در حال تایپ رمان از هم گُسیخته | زهـرا ذکریـا کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
دیدی وقتی یک چیزی را خیلی میخواهی و برایش خیلی تلاش میکنی اما بدستش نمی اوری از یک جایی به بعد دیگر رهایش میکنی و عطایش را به لقایش میبخشی؟بعد، چند وقت دیگر وقتی دیگر نه عطش خواستنش، نه اشتیاق داشتنش و نه میل اجابتش را داری اتفاق میفتد و انوقت با خودت فکر میکنی (الان)؟؟
حالا؟؟الان زمان اتفاق افتادنش است؟این دیگر چه ضد حالی است که فقط خشم را بالا می اورد نه حسرت را؟
از دوازده سالگی تا نوزده سالگیم هی دنبالش دویدم و زمانی که راهم را کشیدم که برگردم امده و بمن میگوید من یکساله که دوست دختر ندارم.
مثلا عاشق من شده.مثلا زمانی که من از اصرار دست برداشتم وقت کرده من را انالیز کند و بفهمد که من انقدرها هم نخواستنی نیستم.
وارد خانه که کشیدم محسن روی نرده ها نشسته بود و کبریت را در دستش می چرخاند.
-من باید از اینجا برم.
جوابی که نداد به جای رفتن به اتاق به سمتش رفتم و گفتم:خوبی؟
سرش را تکان داد و من فکر کردم شاید ناراحت شده و توی قیافه رفته است.
-اگه از حرفای دوستم ناراحت شدی یا از برخورد من واقعا ببخشید.
شانه اش را بالا انداخت و گفت:عیبی نداره
با دست به صورتش اشاره کردم و گفتم:اما قیافه ت پس چرا اینجوریه؟
دستانش را از هم باز کرد و من هم سرم را تکان دادم و وارد اتاقی که وسایلم بود شدم.من حوصله ی حدس زدن نداشتم دیگر.
کوله ی نیمه بازم را بستم و شالم را روی سرم مرتب کردم و خواستم از اتاق بیرون بروم که جلوی در ظاهر شد
-داری میری؟
سرم را تکان دادم
-کجا میخوای بری؟یعنی قبل از اینکه از خونه بزنی بیرون اینو هم تو ذهنت بررسی کردی که اگه مشکلی با فلانی پیش اومد من اونکار و میکنم؟
-متوجه نمیشم.
کمی سرش را خم کرد و دو دستش را به چارچوب تکیه زد
-میگم یعنی الان میدونی کجا میخوای بری؟یا میخوای راه بیفتی بعد ببینی کجا بری
تنه ای زدم و از کنارش رد شدم و گفتم:حلش میکنم خودم
مشغول پوشیدن کفش هایم شدم که گفت:والا جای تو تو شورای حل اختلافه تو اینجا چیکا میکنی؟هرچی میشه تو خودت میخوای حلش کنی
-مسخره نکن
دوباره جلویم ایستاد و گفت:شوخی بود حالا عصبانیتت از اونا رو چرا داری سر من خالی میکنی؟
طلبکارانه گفتم:تو توی قیافه ای
-من فقط سر در نمیارم
کوله ام را روی دوشم محکم کردم و گفتم:چیو سر در نمیاری؟محسن من استانه تحمل ندارم خب؟ کوچکترین محرکی منو بهم میریزه مودم میاد پایین، وقتی تو خونه ت برام قیافه میگیری من معذب میشم حس بد میگیرم، وقتی میگم میخوام برم و تو اون کله ی لعنتیتو تکون میدی با بی تفاوت ترین حالت ممکن که انگار هیچ فرقی برات نداره من حس بد میگیرم، دوباره همه ی اون حسایی که من ذره ای اهمیت برا کسی ندارم فعال میشه.
-باشه ببخشید
گفت و دست هایش را بالا برد. دم عمیقی گرفتم و در کسری از ثانیه بیرونش دادم.
تکنیک تنفس چرا روی من جواب نمیداد؟
-همونقد که تو دوس نداری وقتی میگی من دارم میرم بی تفاوتی ببینی، منم نمیخوام وقتی نگران اینجا نشستم راحت بیای بگی من باید برم.
پوزخندی زدم و گفتم:تو واکنشِ قبل از عملی.
-ها؟
سرم را تکان دادم و گفتم:هیچی، گفتم (باید برم) نگفتم (میخوام برم) این دو تا باهم فرق داره، اولی اجباره دومی اختیار.
سرفه ای کرد و گفت: اونا لوت نمیدن.
-فک میکنن به نفعمه، پیمانم نگه مینو میگه.
-حالا یه فکری راجع بش میکنیم فعلا بمون اگه برگشتن من ازت محافظت میکنم.
یک دستم را روی صورتم گذاشتم و گفتم:اینجا هم که شبیه قلعه ست ووووو
زد زیر خنده و گفت: زیاد کارتون میدیدی نه؟ حالا چی هستی تو؟
با خنده توضیح دادم: فقط یه پرنسس تو قلعه بود که باید نجات پیدا میکرد.
چپ چپ نگاهم کردم و گفت:اون غول سبزه ؟
از خنده ریسه رفتم و تایید کردم:شرک
کوله ام را از دستم کشید و گفت: خیلی هم ممنون.
تمام آن روز را با هم حرف زدیم و خاطره تعریف کردیم و خندیدیم و در اخر تنها چیزی که هم چنان ناگفته ماند در مورد خانواده اش بود. هنوز حتی یک کلمه هم نگفته بود و من هم از ان ادم ها نبودم که بخواهم بگویم خب راجع به خانواده ت بگو، من اگر کسی در مورد موضوعی حرف نمیزد من هم راجع بش نمیپرسیدم.
شب مشغول تماشای تلویزیون بودیم و صدای وزش باد مثل شب قبل انقدر شدید بود که صدای تلویزیون واضح به گوش نمیرسید.
-یکم صداشو میبری بالا؟
پاهای دراز شده اش را روی هم انداخت و گفت:صنم تو یک سانت و نیم به تلویزیون نزدیکتری
به پاهایش اشاره کردم و گفتم:پایی هم بخوایم حساب کنیم تو یک سانت و نیم با تلویزیون فاصله داری
-پایی چیه؟ ما کل بدنی حساب میکنیم،تو نزدیکتری.
قبل از اینکه حرفی بزنم صدای بسته شدن در باعث شد ترسیده از جایم بلند شوم و بگویم:شنیدی محسن؟
با بیخیالی جواب داد:چیزی نبود صدای باده.
-صدای باد؟؟ واضح صدای باز و بسته شدن در اومد.
دستش را در هوا تکان داد و گفت:هیچی نیس بی بگی بشین.
با استرس بیشتری طول و عرض اتاق را طی کردم و گوش تیز کردم که صدای پچ پچ هم خیلی نامحسوس و غیر واضح به گوش می رسید
-صدای آدم میاد؟ من دیشب با ترس تو اینجوری برخورد کردم؟
-برو بابا رفتی گرفتی خوابیدی.
نزدیکش شدم و گفتم:محسن بخدا صدای پا میاد، یکی داره به اتاق نزدیک میشه.
اعتنایی که نکرد پارچ استیل روی طاقچه را برداشتم و پشت در ایستادم.
دو صدای مختلف از پشت در می امد، هم زنانه و هم مردانه.
در که باز شد بدون اینکه مغزم به اعصاب چشمم فرمان دقت بدهد به دستم فرمان حرکت داد و من با صدای بلند و قدرت تمام پارچ نیمه پر را بالا بردم و محکم کوبیدم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
صدای داد مردانه ای که با صدای گریه ی یک نوزاد ترکیب شده بود انقدر نااشنا بود که مجبور شدم چشم هایم را باز کنم و با دیدن سه چهره غریبه پارچ را گوشه ای پرت کنم و به دسته گلی که در حال ناله بود نگاه کنم
-چیکار کردی صنم؟؟
محسن پرسید و بعد با خنده به سمت ان مرد غریبه رفت
-تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟؟
مرد دستی به سرش که هیچ خونی نیامده بود کشید و گفت: بخدا سرمو دو قاچ کرد، همه چی رو دو تا دو تا میینم،مهناز و دو تا میبینم
محسن ضربه ای به پشتش زد و گفت:اون که مهناز نیست،صنمه. مهناز پشت سرته
به پشت سرش نگاه کرد و گفت: مهناز جان خوبی؟ بچه خوبه؟
زن جوان اما نگران، بچه را محکم تر به اغوش گرفت و گفت:خوبیم تو خوبی؟ سلام محسن
محسن دستش را به سمتش دراز کرد و بعد از دست دادن خطاب بمن گفت:صنم، ایشون مهناز جان هستن، ایشون دختر کوچولوشونه اسمش ساحلِ، اینم کوروشه پسر عموی بنده.
و بعد نگاهی به اقوامش انداخت و گفت:ایشونم صنمِ
مهناز لبخندی بمن زد و کوروش منتظر نگاهی به محسن انداخت و گفت:خب؟ صنمه فقط؟ کیه تو میشه؟
مهناز با پا ضربه ای به پهلوی کوروش که نشسته بود زد و گفت: کوروش از دوستان هستن دیگه
کوروش دست هایش را باز کرد و گفت:باید شفاف سازی بشه، اینجا خانواده نشسته دوست که میفرمایین چه دوستی؟
محسن که انگار با خلق و خویش اشنا بود میخندید و مهناز مدام چشم و ابرو می امد و من نمیتوانستم ان قیافه و لحن جدی را شوخی برداشت کنم
-من و محسن همکلاسی...
دوباره دست هایش را باز کرد و گفت:دو تا همکلاسی؟ اوضاع هر لحظه داره بدتر میشه.شما دو تا همکلاسی اینجا تک و تنها داشتین چیکار میکردین؟دعا به درگاه خدا؟
محسن با خنده گفت:اینارو میگی نمیشناستت جدی میگیره، نگا از استرس انگشتاشو شکوند انقد بهم گره شون زد
چشم غره ای بمن رفت و گفت:چش سفید سرمو از وسط نصف کرد، فک کردی دزده؟
سرم را تکان دادم که دستی به موهایش کشید و گفت: چه زوری هم داره پارچ استیل و فقط خدا رحم کرد این سقف کوتاس من سرمو خم کردم خورد تو سرم وگرنه قفسه ی س*ی*نه مو پاره پوره میکرد
خندیدم و گفتم:ببخشید
محسن دستی به پشتم کشید و با سر به بالا اشاره کرد که یعنی زیاد جدی نگیر، بعد بچه را از مهناز گرفت و گفت:بشین مهناز جان، کوروش جمع کن خودتو از وسط خونه چیه دراز به دراز افتادی
کشان کشان خودش را به کناری رساند و گفت:بده من اون پدرسوخته رو .
قبل از اینکه محسن بچه را به او بدهد دستم را دراز کردم و گفتم:میشه من بغلش کنم؟
چشم غره ای رفت و گفت:بکن
مهناز لبخندی بمن زد و گفت: جدی نگیر عزیزم کوروش همه حرفاش شوخیه
-کی گفته؟؟من چه شوخی ای با این چش سفید دارم؟ سوء قصد به جون من داشت.
دختر زیبایش را محکم بـ*غـل کردم و گفتم: چقد خوشگله، چقد شبیه شماست
و به مهناز اشاره کردم.
محسن خندید و کوروش با نارضایتی دستش را در هوا تکان داد و گفت:این بچه رو انگار من زاییدم انقد که شبیه منه
مهناز نگاه محبت امیزی به او انداخت و گفت: عزیزم میخوای تو شناسنامه ش تو قسمت اسم مادرم اسم تورو بنویسیم؟؟
کوروش لبخندی زد و گفت: نه عشقم، تو قرصاتو خوردی؟
من و محسن به مهناز نگاه کردیم که خجالت زده از جایش بلند شد و گفت: میرم بخورم
از اتاق که بیرون رفت محسن پرسید:حالش خوبه؟قرص چرا بخوره؟
کوروش سرش را تکان داد و گفت:خوشگلم افسردگی بعد از زایمان گرفته
-عزیزمممم
من ناامیدانه گفتم و به این فکر کردم که افسردگی روح ادم را ذره ذره میکُشد و بعد او را در دریای پر از تیرگی و ناامیدی رها میکند. کاش که مهناز شنا کردن بلد باشد یا حداقل دست و پا زدن بلد باشد.
مهناز که وارد شد محسن به شوخی گفت: ادم زنشو برمیداره میاره اینجا که حال و هواشو عوض کنه؟
-ببخشید ما نمیدونستیم شما و هم کلاسی تون اینجا مراسم دعا دارین،اونجا نشین عشقم بیا اینجا پیش من
مهناز کنارش نشست و من بچه را به دستش دادم که سریع به سمت کوروش گرفت و گفت: تو بگیرش کوروش.
کوروش بچه را گرفت اما یک چیزی معلوم شد. مهناز شبیه باقی مادرها نیست.
افسردیگش ان قدر جدی است که حتی حوصله ی خودش را هم ندارد چه برسد به بچه.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
صدای زنگ گوشی ام باعث شد نگاه خیره ام را از روی مهناز بردارم و به صفحه گوشی بدهم.
با دیدن اسم مادرم روی صفحه، دستپاچه دستم را روی باندش گذاشتم تا صدایش کمتر شود بعد با عذرخواهی از اتاق بیرون زدم.
مادرم تازه متوجه نبود من شده بود.
انها را در بی خبری مطلق رها کرده بودم نه یادداشتی، نه تماسی، نه تهدید به رفتنی، هیچیه هیچی.
چند بار پشت سر هم زنگ زد و هربار قطع کردم.
-چی شده صنم؟
محسن بعد از بستن در با احتیاط و صدای ارام پرسید که جواب دادم: مامانمه
با تردید پرسید: نمیخوای هیچی بش بگی؟
-بهرحال که از مینو میشنون.
نگاهی به پاهایم که ویبره میرفتند انداخت و گفت: نرو تو فکر بیا بریم داخل.
سرم را تکان دادم و بعد ازخاموش کردن گوشی دوباره وارد اتاق شدیم.
-همکلاسی، میدونستی این خونه بیشتر از محضر به خودش زن و شوهر دیده؟
کوروش گفت و بمن نگاه کرد.
-یعنی چی؟
حین تکان دادن بچه توضیح داد:فک و فامیل رازی هرکدوم قبل از ازدواج یبار اومدن اینجا، ساسان شیش ماه با اون دوس دختر صد و هشتاد سانتیش که با پاشنه بلند دو متر و رد میکرد قهر بود پاشدن اومدن اینجا دو هفته بعدش عقد کردن، منو مهناز که انقد میومدیم اینجا یه وقتایی من تنها میومدم بابابزرگ میگفت اون همکلاسیتو نیاوردی پسرم که اینجا باهم درس بخونین؟؟اشکان یزید که یبار اون پیرمرد و فرستاد خونه پدرش اینا یه هفته اینجا رو قرق کردن، اصل مطلب اینکه همه چی با همکلاسی شروع میشه به زن و شوهری ختم میشه. این یعنی ما رازی ها بِگیریم.
محسن با سرفه و خنده سعی در ساکت کردنش داشت و مهناز انقدر کوروش کوروش های هشداری گفت که کوروش مجبور به سکوت شد.
ناخنم را جویدم و گفتم:اما ما واقعا همکلاسی هستیم.
کوروش با خنده گفت:خب ماهم هم کلاسی بودیم، همین مهناز سر کلاس عاشق من شد دیگه ول نکرد
مهناز عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و بعد رو بماگفت:من اصلا چشم نداشتم ببینمش.
-عزیزم واسه همین هی بت میگفتم عینکتو بزن
محسن با خنده گفت:حاجی ما فقط سه بار ایل و تباری رفتیم خواستگاریش دیپورت شدیم بار اخر دیگه تو تهدید به خودکشی کردی این مهناز بیچاره از سر ناچاری قبول کرد.
کوروش دستش را بالا اورد و بعد گفت:خاک بر سر بی ابروت کردن اینا رو ادم جلو یه همکلاسی میگه؟ بعدم مهناز تو منو دوست نداشتی؟بیا، بیا اینجا همکلاسی این بچه رو بگیر.
جلو رفتم و بچه را گرفتم و رو به محسن گفتم:دعواشون نشه؟
چشمکی زد و با اشتیاق بیشتری دست به س*ی*نه به کوروش نگاه کرد.
مهناز نگاهی به ما انداخت و گفت:الان این حرفه کوروش؟
-نه محسن به عشق تو نسبت به من شک داره بگو بدونه.
محسن بلند زد زیر خنده و گفت: نگفتم تورو دوس نداره گفتم مهناز کلا زیاد موافق نبود.
کوروش دستش را پشت لبش گذاشت و گفت:ها مهناز؟ تو نسبت به من متمایل نبودی؟
مهناز خندید و محسن گفت:بنظرم که مهناز داره خوب جواب میده
کوروش آرام به پشت دستش زد و گفت:ای بشکنه این دست که ذره ای نمک نداره.
مهناز همچنان با لبخند و سکوت شنونده حرف های کوروش بود که کوروش گفت: این افسردگی عشق و علاقه زنمون هم شست با خودش برد کلا یخمک شده
بی حواس گفتم:افسردگی خیلی شخمیه.
کوروش بلند گفت: موهای زائدممممممم، چقد بد دهنه
مهناز لبش را گاز گرفت و گفت:وای کوروش زشته
کوروش دستهایش را باز کرد و گفت:اونو میگم میگی زشته،جاش میگم موهای زائد اینم زشته؟
مهناز ارام توضیح داد:بش گفتی بددهن اونو دارم میگم
-بددهنه دیگه، این چه همکلاسیه داری محسن؟
محسن با خنده بمن نگاه کرد و گفت:واقعا این چه همکلاسیه من دارم صنم؟
بچه را بیشتر به خودم فشار دادم و گفتم:ولی ما داشتیم در مورد عدم تمایل مهناز جون حرف میزدیم.
مهناز و محسن خندیدند و کوروش با چشم های گرد شده سرش را تکان داد و گفت:عدم تمایل، ها؟؟؟
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
تمام تلاش های یک ساعت بعد کوروش برای اعتراف گرفتن از مهناز ناموفق بود و محسن برای حسن ختام ان موضوع، بحث درست کردن شام را پیش کشید و من بعد ازتحویل بچه به کوروش داوطلب انجامش شدم.
نه برای اینکه من اشپز خوبی بودم فقط برای اینکه ک**س دیگری داوطلب نشده بود.
وارد اشپزخانه شدم و چند دقیقه بعد محسن هم امد
-ببخشید افتاد گردن تو
-نه این چه حرفیه
به دیوار تکیه زد و گفت:مهناز واقعا حالش سرجاش نیست، همیشه دختر ارومی بود ولی الان کلا بیحاله
مشغول خرد کرن پیاز شدم و گفتم: افسردگی خیلی بده
به حرکات تند من موقع خرد کردن پیاز خیره شد و گفت:هوم
-چی شد؟؟؟
-چقد سریع اینکار و میکنی؟انگار قراره پیاز و از دستت بگیرن
خندیدم و کمی روغن اضافه کردم
-چی میخوای درست کنی؟؟
-جز گوجه هیچیه دیگه نیس، املت
ابروهایش را بالا فرستاد و گفت:غذا که مهم نیس، مهم اونیه که درستش میکنه
-خبه خبه حرفای عاشقانه نزن بهش برمیداره دستشو میبره، موهاش چرا انقد تو چششه؟بردار بزن کنار موهاتو میره تو غذا
کوروش گفت و وارد اشپزخانه شد
با دو دست اغشته به اب گوجه سعی کردم موهایم را از صورتم کنار بزنم که باز ناموفق توی صورتم میریخت
محسن گفت: کمک کنم؟
کوروش سرکی به یخچال کشید و گفت:داری میمیری برای اینکار، بردار کمک کن
با خجالت کمی خودم را جلو کشیدم که موهایم را کنار بزند که بی توجه قاشق را از دستم گرفت و مشغول هم زدن پیاز شد.
کوروش زد زیر خنده و گفت: این دیگه چقد شوته، قاشقو از دستش میگیره
موهایم را مرتب کردم و لبخند زدم که کوروش چشمکی زد و با دست به محسن اشاره کرد
-کوروش ادم باش
محسن گفت و روی بازویش کوبید که کوروش با خنده و تکان دادن سر از اشپزخانه بیرون رفت.
گوجه های خرد شده را اضافه کردم و گفتم: شغلش چیه؟؟
-دندون پزشک
-مهنازم دندون پزشکه؟؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد که گفتم: تخم مرغ میدی؟
از توی یخچال سه تخم مرغ بیرون کشید و تا اتمام کار کنار دستم ایستاد و تماشایم کرد.
بعد از صرف شام و کمی گفتگو قرار شد من و مهناز در یک اتاق بمانیم و مردها در اتاق دیگر.
تنها که شدیم مهناز نوزاد تازه ارام گرفته اش را چک کرد و بعد رو بمن دراز کشید
_محسن پسر خوبیه.
تایید کردم:اره
_خیلی هم بامحبته با اینکه خیلی زود مادرشو از دست داد اما...
سعی کردم تعجب را در چهره م منعکس نکنم تا فکر کند که من میدانم و به محسن نزدیکم. نمیشود که ادم یک نفر را وارد خانه و زندگی اش کند و ان نفر حتی یک فکت کلی هم راجع به زندگیش نداند.
به دروغ گفتم:باباش چطور ادمیه؟ هیچی از اون نمیگه.
لبش را کج کرد و گفت: اونم مُرده، دکتر رازی معروف و اسمشو نشنیدی؟ قلب و عروق. باباش بود دیگه
متعجبانه سرم را تکان دادم و گفتم:میشناسم میشناسم همون که خودش در اثر ایست قلبی فوت کرد؟
با تکان دادن سر تایید کرد و گفت: اره دو سال پیش.
دستم را زیر سرم گذاشتم و در ذهنم دنبال پرسش مناسب میگشتم که گفت:تو خیلی برای من آشنایی.
به خودم اشاره کردم و پرسیدم:من؟ واقعا؟ ولی من هیچ وقت شما رو...
حرفم را قطع کرد:نه منظورم اینه که کاراکترت برای من اشناس
ابهام را که در چهره ام دید توضیح داد:میدونی من چرا افسرده م؟ چرا انقد حال روحیم بده که صدای گریه ی بچم رو مغزمه و دلم میخواد ازش فرار کنم؟ یا میدونی چطور همه ی اینارو میدونم و بازم افسرده م؟
منتظر نگاهش کردم که تکانی خورد و با لبخند ادامه داد:من همیشه اون دختر آروم و ساکته بودم تو مدرسه، تو خونه، تو دانشگاه، تو جمع دوستا، فامیلا، غریبه ها. من همیشه تو دنیای خودم بودم.
داشت درست خودش را توصیف میکرد، من هم متوجه درونگرایی او شده بودم البته اگر تعریف درست از درونگرایی سکون و سکوت و کم حرفی باشد.
_عاشق این بودم که چند ساعتی رو در روز تنها باشم و بشینم فکر کنم، حالابه هرچی. تو جمع اون کم حرفه و شنونده هه من بودم همیشه، اونیکه شوخی نمیکرد اما بعضی حرفاش بامزه از اب در میومد و جمع با خودش فکر میکرد اوه اینم بامزه س. خلاصه مطلب اینکه اون شخصیت من بود و من هیچ مشکلی باهاش نداشتم. تو دانشگاه کوروش هرچقد برای بقیه به لحاظ شخصیتی جذاب بود برای من تو مخی بود. زیاد حرف میزد مدام شوخی میکرد حد و مرز نداشت و از شانس هم زد از من خوشش اومد. منه کم حرفِ خجالتیه سرسخت.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:همیشه اینجوری میشه.
سرش را تکان داد و گفت: میدونی من دوس داشتم با کی ازدواج کنم؟ با یکی عین خودم. یعنی خط فکریمون نزدیک بهم باشه شخصیتمون شبیه به هم باشه اما من و کوروش شمال جنوبیم، یه پسردایی داشتم که وقتی به موضوع ازدواج فکر میکردم اون میومد تو ذهنم، مث هم بودیم ما. کوروش کسی بود که من میخواستم دوستم باشه مثلا هم کلاسیم باشه دوستای خوبی باشیم اما دلم میخواست با اون پسر داییم که سینِش میزد ازدواج کنم، بنظرت مسخره س؟
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
_چی؟
_اینکه ادم با یکی بخواد دوست باشه اما با یکی دیگه ازدواج کنه؟ حتی از اینکه دوس پسرمم باشه بدم نمیومد اما دوست نداشتم باهاش ازدواج کنم.
فکرم را به زبان اوردم:تا حالا بش فک نکردم من.
_کوروش از ایناس ک حرفشو به کرسی میشونه، سر ازدواجمونم همین کارو کرد انقد اومد سمتم, حرف زد و بامزگی در اورد و اصرار کرد و عشق عشق کرد و بم عذاب وجدان داد که قبول کردم. همه ی کاراشم به اسم علاقه و محبت میذاره اما ازش پر از کینه و خشمم.
_آخه چرا؟
_وقتایی که من دوس دارم تنها باشم اون دلش میخواد بریم بیرون، بریم تو جمع، بریم مهمونی. وقتایی که من فضای خصوصی میخوام اون همه جا هست. وقتایی که من دلم یه غذای سبک میخواد اون فک میکنه من باید یه غذای بهتر بخورم چون خیلی لاغر شدم. کنترل همه ی زندگی من دستشه. حتی وقتی من امادگی مادر شدن نداشتم یه بچه گذاشت تو بغلم.
از حرف هایش سر در نمیاوردم و فک میکردم خوشی زده زیر دلش. کوروش طوری نگاهش میکرد انگار خاص ترین موجود این دنیاست و او اینطور از خشم و کینه حرف میزد .
_میدونی چرا اینارو بهت گفتم؟ که اگه محسن، دوس داری همکلاسیت باشه فقط، دوستت باشه فقط و یکی دیگه س که تو دوس داری باهاش ازدواج کنی نه اونو امیدوار کن و نه خودتو تو دردسر بنداز.
اب دهانم را قورت دادم و گفتم:من و محسن شبیه همیم.
دوس نداشتم به افکارم فکر کنم، انها وقیح و ترسناک بودند.
لبخندی زد و گفت: نوع نگاهت ب محسن عین نگاه من ب کوروش بود همون موقعایی که من دلم میخواست فقط همکلاسی باشیم.
_واسه همین وقتی هی اصرار میکرد بگی دوسش داری چیزی نمیگفتی؟
_دوسش دارم اما نه اونقدی که اون میخواد.
_یعنی چی؟؟؟؟
_ولش کن را*ب*طه ی ما خیلی پیچیده س فک کردم شاید با گفتن اینا از افسردگی چند سال بعدی ک ممکنه دچارش بشی جلوگیری بکنم.
از هیچ کدام از حرف هایش سر درنمیاوردم و نمیفهمیدم چه میگوید، انگار جملاتی سر هم میکرد اما معنا و مفهوم نداشتند و فاقد اعتبار بودند.
برای همین با گفتن شب بخیر به او پشت کردم و طبق عادت پتو را سرم کشیدم تا بخوابم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
دم عمیقی گرفتم و با حس سرمای صبحگاهی چشم هایم را باز کردم و نگاهی به اطراف باغ انداختم.محسن میگفت همه ی ادم های پیر این منطقه مرده اند و بازمانده ها هم رغبتی به حضور در اینجا حتی برای عوض کردن حال و هوایشان هم ندارند.
سرم را که چرخانم دیدمش، دوباره امده بود و ان طرف باغ پشت دیوار ایستاده بود و بمن نگاه میکرد.
عصبانی به سمتش رفتم و گفتم:باز اومدی اینجا؟
-نرفته بودم که بخوام دوباره بیام.
سرم را برگرداندم تا مطمعن شوم هنوز کسی بیدار نشده و نشده بود.هنوز زود بود، هنوز ساعت هفت هم نشده بود.
-پیمان میشه بمن بگی فازت چیه؟
جوابی که نداد بیشتر توضیح دادم:چون من متوجه نمیشم تو براچی اینکارارو میکنی؟الان مثلا چرا اومدی اینجا؟
باز هم حرفی نزد که پوزخندی زدم و گفتم:نمیتونی بگی نه؟؟روت نمیشه بیای بگی نه؟جایی برای اینکار باقی نذاشتی نه؟
توی صورتش دقیق شدم و تکرار کردم:نه؟
دستش را روی دیوار کوتاه بینمان گذاشت و باز هم حرفی نزد.
-خیلی سخته نه؟اینکه هیچ کاری از دستت برنیاد...یعنی نه اینکه برنیاد، برمیاد منتها یه جوری خراب کردی که اصلا جایی برای اینکار نذاشتی.
چانه اش را روی دستش گذاشت و گفت:واقعا اون یارو رو دوس داری؟
جوابی ندادم چون دوست نداشتم جوابش را بدهم،دوست نداشتم راجع به این قضیه با من حرف بزند.
دستش را جلو اورد و موهای بیرون ریخته ام را لمس کرد و گفت:ها؟
سرم را عقب کشیدم و گفتم:عین کاری که باهام کردی رو میکنم
پرسشی سرش را تکان داد که توضیح دادم:هم غرورمو شکوندی، هم تحقیرم کردی، هم بهم توهین کردی.توی عوضی هرکاری که میشد در حق یکی کرد و باهام کردی حالا پاشدی اومدی اینجا مثلا خیلی نگرانی؟خیلی غیرتت بجوش اومده؟
سرش را تکان داد و گفت:فقط لــ*ب و دهنی
انگشت شصتش را روی چانه م کشید و گفت:دوس داری التماست کنم تا نرم شی اره؟
دستم را روی دستش گذاشتم و پایین کشیدم و گفتم:چی بتو انقد جسارت میده که راحت بدون اجازه بمن دست بزنی؟
پوزخندی زد و سرش را نزدیکتر اورد که خجالت زده چند قدم عقب رفتم و همان لحظه چشم باز کردم.
نفس تنگ شده و افزایش ضربان قلبم نشان از ناباوری من حتی در خواب برای اتفاقی که داشت می افتاد، بود.
ذهن احمقم در خواب او را متفاوت نشان میداد وگرنه او کجا و رفتار متفاوت در خوابش کجا؟
به پهلو شدم و با دیدن سایه ای که مدام از کنار پنجره رد میشد و دوباره برمیگشت ترسیده در جایم نشستم و نگاهی به مهناز که غرق خواب بود انداختم.
بلند شدم و در را باز کردم و با دیدن کوروش که بچه به بـ*غـل طول و عرض بالکن را طی میکرد دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:فک کردم جن بود.
چشم هایش را تنگ کرد و گفت:تو دیگه مارو جن و پری و دزد و یاغی هم که کردی.
ارام گفتم:بچه سردش میشه اینجا.
-گریه میکرد مهنازم خواب بود اوردمش یکم بیرون شاید ساکت شه الانم خوابیده
دستم را دراز کردم و گفتم:من میبرمش داخل
سرش را تکان داد و گفت:ببین من میرم پیش مهناز، تو میتونی بری اتاق بغلی؟
متعجب گفتم:اون اتاق که محسن هست
-اما یه محسن خوابیده هست، مردای خوابیده از یه مورچه هم بی ازارترن.
-خب چه کاریه؟
-این بچه کار خرابی کرده ببرم مهناز عوضش کنه
-خب مهناز خوابه
-تو عوض میکنی؟؟؟؟
کمی عقب رفتم و گفتم: من که بلد نیستم.
-کاری نداره، ببین اول...
حرفش را قطع کردم:نه نه من نمیتونم من اصلا نمیتونم، من میرم اتاق بغلی شما خودتون برین عوض کنین.
خواست بیشتر اصرارکند که سریع از انجا فرار و وارد اتاق بغلی شدم.
محسن با چشم های نیمه باز خواب بود و پتو را تا گردن بالا کشیده بود، پتوی اضافی کنارش را برداشتم و دور خودم پیچیدم و گوشه ی اتاق نشستم.
چه بساطی برای خودم درست کرده بودم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
میلم تنها برای ارامش و حفظ امنیت نبود که از خانه مان فرار کرده بودم.خب فرار کرده بودم دیگر.
اسم ان مدل بیخبر و خصمانه رفتن، فرار است.حالا به هر نیتی.
من میخواستم کسی دوستم داشته باشد و من هم متقابلا دوسش داشته باشم.من میخواستم یک را*ب*طه ی عاطفی درست حسابی با کسی داشته باشم، میخواستم یک خانواده تشکیل دهم و بچه های زیادی داشته باشم.
قبلا گفته بودم که هیچ وقت بچه دار نمیشوم نه؟ خاطرم هست و منظورم بچه ای نیست که خودم به دنیا بیاورم، منظورم بچه هایی است که به این دنیا امده اند و زندگی خوبی ندارند.
من میخواستم همه ی ان چیزهایی را که هیچ وقت نداشتم بسازمشان و به دستشان اورم.
مهر و محبت، خانواده، پدر، مادر، عشق.
فک میکنی نمیشود؟
میشود دختر، میشود. مثلا دختری که با مردی پانزده سال بزرگتر از خودش ازدواج میکند فکر میکنی برای قیافه ی جا افتاده اش است یا اخلاق خوشش؟
هیچکدام.شاید اینها محرک باشند اما علت اصلی نیستند.میدانی علت اصلی چیست؟
سن و سال ان مرد که میتواند تصویر پدر را بازسازی کند.
دختر در این موارد حرف و سخن و پیچیدگی زیاد است و من هم ترس از کم اوردن وقت دارم.
دمای اتاق و گرمای بیش از اندازه ش باعث شد بود چشمم گرم شود و دوباره بخوابم و با صدای محسن که با مکث های کوتاه اسمم را صدا میکرد غر بزنم:چیه؟
خواب الود بودم و نمیفهمیدم که با کسی که صدایم میزند رودربایستی دارم.
-صنممممم؟؟؟
عصبانی چشم باز کردم و گفتم:اااااا چیههههه؟
بیشتر خندید و گفت:چه خوابی داری میبینی که انقد هذیون میگی و ترسیدی؟
پتو را با حرص کنار زدم و گفتم:من کجا خوابیدم؟هی صدام میزدی
با تعجب گفت:کجا خوابیدی تو؟؟؟؟ سکته داشتی میکردی چند بار زدم تو صورتت بازم بیدار نمیشدی
دستم را روی صورتم گذاشتم و پرسیدم:زدی تو صورتم؟
شانه اش را بالا انداخت و گفت:میخواستم بیدارت کنم
-خب تکونم میدادی
لــ*ب هایش را روی هم فشار داد و گفت:اروم زدم، اینطوری.
خودش را خم کرد و پشت دستش را ارام روی صورتم کشید.
-پس تو کلا داشتی کارای دیگه میکردی
چشم هایش را گشاد کرد و گفت:نه بخدااااا
دستم را چند بار روی صورتم جایی که لمس کرده بود کشیدم که پتو را جمع کرد و گفت:صنم؟پیمان کیه؟؟
گلویم را صاف کردم و تکرار کردم:پیمان کیه؟
بالشت ها را هم توی کمد پرت کرد و گفت:هی این اسمو میگفتی.
-دیگه چی میگفتم؟
ابروهایش را بالا فرستاد و گفت: حرفای نامفهوم.
روبه رویش ایستادم و گفتم:یادم نمیاد چه خوابی میدیدم.
نور را با کشیدن پرده به داخل اورد و گفت:پیمان همونیه که اون روز اومد اینجا؟همونی که اونروز تو ماشین میگفت چخبره؟
دستم را در هوا چرخاندم و گفتم: اون دوس پسر مینوعه.
متعجب نگاهم کرد که دروغم را ادامه دادم: اون دو تا همش میخوان ادای بزرگترارو برای من در بیارن ادای عقل کل ها.
دستی به صورتش کشید و گفت:بیا بریم یه چیزی بخوریم.
دنبالش راه افتادم و نمیدانستم ذهنم را که در دروغ سازی ثانیه ای کم نمی اورد و معطلم نمیکند را تحسین کنم یا به هفت خطی اش لعنت بفرستم.
مهناز سر سفره ی خلوت صبحانه که جز نان و پنیر چیز دیگری نداشت ساکت و خیره به به فنجان چایش بود
کوروش لقمه را سمت دهانش گرفت و گفت:این بچه دیشب پدر منو در اورد، بخور عشقم تو چرا زل زدی به گلای قالی
مهناز لقمه را پس زد و گفت:مرسی من فقط چای میخورم.
محسن نگاهی بمن انداخت و گفت:من یکم دیگه میرم یه چیزایی میخرم.
مهناز نگاهی به کوروش انداخت و گفت:ما که دیگه میریم مگه نه کوروش؟
کوروش با دهـ*ان پر جواب داد:یه هفته نمونیم؟
مهناز کلافه دستش را سایه بان صورتش کرد و نگاهش را گرفت و بعد دوباره مشغول بازی با فنجانش شد.
لعنتی او هم مثل من بود. او هم حرفش را نمیزد و سعی میکرد منفعلانه خشمش را نشان دهد.
کوروش دوباره گفت:امروز برم بزنیم تو دل جنگل؟
محسن دستش را تکان داد و گفت:هوا ابریه بابا بارون داره، بریم گیر میکنیم.
مهناز از پای سفره بلند شد و بعد از تشکر از اتاق بیرون رفت.
کوروش سرش را تکان داد و او هم دنبالش رفت.
-من اومدم اینجا مزاحم شدم باعث شدم معذب بشه.
دستانش را بهم مالید و بعد از قورت دادن لقمه اش گفت: بخاطر تو نیست.
نفسم را ازاد کردم و قبل از اینکه حرفی بزنم صدای بلند کوروش باعث شد دهـ*ان باز شده ام را ببندم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
-باز این کوروش قاطی کرد
گفت و از جایش بلند شد.
من هم بلند شدم و دنبالش راه افتادم.
-تقصیر من شد.
جوابی که نداد دوباره گفتم: اره؟
پشت در اتاق که فقط از ان صدای داد و بیدادهای کوروش می امد ایستاد و گفت:چی اره؟
-من اگه نمی اومدم...
دستی به پیشانی اش کشید و گفت:توام نمی اومدی این داداشو میزد.کلا ملاحظه اینا سرش نمیشه این ادم.
تقه ای به در زد و گفت:کوروش
در کسری از ثانیه در باز شد و کوروش دست محسن را کشید و به داخل برد و در را را هم باز گذاشت.چیزی بمن برای ماندن یا نماندن نگفت و من هم همانجا بیرون در ایستادم تا اگر لازم شد حداقل بچه را از ان جو پر از سر و صدا خارج کنم.
-داد چرا میزنی؟
محسن پرسید و کوروش سعی کرد با کمی مکث خودش را ارام کند.
-هرچی بهش میگم چیه؟چرا ناراحتی، اصلا از چیزی ناراحتی؟ بیا و بگو راجع بش حرف بزن هیچی نمیگه هی میگه چیزی نیست.
مهناز اشفته و ناراحت بچه به بـ*غـل نشسته بود و به هرجایی نگاه میکرد جز ما سه نفر.
محسن چشم و ابرویی برای کوروش امد و گفت:خب چیزی نشده که، چی بگه؟حتما یکم حال نداره.
بعد ارامتر گفت:داد میزنی بچه میترسه.
دستش را در هوا تکان داد و گفت:ولم کن بابا صبر ادمم حدی داره، اقا جان من میگم خدا پس زبون و برای چی داده؟که اگر مشکلی هست گفته بشه تا حل بشه. هی میگم عزیزه من طوریه؟مساله ایه؟حرف نمیزنه میگه هیچی نیس بعد از اون طرف با من سرسنگین میشه، خب این شد وضع؟؟؟
سکوت مهناز عصبانی ترش میکرد.
محسن نگاهی به مهناز کرد و گفت: مهناز جان تو حرف نمیزنی کوروش فک میکنه تو ناراحتی، تو ناراحتی؟
بی رمق بیشتر در خودش فرو رفت و گفت: نیستم، چند بار بگم؟
اما ناراحت بود.اگر مغزش انکار میکرد بدنش دروغگوی خوبی نبود. از صورت گرفته تا دست های لرزانش همه نشان از حال گرفته اش بود.
کوروش هم نگاهی به دست های لرزانش انداخت و گفت:دستاش داره بندری میزنه بعد میگه خوبم
مهناز با دلخوری نگاهش کرد و گفت: خوبم.
محسن کنارش نشست و گفت:بچه رو بده من برو بیرون یه هوا بخور.
خواست مخالفت کند که محسن بچه را گرفت و مهناز را مجبور به ایستادن کرد.کوروش خواست دستش را بگیرد که مهناز سریع خودش را جمع و جور کرد و از اتاق بیرون امد و در را هم پشت سرش بست.
پشتش را نوازش کردم و پرسیدم:خوبی؟
دستانش را روی نرده ها گذاشت و گفت:خوبم.
-چرا بهش نمیگی که ناراحتی.
مستاصل گفت:اخه چیزی نیس که.
-چرا چیزی نیس؟؟تو ناراحتی اما خجالت میکشی اینو به کوروش بگی.
-خجالت میکشم؟
روبه رویش ایستادم و گفتم:یا خجالت میکشی یا فک میکنی چیزی که میخوای بگی یعنی علت ناراحتیتو بخوای بگی خجالت اوره یا مساله مهمی نیس یا اینکه گفتنش باعث میشه کوچیک بشی.
کمی فکر کرد و بعد گفت: منو روانشناسی نکن.
با حیرت زدم زیر خنده و گفتم: من خودم یه کیس حاد روانشناسی ام، من کجا روانشناسی کردن کجا؟ من فقط میدونم اگر حرفاتو نزنی احساساتتو نگی فرسوده میشی.
سرش را تکان داد و گفت: اینو خودمم میدونم.
این یعنی من خودم میدانم مشکل کار کجاست اما نمیتوانم کاری برایش بکنم و در برابر هرکسی هم که بخواهد در موردش اظهار نظر بکند گارد میگیرم.
ابروهایم را بالا فرستادم و گفتم:از اینکه سر صبحانه نظرتو نپرسید و گفت چند روز بمونیم ناراحت شدی؟
-خودم میدونم برای چی ناراحت شدم.
-گفتم اگه نمیدونی کمکت کنم.چون وقتی کوروش پرسید هیچی نگفتی
با ناخن مشغول طرح کشیدن روی نرده ها شد.
دوباره گفتم:یا کلا ناراحتی های قدیمی ای داری که بهش نگفتی و حالا با کوچکترین چیزی اونا میزنن بالا و ناراحتت میکنن؟
-تو داری درست میگی اما من نمیخوام انالیزم کنی.ممنون
-اما توام منو انالیز کردی.دیشب.
-اما تو نکن.
سرم را تکان دادم و دیگر حرفی نزدم، به قول پیمان زورکی که نمیشود.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
ده دقیقه بعد از اینکه مهناز با تنفس های پی در پی کمی ارام شد صدای عربده کوروش با گریه ی دخترش ساحل طوری بلند شد که هر دوی ما ترسیده به هم نگاه کردیم.
در با شدت باز و بعد از خروج کوروش محکم بهم خورد و مهناز گفتنش انقدر بلند و ترسناک بود که انگار مهناز مرتکب کار زشت و نابخشودنی شده ست.
محسن بچه به بـ*غـل بازویش را کشید و گفت: داد نزن دیگه انقد اَه
کوروش بی اعتنا به سمت مهناز پرید و گوشی را روبه روی صورتش گرفت و گفت:این کیه؟
بچه را از محسن گرفتم و حین تکان دادن به مهناز نگاه کردم.
به جای جواب مشغول گریه کردن شد و به سوال های پی در پی کوروش که با داد و بیداد پرسیده میشد جوابی نمیداد.
-کوروش خب اروم حرف بزن اینجور که تو عربده میکشی این بنده خدا اصلا حرف نمیتونه بزنه
به محسن نگاه کرد و گفت: هنوز جلوم وایستاده من کاریش نکردم
بعد دستی به پیشانی اش کشید و گفت:مهناز این کیه شیشصد تا پیام بش دادی؟اینا چیه براش نوشتی؟این خط تیره (-) بی پدر مادره بی شرف کیه برداشتی ذخیره کردی؟
روی شانه اش کوبید و گفت:با توام حرف بزن ابغوره نگیر، بخدا مهناز حرف نزنی...
محسن خودش را بین ان دو انداخت و گفت:صبر کن صبر کن صبر کن.اجازه بده.انقد نتوپ بهش
کوروش برای لحظه ای ارامش در مشتش فوت کرد و بعد دوباره خشمش فوران کرد
-گریه چرا میکنی احمق؟حرف بزن.مگه بتو نمیگم این کیه که بش پیام میدی؟؟؟یک ساله حالم خوب نیس، مریضم، افسرده م، سر خانوم جای دیگه گرم بود اره؟ خاک تو سر بی لیاقتت کنن
گفت و خیز برداشت و دوباره محکم روی شانه ی مهناز کوبید که اگر نرده ها رو نگرفته بود به عقب پرت میشد.
صدای گریه دخترشان هیچ تاثیری در رفتارشان یا کم کردن میزان خشونت رفتاریشان نداشت.دوباره تکانش دادم و مشغول راه رفتن شدم تا ساکت شود.
محسن رو به مهناز گفت: مهناز جان اون بچه هلاک شد انقد گریه کرد یه کلمه حرف بزن ما ببینیم جریان چیه؟
کوروش روی زمین نشست و دستش را چند بار روی پیشانیش کشید و بعد با صدای ارامتری گفت:بیشعور من چقد دوسِت داشتم، هرکاری برات کردم، به هیچکی قد تو احترام نذاشتم، جلوش مثل ادم رفتار نکردم، چرا اینکارو کردی؟تو هیچ کدوم از اون حرفا رو بمن نزدی.
عاجزانه کلمات را ادا میکرد و چشم هایش غمگین بودند اما دست هایش مدام مشت میشدند و انگار هرچقد احساساتش ناراحت بود، دست هایش دوست داشت مهناز را زنده نگذارد.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
مهناز با دقت به حرف های کوروش گوش کرد و بعد یک گوشی دیگر از جیب ژاکتش بیرون کشید و گفت:با این گوشی به اون گوشیم و اون خطم پیام میدم.
هر سه ما متعجب نگاهش کردیم و محسن گفت: یعنی چی؟
گوشی که در دست کوروش بود را نشان داد و گفت: من خودم به خودم پیام میدم، از طرف تو.
ساحل را بیشتر به خودم فشار دادم و فکر کردم مهناز حالش واقعا خوش نیست.
-من دوس دارم تو اونطوری که تو پیاما مینویسم با من حرف بزنی جلوی بقیه داد و بیداد نکنی، جلوی بقیه ملاحظه کار باشی، انقد زیاد شوخی نکنی، انقد بمن گیر ندی، بشینیم با هم بحثای جدی کنیم یه جوری که شروع نکرده تو نگی ول کن مهناز بیا به کارمون برسیم.
پوزخندی زد و ارامتر تکمیل کرد:کارای تختخوابی.
کوروش عاقل اندر سفیه و باور نکرده نگاهش کرد و گفت: مهناز مهناز مهناز فک کردی با بچه طرفی؟
مهناز نگاهی بمن انداخت و گفت:پس فایده حرف زدن چیه؟وقتی کسی گوش نمیده.
محسن نگران پرسید:مهناز این پیامارو که میفرستی کسی هم جواب میده؟
میخواست تست سلامت از روان مهناز بگیرد تا بفهمد مهناز دچار توهم شده یا که مشکلی حادتر از توهم در میان است.
مهناز متوجه مظورش شد و لبخندی زد و گفت: معلومه که جواب میده، من پیام میفرستم کوروشی که توی ذهنمه جواب میده.
کوروش سرش را تکان داد و گفت: پاک عقلشو از دست داده.
مهناز از کنارش رد شد به سمت من امد و دخترش را گرفت و بعد بی هیچ حرفی وارد اتاق شد.
کوروش هم خواست پشت سرش برود که محسن مانع شد و گفت:ول کن یکم بذار تنها باشه.
-من که تهش میفهمم اون پفیوز کیه.
با احتیاط گفتم:اون که توضیح داد...
وسط حرفم پرید:توام باور کردی.
محسن سرش را تکان داد و لــ*ب زد:ولش کن
بعد خطاب به کوروش گفت: مهناز اهلش نیس خودتم میدونی الکی برا خودت قصه نباف عوضش مهناز و بردار ببر دکتر ببین چه خبره؟
همینطور که انها مشغول صحبت بودند من وارد اتاق مهناز شدم و در را پشت سرم بستم
مشغول شیر دادن به ساحل بود ودر همان حال گریه هم میکرد.
-مهناز اون خط تیره ها که ذخیره کردی پسر داییته؟
اب بینی اش را گرفت و گفت: کوروشه.
دوباره تکرار کردم: پسرداییته.
پوزخندی زد و گفت: اره کسری پسرداییمه.
خط تیره ها، کسری بودند.همان پسردایی افسانه ای که مهناز دوست داشت با او ازدواج کند اما نشده بود و حالا سنگ صبورش شده بود.
عشق را اگر به اعداد وصفی طبقه بندی کنیم، عشق اول همانی است که هیچ وقت از یاد ادم نمی رود؟؟؟یا همانی است که همه چیز را توجیه میکند؟ یا همانی است که اگر وارد را*ب*طه ی دیگری شدی ولی دل در گرو او داری تو را معصوم میکند و به تو حق میدهد که به او برسی؟
نمیدانم.اما انگار اولینِ هرچیزی ماندگار است.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
-یعنی باهاش در ارتباطی؟
با انگشت اشاره به سرش ضربه زد و گفت:اینجا.
تفهمیم نشده نگاهش کردم و پرسیدم:یعنی چی؟؟
دختر به خواب رفته اش را کنار گذاشت و گفت: ذهنی هم خیانت حساب میشه؟
-من متوجه نمیشوم
با خنده گفت:ترسیدی؟؟
انکار کردم:من فقط نمیفهمم مشکلت چیه؟
-تو وقتی چیزی بهت اسیب میزنه چیکار میکنی؟
جوابی که ندادم بیشتر توضیح داد:تو برا محافظت از خودت مجبور میشی یه کاری بکنی دیگه
-الان یعنی تو برا محافظت از خودت اینکارو میکنی؟خودت به خودت پیام میدی؟این اسمش محافظته؟
-از نظر شما چیه؟معیوب شدن؟رد دادن؟توهم زدن؟ یا براتون ساده تر اینه که فک کنین من واقعا با کسری در ارتباطم.
بی حواس گفتم:اخریش
-چرا؟
به او نگفتم اما جوابم این بود که حداقل اینطوری میفهمیم که سالمی.یعنی چه که من در سرم یک کسری دارم، یک کوروش دارم و در واقعیت هم خودم نقش انها را بازی میکنم و بجای انها با خودم صحبت میکنم؟
ادم مگر با تصویر ذهنی افراد زندگی میکند؟
دستش را جلوی صورتم تکان داد و گفت: اینجایی؟
سرم را تکان دادم و گفتم:میرم یه لیوان اب بخورم، تو هم میخوای؟
-نه
گفت و من با عجله از اتاق بیرون امدم و به سمت محسن رفتم
-کوروش کجاس؟
دستش را در هوا تکان داد و گفت:چه میدونم رفته یه بادی به کله ش بخوره، تو خوبی؟؟؟
ارام جواب دادم: من خوبم ولی مهناز اصلا خوب نیس.من اسم بیماری های روانی رو دقیق نمیدونم اما اون واقعا مشکلش جدیه
با خنده گفت:تشخیص تون چیه خانم دکتر؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:جدی دارم حرف میزنم
-میدونم، ولی خب چیکار میشه کرد؟ الان دیگه کوروش مریض بودنشم باور نداره.مشکل شد دو تا.
-وا
از جایش بلند شد و گفت:والا.بیا کارت دارم
دنبالش راه افتادم و وارد اتاق شدیم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
-چیه؟
-گوشیتو بردار.
گوشی را از روی طاقچه برداشتم و منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:یه زنگ به اونی که صدبار زنگ زده بزن.
-نمیزنم
_چرا؟خودشو کشت.
شانه ام را بالا انداختم.
خندید و گفت:یه پیام بده
ابروهایم را بالا فرستادم.
-زیر پات پدال ترمز نداری نه؟
با پررویی گفتم:دو روز اینجا موندم خسته شدی؟
خندید و سرش را تکان داد که گفتم:من اصلا خودم میخواستم برم که، تو گفتی بمون یه کاریش میکنیم من محافظت میکنم.
بیشتر خندید و من عصبی تر گفتم:چرا میخندی؟انگار تو سلمان خان نشده بودی و منو فراری نداده بودی.
دستش را روی دهانم گذاشت و گفت:یه دیقه ساکت باش حرف نزن.
دستش را کنار زدم که خنده ش را جمع کرد و گفت: بخدا صنم تو، مناسبترین گزینه برای خیاطی هستی. میبری میدوزی میپوشی تن ادم.چیه نان استاپ حرف میزنی؟ من گفتم زنگ بزن به اون ادم بگو من...
حرفش را قطع کردم:من میخوام تو بیخبری بمونن.
لبش را جوید و گفت:خشم اژدها
چشم هایم را در برابر خنده اش تنگ گردم و گفتم:من پرنسسم تو اژدها.
-بعد میدونی که شرط ازادی پرنسس چیه دیگه نه؟
لبم را جویدم و گفتم:چیه؟
-بخدا ازت نمیترسیدم میگفتم
خندیدم و گفتم: اون مال تو کارتون خارجیاس.اینجا همه چی باید شرعی باشه
بلند زد زیر خنده و گفت: نمیای بریم شرعیش کنیم که.
-خجالت نمیکشی تو این وضعیت دنبال ماچ و بـ*وس و نجات این سفید برفی هستی؟؟؟؟
کوروش گفت و من و محسن هر دو متعجب به سمتش برگشتیم
-تو کی اومدی؟
محسن پرسید و کوروش سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت:همین دیگه. انقد حواست پرته که متوجه من نمیشی، های سفید برفی تو با مهناز حرف زدی چیزی متوجه نشدی؟ نفهمیدی اون کدوم حرومــ...
محسن سرفه ای کرد و گفت:باباااااا
دستش را بی خیال در هوا تکان داد و گفت:خب حالا توام انگار این اصلا فحش نشنیده مستقیم از بهشت پرتاپ شده اینجا.
جواب دادم: همونی که خودش گفته.
نچی کرد و گفت:نه نمیشه. این اصلا برای من قابل قبول نیس
محسن چپ چپ نگاهش کرد و گفت:چرا مثلا؟ زنت اصلا حالش خوب نیس بعد چرا برا تو قابل قبول نیس؟
دستی به صورتش کشید و بعد بی حرفی از اتاق بیرون رفت.
-دکمه ی پارانوییدیشو فعال کرده.
گفتم و دری که نبسته بود را بستم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
آرامش، میدانی عجیب ترین خصلت ادمی چیست؟ عجیب ترین خصلت ادمی خو گرفتن با هر شرایطی است که به ان دچار شده.
مثلا یک شبه میتواند منطقه ی امنش را ترک کند و خود را در یک خانه ی قدیمی خارج از شهر و تنها با یک غریبه ی تازه اشنا شده ببیند و بدون ترس و انگار که عادی است انجا به زندگی اش ادامه دهد.
میدانی؟روزها همه چیز عادی و قابل درک است اما در شب ترس ها بزرگتر و غیر واقعی تر میشوند.
برای همین ادم ها شب ها کابوس میبیند، یا حداقل بیشتر کابوس میبینند.
خب حالا که فکر میکنم ادم ها هر زمانی از شبانه روز که فکرشان درگیر و ترسیده است میتوانند کابوس ببینند، حالا درست است که بدنمان هوشمند است و شب و روز سرش میشود اما میزان درد که امانش را بِبُرَد تو را در بیداری هم ضربه فنی میکند.
و من خاک شده بودم آرامش.
من طوری زمین گیر شده بودم که نه قدرت بلند شدن داشتم و نه تاب یک ضربه ی دیگر.
و میدانی ضربه ی بعدی چه بود؟ چه کسی زد و کاملا ناک اوتم کرد؟
پدرم.
میبینی چقدر این ادم در زندگی من علیرغم حضور کمش، پررنگ است؟ من را بالای قله ی قاف هم بروم پیدا میکند و ازارم میدهد.
یک روز صبح زود همان وقتی که هرکسی به زمان نیاز دارد تا به خودش بیاید و ذهنش فعال شود آمد. طوری بیصدا امد و بالای سرم ایستاد که من از سنگینی حضور سایه اش چشم باز کردم و به امید اینکه خواب است دوباره چشم هایم را بستم و نفس های تند شده ام را به پای این گذاشتم که این فقط یک کابوس بد است.
مثل همان خوابی که راجع به پیمان دیدم، مثل همه خواب های قبلی ام که در مورد پیمان و پدرم میدیدم و بعد با وحشت چشم باز میکردم و متوجه میشدم یک خواب لعنتی طولانی مدت بوده و بعدش یک نفس راحت میکشیدم.
اما خواب نبود ارامش. هرچقدر چشم باز کردم و دوباره بستم و نفس راحت کشیدم تمام نشد.
چون واقعی بود.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
نمیدانم تا بحال لحظه ای را تجربه کردی که در آن شدت ضربان قلبت انقدر بالا باشد که حس کنی الان است که بایستد؟یا قلبت از س*ی*نه ات به بیرون پرتاپ شود؟
من آن لحظه را داشتم تجربه میکردم، آنهم زیر نگاه خیره پدرم با همان چشم هایی که سخنگوی زبانش بودند.
نگاهی به مهناز که کنارم خوابیده بود انداخت و گفت:بلند شو.
فک میکرد میتوانم؟هیچ چیز از اشفتگی ذهن من در مواقع ترس و صبح زود نمیدانست؟
دوباره با صدای ارام گفت:نمیشنوی؟
میشنیدم.
سرم را تکان دادم و گفتم: اینجا خونه ی...
حرفم را قطع کرد: همه ی اینا رو میگی، پاشو الان.
بلند شدم، دنبالش راه افتادم، کفش هایم را پوشیدم و کاملا مطیعانه انگار نه انگار که چه بلایی قرار است سرم بیاید سوار ماشین شدم.
وقتی حرکت کرد متوجه شدم قلبم در حال جابه جایی رکورد سرعت قبلی اش است.
تنها کاری که برای محافظت از خودم کردم نشستن روی صندلی عقب بود و با آن حالی که داشتم بهترین کار بود. گاهی ساده ترین حرکت ها تاثیرگذارترند آرامش.
رانندگی تند پدرم و نگاه هرچند یکبارش از آینه بمن، معلوم بود که چه قرار است به سرم بیاید و من داشتم میپذیرفتم که کارم دیگر تمام است.
بعد یکهو یک فکر دیگر به سرم زد که چرا بگذارم این لذت نصیب او شود؟که چرا همیشه خشم او پیروز شود؟
چرا خودم اینکار را نکنم؟
سرعت ماشین که بیشتر از قبل شد در را باز کردم و بعد بدون یک ثانیه تعلل یا مکث یا تردید یا خوددلسوزی ای، از ماشین بیرون پریدم.
سرم محکم به زمین خورد و بعد از چند بار چرخش وسط خیابان، در بین سمفونی بوق های ممتد با نت های مختلف چشم هایم بسته شد و بعد صدا ها هم قطع شد.
و هر چه ماند سکوت شد و تاریکی مطلق.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
بچه تر که بودم همیشه دوست داشتم کارم به اتاق عمل بکشد.
نمیدانم چرا، فقط دوست داشتم ماسک اکسیژن برایم بگذارند و عملم کنند.
براورده شده بود.
ارزوی غیرنرمالم براورده شده بود ان هم درست و حسابی.
سرم طوری اسیب دیده بود که چند روزی در کما با سطح هوشیاری پایین بستری بودم و چشم چپم درصد زیادی از بیناییش را از دست داده بود، کبودی های بدن و صورتم انقدر شدید بود که میتوانم با جرات بگویم با رنگ بادمجان برابری میکرد.
حالم که بهتر شد، بهوش که امدم و به ای سی یو منتقل شدم ادم ها از ان پنجره ی کوچک روی در می امدند و نگاهم میکردند.
مادرم، مینو، پیمان، مادر و پدرش، محسن، کوروش، مهناز، زن عمو، عمه، دایی، عمو، همسایه.
همه امده بودند آرامش.همه
البته به غیر از پدرم. ته ذهنم خیلی دوست داشتم که نبودن و نیامدنش از سر خجالت و شرمندگی باشد اما بعدها فهمیدم کلا من را کنار گذاشته است.
یک هفته در ای سی یو بودم و با بهتر شدن حالم بخاطر خالی شدن تخت برای یک بیمار بدحال تر، به بخش منتقل شدم و انجا وقت ملاقات با ادم هایی بود که با تعدادی شان سالی یکبار هم مراوده نداشتم و از باقیشان هم ازرده خاطر بودم.
مادرم بالشت زیر سرم را مرتب کرد و گفت: درد داری صنم؟
کمی خودم را جابه جا کردم و سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
اما داشتم، کمرم تیر میکشید و چشم چپم همان چشم اسیب دیده ام انگار یک سیخ داغ در ان فرو کرده باشند میسوخت و درد میکرد و بدتر از همه سرم، سرم هزار کیلو شده بود اما گفتن درد دارم با حجم عظیمی از سرکوفت زدن ها شروع میشد و کی حوصله داشت که بشنود؟ جواب دادن که پیشکش.
روی صندلی کنار تخت که نشست دستم را گرفت و محکم فشار داد، بعد شروع کرد به گریه کردن مثل همه ی روزهای گذشته.
نگاهش کردم که گفت: اونا که میگن مشکلی نیست پس چرا حرف نمیزنی؟
جوابی که نگرفت ادامه داد: انقد از دستت کفری بودم که حد نداشت اما وقتی تورو اونجوری غرق خون دیدم بند دلم پاره شد، صنم چهره ت اصلا معلوم نبود انقد خونی بود. چیکار کردی مامان؟ از ماشین ادم میپره؟ مگه من میذاشتم اون روانی بلایی سرت بیاره؟
دلم میخواست بگویم تو قبلا هم اینکار را کردی، قبلا هم گذاشتی هر بلایی میخواهد سرم بیاورد اما توانش را نداشتم.
اب بینی اش را گرفت و گفت: میدونم چیکارش کنم، بخدا ایندفعه دیگه حسابشو میذارم کف دستش مرتیکه بیشعوره روانی.
فشار دستانش که بیشتر شد دستم را بیرون کشیدم و رویم را برگرداندم که با دیدن محسن با زحمت دستم را برایش بالا اوردم.
بین در نیمه باز ایستاده بود و یک چیزهایی میگفت اما نمیفهمیدم، سرم را تکان دادم که کمی بلندتر گفت:خوبی؟
چشم هایم را بهم زدم
مادرم ارام غر زد: باز این اجل معلق اومد، همه اتیشا از گور این بلند میشه.
دوست داشتم که ازش دفاع بکنم اما توانش را نداشتم.
-خداروشکر اینجا دو تا زن دیگه م هست نمیتونه بیاد داخل، از دیشب دکتر و پرستاری از زیر دستش برای اجازه خواستن و تو اتاق اومدن در نرفته.
نگاهی به تخت روبه رو و کناری ام انداختم که بدون همراه و خوابیده بودند.
متوجه منظورم شد و چشم غره ای رفت و گفت: چه این نسل جدیدیا پررو شدن، توام از وضعیتت سوء استفاده نکن صنم اصلا من الان خودم میرم ردش میکنم بره هرچی حرصم دارم سرش خالی میکنم درست حسابی توجیه ش میکنم پسره ی کَنِه رو.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
-چیزی بش نگو مامان.
بعد از دو هفته حرف نزدن به کار انداختن زبانم برای ادای این جمله ی کوتاه چیزی شبیه به خستگی بعد از یک سخنرانی یک ساعته ی بدون توقف بود.
-اخ دختره بی عاطفه ی من که دو هفته س من هرچی میگم یه کلمه اره-نه نمیکنی اونوقت بخاطر این پسره...
ازرده خاطر گفت و حین بیرون رفتن از اتاق نگاه شماتت گرانه و عصبانیش را از محسن دریغ نکرد.
با احتیاط وارد شد و بالای سرم ایستاد نگاه دقیقی به صورت و بدنم انداخت و تکرار کرد:خوبی؟
کمی خودم را بالاتر کشیدم و جواب دادم:خوبم
سرش را تکان داد و پرسید:چیکاااار کردی...
سعی کردم لبخند بزنم اما نتوانستم برای همین گفتم:خوبم من
-چشمت...
دستی به روی چشم باندپیچی شده ام کشیدم و گفتم: چیزی نیست
با صدای کنترل شده گفت:زدی خودتو اش و لاش کردی میگی چیزی نیس؟؟
نمیدانست که من عادت کردم به انکار درد. به انکار رنج. به انکار بدبختی.
برای کنترل خشمش دستی به صورتش کشید و گفت:نمیتونسی داد و بیداد کنی؟
نمیتوانستم.
-نمیتونسی یکی از ماها رو صدا کنی وقتی اومد داشت بزور میبردت؟؟
نمیتوانستم.
-نمیتونستی نری؟؟؟
نمی توانستم، نمیتوانستم، نمیتوانستم.
-میخواستم ببینمت، اما الان دیگه نمیخوام برو.
گفتم و سعی کردم به پهلو بچرخم که نتوانستم.
کمکم کرد و گفت:فقطم زورت بمن میرسه، یواش یواش اینطور نچرخ برا چشمت...
حرفش را قطع کردم: من خوبم
عصبانی گفت:این خوبه؟این خوبته؟
-خوب من همین شکلیه
روی صورتم خم شد و گفت: چیکار کردی با چشمات.
خواست صورتم را لمس کند که اخمی کردم و گفتم:دستتو بکش
بی اعتنا انگشت شصتش را روی صورتم کشید و گفت: بیشتر از همه همینو میخوای.
خودم را به ان راه زدم اما منظورش را فهمیده بودم.
راست میگفت، من بیشتر از هر چیزی مورد نوازش قرار گرفتن را میخواستم.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
صدای بلند مینو که از راهرو به گوش رسید دستش را به عقب پرت کردم و گفتم:الان میاد معرکه میگیره.
محسن خودش را جمع و جور کرد و گفت: انقدم منو دوس داره که الان منو ببینه غش میکنه از خوشحالی.
به زحمت خندیدم که خودش را به داخل اتاق انداخت و سلام پرانرژی و بلندش با دیدن محسن میانه های راه ارام و ارامتر شد.
-باز تو اینجایی؟
محسن ابروهایش را بالا فرستاد و گفت:متقابله.
مینو چشم غره ای به او رفت و بعد پاکت های ابمیوه را روی میز کنار دستم گذاشت
-چطوری دل و جیگر؟؟؟؟اوراقی شدی رفت
لبخند زدم.کمی کمرنگتر از محسن که دست به س*ی*نه بالای سرم ایستاده بود و خودش را تکان میداد.
-تو نمیخوای بری؟
محسن جواب داد :تازه اومدم
-خب برو دیگه،انقد نباید مریض و خسته کرد
محسن دست هایش را باز کرد و گفت:نمیدونم چه مشکلی با من داری؟
-همه ی این بلاها بخاطر تو سرش اومده.
هشدار دادم:مینو.
دستش را با بیخیالی برایم تکان داد و گفت:تو حرف نزن صبر کن، تو اگه برنمیداشتی ببریش تو اون جهنم دره ی خارج از شهر، هیچ کدوم این اتفاقا نمیفتاد.ببین به چه روزی افتاده.
کارش را انجام داده بود.به محسن احساس گناه را داده بود و سرش را فرود اورده بود.
شماتت گرانه گفتم: مینو این حرفا رو نزن به اون چیکار داری؟
با غیض گفت: صنم صنم صنم حواس لعنتیت هس ب چه روزی افتادی؟
سعی کردم داد بزنم اما حنجره م یاری نمیکرد
-خب به محسن چه ربطی داره ؟بابام اگه نمی اومد....
محسن حرفم را قطع کرد:باشه من میرم ول کن تو انقد ب خودت فشار نیار برای حرف زدن.
بعد رو کرد به مینو و ادامه داد:خانم من دارم میرم دیگه ادامه ش نده، یکمم وضعیت و بسنج نگاه کن که نای حرف زدن نداره اما مجبورش میکنی هی حرف بزنه
بعد با سرعت از اتاق بیرون رفت و حتی با من خداحافظی هم نکرد.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
-بچه پررووووووووو
مینو گفت و همینطور به در زل زد انگار نگاهش نیروی عقب کشیدن محسن را داشت تا او را متوجه خشمش بکند.
-چرا انقد بش گیر...
نگاه تندش را به سمت من چرخاند و گفت:صنم به امام اول تا اخر یه جوری کفریم ازت که منتظرم خوب شی تا پاره و پوره ت کنم بطوری که هیچ خیاطی نتونه وصله پینه ت کنه.
بازدمم را بیرون دادم و حرفی نزدم که کنارم نشست و دستم را گرفت.
-من خیلی نگرانت بودم عوضی.
خنده ی بیصدایی تحویلش دادم که چشم غره ای رفت و ادامه داد:شب که میشد میگفتم نکنه بلایی سرش بیاره؟نکنه چند نفر دیگه رو هم خبر کنه؟هرچی فکر کر و کثیف بود میومد تو سرم.
-تو...مغزتو باید با اسید بشوری به جا وایتکس.
پشت دستم را نوازش کرد و گفت:روزا از دستت ناراحت و عصبانی بودم شبا نگران و دست به دعا که بلایی سرت نیاره. مامانت، مامانت صنم خیلی اذیت شد.
به جلو خیره شده بود و حرف میزد، نگاهش که کردم متوجه شد و نگاهم کرد
-ببین چیکار کرده با چش و چالش، تک چراغ شدی.
پوزخند زدم که قفسه ی س*ی*نه ام درد گرفت، چهره م را جمع کردم و گفتم:نخندون منو.
برای اینکه اشک هایش سرازیر نشود به بالا نگاه کرد و گفت:گفتن تصادف کردی فک کردم مُردی.
فشار دستش را بیشتر کرد و تکرار کرد:گفتم بلا سرت اورده بعدم انداختت کنار جاده.
ارام کوبید پشت دستم و گفت:نمیدونم چطوری تا بیمارستان اومدم، خودتو چرا پرت کردی از ماشین بیرون؟؟؟
نمیتوانستم توضیح دهم.
روحیه اش را نداشتم، از گفتنش خجالت میکشیدم، نمیتوانستم توضیحش دهم چون درک نمیکردند.
پیشانیم را بوسید و گفت:بوی بیمارستان میدی.
-پس انتظار داشتی بوی گل و گلاب بدم؟بیمارستانه دیگه.
دستی به صورتش کشید و گفت:ببین پیمان خیلی نگرانه خب؟روشم نمیشه بیاد عیادت میدونه مثل خروس جنگی بش میپری، اومده پشت دره که من برم بش بگم تو حالت چطوره.
هنوز هم اینهمه تغییر حالتش نسب به پیمان را درک نمیکردم.
-یه توک پا بیاد ابمیوه انبه هم برات خریده، بذار بیاد عیادتشو بکنه و بره.
با خنده گفتم:چقد مسخره ای.
چشم هایش را تنگ گرد و گفت:بیاد دیگه؟
برایم فرقی نمیکرد، بیاید، نیاید. نگرانم باشد، نباشد.
سکوتم را به پای موافقتم گذاشت و بعد تا دم در رفت و با دست تکان دادن و اشاره به پیمان خبر داد که بیاید.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
شالش را مرتب کرد و گفت:من چقد استرس دارم ادم نیستی که، الان یهو میپری بهش بخیه مخیه هات باز میشه.
-بخیه ندارم.
گفتم و کمی خودم را بالاتر کشیدم.
همان اول که وارد شد به من خیره شد و با صدای مینو که از او میخواست جلو بیاید با زحمت خودش را جلوتر کشید.
وضعیتم چشمانش را چهارتا کرده بود.
ارام پرسید:خوبی؟؟
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم:ممنون.
نایلون ابمیوه ها همان هایی را که مینو گفته بود روی میز گذاشت و دوباره نگاهش را به سر تا پای درازکشم داد.
مینو برای عوض کردن فضا گفت:اسیب دیده ولی موتورش سالمه یکم صافکاری نقاشی نیاز داره.
من لبخند زدم و پیمان به نگاه کردنش ادامه داد.
-صنم منم یه تصادف داشتم چند روز پیشا.زدم به یه عابر به ولای علی یه خش برنداشت یعنی مالیدم فقط.ولی اگه بدونی؟ الان تا جوشای روی صورتشم میندازه گردن من.بردمش نوار قلب گرفتن، سی تی اسکن، عکس از دست و پا و کوفت و زهرمارش گرفتم این بشر از منم سالمتره ولی هر روز میگه یه جام عیب کرده.
خندیدم و اشکی که از چشم راستم امده بود را پاک کردم.مینو چشم و ابرویی برای پیمان که بمن خیره شده بود امد تا خودش را جمع و جور کند.
دستی به صورتش کشید و گفت:خودتو داغون کردی صنم.
صدایش ناراحت،نگران و رنجیده بود و من کم کم داشتم نگران خودم میشدم.
مینو دستی به بازویم کشید و گفت:خوبه بابا انقد شلوغش نکنین.درسته یکم اش و لاش شده ولی خوب میشه.
دوباره تکرار کرد:خوب میشه پیمان.
نگاهش از ترسیده به ترحم آمیز تغییر پیدا کرد و من خیلی دوست داشتم از توجه و نگرانیش خوشحال شوم اما نمیشد. نمیتوانستم.
عاشقش بودم اما فایده ای نداشت.
خب مگر نباید فایده داشته باشد؟مگر نباید به درد بخورد؟مگر نباید ان علاقه ی کوفتی، آن عشق، آن احساس به یک دردی بخورد؟ حال ادم را بهتر بکند؟ ادم را تبدیل به ادمی خوشحالتر بکند؟اصلا قبل از همه ی اینها مگر یک نفر نباید پذیرایش باشد؟
با خودت نگو که تو هم راه و رسمش را بلد نبودی، من هرچه را که بلد بودم انجام دادم. از محبت ندیده انتظار عشق ورزی به دنیا را نداشته باش.
 

zarr28

کاربر انجمن
کاربر انجمن
2/3/22
44
50
18
با یاداوری این واقعیت ها دوباره اعصاب خوردی سراغم امد و لحنم را تند کرد:انقد اینجوری بمن نگاه نکن، اسید که روم نپاشیدن.
میبینی؟حرفم هیچ ربطی نداشت اما منظور ناخوداگاهم این بود که یعنی من انقدر زشت نشدم که باز هم مرا نخواهی.
دستپاچه جواب داد:نه...من، من فقط اینطوری...اینجوری دیدمت...
دوباره پرخاش کردم: چجوریم مگه؟یه ادمی که پرت شده از ماشین قراره پاشه عربی برقصه؟
مینو یک دفعه زد زیر خنده که تند نگاهش کردم .
سریع خنده ش را جمع کرد و گفت:اصلا خوی وحشی پیدا کرده به همه میپره، خب چی گفت مگه؟چرا هی گاز میگیری؟
پیمان سرش را تکان داد و گفت: اشکال نداره
پوزخندی زدم و گفتم:شایدم از تاثیراته توعه مینو، این قبلنا اینجوری نبود توام قبلنا انقد باش نَدار نبودی.
پیمان چشم هایش را تنگ کرد و مینو توپید:ساکت شو صنم، ساکت شو انقد بیخود حرف نزن الان مثلا منظورت چیه؟ادما نمیتونن عوض بشن؟تغییر عقیده بدن؟دیدگاهشون عوض بشه؟
تند تند سرم را تکان دادم و گفتم:چراا، چرااا نمیشه؟پس چرا جوش میاری؟
پیمان کمی سرش را خم تر کرد و گفت:من بتو بگم غلط کردم راضی میشی؟ بگم گوه خوردم راضی میشی؟بگم مثل سگ پشیمونم بت اون حرفارو زدم راضی میشی؟؟
بلند گفت، این حرف ها را خیلی بلند گفت و نه تنها مریض ها را بیدار کرد که پرستار را هم به داخل اتاق کشاند.
-چخبره؟چخبره؟؟داد چرا میزنی اقا؟اصلا اینجا چیکار میکنی؟
پرستار دیشبی با عصبانیت گفت و رو به مینو گفت: بفرمایید بیرون.
-من استاجر همین بیمارستانم.
پرستار ضربه ای به پشتش زد بعد من را نشان داد و گفت:اینو اورده بودن اینجا که میگفتی اینترنی، برو بیرون عزیزم آقا شما هم بیرون.
پیمان انگشتش را بالا اورد و گفت:یه لحظه یه چیزی بش بگم.
-بیرون اقا بیرون.
مینو خواست متقاعدش کند که بروند و بعدا دوباره بیایند و انوقت بمن حرفش را بزند اما خودش را از حفاظ دست های پرستار که ان ها را به بیرون هدایت میکرد بالاتر کشید و گفت:راضی نمیشی نه؟؟اینا برات کمه؟؟؟
پوزخندی زدم و گفتم: همش از رو عذاب وجدانه.
پرستار برای حفظ ارامش بازدمش را بیرون فرستاد و دست به کمر به پیمان نگاه کرد.
مینو چشم هایش را برایم گرد کرد و گفت:داره عذرخواهی میکنه دیگه.
حرفم را تکرار کردم: از رو عذاب وجدانه.
پرستار دوباره صدایش را بالا برد و بزور آن دو را بیرون انداخت و پیمان دیگر حرفی نزد، میدانی چرا؟
چون من درست گفته بودم.
ناراحتی و نگرانیِ او از روی عذاب وجدان بود نه دوست داشتن من.
مادرم که برگشت از او خواستم دیگر هیچ کدامشان را راه ندهد.
از محسن گرفته تا مینو.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 2 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 2)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر