتش رفتم، رو به رویش ایستادم. با دیدن سایه ام سرش را بلند کرد. ظرف یکبار مصرف را جلویش روی سنگ مزار گذاشتم. با ریش های بلند و عینک دودی بزرگی که زده بود، چهره اش معلوم نبود. روی مزار خم شدم و سه ضربه با پشت انگشت اشاره ام روی سنگ زدم و فاتحه ای خواندم.

-تسلیت میگم. غم آخرتون باشه.

باصدای دورگه ای که ناشی از بغضش بود جوابم را داد.

-ممنون. خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

به خاطرگل های پرپر شده ی روی مزارش نتوانستم اسمش را بخوانم. سری تکان دادم و از جلوی نگاه خیره اش دور شدم. از روی جوی آبی که پر از ساقه ی گل و پوست شکلات بود پریدم. با صدای بوق کشدار ماشینی به سمتش چرخیدم. با دیدن آراز پشت فرمان به طرفش رفتم. سوار ماشین شدم و مثل همیشه اول من پیش قدم شدم.

-سلام.

به صورتم خیره شد. سرم را سوالی برایش تکان دادم که جوابم را داد.

-سلام. خوبی؟

کمربندم را بستم.

-خدا روشکر بهترم.

-از چشم های سرخت معلومه چقدر خوبی.

حرفی نزدم که باعث شد با کلافگی ترمز دستی را پایین دهد و با ترکافی که کشید عصبانیتش را سر چرخ های بیچاره خالی کند وجیغشان را در بیاورد.

– از کجا فهمیدی اینجام؟

پوزخندی زد.

-حدس زدنش سخت نبود. چرا پیاده ای؟

-امروز با آری رفته بودیم بیرون بعدش هم اینجا پیاده ام کرد. می دونی که عاشق سرعتم.

هر چقدر تندتر برود بیشتر خوش خوشانم می شود. نگاه چپی حواله ام کرد.

-شعورش نرسید منتظر بمونه.

– چرا گفت ولی با نامزدش قرار داشت.

دست هایش را با حرص دور فرمان فشار داد. آن قدر عصبانی بود که حتی می توانستم صدای به هم فشردن دندان هایش را حس کنم. حرف هایش را از بین دندان های چفت شده اش زد.
پارت8
-آخه اون زردنبو آدمه که آری جونت، جونش براش در میره.

از طرز بیانش و حرص روی کلماتش خنده ام گرفت. دعوای این دوتا سر دراز دارد. بیچاره فرهاد که آماج ناسزای آرازشده است. اخم هایش را توی هم کشید و با عصبانیت گفت:

-اصلا گور باباش. از خودت بگو. نمی خوای بی خیال بشی؟

کمی به سمتش چرخیدم و پهلوی چپم را به صندلی تکیه دادم.

-بی خیال چی؟

-اینکه نه ساله پای خواستگارها رو از خونه بریدی. تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟

نمی دانم چه ضرری به بقیه می رسانم که همه به فکر شوهر دادنم افتاده اند. یک وقت هایی فکر می کنم که توی آن خانه زیادی ام هرچند که فقط تخیلات ذهن بیمارم است.

-هروقت یکی پیدا شد که به دلم بشینه حتما نصیحتت رو گوش میدم.

انگار با همین یک جمله کل هیکلش را به آتش کشیدم. با صدای بلندتری می‌خواست حرفش را به کرسی بنشاند.

-اونوقت دوستم مهران چی کم داشت که جنابعالی بهش جواب منفی دادی؟

-دلیل از این بالاتر که دوستش نداشتم؟

آراز پسر صبوری بود؛ ولی یک وقت هایی چنان باعث عصبانیتش می شدم که اگر دوستم نداشت حتما یک سیلی مهمانم می کرد. البته اینکه عزیز کرده ی مازیار خان هم هستم چنین بی تاثیر نیست. البته این را بقیه می گویند وگرنه خودم این را قبول نداشتم و بی توجهی اش را می دیدم.

-مهران و نخواستی، پسر خانواده ی میرزایی آرش رو چی؟

حالا می‌خواست تمام خواستگارهایم را نام ببرد تا به نتیجه برسد. حرف هایش داشت عصبانی ام می کرد. اگر کمی دیگر ادامه می داد مطمئنن باز روانی می شدم. دستی به یقه ی باز لباسش کشید. من من کنان به حرف آمد.

-بگذریم مامان از دستت شکاره. چند روز پیش باهات درباره ی پسر دوستش صحبت کرده که محشر کبری راه انداختی.

پوزخندی زدم. اگر می فهمید که کی را برایم در نظر گرفته است محشر کبری که سهل است، صحرای کربلا راه می انداخت؛ اگر می دانست خواستگارم پندار پسرخاله ی هیمن است، حتی نمی خواهم به واکنشش فکر کنم. ترجیح می دهم چیزی نگویم تا بدتر از این ناراحت نشود. مگرهیمن بازیگر بود که برایش بدل انتخاب کنم.

-قصد ازدواج ندارم. دلم نمی خواد مامانت از نفوذی که روی من داری استفاده کنه.

باهمان اخم های درهم، بریدگی را دور زد و سبقت گرفت. میدانم از لفظ مامانت گفتن ناراحت شد ولی چه کنم که دلم با این زن صاف نشد که نشد. هرچند که از نوزادی بزرگم کرده باشد. سرعتش را کم کرد.

-مشکل تو اینه که سر قبری گریه می کنی که مرده توش نیست.

تمام این سال ها این را می دانستم اما انگار دلم حالی اش نبود و حتما باید از کسی می شنید تا باور کند. ماشین را کنار مجسمه ی هخامنشی عمارت پارک کرد. در را باز کردم و پیاده شدم. راه رفته را برگشتم و با چهار انگشتم به شیشه زدم. به سمتم برگشت و شیشه را پایین داد.

-برای من مهم نیست که مرده ای توی قبر هست یا نه. مهم دوست داشتن منه که می دونم جای خالیش با هیچ چیز و هیچ ک**س پر نمیشه.

نفس عمیقی کشیدم. فکر می کند فقط خودش حق برادری را ادا کرده است. دیگر نمی داند که من تا آخر راهی که می خواست برود و اما به تاخیر انداخت را رفته ام، ولی نتیجه اش شد دو تا غرور بی خودی که باعث جدایی دوتا آدمی شد که جانشان برای یکدیگر در می رفت وبه روی دیگری نمی آوردند.

-اگه تو هم یکم جسارت داشتی وغرورت رو کنار می ذاشتی الان شاهد عروس شدن عشقت نبودی.

با تعجب نگاهم کرد.

-منظورت چیه؟

چشم هایم را در حدقه چرخاندم و صاف ایستادم. دو قدمی به عقب رفتم تا کامل در دیدم قرار بگیرد.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت8
-آخه اون زردنبو آدمه که آری جونت، جونش براش در میره.

از طرز بیانش و حرص روی کلماتش خنده ام گرفت. دعوای این دوتا سر دراز دارد. بیچاره فرهاد که آماج ناسزای آرازشده است. اخم هایش را توی هم کشید و با عصبانیت گفت:

-اصلا گور باباش. از خودت بگو. نمی خوای بی خیال بشی؟

کمی به سمتش چرخیدم و پهلوی چپم را به صندلی تکیه دادم.

-بی خیال چی؟

-اینکه نه ساله پای خواستگارها رو از خونه بریدی. تا کی می خوای به این وضع ادامه بدی؟

نمی دانم چه ضرری به بقیه می رسانم که همه به فکر شوهر دادنم افتاده اند. یک وقت هایی فکر می کنم که توی آن خانه زیادی ام هرچند که فقط تخیلات ذهن بیمارم است.

-هروقت یکی پیدا شد که به دلم بشینه حتما نصیحتت رو گوش میدم.

انگار با همین یک جمله کل هیکلش را به آتش کشیدم. با صدای بلندتری می‌خواست حرفش را به کرسی بنشاند.

-اونوقت دوستم مهران چی کم داشت که جنابعالی بهش جواب منفی دادی؟

-دلیل از این بالاتر که دوستش نداشتم؟

آراز پسر صبوری بود؛ ولی یک وقت هایی چنان باعث عصبانیتش می شدم که اگر دوستم نداشت حتما یک سیلی مهمانم می کرد. البته اینکه عزیز کرده ی مازیار خان هم هستم چنین بی تاثیر نیست. البته این را بقیه می گویند وگرنه خودم این را قبول نداشتم و بی توجهی اش را می دیدم.

-مهران و نخواستی، پسر خانواده ی میرزایی آرش رو چی؟

حالا می‌خواست تمام خواستگارهایم را نام ببرد تا به نتیجه برسد. حرف هایش داشت عصبانی ام می کرد. اگر کمی دیگر ادامه می داد مطمئنن باز روانی می شدم. دستی به یقه ی باز لباسش کشید. من من کنان به حرف آمد.

-بگذریم مامان از دستت شکاره. چند روز پیش باهات درباره ی پسر دوستش صحبت کرده که محشر کبری راه انداختی.

پوزخندی زدم. اگر می فهمید که کی را برایم در نظر گرفته است محشر کبری که سهل است، صحرای کربلا راه می انداخت؛ اگر می دانست خواستگارم پندار پسرخاله ی هیمن است، حتی نمی خواهم به واکنشش فکر کنم. ترجیح می دهم چیزی نگویم تا بدتر از این ناراحت نشود. مگرهیمن بازیگر بود که برایش بدل انتخاب کنم.

-قصد ازدواج ندارم. دلم نمی خواد مامانت از نفوذی که روی من داری استفاده کنه.

باهمان اخم های درهم، بریدگی را دور زد و سبقت گرفت. میدانم از لفظ مامانت گفتن ناراحت شد ولی چه کنم که دلم با این زن صاف نشد که نشد. هرچند که از نوزادی بزرگم کرده باشد. سرعتش را کم کرد.

-مشکل تو اینه که سر قبری گریه می کنی که مرده توش نیست.

تمام این سال ها این را می دانستم اما انگار دلم حالی اش نبود و حتما باید از کسی می شنید تا باور کند. ماشین را کنار مجسمه ی هخامنشی عمارت پارک کرد. در را باز کردم و پیاده شدم. راه رفته را برگشتم و با چهار انگشتم به شیشه زدم. به سمتم برگشت و شیشه را پایین داد.

-برای من مهم نیست که مرده ای توی قبر هست یا نه. مهم دوست داشتن منه که می دونم جای خالیش با هیچ چیز و هیچ ک**س پر نمیشه.

نفس عمیقی کشیدم. فکر می کند فقط خودش حق برادری را ادا کرده است. دیگر نمی داند که من تا آخر راهی که می خواست برود و اما به تاخیر انداخت را رفته ام، ولی نتیجه اش شد دو تا غرور بی خودی که باعث جدایی دوتا آدمی شد که جانشان برای یکدیگر در می رفت وبه روی دیگری نمی آوردند.

-اگه تو هم یکم جسارت داشتی وغرورت رو کنار می ذاشتی الان شاهد عروس شدن عشقت نبودی.

با تعجب نگاهم کرد.

-منظورت چیه؟

چشم هایم را در حدقه چرخاندم و صاف ایستادم. دو قدمی به عقب رفتم تا کامل در دیدم قرار بگیرد.
پارت9
-فقط بدون اونم دوستت داشت. فقط منتظر اعتراف تو بود.

با چشم های باریک نگاهم کرد؛ تا صحت حرف هایم را باور کند. هرچند خدا را شاکرم که نشد. چون مطمئنم با محیا دچار مشکل میشد و این یعنی فاجعه. به خصوص که به منم ربط داشت و پایم وسط بود. زیر نگاه خیره اش تاب نیاوردم و از روی سقف ماشین قرمز رنگش به گلفروشی آن طرف خیابان نگاه کردم.

-فقط یه عاشق می تونه مثل خودش رو درک کنه.

طوری این جمله را بیان کردم که دلم برای خودم سوخت و برای او آتش گرفت. این چه حکمتی بود که هر دوتای مان باید در حسرت عشق خاکستر می شدیم. بی توجه به صورت سرخ اش عقب رفتم و او هم با سرعت مثل باد از کنارم گذشت. باید سعی کند با خودش کنار بیاید مثل کاری که من سال هاست دارم انجام می دهم. وارد عمارت شدم. چشمم به محیا افتاد که روی مبل نشسته بود و همانطور که ناخن هایش را سوهان می کشید وفوت می کرد، چشمش را به سینما خانواده دوخته بودو از روی مدل های اروپایی الگوی لباس برمی داشت و روی دفتر جلوی دستش یادداشت می کرد. نزدیک تر رفتم و ازپشت سرش نگاهی به مدل هایش انداختم. با ابروهای بالا رفته یک نگاه به مدلینگ جوان کردم و یک نگاه به اندام محیا، پوزخند زدم. این لباس ها به من که بیست وهشت سال از خدا عمر گرفتم هم نمی آمد چه برسد به محیا که نزدیک عروس گرفتنش بود. به سمت آشپز خانه رفتم. مهتاج خانم زن عمو صادق مشغول تمیز کردن یخچال بود. با لبخند به او سلام دادم و به سمت اتاقم رفتم. از داخل کمد یک سارافن سبز به همراه شلوار مشکی و شال یشمی بیرون کشیدم. از پله ها پایین رفتم و به محیا که روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود سلام دادم. او هم مثل این چند روز سلام سردی حواله ام کرد که ذره ای برایم اهمیت نداشت. یکی از سه صندلی را بیرون کشیدم. مهتاج خانم یک ظرف سالاد الویه را جلویم قرار داد. نخود فرنگی های داخلش را با چنگال جدا کردم و گوشه ی بشقاب گذاشتم. نان باگت را برداشتم و مشغول لقمه گرفتن شدم. وقتی خیالش از خوردن من راحت شد به سمت گاز رفت و قابلمه را هم زد تا مربای زردآلو ته نگیرد. آخرین لقمه ام را هم خوردم و لیوان آب را سر کشیدم. از جایم بلند شدم. داشتم از آشپز خانه خارج می شدم که صدای خط اندازش را شنیدم.

-مرضیه دوباره حرف پندار رو امروز پیش کشید.

به سمتش برگشتم و دست به س*ی*نه به صورت آرایش شده اش نگاه کردم.

- مطمئن باش پندار تو زندگیم جایی نداره.

با چشم های درشت و عسلی اش نگاهم کرد.

-عیبش چیه؟ پسره مهندسه، دست رو هر دختری بذاره نه نمیگه حالا تو براشون ناز می کنی؟

با خونسردی به صورتش خیره شدم و به میز ناهار خوری تکیه دادم.

-چون اهل زیر و رو کشیدن نیستم. نمی خوام عروس مرضیه بشم وچشم وابرو اومدنش و برای مهتاب خانم نگاه کنم.

لبخندی به صورت سرخ و کلافه اش زدم. به سمت پله ها رفتم، صدایش را شنیدم اما اهمیتی ندادم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت9
-فقط بدون اونم دوستت داشت. فقط منتظر اعتراف تو بود.

با چشم های باریک نگاهم کرد؛ تا صحت حرف هایم را باور کند. هرچند خدا را شاکرم که نشد. چون مطمئنم با محیا دچار مشکل میشد و این یعنی فاجعه. به خصوص که به منم ربط داشت و پایم وسط بود. زیر نگاه خیره اش تاب نیاوردم و از روی سقف ماشین قرمز رنگش به گلفروشی آن طرف خیابان نگاه کردم.

-فقط یه عاشق می تونه مثل خودش رو درک کنه.

طوری این جمله را بیان کردم که دلم برای خودم سوخت و برای او آتش گرفت. این چه حکمتی بود که هر دوتای مان باید در حسرت عشق خاکستر می شدیم. بی توجه به صورت سرخ اش عقب رفتم و او هم با سرعت مثل باد از کنارم گذشت. باید سعی کند با خودش کنار بیاید مثل کاری که من سال هاست دارم انجام می دهم. وارد عمارت شدم. چشمم به محیا افتاد که روی مبل نشسته بود و همانطور که ناخن هایش را سوهان می کشید وفوت می کرد، چشمش را به سینما خانواده دوخته بودو از روی مدل های اروپایی الگوی لباس برمی داشت و روی دفتر جلوی دستش یادداشت می کرد. نزدیک تر رفتم و ازپشت سرش نگاهی به مدل هایش انداختم. با ابروهای بالا رفته یک نگاه به مدلینگ جوان کردم و یک نگاه به اندام محیا، پوزخند زدم. این لباس ها به من که بیست وهشت سال از خدا عمر گرفتم هم نمی آمد چه برسد به محیا که نزدیک عروس گرفتنش بود. به سمت آشپز خانه رفتم. مهتاج خانم زن عمو صادق مشغول تمیز کردن یخچال بود. با لبخند به او سلام دادم و به سمت اتاقم رفتم. از داخل کمد یک سارافن سبز به همراه شلوار مشکی و شال یشمی بیرون کشیدم. از پله ها پایین رفتم و به محیا که روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود سلام دادم. او هم مثل این چند روز سلام سردی حواله ام کرد که ذره ای برایم اهمیت نداشت. یکی از سه صندلی را بیرون کشیدم. مهتاج خانم یک ظرف سالاد الویه را جلویم قرار داد. نخود فرنگی های داخلش را با چنگال جدا کردم و گوشه ی بشقاب گذاشتم. نان باگت را برداشتم و مشغول لقمه گرفتن شدم. وقتی خیالش از خوردن من راحت شد به سمت گاز رفت و قابلمه را هم زد تا مربای زردآلو ته نگیرد. آخرین لقمه ام را هم خوردم و لیوان آب را سر کشیدم. از جایم بلند شدم. داشتم از آشپز خانه خارج می شدم که صدای خط اندازش را شنیدم.

-مرضیه دوباره حرف پندار رو امروز پیش کشید.

به سمتش برگشتم و دست به س*ی*نه به صورت آرایش شده اش نگاه کردم.

- مطمئن باش پندار تو زندگیم جایی نداره.

با چشم های درشت و عسلی اش نگاهم کرد.

-عیبش چیه؟ پسره مهندسه، دست رو هر دختری بذاره نه نمیگه حالا تو براشون ناز می کنی؟

با خونسردی به صورتش خیره شدم و به میز ناهار خوری تکیه دادم.

-چون اهل زیر و رو کشیدن نیستم. نمی خوام عروس مرضیه بشم وچشم وابرو اومدنش و برای مهتاب خانم نگاه کنم.

لبخندی به صورت سرخ و کلافه اش زدم. به سمت پله ها رفتم، صدایش را شنیدم اما اهمیتی ندادم.
پارت10
-امشب با بابات حرف می زنم چه بخوای چه نخوای هفته ی بعد سر سفره عقد می شینی.

روی تخت دراز کشیدم. لــ*ب تاپم را روی پایم گذاشتم تا یک فیلم خوب ببینم؛ تا وقتم بگذرد و بابا بیاید. روز به روز این خانه برایم غیرقابل تحمل تر می شد. نفوذی که محیا روی بابا دارد امکانش هست همان هفته ی بعد سر سفره ی عقد بشینم. مخصوصا حالا که با من بیشتر لج کرده و به واسطه ی آراز به خواسته اش نرسیده است. امیدوارم امشبم بابا مثل روزهای دیگر نصف شب به خانه بیاد. هرچند یک هفته ای هست که این شده حال و روزش. آن قدر درمانده و کلافه است؛ که حتی وقتی به مرز ورشکستگی رسیده بود هم این طور ندیده بودیمش؛ اما توی این مدت با چشم های خودم شاهد سفید شدن بیشترموهایش بودم. نگاهی به ساعت آفتاب گردان روی دیوار انداختم. عقربه ها هشت شب را نشان می داد. این را آری پارسال برای تولدم خریده بود. البته محض مسخره بازی، بعدش یک سرویس لوازم آرایشی از بهترین مارک بهم داد؛ تا به گفته ی خودش از این روح بودن در بیایم. الان چقدر به بودن آراز احتیاج دارم. شماره اش را گرفتم؛ اما خاموش بود. خدا می داند با آن حالش کجا رفته است. هرچند تا آخر شب خیلی مانده است؛ حتما تا آن موقع بهم زنگ می زند. چشمم به بازیگر زنی بود که بابچه اش دعوا می کرد اما فکرم پی حال و روز برادرم بود. لــ*ب تاپ را خاموش کردم و با فکری مشغول به سمت سالن رفتم. محیا با چهره ای نگران، در حالی که دست هایش را درهم قفل کرده بود و شصت هایش را دور هم می چرخاند، در حال رژه رفتن دیدم. دل شوره گرفتم. با دیدن من مضطرب گفت:

-بابات زنگ زد...

بقیه ی حرف هایش با صدای ترمز شدید ماشین بریده شد. دوتایی به سمت در هجوم بردیم. با رسیدنمان به در ورودی، کسی آن را محکم باز کرد. طوری که به دیوار خورد و برگشت. بابا با عصبانیتی که تا حالا از او ندیده بودم وارد شد و پشت سرش هم آراز با سری پایین افتاده داخل آمد. خیالم از سالم بودنش راحت شد. زیر لــ*ب سلام دادم؛ اما بی جواب ماند. بابا کیفش را روی مبل راحتی پرت کرد و با کلافگی هی قدم می زد. محیا سریع به سمتش رفت و منم آرام به آراز نزدیک شدم تا بفهمم جریان چیست؟ اما بابا طاقتش سر آمد و به سمت آراز حمله کرد. محیا وسط راه جلویش ایستاد و مانع شد. از همان جا طوری فریاد زد که من قبض روح شدم.

-خیالت راحت شد آبروم رو بردی.

محیا ناله کنان به حرف آمد.

-ای خدا! یکی بگه چه خبره؟ بهم زنگ زدی گفتی بیرونم و قطع کردی بابا مردم از نگرانی.

بابا مثل اسفند روی آتش یک جا آرام وقرار نداشت. هی طول خانه را راه می رفت و برمی گشت. قدم هایش را آن قدر با صلابت و محکم برمی داشت که رد پاهایش روی فرش دست بافت سرمه ای می ماند. نگاهی به محیا انداخت.

-از اون شازده پسرت بپرس کجا بوده که ساعت ده شب بهم زنگ می زنن واحضارم می کنن.

سه تایی به آراز نگاه کردیم؛ اما صم و بکم با سری پایین افتاده فقط ایستاده بود. دلم برایش کباب شد. تاحالا این قدر مظلوم وکلافه ندیده بودمش.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت10
-امشب با بابات حرف می زنم چه بخوای چه نخوای هفته ی بعد سر سفره عقد می شینی.

روی تخت دراز کشیدم. لــ*ب تاپم را روی پایم گذاشتم تا یک فیلم خوب ببینم؛ تا وقتم بگذرد و بابا بیاید. روز به روز این خانه برایم غیرقابل تحمل تر می شد. نفوذی که محیا روی بابا دارد امکانش هست همان هفته ی بعد سر سفره ی عقد بشینم. مخصوصا حالا که با من بیشتر لج کرده و به واسطه ی آراز به خواسته اش نرسیده است. امیدوارم امشبم بابا مثل روزهای دیگر نصف شب به خانه بیاد. هرچند یک هفته ای هست که این شده حال و روزش. آن قدر درمانده و کلافه است؛ که حتی وقتی به مرز ورشکستگی رسیده بود هم این طور ندیده بودیمش؛ اما توی این مدت با چشم های خودم شاهد سفید شدن بیشترموهایش بودم. نگاهی به ساعت آفتاب گردان روی دیوار انداختم. عقربه ها هشت شب را نشان می داد. این را آری پارسال برای تولدم خریده بود. البته محض مسخره بازی، بعدش یک سرویس لوازم آرایشی از بهترین مارک بهم داد؛ تا به گفته ی خودش از این روح بودن در بیایم. الان چقدر به بودن آراز احتیاج دارم. شماره اش را گرفتم؛ اما خاموش بود. خدا می داند با آن حالش کجا رفته است. هرچند تا آخر شب خیلی مانده است؛ حتما تا آن موقع بهم زنگ می زند. چشمم به بازیگر زنی بود که بابچه اش دعوا می کرد اما فکرم پی حال و روز برادرم بود. لــ*ب تاپ را خاموش کردم و با فکری مشغول به سمت سالن رفتم. محیا با چهره ای نگران، در حالی که دست هایش را درهم قفل کرده بود و شصت هایش را دور هم می چرخاند، در حال رژه رفتن دیدم. دل شوره گرفتم. با دیدن من مضطرب گفت:

-بابات زنگ زد...

بقیه ی حرف هایش با صدای ترمز شدید ماشین بریده شد. دوتایی به سمت در هجوم بردیم. با رسیدنمان به در ورودی، کسی آن را محکم باز کرد. طوری که به دیوار خورد و برگشت. بابا با عصبانیتی که تا حالا از او ندیده بودم وارد شد و پشت سرش هم آراز با سری پایین افتاده داخل آمد. خیالم از سالم بودنش راحت شد. زیر لــ*ب سلام دادم؛ اما بی جواب ماند. بابا کیفش را روی مبل راحتی پرت کرد و با کلافگی هی قدم می زد. محیا سریع به سمتش رفت و منم آرام به آراز نزدیک شدم تا بفهمم جریان چیست؟ اما بابا طاقتش سر آمد و به سمت آراز حمله کرد. محیا وسط راه جلویش ایستاد و مانع شد. از همان جا طوری فریاد زد که من قبض روح شدم.

-خیالت راحت شد آبروم رو بردی.

محیا ناله کنان به حرف آمد.

-ای خدا! یکی بگه چه خبره؟ بهم زنگ زدی گفتی بیرونم و قطع کردی بابا مردم از نگرانی.

بابا مثل اسفند روی آتش یک جا آرام وقرار نداشت. هی طول خانه را راه می رفت و برمی گشت. قدم هایش را آن قدر با صلابت و محکم برمی داشت که رد پاهایش روی فرش دست بافت سرمه ای می ماند. نگاهی به محیا انداخت.

-از اون شازده پسرت بپرس کجا بوده که ساعت ده شب بهم زنگ می زنن واحضارم می کنن.

سه تایی به آراز نگاه کردیم؛ اما صم و بکم با سری پایین افتاده فقط ایستاده بود. دلم برایش کباب شد. تاحالا این قدر مظلوم وکلافه ندیده بودمش.
پارت 11
- این آقا رو با چندتا دختر و پسر جوون توی یه مهمونی گرفته بودن. اونم مسـ*ت و پاتیل.

طوری به سمت بابا برگشتم که گردنم رگ به رگ شد. محیا هینی کشید. درست است آراز شیطنت هایی داشت اما اهل زیادروی کردن نبود. آخر خلافش سرکار گذاشتن دخترها بود. فکر کنم نباید توی اوج ناراحتی اش آن حرف ها را به او می زدم. همه اش تقصیر من بود. می توانم تصور کنم برای کسی مثل بابا که رئیس بزرگ ترین شرکت مدلینگ آرادیس ومعروف، چقدر این کار برایش گران تمام شده است.

-سروان وایستاد دو ساعت نصیحتم کرد. منم با سر پایین افتاده هی حرف هاش رو تایید می کردم. توی این پنجاه سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا پام به کلانتری باز نشده بود.

محیا مهتاج را صدا زد؛ تا یک لیوان آب بیاورد. به سمت بابا رفت. از بازوهایش گرفت و او را روی نزدیکترین مبل نشاند. پایش را روی آن یکی انداخت که پاچه ی شلوار طوسی اش بالا رفت و جوراب مردانه ی سفیدش نمایان شد. سرش را به پشتی مبل تکیه داد وچشم هایش را بست. به آراز نزدیک تر شدم. صورتم را تا یک وجبی گوشش بردم.

-من که باور نمی کنم.

با لبخند تلخی نگاهم کرد.

-اعتبار چند ساله ام به گند کشیده شد. دیگه حق نداری تو این خونه بمونی. این ورا نبینمت.

محیا طوری به هول و ولا افتاد؛ که برایش اصلامهم نبود جلوی پای بابا زانو زده، یا اینکه غرورش را زیر پا گذاشته و دارد التماس مازیار خان را می کند. آراز با اعتراض صدایش زد. محیا به او چشم غره رفت. اگر مازیار خان حرفی می زد یعنی بی برو برگرد باید انجام می شد. همان طور که مهربان بود و بهترین پناه، به وقتش هم ظالم ترین ک**س می شد، اگر پا روی قوانینش می گذاشتی. هرچند من فقط لطافتش در حق برادرم را دیده بودم نه خودم را. الانم فقط دوکلمه گفت. اینورا نبینمت؛ اما این جمله اش پشتش حکایت ها دارد؛ یعنی از حمایتم دیگر خبری نیست؛ یعنی دیگر برایم اهمیتی نداری وهرکاری بکنی و توی هر هچلی بی افتی پدری نداری و هیچ چیزی بدتر از نادیده گرفته شدن نیست.

-مازیار می فهمی داری چی میگی؛ یعنی اعتبارت مهم تر از پسرمه؟

بابا که تازه آرام شده بود با این حرف محیا بیشتر آتشی شد وبلندتر داد زد که شانه هایم از ترس بالاپرید و دست آراز به دورم حلقه شد. چپ چپ نگاهش کردم. لبخند روی لبش نشست. خودم را از حصارش بیرون کشیدم.

- فکر کردی به خاطر اعتبارمه؟ درد من اینه به بچه هام بیشتر از چشمام اعتماد دارم.

ازجایش بلند شد و به سمت پله ها راه افتاد و درهمان حال فریاد زد.

-فقط نیم ساعت وقت داری وسایلت رو جمع کنی.

صدای نادم آراز بالاخره بلند شد.

-میرم وسایلم رو جمع کنم.

با تعجب صدایش زدم؛ اما بی اهمیت به سمت اتاقش رفت. پله ها را دوتا یکی کردم تا پیشش بروم؛ اما وقتی جلوی اتاقش رسیدم صدای بابا نظرم را جلب کرد.

-آیدیس بیا اتاقم کارت دارم.

درمانده بین اتاق بابا و آراز ماندم. نمی دانستم کدام طرفی بروم؛ اما بابا واجب تر بود. تندی با یک در زدن وارد اتاقش شدم. حتی منتظر جوابش هم نماندم. داشت کتش را به چوب لباسی آویزان می کرد. دلم می‌خواست هر چه زودتر کارش را بگوید تا پیش برادرم بروم. هی این پا و آن پا کردم، یک برگه آچار و خودکار روی میز تحریرش گذاشت.

-امضا کن.

-بابت چی؟

باهمان کلافگیش گفت:

-وکالت نامه.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 11
- این آقا رو با چندتا دختر و پسر جوون توی یه مهمونی گرفته بودن. اونم مسـ*ت و پاتیل.

طوری به سمت بابا برگشتم که گردنم رگ به رگ شد. محیا هینی کشید. درست است آراز شیطنت هایی داشت اما اهل زیادروی کردن نبود. آخر خلافش سرکار گذاشتن دخترها بود. فکر کنم نباید توی اوج ناراحتی اش آن حرف ها را به او می زدم. همه اش تقصیر من بود. می توانم تصور کنم برای کسی مثل بابا که رئیس بزرگ ترین شرکت مدلینگ آرادیس ومعروف، چقدر این کار برایش گران تمام شده است.

-سروان وایستاد دو ساعت نصیحتم کرد. منم با سر پایین افتاده هی حرف هاش رو تایید می کردم. توی این پنجاه سالی که از خدا عمر گرفتم تا حالا پام به کلانتری باز نشده بود.

محیا مهتاج را صدا زد؛ تا یک لیوان آب بیاورد. به سمت بابا رفت. از بازوهایش گرفت و او را روی نزدیکترین مبل نشاند. پایش را روی آن یکی انداخت که پاچه ی شلوار طوسی اش بالا رفت و جوراب مردانه ی سفیدش نمایان شد. سرش را به پشتی مبل تکیه داد وچشم هایش را بست. به آراز نزدیک تر شدم. صورتم را تا یک وجبی گوشش بردم.

-من که باور نمی کنم.

با لبخند تلخی نگاهم کرد.

-اعتبار چند ساله ام به گند کشیده شد. دیگه حق نداری تو این خونه بمونی. این ورا نبینمت.

محیا طوری به هول و ولا افتاد؛ که برایش اصلامهم نبود جلوی پای بابا زانو زده، یا اینکه غرورش را زیر پا گذاشته و دارد التماس مازیار خان را می کند. آراز با اعتراض صدایش زد. محیا به او چشم غره رفت. اگر مازیار خان حرفی می زد یعنی بی برو برگرد باید انجام می شد. همان طور که مهربان بود و بهترین پناه، به وقتش هم ظالم ترین ک**س می شد، اگر پا روی قوانینش می گذاشتی. هرچند من فقط لطافتش در حق برادرم را دیده بودم نه خودم را. الانم فقط دوکلمه گفت. اینورا نبینمت؛ اما این جمله اش پشتش حکایت ها دارد؛ یعنی از حمایتم دیگر خبری نیست؛ یعنی دیگر برایم اهمیتی نداری وهرکاری بکنی و توی هر هچلی بی افتی پدری نداری و هیچ چیزی بدتر از نادیده گرفته شدن نیست.

-مازیار می فهمی داری چی میگی؛ یعنی اعتبارت مهم تر از پسرمه؟

بابا که تازه آرام شده بود با این حرف محیا بیشتر آتشی شد وبلندتر داد زد که شانه هایم از ترس بالاپرید و دست آراز به دورم حلقه شد. چپ چپ نگاهش کردم. لبخند روی لبش نشست. خودم را از حصارش بیرون کشیدم.

- فکر کردی به خاطر اعتبارمه؟ درد من اینه به بچه هام بیشتر از چشمام اعتماد دارم.

ازجایش بلند شد و به سمت پله ها راه افتاد و درهمان حال فریاد زد.

-فقط نیم ساعت وقت داری وسایلت رو جمع کنی.

صدای نادم آراز بالاخره بلند شد.

-میرم وسایلم رو جمع کنم.

با تعجب صدایش زدم؛ اما بی اهمیت به سمت اتاقش رفت. پله ها را دوتا یکی کردم تا پیشش بروم؛ اما وقتی جلوی اتاقش رسیدم صدای بابا نظرم را جلب کرد.

-آیدیس بیا اتاقم کارت دارم.

درمانده بین اتاق بابا و آراز ماندم. نمی دانستم کدام طرفی بروم؛ اما بابا واجب تر بود. تندی با یک در زدن وارد اتاقش شدم. حتی منتظر جوابش هم نماندم. داشت کتش را به چوب لباسی آویزان می کرد. دلم می‌خواست هر چه زودتر کارش را بگوید تا پیش برادرم بروم. هی این پا و آن پا کردم، یک برگه آچار و خودکار روی میز تحریرش گذاشت.

-امضا کن.

-بابت چی؟

باهمان کلافگیش گفت:

-وکالت نامه.
پارت12
آن قدر نگران آراز بودم که بدون پرسشی خودکار را گرفتم و پایین برگه را امضا کردم. یک لحظه چشمم به اسم هیمن افتاد. با صدای خداحافظی آراز با محیا، بی خیال خواندن شدم و از اتاق بیرون زدم. وکالت نامه چه ربطی به هیمن دارد؛ شاید کلمه ی همین بوده و من هیمن خواندمش. انگار که باز کارم دارد به تیمارستان کشیده می شود. از روی دوتا پله ی آخر پایین پریدم. بی توجه به محیا که برای راضی کردن بابا به اتاقش می رفت صدایم را بلند کردم.

-آراز، آراز صبر کن.

به طرفم برگشت. یک چمدان چرخدار مشکی دستش گرفته بود. باور نمی کنم که بابا به این سادگی از آراز نور چشمی اش بگذرد، حتی اگر پسر محیا باشد. نزدیکش شدم ولبه ی شالم را دور انگشتم پیچیدم.

-سعی می کنم منصرفش کنم. اینجا بدون تو سوت و کوره.

لبخندی زد.

-احتیاجی نیست. همین که ماشین و خونه ام رو ازم نگرفت مردونگی کرد.

عمارت بدون او دیگر لطفی نداشت. تنها غمخوار من بود. تا سر به سرم نمی گذاشت شب خواب به چشم هایم نمی آمد. دیگراینجا نیست تا مواقع درماندگی به او پناه ببرم.

-هنوزم میگم من باور نمی کنم. دلم برات تنگ میشه وقت کردم میام خونه ات.

دست هایش را به دو طرف باز کرد وجلو آمد. از همان چشم غره های همیشگی ام نثارش کردم؛ هرچندکه او کارخودش را می کرد. اینجا باید حواسش به محیا هم باشد تا من را به خاطر نزدیک شدن به پسرش سلاخی نکند. برای همین بی هوا شالم را تا جلوی چشم هایم کشید. با لــ*ب های بسته لبخند زدم.

-نگران من نباش صبح تا غروب بیمارستانم و شب‌ها هم شیفت. نهایت برای استراحت خونه برم. مراقب خودت باش، فعلاً

-خداحافظ.

صبح با صدای آهنگ گوشی، با چشم بسته اطرافم را گشتم تا پیدایش کنم؛ اما قطع شد. چند ضربه به متکایم زدم. دوباره گرم خواب شدم. با شروع دوباره‌ی آهنگ رومخی اش که فقط مختص یک نفر بود با حرص موهایم را کنار زدم. تماس را وصل کردم و خواب‌آلود جواب دادم.

-بله؟

صدای بلند و جیغ‌جیغوی آری خواب ازسرم پراند. تو روح هر چی مزاحمه.

-هنوز خوابی بی‌خاصیت.

-نه دارم برات بریک دنس می‌زنم.

-پاشو حاضر شو بریم بیرون. امروز برای تولد دخترخاله‌ی فرهاد خرید دارم.

موهایم را کنار زدم ونگاهی به ساعت کردم. چشم‌هایم از تعجب چهارتا شد. نمی‌دانستم سرش داد بزنم یا به اوضاعش بخندم. یک خل‌وضع به‌تمام‌معنا بود. فقط از خدا برای فرهاد صبر و استقامت می‌خواهم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت12
آن قدر نگران آراز بودم که بدون پرسشی خودکار را گرفتم و پایین برگه را امضا کردم. یک لحظه چشمم به اسم هیمن افتاد. با صدای خداحافظی آراز با محیا، بی خیال خواندن شدم و از اتاق بیرون زدم. وکالت نامه چه ربطی به هیمن دارد؛ شاید کلمه ی همین بوده و من هیمن خواندمش. انگار که باز کارم دارد به تیمارستان کشیده می شود. از روی دوتا پله ی آخر پایین پریدم. بی توجه به محیا که برای راضی کردن بابا به اتاقش می رفت صدایم را بلند کردم.

-آراز، آراز صبر کن.

به طرفم برگشت. یک چمدان چرخدار مشکی دستش گرفته بود. باور نمی کنم که بابا به این سادگی از آراز نور چشمی اش بگذرد، حتی اگر پسر محیا باشد. نزدیکش شدم ولبه ی شالم را دور انگشتم پیچیدم.

-سعی می کنم منصرفش کنم. اینجا بدون تو سوت و کوره.

لبخندی زد.

-احتیاجی نیست. همین که ماشین و خونه ام رو ازم نگرفت مردونگی کرد.

عمارت بدون او دیگر لطفی نداشت. تنها غمخوار من بود. تا سر به سرم نمی گذاشت شب خواب به چشم هایم نمی آمد. دیگراینجا نیست تا مواقع درماندگی به او پناه ببرم.

-هنوزم میگم من باور نمی کنم. دلم برات تنگ میشه وقت کردم میام خونه ات.

دست هایش را به دو طرف باز کرد وجلو آمد. از همان چشم غره های همیشگی ام نثارش کردم؛ هرچندکه او کارخودش را می کرد. اینجا باید حواسش به محیا هم باشد تا من را به خاطر نزدیک شدن به پسرش سلاخی نکند. برای همین بی هوا شالم را تا جلوی چشم هایم کشید. با لــ*ب های بسته لبخند زدم.

-نگران من نباش صبح تا غروب بیمارستانم و شب‌ها هم شیفت. نهایت برای استراحت خونه برم. مراقب خودت باش، فعلاً

-خداحافظ.

صبح با صدای آهنگ گوشی، با چشم بسته اطرافم را گشتم تا پیدایش کنم؛ اما قطع شد. چند ضربه به متکایم زدم. دوباره گرم خواب شدم. با شروع دوباره‌ی آهنگ رومخی اش که فقط مختص یک نفر بود با حرص موهایم را کنار زدم. تماس را وصل کردم و خواب‌آلود جواب دادم.

-بله؟

صدای بلند و جیغ‌جیغوی آری خواب ازسرم پراند. تو روح هر چی مزاحمه.

-هنوز خوابی بی‌خاصیت.

-نه دارم برات بریک دنس می‌زنم.

-پاشو حاضر شو بریم بیرون. امروز برای تولد دخترخاله‌ی فرهاد خرید دارم.

موهایم را کنار زدم ونگاهی به ساعت کردم. چشم‌هایم از تعجب چهارتا شد. نمی‌دانستم سرش داد بزنم یا به اوضاعش بخندم. یک خل‌وضع به‌تمام‌معنا بود. فقط از خدا برای فرهاد صبر و استقامت می‌خواهم.
پارت 13
-دختره ی پلشت، کی رو دیدی شیش صبح بره خرید. بعدش هم چرا با فرهاد نمیری؟

-آخه دیشب گفت شب بیا خونمون منم به خاطر قضیه کشتی و اینا نرفتم.

ندیده می‌دانستم که دارد انگشت شصتش را می‌مکد. ای بمیری که هر کاری بهت ختم می‌شود فقط دردسر است. از این همه سرتق بودنش خنده‌ام گرفت. هنوز هم می گویم این بشر آدم نمی‌شود.

-امروز با شوهرت برو خرید بعد هم باهم آشتی‌کنید. آدم مگه از تمام وجودش قهر می کنه؟

-راست میگی‌ها. پس من برم منت‌کشی تو هم بخواب نمی‌خواد بیای.

بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد. خوبه که به این زودی قانع شد. فقط منتظر تایید بود تا منت‌کشی کند. من یکی که حال نداشتم کل تهران را بگردم. بیچاره فرهاد اگر بفهمد توی چه هچلی انداختمش از من نمی‌گذرد. تو این‌یک هفته‌ای که آراز رفته دیگر ندیدیمش. فقط تلفنی با او حرف زدم؛ که گاهی اوقات هم سریع پیج اش می‌کردند و زود می رفت. به سمت سرویس رفتم و صورتم را شستم. لباس‌خوابم را با یک بلوز شلوار عوض کردم و از پله‌ها پایین رفتم. محیا و بابا را در حال صبحانه خوردن بودند. سلام کردم، بابا با روی باز جواب داد و محیا مثل هرروز بی‌تفاوت. انگار مقصر رفتن آراز من بودم که برایم قیافه می‌گیرد. صندلی روبه روی بابا را عقب کشیدم. مهتاج خانم بلافاصله لیوان شیرکاکائو را جلویم گذاشت‌. از او تشکر کردم و مشغول خوردن شدم. کمی از مربای زردآلو را روی نان سنگک مالیدم و همراه با شیر خوردمش. به نظر جو آرام بود. خدا کند محیا درباره‌ی خواستگاری چیزی به بابا نگفته باشد. بابا با تشکر از مهتاج از آشپزخانه خارج شد و روی مبل نشست. روزنامه ی همشهری را به دست گرفت و پا روی پا انداخت. مگر امروز سرکار نمی‌رود؟ چه‌بهتر من هم‌دلم برایش تنگ‌شده بود. از پشت سر به او نزدیک شدم و دست هایم را توی خرمن موهایش فروبردم. با صدای اعتراضش بلند خندیدم. همیشه از این کار متنفر بود.

-نکن پدرسوخته. بیا اینجا بشین ببینم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 13
-دختره ی پلشت، کی رو دیدی شیش صبح بره خرید. بعدش هم چرا با فرهاد نمیری؟

-آخه دیشب گفت شب بیا خونمون منم به خاطر قضیه کشتی و اینا نرفتم.

ندیده می‌دانستم که دارد انگشت شصتش را می‌مکد. ای بمیری که هر کاری بهت ختم می‌شود فقط دردسر است. از این همه سرتق بودنش خنده‌ام گرفت. هنوز هم می گویم این بشر آدم نمی‌شود.

-امروز با شوهرت برو خرید بعد هم باهم آشتی‌کنید. آدم مگه از تمام وجودش قهر می کنه؟

-راست میگی‌ها. پس من برم منت‌کشی تو هم بخواب نمی‌خواد بیای.

بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد. خوبه که به این زودی قانع شد. فقط منتظر تایید بود تا منت‌کشی کند. من یکی که حال نداشتم کل تهران را بگردم. بیچاره فرهاد اگر بفهمد توی چه هچلی انداختمش از من نمی‌گذرد. تو این‌یک هفته‌ای که آراز رفته دیگر ندیدیمش. فقط تلفنی با او حرف زدم؛ که گاهی اوقات هم سریع پیج اش می‌کردند و زود می رفت. به سمت سرویس رفتم و صورتم را شستم. لباس‌خوابم را با یک بلوز شلوار عوض کردم و از پله‌ها پایین رفتم. محیا و بابا را در حال صبحانه خوردن بودند. سلام کردم، بابا با روی باز جواب داد و محیا مثل هرروز بی‌تفاوت. انگار مقصر رفتن آراز من بودم که برایم قیافه می‌گیرد. صندلی روبه روی بابا را عقب کشیدم. مهتاج خانم بلافاصله لیوان شیرکاکائو را جلویم گذاشت‌. از او تشکر کردم و مشغول خوردن شدم. کمی از مربای زردآلو را روی نان سنگک مالیدم و همراه با شیر خوردمش. به نظر جو آرام بود. خدا کند محیا درباره‌ی خواستگاری چیزی به بابا نگفته باشد. بابا با تشکر از مهتاج از آشپزخانه خارج شد و روی مبل نشست. روزنامه ی همشهری را به دست گرفت و پا روی پا انداخت. مگر امروز سرکار نمی‌رود؟ چه‌بهتر من هم‌دلم برایش تنگ‌شده بود. از پشت سر به او نزدیک شدم و دست هایم را توی خرمن موهایش فروبردم. با صدای اعتراضش بلند خندیدم. همیشه از این کار متنفر بود.

-نکن پدرسوخته. بیا اینجا بشین ببینم.
پارت14
کف دستم را بو کردم. عطر بابونه نفسم را تازه کرد. برخلاف بابا که از این کارم بدش می‌آید من آرامش می‌گیرم. کنارش نشستم که ساق دست‌هایش را روی شانه‌هایم انداخت و بغلم کرد. مشکوک نگاهش کردم. این‌همه ناپرهیزی بعید بود. محیا با دیدنمان پشت چشمی نازک کرد و روبه‌رویمان نشست.

-آیدیس محیا چی میگه؟ چرا به خواستگاری پندار جواب نمیدی؟

خب، از چیزی که می‌ترسیدم به سرم آمد. کاش اول مقدمه‌چینی می‌کرد. هرچند همین رک بودن خصلت دیگرش بود. امیدوارم فقط جواب من را هم در نظر بگیرد. پایم را پشت پایم قلاب کردم و با خونسردی به محیا که در حال جویدن لــ*ب‌هایش بود زیر چشمی از تیغه ی نگاهم ردش کردم. هیچ‌وقت تن به ازدواج زوری نخواهم داد.

- گفتم جوابم منفیه؛ اما نمی‌دونم چه اصراری دارن که هی رو این مسئله تاکید کنند.

مثل مرغ برشته‌شده به جلزوولز افتاد. طوری از پندار طرفداری کرد که دهانم بازماند. برای آراز این‌طوری س*ی*نه‌چاک نمی‌دهد که برای مرضیه و پسرش انجام داد. به بابا نگاه کردم، با اخم‌های درهم و صورتی سرخ داشت به او نگاه می‌کرد.

-همه تو رو مقصر مرگ هیمن میدونن. مرضیه بد کرده اومده دنبال دختری که شوم و بد قدمه. دخترهای مجرد این همه اطوار ندارن که توی بیوه...

با فریاد بابا یکه‌ای خورد و ساکت شد. دستش راستش را روی قلبش گذاشت وشروع به آه و ناله کرد. واقعیت زندگی من هم این است که هر بی‌سروپایی به خود اجازه‌ی دادن هر حرفی را می‌دهد. درست گفت، بد هم حقیقت را گفت. بهم می‌گویند بدقدم، چرا؟ چون یک هفته قبل از عروسی‌مان هیمن تصادف کرد و مرد. آن‌قدر این حرف‌ها را شنیده بودم؛ که باورم شده بود و خودم را مقصر می‌دانستم. سریع شروع به مظلوم‌نمایی کرد.

-مازیار جان چرا ناراحت میشی؟ من اگه حرفی می‌زنم به خاطر خود آیدیسِ. الآن جوونه ویه ذره بَرو رو داره...

- بسه. کسی که قراره بیاد آیدیس رو بگیره باید رو سرش حلوا حلوا کنه پسر که قحط نیست.

یعنی چی که پسر قحط نیست. چرا درکش برای بقیه این‌قدر سخت است که بابا، من قصد ازدواج کردن ندارم. دلم باکسی نیست. نه مهران و نه آرش ونه پندار. شاید واقعاً توی این خانه زیادی‌ام. بابا که محیا را دارد، آراز را هم مثل تخم چشمش دوست دارد؛ هرچند که پسر شوهر اول محیا باشد. محیا هم شوهر و پسرش را دارد. حتی آراز هم داشتن یک خانواده‌ی واقعی را تجربه می‌کند. پس تنها کسی که باخته است منم. مادرم را که در کودکی از دست دادم. بابایم را هم که به آراز و محیا بخشیده ام. حرف های بابا تیر خلاص را زد.از چیزی که می‌ترسیدم به سرم آمد.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت14
کف دستم را بو کردم. عطر بابونه نفسم را تازه کرد. برخلاف بابا که از این کارم بدش می‌آید من آرامش می‌گیرم. کنارش نشستم که ساق دست‌هایش را روی شانه‌هایم انداخت و بغلم کرد. مشکوک نگاهش کردم. این‌همه ناپرهیزی بعید بود. محیا با دیدنمان پشت چشمی نازک کرد و روبه‌رویمان نشست.

-آیدیس محیا چی میگه؟ چرا به خواستگاری پندار جواب نمیدی؟

خب، از چیزی که می‌ترسیدم به سرم آمد. کاش اول مقدمه‌چینی می‌کرد. هرچند همین رک بودن خصلت دیگرش بود. امیدوارم فقط جواب من را هم در نظر بگیرد. پایم را پشت پایم قلاب کردم و با خونسردی به محیا که در حال جویدن لــ*ب‌هایش بود زیر چشمی از تیغه ی نگاهم ردش کردم. هیچ‌وقت تن به ازدواج زوری نخواهم داد.

- گفتم جوابم منفیه؛ اما نمی‌دونم چه اصراری دارن که هی رو این مسئله تاکید کنند.

مثل مرغ برشته‌شده به جلزوولز افتاد. طوری از پندار طرفداری کرد که دهانم بازماند. برای آراز این‌طوری س*ی*نه‌چاک نمی‌دهد که برای مرضیه و پسرش انجام داد. به بابا نگاه کردم، با اخم‌های درهم و صورتی سرخ داشت به او نگاه می‌کرد.

-همه تو رو مقصر مرگ هیمن میدونن. مرضیه بد کرده اومده دنبال دختری که شوم و بد قدمه. دخترهای مجرد این همه اطوار ندارن که توی بیوه...

با فریاد بابا یکه‌ای خورد و ساکت شد. دستش راستش را روی قلبش گذاشت وشروع به آه و ناله کرد. واقعیت زندگی من هم این است که هر بی‌سروپایی به خود اجازه‌ی دادن هر حرفی را می‌دهد. درست گفت، بد هم حقیقت را گفت. بهم می‌گویند بدقدم، چرا؟ چون یک هفته قبل از عروسی‌مان هیمن تصادف کرد و مرد. آن‌قدر این حرف‌ها را شنیده بودم؛ که باورم شده بود و خودم را مقصر می‌دانستم. سریع شروع به مظلوم‌نمایی کرد.

-مازیار جان چرا ناراحت میشی؟ من اگه حرفی می‌زنم به خاطر خود آیدیسِ. الآن جوونه ویه ذره بَرو رو داره...

- بسه. کسی که قراره بیاد آیدیس رو بگیره باید رو سرش حلوا حلوا کنه پسر که قحط نیست.

یعنی چی که پسر قحط نیست. چرا درکش برای بقیه این‌قدر سخت است که بابا، من قصد ازدواج کردن ندارم. دلم باکسی نیست. نه مهران و نه آرش ونه پندار. شاید واقعاً توی این خانه زیادی‌ام. بابا که محیا را دارد، آراز را هم مثل تخم چشمش دوست دارد؛ هرچند که پسر شوهر اول محیا باشد. محیا هم شوهر و پسرش را دارد. حتی آراز هم داشتن یک خانواده‌ی واقعی را تجربه می‌کند. پس تنها کسی که باخته است منم. مادرم را که در کودکی از دست دادم. بابایم را هم که به آراز و محیا بخشیده ام. حرف های بابا تیر خلاص را زد.از چیزی که می‌ترسیدم به سرم آمد.
پارت15
-دوستم یه خانواده‌ی خوب و بهم معرفی کرده. پسره رو دیدم خیلی آقاست. منم تأییدش می‌کنم.

دهـ*ن باز کردم تا اعتراض کنم؛ اما کف دستش را بالا برد.

-چه بخوای چه نخوای بهتره جوابت مثبت باشه، وگرنه تو رو هم مثل آراز کنار می ذارم.

گذشته را شخم زدم ببینم تا حالا امکان داشته که بابا درباره‌ی چیزی تصمیم بگیرد و حرفش دوتا شود؟ من را توی برزخی گذاشت؛ که برای نجات خودم باید به هر وسیله‌ای چنگ بزنم. به چه زبانی بگویم من شوهر نمی‌خواهم. مگر زندگی الانم چه کم دارد که بخواهم به فکر متأهل بودن باشم. مگر اینکه واقعاً بخواهند باکمال احترام از عمارت بیرونم کنند. خیلی دوست دارم برخلاف خواسته‌ی مازیار خان حرف بزنم و برای همیشه از این عمارت باشکوه مثل قفس بروم؛ با آراز توی خانه‌ی دویست متری‌اش زندگی کنم و محیا را با راحت‌ترین شکل ممکن سکته دهم؛ تا دیگر از این لقمه‌ها برایم نگیرد. با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم. باید فکری کنم. حالا معنی کاسه‌ی چه کنم چه کنم را می‌فهمم. هرچه مقاومت کنم حساسیت و سختگیری‌شان بیشتر می‌شود. پس بهتر است فکر کنند راضی شده‌ام. نهایت با خود پسره حرف می‌زنم و یک عیبی پیدا می‌کنم تا جواب رد دهم. فعلا این عاقلانه‌ترین کار است. به سمت گوشی‌ام رفتم تا به آراز خبر دهم و از او کمک بخواهم؛ ولی متأسفانه خاموش بود. تازه بابا آمدنش را به این خانه قدغن کرده، پس دیدنی در کار نیست. به سمت کمدم رفتم تا لباس مناسبی پیدا کنم. با شناختی که از بابا دارم می‌دانم مهمان ها تا چند ساعت دیگر اینجا هستند. فقط می‌خواست اطلاع‌رسانی کند. از داخل رگال‌ها یک سارافن سفید که بلندی‌اش تا روی زانو می‌رسید و آستین‌بلند مچی داشت را همراه با یک شلوار مشکی و شال سفیدروی تخت انداختم. به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم. حتما محیا از حرص اینکه نتوانسته حرفش را به کرسی بنشاند عصبانیتش را دارد سر مهتاج خالی می‌کند. بی خیال بقیه شدم و تا شب از اتاقم بیرون نرفتم تا به کارهایم برسم. کمی از وسایل‌هایم را مرتب کردم تا آبرویم جلوی این شازده پسر که به دل بابا نشسته نرود. کنجکاو شدم ببینمش، او الکی از کسی تعریف نمی‌کند. از اتاق بیرون رفتم که صدای بلند محیا را شنیدم.

-مهتاج رو میز رو تمیز نکردی، این لیوانا چرا لکه. پس از صبحه داری چی کار می کنی؟
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت15
-دوستم یه خانواده‌ی خوب و بهم معرفی کرده. پسره رو دیدم خیلی آقاست. منم تأییدش می‌کنم.

دهـ*ن باز کردم تا اعتراض کنم؛ اما کف دستش را بالا برد.

-چه بخوای چه نخوای بهتره جوابت مثبت باشه، وگرنه تو رو هم مثل آراز کنار می ذارم.

گذشته را شخم زدم ببینم تا حالا امکان داشته که بابا درباره‌ی چیزی تصمیم بگیرد و حرفش دوتا شود؟ من را توی برزخی گذاشت؛ که برای نجات خودم باید به هر وسیله‌ای چنگ بزنم. به چه زبانی بگویم من شوهر نمی‌خواهم. مگر زندگی الانم چه کم دارد که بخواهم به فکر متأهل بودن باشم. مگر اینکه واقعاً بخواهند باکمال احترام از عمارت بیرونم کنند. خیلی دوست دارم برخلاف خواسته‌ی مازیار خان حرف بزنم و برای همیشه از این عمارت باشکوه مثل قفس بروم؛ با آراز توی خانه‌ی دویست متری‌اش زندگی کنم و محیا را با راحت‌ترین شکل ممکن سکته دهم؛ تا دیگر از این لقمه‌ها برایم نگیرد. با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم. باید فکری کنم. حالا معنی کاسه‌ی چه کنم چه کنم را می‌فهمم. هرچه مقاومت کنم حساسیت و سختگیری‌شان بیشتر می‌شود. پس بهتر است فکر کنند راضی شده‌ام. نهایت با خود پسره حرف می‌زنم و یک عیبی پیدا می‌کنم تا جواب رد دهم. فعلا این عاقلانه‌ترین کار است. به سمت گوشی‌ام رفتم تا به آراز خبر دهم و از او کمک بخواهم؛ ولی متأسفانه خاموش بود. تازه بابا آمدنش را به این خانه قدغن کرده، پس دیدنی در کار نیست. به سمت کمدم رفتم تا لباس مناسبی پیدا کنم. با شناختی که از بابا دارم می‌دانم مهمان ها تا چند ساعت دیگر اینجا هستند. فقط می‌خواست اطلاع‌رسانی کند. از داخل رگال‌ها یک سارافن سفید که بلندی‌اش تا روی زانو می‌رسید و آستین‌بلند مچی داشت را همراه با یک شلوار مشکی و شال سفیدروی تخت انداختم. به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم. حتما محیا از حرص اینکه نتوانسته حرفش را به کرسی بنشاند عصبانیتش را دارد سر مهتاج خالی می‌کند. بی خیال بقیه شدم و تا شب از اتاقم بیرون نرفتم تا به کارهایم برسم. کمی از وسایل‌هایم را مرتب کردم تا آبرویم جلوی این شازده پسر که به دل بابا نشسته نرود. کنجکاو شدم ببینمش، او الکی از کسی تعریف نمی‌کند. از اتاق بیرون رفتم که صدای بلند محیا را شنیدم.

-مهتاج رو میز رو تمیز نکردی، این لیوانا چرا لکه. پس از صبحه داری چی کار می کنی؟
پارت16
صدای خسته و کلافه‌ی مهتاج از دور به گوشم رسید.

-چشم خانم شما بفرمایید من همه‌ی کارها رو می‌کنم. نگران نباشید.

چشمم که به او افتاد یک‌لحظه فکر کردم با چه سرعت و حوصله‌ای توی این مدت کم این‌همه آرا ویرا کرده است. نه به ناراضی بودنش و نه به این تیپش. یک کت‌ودامن زرشکی کوتاه با ساپورت مشکی پوشیده و موهای رنگ‌شده‌ی طلایی‌اش را مدل گوجه‌ای بسته بود. آرایش نسبتاً غلیظش با آن رژ زرشکی پررنگ اش باعث شده بود هرکسی را خیره‌ی خودش کند. سرتا پا نگاهم کرد لبش را مثل سکته‌ای‌ها کج‌وکوله کرد.

-اینا چیه پوشیدی. آرایشت رو بیشتر می‌کردی. می تونی یه کارکنی این ها رو هم بپرونی.

کل حرف‌هایش را آرام و با حرص بیان می‌کرد. ولی برایم ذره‌ای اهمیت نداشت. می‌دانست برای حرف‌هایش پشیزی ارزش قائل نیستم؛ ولی او پروتر از این حرف‌ها بود. هرچند که الآن باید از خدایش باشد که باب میلشان نباشم.

-من همیشه همین‌طوری بودم. اگه منو می خواد باید همین‌طوری که هستم قبولم کنه.

با صدای آیفون بابا به سمتش رفت. درون کت‌وشلوار سرمه ای، جذبه‌اش دوچندان شده بود. بعد از جواب دادن بفرماییدی گفت و شاسی را فشار داد، به حیاط رفت تا به داخل راهنمایی‌شان کند. مهتاج توی آشپزخانه مشغول چای دم کردن بود. من و محیا هم جلوی در منتظر ورودشان ایستادیم. اول‌ازهمه یک آقای حدوداً شصت‌ساله با محاسنی یکدست سفید وارد شد و بدون نگاه کردنمان سلام کرد. پشت سرش یک خانم میان‌سال چادری به سمتمان آمد و اول به محیا و بعد به من خیره شد. جلو رفتم و با لبخند به او دست دادم. در آخر هم آقای داماد درحالی‌که دست راستش سبدی پر از گل رز قرمز بود را به طرفم گرفت. با دیدن زیبایی‌شان به وجد آمدم. هرچند که چندرنگش را در گلخانه‌ام کاشته بودم. به خودم زحمت نگاه کردن شازده را هم ندادم. دست هایم را جلو بردم وسبد را از او گرفتم. با تنها شدنمان مهیا گفت:

-باباش اصلاً بهم نگاه نکرد، تقصیر منه دستمو به سمتش دراز کردم تا بهش احترام بزارم.

با قیافه‌ای آویزان سمت بابا رفت و کنارش رو به روی مهمان‌ها نشست. به آشپزخانه رفتم و سبد حصری را روی سنگ اپن گذاشتم. کمی به حرص خوردنش خندیدم. آخ که دلم خنک شد. دم بابایش گرم. سینی نقره را که با اشکال هندسی طراحی‌شده بود، برداشتم و به تعداد نفرات داخلش استکان پایه‌دار چیدم. مهتاج هم میوه‌ها را خشک می‌کرد و شیرینی توی ظرف بلوره دوطبقه می‌چید. یک‌نفس عمیق کشیدم و به سالن رفتم. اگر از ترس تهدیدهای بابا نبود حتماً به مهتاج می‌گفتم تا سینی چای را ببرد. می‌توانستم سنگینی نگاهشان را حس کنم. الان با خودشان می‌گویند نه به مادرِ نه به دخترش. خب حق‌دارند که تعجب کنند چون از یازده‌سالگی تا زمان ازدواجم که با هیمن بود، پیش مادربزرگ پدری‌ام بودم. چند سالی می‌شد که از پدربزرگم طلاق گرفته بود و تنها زندگی می‌کرد. تربیت الانم را هم مدیون گل‌رخ بانو هستم؛ که وقتی نوزده سالم بود به رحمت خدا رفت. کمی دورتر از همه طوری که اصلا به پسره دید نداشته باشم نشستم. کمی به سکوت گذشت که بالاخره پدر آقا داماد شروع به صحبت کرد. خدا را شکر از کار و بار و قیمت نفت و گاز حرفی نزد؛ وگرنه باید دوساعتی بیشتر حضورشان را تحمل می‌کردم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت16
صدای خسته و کلافه‌ی مهتاج از دور به گوشم رسید.

-چشم خانم شما بفرمایید من همه‌ی کارها رو می‌کنم. نگران نباشید.

چشمم که به او افتاد یک‌لحظه فکر کردم با چه سرعت و حوصله‌ای توی این مدت کم این‌همه آرا ویرا کرده است. نه به ناراضی بودنش و نه به این تیپش. یک کت‌ودامن زرشکی کوتاه با ساپورت مشکی پوشیده و موهای رنگ‌شده‌ی طلایی‌اش را مدل گوجه‌ای بسته بود. آرایش نسبتاً غلیظش با آن رژ زرشکی پررنگ اش باعث شده بود هرکسی را خیره‌ی خودش کند. سرتا پا نگاهم کرد لبش را مثل سکته‌ای‌ها کج‌وکوله کرد.

-اینا چیه پوشیدی. آرایشت رو بیشتر می‌کردی. می تونی یه کارکنی این ها رو هم بپرونی.

کل حرف‌هایش را آرام و با حرص بیان می‌کرد. ولی برایم ذره‌ای اهمیت نداشت. می‌دانست برای حرف‌هایش پشیزی ارزش قائل نیستم؛ ولی او پروتر از این حرف‌ها بود. هرچند که الآن باید از خدایش باشد که باب میلشان نباشم.

-من همیشه همین‌طوری بودم. اگه منو می خواد باید همین‌طوری که هستم قبولم کنه.

با صدای آیفون بابا به سمتش رفت. درون کت‌وشلوار سرمه ای، جذبه‌اش دوچندان شده بود. بعد از جواب دادن بفرماییدی گفت و شاسی را فشار داد، به حیاط رفت تا به داخل راهنمایی‌شان کند. مهتاج توی آشپزخانه مشغول چای دم کردن بود. من و محیا هم جلوی در منتظر ورودشان ایستادیم. اول‌ازهمه یک آقای حدوداً شصت‌ساله با محاسنی یکدست سفید وارد شد و بدون نگاه کردنمان سلام کرد. پشت سرش یک خانم میان‌سال چادری به سمتمان آمد و اول به محیا و بعد به من خیره شد. جلو رفتم و با لبخند به او دست دادم. در آخر هم آقای داماد درحالی‌که دست راستش سبدی پر از گل رز قرمز بود را به طرفم گرفت. با دیدن زیبایی‌شان به وجد آمدم. هرچند که چندرنگش را در گلخانه‌ام کاشته بودم. به خودم زحمت نگاه کردن شازده را هم ندادم. دست هایم را جلو بردم وسبد را از او گرفتم. با تنها شدنمان مهیا گفت:

-باباش اصلاً بهم نگاه نکرد، تقصیر منه دستمو به سمتش دراز کردم تا بهش احترام بزارم.

با قیافه‌ای آویزان سمت بابا رفت و کنارش رو به روی مهمان‌ها نشست. به آشپزخانه رفتم و سبد حصری را روی سنگ اپن گذاشتم. کمی به حرص خوردنش خندیدم. آخ که دلم خنک شد. دم بابایش گرم. سینی نقره را که با اشکال هندسی طراحی‌شده بود، برداشتم و به تعداد نفرات داخلش استکان پایه‌دار چیدم. مهتاج هم میوه‌ها را خشک می‌کرد و شیرینی توی ظرف بلوره دوطبقه می‌چید. یک‌نفس عمیق کشیدم و به سالن رفتم. اگر از ترس تهدیدهای بابا نبود حتماً به مهتاج می‌گفتم تا سینی چای را ببرد. می‌توانستم سنگینی نگاهشان را حس کنم. الان با خودشان می‌گویند نه به مادرِ نه به دخترش. خب حق‌دارند که تعجب کنند چون از یازده‌سالگی تا زمان ازدواجم که با هیمن بود، پیش مادربزرگ پدری‌ام بودم. چند سالی می‌شد که از پدربزرگم طلاق گرفته بود و تنها زندگی می‌کرد. تربیت الانم را هم مدیون گل‌رخ بانو هستم؛ که وقتی نوزده سالم بود به رحمت خدا رفت. کمی دورتر از همه طوری که اصلا به پسره دید نداشته باشم نشستم. کمی به سکوت گذشت که بالاخره پدر آقا داماد شروع به صحبت کرد. خدا را شکر از کار و بار و قیمت نفت و گاز حرفی نزد؛ وگرنه باید دوساعتی بیشتر حضورشان را تحمل می‌کردم.
پارت 17
-امشب خدمت رسیدیم تا دخترخانم تون رو برای آقا پسرمون خواستگاری کنیم. البته با اجازه‌ی شما.

چه خوب که احترام پسرش را نگه داشت و مثل بقیه نگفت او را به غلامی قبول کنید. آخه کی دخترش را به غلامش می‌دهد. بابا دستی به کتش کشید و زیرچشمی نگاهی به پسر کرد.

-خواهش می کنم. صاحب اختیارین خوش اومدید.

بی حوصله و فارغ از صحبت های بقیه قفل گوشی‌ام را آرام باز کردم تا ببینم پیامی را که برای آراز فرستادم رفته است یا نه. با دیدن وویس اش دل توی دلم نبود تا زودتر گوش دهم چی فرستاده، امشب واقعا جایش خالی است. اگر بود دلم بیشتر قرص می‌شد. با صدا زدنم حواسم جمع شد و گوشی را درون جیبم انداختم.

-دخترم آقا رو راهنمایی کن تا حرف های آخرتون رو بزنید.

با بهت به بابا نگاه کردم. حرف های آخر؛ یعنی تا این حد. پس آش کشک خالمه. نامحسوس برایم خط‌ونشان کشید. یک لحظه هول شدم و سریع از جایم بلند شدم. آقا داماد به سمتم آمد. به‌طرف اتاق‌خواب پایین کنار آشپزخانه راهنمایی‌اش کردم. دوست ندارم غریبه‌ای را به داخل اتاقم ببرم که زمانی خلوتگاه من و هیمن بود. در را باز کردم و اول خودم وارد شدم. اصلا حوصله‌ی تعارفات الکی را نداشتم. بی ادب نبودم ولی از بابا دلگیر بودم. شاید به همین بهانه برود و پشت سرش را نگاه نکند. روی تخت نشستم و شازده هم‌روی صندلی میز تحریر. سکوت آزاردهنده‌ای بینمان ایجادشده بود و احساس می‌کنم دارم به هیمن خیانت می‌کنم. خاطرات روز خواستگاری‌اش مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد. کت‌وشلوار نپوشیده بود ولی پیراهن ساده ی سفیدش با آن شلوار کتان مشکی‌اش دلم را زیرورو می کرد. دست گلش بزرگ نبود؛ ولی وقتی گلدون گل سلیره را بهم تقدیم کرد مثل دیدن رز ها به وجد آمدم. او بهتر از هرکسی می‌دانست که عاشق گل و گیاه هستم. اشک‌هایم درون چشم‌هایم سنگینی می‌کرد. سرم را تا جای ممکن پایین انداختم و سعی کردم از ریزش آن ها جلوگیری کنم. نفس هایم تندشده بود. با انگشت شصتم زخم تازه دَلَمه بسته‌ی انگشت اشاره‌ام را به بازی گرفتم. زبری پوستم و دیدن خون‌مردگی‌اش حس خوبی را بهم القا می‌کرد. دمای بدنم بالا رفت. نفس هایم تندشده بود؛ اما وقتی گرمی خون وپوست بلند شده‌ی انگشتم را دیدم حالم بهتر شد. لبخند روی لبم نشست. با صدای بلند کنار گوشم به سمتش چرخیدم. چشم های مشکی و ابروهای پر و بلندش به نظر جذاب می‌آمد؛ ولی من تیله ی قهوه‌ای خودم را می‌خواستم تا از من حمایت کند.
 
آخرین ویرایش:

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 17
-امشب خدمت رسیدیم تا دخترخانم تون رو برای آقا پسرمون خواستگاری کنیم. البته با اجازه‌ی شما.

چه خوب که احترام پسرش را نگه داشت و مثل بقیه نگفت او را به غلامی قبول کنید. آخه کی دخترش را به غلامش می‌دهد. بابا دستی به کتش کشید و زیرچشمی نگاهی به پسر کرد.

-خواهش می کنم. صاحب اختیارین خوش اومدید.

بی حوصله و فارغ از صحبت های بقیه قفل گوشی‌ام را آرام باز کردم تا ببینم پیامی را که برای آراز فرستادم رفته است یا نه. با دیدن وویس اش دل توی دلم نبود تا زودتر گوش دهم چی فرستاده، امشب واقعا جایش خالی است. اگر بود دلم بیشتر قرص می‌شد. با صدا زدنم حواسم جمع شد و گوشی را درون جیبم انداختم.

-دخترم آقا رو راهنمایی کن تا حرف های آخرتون رو بزنید.

با بهت به بابا نگاه کردم. حرف های آخر؛ یعنی تا این حد. پس آش کشک خالمه. نامحسوس برایم خط‌ونشان کشید. یک لحظه هول شدم و سریع از جایم بلند شدم. آقا داماد به سمتم آمد. به‌طرف اتاق‌خواب پایین کنار آشپزخانه راهنمایی‌اش کردم. دوست ندارم غریبه‌ای را به داخل اتاقم ببرم که زمانی خلوتگاه من و هیمن بود. در را باز کردم و اول خودم وارد شدم. اصلا حوصله‌ی تعارفات الکی را نداشتم. بی ادب نبودم ولی از بابا دلگیر بودم. شاید به همین بهانه برود و پشت سرش را نگاه نکند. روی تخت نشستم و شازده هم‌روی صندلی میز تحریر. سکوت آزاردهنده‌ای بینمان ایجادشده بود و احساس می‌کنم دارم به هیمن خیانت می‌کنم. خاطرات روز خواستگاری‌اش مثل فیلم از جلوی چشمانم رد شد. کت‌وشلوار نپوشیده بود ولی پیراهن ساده ی سفیدش با آن شلوار کتان مشکی‌اش دلم را زیرورو می کرد. دست گلش بزرگ نبود؛ ولی وقتی گلدون گل سلیره را بهم تقدیم کرد مثل دیدن رز ها به وجد آمدم. او بهتر از هرکسی می‌دانست که عاشق گل و گیاه هستم. اشک‌هایم درون چشم‌هایم سنگینی می‌کرد. سرم را تا جای ممکن پایین انداختم و سعی کردم از ریزش آن ها جلوگیری کنم. نفس هایم تندشده بود. با انگشت شصتم زخم تازه دَلَمه بسته‌ی انگشت اشاره‌ام را به بازی گرفتم. زبری پوستم و دیدن خون‌مردگی‌اش حس خوبی را بهم القا می‌کرد. دمای بدنم بالا رفت. نفس هایم تندشده بود؛ اما وقتی گرمی خون وپوست بلند شده‌ی انگشتم را دیدم حالم بهتر شد. لبخند روی لبم نشست. با صدای بلند کنار گوشم به سمتش چرخیدم. چشم های مشکی و ابروهای پر و بلندش به نظر جذاب می‌آمد؛ ولی من تیله ی قهوه‌ای خودم را می‌خواستم تا از من حمایت کند.
پارت 18
-خوبید خانم محمدی؟ میخوایین مادرتون رو صدا کنم.

سال هاست که دارم نقش خوب بودن را بازی می کنم. گفت:کی؟ مادرم؟ ولی او و هیمن که خیلی وقت است هم‌نشین یکدیگرند. نکند منظورش محیاست که چشم ندارد من را ببیند. دستمال‌کاغذی را از دستش گرفتم و بی توجه به چند قطره‌ی خون ریخته شده‌ی روی لباسم دور انگشتم پیچیدم.

-اگه بهترید بریم سر اصل مطلب.

محکم ادا کردن کلماتش بی هیچ احساسی تن هر مخاطبش را به لرزه می‌انداخت؛ به خصوص با آن نگاه نافذش که انگار تا مغز استخوان آدم نفوذ می‌کرد. ولی هیچ کدام برایم اهمیت نداشت. الان دلم گرمای صدای هیمن، با آن کلمات کشیده‌اش را می‌خواست که وقتی خانوم صدایم می‌زد. دلم غش می‌رفت برای میم کشیده‌ی آخرش.

-رادمهر هستم...

نگاهی به وسایل اتاق انداختم. خیلی وقت بود که اینجا نیامده بودم. وسط حرفش پریدم.

-نه.

نطقش کور شد. دیگر صدای دورگه‌اش را نشنیدم. از کنارم بلند شدو به‌جای قبلی‌اش رفت و نشست. همان‌طور که روی صندلی متحرک تکان می‌خورد گوشی مشکی‌اش را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد. امیدوارم به پدرش پیام دهد الان ازاینجا بروند. با صدای قطره‌ی آب که آلارم پیام گوشی‌اش بود نگاهی به صفحه انداخت و اخم‌هایش در هم شد. ولی صاف نشست و نگاهم کرد.

-می گفتین؟ چی نه؟

حتی با نگاه کردن به او هم احساس آدم خیانت‌کار را داشتم. نگاهم را به یقه‌ی بسته‌ی پیراهن مشکی‌اش دوختم. قاطع گفتم چیزی را که مایل نبودم.

-قصد ازدواج ندارم.

خونسرد نگاهم کرد. صندلی را ثابت نگه داشت. زیر نگاه سنگینش مثل ماهی‌ای بودم که خیلی وقت است از تُنگ بیرون پریده و برای ذره‌ای هوا له‌له می‌زند؛ اما باز یادم افتاد؛ که من سال هاست بیرون از تُنگم. دیگر این چیزها رویم تأثیر ندارد. گوشی‌اش را داخل کتش گذاشت و دست‌هایش را حلقه کرد.

-منم شرایطم مثل شماست؛ اما مجبوریم. اجازه بدید توضیح بدم.

اتاق بی پنجره مثل شیشه خالیه در بسته است. نفست را محبوس می‌کند. باید با مکث و کوتاه دم و بازدم گرفت تازنده بمانی. من هم‌بارها فکر کردم که چرا بابا برای اینجا حتی نورگیر هم نگذاشته است؛ چه برسد به پنجره. لابد حواسش به ماهی‌اش نبوده. وگرنه مرا در این تنگنا قرار نمی‌داد و حق پدری‌اش را این‌طور ادا نمی‌کرد. کف پاهایم را به زمین فشار دادم تا عصبانیتم را کنترل کنم.
 

mahbube

کاربر انجمن
کاربر انجمن
24/10/21
199
232
43
پارت 18
-خوبید خانم محمدی؟ میخوایین مادرتون رو صدا کنم.

سال هاست که دارم نقش خوب بودن را بازی می کنم. گفت:کی؟ مادرم؟ ولی او و هیمن که خیلی وقت است هم‌نشین یکدیگرند. نکند منظورش محیاست که چشم ندارد من را ببیند. دستمال‌کاغذی را از دستش گرفتم و بی توجه به چند قطره‌ی خون ریخته شده‌ی روی لباسم دور انگشتم پیچیدم.

-اگه بهترید بریم سر اصل مطلب.

محکم ادا کردن کلماتش بی هیچ احساسی تن هر مخاطبش را به لرزه می‌انداخت؛ به خصوص با آن نگاه نافذش که انگار تا مغز استخوان آدم نفوذ می‌کرد. ولی هیچ کدام برایم اهمیت نداشت. الان دلم گرمای صدای هیمن، با آن کلمات کشیده‌اش را می‌خواست که وقتی خانوم صدایم می‌زد. دلم غش می‌رفت برای میم کشیده‌ی آخرش.

-رادمهر هستم...

نگاهی به وسایل اتاق انداختم. خیلی وقت بود که اینجا نیامده بودم. وسط حرفش پریدم.

-نه.

نطقش کور شد. دیگر صدای دورگه‌اش را نشنیدم. از کنارم بلند شدو به‌جای قبلی‌اش رفت و نشست. همان‌طور که روی صندلی متحرک تکان می‌خورد گوشی مشکی‌اش را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد. امیدوارم به پدرش پیام دهد الان ازاینجا بروند. با صدای قطره‌ی آب که آلارم پیام گوشی‌اش بود نگاهی به صفحه انداخت و اخم‌هایش در هم شد. ولی صاف نشست و نگاهم کرد.

-می گفتین؟ چی نه؟

حتی با نگاه کردن به او هم احساس آدم خیانت‌کار را داشتم. نگاهم را به یقه‌ی بسته‌ی پیراهن مشکی‌اش دوختم. قاطع گفتم چیزی را که مایل نبودم.

-قصد ازدواج ندارم.

خونسرد نگاهم کرد. صندلی را ثابت نگه داشت. زیر نگاه سنگینش مثل ماهی‌ای بودم که خیلی وقت است از تُنگ بیرون پریده و برای ذره‌ای هوا له‌له می‌زند؛ اما باز یادم افتاد؛ که من سال هاست بیرون از تُنگم. دیگر این چیزها رویم تأثیر ندارد. گوشی‌اش را داخل کتش گذاشت و دست‌هایش را حلقه کرد.

-منم شرایطم مثل شماست؛ اما مجبوریم. اجازه بدید توضیح بدم.

اتاق بی پنجره مثل شیشه خالیه در بسته است. نفست را محبوس می‌کند. باید با مکث و کوتاه دم و بازدم گرفت تازنده بمانی. من هم‌بارها فکر کردم که چرا بابا برای اینجا حتی نورگیر هم نگذاشته است؛ چه برسد به پنجره. لابد حواسش به ماهی‌اش نبوده. وگرنه مرا در این تنگنا قرار نمی‌داد و حق پدری‌اش را این‌طور ادا نمی‌کرد. کف پاهایم را به زمین فشار دادم تا عصبانیتم را کنترل کنم.
پارت19
-احتیاجی به توضیح نیست. خیلی وقته که میگم نه. ولی گوش شنوایی نیست.

ازجایم بلند شدم. روبه‌رویم ایستاد. قدم تا زیر گلویش می‌رسید و برای دیدنش سرم را بالاتر گرفتم.

-بسیار خب. می‌بینیم.

بی‌توجه به حرفش از اتاق خارج شدم. راه نفسم باز شد. نفس‌نفس می‌زدم. انگار که راه طولانی را ماراتن رفته‌ام.نزدیک خانواده‌هایمان شدیم. نگاه‌هایشان به طرفمان برگشت... دهـ*ن باز کردم تا جواب دهم که با حرف بابا لال شدم.

-مبارک باشه انشالله به خوشی و میمنت.

به آقا داماد نگاه کردم. پوزخند روی لبش دلم را به آتش کشید. انگار بابا واقعاً قصد دارد من را پیش کش کند. خوب حق دارد کی مزاحمی برای زندگی‌اش می‌خواهد یا یک دختر مریض تیمارستانی که کلی حرف پشت سرش است. کاش هیمن زنده بود و من این‌همه خفت و خاری را نمی‌کشیدم. می‌دانستم بعد از رفتنشان تا صبح گریه و زاری‌ام پابرجاست. دیگر توان ایستادن نداشتم. احساس می‌کنم ارزشم پایین آمده است و خیلی راحت بذل و بخشش می‌شوم. درست مثل بازار خریدوفروش برده‌ها.

-انشالله مبارکه، آقای محمدی هرچقدر شما مهریه تعیین کنید ما به دیده منت قبول داریم.

صدای بابا که زمانی برایم مثل لالایی بود حالا منفورترین آهنگ‌هاست.

-خواهش می‌کنم ولی هرچی آیدیس تعیین کنه منم نظرم همونه.

واقعا هرچی آیدیس بخت‌برگشته بگوید همان می‌شود؟ نه! فقط تعارف است. چی را بگیرم وقتی نه پای مهری درمیان است و نه دوست داشتن. هرچه که هست فقط اجباره و بس. برای خواستگاری هیمن بابا به سال تولدم مهریه تعیین کرد. ولی تعدادش نه برای من و نه برای هیمن مهم نبود. هم او می‌دانست که مهرم را نمی‌گیرم و هم من می‌دانستم که تا ابد ملکه‌ی خانه‌اش هستم. وقتی قرار نیست مهر و محبتی در کار باشد پس مهریه به چه‌کار می‌آید. بابا که من را بخشید. حالا چه فرقی دارد به هزارتا یا یک‌دانه.

-آیدیس باباجان، همه منتظر تو هستن.

نفس عمیقی کشیدم.

-یک سکه‌ی تمام بهار آزادی.

خانواده‌ی... فامیلی‌اش را چه گفت؟ حالا هرچی برایم مهم نیست، فقط با تعجب بهم نگاه کردند؛ اما حالت بابا خنثی بود. دروغ چرا دوست داشتم واکنشی نشان دهد و بگوید ارزش تو بیشتر از این حرف‌هاست؛ ولی چه فایده که بعضی وقت‌ها دل‌ها با حرف‌های نگفته می‌شکنند. محیا داشت خون، خونش را می‌خورد. آخر نتوانست طاقت بیاورد و نیش خودش را زد.

-آیدیس جان. ازدواج قبلی شما هزار و سیصد و هفتاد و یکی سکه تمام بهار بود حالا چرا این‌قدر کم.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر