در حال تایپ رمان از هم گُسیخته | زهـرا ذکریـا کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
Negar_۲۰۲۲۰۵۰۱_۱۸۵۷۴۲.png


اسم رمان: از هم گسیخته
ژانر:اجتماعی_عاشقانه
نویسنده:zarr28 کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظر: @خدیجه اسدی
خلاصه:صنم همیشه دنبال مهر و محبتی میگردد که از او دریغ شده و به دنبال جستجوی این عشق، هر راهی را که میرود اشتباه است. دوست داشته نمیشود کسی که خودش قبلتر از باقی ادم ها، خودش را دوست نداشته باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
241
876
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: میترا دارم، Zhaleh و zarr28

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
بسم الله الرحمن الرحیم
((این یک رمان با تم روانشناختی میباشد))
از میان انبوه جمعیتی که سعی میکردند از بین معدود صندلی های خالی اتوبوس جایی برای خود پیدا کنند، در حال هدایت شدن بودم که صدای پچ پچ دختر نوجوانی حواسم را پرت کرد.
_دیدیش؟ لاکشو دیدی؟قرمز بود .
داشت در مورد من حرف میزد.
بـ*غـل دستی اش صدایش را پایین تر آورد و گفت:خیلی ملوس بود، آدم پیرم میشه ها اینجوری بشه هندزفریشو دیدی؟؟
عجیب است؟ مثل اینکه لاک ناخن و استفاده از هندزفری محدودیت سنی دارد
من که خودم را محدود نکردم، حتی در هفتاد و پنج سالگی.
نگاهی به تنها صندلی خالی ای که مانده بود و یک دختر جوان زودتر از من به آن رسید انداختم و با لبخند گفتم:بشین عزیزم
نگاهی به سرتاپایم انداخت وگفت:نه شما بفرمایید
از روی لطف و مهربانی اش بود اما باز هم یادآور سن وسالم بود که نیاز به مرحمت و از خودگذشتگی داشت.
سرم را تکان دادم و روی صندلی نشستم، لبخندی از روی تشکر به سمتش نشانه رفتم و بعد با دست های چروکیده ام علامت پلی گوشی را لمس کردم و تا رسیدن به خانه چشمانم را بستم و موسیقی بی کلام گوش دادم.
چشمان بازم تحمل نگاه های متعجب و خیره را نداشت.
به خانه ی یک طبقه ی هفتاد متری ام که رسیدم نفسی از روی آسودگی کشیدم که به سرفه افتادم.
قدرت و توانم روز به روز کمتر میشد و جسمم دیگر گنجایش انرژی روانی ام را نداشت.
مانتوی کوتاهم را از تن بیرون کشیدم و لبخند زدم
من همیشه مانتوی کوتاه میپوشیدم و ترک عادت حقیقتا که موجب مرض است.
حتی در هفتاد و پنج سالگی.
عدد بزرگی است هفتاد و پنج و رویش که دقیق میشوم مضطرب میشوم.
خط پایان نزدیک است رفیق.
ضبط صوت کوچکم را از توی قفسه کتاب هایم بیرون کشیدم و روی تخت دراز کشیدم
دکمه ی ضبط را فشار دادم و سعی کردم افکارم را جمع و جور کنم، حافظه م مثل ساعتی که باطریش ضعیف شده، کُند کار میکند اما هنوز هم میشود رویش حساب کرد.
گلویم را صاف کردم و شروع به حرف زدن کردم
(( به صورت ذهنی معیارهایم برای شوهر آینده ام، خوش قیافه بودن،شوخ بودن ،قد بلند بودن و اخلاقِ خوش بود. اما در عمل عاشق آدم هایی با اخلاق افتضاح میشدم که قد بلندی داشتند.
سیزده سالم که بود عاشق پسر همسایه مان که شش سال از من بزرگتر بود شدم و فکر میکردم یک روز با هم ازدواج میکنیم و چه زندگی عاشقانه ای شروع خواهیم کرد.
من آدم رمانتیکی بودم، آرامش.
خیلی رمانتیک.
فانتزی های عاشقانه من پر از شور و صحنه بود.
خانه هایمان چسبیده به هم بود و بالکن های اتاقمان محل قرارهای مثلا تصادفی.
انگار که همه ی ادم های دنیا موقع رفتن به بالکن اتاقشان برای هواخوری، موهایشان را مرتب میکنند و از لوازم ارایشی مادرشان دستی به صورتشان میکشند.
من هر روز حاضر وآماده روی بالکن مینشستم و کتابی جلویم میگذاشتم و مشغول بلند بلند خواندنش میشدم.
فقط وفقط برای جلب کردن توجهش.
یک ماه طول کشید تا اتفاقی، برای سیگار کشیدن روی بالکن بیاید و مرا ببیند
دقیقا روزی که من بی حوصله و ناامید بدون اراستگی با شلوار گل منگلی طوسی رنگم با کتاب بسته به روبه رو خیره شده بودم، آمد.
متوجه حضورش که شدم سریع خودم را جمع و جور کردم و دستپاچه سلام کردم
نگاهی به سرتاپایم انداخت و بعد از بیرون فرستادن دود سیگار ، سرش را تکان داد
لبخند ناشیانه ای زدم و بازدم پر اشتیاقم را بیرون فرستادم.
_تو همیشه میای اینجا؟
پرسید و با ابروی شکسته ش به بالکن اشاره کرد.
با تته پته جواب دادم:من، نه من... بعضی وقتا میام، میام اینجا...درس...درس میخونم
ابروهایش را بالا فرستاد و سیگارش را روی نرده ها خاموش کرد.
_کلاس چندمی؟
_من، من پونزده سالمه.
فکر میکردم اگر سنم را بیشتر بگویم شانس بیشتری برای آشنایی با او دارم.
متعجب پرسید:مطمعنی؟
_از چی؟
روی نرده ها خم شد و به دستش تکیه داد و گفت:از اینکه پونزده سالته، بیشتر از دوازده امکان نداره
سریع گفتم:من دوازده سالم پره پره.
با خنده گفت:افرین کوچولو
اخمی کردم و گفتم:من بچه نیستم
چشمکی زد و گفت:خدافظ کوچولو
مرا جدی نمیگرفت، من بچه بودم و قضیه ازدواج و دسترسی به او غیرممکن بود.
با حس خراب شدن دنیای کودکانه ام روی سرم از ان بالکن لعنتی به اتاقم امدم و به این فکر کردم که حالا باید چکار کنم؟
آرامش، نخند.
من بیش فعال نبودم فقط او را دوست داشتم و میخواستم توجهش را جلب کنم، خب بچه بودم دیگر.
دوست داشتم علاقه ام را با کسی به اشتراک بگذارم
برای رفع کنجاویت باید بگویم که تا پانزده سالگی ام هیچ اتفاقی نیفتاد و من همچنان غرق در خواستن و جلب توجه بودم و او؟ رفت سربازی و برگشت.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
نمیدانم تا به حال مردی را دیدی که با یک سانت مو هم جذاب باشد یا نه؟ اما او با موی یک سانتی وته ریش کوتاه تر از موهایش برگشت ومن فقط برای شنیدن صدایش که از خانه شان می امد روی بالکن رفتم تا فقط بشنوم.
مادرم که برای خوردن نهار صدایم کرد به سختی از بالکن به داخل امدم و پای سفره نشستم
_تو ، تواین سرما میری رو بالکن که چی بشه؟
چنگال را دور ماکارونی پیچیدم و جواب دادم:میرم هوا میخورم
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:تو این خونه اکسیژن نیست باید بری روبالکن؟ مریض میشی بچه.
اعتنایی نکردم و مشغول غذا خوردن شدم
بعد از چند دقیقه دوباره گفت:من امشب فک کنم تا دیروقت ارایشگاه باشم برا خودتو بابات یه چی درست کن
در دل غر زدم:طبق معمول
اما جواب دادم:باشه درست میکنم
آرامش، من همیشه همین بودم.احساس واقعی ام را سرکوب میکردم و حرفی را میزدم که نمیخواستم.
اما تو حرفت را بزن، احساسی که داری را نَکُش، چون بعدا این احساسات نادیده گرفته و جایگزین شده بیچاره ت میکند.
اینطور میگویم تا متوجه جدیت موضوع بشوی.
مادرم که به سرکار برگشت من مثل تمام روزهای قبل، تنها شدم.
کمی تلویزیون میدیدم، کمی با اهنگ های شادی که صدایش را بلند میکردم تا به گوش باقی همسایه ها برسد میرقصیدم و آخ که دختر، اگربدانی که من چه رقصنده ی خوبی بودم
باقی ساعات را هم روی بالکن میرفتم و به انتظار مینشستم و بعد ناامید وعصبانی وبدون دستاورد به خانه برمیگشتم تا شام درست کنم
و این روتین تکراری و کسل کننده هر روز من بود .
از را*ب*طه م با پدرم اگر بخواهی بدانی حرفی برای گفتن ندارم، ما زیاد با هم صمیمی نبودیم.
زیاد حرف نمیزدیم و زیاد با هم در ارتباط نبودیم.
پدر بدی نیست اما اگربخواهم به او امتیاز بدهم از من نمره ی پنج ونیم میگیرد آنهم نه از ده، ازبیست.
کار خاصی هم در حقم نکرده، نه کتک و نه ناسزای کلامی.
اما احساسم از او آسیب دیده است و برایت میگویم چرا.
بگذار فعلا روی عشق آتشینم متمرکز باشم و از ان برایت بگویم.
شاید الان که میشنوی برایت مضحک و بچگانه باشد اما در ذهنت زمان و مکان و سن مرا هم در نظر بگیر و بدان این احساس، آن زمان برای من مهم و بااهمیت بود.
راستی آرامش، همه ی تجربه ها باارزشند.
فکر نکن یک اتفاق باید خیلی سخت و عجیب و غریب باشد تا باارزش تلقی شود.
علاقه ی من پر از سرنخ و دلیل است برای رفتارهایم که همه را برایت تعریف میکنم.
بگذار کمی رازالود جلو برویم تا حوصله ت سر نرود
حوصله ت که سر نمیرود؟
راستی آرامش، تو هیچ وقت یک دوست صمیمی داشتی؟ کاش که داشته باشی وبا او تمام راه ها را رفته باشی.
مینو، رفیقِ راه من بود، کسی که میشد در مورد همه چیز روی او حساب کرد.
فقط یک ایراد داشت ، آنهم شوخی های بی مزه ی همیشگیش بود.
مثلا یکبار همون موقع ها که من هیچ ایده ای در مورد افراد تراجنسیتی نداشتم آمد و گفت که:میدونی صنم؟ من دو جنسه م.
من ساده هم باور کرده بودم و قول داده بودم به هیچکس چیزی نگویم تا عمل کند و تبدیل وضعیت شود.
یکبار دیگر هم وقتی به داروخانه رفته بودیم .
من مشغول تماشای شامپوهای توی قفسه بودم ،به پشت سرم اشاره کرد و درگوشم گفت:صنم، این آدامسا رو میبینی چه تنوعشون زیاده؟
نگاهی به بسته های پشت شیشه انداختم و گفتم:داروخونه ها آدامس میفروشن؟
ارام گفت:این ادامسا فرق دارن، اینا انرژی زان
با اشتیاق گفتم:انرژی زا؟
چشم هایش را بهم زد و گفت:انرژی زا، یادته گفته بودی بیحالی؟ چند بسته بخر .
بعد که سراغ حساب کردن خریدهایش رفت من دکتر داروخانه را که مرد نسبتا جوانی بود صدا کردم و گفتم که چند بسته از اینها میخواهم و به بسته ها اشاره کردم.
آنها که آدامس نبودند، اما امیدوارم که حداقل تو در این سن بدانی که آنها ادامس نیستند و خرید آنها هیچوقت با ذوق و شوق و صدای بلندی که من بکار برده بودم همراه نیست.
و البته، البته که در این سن به فکر خریدن آن ها هم نیفتی.
فکر کنم توانسته باشم تا حدودی مینو را برایت توصیف کنم.
تنها دوست صمیمی من که هیچ از پیمان خوشش نمی امد.
(پیمان)
همان پسر همسایه که من دوستش داشتم. اسمش را قبلا نگفته بودم، گفته بودم؟
یادم نمی آید.
بگذار با مینو ادامه دهم چون یاداوری آن مارمولکِ دوست داشتنی با آن نقشه های نابش مرا به وجد می آورد.
یکبار کاملا جدی روبه رویم ایستاد و گفت:میخوای برم بهش بگم؟
و کاملا میتوانی بفهمی منظورش از این حرف چه بود.
ساده، بی مقدمه، مفید و مختصر میخواست برود و بگوید. عاقل اندر سفیه نگاهش کردم و گفتم:الان جدی داری اینو میگی؟
_کاملا
سرم را خم کردم و گفتم:عقلم داری؟ بری بهش چی بگی؟
دستش را بالا اورد و گفت:که تو دوسش داری
عصبانی گفتم:همین جور یه کاره پاشی بری بگی من دوسش دارم؟
_خب اره.
به در و دیوار نگاه کردم و گفتم:گاوه؟؟؟؟
ضربه ای به پهلویم کوبید و گفت:پس بشین و منتظرباش اون دختر باز بیاد سراغت.
دخترباز نه یک توهین بود و نه یک لقب.
دخترباز درستترین تعریف از پیمان بود و من هم مثل بقیه ادم ها این را خوب میدانستم .
به طرز بیمارگونه ای از این عشق غیرقابل دسترس در شعف بودم و هیچ اعتراضی نسبت به این قضیه نداشتم.
و آرامش، تمام نصیحتم برای تو این است که احساسات پانزده سالگیت را خیلی هم جدی نگیر
یا درست تر اینکه اصلا جدی نگیر.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
راستی حرف از جدی گرفتن شد، اگر روزی بچه دار شدی او را جدی بگیر
آدم ها را باید جدی گرفت. وگرنه آنها هیچوقت باور نمیکنند که ارزشمندند و دچار تردید میشوند
حتی در یک تصمیم گیری ساده هم گیر میکنند
چون روزی که ابراز وجود کرده بودند جدی گرفته نشدند
تو، همه ی موضوعاتی که برایت مطرح میکنم را به خانواده ام ربط بده، که میتوان آن را به دیگران هم تعمیم داد.
خانواده همه چیز است.
همه ی چیزی که تو تبدیل به آن میشوی.
برای امروز دیگر بس است و من هم خسته شده ام، ذهنم دیگر یاری ام نمیکند
چون همه ی آن چیزی که از من میخواهد یک استراحت درست و حسابی است نه فعالیت دیگری مثل عقبگرد کردن به گذشته.
_____________________________________________________________________
آب بینی ام را با دستمال گرفتم و ناله ی خفیفی کردم.
سرماخوردگی در سن بالا چیزی در حد شکنجه است
آرامش.
سرفه های صدادارم آنقدر دردناک و آزاردهنده بود که نمیدانستم با چه چیزی مهارش کنم
برای همین یک هفته برایت حرف نزدم وصبر کردم صدایم از بند ویروس آزاد شود.
نیاز است مثل فیلم ها برایت آنچه گفته شد پخش کنم یا که در خاطرت مانده کجا بودیم؟
من جزئیات کسل کننده را برایت حذف میکنم و به اصل ماجرا میپردازم چونکه من خودم آدم کم حوصله ای هستم و تحمل فرعیات را ندارم
اینکه برایت بگویم نهار چه میخوردم یا شب ها با پدرم سر تماشای فیلم و فوتبال بحث میکردیم و آخرسر من عصبانی کنترل را پرت میکردم و وارد اتاقم میشدم شاید پر از نکته باشد اما اینجا که کلاس درس نیست، اینجا ایستگاه خاطرات من است.
آرامش، من هیچ وقت با پیمان دوست نشدم و مثل تصورات ذهنیم هیچ وقت با او ازدواج نکردم.
در داستان ها همیشه شخصی که در قصه حضور دارد به یک دلیلی وارد میشود و گره گشاست
اما پیمان هیچ کجای داستان من نیست، چون هیچ وقت سراغ من نیامد.
من هم از یک جایی به بعد خسته شدم و تصویر مرد رویاهایم را عوض کردم
من هرچقدر ادم کم حوصله ای بودم دو برابر آن بی صبر بودم.
نمیتوانستم صبر کنم شاید یک روز مرا ببیند و من بشوم دوست دختر هزار و پانصد و پانزدهمی اش.
عشق شدید سیزده سالگی، هفده سالگی تمام شد و رفت.
حالا یا دنیایم بزرگتر شده بود یا او کوچکتر.
هرچه بود، پیمان دیگر نقش اصلی زندگی من نبود.
بازی عوض شده بود.
اما فقط برای یک هفته.
عصبانی نشو، دستت ننداخته م، فقط خواستم کمی هیجان بدهم
خیلی سعی کردم مدت زمان کنار گذاشتن او از ذهنم را تمدید کنم اما مغزم نمیپذیرفت
میدانی چرا؟ چون جایگزین بهتری پیدا نکرده بود.
آرامش
برای اینکه کاری را انجام ندهی و ترکش کنی باید یک جایگزین برایش پیدا کنی که از لحاظ اهمیت و جذابیت با رفتار قبلی برابری کند
وگرنه مغزت به هر شگردی که شده تورا برمیگرداند سر خانه ی اولت.
و خانه اول پیمان بود.
مگر میشود آدم بداند کسی که دوستش دارد ک**س دیگری را به او ترجیح داده و باز همچنان دوستش داشته باشد؟
منطق الانم این است وگرنه در هفده سالگی فکر میکردم عشق واقعی را من ب اون دارم و والسلام
الباقی کشک.
خب اینطور هم نبود که هیچ مراوده و ارتباطی با هم نداشته باشیم
داشتیم، بالاخره همسایه بودیم آخر
همدیگر را میدیدیم، اوبا من شوخی میکرد، سربه سرم میگذاشت
پدرش مرا دوست داشت و مادرش بعضی روزها جای او به بالکن می امد و با من حرف میزد
اما دیدی یک زمانی آدم بیشتر میخواهد؟
من چیزهایی بیشتر از اینها میخواستم.
روزهایی که همه ی هدف و تمرکز مینو روی درس ها بود من لای کتاب ها اسم او را مینوشتم و با یک قلب تیرخورده برای خودم دلسوزی میکردم.
در زندگیم خیلی چیزها بود که نمیدانستم و برایش هیچ برنامه ای نداشتم اما از اول میدانستم که میخواهم پزشک شوم.
و شدم.
اما آرامش، در همان پزشک عمومی ماندم چون گندهایی که زده بودم مانع از پیشرفتم شده بودند
وقتی مینو برای گرفتن تخصص یک دقیقه هم تعلل نکرده بود من این دادگاه به آن دادگاه دنبال گرفتن طلاقم بودم
اوه دختر من طلاق هم گرفتم در این زندگی.
هرچیزی را تجربه کردم جز عشق واقعی، نه که دنبالش نباشم
نه.
ظرفیت پذیرشش را نداشتم.
فرض کن در خانواده ای بدنیا آمده ای که به تو بی توجهی میکنند، تنها زمانی که به حرفشان گوش دهی از تو تعریف و تمجدید میکنند و یک روزبا تو مهربانند وروز دیگر پرخاشگر.
دیوانه نمیشوی؟ دچار تضاد و تعارض نمیشوی؟
بعد با این پیش فرض بزرگ میشوی که من باارزش و دوست داشتنی نیستم.
جالب نیست که آنها غلط غلوط رفتار میکنند و تو این مفهوم را برداشت میکنی؟
چون بچه ای وبه آن ها نیاز داری
به عشق شان، به توجه شان، به حمایتشان، به ثبات رفتاری شان
اما نصیبت که نمیشود یک باور را شکل میدهی و در آن خود را دوست نداشتنی ترسیم میکنی که لایق توجه نیست.
حالا فهمیدی چرا پیمان برای من جذاب بود؟
چرا حتی وقتی مرا نمیدید و توی باغ نبود من با ارامش همچنان دوستش داشتم؟
چون پیمان یک الگوی آشنا بود و به من حس آشنا میداد
فکر کنم با این حرف ها و پازل چیدن هایم کمی حوصله ت را سربرده باشم
پس بگذار با مینو یک استراحتی به ذهن درگیر شده ات بدهم.
چند روز قبل از هیجده سالگی مان یک روز قایمکی سوویچ ماشین 206 مادرش را برداشت و با اطمینان از من خواست که برویم دور بزنیم
چند باری دیده بودم که مادرش ماشین سواری را یادش داده تا موقع گرفتن گواهینامه نابلد نباشد
اما ندیده بودم که چطور رانندگی میکند
کمربندم را که بستم پرسیدم:تو مطمعنی میتونی رانندگی کنی؟
استارت زد و قبل از جواب دادنش هردو به بالا پرتاب و روی صندلی کوبیده شدیم
خنده ی مسخره ای کرد و گفت:دنده رو...
_حالا چه اصراریه ما بریم ماشین سواری؟ شر نشو مینو
اهسته اهسته حرکت کرد و گفت:میگم بلدم، میخوام پیمان و تعقیب کنم.
_هاااااااا؟
عینک دودی صفحه بزرگ مادرش را به چشم زد و گفت:مال بابامم تو داشبورته بردار بزن نشناستمون.
عینک صفحه گرد و مردانه ی توی داشبورت را به چشم زدم و گفتم:تعقیبش کنیم که چی بشه
_چه مسخره شـُ.... یعنی خب بریم ببینیم چه غلطایی میکنه، ول کن صنم تو عینک نزن، درش بیار
با حرص عینک رااز چشمم در اوردم و سرجایش گذاشتم و دستم را به سمت ضبط بردم
_خرابه
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:حداقل شیشه روبده پایین خفه شدم
نگاهی به شیشه سمت من انداخت و گفت:ببین اون قلق داره، صب کن
دست راستش را از روی فرمان برداشت و به سمت شیشه برد که گفتم:عه فرمونو چرا ول میکنی، نمیخواد، نمیخواد بازش کنی
کمی بیشتر خودش را متمایل کرد و گفت:نه تو صبر کن من بازش میکنم
و در یک لحظه کلا ماشین را رها کرد و خودش را روی من ولو کرد.
حین زور زدن برای پایین کشیدن شیشه داد کشید:فرمونو بگیر صنمممممممم
دستم را از زیر بدنش به سمت فرمان بردم و غر زدم:خدا لعنتت کنه چرا تو رو منی، ول کن نمیخواد بازش کنی، یااااااااا خدااااااااااا کامیووووووووون، کامیون مینوووووووو
جیغ بلندی کشیدم که گفت:باز شد، بازشد
_روانیییییییی بشین سرجات
سرجایش که برگشت و سرعت ماشین را کمتر کرد
محکم روی شانه ش کوبیدم و گفتم:عوضی میخواسی بندازیمون زیر کامیون؟
به خودش مسلط شد و با عوض کردن دنده جواب داد:حال کردی چه خوب جمعش کردم؟ فقط پیمان و گم کردیم
با حرص نگاهش کردم و گفتم:همه چی براش مسخره بازیه
_حرص نخور تغذیه بچه ت خشک میشه، پیشت صنم... تویی ک من میشناسم تا مرحله انتخاب اسم بچه هم با اون نکبت پیش رفتی، اسم خارزاده مون چیه؟
اول عصبانی نگاهش کردم و وقتی چشم و ابرو امد زدم زیر خنده و لا به لایش گفتم:آرامش، اسم دختر من آرامشه.
چشم هایش را تا اخرین حد ممکن گشاد کرد و گفت:خفه اون اسم بچه ی منه.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
میدانستم اسم مورد علاقه اش است برای همین میخواستم اذیتش کنم وگرنه من در کنار پزشکی یک تصمیم قطعی دیگر هم داشتم
بچه دار نشدن.
به مینو نگفتم، ولی به تو میگویم چرا.
چون قرار بود پزشک شوم و یک پزشک وقت بچه داری ندارد.
و من نمیخواستم بچه ای را بدنیا بیاورم که از پس بزرگ کردنش برنیایم.
مادر من هیچ وقت نبود، تازه او که ارایشگر بود و شغلش همچین هم حیاتی نبود
چه برسد به یک پزشک و مشغله های پزشکی تمام نشدنی اش.
آن روز وقتی سالم برگشتیم
من با خودم قرار گذاشتم که دیگر هیچ وقت، سوار ماشینی که راننده ش خل و چلی مثل مینو باشد، نشوم.
من زیاد به عهدهایم وفادار نبودم اما تصمیم های آنی و لحظه ای من تمامی نداشت
موقع خداحافظی مینو با سر به خانه ی پیمان اشاره کرد و گفت:طرف خونه باشه؟
نگاه خیره م را به صورتش دوختم و گفتم:اینطوری میگی صدات نمیره بلندتر داد بزن.
با خنده به شانه ام کوبید و گفت:نه بابا، اون الان تو فسق وفجوره
اینها را میگفت تا فکر او را از سرمن بیندازد اما نمیدانست من ناراحت میشوم.
علائق و دوست داشتن آدم ها برایشان اعتبار دارد و وقتی کسی بی اعتبارش میکند حتی وقتی حق دارد باز هم آدم دلش میشکند.
انگار که هویت خود را به هویت علاقمندی هایش گره میزند وبی مهری به آنها را بی مهری و توهین به خود می داند.
لبخندی زدم و مثل همیشه حرف دلم را نزدم
به جایش گفتم:از دست تو، برو خونتون اصلا. .. خدافظ
این تمام کاری بود که میتوانستم به نشانه اعتراض بزنم، آن هم با چاشنی خنده که ناراحت نشود.
لعنتی، من همیشه به فکر این بودم که کسی را ناراحت نکنم اما بقیه چندان برای اینکار تلاشی نمیکردند.
با غرولند وارد اتاقم شدم و لباس هایم را از تن در آوردم
بلندبلند برای خودم سخنرانی میکردم و خودم را بی عرضه خطاب میکردم که حتی جرات زدن حرف هایش را هم ندارد و عاشق شدنش هم مثل باقی کارهایش بدرد نخور است.
جیغ جیغ میکردم:حتی یه دخترباز هم ترو نمیخواد... حتی اونم ترو نمیخواد.
بعد یکهو این سوال برایم پررنگ شد که چرا؟ چرا من به چشم مردی که هر مدل دختری را برای دوست شدن انتخاب میکند، نمی آیم.
صدای موذی و تحقیرگر ذهنم پچ پچ کرد:چون تو اونقدرام خوشگل نیستی، اونقدرخاص نیستی که بخواد انتخابت کنه.
اوه آرامش اگر قسمت زیرین مغزم شاخ و شانه میکشید که من انتخاب کسی نیستم،
قسمت جلویی مغزم حتی سعی هم نمیکرد خلافش را ثابت کند.
کل مغزم پوشیده در مه غلیظی بود که در آن واقعیت ها از پس باورها برنمی آمد.
من زشت نبودم ها آرامش، اما فکر میکردم هستم.
چقد آسیب پذیر بودم و هیچکس مراعاتم را نمیکرد
تلخی کلامم به خاطر مزه مزه کردن تک تک آن لحظات سخت است،آخر.
بگذریم؟ تلخیها را سانسور کنم یا برایت بگویم آن روز روی بالکن چه گذشت؟؟
فکر میکنم تعریف جزییات زندگیم هم مثل دیدن یک فیم +18 با مینو است تا کمتر معذب شوم.
بعد از اینکه لباسم را تعویض کردم و از لحاظ روانی یک انتحاری به خودم زدم ، روی بالکن رفتم و با نفرت به بالکن خالی کناری نگاه کردم
یک جاسیگاری پر از خاکستر سیگار آنجا بود به علاوه یک پتو.
انگار یک نفر دیشب اینجا قرار عاشقانه داشته است
درست شبی که من در عالم خواب و بیداری صدای خنده میشنیدم و فکر میکردم خیال است.
اخ دختر که حس خیانت به این وضوح و کیفیت آنهم بـ*غـل گوشم داشت منفجرم میکرد
با حرص دندان های بیگناهم را روی هم فشار دادم و غرش کردم:بیشعور، بیشعوررررر، بیشعورررررر
تکرار بعدیش با شدت و خشم بیشتری بود و جوشش اشک را حس میکردم
میدانی چرا هیچ وقت حرف هایم را نمیزدم؟ چون شروع نکرده گریه م میگرفت.
کلمات توی گلویم گیر میکرد و ترسیده به معده م پناه میبرد و اضطراب تارهای صوتیم را به ناله مینداخت.
و در آخر نه حرف میزدم نه هیجانم تخلیه میشد و نه مشکل حل میشد.
همه چیز هم طور دیگری رقم میخورد.
گریه ام که در آمد کف بالکن نشستم و ریه م را پر از هوا کردم، میخواستم آرام باشم و یا حداقل با نفس های عمیق آرام شوم.
_کی گریه ی ترو در آورده؟؟؟
صدایش که آمد سریع سرم را به سمت راست چرخاندم و با دیدنش عصبانی جواب دادم:یه نره خر
چشم هایش را تا جایی که میشد گشاد کرد و سیگار را روی لبش گذاشت
با فندک در تلاش اول روشنش کرد و گفت:چه خشن شدی تو، کی ناراحتت کرده بگو برم لهش کنم بیشرفو.
پوزخندی زدم و به رو به رونگاه کردم
_با منم قهری؟ چیزی نمیگی؟ همه مردا رو تحریم کردی؟
نگاهش کردم و گفتم:من مشاوره نمیخوام
مشکوک نگاهم کرد که تکمیل کردم:نه که تو این زمینه باتجربه ای، از اون نظر میگم.
گیج و منگ دود سیگار را بیرون فرستاد و گفت:نه تو حالت واقعا خوب نیس، اگه کمکی از دست من...
با حرص غرش کردم:لازم نکرده تو بمن کمک کنی
و (تو) را با چنان تحقیری ادا کردم که خودم هم متعجب شدم
_ببخشید منظوری نداشتم
طبق معمول عذرخواهی کردم برای حرفی که از ته دلم بود .
سیگارش را خاموش کرد و گفت:اذیتت کرده؟
پرسیدم:کی؟
_چه میدونم همون پسره
_کدوم پسره؟
_همونی که خودت گفتی
_من چیزی نگفتم
_صنم ما باهم دوستیم اگه کسی اذیتت کرد خب بگو، من مرده زنده شو یکی میکنم.
_چرا؟؟؟
سرش را تکان داد و گفت:چی چرا؟
دستم را تکان دادم و گفتم:هیچی ولش کن، من از پس خودم برمیام.
دروغ از نوع شاخ دار.
سر و گردنش را خم کرد و گفت:چی بگم دیگه، فقط هرموقع بخوای من اماده م بت کمک کنم
مثلا میگفتم اگر میتوانی مرا دوست داشته باش چقدر آماده بود که کمکم کند؟
سرم را تکان دادم و باز چشمم به آن پتوافتاد، ان دخترها پایشان به خانه و اتاق و بالکن هم باز شده بود و من هنوز در چه فکرهایی بودم.
_انقد سیگار میکشی ریه هات...
حرفم را قطع کرد:ولش کن ، یه کار برام میکنی؟
میخواستم بگویم نه! اصلا، به هیچ وجه
اما پرسیدم:چیکار؟
دستش را درون جیبش برد و بعد گوشیش را بیرون کشید.
به سمتم گرفت و گفت:بگیرش
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
از جایم بلند شدم و مثل خودش ایستادم.
_که چی بشه؟
_یه شماره میگیرم باش حرف بزن بگو که برا چی به شوهر من زنگ میزنی زنیکه، خجالت بکش و از این حرفا.
گیج و منگ نگاهش کردم که دستم را کشید وگوشی را کف دستم گذاشت.
_صفحه روشنه، بزن رو اولین شماره
_چرا من باید اینکار و بکنم؟
چشم هایش را گشاد کرد و گفت:کچلم کرده ول نمیکنه، بگو زنمی، دوست دخترمی، یه چی بگو که کلا بی خیال شه.
سوالات تخصصی ام را شروع کردم:
_چرا بیخیال شه؟
_چون بچه س، هنو طرز فکرش نسبت به ادما مثل طرز فکرش نسبت به عروسکاشه که ک**س دیگه نباید بش دست بزنه، نگاش کنه.
سرم را تکان دادم وگفتم:آهان، اینکه میخواد طرفش هرز نپره میشه طرز فکر بچگانه؟
ابروهایش را بالا فرستاد و گفت:نخیر، اینکه به آدم مثل عروسک نگاه کنه که عقل وشعور نداره واون باید براش تعیین تکلیف کنه بچگانه س، ولمون کن بابا هرموقع دلم خواست یکی کنترلم کنه خبرش میکنم، حالام که دیده طرز فکرامون باهم فرق داره گیر داده که باشه قبول هرچی تو بگی... اما صنم از این آدما بترس، ازایناییکه یه شبه میان میگن باشه از این به بعد هرچی تو بگی قبول، بترس صنم آی بترس.
سخنرانی غرایش را با بالا اوردن دستم قطع کردم وگفتم:شاید چون از تو مطمعن نیست سعی میکنه...
سیگار دیگری که بیرون کشید سریع از بین دستانش بیرون کشیدم و گفتم:انقد نکش، میمیری
درب فندک طلاییش را بست و دوباره به نرده تکیه داد
_اصلا برا چی انقد سیگار میکشی؟؟
_تو، تاحالا سیگار کشیدی؟
از من پرسید و جوابی که نگرفت، گفت:پس هیچی نمیفهمی
اما ارامش من میدانستم.
هرکسی احساسات آسیب دیده اش را یکجور تغذیه میکند.
لابد این هم روش رسیدگی به آسیب هایش بود که ناخوداگاه انجام میداد.
سیگار را توی دستم مچاله کردم و گفتم:پس من زنتم، ها؟
سرش را به عقب پرت کرد و غش غش خندید
پوزخندی زدم و با شماره ای که گفت تماس گرفتم که جواب نداد.
البته قبل از آن یک کار دیگر هم کردم، زنگ زدن به خودم برای گرفتن شماره ش.
با عقل هفده ساله م فکر میکردم کاری میکنم که عاشقم شود.
حالا نه اینکه بلد باشم یا متخصص جذب کردن آدم ها به سمت خودم باشم نه، فقط میخواستم که این کار را بکنم.
آن روزبا انرژی و حال بهتری روتینم را انجام دادم
رقصیدم، خندیدم، شام درست کردم و بیخیال، بدون فکر کردن به کنکور که سه ماه بعد برگزار میشد به این فکر میکردم که گفتگویم را چطور با پیمان در قالب پیام شروع کنم که بامزه باشد
عصر، بعد از اینکه پدرم از مدرسه برگشت، من آنقدر خوشحال و سرخوش بودم که مهربانانه سلام و کمی هم گفتگو اضافه اش کردم
_چقد امروز دیر...
چشمانش را مالید و حرفم را قطع کرد:هر روزهمین ساعت میام
آب دهانم راقورت دادم و سعی کردم ذوق کور شده ام را احیا کنم
_خسته نباشی، یه چیزی بیارم...
روی مبل لم داد و زمزمه کرد:چیزی نمیخوام
متوجه شدی؟ پدرمن اینطور بود.
سرد، کم حرف و بی عاطفه.
نه محبت میکرد و نه محبت را قبول میکرد.
مادرم هم خسته از رفتارهای سرد و خشکش به کارش پناه برد و تاآخر وقت خودش را سرگرم نگه میداشت تا یادش برود شوهری دارد که حتی یک جمله ی محبت آمیز هم نثارش نمیکند.
من همیشه فکر میکردم سواد، مسبب خیلی چیزها میشود و البته از خیلی از تفکرات و رفتارها هم جلوگیری میکند
اما تو باور نکن.
در نهایت فقط یک باسواد احمق است که سوادش فقط بدرد لای جرز دیوار میخورد
برای همین با خودت فکر نکن چطور یک معلم میتواند فرزند خودش را محروم از محبت و حمایت و آموزش کند و از آن طرف او را برای کاری انتخاب کنند که باید همه ی این ها را به دانش اموزان یک مدرسه پیشکش کند ونتواند.
جایی که ما زندگی میکنیم سیستم همینگونه است آرامش.
امیدوارم در دوره ی تو دیگر اینطور نباشد.
معلم ، شایسته ی معلمی باشد و پزشک، شایسته ی طبابت
افراد دارای مهارت وسلامت روان، سرکار باشند و افراد بی سواد و بی مهارت هم، کنار گود.
الان همه چیز برعکس است ارامش، همه چیز.
از بیشتر بودن حقوق یک آرایشگر از یک معلم بگیر تا الی آخر.
گفتگوی تلخ ونیمه کاره با پدرم را با امدن در اتاقم خاتمه دادم و با خودم فکر کردم:او اگر بامحبت بود، من چقد متفاوت با الانم میشدم؟
پوزخندی زدم و با برداشتن لیوان لیمونادم وارد بالکن شدم.
نشستم و به هلال ماه که درخشانتر و زیباتر از شب های قبل بود نگاه کردم
لبخندی زدم و متوجه شدم که چیزهای زیبا مرا به وجد می آورد
راستی آرامش هیچوقت در مورد اعتقاداتم با تو حرف نزدم
اما من آدم معتقدی هستم.
من به یک نیروی برتر معتقدم و اینهمه نظم و هماهنگی و زیبایی را ساخته ذهن بشر یا تصادفی نمیدانم
کار، کارِ یک کاربلد است.
مثل همه این که آن نیروی برتر خودش چگونه بوجود آمده سوال ذهنی من هم بوده وهست
اما این را میدانم که ساخته ی ذهن ما نیست
واقعا وجود دارد.
بعضی ها سفت و سخت اصرار دارند که وجودش را نفی کنند و مقتدرانه بگویند که خدایی وجود ندارد.
خب ،من مسوول تفکرات آنها نیستم و حتی با آنها بحث هم نمیکنم
این یک چیز خیلی شخصی است.
که من به آن باور دارم و ارتباط قوی ای هم با خالق بدون چهره ام دارم.
خب برای بعضی ها خدا، شکل مادرشان است
برای بعضی ها، شکل پدرشان
برای بعضی ها شبیه یک مرد پیرمهربان
اما برای من نه چهره دارد و نه جنسیت
فارغ از قالب و محدودیت است
و لطفا لــ*ب و لوچه ات را کج نکن، فقط خواستم کمی در مورد بُعد معنوی زندگیم هم برایت گفته باشم
_اون چیه؟
با صدای پیمان، ترسیده از عالم هپروت بیرون امدم و دستم را روی قلبم گذاشتم
_ترسیدم
مثل من نشست و سیگار لعنتی را بین لــ*ب هایش گذاشت
_لیموناد درست کردم
با خنده گفت:باریکلا ، منزل کدبانو هم هستن، پیامتو الان دیدم
با یاداوری پیامی که غروب برایش فرستاده بودم خجالتزده گفتم:شوخی بود
نوشته بودم که ((اون گیس بریده که دوباره مزاحم زندگی و شوهرمون نشده؟؟؟ ))
با خنده یک طرف صورتش را مالید وگفت:میدونم بابا، اووووه لعنتی...دندون سگ مصبم خیلی درد میکنه
کاملا به طرفش چرخیدم و گفتم:اسپری نزدی؟
چشم هایش که برق زد با خنده گفتم:ما اسپری های دیگه ای هم داریم که میزنن به دندون تا کمتر درد بکشن.
_نه نزدم، ندارم اصلا
_منم ندارم، میخوای برم برات قرص بیارم؟
نیم خیز که شدم گفت:صنم تو جدی جدی خیلی بزرگ شدیا
_پس میخواستی همون قدی بمونم؟
پایش را دراز کرد و گفت:انگا همین دیرو بود که رواین بالکن گفته بودی دوازده سالته
اصلاح کردم:سیزده سالم بود
و رفتم برایش قرص بیاورم، پدرم روی مبل خوابیده بود و ساعت تازه شیش شده بود.
با قرص برگشتم و به سمتش گرفتم
_هر هشت ساعت بخور
از دستم کشید و با عجله قرص را توی دهانش انداخت
لیوان اب را به سمتش گرفتم و گفتم:بدون آب؟ بخور... بگیرش
به خاطر عجله و اصرارهای من کمی اب به دور و بر پاشیده شد.
پیمان با خنده کمی اب نوشید و گفت:یواش دختر، موش اب کشیده مون کردی
توضیح دادم:خب بدون اب اذیت میشی، ضررداره
کشیده گفت:قررررررررررررربووووووونت برم
فکر کنم طبق عادت و به خاطر استفاده زیاد از این اصطلاح، این حرف را زد
چون وقتی من به رنگ تمام رنگ های رنگین کمان در امده بودم خونسرد و با لبخند داشت به اطراف نگاه میکرد
_پیمان؟
سرش را به سمتم چرخاند و گفت:جونم
اوه لعنتی من خیلی بی جنبه بودم، اینحرف ها نباید انقدر هم بزرگ و تاثیرگذار باشند اما من را دچار اضطراب میکرد.
_میگم که ، یعنی... خب...
یادم رفته بود، آرامش من حرفم را یادم رفته بود چون فقط او یک جانم بمن گفته بود.
صدای آژیر خطر را میشنوی؟ کر کننده شده اند.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
دستش را جلوی صورتم تکان داد و گفت:کجایی؟
دوست داشتم دستش را بگیرم
و فقط لمس کنم. همین.
_همینجام ، حواسم یهو پرت شد، یادم رفت چی میخواستم بگم
از جایش بلند شدوگفت:من دیگه برم، یادت اومد بم پیام بده
دوست داشتم بگویم یکم بیشتر بمان اما گفتم:باشه، قرصو یادت نره هر هشت ساعت بخوری
چشمکی زد و رفت
و من فهمیدم انسان توانایی تجربه ی همزمان چند حس با هم را دارد
مثلا هم خوشحال از دیدار باشد و هم ناراحت از کوتاهی دیدار.
لیوان خالی لیمونادی که خودم نخورده بودم را برداشتم و با احساس دوگانه ام به اتاق برگشتم.
اما ارامش سه هفته ی بعد انقدر ما بهم نزدیکتر و صمیمی تر شده بودیم که باورت نمیشود.
در طول روز به بهانه های مختلف حرف میزدیم و بله .
ما از عصر ارتباطاتیم. نسل ما با تکنولوژی بیگانه نیست.
روزها را با اس م اس طی میکردیم و شب ها را روی بالکن.
راجع به هر چیزی حرف میزدیم و نسبت مان چه بود؟
در ذهن من او شوهر بود و در ذهن او من دوست.
یک شب یک خاطره برایش تعریف کرده بودم و او انقدر خندیده بود که به سرفه افتاد
بعد که کمی حالش جا امد گفت:من تنها کسی هستم که میتواند انقدر باحال خاطره تعریف کند
دوست داشتم بگویم تو تنها کسی هستی که من برایش خاطرات باحال تعریف میکنم
وگرنه من آدم پرحرف و شوخی نیستم اما جلوی تو این توانایی را در خودم احساس میکنم و از قبل به اینکه چه حرف هایی بزنم فکر میکنم.
یک بار موقع تعریف یک خاطره از کودکیِ من، انقدر هیجان زده شده بودم که بازویش را فشار دادم و او هم پشتم را کوتاه نوازش کرد.
یعنی ما به این مرحله هم رسیده بودیم
و این در ذهن من یعنی عروسی، اما آرامش
هیچ وقت فکر نکن آنچه که در ذهن تو میگذرد و به آن معنا میدهی با آنچه که در ذهن یک مرد هم میگذرد یکی باشد.
تو میتوانی روبه روی یک مرد بنشینی و عاشقانه به او نگاه کنی اما او در ذهنش به این فکر کند که مسابقه ی چند شب بعد رئال مادرید و سویا چه ساعتی برگزار میشود.
همینقدر دور و متفاوت.
برای همین من در ابرها بودم و او روی زمین سر زندگی عادیش.
وقتی یک روزآمد و گفت که مادر وپدرش برای سر زدن به خواهرش که دانشگاه فردوسی مشهد ادبیات میخواند ، میروند من در ذهنم چه فکرها که نمیکردم.
برایش پیام فرستادم:خونه ای؟
ساعت یازده ونیم ظهر بود.
کمی بعد جواب داد:خونه م
_مامانم نهار درست کرده گفته برات بیارم حالا که مامانت نیست غذا درست کنه.
استرسم را پشت توضیحات اضافه و دروغینم قایم میکردم.
جواب داد:زحمت نکش عزیزم، من نهار میرم بیرون
توجهی به پیامش نکردم چون من قصد داشتم اینکاررا انجام دهم.
مگر الکی بود؟ من یک ساعت با هیجان آرایش کردم و لباس خوب پوشیدم تا او را به بهانه غذا ببینم.
نمیتوانست با تعارف کردن نقشه ام را خراب کند.
برنج و فسنجان را توی سینی گذاشتم و با برداشتن کلید از خانه خارج شدم.
ما همسایه های فضولی داشتیم آرامش.
اما میدانی؟ وقتی آدم فکر میکند که عاشق شده این چیزها برایش بی اهمیت میشود.
اینکه مثلا دیگران چه میگویند و شبیه اینها، ازذهنش که میگذرد هیجاناتش دستپاچه به هول و ولا می افتند که لعنتی ولش کن، فقط بمن برس
و من را ارضا کن.
و من فقط در دیوانه بازی در اوردن ها حرف گوش کن میشدم.
زنگ در را که زدم نگاهی به دور و بر انداختم. خبری از هیچ خانه ای نبود.
امن و امان بود.
در که باز شد با عجله وارد شدم و آدامسی که توی دهانم بود را قورت دادم.
ازپله ها بالا رفتم و تقه ای به در نیمه باز زدم
_بیا تو صنم
وارد شدم و به اطراف سرک کشیدم. خانه شان کوچک بود.
اما شلوغ و پر از اسباب و ابزار تزئینی.
انگار که یک نفر میخواست کوچکی خانه را با زرق و برق زیاد پوشش دهد.
_سلام خوشگله.
با شنیدن صدایش سینی را محکم تر چسبیدم و سرم را چرخاندم.
حوله را روی موهای خیسش انداخته بود و تی شرت مشکیش را با نگاه خیره من مرتب کرد و با خنده وارد اشپزخانه شد.
خب انقدر تی شرتش را با عجله پوشیده بود که یک قسمتی را کامل پایین نکشیده بود و کمی از بدنش معلوم بود.
_خب چطور مطوری؟ بذا اینجا اون سینی رو، دستت درد گرفت
کاری که گفت را انجام دادم و دست هایم را بهم مالیدم
بطری آب را با فاصله به دهانش نزدیک کرد و بعد از رفع تشنگی گفت:گفتم نیار من بیرون یه چی میخورم
_خب نهار بخور بعد برو بیرون.
چشم هایش را بهم زد و گفت: بیا با هم بخوریم.
اب دهانم را قورت دادم و با لبخند نگاهش کردم.
خوشم امده بود، اینکه کنارش غذا بخورم را دوست داشتم.
ذوق زده وارد اشپزخانه شدم و گفتم:ظرفاتون هنوز اینجاس؟
و در کابینت بالای سرش را باز کردم
به سینک تکیه زد و گفت:نه، اینجاس
و کابینت دیگری را باز کرد
دستم را از هم باز کردم و توضیح دادم:اخه قبلا، قدیما می اومدم اینجا پیش پریا، همیشه از اونجا بشقاب، بشقاب بر می داشت، بشقاباش خیلی خوشگل بود... میدونی، خطای مشکی نازک...
با صدای ضربه ای که به پیشانیش زد ساکت شدم و خندیدنش را تماشا کردم.
داشتم مزخرف میگفتم و نمیدانم اصلا چطور ان حرف ها را زدم.
دست آزادش را روی شانه ام گذاشت و گفت:لعنتی صنم، توخیلی باحالی.... چی میگی؟؟؟ چی داری میگی؟؟؟؟؟؟؟
نفسم را بیرون دادم و گفتم:چرا میخندی؟
سرش را به عقب تکان داد وگفت:انقدر جدی داشتی در مورد طرح و شکل اون بشقابا میگفتی که انگار قراره اونا روبهم بفروشی، لامصب در آر بخوریم مردیم از گشنگی
گلویم را صاف کردم و از جایی که گفته دو بشقاب که جدید بود وشبیه ان قبلی های لعنتی نبود برداشتم
صندلی کنار کشیدم و نشستم.
_فقط من ترش درستش نکردما، تو که شیرین دوست داری مگه نه؟
لقمه ای را سمت دهانش برد و با تکان دادن سرش جواب مثبت داد
کمی خورشت به برنجم اضافه کردم و همزمان با خوردن، زیرچشمی هم زیرنظرش داشتم
آرام غذا میخورد اما لقمه هایش بزرگ بود. موقع غذا خوردن تمام حواسش به بشقابش بود و نه بمن نگاه میکرد و نه اطراف.
دستم را به سمت لیوان دراز کردم تا کمی آب برای خودم بریزم که گوشی اش زنگ خورد
نگاهی به صفحه ی روشن گوشی که اسم نگار را نشان میداد انداختم و مغزم دیگر فرمان پایین امدن دستم را صادر نکرد.
با خونسردی تماسش را وصل کرد و شروع به صحبت کرد
نمیخواستم به حرف هایش گوش کنم برای همین حواسم را پرت چیزهای مسخره دیگر کردم
مکالمه اش که تمام شد نگاهی به من انداخت وگفت:صنم؟ چرا مات شدی؟
تکرار کردم:مات؟
_چرا ماتت برده؟
از جایم بلند شدم و گفتم:نه چیزی نیست، من دیگه میرم.
بدون اصرار و تعارف گفت:بابت غذا دستت درد نکنه
_نوش جان.
گفتم و از در بیرون آمدم
چند پله را طی کردم اما دوباره برگشتم و داخل شدم
مشغول جمع کردن میز بود که گفتم:سینی رو ببرم که کسی فک نکنه به خاطر چیزه دیگه ای...
سینی را به سمتم گرفت و گفت:بهت گفتم که چیزی نیار.
سینی را با حرص کشیدم و گفتم:بده من تو چرا نگرانی، اگه هم کسی باید نگران باشه اون منم، دیدن من اینجا برا ملت عجیبه وگرنه اونا به دیدن و اومدن دخترای دیگ عادت دارن.
عصبی گفت:چی میگی؟؟؟؟؟؟؟
چهره م را جمع کردم و گفتم:من مثل اونا کشته ی مرده اینجا اومدن نیستم
خنده ای کرد و گفت:نگو صنم، برعکس حرفایی ک دلت میخواد بشه رو نزن.
_من از روی انسانیت برای تو غذا اوردم.
دستش را بازکرد و گفت:هفت قلمم به خاطر انسانیت ارایش کردی؟
چشم هایم را گشاد کردم و گفتم:چه ربطی داره؟؟ منظورت چیه؟ الان یعنی مثلا بخاطر تو اینکار و کردم؟
جوابی نداد و لبش را جوید
کمی نزدیکتر رفتم و تکرار کردم:بخاطرتو کردم؟
_نکن صنم، نکن...
_چیکار؟
_خودت خوب میدونی چرا اینجایی، چرا اینکارارو میکنی؟
مضطرب گفتم:نه نمیدونم، بگو، تو بگو.
روبه رویم ایستاد و گفت:میدونی خوبم میدونی، چیزی که میخوای و منتظرشی نمیشه.
خنده ی عصبی ای کردم و روی پنجه های پا ایستادم تا کمی قدم بلندتر شود.
_من منتظر چی ام؟ مثلا منتظراینم که تو بمن دست بزنی؟؟ تو؟؟؟ نه ممنون. هر موقع خواستم ایدز، میدز و مریضی پریضی بگیرم اونوقت....
و یکهو مغزم آژیر کشید و ساکت شدم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
آنقدر متعجب و مغموم شد که برای چند لحظه نتوانست پلک بزند یا حتی صورتش واکنشی نشان دهد.
بعد که به خودش امد خم شد و سرش را هم تراز با سرم نگه داشت و گفت:حرف میزنی قبلش فکرم میکنی؟
با آرامش و بدون کوچکترین خشم و غضبی!
نمیدانم کی گریه م گرفته بود که مجبور شدم اول صورتم را پاک کنم و بعد بنالم:ببخشید
سرش را تکان داد و به خودش اشاره کرد
گفت:من، از سگ کمترم اگه انگشتمم بهت بخوره که یه موقع مریضی پریضی بگیری اینو برا بعدها یادت باشه.
بعد به سرعت وارد اتاق شد و در را محکم بهم کوبید.
از خانه شان که بیرون امدم و وارد خانه خودمان شدم احساس سستی و حالت تهوع میکردم.
همان دو لقمه غذا تا حلقم بالا می امد و دوباره به معده م برمیگشت.
مگر میشود آدم بخواهد مورد نوازش قرار بگیرد اما برود و به طرف مقابل بگوید که من حتی به آن فکر هم نکرده ام و هروقت بخواهم مریض شوم از تو درخواست میکنم ؟
اسم اینکار بی عقلی است؟ بیفکری است؟ واکنش وارونه است؟ دستِ پیش است؟ چه مرگی است که میتواند آدم را به فنا دهد؟
آرامش ان روز انقدر گریه کردم که تمام آب بدنم را از دست دادم
آن روز آنقدر به او پیام دادم و جوابی نگرفتم که باطری گوشی ام تمام شد
آنقدر با خودم حرف زدم و شرح واقعه دادم که آخر سر باطری خودم هم تمام شد و به خواب رفتم.
__________________________________________________________________________
من همیشه گند میزنم آرامش!
همیشه.
حتی وقتی میدانم چه میخواهم و باید چه کاری را انجام بدهم هم باز گند میزنم.
سه سال تمام درس هایم را با دقت خواندم تا برای دوره ی پیش دانشگاهی و کنکور مشکلی نداشته باشم اما دقیقا سه ماه قبل از کنکور دست از همه چیز کشیدم و درگیر گندی که زدم شدم.
میدانی که منظورم از گند چیست؟
همان حرفی که به پیمان زدم.
در مورد او هم مساله همین است، من میدانم در مورد اوچه میخواهم و چه کاری باید انجام دهم اما دیدی که چکار کردم؟
حالا باز خوب است که میدانم و اینکارها را میکنم.
اگر نمیدانستم که دیگر هیچ.
یک هفته از آن حرفی که زدم گذشت وپیمان نه دیگر روی بالکن امد ونه جوابی به پیام هایم داد.
من همان موقع هم برایش اهمیتی نداشتم با آن حرف، دوستی نصفه و نیمه مان هم دود شد و رفت هوا.
عصبی تر و کم حوصله تر شده بودم.
و برای تمام فشارهای ذهنی، به غذا پناه میبردم.
بگویم در آن یک هفته چند کیلو وزن اضافه کردم؟ پنج کیلو.
از پنجاه کیلو، به پنجاه و پنج رسیده بودم و رویای کمی چاقتر بشوم به واقعیت تبدیل شده بود.
من خیلی لاغر بودم آرامش.
آنقدر که همیشه آرزو میکردم فقط کمی چاقتتر شوم و حالا یک موقعیت سخت در زندگی داشت ارزوی مرا براورده میکرد.
اگر برایت سوال پیش امده که چرا از مینو حرف نمیزنم، چون من اینگونه ام آرامش.
من تک بعدی ام.
من بلد نیستم همه چیز را با هم داشته باشم وآنها را مدیریت کنم.
وقتی پیمان در زندگی ام پررنگ شد بقیه کم رنگ شدند و کنار رفتند و این هم یکی دیگر از ضعف های رفتاریم.
تمام دقایقی که من با فکر کردن به پیمان سپری میکردم مینو هم درس میخواند، هم از من خبر میگرفت، هم به من هم سر میزد، هم با خانواده اش وقت میگذارند.
اما تمام حواس من معطوف پیمان بود که حتی عرضه ی هندل کردن آن را هم نداشتم.
و میدانی چه کار کردم؟
روز هفتم وقتی دیدم که بی خبری از او خارج از تحمل روانم است قرص های ارامبخش مادرم را برای تسکین درد ذهنی ام یکجا توی حلقم ریختم و با آب فراوان پایین فرستادم
بعد روی تختم دراز کشیدم و چیزی نگذشت که کم کم کم کم چشمانم روی هم افتادند و با لبخند پذیرای دنیای هپروت شدم.
میدانی آرامش؟
من فکر میکردم آن قرص ها دردها را پاک میکنند یا دست کم آنها را به سطح تحمل آدمی نزدیک میکنند اما انها قرص های قوی ای بودند.
وقتی در ده سالگی از مادرم پرسیده بودم که چرا این قرص ها را میخورد جواب داده بود که اینها باعث میشود دعواهایش با پدرم را راحتتر تحمل کند و من هم میخواستم همینکار را بکنم.
تحمل!
اما در نهایت راهی بیمارستان شدم و علاوه بر مشکل قبلی ام یک مشکل دیگر هم پیدا کرده بودم و آنهم توضیح دادن به پدر و مادرم بود
که چرا اینکار را کرده بودم؟ چرا میخواستم خودم را بکشم؟
چقدر مرا با دل و جرئت فرض کرده بودند.
خودکشی قدم آخر است و نیازمند میزان زیادی شجاعت.
فکر میکنی کم کاری است؟ خودت را خلاص کنی و یک لحظه هم به لحظه ی بعدش فکر نکنی.
این یعنی جرات ورزی.
و من هیچ وقت جسور نبودم، من از ناشناخته ها میترسم و ندانستن و بی اطلاعی از هر موقعیت و شرایطی مرا مضطرب میکند
آنوقت خانواده م فکر میکردند من قصد داشتم خودم را بکشم.
من فقط میخواستم کمی ذهنم را آرام کنم و راهش را بلد نبودم
فقط آنقدر احساس غم و درد داشتم که میخواستم یک چیزی آن را کمتر کند
من همیشه راه را اشتباه می رفتم آرامش
همیشه.
از بیمارستان که مرخص شدم مینو به دیدنم نیامد
باور کرده بود که من قصد خودکشی داشتم و این قضیه برایش سنگین بود.
شاید هم چون قضیه خودکشی را با اون مطرح نکرده بودم انقدر عصبانی شد.
بهرحال که به دیدنم نیامد و از طریق مادرم جویای احوالم بود.
پدرم با من سرسنگین بود و مادرم سعی داشت با محبت های افراطی مرا متوجه اشتباهم بکند.
حوصله ی هیچ کدامشان را نداشتم و با معده ی بهم ریخته و داغانم سعی داشتم فقط بخوابم
حتی کنکور هم دیگر برایم مهم نبود
تا این اندازه دچار بی تفاوتی و فاصله از اهدافم شده بودم.
ضعف بدنی ام که کمی بهتر شد مادرم دوباره به آرایشگاهش برگشت و من هم به روال سابق.
دمغ و بی انرژی فقط روزهایم را میگذراندم و انگار دنیا به آخر رسیده بود.
بعضی وقت ها اینطوری میشود آرامش.
مثلا در هفده سالگی، وقتی در درسی نمره پایین بگیری فکر میکنی این اتفاق بزرگیست.
یا با دوستت قهر که بکنی فکر میکنی چقد زندگی سخت و ناجوانمردانه است
یا اگر بزند و فکر هم بکنی که عاشق هستی که دیگر هیچ.
شکست در آن یعنی آخر دنیا.
شاید هم این فقط ویژگی انسان های ضعیف باشد و انسان های قوی تر توانایی مدیریت احساساتشان را داشته باشند و موقعیت های این چنینی انقدرها هم آنها را اذیت نکند.
در هر صورت که من روی نوک قله ی بدبختی ایستاده بودم و هیچکس از پایین یک دست هم برایم تکان نمیداد
دو طرف سوویشرتم را بهم نزدیکتر کردم و پایم را به نرده چسباندم.
دستم را دور لیوان شیرم پیچیدم و از سردیش متوجه شدم مدت زمان زیادی را در دنیای خیالاتم سیر میکنم
_سلام.
با شنیدن صدایش دستپاچه لیوان شیررا کناری گذاشتم و سرم چرخاندم
آب دهانم را قورت دادم و نگاهش کردم
قفسه ی س*ی*نه م با سرعت بالا و پایین میشد و در گلویم احساس سنگینی میکردم
خودش را روی نرده ها خم کرد و پرسید:حالت خوبه؟
نگاه خیره ام را برداشتم و گفتم:من؟ من خوبم...تو خوبی؟
_چیکار کردی؟
آخ لعنتی این دروغ را چطور همه فهمیده بودند؟ انگارکه مدال المپیاد را گرفته بودم که مادرم اینطور به گوش همه رسانده بود
خب هر چقدر هم با مادرش صمیمی باشد نباید که داستان خودکشی مرا تعریف کند
تازه شایعه خودکشی.
من کجا به اینکار اصلا فکر کرده بودم که بخواهم انجامش دهم.
این کار برای من غلط زیادی بود.
_من اگه جوابتو ندادم چون، چون از دستت ناراحت بودم.... میشنوی؟ عصبانی نه، ناراااااحت. حرف تو بمن برخورد.
با شرمندگی عذرخواهی کردم که ادامه داد:هرکس دیگه ای بود، اینو که میگم فک نکن تو جایگاه خیلی خاصی داری یا تو با همه برا من فرق میکنی نخیر ، فقط چون تو از بچگی با من و پریا بودی
مکثی کرد و بعد تکمیل کرد: هنوزم بچه ای، حرفایی که میزنی و نمیسنجی من نمیدونم تو سرت چی میگذره دنبال چی هستی که وقتی بهش نمیرسی اونطور آب روغن قاطی میکنی اما اگه اونی که تو فکر منه باشه صنم ، نشدنیه
ماتم زده پرسیدم:چرا؟
لپش را از داخل گاز گرفت و گفت:چون هنوز بچه ای
_من هفده سالمه! تازه چند روز دیگه هم میشه هیجده
اما منظور او که سن شناسنامه ای نبود، سن عقلی بود.
_تو آدم کینه ای هستی؟
از من پرسید و من بلافاصله جواب دادم:نه
به خودش اشاره کرد و گفت:اما من هستم، حرف اون روزتو تا عمر دارم فراموش نمیکنم
_من که گفتم ببـ...
حرفم را سریع قطع کرد:فایده نداره، حرفیکه نباید میزدی رو زدی هزاربارم دلجویی کنی از ذهن من پاک نمیشه.
_چیکار کنم فراموش کنی؟ هرکاری بگی...
_گریه نکن به زندگیت برس، کارای احمقانه م نکن
دستی به صورتم کشیدم و با استین لباسم خیسی صورتم را گرفتم.
او هم سیگارش را کشید ورفت.
با چند کلمه حرف طوری ناراحتش کردم که حتی نمیخواست من جبران هم کنم.
و من میدانی چه کار کردم؟ باحرص وغیض اول یک سخنرانی پدر مادر دار در تحقیر پیمان برای خودم انجام دادم و بعد با خودم فکر کردم قحطی آدم که در این دنیا نیامده و من میتوانم روی کسی دیگر سرمایه گذاری احساسی کنم.
میدانی بدی این کار چیست؟
میدانی بدی سرمایه گذاری احساسی چیست؟
انگیزه ی پشت آن.
یعنی من احساساتم را روی تو سرمایه گذاری میکنم تا تو بمن سود بدهی.
یعنی عشقی که پایت خرج میکنم باید دو برابرش و با کیفیت ترش بمن بازگردانده شود.
و این غلط است.
این شرط عشق نیست، شرط عشق در بی شرطی اش است.
در بخشش بدون بازگشت.
برای همین سرمایه گذاریم با شکست مواجه شده بود.
برای همین زندگی ام با محسن به جهنم تبدیل شده بود.
آخ دختر آخ.
من میدانی چه کار کردم؟
من با همکلاسی سال اولم ازدواج کردم و نتیجه ی آن ازدواج یک افتضاح به تمام معنا شد.
الان میخواهم بروم و کمی برای خودم ماکارونی درست کنم.
گرسنه ام شده است و با ضعف بدنی که من دارم همان یک ماکارونی ساده درست کردن هم سه ساعت طول میکشد
غذا که بخورم برایت میگویم آن سال چه اتفاق ها که نیفتاد.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
من ماکارونی را همیشه دم نکشیده میخورم.
موادش را آنقدر پرملات درست میکنم که رشته های ماکارونی در آن شنا میکنند.
با اینکه قارچ برایم مضر است و معده ام توانایی هضم ان را ندارد اما نمیتوانم از لذت خوردنش چشم پوشی کنم.
برای همین دردش را به جان میخرم و خودم را از ان محروم نمیکنم.
این هم یکی دیگر از ویژگی های رفتاریم.
من پذیرای هرچیزی و هرکسی که لذت آنی ام را ارضا کند اما در کل برایم مضر باشد، هستم
میبینی؟ حتی در هفتاد و پنج سالگی هم این عادت را ترک نمیکنم.
روزی که پیمان گفت هیچ وقت حرفم را فراموش نمیکند انقدر به غرورم برخورد که با خودم فکر کردم این جور آدم ها ترسناکند
آنها نه فراموش میکنند و نه میبخشند.
دائم ان حرف را نشخوار میکنند و شکاف را بیشتر وبیشتر میکنند.
نه که با این حرف خودم را بی گناه نشان بدهم، نه.
من تقصیرکار بودم و حرفم خیلی زشت بود.
اما خب در عصبانیت زده شده بود و هیچ فکر منطقی ودرستی پشتش نبود
صرفا یک خشم و حسرت بود که با ترس هم قاطی شده بود و در آن موقعیت خودش را نشان داده بود.
من هرچه به اون نزدیکتر میشدم او یه قدم عقب تر می رفت.
و من کلافه و عصبانی از دیدن اسم آن دختر، حرف هایی زدم که همان ثانیه پشیمان شدم
خب چه میشد اگر میگذاشت جبران کنم؟
با همین حرف ها کم کم به خودم قبولاندم که من خواستم دلجویی کنم خودش نگذاشت.
من خواستم او را تمام وکمال دوست داشته باشم خودش نخواست.
و بعد با فکر اینکه کسی که این وسط ضرر کرده است خودش است خودم را آرام میکردم.
در این بین میدانی چه شد؟
رتبه ی من در کنکور هزار و هشتصد شد و این میدانی برای کسی که میخواهد پزشکی بخواند یعنی چه؟
یعنی فاجعه، یعنی افتضاح، یعنی چربیدن سه ماه بی خیالی به آن سه سال درس خواندن.
در خانه یک جو روانی منفی راه افتاد که ذره ذره روحم را میخورد و ذهنم را رنجورتر میساخت.
پدرم اول یک معرکه حسابی گرفت و بعد وقتی که حسابی به لحاظ فنی رتبه ی شاهکارم را تجزیه و تحلیل کرد سراغ ترور شخصیتم رفت
از اینکه مرا چه به پزشکی؟ آن باید مینو باشد که رتبه ی سیصد بیاورد و در بهترین دانشگاه پزشکی کشور درس بخواند.
من خیلی هنر بکنم مثل مادرم آرایشگر بشوم.
پدرم تر و خشک را با هم میسوزاند و مادرم هم در توهین و تحقیر به او کوتاهی نمیکرد
و بعد وقتی حرصش از پدرم با داد و بیداد و توهین خالی نمیشد مرا میکوبید
_اینهمه درس دارم، فلان جا نمیام، کنکور دارم، کوفت دارم، جمع بندی مونده، آخرش این باید میشد؟ که اییییین
با دست پدرم را نشان داد و گفت:این بزنه تو سرت بگه تو فقط میتونی مثل مادرت ارایشگر بشی؟ فعلا که درآمد من از توعه به اصطلاح معلم بیشتره، گِل بگیرن اون مدرسه ای ک تو معلمشی، بدبخت اون بچه هایی که تو مسوول ضبط و ربطشونی، شغل منو بی ارزش جلوه میده، منو بی ارزش جلوه میده. همش تقصیر توعه، همششششش تقصیر توعه
اینبار بمن اشاره کرد وادامه داد:اگه بخاطر تو نبود من یک ثانیه این سادیسمی رو تحمل نمیکردم، انگار شخصیت مونو از سرراه اوردیم حضرت اقا خوردش کنن.
پدرم با خشونت به سمتش خیز برداشت و من بی رمق از جایم بلند شدم تا وارد اتاقم شوم.
دیگر توانی برای شنیدن نداشتم.
اما میشنیدم، صدای ضربه ها، جیغ ها، فحش ها. میدانی بدنم چگونه واکنش نشان میداد؟
میدانی مغزم چگونه واکنش نشان میداد؟
مثل هفت سالگی ام.
اولین بار که دعوا کردند به خاطر من بود و من از استرس زیاد حالت تهوع پیدا کرده بودم و برای فرار از آن موقعیت گوشه ی اتاق به دیوار چسبیده بودم.
و در هفده سالگی هم باز در همان وضعیت .
کنج اتاق نشسته بودم و جلوی دهانم را گرفته بودم که بالا نیاورم.
به عنوان یک بزرگسال نباید متفاوت رفتار میکردم؟
ذهنم بلد نبود، ذهنم جنگیدن بلد نبود.
فقط همان راه های قدیمی را می رفت
سر و صدایشان که شدت گرفت احساس گناه جوری گلویم را چسبید که حس میکردم راه تنفسی ام بسته شده است.
چیزی را که داشتم تجربه میکردم نمیشناختم اما میدانستم چیزی شبیه به یک حمله ی عصبی است.
آرامش، میدانی حمله ی عصبی نتیجه ی چیست؟
یک اضطرابِ مستمر.
اضطرابی که آنقدر شدت گرفته که بدن دیگر نمیتواند از پسش بر بیاد.
ذهن دیگر جایی برای افکار اضطرابی ندارد و از بدن میخواهد که کاری کند.
و بدن اینطور متلاشی میشود.
مثلا قرار است یک هشدار بدهد اما هشدارش هم ترسناک است و هم نفسگیر.
تعداد ضربان قلب به قدری زیاد میشود که فکر میکنی قلبت الان است که بایستد.
نفست آنقدر سنگین میشود که فکر میکنی الان است که خفه شوی
تازه شانس بیاوری دچار توهم بینایی نشوی و سنگینی حضور یک سایه را حس نکنی.
کاش که هیچوقت دچارش نشوی.
کاش بلد باشی احساسات و هیجاناتت را کنترل کنی.
کاش بلد باشی بالغانه رفتار کنی
کاری که من هیچوقت نتوانستم انجام دهم.
بعد از چند ماه بالاخره رتبه ی کنکور من از حالت فاجعه بیرون امد و به اتفاقیه که افتاده تغییر مسیر داد.
اما کابوس ها و فشارهای ذهنیم همچنان پا برجا بود و برای نشان دادن خودم و ثابت کردن توانایی هایم،
به صورت بیمارگونه و فقط از روی لجبازی بی وقفه درس میخواندم و با خودم قرار گذاشته بودم رتبه ام دو رقمی شود.
یادت هست گفته بودم پنج کیلو وزن اضافه کرده بودم؟
پنج ماه بعد از نتیجه ی کنکور من به وزن شصت کیلو رسیدم.
یعنی آن همه فشار و سختگیری و فعالیت ذهنی و جسمی نه تنها وزنم را کم نکرد که بیشترهم کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby، Zhaleh و Mahdeih

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
در یکی از روزهایی که من تارک دنیا شده بودم و فقط و فقط درس میخواندم مینو به دیدنم آمد.
_چرا نیومدی بریم بیرون میمون؟
بمن گفت و گَرد روی میز مطالعه را پاک کرد.
_حوصله ندارم، فک کنم افسردگی گرفتم
دستش را به شلوارش مالید و گفت:خوبه، دیگه چیا گرفتی؟
پوزخندی زدم و جواب دادم:اضافه وزنم گرفتم ببین، خرس شدم.
سرتاپایم را برانداز کرد و گفت:دقیقا بگو داری چه غلطی میکنی؟ اینجا چرا اینجوریه؟ چرا همه کتابا رو ریختی کف اتاق؟ اون آینه رو محض رضای خدا یه دستمال بکش یک مَن خاک روش نشسته
ابروهایم را بالا فرستادم و گفتم:وقت ندارم، باید درس بخونم، الانم زودتر بری ممنون میشم
به جای عصبانیت خیره خیره نگاهم کرد و بعد مشغول جمع کردن لباس های روی زمین شد.
_دست نزن، هوی مینو، باتوام
لباس را توی صورتم پرت کرد و گفت:عقلتو از دست دادی؟ مغزو که از اولشم نداشتی
و یکهو منفجر شد. بمب ساعتی توی سرم ترکید و تمامش توی چشم مینو رفت
از جایم با چنان شتابی بلند شدم که صدای فنرهای تخت بلند شد.
با تمام قدرت داد کشیدم:من مغز ندارم؟ منننننن بی عقلم؟؟؟؟
بدون اینکه خم به ابرو بیاورد روبه رویم ایستاد و گفت:بلندتر
هلش دادم و گفتم:دوباره بگو، جرات داری دوباره بگو
پوزخندی زد و سرش را به سمت چپ چرخاند
با حرص دندان هایم را روی هم فشار دادم و تکرار کردم:بگو
باز هم نزدیک تر امد و گفت:بی عقل، بی مغز، بی...
قبل از اینکه بخواهد صفت دیگری نثارم کند محکم به عقب هلش دادم و توی صورتش غرش کردم:خفه شوووووو بی مغز تویی، بی عقل تویی، شماهایین، همتون.
دستم را که شانه اش را فشار میداد گرفت و گفت:خب؟ بقیه ش؟
با گریه روی شانه اش کوبیدم و گفتم:بی عقل تویی که طرز حرف زدن با منو بلد نیستی، بی مغزتویی که انقد منو اذیت میکنی، باحرفات، با کارات، چقد ازت بدم میاد، چقددددددددددددد ازت بدم میاد.
اما میدانی؟منظورم در آن لحظه فقط مینو نبود.
آدم های زیادی بودند.
پدرم بود، مادرم بود، پیمان بود، خیلیها بودند آرامش، خیلیها.
اما همه به مینو حواله داده شد و او هم با اشتیاق از من میخواست ادامه دهم
باز هم بگویم
و من آنقدر گفتم و گفتم و گفتم که انرژیم تمام شد.
روی تختم که برگشتم میدانی چه احساسی داشتم؟
احساس گناه.
من از اینکه حرف های دلم را زده بودم احساس گناه میکردم
و فکر میکردم درست نیست که در مورد پدر و مادرم آنطور فکر کنم و حرف بزنم
درست نیست که با مینو اینطور رفتار کنم.
انقدر خجالت زده بودم که در خودم مچاله شدم و سعی میکردم فکر نکنم.
_نمیدونستم دلت انقد پره.
دستم را دور پاهایم پیچیدم و زمزمه کردم:ببخشید
کاپشنش را از روی زمین چنگ زد و گفت:خدافظ
خودش من را تحریک کرد تا خشمم را تخلیه کنم و بعد خودش هم قهر کرد و رفت.
میدانی چند هفته با من قهر ماند؟
سه هفته به هیچ کدام از زنگ و پیام هایم جواب نداد و بعد از آن وقتی حضوری به دیدنش رفتم گفت که حق با پیمان است و من نسنجیده حرف میزنم و حق ندارم در زمان عصبانیت و ناراحتی هرچه دلم میخواهد بگویم.
وآنقدر با من سرسنگین بود و به زور جواب میداد که معذب و مغموم از خانه شان فرار کردم.
و میدانی نتیجه ی رفتارشان چه بود؟
اینکه من فهمیدم هیچ وقت نباید اشتباه کنم .
چون ممکن است با یک اشتباه ، ازدست بدهم.
حالا یا چیزهایی که دارم، یا کسانی را که دارم.
تنها بودم تنهاتر شدم
افسرده بودم افسرده تر شدم.
وبدتر از همه میدانی؟ دلشکسته بودم دلشکسته تر شدم
ساکت تر شدم
از حرف زدن و ابراز احساساتی مثل خشم و عصبانیت میترسیدم وقبلش آنقدر فکر میکردم که سرم درد میگرفت
مدام با خودم کلنجار میرفتم که آن حرفی که زدم درست بود؟ به جا بود؟ نکند طوره دیگری برداشتش کنند؟ نکند ناراحت شده باشند؟
زندگی ام به چیزی شبیه به مصیبت تبدیل شده بود که در آن من جز خودآزاری کاره دیگری در حق خودم نمیکردم.
با پدر و مادرم جز در موارد ضروری حرف نمیزدم و با پیمان هم که در کوچه و خیابان برخورد میکردم
جز پشت چشم نازک کردن و مثلا بی توجهی سعی میکردم خشمم را هم یک طوری نشانش بدهم
و مینو.
دوست عزیز و عوضی و بی معرفتم که دلم برایش یک ذره شده بود
و برایش هر روزپیام میفرستادم انقدر با من سرد برخورد میکرد که انگار هیچ وقت باهم صمیمی نبوده ایم.
زمانی هم که وقت آزاد گیر میاوردم مینشستم و گریه میکردم و با خودم فکر میکردم چقدر تنها و آسیب دیده ام.
اما نگذاشتم این ضعف و حساسیت باعث شود درس نخوانم و یا تنبلی کنم.
علیرغم خستگی ذهنی و جسمی بی وقفه درس میخواندم و روز اعلام نتایج آنقدر مطمعن بودم که بدون ذره ای استرس پشت سیستم نشستم و اطلاعاتم را وارد کردم.
وقتی رتبه صد و پنجاه را دیدم میدانی چه حسی داشتم؟ آسودگی.
نه خوشحالی، نه ذوق و نه حتی بُهت.
مطمعن بودم نتیجه چیزی شبیه به این میشود و با دیدنش با بی تفاوتی از پای سیستم بلند شدم و روی تختم دراز کشیدم
چشمم را بستم و سعی کردم با یک چرت عصرانه تمام فشارهای این یک سال اخیر را از بدنم خارج کنم.
اما قبل از ورود به دنیای خواب میدانی به چه فکر میکردم؟
اینکه موقع دیدن نتایج پدر و مادرم کنارم نبودند و حتی یک زنگ هم نزده بودند.
شاید دلیل اینکه هیچ وقت خوشحالی نمیکردم برای این بود که هیچکس را نداشتم که بتوانم خوشحالی ام را با آنها قسمت کنم.
من همیشه تنها بودم.
قطره اشکی که از گوشه چشمم روی بالشت افتاد اوج نیازم، به حضور حداقل یک نفر کنارم بود.
شب وقتی مینو پیام داد:چیکار کردی؟
با اینکه دلخور و ناراحت بودم جواب دادم:قبول شدم
نوشت:اینو که خودمم میدونستم، رتبه؟
عدد صد و پنجاه را تایپ کردم و فرستادم
در کسری از ثانیه زنگ زد و با جیغ و داد تبریک گفت و من بدون اینکه تغییری در حالت صورتم بوجود بیاید فقط گوش دادم و یادم نمی آید حتی یک لبخند کوچک زده باشم.
ذوقم را کور کرده بودند.
با تمام سختگیری ها و نادیده گرفتن ها و بی تفاوتی هایشان.
قطع که کرد صدای موذی درون سرم وز وز کرد:میخوای ثبت نام کنی؟
بخش منطقی مغزم حیرت زده این سوال را تکرار میکرد و متوجه نمیشد چرا من بعد از اینهمه تلاش و کسب رتبه ی سه رقمی برای ثبت نام باید تردید داشته باشم.
ذهنم معلوم نبود با خودش چند چند است.
بی رمق وارد اشپزخانه شدم تا شام درست کنم.
تحمل غر زدن مادرم و داد و بیدادهای پدرم را نداشتم که بخواهند بمن گیر بدهند و یاداوری کنند که من در این خانه وظایفی دارم که غذا درست کردن کمترینشان است.
شب موقع صرف شام مادرم چنگالش را به سمتم گرفت و گفت:صنمی؟ اعلام نتایج کنکور فرداس نه؟
در دل پوزخندی زدم و جواب دادم:اره
_فردا چک کردی سریع خبرشو بهم بده.
سرم را تکان دادم و به پدرم نگاه کردم که در سکوت غذایش را میخورد و با بی تفاوت ترین حالت ممکن به مکالمه تلگرافی ما گوش میداد
شاید هم گوش نمیداد.
_امرو خانوم خسروی تو ارایشگاه هی از تو میپرسید ،هی صنم فلان صنم بهمان.
جوابی ندادم که ادامه داد: مغزمو خورد، فک کنم برا پسرش ...
با صدای کوبیدن بشقاب روی میز مادرم ساکت شد و من هم ترسیده سرم را بلند کردم
_اره بردار شوهرش بده خیال خودتو راحت کن
پدرم با عصبانیت گفت و به مادرم نگاه کرد
مادرم با آرامش جواب داد: خیال من مگه ناراحته؟ من فقط دارم با بچه م حرف میزنم
پدرم با تحقیر پرسید:حالا چیکاره س؟ کار و بار داره یا که مفت خوره؟
احساس حقارت میکردم و دوست داشتم دخالت کنم اما زبانم نمیچرخید حرفی بزنم .
مادرم با صدایی که از شدت خشم میلرزید گفت:ببین همین که آدمه اخلاق داره میچربه به سواد موادی که تو داری
فقط چند ثانیه بعد از اتمام حرف مادرم، پدرم دستش را روی صورت مادرم فرود که نه، کوبید.
آنقدر محکم و سریع که مادرم حتی فرصت نکرد واکنش نشان دهد
ناراحت، نگران، ترسیده از جایم بلند شدم و به سمت مادرم رفتم و با عصبانیت به پدرم نگاه کردم.
مادرم دستش را کنار لبش کشید و خون راه گرفته را پاک کرد
بعد دست مرا کنار زد و از جایش بلند شد
با شانه های افتاده راه افتاد و قبل از رفتن به سمت پدرم برگشت و گفت:جوری به گوه خوردن بندازمت که...
و دوباره همه چیز بهم ریخت.
پدرم به سمتش حمله ور شد و حین عربده کشیدن بی وقفه کتکش زد
و من؟
من سعی میکردم سپر بلا شوم، مانع شوم، به مادرم کمک کنم، به پدرم التماس کنم که تمامش کند
اما میدانی؟ هیچ فایده ای نداشت
من وسط دعوا و کتک کاری و تحقیرکردن هایشان به چشم نمی امدم و الکی خودم را به در و دیوار میزدم
پدرم از پس زبان مادرم برنمی امد برای همین زور بازویش را به رخ میکشید.
اینکه در هجده سالگی شاهد کتک خوردن مادرت باشی زیاده از حد تلخ و زننده است
و عجیب.
و عجیب، آرامش.
فکر کن یک نفر به خودش اجازه دهد یک نفر دیگر را فقط به خاطر اینکه همسرش است، بزند.
یا مادرم که از هیچ توهین و تحقیر مستقیمی دریغ نمیکرد و بی محابا پدرم را با حرف هایش ضربه فنی میکرد.
حالا تو بگو چه اصراری هست که با هم زندگی کنید؟
مادرم زن مستقلی است و به لحاظ مالی احتیاجی به پدرم ندارد
به لحاظ عاطفی هم که ساپورت نمیشود
بنظر تو چرا باید در این زندگی نکبت بار بی روح بماند و تحمل کند؟
اگر فکر میکنی بخاطر من بوده خب اشتباه فکر میکنی چون به خاطر من نبود.
بخاطر خودش است، به خاطر تصمیمی که نمیگیرد است
به خاطر این است که این محیط را دوست دارد.
فکر میکنی دارم چرت و پرت میگویم؟
نه، فقط میخواهم بدانی که که گاهی آدم ها اینگونه خودازاری میکنند.
در دیوانه خانه زندگی میکردیم و از بیرون همه به به و چه چه میکردند که چه خانواده ی سه نفره ی لعنتی و بی آزاری هستیم .
ما آنقدر خودمان را آزار میدادیم که وقتی برای آزردن دیگران نداشتیم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby، Zhaleh و Mahdeih

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
صبح روز بعد با وحشت کابوس های شب قبل، که مدام میخوابیدم و بیدار میشدم چشم باز کردم و با دیدن مادرم که بالای سرم نشسته بود و دست های زمختش را روی سرم میکشید ترسیده توی تخت نشستم.
-چی شده؟
پرسیدم و سرم را عقب کشیدم.
دستی به زیر چشم های خیسش کشید و گفت:هیچی.
اگر کودکی ام را بیاد میاوردم با اطمینان میگفتم که حتی در بچگی من هم بالای سر من ننشست و نوازشم نکرد اما به لطف این فراموشی مادرم از مراقبت بیست و چهار ساعته اش میگوید و میگوید و میگوید...
-خب بگو چی شده؟چرا بالا سر من نشستی؟
-دیشب آقا کمالی داشته تو خواب رکسانا رو میکشته
-هاااااا؟؟؟؟؟؟
آهی کشید و ادامه داد: میگن فهمید دوست پسر داره میخواسته بچه رو بکشه، مامانه و خواهره سر میرسن و جلوشو میگیرن
متعجب و مغموم از چیزهایی که گفته بود گفتم:چی میگی مامان؟ هیچ پدری این کار و نمیکنه.
لبش را گاز گرفت و سرش را تکان داد. مادر من متاثر شده بود و این اتفاق یادش انداخته بود که یک دختر دارد
ان روز به ارایشگاه نرفت و خانه ماند. غذا درست کرد و با من با محبت رفتار کرد، مینو هم امد و یک دل سیر درباره ماجرای رکسانا و گل به خودی که پدرش داشت میزد صحبت کردیم و مینو هم جمله ی من را تکرار کرد: که هیچ پدری این کار را نمیکند.
دیدی؟هم من که پدر خوبی نداشتم هم مینو که یک پدر به قول خودش درجه یک داشت همین حرف را زدیم.
بمیرم برای دل رکسانا که او هم در ان لحظه با ناباوری امید داشت هیچ پدری این کار را نمیکند اما کم مانده بود بمیرد.
شب وقتی روی بالکن رفتم و به تماشای اسمان بی انتها و پرستاره شب نشستم ذهنم همچنان درگیر بود و غم سنگینی در دلم حس میکردم و متوجه نمیشدم چرا تمام نمیشود؟چرا حال روحی ام کمی بهتر نمیشود؟
اهی کشیدم و سرم را که چرخاندم پیمان در همان ژست همیشگی اش انجا ایستاده بود.
نه علاقه ای به تحویل گرفتنش داشتم و نه رمقی. آه دیگری کشیدم
-شنیدی کمالی بیشرف داشته چیکار میکرده؟
جوابی ندادم و به شمارش ستاره ها مشغول شدم.
-یعنی اگه از خونه ش فراری نشده بود خودم گردنشو میشکوندم.ادم با بچه دوازده ساله اونکار و میکنه؟بیشرف، بیشرف، بیشرف
و با هر بار بی شرف گفتنش دستش را محکم روی نرده ها میکوبید.
غیرتش وقتی درباره رکسانا شنیده بود به جوش امده بود و این به جای اینکه حسی را در من بیدار کند باعث شد خنده ام بگیرد.
پوزخندی زدم و نگاهش کردم که متعجب داشت نگاهم میکرد.
دوباره خندیدم،بیشتر و بلندتر.
متعجب تر شد.باز هم خندیدم
انقدر که اشک از چشم هایم راه گرفت و ماهیچه های شکمم درد گرفت
پیمان ترسیده اسمم را صدا کرد و گفت:چرا میخندی؟ تو حالت خوبه؟
ابروهایم را بالا فرستادم و گفتم: چقد شماها باحالین، تا یکی به وضع رکسانا نیفته دیکتاتور درونتون خاموش نمیشه نه؟ فک میکنی فقط دستتو بذاری روی گلوی طرف و فشار بدی اوضاع خطرناک میشه؟ اما دستتو بذاری روی کل هیکل طرف و هی فشار بدی و نکشی اما زجرکشش کنی اشکال نداره؟
چهره اش را جمع کرد و گفت:چی میگی تو؟
-چرت و پرت.
به خودش اشاره کرد و گفت:الان چون با تو دوست نشدیم من شدم دیکتاتور اره؟زورکی که نمیشه بابا
یک اه دیگر کشیدم و با خودم فکر کردم عاشق چه چیز این ادم عوضی و خودخواه شدم که در چشم هایم نگاه میکند و میگوید:زورکی که نمیشود.
اعتماد به نفس متزلزل و نداشته ام را تحریک کرد و به این فکر انداخت اگر او تورا نادیده میگیرد شانست را با ادم های موجه و درستتر امتحان کن.
برای همین بعد از اتمام ترم دو و پیگیری یک نمره از کارشناس علوم پایه در محوطه بزرگ دانشکده مشغول دویدن برای رسیدن به سرویس بودم صدای محسن را از پشت سر شنیدم که گفت: رفته صنم، من وسیله دارم بیا میرسونمت.
قبول کردم. با انگیزه ی قبلی و فکر شده و با دانستن این موضوع که اگر سراغ کارشناس و پیگیری نمره ام بروم حتما از سرویس جا میمانم و محسن را میبینم.
صدایش را شنیده بودم که موقع خداحافظی از بچه ها گفته بود که با آقای کرمانشاهی مسئول امتحانات یک کار کوچک دارد و با سرویس نمی اید چون وسیله دارد.
محسن خوش قیافه، پرانرژی و با اعتماد به نفس بود و اگر نمیخندی قدبلند هم بود. حتی قد بلندتر از پیمان.
وقتی با میزان استرس بالای صد در ماشینش نشستم با خنده پرسید: خوبی صنم؟چرا حرف نمیزنی؟
-خوبم، ببخشید مزاحمت...
سرعت ماشین را کمی بیشتر کرد و جواب داد:چه حرفیه بابا مزاحم چیه؟ قسمت این بود که ببینمت و باهات خدافظی کنم، بعد از تموم شدن کلاس چرا سریع رفتی؟
-خدافظی؟
دستی به موهای مجعدش کشید و گفت: انصراف دادم.
متعجب و با صدای بلند گفتم:چی؟؟؟؟چرا اخه؟انصراف چرا بدی؟
دستش را در هوا تکان داد و گفت: اینم صرف ثابت کردن به خودم که پزشکی اونقدام باحال نیست، از من پزشک در نمیاد این دو ترمم از دو سال سربازیِ مسخره و حال بهم زن برام سختتر بوده
از حرف هایش سردر نمیاوردم اما عصبانی بودم.
لــ*ب و لوچه اش را کج کرد و ادامه داد: خلاصه که امروز با اقای کرمانشاهی برای همین مشغول بودم،کاغذبازی و فرم و امضا و از این پاس دادنا.
-یعنی هیچ علاقه ای به پزشکی نداری؟
نچی کرد و گفت: هرکسی را بهر کاری ساختن
-تورو بهر چه کاری ساختن؟
هیجانزده از سوال صریحم با خنده گفت: میخوام بزنم تو کار بیزنس
-چه بیزنسی؟
سرعت ماشین را بیشتر کرد و گفت:بزنم تو کار پرورش قارچ
دیگر مطمعن شده بودم که دارد مسخره ام میکند، برای محافظت دستم را روی داشبورت محکم کردم و گفتم:تو پزشکی و ول کردی که بری قارچ پرورش بدی؟ گیر آوردی؟
با شوق زایدالوصفی جواب داد:پرورش قارچ خیلی باحاله میدونی چطور...
حرفش را قطع کردم:نمیخوام بدونم
باز هم از ان خنده ی های قطع نشدنی اش تحویلم داد و گفت:ازت تعریف کنم؟
-چی؟
با انگشت اشاره یک دایره فرضی جلوی صورتم کشید و گفت:خیلی خوشگلی.
حالا که انصراف داده بود راحتتر حرف میزد
خجالتزده بحث را عوض کردم:یکم تند...تند نمیری؟بنظرم یکم باید دنده رو کمتر کنی
من در مواقعی که مضطرب میشدم اخلال در تمرکز و حافظه پیدا میکردم و حرف زدن عادی یادم میرفت چه برسد به وقتی که یک نفر از ظاهر من که هیچ وقت هیچ ک**س اشاره ای به زیباییش نکرده بخواهد تعریف هم کند.
با سماجت تکرار کرد:سرعتم خیلی خوبه، میخوام ببرمت یه جای خیلی خوشگل.
-کجا؟
-یه جایی که کل شهر زیر پاهات باشه
سوالی نپرسیدم و اعتراضی هم نکردم.رفتارهایش عجیب غریب و این شاخه به ان شاخه بود اما بدم نمی امد زندگی یکنواخت و کسالت بارم را با کمی ابهام هیجان ببخشم.
از جاده های خاکی و خارج از شهر که گذر کرد و بالای یک بلندی ترمز کرد بدنم یادش افتاد کمی هم کورتیزول ترشح کند.
نگاهی از شیشه غبار گرفته ماشین به دور و بر کردم و گفتم:اینجا کجاس؟
دستی به موهایش کشید و گفت:اینجا ایستگاه اخره
جمله اش را تکرار کردم که با اطمینان خاطر گفت:باید پیاده شی و ببینی...
زودتر از من پیاده شد و با دست به من هم اشاره کرد به او بپیوندم، مردد از ماشین پایین امدم و مقنعه م را مرتب کردم.
زیر نگاه خیره اش نزدیک جایی که ایستاده بود رفتم و به زیر پاهایم که کل شهر به اندازه ی ماکت شده بود نگاه انداختم و متوجه شدم من فوبیا ارتفاع ندارم.
قدمی نزدیکتر رفتم که بازویم را کشید و گفت:میفتی
-نمیترسم.
فشاری به دستم داد و گفت:تو هم مثل من نمیترسی؟
من از خیلی چیزها میترسیدم اما از ارتفاع نه. ترس های من بیشتر درونی بودند نه بیرونی.
مطمعن جواب دادم: نمیترسم
پرسید:اگه بخوام خودمو پرت کنم منو میگیری یا هلم میدی؟
با خنده گفتم:بستگی داره تو کدومو بخوای.
-الان میخوام بگیریم.
به شوخی گفتم:باشه پس هروقت خواستی هلت بدم خبرم کن.
به سمت ماشین راه افتادم که گفت:صنم ما باید با هم دوست بشیم.
بلند خندیدم.
دوباره گفت:باید باهم ازدواج کنیم.
بلندتر خندیدم.
-فردا شب میام دم خونتون.
دیگر نخندیدم. میدانی چرا؟ چون آمد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby، Zhaleh و Mahdeih

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
من حتی در فیلم ها هم ندیده بودم که دو نفر با یک دیدار نصفه و نیمه و بدون سابقه ی عاطفی بخواهند ازدواج کنند چه برسد به واقعیت، چه برسد به باور کردن این واقعیت زیادی مضحک.
از نظر من مضحک و بی معنی بود. من یک داستان عشقی درست و حسابی میخواستم نه انقد خلاصه و مختصر. برای همین توی ماشین که برگشتیم تا رسیدن به خانه حتی یک بار هم حرفی که گفته بود را پیش نکشیدم و تماما به پرحرفی هایش راجع به موضوعات مختلف گوش دادم.
از هرچیزی حرف میزد.
از خاطرات بچگی و نوجوانیش، از بی حد و مرز بودنش در شوخی با دوستانش، از رفیق بازترین ادم روی زمین بودنش، از نگاه های طولانی مدتش به من سر کلاس های دکتر شاهین، از خریدن یک مزرعه برای پرورش قارچ و موضوعات بی ربط این مدلی.
با خودم فکر میکردم چقد حرف برای زدن دارد، چقدر با اشتیاق هر کدامشان را تعریف میکند و موقع حرف زدن از دستانش استفاده میکند، چقدر راحت برای منی که فقط هم کلاسی هستم افشاگری میکند و من احساس خطر میکنم. از این صمیمیت یکهویی که تا دیروز سی و پنج درصد و نرمال بود و حالا به نود و پنج رسیده و من را متعجب کرده.
یعنی پیمان هم همین احساس به او دست میداد وقتی من به او نزدیک میشدم؟ انقدر سریع دوست داشتم به هدفم برسم بدون اینکه طرف مقابلم که او بود را هم در نظر بگیرم؟
-کجایی؟گوشت با منه؟
سرم را تکان دادم و گفتم:اره بگو
-گفتم بپیچم تو این کوچه؟
با یاداوری موقعیت مکانی و اینکه سر کوچه مان بودیم دستپاچه و هول کرده گفتم:نه نه نرو تو کوچه من خودم میرم، ای وای اخه...میشه عقب بگیری برگردی منو یه خورده پایینتر...الان همه
متعجب به اشفتگی من نگاه کرد و گفت: اینجا که خیی خلوته،کسی نیست.
-خواهش میکنم برو عقب،بگیر عقب، من...من
کم مانده بود گریه کنم،کم مانده بود خودم را از پنجره به بیرون پرت کنم و فرار کنم، کم مانده بود جیغ و داد کنم که حرفی که میزنم را گوش کن، کاری که میگویم را انجام بده و انقدر با ارامش و بی خیالی به حرکات مضطربانه من نگاه نکن.
با ضربه ای که به شیشه سمت محسن خورد، چشمانم را بستم و دندان هایم را محکم روی هم فشار دادم
محسن شیشه را پایین کشید و گفت:جانم؟
-چخبره؟
پیمان بود که از محسن پرسید و دست هایش را روی شیشه گذاشت
محسن که متوجه منظورش نشده بود چشم هایش را تنگ کرد و گفت: چی میگی برادر؟؟؟
پیمان با ابرو به من اشاره کرد و گفت:چیکارش کردی انقد ترسیده؟؟ داره دو ساعت التماس چیو بهت میکنه که گوش نمیدی؟
اگر کسی نمیدانست فکر میکرد جایی در ماشین قایم شده بود که اینطور محسن را بازخواست میکرد.
با نفرت نگاهش کردم و خطاب به محسن گفتم:بهش توجه نکن، ایشون کار و بار نداره میچرخه تو کوچه خیابون گیر میده به بقیه
نگاه تند و عصبانی پیمان را روی خودم احساس میکردم اما نمیخواستم توجه کنم.
دوباره خطاب به محسن گفتم:نمیخوای راه بیفتی؟
-چرا چرا
گفت و دنده عقب گرفت و صد متر جلوتر توقف کرد.
-ممنونم که رسوندیم،ببخشید بابت یکم پیش، من اون اقا رو نمیشناسم فک کنم جزو همسایه ها باشه از اینایی که دوس داره تو کار همه دخالت کنه و غیرتی بازی دربیاره
لبش را از داخل جوید و گفت:فقط اذیتت نکنه موقع رفتن؟ میخوای باهات بیام؟از پشتت میام که کسی هم شک نکنه
سرم را به بالا تکان دادم و گفتم: نه بابا خودم از پسش برمیام، امروز خیلی مزاحمت شدم
لبخندی زد و گفت:میشه همیشه مزاحمم باشی؟
خندیدم
-یا میشه من همیشه مزاحمت بشم؟از نوع خوبشا
-بازم ممنون، خدافظظظ
چشم هایش را بهم زد و من پیاده شدم، نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن پیمان که کمی جلوتر ایستاده بود دندان هایم را روی هم فشار دادم و پا تند کردم، قصد داشتم باز هم نیش بزنم.
خشمم از او تمامی نداشت.
از کنارش که رد شدم سریع هم شانه ام قرار گرفت و گفت:من فک کردم داره اذیتت میکنه.
با حرص گفتم:بکنه.
-بکنه؟؟؟؟؟
دوباره تکرار کردم:بکنه، به تو چه؟
نفسش را رها کرد و گفت:خل و چل، من...
تند نگاهش کردم و گفتم:درست حرف بزن،تو نمیتونی هرجور دلت میخواد با من حرف بزنی، توهین که اصلا نمیتونی بکنی بعدم که چی الان؟ مثلا که چی میای تو کارای من دخالت میکنی؟ بتو چه داشت منو اذیت میکرد یا نه؟ مثلا تو خیلی فردینی؟ من به مراقبت از راه دور تو نیاز ندارم
مچ دستم را گرفت و دنبال خودش توی کوچه ی بن بست کناری کشید
-ولم کن
گفتم و دستم را کشیدم.
با دست بمن اشاره کرد و گفت:تو چرا اینجوری هستی؟تو حد وسط نداری؟ من و تو دشمن همیم؟ یعنی چون من و تو باهم دوست نشدیم اون چیزی که تو میخواستی نشده اگه یه جایی تو مشکل افتادی من دارم میبینم نیام سمتت؟
پوزخندی زدم و گفتم:من تو مشکل نیفتادم، اما محض اطلاعت اگه افتادمم نیا سمتم.
دستی به صورتش کشید و گفت:مثل بچه های پنج ساله میمونی صنم، من فقط فک کردم داری اذیت میشی
-یبار گفتم که نشدم
منتظر که نگاهم کرد شانه ام را بالا انداختم و گفتم:چیزه دیگه ای رو هم باید توضیح بدم؟
-کی بود؟؟؟
ابروهایم را بالا فرستادم و گفتم: امروز دوستم بود فردا شاید عنوانش عوض شه،کی میدونه؟
-از لج من که این کارارو نمیکنی؟با پسر پا میشی میای تو کوچه.
بلند زدم زیر خنده و دستم را در هوا تکان دادم،انقدر خندیدم که اشک از چشمانم راه گرفت و تنفسم مشکل شد.
این که چقدر اعتماد به نفس داشت.چقدرررر اعتماد بنفس داشت لعنتی.
تشر زد: برا چی میخندی؟
-به اینهمه اعتماد به نفس تون قربان. تو یعنی فک کردی من انقد خرم؟ خر مال موقعی بود که تو نخ تو بودم الان دوران عاقلیت منه، به لطف جواب رد جنابعالی ما با ادمای درست درمون اشنا شدیم
مدتی نگاهم کرد و رنجیده خاطر گفت: اره خب خانم دکتر کجا و ...
انگشت اشاره ام را بالا اوردم و گفتم:این حرفو نگو و حرص منو درنیار، توپ و تو زمین من ننداز
اول کمی فکر کرد و بعد جواب داد:راست میگی تو رو من خودم از خودم متنفر کردم
تایید کردم:افرین، متنفر...دقیقا همینه
چند قدم نزدیکتر امد و گفت:اونقد که اگه یه روز بگم بیا با هم باشیم نفرتت نمیذاره نه؟
میخواست ذهنم را بهم ریزد یا سربه سرم بگذارد،حرف هایش را باور نمیکردم
جوابی که ندادم دوباره گفت: ها صنم؟ نمیشه نه
ابروهای تازه اصلاح شده ام را بهم نزدیک کردم و گفتم: خب نه،یعنی نه
-نه؟
بازدم سنگینم را بیرون فرستادم وگفتم:نمیدونم... یعنی... خب...
-نمیدونی؟
نزدیکتر که شد چند قدم عقب رفتم و گفتم:ذهن منو بهم نریز
-یه جواب ساده داره
اب دهانم را قورت دادم و جواب دادم:هرموقع بیای و اینو بگی، بگی که مثلا عاشق من شدی میدونی مثل چی میمونه؟ مثل گل دقیقه نود برا تیمت، وقتی که تیم حریف دو-هیچ ازت جلوعه هیچچچچ فایده ای نداره. فقط یاد ادم میندازه که چرا زودتر اون گل و نزد که اگه میزد شاید میشد کاری کرد.
لبش به لبخندی کج شد و گفت: واسه تو دیر نیست هروقت من بیام سمتت، تو همیشه منتظر اون گلی.
با حرص به سمتش خیز برداشتم و گفتم: اخ که تو چقد اعتماد به نفسی
دست هایش را باز کرد و گفت:خودتم میدونی فقط از دست من خیلی عصبانی هستی، که رفع کردن اونم کار یه دیقه س
دستش را که به سمت صورتم اورد به عقب پرت کردم و گفتم:هنو اونقد حقیر نشدم که بذارم تو کوچه خلوت منو دستمالی کنی
-همچین قصدیم نداشتم، چرا این مدلی حرف میزنی تو؟
دم عمیقی گرفتم و گفتم: زیادم حرف زدم بات، باید برم
چند قدم رفتم و بعد سرم را به سمتش چرخاندم و تکمیل کردم: محض اطلاع من باب سخنرانی که کردی که من همش منتظر تو میمونم باید بگم هروقت قحطی ادم اومد و محسن منو ول کرد چشم، منتظر میمونم بیا مخ منم بزن، البته نه زورکی هرموقع خودت خواستی .
پوزخندی زد و سرش را تکان داد
-حرفای تلخ از یاد ادم نمیره نه؟ گفتم زورکی نمیشه بت برخورد نه؟ ناراحت شدی نه؟
جوابی ندادم و رفتم اما متوجه منظورش شده بودم.
هنوز حرف های ان روزم بعد از نهار در خانه شان را از خاطر نبرده بود، لعنتی قصد هم نداشت فراموش کند.
اما من راه فراموشی او را یاد گرفته بودم
فرمولش را به تو هم یاد میدهم آرامش.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
به خانه که رسیدم ساعت چهار و نیم عصر بود و یک جفت کفش جدید مردانه خبر از آمدن مهمان میداد
با قدم های اهسته پله ها را بالا امدم تا با شنیدن صدا بتوانم تشخیص دهم چه کسی به این خانه ی سوت وکور راه کج کرده است.
هیچ صدایی نمی امد.
وارد شدم و با دیدن پسر جوانی که با لبخند بمن نگاه میکرد ناخوداگاه به پاهایش نگاه کردم، به ان کفش چرم سایز بزرگ بیشتر می امد متعلق به یک مرد چهل ساله باشد تا یک جوان بیست و هشت، نه ساله.
_سلام
مادرم به ارامی جواب داد و ان پسر جوان با گشاده رویی کمی بیشتر از سلام گفت.
_حال شما خوبه؟ من امروز مهمون ناخونده شدم منتهای مراتب کارم ضروری بود و خیلی دوست داشتم خدمت برسم.
اب دهانم را قورت دادم و گفتم:خواهش میکنم خوش امدین.
دست هایش را بهم کوبید و گفت:من منتظربودم شما هم تشریف بیارین تا خودمو معرفی کنم.
مادرم با چشم و ابرو بمن اشاره کرد بنشینم و انقدر در حالت ایستاده به مهمان عجیب غریب مان زل نزنم.
پدرم پا روی پا انداخت و گفت:من بجا نیاوردم شما رو، مطمعنی درست اومدی؟
مهمان خوش قیافه مان جواب داد: معرفی میکنم خودمو آقا معلم، تعریف کنم یادتون میاد
پدرم دستور داد:بفرما
و دست هایش را با نارضایتی از حضورش در هوا تکان داد
کوله ی یشمی رنگم را در بـ*غـل گرفتم و به لــ*ب های مهمانمان زل زدم، گفته بودم خیلی خوش قیافه بود نه؟
_اینی که میگم مال چارده پونزده ساله پیشه! مدرسه علامه سال اول راهنمایی، تو معلم ریاضی مون بودی اینکه میگم (تو) نه که ندونم ادب و بزرگتر و فعل جمع و کسوت و بزرگی چیه، میدونم. خوبم میدونم اما دوس ندارم به تو احترام بذارم چون تو ارزششو نداری ادم بخواد در حد یه حرف اضافه هم برات به خودش زحمت بده
داشت تند حرف میزد و من نگران بودم، نگران واکنش پدرم.
اما هنوز خبری از لبریز شدن کاسه ی صبر پدرم نبود و مادرم، مادرم با حجم زیادی از لذت و کنجکاوی داشت گوش میداد.
_من نمیدونم تو معلم ریاضی خوبی نبودی یا ماها هوش ریاضی خوبی نداشتیم، چون اگه ریاضی درس میدادی وهیچ کدوم از ماها نمیفهمید نمیتونست تقصیر ما باشه نه؟ مثلا هرچی از دهنت در میومد و میگفتی نمیتونست تقصیر ماها باشه نه؟ یا میگرفتی مارو به باد کتک نمیتونست تقصیر هوش ما باشه نه؟
_گمشو از خونه من بیرون
پدرم با صدای کنترل شده گفت و در را نشان داد
مهمان خوش قیافه مان در کمال ارامش لبخندی زد و گوشه های کتک مشکی رنگش را به هم نزدیک کرد
پا روی پا انداخت وگفت: هنو مونده، مجبوری همشو گوش بدی اقا معلم. امرو اومدم بیشخصیتت کنم
من و مادرم را نشان داد وتکمیل کرد:جلو زن وبچه ت، جلو ادمایی که این میشه آتو براشون تا خواستی حرف زیادی بزنی بکوبنش تو صورتت. مثل کاری که با من کردی، یادت میاد با من چیکا کرده بودی؟ یادت میاد سر صف اسممو با اون میکروفون لعنتیت خوندی و گفتی بیام بالا و بعد منو با دست نشون دادی و جلو چارصد تا دانش اموز گفتی این خنگ ترین و بی عرضه ترین و احمق ترین دانش اموز این مدرسه س و سعی کنین مثل این نباشین چون این هیچی نمیفهمه گاو از این بیشتر میفهمه و ته تهش یا میشه حمال، یا انگل اجتماع. سعی کنین تو زندگیتون مثل امیر حافظ مرادی نشین. یادته؟ یادته مرتیکه؟
جمله ی آخرش آنقد بلند بود که برای ثانیه ای چشم هایم را بستم، اما حس کردم
دردی که در دادش بود را شنیدم، غمی که در دادش بود را حس کردم، غرور شکسته ای که در صدایش بود را من دیدم و شنیدم و حس کردم.
امیرحافظ مرادی جلوی چهارصد دانش اموز، تحقیرو خورد شده بود و من چقدر او را درک میکردم. چقدر.
پدرم با همان چشم های سردی که فقط نفرت ساطع میکرد به امیرحافظ مرادی نگاه کرد و گفت:که چی؟
او پوزخندی زد و گفت:بعد از اینهمه سال هنوز همون ادم گوشت تلخ بی شخصت و بی فکری که وقتی ادمی ک بهش اسیب زدی اومده جلو روت و داره به روت میاره با وقاحت تموم میگی که چی؟؟ تو باید الان آب شی بری زیر زمین، باید دود شی بری تو هوا، باید تو اون چشم های مسخره و ترسناکت ک ادمو معذب میکنه خجالت و شرمندگی باشه نه بی تفاوتی.
پدرم صورتش را خاراند و گفت:گم میشی بیرون یا مثل همون موقعا با اردنگی و پس گردنی پرتت کنم بیرون؟ یاهم اونقد بزنمت که بگی گوه خوردم اقا دیگه تکرار نمیشه؟
امیرحافظ مرادی لــ*ب هایش را میجوید و سیب گلویش مدام تکان میخورد، شاید به یاد همان کودک بی دفاع و ترسیده افتاده بود که قدرت جنگیدن در برابر یک بزرگسال ظالم را نداشت.
دستی به زیر چشم هایش کشید و گفت: فک میکنی هنوزم من همون دوازده ساله م که حامی نداشت و تو میتونی روش اعمال قدرت کنی؟ اخ که چقد دوس دارم الان گردنتو بشکونم، دستامو بذارم رو گلوت و اونقد فشار بدم که التماس کنی ولت کنم
بازدم بیرون فرستاده ی پدرم نه سوزان بود و نه عمیق، ازسر اسودگی بود با یک یک لبخند کج روی لبش تا نشان دهد دارد از این بازی لذت میبرد.
مادرم دست به س*ی*نه رو به او گفت:تو این طفل معصوما رو انقد اذیت کردی که هنوز بعد از چارده پونزده سال از ذهنشون نرفته پامیشن میان اینجا که عقده گشایی کنن!؟ چقدرتو خواری مرد، چقد تو حقیری مرد
پدرم سرش را تکان داد و گفت:حساب تو که بمونه بعد از رفتن این نره خر، و اما جواب تو
به امیرحافظ اشاره کرد و ادامه داد:تو رو من قبلا خیلی سعی کردم ادمت کنم نشد، سر صف به بچه هام گفتم که چقد آشغالی و تهشم سطل آشغال اجتماع میشی، بخاطرهمین به خودم زحمت نمیدم که بیام و به یاد قدیم دو کلوم حرف حساب از همون مدل که زبونته باهات حرف بزنم
احساس نفرت داشتم از ادبیات پدرم، ازاین حجم از خشم و سیاهی، ازاین حجم از شخصیت ضد انسانی.
از پدرم. از پدرم آرامش، متنفرم.
امیرحافظ مرادی نگاهی به چشم های خیس من انداخت و گفت:یبار که داشت بچه های کلاسو تنبیه میکرد با اون خط کش چوبیش گفته بود دختر من ریاضیشو نوزده و نیم گرفته، بیست بار با این خط کش چنان زدمش که یاد بگیره نمره ش نباید از بیست کمتر باشه. بعد یکی از بچه ها گفت آقا پس ما که نه ده گرفتیم باید نه بار بزنیمون. میدونی با اون بچه چیکار کرد...
حرفش را نالان قطع کردم:نگو، تروخدا نگو
در تمام بدنم احساس درد میکردم، درد ان خط کش چوبی ، درد داد و بیدادهای تمام نشدنی اش، درد توهین هایش، درد وای به حالت اگرهایی که میگفت.
بلند زدم زیر گریه و گفتم:تروخدا دیگه هیچی نگو
نگاهی به مادرم کردم و با دیدن اشک های او با شدت بیشتری گریه کردم. این گریه ها آتش زیر خاکستر بودند.
قدیمی بودند، جمع شده بودند، ازقبل ذخیره شده بودند و حالا با یک تلنگر راه به بیرون پیدا کرده بودند.
از قبرستان ذهنم، ازانباری ذهنم، ازمخفی ترین جاهای ذهنم که هرچقدر سعی میکردم بیشتر فراموششان کنم بازیگوش تر میشدند.
امیرحافظ مرادی دلداریم داد: اخرین قصدم ناراحت کردن شما بود، من میخواستم اونو شرمنده کنم اونو خورد کنم اونو به خودش بیارم اما این ادم با اون شخصیت ضداجتماعیش چه میفهمه توهین و تحقیر چیه؟؟انگاری که لذت میبره از ازار رسوندن و ازار دیدن.
نفسی گرفت و بعد خطاب به پدرم گفت: اومدم فقط بت بگم که من الان یکی از بهترین نویسنده های این مملکتم، این شهرم نه، این مملکت. اگه تو ریاضی جدول ضرب بلد نبودم عوضش ادبیاتم خوب بود و اگه اینو میفهمیدی که هرکی تو یه زمینه ای خوبه و اگه رو همون تشویق و تقویت بشه در اینده یه جای کار ومیگیره اونقد روح و روان مارو نابود نمیکردی. من بخاطر حرفای صدمن یه غاز تو خودمو تا اینجا نکشوندم تا بتو ثابت کنم که ادم مهمی شدم، من فقط خواستم به خودم ثابت کنم ک حرفای یامفت تو دروغه و من نمیشم انگل اجتماع، من میشم ادم حسابی این اجتماع که انگلش تویی.
آقای نویسنده طوری اشک من را در اورده بود که بند امدنی نبود.
از کیفش یک کتاب بیرون کشید و اورد روی میز گذاشت و گفت:چاپ چهاردهم، سایکو. بخونش، شخصیت مرد داستان خیلی برات اشنا میاد یه وقت دیدی خودت بود.
و رفت.
نگاهم خیره به عنوان کتاب ماند که عکس یک مرد عینکی با چشم هایی ترسناک روی جلد طراحی شده بود.
چقدر یک ادم میتواند تاثیر منفی روی کسی بگذارد که ردپایش همه جا باشد.
حتی در کتاب های یک آدم، کاراکترهای داستان یک آدم، ذهن رنجیده ی یک ادم.
که حتی بعد از پانزده سال، برای حفظ غرور شکسته وشخصیت اسیب دیده اش بلند شود بیاید تا خانه ی شخصیت منفی زندگیش تا به او نشان دهد که چه کسی شده است.
آخ پدر بی رحم من، تو چقدر در حق ماها بی مهری کرده ای.
با صدای زنگ در از آغـ*وش مادرم بیرون امدم و دستی به صورت خیسم کشیدم.
مادرم هم همینکار را کرد و به سمت آیفون رفت، گوشی را برداشت و پرسید:کیه؟
چند لحظه مکث کرد و بعد دکمه را فشار داد.
گوشی را که سرجایش گذاشت نزدیکتر رفتم و پرسیدم:کی بود؟
بهت زده جواب داد:خواستگار
_چی؟
بینی اش را بالا کشید و با صدای گرفته اش تکرار کرد: گفت باز کنین برای امر خیر اومدیم.
با عجله به سمت اتاق دویدم و هشدار دادم من از اتاق بیرون نمیام.
هنوز در را کامل نبسته بودم که صدای آشنایش باعث شد وحشت زده سرجایم میخکوب شوم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
همانجا ما بین در غرولند کردم: مامان این که صدای مینوعه.
مادرم دست هایش را از هم باز کرد و پدرم از جایش بلند شد، نگاهی به هر دوی ما انداخت و گفت:خوابیدم هشت بیدارم کنین.
وارد اتاقش شد و از ان طرف، در خانه هم با تقه ای بدون اذن ورود باز شد. اول مینو بعد هم محسن وارد شد.
-سلام
-سلام
من و مادرم هر دو مبهوت، کمی گیج و عصبانی جواب سلامشان را دادیم و مینو استین لباسم را کشید و گفت:من یه دیقه با شما کار دارم.
به دنبالش کشیده شدم و قبل از خارج شدن از نقطه ی دید به محسن تعارف کردم بنشیند.
-این دیگه کیه صنم؟
مینو پرسید و چشم هایش را برایم گرد کرد.
پوفی کردم و جواب دادم:محسن
سرش را تکان داد و گفت:خب؟کی هستن این اقا محسن ؟
-همکلاسیمه، اصلا تو و این چرا همزمان اومدین؟
صدایش را پایینتر اورد و گفت:اومده بود تو کوچه ی ما دنبال تو میگشت از قضا بمنم برخورد، هی میگفت دنبال خانوم صنم میگردم، فامیلیتم انقد فکر کرد تا یادش اومد
دستی به پیشانیم کشیدم و گفتم:همه دیوانه ها میگردن منو پیدا میکنن دو روز نیست باهم از حالت همکلاسی به دوست تبدیل شدیم میگه بیا ازدواج کنیم
-اووووف
چشم غره ای رفتم و گفتم:بیا بریم من یه جور راهیش کنم بره بابام خونه س پا میشه میاد معرکه میگیره اونوقت دیگه هیچی.
دستش را دور بازویم حلقه کرد و بعد به اتفاق هم وارد پذیرایی شدیم، محسن به احتراممان نیم خیز شد و مینو کنار گوشم پچ پچ کرد:چقدم بچم مودبه
گلویم را صاف کردم و روی مبل کناریش نشستم. مادرم معذب در حال مرتب کردن انتهای لباس روی پایش بود و محسن با لبخند بمن نگاه میکرد
دسته گل پر از گل های رز قرمز را روی میز گذاشت و گفت:ببخشید اگه بد موقع خدمت رسیدم
مینو به رسم ادب لبخندی زد وگفت:خیلی خوش امدین، خاله جون اقای رازی از همکلاسی های صنم جونه
مادرم ابروهایش را بالا فرستاد و گفت:بله بله، خیلی خوش امدی پسرم، فقط من متوجه نشدم شما گفتی اومدی خواستگاری؟
دستی به پاهایش که مدام انها را تکان میداد کشید و جواب داد: بله
مینو پرسید:بدون خانواده؟من چون صنم عین خواهرمه میپرسم وگرنه ربطی بهم نداره
مادرم هم تایید کرد: پسرم شما هرچقدرم به کسی علاقه داشته باشی عجله داشته باشی هرکاری یه ادابی داره رسومی داره
محسن نگاهی بمن انداخت و گفت:من فقط میخواستم مطرحش کنم چون خیلی دوستت...
بعد به مادرم نگاه کرد و ادامه داد:دوسش دارم امروز که بهش گفتم خندید جدی نگرف حتی پی قضیه رو هم نگرفت فک کرد من دارم حرف الکی میزنم
مینو، صدای سوالات توی ذهن من پرسید: دوسش داری یعنی چطوری؟یعنی اونقدر از هم شناخت دارین که متوجه شدین دوسش دارین؟
سربه زیر جواب داد:فقط دوسش دارم.
مادرم قانع نشده و کمی مشوش نگاهم کرد و مینو دستش را به نشانه اینکه صبر کنید من حلش میکنم بالا اورد.
-خاله جون ببخشید شما بزرگتری و من جسارت میکنم حرف میزنم
-نه عزیزم بگو.
مادر من هم مثل من زیاد در مراودات و گفتگوهای این چنینی خوب نبود.ما فقط زبان همدیگر را میفهمیدیم نه دیگران را.
-اقای رازی تو این دو سالی که باهم هم کلاسین یعنی رفته رفته متوجه شدین از صنم خوشتون میاد یا که چی؟
دستی به پیشانیش کشید و جواب داد:این سوالا برای چیه؟من فقط اومدم ...
مادرم حرفش را قطع کرد:پسرم ادم همینجوری تک و تنها که بلند نمیشه بره خونه کسی خواستگاری کنه، بعدم باشه شما از صنم خوشت میاد ولی همینجوری که نمیشه
-چرا نمیشه؟
محسن کلافه پرسید و من جواب دادم: ما فقط یکروزه که همو میشناسیم
-ما یک ساله که همو میشناسیم
-یعنی از من خوشت نمیاد؟
اینبار من کلافه جواب دادم:من دارم یه چیزه دیگه میگم.
از جایش بلند شد و گفت: متوجه شدم.
من هم ایستادم و همان موقع پدرم از اتاق بیرون امد،دستی به ریش های انبوه و جوگندمی اش کشید و محسن سلام کرد
مادرم اهی از سر پیش بینی اتفاقات بعدی کشید و مینو نگران بمن نگران کرد و من نگران تر به محسن نگاه کردم
به محسنی که نمیدانست تا چند دقیقه دیگر چه ها که نخواهد شد.
می دانی ان لحظه به چه چیزی فکر میکردم؟ به امیرحافظ مرادی.
خب حالا نه به خودش بلکه به جسارتش.
حالا چه فرقی میکند که بعد از پانزده سال انرا بدست اورد و خشم و غرور سرکوب شده اش را اورد و به پدرم نشان داد، من که هیچ وقت این جرات ورزی را بدست نمی اوردم.
من ضعیف تر و رنجور تر از ان بودم که قیام بپا کنم من نهایتا میتوانستم زمانی که به فرق سرم میرسید در را محکم بهم بکوبم چون من خشکم میزد و نه که نخواهم بلکه نمیتوانستم کاری بکنم.
با احساس دردی که در پهلویم پیچید به خودم امدم و نگاه دردناکی به مینو انداختم.
-حواست کجاس؟بابات با توعه
نگاهم را به پدرم دادم و گفتم: ها؟یعنی بله...بله
-تو رفتی درس بخونی یا یه کارایی کنی که یه ادم همینجوری سرخود پاشه بیاد اینجا؟
تعجبی نکردم.همیشه همین بود،همیشه من مقصر بودم.
مادرم عصبانی رو به محسن کرد و گفت:میبینی پسرم یه کار از روی هیجان تو بدون فکر کردن به عواقبش چه بساطی درست کرده؟
محسن مغموم و مستاصل جواب داد:عذر میخوام من فکر نمیکردم کارم انقد بد و ...
پدرم نگاه دقیقی به او انداخت و گفت:تو کار بدی نکردی حتمن این بهت گفته اینجوری بیای اشکالی نداره، اینجوری تک و تنها بیا تا پدرمو ضایع کنی.
آرامش متوجه شدی؟ پدر من رگه هایی از پارانویید را هم جدیدا پیدا کرده بود.
پارانویید که میدانی یعنی چه؟ همان شک و بدبینی و سوء ظن، که مثالش میشود همان که پدرم گفت.
با تیر کشیدن سمت راست سرم از شدت فشار حرف های پدرم به محسن نگاه کردم و گفتم:برو، خواهش میکنم فقط برو.
از خانه که خارج شد مادرم بحث کردن با پدرم را شروع کرد و مینو هم دستم را کشید و وارد اتاق شدیم.
-ول کن حرص نخور
پیشانیم را ماساژ دادم و گفتم: میگه من بش گفتم اینجوری بیاد که بش دهـ*ن کجی کنم، یعنی خاک برسرم که عرضه ی اینکارم ندارم مینو کاش اینکارو کرده بودما، یعنی اگه میدونستم این براش همچین مفهومی داره کاش که اینکار فکر شده بود، چقدر این ادم از من متنفره اخه؟ ادم از بچه ش انقد بدش میاد و باهاش اینطوری رفتار میکنه؟
مینو دلداری داد: بابای تو فقط زود جوش میاره تو عصبانیت حرف میزنه
پوزخندی زدم و گفتم: فقط؟
-این پسره رو بگو چه یه کاره پاشده اومده اینجا، این مرحله تو هندم قفله
با خنده گفتم:چقد مسخره ای
-بقران اگه هندی ها که خودشون سلطان رمانتیسم و حرکت های تکانشی و عشق و عاشقی های اتشین هستن از این کارا بکنن، فقط کم مونده بود ترو بدزده و برداره ببره فرار کنه، اونا از این کارام میکنن
سرم را تکان دادم و گفتم:زیاد نگاه میکنی نه؟
-فیلم هندی؟ من با فیلماشون بزرگ شدم لعنتی، یه اهنگ هندی بخونم برات؟
شروع به خواندن که کرد زدم زیر خنده و سعی کردم روی کلمات هندی که درست ادا میکرد تمرکز کنم و به ذهن چموشم اجازه ی عقبگرد ندهم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
قصه ی زندگی بعضی ادم ها خیلی جذاب است ارامش، برای من نیست.
برای من ترکیبی از رخدادهای زشت و زیبا نیست، برای من فقط موقعیت های سخت و زشت و جان فرساست.
شب ان روزی که محسن از خانه مان رفت من متوجه یک قضیه شدم، اینکه اگر پدرم با ان شکل خواستگاری کردن محسن انقدر عصبانی شد و توهین به خود حساب کرده با اصرار من برای ازدواج چقدر عصبانی تر خواهد شد؟
خب میدانی که منظورم ازدواج رسمی یا برگزاری یک جلسه ی خواستگاری دیگر به شکل درستش نیست.
به شکل خبیثانه و توهین امیزش قصد داشتم انها را آزار بدهم، هم مادرم و هم پدرم.
ان شب محسن با من تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: اونا خیلی با تو بد رفتار میکنن
حتی محسن هم با چند دقیقه مشاهده فهمیده بود که انها پرتنش و پرخاشگرند و مینو میگفت پدر من فقط کمی زودجوش است.
-میخوای نجاتت بدم؟
چرا میپرسید؟ از کی تا حالا اگر میخواستند به کسی کمک کنند اول از او اجازه میگرفتند؟
جوابی که ندادم خودش توضیح داد: تعجب کردی اینطوری گفتم؟چون اگه تو یه شرایط سخت بهشون کمک کنی بعدا ازت شاکی میشن که کی اصلا ازت خواست که کمکم کنی؟ مگه من ازت کمک خواستم؟
-به کی کمک کردی که بعدش شاکی شد؟
بعد از کمی مکث جواب داد: به خیلیا
-به من چجوری میخوای کمک کنی؟
خندید و گفت: چمیدونم مثلا فراری...
شلیک خنده ام باعث شد حرفش نیمه کاره بماند و از خنده ی من او هم بخندد.
-چرا میخندی؟
میان خنده جواب دادم:یاده حرف دوستم...مینو...یاده حرف اون افتادم
فرضیه ی مینو را برایش گفتم و او هم با خنده گفت:فک کردی فقط پسرای هندی این فکر به ذهنشون میرسه؟
-چی بگم والا
همچنان داشتم میخندیدم.
-خب پسرای هندی دختره رو که برمیدارن و فراری میدن کجا میبرن؟ اینو نگف؟
بیشتر خندیدم و گفتم:نه نگفت.
-بهتره برم یه فیلم هندی ببینم راه و چاه کار دستم بیاد
گلویم را صاف کردم و گفتم: میشه یه کاری برام بکنی؟
مشتاق جواب داد: چی هست اونکار؟
خواسته ی خبیثانه م را برایش توضیح دادم و در انتها هم اضافه کردم که میتواند قبول نکند و حتی سرزنشم کند اما با اطمینان جواب داد: فرداشب خوبه؟
خجالتزده و خوشحال از موافقتش تایید کردم: خیلی خوبه.
میدانی نتیجه ی مطرح کردن ان نقشه ی ازاردهنده چه بود؟سپری کردن تمام ان شب با کابوس و رویاهای وحشتناکِ بی سر و ته که در ان مدام در حال فرار بودم و وقتی صبر میکردم تا نفسی بگیرم متوجه میشدم که بـ**رهنه م و هیچ لباسی به تن ندارم و ادم ها بدون توجه بمن و وضعیتم از کنارم گذر میکنند و من با وحشت از خواب میپرم و وقتی دوباره سعی میکنم بخوابم باز همان رویاها را میبینم. ذهنم یک ترسوی به تمام معنا بود.
اخرین باری که چشم باز کردم ساعت هشت و نیم صبح شده بود و سر و صداهای توی اشپزخانه نشان میداد مادرم هنوز به پناهگاه امنش نرفته است.
بی انرژی و خسته از جایم بلند شدم و بدون مرتب کردن رختخواب از اتاق بیرون امدم.
-نرفتی ارایشگاه؟
موهایش را بالای سرش جمع کرد و گفت:ساعت ده مشتری رنگ مو دارم
سرم را تکان دادم و پرسیدم:شب چه ساعتی میای؟
لبش را کج کرد و گفت:رنگ مو دارم، اصلاح صورت دارم، دو تا ارایشم دارم؛ دیگه هشت اینا خونه م
زمزمه کردم:خیلیم خوب
بعد بلندتر پرسیدم: بابا کی میاد؟
با ترشرویی جواب داد:بره که برنگرده چه میدونم من، مثل همیشه دیگه شیش خونه س
پوست گوشه ی ناخنم را با دندان کندم و سرم را تکان دادم. هیچ ارادتی نسبت به پدرم نداشتم که بخواهم به حرف مادرم ایراد بگیرم یا اصلاحش کنم.
مادرم که رفت من هم مشغول تمیزکاری خانه شدم و بعد از چک کردن تاریخ انتخاب واحد وارد حمام شدم و با یک دوش سریع سعی کردم کمی طراوت به چهره ی خسته و بی روحم ببخشم.
یک ساعت با محسن تلفنی حرف زدم و یک ساعت هم با مینو.
هیچ حرفی در را*ب*طه با امشب به او نزدم و فقط درخواست کردم که امشب برای شام حتما به خانه مان بیاید، شام را نپذیرفت و گفت بعد از شام میاید.
یک قسمتی از وجودم میخواست او را هم در توهین امشب سهیم کند.
اما پیمان را نه، فقط میخواستم انهایی که اینکارم برایشان بی ادبی تلقی میشود ناراحت شوند. من برای پیمان حتی به اندازه ادامسی که میجوید و بعد ان را تف میکرد هم ارزش نداشتم.
او با این کار من خم هم به ابرو نمیاورد او به انتقام سختتری احتیاج داشت. به طرز بیمارگونه ای قصد داشتم همه ی انهایی را که ناراحتم کرده اند را ناراحت بکنم، در این بین چه کسانی که به خاطرم نیامدند.
حتی ان پسر بچه ی چهارده ساله ای که همیشه در مسیر مدرسه جلوی من و مینو را میگرفت و میترساند را هم همیشه در ذهنم محاکمه میکردم و با خودم سناریوسازی میکردم که مقابلش قرار گرفته ام و آنقدر میزنمش که از من خواهش میکند تمامش کنم. اما نمیکنم.
شخصیتی که در ذهنم زندگی میکند را بیشتر دوست دارم تا شخصیت بیرونی ام.
کسی که درونم زندگی میکند همان خوی وحشی است که گاهی سربر میاورد و اعلام حضور میکند و بعد سریعا فروکش میکند و به درونم برمیگردد تا نبردهای ذهنیم را ببرد. آنجا همه چیز حساب و کتاب دارد.
همه چیز را برای ضیافت شب اماده کرده بودم. چند مدل غذا برای شام درست کردم، غلیظ و زنانه ارایش کردم، لباس خوب پوشیدم و لبخند پیروزمندانه را روی لبم ثابت کردم.
هرچند که از درون اشوب بودم اما برای چند ساعت که میتوانستم تظاهر کنم، نمیتوانستم؟
توانستم ارامش. ان شب هرکاری که دلم خواست را انجام دادم.
پدر و مادرم حوالی همان ساعتی که منتظرشان بودم به خانه امدند و هرچند متعجب تغییرات بودند اما حرفی نزدند و در سکوت شاممان را خوردیم و بیست دقیقه بعد مینو هم به ما اضافه شد
با کنجکاوی پرسش کرد: خبریه خانوم؟ خوشگل کردین جایی مراسم دعوتین؟
با شوخی جواب دادم: یه رژ لــ*ب و مداد چشم که این حرفارو نداره
-اره بابا پوستت خدایی اینطور صاف و صیقلیه، مژه هاتم که اصلا خدایی بلند و پرپشته، رنگ گونه هاتم طبیعی همین رنگه، لباتم من باور نمیکنم رژ زده باشی رنگ طبیعی لبای خودته.
با خنده ضربه ای به پهلویش زدم و گفتم:حوصله داشتم نشستم ارایش کردم.
دستی به پشتم کشید و گفت: اصلا رژ قرمز یعنی نهایت خوبی حال یه دختر. یعنی انقد اوضاع رو به راهه.
ابروهایم را بالا فرستادم و اخرین سیب را روی باقی میوه ها گذاشتم
-صنم جدا خبریه بگو، تولد کسیه؟
سرم را به طرفین تکان دادم.
-یه خبر خوبی میخوای بدی؟
نچی کردم و جواب دادم: تو تا حالا تشکیلات بدون اتفاق ندیدی؟
دستش را بالا اورد و گفت:والا نه دیدم، نه شنیدم.باید یه خبری باشه دیگه.
با بلند شدن صدای زنگ در، نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:من توی میمون و میشناسم.
دستم را مالش دادم و با عجله به سمت در رفتم و دکمه را بدون پرسش فشار دادم
پدرم سوالی نگاهم کرد و مینو در درگاه اشپزخانه همزمان با مادرم پرسیدم: کی بود؟
-الان میاد میبینین.
مینو برایم خط و نشان کشید و پدرم بی حوصله گفت: بت میگم کیه؟
دستگیره در را پایین کشیدم و با دیدن محسن پشت در، به زمان سنجیم برای باز کردن به موقع در افرین گفتم.
به داخل اشاره کردم و گفتم:بفرمایید
نگاه هر سه خیره به محسن ماند و او انگار نه انگار که روز قبل اینجا چه اتفاقاتی پیش امده، خندان و مشتاق وارد شد و با صدای بلند سلام داد.
نگاه متعجبشان که از روی محسن برداشته شد و خصمانه به من دوخته شد روی مبل نشستم و به محسن هم اشاره کردم بنشیند.
-میخواین کل مراسم خواستگاری امشب و سرپا بایستین؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
پا روی پا انداختم و به هر سه شان نگاه کردم.
مینو عصبانی پرسید:الان مثلا که چی؟؟
محسن تنهایم نگذاشت:که چی که خب من اومدم خواستگاری.
مادرم با ارامشی ساختگی و لبخندی ساختگی تر جواب داد:دیروزم اینکارو کردی پسرم نتیجه ی خوبی نداشت، هر روز هرروز بلند میشی تنها میای اینجا خواستگاری که ما رو مسخره کنی؟؟
_من میخوام.
گفتم و با کمی مکث توضیح دادم:من میخوام که بیاد، ما میخوایم باهم ازدواج کنیم.
محسن چشمکی بمن زد و به ارامی پرسید:دست بابات سنگینه؟
چشم هایم را گشاد کردم که گفت: قشنگ معلومه میخواد گردنمو بشکونه
سرم را به طرفین تکان دادم تا به او اطمینان خاطر بدهم اما میدانستم همچین کاری از پدرم اصلا بعید نیست.
مینو دوباره نارضایتی اش را اعلام کرد:اصلا کاره خوبی نکردی صنم
پدرم نگاهی به او انداخت و گفت:تو نگاه به خودت نکن دختر که انقد باشعوری و همچین چیزایی برات زننده و خجالت اوره، اون چه میفهمه ادب و شخصیت چیه؟
محسن خواست حرفی بزند که پیش دستی کردم و گفتم: شخصیت مگه برام باقی گذاشتین؟ ازبچگی لهش کردین رفت
مادرم با حرص نگاهم کرد و گفت:جای این حرفا الان نیست
با صدای بلند گفتم:اما الان داره بهم توهین میکنه.
پدرم چشم های ترسناکش را بمن دوخت و من با خودم فکر کردم که یک نفر با نگاه هم میتواند توهین کند؟ بترساند؟ اضطراب ایجاد کند؟
و جواب مثبت بود. نگاه پدرم بدون زیرنویس هم قابل فهم بود.
مینو شالش را مرتب کرد وگفت:من با اجازه تون میرم خونه.
_چی شد؟ به شما هم برخورد مینو خانوم؟ نمیتونی یکم صبر کنی؟ دندون رو جیگر بذاری؟
طلبکارانه پرسید:که نمایشت تموم بشه؟ نه نمیتونم خدافظ.
نگاهی به پدر و مادرم انداخت و بعد رفت.
مادرم چشم هایش را برایم در اورد و گفت:خیالت راحت شد؟ چه مرگته تو؟ این پسره رو هر روز میکشونی اینجا که چی؟ چی از جون ما میخوای؟ یعنی ارزش تو همینقده که این بدون مادر پدرش پاشه بیاد خواستگاری تو؟
با جرات بیشتری که ناشی از خشمم بود جواب داد:نه...ارزش شما همینقده، نمیخوام احترام شما حفظ بشه، نمیخوام برا شما عزت و ارزش قائل شه که با بزرگترش بیاد، نمیخوام...
جمله ی بعدیم با دست های محکم و مردانه ای که به دهانم کوبیده شد نیمه تمام ماند
محسن با غیض به پدرم نگاه کرد و من با خنده گفتم:میدونی؟ اصلا درد نداشت.
این جمله آتش میزند، آرامش.
بچه ای که پدر و مادرش با خشمی مهارنشدنی کتکش میزنند و او فقط نگاه میکند و آخرسر میگوید:اصلا درد نداشت
خستگی کتک زدن را در وجود پدر مادر بی رحمش باقی میگذارد.
این (اصلا درد نداشت)یعنی الکی خودت را به زحمت انداختی، من به تو التماس نمیکنم که بس کنی و دیگر من را نزنی. من درد ان کتک ها را تحمل میکنم و جوری در چشمان تو زل میزنم که باور کنی درد ندارد.
که بفهمی اثرگذار نیست. نه خشمت، نه کتک زدن هایت و نه دردی که بمن میدهی .
من دیگر سِر شده ام.
و من خیلی وقت بود که دیگر سِر شده بودم آرامش.
دستی به لبم کشیدم که محسن مغموم و ناراحت نگاهم کرد و گفت:داره از لبت خون میاد
پدرم یقه اش را گرفت و گفت:زودتر گمشو برو تا یه بلایی سرت نیاوردم مرتیکه
محسن سریع یقه اش را ازاد کرد و بعد رخ به رخش ایستاد و گفت:تنها مردی که نباید تو این دنیا دست رو یه دختر بلند کنه پدرشه.
مادرم با خشونت دستمال را روی لبم کشید و گفت:از دیروز همه شدن کارشناس خانواده هی میان به ما پند میدن. بله اقای دکتر یه مرد کلا نباید دست رو کسی بلند کنه چه زنش، چه بچه ش.
محسن متوجه کلام رنجیده و دو پهلوی مادرم شد و ترحم نگاهش دوبرابر شد.
پدرم دستش را روی شانه محسن گذاشت و گفت:برو خونت جَوون وگرنه امشب رو دستم میمونی.
محسن سرش را تکان داد و گفت:اره بهتره برم چون اگه بمونم ممکنه شما رو دست من بمونی. دوتا زن غمگین تو این خونه ن و اونوقت تنها مشکل شما اینه که من چرا اینجام؟؟این تنها مساله ایه که شما باید حلش کنی؟
شانه اش را بالا انداخت و گفت:باشه من میرم، شما بمون و نابود کردن روح و روان این دو نفر بعد از رفتن من.
سرش را به نشانه تاسف تکان داد و ما را با جو سنگین خانه تنها گذاشت.
مادرم صدا بلند کرد: واقعا برات متاسفم برداشتی یه غریبه رو اوردی که مارو سنگ رو یخ کنی؟ بچه جان پدر مادر هرچقدم بد باشن باز پدر مادرتن، فک میکنی اون بیشتر از ما به فکر توعه؟
حیرت زده پرسیدم:واقعا؟ یعنی نیست؟؟؟
پدرم دستی به صورتش کشید و گفت:صنم انقد صبر منو لبریز نکن، انقد صبرمنو...
موهای بلندم را گرفت و کشید و با عربده تکمیل کرد:لبریزززززز نکنننننننننن، نکنننننننننن، نکننننننننن
موهایم از ریشه داشتند کنده میشدند و مادرم مدام با جیغ و داد سعی داشت من را از دستش نجات دهد اما زورش نمیچربید.
دستم را روی دستش گذاشتم و ناله کردم:ولم کن
با قدرت بیشتری کشید و گفت:دردت نمیومد که، ها؟ جلو اون یارو که میگفتی دردت نمیاد؟ توفکر کردی من از پس تو یه الف بچه برنمیام؟؟
_وِ... لم کن
مادرم وقتی دید با دست های کم جانش نمیتواند حریف پدرم شود ارام ارام عقبگرد کرد و گلدان سرامیکی گوشه ی اتاق را که رونده ی بلند بالایی در ان ریشه داشت را برداشت و با دست های لرزانش بالا برد و بعد انگار که فشار زیادی را تحمل میکند چهره اش را جمع کرد و گلدان را محکم روی سر پدرم کوبید.
این حرکت ناگهانی و غافلگیرانه باعث شد پدرم با یه دست سرش را بگیرد و دستی که موهای من را گرفته بود شل شود
مادرم با حرص و خشم روی دست پدرم کوبید و گفت:میگم ولش کن، همینکارارومیکنی که رو میاره به غریبه ها.
پدرم چهره اش را از درد جمع کرد و گفت:اخ سرم
_دیدی چقدر درد داره؟
مادرم گفت و موهای پریشان من را مرتب کرد، درد به محض رها کردن موهایم کم شد اما احساس سوزش همچنان باعث ریختن اشک از چشمانم میشد.
پدرم دیگر ان قدرت بدنی قبل را نداشت برای همین خودش را روی مبل انداخت و سعی داشت که با فشار دستش محل خونریزی را سفت نگه دارد تا متوقفش کند.
_خوبی؟
مادرم از من پرسید و من بی رمق سرم را تکان دادم.
اگر در این موقعیت نمردن میتوانست خوب بودن باشد خب من خوب بودم
مادرم گریه اش را از سر گرفت و گفت:یک روز خوش چرا ما نداریم، چراما مثل بقیه نمیتونیم عادی باشیم و زندگی کنیم؟ این چه بخت طلسم شده ایه که من دارم، دخترتو به یه جایی رسوندی که فقط برای اینکه بما بی احترامی کنه میره یه پسری رو برمیداره میاره جلو روش بما توهین میکنه، میبینی؟ تروخشک و باهم میسوزونه. من هیچ کاری نکردم اما ببین از منم بدش میاد.
پدرم با وجود درد تشر زد:خفه شو
مادرم با نفرت نگاهش کرد و گفت:خاک بر اون سرت کنن که مثل سنگ میمونی هیچ حرفی روت تاثیر نداره، این همه ادم دارن از کارایی ک کردی گله میکنن بعد تو ککتم نمیگزه، دلم برات میسوزه
بعد به سمت اتاق راه افتاد و شانه های افتاده اش نشان از فرسودگی بدنش زیر اینهمه فشار روانی بود
من هم وارد اتاقم شدم و خودم را روی تخت پرت کردم که صدای اس ام اس گوشیم آلارم داد.
_حالت که خوبه؟
محسن بود، نوع پرسشش طوری بود که اگر کتک خوردم اشکالی ندارد فقط زنده باشم.
چقد خوب ماهیت خشم پدرم را درک کرده بود.
با حروف جدا از هم کلمه ی خوبم را نوشتم.
_خ_و_ب_م
_من جلو در خونه تونم
سرجایم نشستم و تایپ کردم:چرا نرفتی؟
_که اگه کمک خواستین بیام
پوزخندی زدم و نوشتم:چطوری بیای؟
_همونطوری که تو قراره الان بیای.
منظورش را روی هوا زده بودم:بیام پایین؟
_که نقشه ی هندی مونو اجرا کنیم دیگه.
_وقتی خوابیدن میام
استیکر قلب فرستاد و من در اتاقم را قفل کردم و کوله ام را با کمی وسیله پر کردم و کاپشن آبی رنگ را به تن کردم
یک جوری از این خانه میرفتم که دیگر برنگردم.
دو ساعت بعد وقتی خانه در تاریکی فرو رفته بود و عقربه های ساعت نزدیک یک بود پاورچین پاورچین از اتاق بیرون امدم و بدون اینکه تعلل کنم یا چیزی بخواهد دودلم کند از خانه به ارامی بیرون امدم.
با دیدن محسن که بین خواب و بیداری با پلک های افتاده دستش را تکان میداد با احتیاط سوار ماشین شدم و کوله ام را محکم بـ*غـل کردم
_سلام، بریم
مدتی نگاهم کرد و بعد حرکت کرد
در حین راه هم هرچند یکبار برمیگشت و نگاهم میکرد و من خجالتزده دستی به لبم میکشیدم.
کنار خیابان که پارک کرد پرسیدم:چی شد؟
کلافه جواب داد:این زخم لبت رو مخمه میرم یه چسب بگیرم، یه اب بگیرم بشوریش، میبینمش اعصابم خورد میشه.
بیشتر توی خودم فرو رفتم و معذب سرم را تکان دادم.
پیاده که شد و به سمت سوپرمارکت رفت به این فکر کردم کاش برای زخم های روحی هم مرهمی بود .
باچسب و آب معدنی که برگشت دستپاچه چسب را باز کرد و به سمت لبم اورد و گفت:ببین من اروم میذارم خب، دردت نیاد؟
چشمهایم را جمع کردم و گفتم:نه بزن
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
چسب را روی زخم محکم کرد و گفت:بابتش خجالت نکش، همه ی ما از این زخما داریم.
سرم را تکان دادم و خمیازه کشیدم که با خنده گفت:میبرمت یه جایی، مجبوری بمن اعتماد کنی.
راست میگفت مجبور بودم، چون من هیچ ایده ای راجع به اینکه انوقت شب کجا بروم نداشتم.
جلوی یک خانه ی متروکه خارج از شهر پارک کرد و گفت:اینجا خونه پدربزرگمه، چند ماه پیش فوت کرده اینجا کسی نیس، البته اگه روحشو فاکتور بگیریم، توکه نمیترسی؟
شانه ام را بالا انداختم و گفتم: تاحالا روح ندیدم
بیشتر خندید و گفت: اها پس باید ببینی، ایشالاامشب روح پدربزرگمو میبینی با دنیای ارواح هم اشنا میشی
سرم را تکان دادم که کلید انداخت و گفت:البته میتونی موقع ترس به منم پناه بیاریا
نگاهی به حیاط بی دار و درختش انداختم و بی حواس گفتم:من به خدا پناه میبرم
انچنان زد زیر خنده که صدایش در سکوت شب چیزی شبیه به انفجار بود
_نخند الان همه بیدار میشن
در ورودی را باز کرد و بعد از وارد شدن گفت:تو واقعا نمیترسی؟
ساعت خوابیده ی اویزان به دیوار را رصد کردم و بعد گفتم:گفتم که نمیترسم
ابروهایش را بالا فرستاد و به دیوار تکیه داد و گفت:تو واقعا از اینکه با من تو یه خونه ی قدیمی خارج از شهر تک و تنهایی نمیترسی؟
تازه متوجه منظورش شده بودم، لبم را کج کردم و گفتم:چه میدونم شاید اگه بخوای اذیتم کنی ترسیدنم بترسم.
_من هیچوقت اذیتت نمیکنم.
لبخندی زدم و متوجه شدم این حرف حتی اگر عملی هم نشود چیزی از قشنگیش کم نمیکند.
به سمت یکی از اتاق ها رفتم و گفتم:میتونم برم اونجا؟
_میتونی بری.
دستم را بالا اوردم و تشکر کردم که گفت: روح ها بت حمله کردن من همینجام
لبخند مسخره ای زدم و گفتم:باشه قهرمان...
و میدانی چند ساعت بعد چه شد؟؟؟؟
با صدای ضربه های ممتدی که به در میخورد و ثانیه ای قطع نمیشد چشم باز کردم.
تازه چشم هایم گرم شده بودند و میخواستم به خواب عمیق ورود کنم که صدای در با سر و صداهایی که شاخه ی درختان از شدت وزش باد به پنجره ها ایجاد میکردند ترکیب سرسام اوری بوجود اوردند، با اوقات تلخی از جایم بلند شدم
در را باز کردم و با دیدن محسن پشت در چند ثانیه ای زمان دادم تا مغزم شروع به کار کند و بتواند جمله ی مناسب را برایم پردازش کند
_چیزی شده؟
پرسیدم و همزمان استرس را در قفسه ی س*ی*نه ام حس کردم.
_صنم یکی تو این خونه س.
_ها؟
_باور کن یکی تو خونه س، مدام داره صداش میاد
چشم هایم را مالش دادم وتکرار کردم:صداش میاد؟ صدای کسی نمیاد، صدای باده
اصرار کرد:صدای ادمیزاده، انگار داره با تلفن...
از جلویش رد شدم و گفتم: شاید روح پدربزرگته
اخم بیشتری کرد و گفت:نه صدای اون نیست.
وارد اشپزخانه شدم و سرکی کشیدم
_من که صدایی نمیشنوم، فکرکنم توهم زدی
لپش را از داخل گاز گرفت و گفت:الان ساکت شده وگرنه میشنیدی
به تک اتاق خالی روبه روی اشپزخانه وارد شدم و با حس تنگ شدن لباسم نگاهی به عقب انداختم و با دیدن محسن با آن قد بلندش ک لباسم را از پشت گرفته بود و میکشید با خنده گفتم:ماشالا دل و جرات
سریع دستش را ازاد کرد و گفت:من بخاطر تو...
در را بستم و گفتم:هیچی اینجا نیس بابا، بگیر بخواب
_میخوای بیام تو اتاق مواظبت باشم؟
مثل خودش پرسیدم:میخوای من بمونم تو حال مواظب تو باشم؟
ژست بیخیالی گرفت و گفت:من که نمیترسم، من فقط نگرانم تو... تویه موقع...
بعد کمی خودش را خم کرد و ادامه داد:دختر تو واقعا از هیچی نمیترسی؟
_من فقط از بابام میترسم
دستش را در هوا تکان داد و گفت:اونو ک منم میترسم
خندیدم و به سمت اتاق راه افتادم که دوباره گفت:داریم حرف میزنیم چرا میری؟
چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:من دارم از بیخوابی بیهوش میشم
پوفی کرد که پرسیدم:محسن تو واقعا میترسی؟
_مـــعــــلـــومــه که...
منتظرنگاهش کردم که تکمیل کرد:اره
متعجب تکرار کردم:اره؟؟؟
زد زیر خنده و گفت:اره بخدا
_پس براچی اومدیم اینجا؟
دستش را باز کرد و گفت:خب دیگه کجا میرفتیم؟ هتل؟
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:خب من که نمیترسم توام یه جوری مشکلتو حل کن، من میرم بخوابم
مشتش را جلوی دهانش گرفت و گفت:اِ اِ اِ عجب ادم بی خیالی هسی هم نوعتو تنها میذاری؟
_چیکار میتونم برای ترس هم نوعم بکنم؟
_چه میدونم آرامشی بده، قوت قلبی بده، بیا کنار من بمونی بگو.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: هیچ کدومشو بلد نیستم هم نوع عزیز.
به سمت اتاق رفتم.
_بی رحم دو روز دیگه مریضارو هم همینجوری میخوای علاج کنی؟
به درگاه در تکیه زدم و گفتم: مریضا رو با جدیت بیشتری درمان میکنم.
_اهان یعنی تا الان داشتی با من با ملایمت رفتار میکردی؟
دستم را تکان دادم و وارد اتاق شدم، دررا که بستم تازه متوجه این قضیه شدم که ذهن من انقدر درگیر مسائل مختلف بود که یادش رفته بود الان با یک مرد غریبه در یک خانه ی خارج از شهر تنهاست.
نه اینکه بحث اعتماد و محسن اینطور ادمی نیست در میان باشد، مغزمن پاسخی برای این سوال نداشت برای همین سعی میکرد بمن هم هشداری ندهد.
متعجب از ترسی که نداشتم و ذهنی هم که سعی میکرد مخزنش را خالی کند و مغزی که کلا یک بادبزن دستش گرفته بود و حوصله ی یک جنگ و گریز دیگر را نداشت
روی زمین دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم و بدون توجه به کمبود اکسیژن در زیر پتو، چشم هایم را بستم تا بخوابم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
سال های زیادی بود که خواب باکیفیتی نداشتم و در همان زمان های ارمیدگی هم غرق در کابوس و وحشت بودم اما دیشب طوری خوابیدم که وقتی چشم باز کردم انگار از یک خواب هزار ساله بیدار شدم.
بدن من به خواب های بریده بریده و سبک عادت داشت و خواب طولانی دیشب شوکه اش کرده بود.
پتو را بیشتر دور خودم پیچیدم و با دیدن نوری که از پنجره به اتاق افتاده بود لبخند زدم، این خانه سکوت و ارامش داشت.
با ضربه ای که به در خورد با خنده جواب دادم:بله؟
دستگیره در را پایین کشیده و با باز نشدنش متعجب پرسید: در و قفل کردی صنم؟چه مردم بی عاطفه شدن؟چه بی اعتماد شدن؟
سرجایم نشستم و موهایم را جمع کردم.
-منو بگو که چه مهمان نوازم، پاشدم صبحانه اماده کردم اومدم صدات کنم که بیای صبحونه بخوری
لباسم را مرتب کردم و بعد به سمت در رفتم و بازش کردم
-سلام
دست هایش را باز کرد و گفت: چه سلامی چه علیکی
از کنارش رد شدم و گفتم:سلام معمولی دیگه، من تو سینک صورتمو بشورم اشکال داره؟
به سمت اشپزخانه رفت و گفت:اره دیگه، کی تو سینک صورت میشوره؟
-خیلیا، صورته دیگه.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:پس سرویس بهداشتی برا چی ساختن؟
با خنده گفتم:خب برا یه کاره دیگه
با جدیت به پشت سرم اشاره کرد و گفت:ته حیاطه
غرغرکنان وارد حیاط شدم و از شدت سرمای هوا کلا منصرف شده بودم و میخواستم به داخل برگردم اما کلیه هایم واقعا دیگر تحملش را نداشتند.
برای همین مسیر خانه تا سرویس را با کمر خمیده و دوان دوان طی کردم.
آبی هم به صورتم و هم به موهای پف کرده ام زدم و نگاهی به اطراف انداختم که همه ی خانه ها همین شکلی بودند و البته خبری هم از هیچ جانداری در تیررس نگاهم نبود
با اولین عطسه ای که کردم به سرعت به داخل برگشتم
-خیلی سرده
-دما دو درجه س
دستم را روی بخاری گرفتم و گفتم:من تو کلاس متوجه رفتارای وسواسی تو شده بودما ولی فکرشو نمیکردم واقعا باشی
به خودش اشاره کرد و گفت: من وسواسیم؟ چون نذاشتم تو سینک صورتتو بشوری؟
شانه م را بالا انداختم و جوابی ندادم، بعد از اینکه کمی گرم شدم به سمت اشپزخانه رفتم و پای سفره نشستم.
-ببخشید دیگه چیز زیادی اینجا نداشتیم که بیارم
کره مربا روی نان مالیدم و گفتم: دستت درد نکنه، نمیدونستم غذا هم با کاروانه
با خنده پرسید: بهت زنگ نزدن؟
حالا که ذهن من این سوال را فیلتر کرده بود او مامور انجام اینکار شده بود
سرم را به بالا تکان دادم و گفتم:الان زوده، هنوز متوجه نبود من نشدن
چهره اش سخت شد و با خشونت قند را توی فنجان چای پرت کرد و بعد مردد بین گفتن یا نگفتن حرفی بالاخره گفت: دیشب...زدتت؟
لقمه ی لعنتی ای که با اشتیاق گرفته بودم را با عصبانیت فرو دادم و گفتم:گیس و گیس کشی
و همان لحظه که گفتم ریشه ی موهایم درد گرفت.
به موهایم که از زیر شال سورمه ایم بیرون ریخته بودند نگاه کرد و گفت: چرا کوتاهش نمیکنی؟
موهایم را لمس کردم و گفتم: فقط بخاطر اینکه اون موهامو نکشه؟
دستش را در هوا تکان داد و گفت:ول کن اصلا راجع بش حرف نزن، اعصابم خورد میشه یه چیزی به اون اصطلاح بابات میگم.
سرم را تکان دادم و لقمه ی دیگری گرفتم، اگر حرف زدن راجع به این موضوع حالش را بد میکرد من را، هم خجالتزده میکرد و هم عصبانی و هم ناراحت تر.
ظرف های صبحانه را که شستم موبایلم را چک کردم و بعد بدون حتی تماس یا پیامی هم خوشحال و هم ناراحت به گوشه ای پرتش کردم و وارد حیاط شدم.
بزرگ بود اما فضای سبزی نداشت و ادم را به این فکر می انداخت که چرا هیچ درخت یا حتی علفی اینجا سبز نشده؟کمی بیشتر جستجو کردم و متوجه حیاط پشتی شدم و با عجله به انجا رفتم.
بیشتر شبیه یک باغچه ی کوچک بود و چندین درخت تنومند و با اصالت انجا را به تصویر ذهنی من نزدیک کرده بود.
دو طرف کاپشنم را بهم نزدیک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
هیچ صدایی نبود که بتواند برای ثانیه ای تمرکز ادم را بهم بزند یا حتی بین سکوت و ارامش وقفه بیندازد.
-اینجایی؟
محسن با چکمه های بلندی که پوشیده بود پرسید و کمی نزدیکتر امد.
دستش را به سمتم دراز کرد و ادامه داد:گوشیت داشت زنگ میخورد برات اوردمش.
سریع از دستش گرفتم و با دیدن تماس بی پاسخ از همکلاسی دانشگاهم خشمگین ان را به درون جیبم فرستادم و گفتم: اون درخت توتِ میدونم، این چه درختیه؟گیلاسه؟
با اینکه دوست نداشتم با هیچ کدامشان حرف بزنم اما در عین حال هم دوست داشتم بمن زنگ بزنند.
متوجه ناراحتی ام که شد سوال بی ربطم را بی پاسخ گذاشت و گفت:صنم تو...
در همان لحظه گوشی ام زنگ خورد و من با پیش بینی اینکه دوباره همان هم کلاسی ام است که میخواهد در مورد انتخاب واحد و دروس با من صحبت کند بی توجه ان را درون جیبم فشار دادم و گفتم:بگو.
-جواب نمیدی؟
-بعدا بهش زنگ میزنم، تو داشتی میگفتی
گلویش را صاف کرد و گفت: میخواستم بگم ما دوباره باید بریم لــ*ب اون پرتگاه.
پرسیدم:چرا؟ وقتشه که هلت بدم پایین؟
و خندیدم که لبخندی زد و گفت: هنوز وقت اون نشده، بریم که خشمتو خالی کنی
گوشیم دوباره زنگ خورد، دوباره توجه نکردم.
-رو کی خالی کنم؟
-جواب بده
عصبانی گوشی را بیرون کشیدم و بدون نگاه انداختن به شماره و اسمی که ثبت شده بود پرخاش کردم:بلهههه؟؟؟
-تو کجایی صنم؟؟؟
صدای کسی که این سوال را پرسید اخرین نفری بود که در این دنیا فکر میکردم بمن زنگ بزند و بپرسد.
آنهم انقدر مشوش و کلافه.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Raby و Zhaleh

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
133
77
28
سریع گوشی را قطع و تلاش کردم با لرزشی که به دستانم امده بود خاموشش کنم اما موفق نمیشدم
-چی شد؟کی بود؟چیهههه؟
کلمه ی اخرش را با صدای بلندتر از تلاش های ناموفق من برای خاموش کردن گوشی گفت و ان را از دستم کشید
-بابات بود؟
سرم را تکان دادم و گفتم:من باید برم
-کجا بری؟
حرکت کردم و گفتم:میرم میام،تو نیا خب؟ من خودم حلش میکنم.
دنبالم راه افتاد و گفت:کجا داری میری؟جنی شدی یهو؟کی بود زنگ زد؟؟
قدم هایم را تندتر کردم و جواب دادم: دوستم بود نمیدونم از کجا فهمیده من اینجام.
جلویم ایستاد و مانع از ادامه دادنم شد.
-دوستت کیه؟همون که اونشب خونتون بود؟
-نه همسایمون
کلافه پرسید:بالاخره دوستت یا همسایه ت؟ اصلا همسایه ت چطور فهمید...
حرفش را قطع کردم:نمیدونم منم، چه میدونم از کجا فهمیده.باید برم بش بگم بره
دست هایش را باز کرد و گفت:خب منم باهات میام، چی میشه کمک قبول کنی؟چرا میخوای همه کارا رو تنها انجام بدی؟
مستاصل جواب دادم:چون من خودم میدونم چطور باید حلش کنم
-پسره یا دختره؟
راه افتادم و گفتم:پسره
-خب دیگه اینجوری که حتما باید بیام
بازدمم را عصبی بیرون فرستادم و تندتر حرکت کردم، از خانه خارج و صدمتر جلوتر مینو و پیمان را تکیه زده به ماشین دیدیم.
-اونان؟
محسن پرسید و با سر به انها اشاره کرد.
-اره، فقط میشه هر چی هم که شد هیچی نگی؟ من خودم میدونم چیکار کنم
حرکت کرد و گفت:هرچیم که شد نه، قول نمیدم. باید ببینم اوضاع چطور پیش میره
خودش را به مینو و پیمان رساند و من برای جلوگیری از هرگونه تنشی خودم را وسط انداختم و گفتم:شما اینجا رو چطور..
مینو با ان چهره ی عصبانی و چشم های به خون نشسته اش حرفم را قطع کرد:بگو این بره وگرنه صنم بخدا آبرو ریزی راه میندازم
قبل از من محسن جواب داد:راحت باش اینجا هیچکس نیست.
مینو صدا سر داد:پس واسه همین اوردیش اینجا؟
زمزمه کردم:داد نزن مینو
ادامه داد:بچه گیر اوردی؟دیدی مشکل داره گفتی تور پهن کنم؟اوردیش این جهنم دره ی برهوت که تا صد کیلومتریشم یه ادمیزاد پیدا نمیشه؟
پیمان بالاخره به حرف امد:مینو اروم حرف بزن
غرش کرد:چراااااا؟این که میگه هیشکی اینجا نیس، احمق بیشعور پاشدی با یه ادم غریبه اومدی اخره دنیا که چی؟
نفسم را ازاد کردم و رو به محسن گفتم:تو اینجا باشی من نمیتونم باشون حرف بزنم
کمی فکر کرد و بعد گفت:باشه میرم
بعد استین لباسم را کشید و ارامتر گفت:تو که باشون نمیری نه؟؟
سرم را به طرفین تکان دادم و وقتی که دور شد عصبانی رو به ان دو که حالا باهم تیم شده بودند گفتم:اینجا رو چجوری پیدا کردین؟
مینو چهره اش را جمع کرد و گفت:عقب مونده ی ذهنی برو خداروشکر کن که پیمان دیشب موقع فرار دیدتت وگرنه اینجا سرتم میبرید هیشکی متوجه نمیشد
دستم را بالا اوردم و گفتم:چه فک کردین همه مثل خودتونن که بهم اسیب بزنن؟
به سمتم خیز برداشت و گفت:ما بتو اسیب میزنیم؟بخدا انقد از دستت کفریم و از دیشب حرص خوردم از دستت که میزنم له و لورده ت میکنم، خب پیمان توام یه چیزی بگو دیگه
پیمان که مشغول ضربه زدن به خاک های جلوی پایش بود سرش را بلند کرد و قبل از اینکه حرفی بزند من با تمسخر گفتم:این یه چیزی بگه؟تو اگه میرفتی یه رهگذر توی خیابونو برمیداشتی میاوردی از این بیشتر نگران میشد
صاف ایستاد و گفت:همه دردش اینه که من الان اینجا رو، رو سر خودشو و اون پسره خراب نکردم
-همه دردم اینه که الان شما اینجا چیکار میکنین؟تو اصلا برا چی منو تعقیب کردی؟مگه به زور منو برده بود؟ندیدی من خودم نشستم تو ماشینش؟بعد چهل پنجاه کیلومتر کوبیدی منو اون ساعت شب تعقیب کردی که چی؟اصلا یعنی چی؟تو چه همسایه ی وظیفه شناسی بودی و ما نمیدونستیم
مینو بمن توپید:گربه کوره ترسیده بلایی سرت بیاره چه مرگته تو؟
مقابل پیمان ایستادم و گفتم: بلا سرم بیاره یا نیاره بتو مربوط نیست، چرا هی میخوای کاسه داغتر از اش باشی؟دایه ی مهربانتر از مادر باشی
دندان هایش را روی هم فشار داد و گفت:ضرب المثل گفتنات تموم شد؟راه بیفت بریم
دستم را کشید و سعی کرد سوار ماشین کند
خودم را عقب کشیدم و گفتم:ولم کن تو نمیتونی برا من تعیین تکلیف کنی، و...لم کنننن میگم
کامل خودم را جدا کردم که ضربه ای به ماشین زد و گفت:یعنی کاراشو ببین،از خونه م قهر میکنه پا میشه میره با یه ادمی که...
حرفش را بریدم:با یه ادمی که چی؟مگه تو دوس دختر اتتخاب میکنی من میام اظهار نظر میکنم؟تو چیکار بمن داری؟باشه قبول از روی انسان دوستی نگرانیتو بجا اوردی الان من دارم میگم نه بزور منو اورده نه اذیتم کرده
و نه هیچ کوفت و زهرمار دیگه ای.
داد کشید : من الان یک ساله دوس دختر ندارم
چشم هایم را تنگ کردم و گفتم: الهی بمیرم، چرا؟ قحطی دختر اومده یا که کلا دختری دیگه نمونده؟
مینو نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:انقدر اعصاب همه رو خورد نکن بیا بریم کار و زندگی داریم ما، من امتحان جامع دارم خبر مرگم
-چی شده ازش طرفداری میکنی؟ تا دیروز که اسمشم جلوت میاوردم ابرو گره میکردی
پیمان دستی به صورتش کشید و گفت:صنم تو تنها تو این خونه با یه مرد دیگه چجورشه؟
بدون اینکه جوابش را بدهم رو کردم به مینو و گفتم:عزیزم برو تا امتحان جامعت دیر نشده، من نه اینجا اذیتم، نه ازم سو استفاده میشه، نه بچه م، نه عقب مونده ی ذهنیم و نه هم اینکه با شما میام
نهایت عصبانیتش را نشان داد:برم بگم بابات بیاد چی؟ با اونم نمیای؟
تند شدن ضربان قلبم را حس کردم اما منطقم سعی داشت با این جمله که (مینو اینکار را با من نمیکند) ارامم کند اما فایده ای نداشت.
-میدونی دیشب بعد از رفتنت چی شد؟میدونی باهام چیکار کرد؟
پیمان سریع پرسید :چیکار کرد؟
ادامه دادم:اون دستش بم برسه فاتحه م خونده س، توام اگه دوست منی نمیری بذاری کف دستش، من اینجا جام امنتر از خونه س، میدونی این حرف یعنی چی؟ عمق فاجعه.
پیمان که از حرف هایم سر در نمیاورد سردرگم نگاهی به مینو انداخت و گفت:چی میگه؟تو خونه اذیتش میکنن؟
مینو چشم هایش را مالش داد و گفت:نه بابا شلوغش میکنه
استین لباسم را بالا دادم و از زور حرفی که زده بود دست های کبودم را به سمتش گرفتم و گفتم: بیا یکم شلوغی ببین
بدون اینکه به دستم نگاه کند اسمم را صدا کرد:صنمممممم
پیمان دستم را به سمت خودش چرخاند که سریع استین لباسم را پایین کشیدم و گفتم:برین هرکار دلتون میخواد بکنین، من با شما دو تا نمیام.
و راهم را کشیدم و رفتم. انها هم دنبالم نیامدند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، روح افزا و Raby

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر