جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان افسون شرقی | Qazaleh کاربر انجمن ستارگان رمان

4.80 ستاره 4 Votes

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
« به نام خالق عشق »

نام رمان: افسون شرقی
نام نویسنده: سیده فاطمه طباطبایی
ژانر رمان: درام، عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر رمان:
@خدیجه اسدی

**********



خلاصه:

هر چه که بیشتر در این باتلاق دست و پا می‌زنم غرق شدن میان این همه دروغ و خفت را بیشتر احساس می‌کنم، اما خفت تا چه مدت؟ دروغ تا چه زمانی؟ خودم هم نمی‌دانم! ولی، یک چیزی را خوب فهمیدم، این شروع ماجراست؛ شروع ماجرای دالانی، منحصر به فردی که فقط جنسش به افسون شباهت دارد.
سرنوشت...
تقدیر...
کدام تسلیم می‌شود؟


مقدمه:
"در این میان؛ زندگی رسم‌های زیادی دارد."
"زندگی خط میانی وسعت مرگ و ماندن است"
"پرشی دارد که نشانه‌ی دل شکستگی و درمان ک*ر*دن است."
"درمانی از افسون نگاه‌های تو."
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
95
498
53
Offline
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
تیک‌تاک ساعت، آرامش و سکوت اتاق پنجاه متری ‌را بلعیده بود. نمی‌توانستم خودم‌ را آرام نگه ‌دارم، مدام به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم تا شاید بتوانم راه فراری پیدا کنم امّا نبود. به دستانم چنگ می‌زدم و انگشتان خود را محکم می‌فشردم، نزدیک شدم و از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم. سعی داشتم تا با دقت بیشتر همه چیز را تحت نظر داشته باشم و همین امر سبب شد تا متوجه شوم که هیچ حفاظی روی پنجره‌ی آهنی و دایره‌ای شکل اتاق نصب نیست؛ پس به راحتی می‌توانستم از آن‌جا فرار کنم. خیلی استرس داشتم اما خوب می‌دانستم که این اضطراب از من دردی دوا نخواهد کرد. ترس در وجودم رخنه کرده بود و مغز مرا به کلی از کار انداخته بود؛ تصمیم‌گیری برایم سخت و از طرفی عمل به آن فشاری بی‌حد و اندازه را بر من اعمال کرده بود به طوری که اصلا نمی‌توانستم افکارم را جمع و جور و روی آن تمرکز داشته باشم. دستم را روی شیشه‌ی پنجره گذاشتم و با چشم‌هایی پر از اشک به آسمان آبی که با ابرهای سیاه نقاشی شده بود نگاه می‌کردم، زمزمه‌وار با خدای خودم درد و دل می‌کردم و از او می‌خواستم تا بتوانم از این‌جا سالم بیرون بروم. در پنجره را به آرامی باز کردم، از بالا پایین را نظاره‌گر شدم و نفس عمیقی کشیدم. از بچگی خیلی از ارتفاع می‌ترسیدم برای همین؛ همیشه سعی داشتم از ارتفاع فاصله بگیرم ولی اگر الان و در این موقعیت از خودم جرأتی نشان نمی‌دادم ‌ممکن بود؛ مابقی عمرم را با پشیمانی سر کنم.
روی لبه‌ی پنجره نشستم که یک دفعه صدایی نظرم را به خودش جلب کرد، خیلی آرام و بادقت از لبه‌ی پنجره فاصله گرفتم و به سمت درِ اتاق رفتم، از سوراخ قفلِ در به بیرون نگاه کردم، مردی که کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت و روی صندلی چوبی‌اش نشسته بود. افرادی ناآشنا کمی بافاصله و دورتر از او ایستاده بودند و سکوت کرده بودند. در این میان یکی از آن‌ها نزدیک شد و گفت:
- آقا نَجدت! ما کیف دختره رو گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم، همش کتابو برگه‌اس با گوشی...
حرفش را نیمه تمام رها کرد، گویی خوب می‌دانست که چه اشتباهی از او سر زده است. نَجدت به سمت او برگشت با تعّجب نگاهش کرد و پرسید:
- وایسا ببینم! مگه از قبل گوشی دختره رو سر به نیست نکردی؟
اسماعیل با قدم‌هایی آهسته به سمت عقب حرکت کرد، سرش را پایین انداخته بود و ما بقی افراد هم از ترس گوشه و کناری ایستاده بودند. در حالی که با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد پاسخ داد:
- آخه...آخه گفتم! شاید نخواید این‌کار رو بکنید برای همین...
نجدت انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی سکوت بالا آورد اما به یکباره سکوتِ محضی که همه‌ی فضا‌ را در خودش غرق کرده بود با فریادش خورد کرد و ساختمان را به لرزه در آورد. به سمتِ اسماعیل حمله‌‌ور شد و یقه‌ی لباسش را گرفت و گفت:
- یعنی تو این قدر ابلهی که نمی‌دونی باید گوشی دختره رو سر به نیست کنی! آخه گوشی دختره به چه درد ما می‌خوره هان؟!
- من...من فقط می‌خواستم بگم که...
عصبانیّت به قدری در وجود نَجدت ریشه دوانده بود، اسلحه را به سمت اسماعیل گرفت و دستش را مورد اصابت گلوله قرار داد.
با دیدن این صحنه کمی عقب رفتم و از در فاصله گرفتم، صحنه‌ای که من با چشم‌هایم دیده بودم مثل تماشا ک*ر*دن فیلم جنایی بود اما یک فرقی داشت؛ این موضوع یک فیلم جنایی ساده نبود بلکه واقعیتی بود که خودم از قبول کردنش هراس داشتم.
 

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
صدای ناله‌ی اسماعیل در فضا پیچیده بود و نَجدت با صدای بلندی حرفایش را تکرار می‌کرد، گویی دوست داشت به همه نشان دهد که چه قدرتی دارد. دستانم می‌لرزید و توان کنترل آن‌ها را نداشتم. جرأتی به خرج دادم و دوباره به سمت در رفتم و از سوراخی به نَجدت نگاه کردم که می‌گفت:
- بلایی به سرت بیارم که تا آخر عمرِت یادت نره!
اسماعیل مدام کلمه‌ی "معذرت می‌خوام" را تکرار می‌کرد و کاملاً می‌توانستم احساس کنم که چه حسی را تجربه می‌کند، وحشت و ترس را از داخل صدایش تشخیص می‌دادم. بعد از چند دقیقه نَجدت به علی گفت:
- اینو از اینجا ببرش تا خودم شخصاً به خدمتش برسم!
علی در جواب او گفت:
- چشم آقا! خیالتون راحت باشه.
برای یک لحظه از شنیدن این حرف‌ها به یاد حال و روز خودم افتادم، اصلاً نمی‌دانستم چرا و به چه دلیل این‌جا هستم! با دستم اشک‌های روی گونه‌هایم را که سرازیر شده بود پاک کردم. من چه گناهی کرده بودم که باید الان و به این شکل مجازات می‌شدم. این حقِ من نبود.
بعد از گذشتِ نیم ساعت از این اتّفاق، در با شدّت باز شد و نَجدت وارد اتاق شد. در حالی که به من لبخند می‌زد گفت:
- به‌به! عجب مهمون خوشگلی داریم ما؛ دیگه ببخشید که نمی‌تونیم درست ازتون پذیرایی کنیم!
در حالی که ایستاده بودم جواب دادم:
- به خدا! به خدا قسم! من شمارو نمی‌شناسم اصلاً شما کی هستید؟
نَجدت قهقه ‌زد و به ساعت طلایی رنگش نگاه کرد و گفت:
- یعنی نمی‌دونی چرا اینجایی؟ تو گفتی و منم باور کردم.
در مقابل پای او زانو زدم، التماس‌کنان ادامه دادم:
- به خدا نمی‌دونم! باور کن نمی‌دونم.
کمی اطرافم چرخ زد و ترسم را هر لحظه بیشتر می‌کرد. بودن در کنار آن‌ها آن‌قدر برایم وهم برانگیز بود که لحظه‌ای بی‌تقصیر مرگم را از خدا خواستم. یک آن شبیه به کسی که حرص تمام وجودش را گرفته باشد با چشم‌هایی که از شدت خشم قرمز شده بود موهایم را دور دستش حلقه کرد و کشید. درد را با بند بند وجودم حس می‌کردم و بی آن‌که بخواهم برای فرار از درد، به دست‌هایش حمله کردم.
- نفهم چنگ می‌ندازی! الان حالیت می‌کنم.
و به آنی برق سیلی‌اش کنار صورتم را سوزاند. وقتی درد پس از دیگری به جانم افتاد، بغض کمین کرده‌ام به یکباره سر باز کرد و میان اشک و آهم ناله کردم.
- از من چی می‌خواید؟ چرا ولم نمی‌کنید؟
سرم را کمی به عقب کشاند و غرید:
- دختر جون! پول ما کجاس؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
جواب دادم:
- آخ سرم... پول شما؟ آخه پول شما چه ربطی به من داره!
نَجدت در حالی که نیشخند می‌زد به علی نگاه ‌کرد اشاره کرد و ادامه داد:
- ببین! خودتو به اون راه نزن وگرنه کاری باهات می‌کنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.
از روی زانوهایش بلند شد و مرا به سمت عقب پرتاب کرد و کنار علی ایستاد. من هم آرام آرام خودم را به سمت دیوار سرد و پوسیده‌ی اتاق کشاندم و به آن تکیه دادم، زانوهایم را در آغـ*وش گرفتم. کجای کارم اشتباه بود خودم هم نمی‌دانستم. هیچ‌ک**س جواب این سوال را نمی‌دانست...حتی من...
نَجدت و علی روبه‌روی من ایستاده بودند تا از مابین جملات آشفته‌ی من چیز به درد بخوری پیدا کنند امّا من واقعاً از چیزی خبر نداشتم، اگر دروغ می‌گفتم همه چیز خیلی راحت و بی سرو صدا تمام می‌شد و اگر هم حرفی می‌زدم آن‌ها باور نمی‌کردند.
به نَجدت نگاه کردم و پاسخ دادم:
- به اون خدایی که می‌پرستی! نمی‌دونم جریان پول چیه؟
- خدا! مگه تو این چیزا حالیت می‌شه؟!
- معلومه که می‌شه! مثل این‌ که منم مسلمونم
بلند بلند خندید، معنی این خنده را خیلی خوب می‌توانستم برای خودم تعبیر کنم. این خنده بیشتر برای من معنی تمسخر را داشت تا یک شوخی ساده، در حالی که ایستاده بود به من نگاه ‌کرد:
- خیله خوب بابا! فهمیدیم که تو هم مسلمونی امّا این اصلاً برای ما مهمّ نیس فقط بگو پول ما کجاس؟
- جواب من همونیه که قبلاً گفتم!
نَجدت با خشم به من نگاه کرد و سمتم حمله‌ور شد. با یکی از دستانش گلویم را در هم فشرد و با صدایی بلند فریاد زد:
- ببین دخترجون! آدمای گنده‌تر از تو هم نتونستن به من دروغ بگن پس به نفعته که حرف بزنی.
- به خدا نمی‌دونم! تورو خدا ولم کنید! من هیچی نمی‌دونم.
علی ساکت ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد، به چشم‌هایش که نگاه می‌کردم کاملا می‌فهمیدم که این آدم‌ها معنای انسانیت را نمی‌دانند و تنها چیزی که برایشان ارجعیت داد پول است و بس. در همین حین تلفن همراهش زنگ خورد، با نگاه ک*ر*دن به صفحه‌ی گوشی‌اش خیلی سریع از اتاق بیرون رفت امّا وقتی که برگشت با حالتی گنگ و متعّجب به من نگاه می‌کرد، با ترس به نَجدت نزدیک شد و به آرامی کلماتی را زیر گوش‌اش تکرار کرد. نَجدت با عصبانیت مرا به دیوار کوبید و بدون گفتن حتی یک کلمه از اتاق خارج شد. علی در حالی که دست به س*ی*نه و به دیوار اتاق تکیه داده بود گفت:
- نمی‌دونم کی هستی! امّا بدون خدا خیلی دوست داشته.
با تعجب به حرف‌هایی که از زبانش جاری می‌شد فکر کردم. یعنی چه اتفاقی رخ داده بود که او همچین حرفی را به من می‌زد. دست‌هایم مثل یک تکه یخ سرد و بی‌حس شده بود. علی به سمت پنجره رفت و از پنجره به حیاط خانه نگاه کرد و گفتم:
- لازم نیست که بترسی؛ چون باهات کاری نداریم البته...فعلا!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
یعنی چی؟! نمی‌فهمم!
نیشخندی زد، سکوت او حاکی از آن بود که گویی مشتاق به ادامه‌ی این بحث نبود و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت. نمی‌دانستم این اتفاق را باید چگونه پیش خود تعبیر کنم، خوب یا بد! اما حداقل متوجه شده بودم که این تلفن می‌تواند زندگی مرا نجات دهد و نور امیدی برای خروج من از این منجلاب کثیف باشد. حال که با دقت بیشتر به حرف‌های مادربزرگم فکر می‌کردم می‌فهمیدم که چه قدر حق با اوست، زندگی همیشه روی دیگری هم دارد که به وضوح نمی‌توان آن را مشاهده کرد. همیشه روی خوشش را به ما نشان نمی‌دهد و گاهی هم بی‌رحم می‌شود و این می‌تواند بزرگ‌ترین ضربه‌ای باشد که زندگی انسان را تحت شعاع قرار می‌دهد. گاهی طعم خوش‌بختی، گاهی طعم عذاب را یادآور می‌شود؛ یادآور قدم‌های اشتباه، لغزش‌ها و شکست‌های پی در پی.
از مقابل پنجره کنار رفت و کت مشکی رنگش را که روی دسته‌ی صندلی گذاشته بود برداشت و به تن کرد. آرام آرام و در مقابل پای من زانو زد، با چشمان سرد و سیاهش مرا نظاره کرد و ادامه داد:
- وقتش رسیده که بریم!
با تعجب نگاهم را به او دوختم، نه توانی برای مقاومت داشتم و نه توانی برای سرپیچی ک*ر*دن. دستم را بر روی زانوهای خود گذاشتم و بلند شدم، دستی به موهای بلند و قهوه‌ای رنگم کشیدم. علی کمی نزدیک‌تر شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
- حالا عین یه دخترِ خوب به حرفام گوش کن و راه بیفت که اگر دست از پا خطا کنی خودت می‌دونی!
می‌دانستم که این افراد زبانشان به شوخی باز نمی‌شود و یک اشتباه کوچک خاتمه‌ی همه‌چیز خواهد بود. به سمت درِ اتاق رفت و در را باز کرد، آهسته به سمت در حرکت کردم که یک دفعه تفنگش را از داخل کت‌اش بیرون آورد و مرا نشانه گرفت. شوکه شده بودم، صدای تپش قلبم را حس می‌کردم و قادر به کنترل ک*ر*دن خود نبودم، با ترس دست‎‌هایم را که در حال لرزیدن بودند به سمت بالا گرفتم، گردنش را کج کرد و پرسید:
- تو دختر خیلی خوش‌شانسی هستی! می‌دونستی؟
- خب الان من این‌جام! یعنی خیلی خوش‌‌شانسم؟!
بلند بلند خندید و جواب داد:
- من که این جوری فکر نمی‌کنم! امّا شاید بعداً این جوری فکر کنی.
- می‌شه رُک بگی منظورت چیه؟
دستم را محکم گرفت و به سمت خودش کشید، تفنگ سیاه و سردش را به آرامی روی پوست سفید و کبود شده‌ام کشید و پاسخ داد:
- این‌جا منم که تعیین می‌کنم کی حرف بزنی؟کی خفه بشی؟و کی جواب بدی؟فهمیدی!
سکوت را انتخاب کردم و سرم را به پایین انداختم، با عصبانیت بیشتر فشاری به دستم وارد کرد و غرید:
- نشنیدم؟!
- بب...ببخشید! فهمیدم.
مرا به سمت جلو پرتاب کرد و با هم از اتاق خارج شدیم. از پله‌های چوبی و پوسیده پایین رفتم، نگاهم روی تابلوفرش‌های قدیمی روی دیوارها نشست، دیوارهای سفید که با رنگ‌های قهوه‌ای و مشکی در هم آمیخته شده بود. چشم چرخاندم و به لوستر بزرگ زل زدم، دستی بر روی مجسمه‌های کوچک و بزرگی که در راهرو قرار داشت کشیدم و برای یک لحظه حسادت در وجودم شعله‌ور شد.
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
دو محافظ جلوی درِ اتاقی ایستاده بودند. برای زمانی کوتاه سر جایش ایستاد و اسلحه‌اش را پشت کمرش گذاشت، با دستش زیر بازوی مرا گرفت و با هم وارد اتاقی که به اتاق نشیمن شبیه بود شدیم، از دیدن خونی که روی زمین ریخته بود وحشت کردم امّا در این وضعیت تنها کاری که می‌توانستم انجام بدهم این بود که بتوانم خودم را کنترل کنم، علی مرا وادارم کرد که بر روی صندلی بنشینم و خودش هم پشت سرم ایستاد. با دقّت به اطراف نگاه کردم و جای جای خانه را با چشم‌هایم زیر و رو کردم. این خانه به قدری زیبا و مجلّل بود که حتّی در رویاهام هم نمی‌توانستم تصورش کنم، یک دفعه همه مرتب سر جای خودشان ایستادند.
مردی با کت و شلوار طوسی رنگی وارد اتاق نشیمن شد؛ دستی به موهای جو گندمیش که جذّابیت چهره‌اَش رو بیشتر می‌کرد کشید. با اخم به همه نگاه کرد، بعد از گذشت چند دقیقه با دیدنِ من لبخندی زد و گفت:
- به‌به چه پرنسسِ زیبایی! خیلی خوشحالم که شمارو می‌بینم.
دستش را به سمتِ من دراز کرد ولی من هیچ واکنشی از خودم نشان ندادم، نمی‌خواستم بی‌گدار به آب بزنم اما از طرفی هم باید حد و حدود خودم را مشخص می‌کردم. او دستش را عقب کشید و با صدایی بسیار بلند غرید:
- نَجدت! مثل این که پرنسسِمون از پذیرایی ما خوشش نیومده!
درهای اتاق با سرعت باز شدند و نجدت خیلی سریع خودش را به رئیسش رساند. نفس نفس زنان پاسخ داد:
- من نمی‌دونم آقا عُمر!
مردی که ظاهراً همه آن را آقا عُمر صدا می‌کردند، دستش را به نشانه سکوت بالا برد و از نَجدت خواست که سکوت کند، از روی مبلش بلند شد و آرام به سمتش رفت، مقابل او ایستاد و در حالی که با یقه‌ی لباسش بازی می‌کرد ادامه داد:
- اما انگار این‌جا یکی مقصره؛ به نظرت اون کی می‌تونه باشه!
- من...من...نمی‌دونم!
- اگر نمی‌دونی پس چرا ترسیدی؟
- نه...نه...من...من نترسیدم! فقط...
عمر حرفش را ناتمام گذاشت و ضربه‌ای مهلک به پهلویش وارد کرد. نجدت بر روی زمین افتاد و عمر بی‌رحمانه ضرباتش را تکرار می‌کرد، همه سرشان را پایین انداخته بودند و هیچ کاری نمی‌کردند. عمر مقابل پای نجدت روی زانوهایش نشست و ادامه داد:
- تو هیچ حقّی نداشتی که پرنسس کوچولوی منو اذیت کنی! حالا قاطعانه راستشو بگو!
- آقا عُمر!من..من به خدا کاری نکردم! باور کنید.
عُمر نیش‌خندی زد و از نَجدت فاصله گرفت، به سمت علی رفت و دوباره حرفش‌را تکرار کرد امّا این بار لحنش خیلی متفاوت به نظر می‌رسید، دستش را روی شانه‌ی علی گذاشت. ابرویی بالا انداخت و پرسید:
- خواهرت داره درسشو تموم می‌کنه؟!
علی با تعجب به او خیره شد، بعد از گذشت چند دقیقه و در حالی که دستش را مشت کرده بود پاسخ داد:
- بله! به لطف کمک‌های شما آبجیم امسال فارغ التحصیل می‌شه.
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
لبخندی بر روی صورت عمر شکل گرفت و ادامه داد:
- این خیلی خوبه! حتما خواهرت خیلی بهت افتخار می‌کنه.
- بله! و من این افتخارو مدیون کُمکای شما هستم.
- ولی چه قدر حیف که داداشش نمی‌تونه فارغ التحصیلیش رو ببینه! مگه نه؟!
علی نگاهش را از او گرفت و به پارکت‌های طوسی رنگ خیره شد، با انگشت‌های دستش کمی بازی کرد و گفت:
- من...منظورتون چیه! رئیس؟!
- خودت خوب می‌دونی منظورم چیه! حالا جواب منو بده؟!
علی به نَجدت نگاه کرد، گویی چاره‌ای جز گفتن حقیقت را نداشت، میان زندگی خواهرش و نجدت باید یکی را انتخاب می‌کرد. زبانش به حرف باز شد:
- ما داشتیم از این دختره حرف می‌کشیدیم! امّا اون هیچی نگفت، آقا نَجدت عصبانی شد و ..
- و؟!
- و اون... خب... اولش موهاشو کشید و بعدش...
- بعدش؟!
- بهش...بهش...سیلی زد.
عُمر با شنیدن این حرف ساکت شد؛ در حالی که روی صندلی نشسته بودم زیر چشمی به عمر نگاه می‌کردم و حرکات او را ریز به ریز زیر نظر داشتم. عمر از علی فاصله گرفت و بلند بلند خندید جوری که همه پشت سر او خندیدند، ولی من احساس بدی نسبت این موضوع داشتم، این دقیقاً مثل آرامش قبل از طوفان بود.
به سمت نجدت هجوم برد و با نگاهی ترسناک او را نظاره کرد، گلویش را با دستش گرفت و به طرز وحشتناکی فشار داد و پوست سفید نجدت رو به کبودی رفت.
دوباره تکرار کرد:
- تو به چه جرئتی دستتو روی پرنسس من بلند کردی! هان؟!
نجدت دست و پا می‌زد اما همچنان کسی کاری نمی‌کرد، دست‌هایم را مشت کرده بودم و از ترس سرم را پایین انداخته بودم،عمر وقتی مرا نگاه کرد، کاملا ترس را از لرزش بدنم احساس کرد.
گلویش را آزاد کرد:
- حیف که نمی‌تونم چیزی بهت بگم! چون؛ نمی‌خوام پرنسس کوچولو از دستم ناراحت بشه.
- به خدا...قصد...نداشتم که...
عمر با چشم‌های سیاه که همانند؛ صندوقچه‌ای بود که کلیداش را به سختی می‌توان به دست آورد، نجدت را نگاه کرد و زیر لــ*ب غرید:
- باز که داری حرف خودتو می‌زنی؟ مثل این که سرت به تنت زیادی کرده آره؟بلایی به سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن!
با اشاره‌ی او، علی به همراه افرادی قوی هیکل؛ نجدت را از روی زمین بلند کرده و به زور از اتاق خارج کردند. صدای التماس و عذرخواهی او ستون خانه را به لرزه در می‌آورد اما بعد از مدتّی همه جا ساکت شد. عمر دستی به موی سرش کشید و روی به روی من نشست، انگشتان دستش را مثل قفلی به هم وصل کرده بود و پای راستش روی پای چپش انداخت:
- من به خاطر رفتار احمقانه‌ی نجدت ازت عذرخواهی می‌کنم عزیزم!
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
به چشم‌هایش خیره شدم و افکار متفاوتی ذهن مرا به خودش مشغول کرد، با این رفتارها متوجه شده بودم که او قصدی برای آزار رساندن ندارد و فقط می‌خواهد که کمی با من صحبت کند. دستی به موهای به هم ریخته‌ام کشیدم، به اطراف خود نگاه کردم و بعد از گذشت دقایقی او را مخاطب قرار دادم:
- من به اونا گفتم! به شمام میگم من نمی‌دونم قضیه‌ی پول چیه! اصلاً پول برای کیه! کی پول گرفته!...به خدا هیچی نمی‌دونم.
در آن لحظه به تنها چیزی که می‌توانستم فکر کنم، گفتن حقیقت و نجات جان خود بود، اما از طرفی هم می‌ترسیدم که او هم مانند نجدت حرف مرا باور نکند. عمر سکوت کرده بود و فقط به حرف‌های من گوش می‌داد، گویی می‌دانست که من دروغ نمی‌گویم. صورتش را کمی نزدیک‌تر کرد، جوری که کاملا می‌توانستم چشم‎‌های ترسناک و نافذش را که می‌توانست یک دیوار آهنی را ذوب کند ببینم، لبخندی زد و ادامه داد:
- در مورد کدوم پول حرف میزنی؟ مگه پولی از من گرفتی!
با تعجب نگاهش کردم، این حرف‌ها برایم آشنا نبودند. حس خوبی نسبت به این موضوع نداشتم، به آرامی دستم را دراز کردم و گوشه‌ی آستین لباس عمر را گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
- من...منظورت چیه! مگه من به خاطر اون پولی که شما دنبالش هستید این‌جا نیستم؟
- مگه نگفتی که چیزی درباره‌ی پول من نمی‌دونی! پس برای چی می‌پرسی؟
- آخه...آخه...
روبه‌روی من ایستاد و دستش را به نشانه‌ی محبت و صمیمیت بر روی دست سردم گذاشت، از همه‌ی افرادی که در اتاق حضور داشتند می‌ترسیدم اما او فرق داشت. می‌توانست همانند؛ نجدت بی‌رحم و سنگ‌دل باشد اما، یک گفتگوی ساده در یک اتاق مجلل را به یک گفتگوی دردناک، در یک اتاق تاریک که بوی تعفن آن صبر آدم را لبریز می‌کرد ترجیح داده بود. شاید هم می‌خواست به من نشان دهد که خلافکارها هم انسان هستند.
دست مرا محکم‌تر از قبل در هم فشرد و پرسید:
- تو واقعا چیزی در مورد پولم نمی‌دونی؟
- به جون عزیزترین شخص زندگیم نمی‌دونم!
- باشه! پس بهت اعتماد می‌کنم.
- حالا پولتون چی می‌شه؟
- قرار شده که یکی دیگه به جای تو بدهیتو پرداخت کنه.
برای یک لحظه چهره‌ی کیارش‌ را در ذهنم مجسم کردم و لبخندی بر روی ل*ب‌هایم نقش بست. دست مرا ول کرد و به سمت پنجره‌ی دایره‌ای شکل اتاق رفت که با پرده‌های سبز و یالان‌های قهوه‌ای تزئین شده بود، سر تا سر اتاق با کتاب‌های متفاوت پر شده بود که حس متفاوتی را به انسان القا می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
- و انگاری خیلی هم دوست داره! اسمش چی بود؟ آهان... یادم اومد اسمش...
لبخند دل‌نشینی روی صورتم شکل گرفت و مشتاقانه انتظار می‌کشیدم تا عمر اسم آن شخص را بگوید، در همین زمان ضربه‌ی محکمی به در اتاق وارد شد. عمر کمی سرش را چرخاند و ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بیا تو!
در اتاق باز شد و علی وارد اتاق شد، سرش را پایین انداخته بود و جرأت نگاه ک*ر*دن به رئیسش را نداشت. دست‌هایش را در هم قفل کرد بود و سعی داشت که بر روی خود تسلط داشته باشد، عمر از پنجرهِ اتاق فاصله گرفت و به سمت میز کارش رفت، به علی خیره شد و او را مخاطب قرار داد:
- خب منتظرم!
علی با شنیدن صدای او، به خودش آمد و در جوابش گفت:
- مهمونی که باهاش تلفنی صحبت کردین توی اتاقتون منتظرتون هستن!
عمر لبخندی زد و با چشم‌های سیاهش مرا نظاره کرد، گویی این لبخند معنایی داشت که من قادر به درک ک*ر*دن آن نبودم. تنها چیزی که در این موقعیت برای من اهمیت داشت، شنیدن اسم آن شخص بود ولی عمر از گفتن آن امتنا کرد و من پیش‌تر از پیش سرگردان شده بودم. از روی صندلی بلند شدم و دستم را مشت کردم، عمر را صدا زدم:
- پس اسم اون شخص چی! مگه قرار نبود که بهم بگین!
- می‌خواستم بگم اما الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم زمانش که برسه خودش بهت میگه! ولی...
حرفش نیمه تمام ماند و ذهن مرا با سوال‌هایی که حتی نمی‌دانستم کجا و چه زمانی باید در جست‌وجویشان باشم را پیدا کنم و این تنها چیزی بود که از آن نفرت داشتم. عمر دستش را روی شانه‌ی علی گذاشت و گفت:
- پرنسس مارو برگردون به اتاقش! حواستم بهش باشه.
با عصبانیت به سمت او رفتم و با دستم آستین کت او را گرفتم،‌ با چشم‌هایی پر از خشم و ناراحتی به چشم‌هایش زل زدم و گفتم:
- مگه نگفتی که دیگه با من کاری نداری! پس چرا..
عمر بدون توجه به حرف‌های من، دست مرا از کتش جدا کرد و از اتاق بیرون رفت. روی زمین نشستم و با ناراحتی سرم را پایین انداختم، من هیچ تقصیری نداشتم و حتی نمی‌دانستم که تقاص کدام اشتباه در زندگیم را پس می‌دهم.
علی به من نزدیک شد و با دستش زیر بـ*غـل مرا گرفت، از روی زمین بلند شدم و با هم از اتاق خارج شدیم، آرام آرام از پله‌ها بالا می‌رفتیم. ذهنم درگیر حرف‌هایی شده بود که همین چند دقیقه پیش شنیده بودم، دلم می‌خواست داد بزنم و از کسی کمک بگیرم امّا تنها کاری که ‌می‌توانستم انجام بدهم این بود که با همه‌ی حرف‌هایی که از عمر شنیده بودم کنار بیایم. به قدری در افکارم غرق شده بودم که پای راستم به لبه‌ی پله‌ گیر کرد و با سر بر روی این پله‌ها فرود آمدم. علی با تعجب به من نگاه کرد و بعد از چند دقیقه بلندبلند خندید، با حرص به سمتش برگشتم و با عصبانیت تمام غریدم:
- چیه این خنده داره! آخ...آخ پام...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
قهقهه‌ی او توجه بسیاری از افراد را به خودش جلب می‌کرد. زمانی که خنده‌اش تمام شد با حالتی طلبکارانه ادامه داد:
- نکنه باید ازت عذرخواهی هم بکنم؟
خواستم از روی پله‌ها بلند شوم که علی با دستش زیر بازویم را گرفت و کشید، با عصبانّیت نگاهش کردم و غریدم:
- چرا عین حیون وحشی با من رفتار می‌کنی؟
فشار وحشتناکی را بر روی بازوانم احساس کردم، درد پایم کم بود؛ حال باید درد این بازوان خسته را هم تحمل می‌کردم. دیگر از التماس ک*ر*دن و بخشیده شدن خسته شده بودم و تنها چیزی که خواستارش بودم این بود که زودتر همه چیز تمام شود. او دستی بر موهای بلند و قهوه‌ای ام کشید:
- حیف که جرأت نداریم بهت کاری داشته باشیم! وگرنه...
در همین لحظه یکی از افراد که پایین پله‌ها ایستاده بود با صدای بلندی او را مخاطب قرار داد:
- علی خان! آقا عمر صداتون ک*ر*دن
- چی‌کار داره؟
- نمی‌دونم! فقط گفتن که بهتون بگم فوریه همین.
علی به من کمک کرد و با هم به اتاق نزدیک شدیم،‌ کلید را چرخاند و در اتاق‌ را باز کرد. به اطراف خود که نگاه کردم، دیوار‌های کثیف، پرده‌های از رنگ و رو رفته و از همه مهم‌تر تشک و بالشی بود که نمی‌توانستم تصور کنم که می‌خواهم سرم را بر روی آن بگذارم. به سمت تشک رفتم و انگشت اشاره‌ام را به سمتش گرفتم:
- اگه فک کردی که یه ثانیه‌ام تو این اتاق می‌مونم سخت در اشتباهی!
نیش‌خندی زد و کت مشکی‌اش را بر روی دوش خود انداخت و ادامه داد:
- نکنه انتظار داشتی که یه اتاق مجلل و با یه تخت گرم و نرم بهت بدیم!
- نه انتظار نداشتم! اما انتظار همچین اتاق کثیفی هم نداشتم.
به من نزدیک شد و با چشم‌های طوسی رنگش مرا نظاره کرد، مچ دست مرا محکم‌تر گرفت و به زور به سمت تشکِ کنارِ دیوار کشاند:
- از خداتم باشه! اگه من جای آقا عمر بودم زنده‌ات نمی‌گذاشتم ولی حیف که نمی‌تونم چیزی بهت بگم.
دلم می‌خواست به سمتش حمله‌ور شوم و او را به قدری کتک بزنم تا حالش جا بیاید! از تنهایی می‌ترسیدم، دلم تنگ شده بود و فقط می‌خواستم که زودتر از این جهنم خلاص شوم، با سختی به دیوار تکیه دادم و به قبل فکر کردم، به آن دعوای کذایی با ماهگل، به آن حرف‌هایی که از زبان کیارش شنیدم و همه‌ی دنیایم نابود شد. همه‌ی دنیایم و همین فکر باعث شد که اشک‌هایم همانند باران پاییزی بر روی گونه‌های زخمی و کبود شده‌ام جاری شود.
به گذشته فکر می‌کردم، دقیقاً به یک ماه قبل. به همان زمانی که مشکلات من کم‌کم مثل یک زخم کهنه دهـ*ان باز کرد و همه چیز از بین رفت. دوست‌داشتن، عشق ورزیدن و از همه مهّم‌تر قلب‌هایمان که از هم فاصله گرفته بود و کینه، نفرت، دروغ و تظاهر جایش را پر کرد بود. ای‌کاش هیچ‌وقت آن اتفّاق نمی‌افتاد، ای‌‌کاش هیچ‌وقت آن حرف‌ها را به زبان نمی‌آوردم؛ شاید من واقعا اشتباه کرده بودم اما خودم‌ را توجیه می‌کردم؛ توجیه

********
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
در حالی که داشتم ظرف‌های شام‌ را از روی میز جمع می‌کردم با صدای بلندی خواهرم را صدا زدم:
- ماهگل؟ ماهگل!
امّا جوابی نشنیدم، چشم غره‌ای رفتم و دستی به گردن خود کشیدم، ظرف‌ها را به همان شکل روی میز رها کردم. باعصبانیت راه اتاق ماهگل را در پیش گرفتم و بدون در زدن در اتاق‌ را باز کردم. در داخل چهارچوب ایستادم. او به قدری غرق در خیالات و افکار خود شده بود که حتی متوجه حضور من در اتاقش نشده بود، دست به س*ی*نه ایستادم و منتظر ماندم تا شاید او توجهی کند. بعد از گذشت چند دقیقه سرش را از داخل گوشی بیرون آورد و با چرخاندن سرش به سمت من، ترس را با همه‌ی وجودش احساس کرد. تلفنش‌ را پشت تخت انداخت و با عصبانیّت تمام غرید:
- ببخشیدا مثل این که اتاق صاحب داره! نمی‌خوای قبل اومدن در بزنی؟
نیش‌خندی زدم:
- خودم می‌دونم! لازم نیس بگی
سرش را کمی کج کرد و ابرویی بالا انداخت:
- خب حالا بگو چی کار داری! دارم درس می‌خونم.
با چشم‌هایم تلفن همراهش را نشان دادم:
- آها! یعنی تا الان داشتی درس می‌خوندی؟ اونم با گوشی؟
- خب... خب...داشتم از دوستم سوال می‌کردم...اصلاً...اصلاً به توچه!
ترجیح دادم در مقابل او سکوت کنم، دوست نداشتم با خواهر کوچک‌ترم سر چیزهای الکی دعوا راه بی‌اندازم به همین دلیل؛ نفس عمیقی کشیدم:
- اگر احیاناً بهتون برنمی‌خوره! تشریف بیارید و به من توی شستن ظرفا کمک کنید
او از روی تخت بلند شد، انگشت اشاره‌اش را به سمت من گرفت و پاسخ داد:
- گفتم که! درس دارم
- تو چت شده؟ چرا این‌جوری می‌کنی؟
ماهگل بلند‌بلند خندید، از این خنده‌ها بیزار بودم و حس بدی در وجودم نعره می‌کشید. دستی به مو‌های سیاه و بلندش کشید و ادامه داد:
- واقعا می‌خوای بدونی چم شده؟!
- آره! بگو می‌خوام بدونم
از من فاصله گرفت و به سمت پنجره‌ی اتاق رفت، در حالی که به رفت و آمد‌ ماشین‌ها در کوچه خیره شده بود جواب داد:
- از دستت خسته شدم آبجی! خسته...
با تعجب ماهگل را نگاه می‌کردم ولی هیچ حرفی نمی‌زدم، تا به حال این قدر خود را خار و خفیف احساس نکرده بودم:
- آبجی! من دیگه نمی‌تونم این رفتارات رو تحمل کنم؛ به هیچ عنوان.
به او نزدیک شدم و دستم را بر روی شانه‌اش گذاشتم، او را به سمت خود برگرداندم و با خشم نظاره‌اش کردم:
- مگه چی‌کارت کردم که از دستم خسته شدی! هان؟!
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
ماهگل با آن چشم‌های سیاه و ترسناکش مرا نگاه می‌کرد، گویی انتظار همچین را دعوایی داشت:
- چی کار کردی؟ دیگه می‌خواستی چی کار کنی! هان؟!
قدم‌هایم را تند برداشتم و به ستمش هجوم بردم، دستش را گرفتم:
- ماهگل! می‌شه درست حرف بزنی بگی چی شده؟!
از نیش‌خند روی صورتش نفرت داشتم، احساس می‌کردم که هیچ جایگاهی در زندگی او ندارم و همین موضوع مرا نابود می‌کرد. به چشم‌هایم زل زد و با دستش موی سرم نوازش کرد و گفت:
- خواهرجون! تو اصلا به خواسته‌های من توجه نمی‌کنی.
- من دارم از صبح تا شب جون می‌کنم برای تو که تو درس بخونی بعد اون وقت؛ تو اون ماس‌ماسک رو می‌گیری دستت، حالام این جوری جواب منو میدی
این بار صدایش بلندتر از قبل بود، دلم می‌خواست زمان به عقب برمی‌گشت و این اتفاقات نمی‌افتاد، موی سرش را پشت گوشش گذاشت با حالتی گستاخانه جواب داد:
- این قدر سر من منت نگذار.
- من منت نمی‌‌گذارم؛ تو چرا فکر می‌کنی من دارم اذیتت می‌کنم.
قهقهه‌اش فضای خانه را پر کرده بود، بغض گلویم را همانند؛ سنگی بزرگ که در وسط رودخانه‌ای سرد، تنها بود گرفته بود. کمی سرش را کج کرد و ادامه داد:
- به خاطر همین اخلاق گندته که کیارش آدم حسابت نمی‌کنه...
خون جلوی چشم‌هایم را گرفته بود، برای یک لحظه کنترلم‌ را از دست دادم و سیلی‌ام روی صورت سفید‌اش جا خوش کرد. این حرف غرورم‌ را جریحه‌دار کرده بود، به ماهگل نزدیک‌تر شدم و محکم بازویش را کشیدم گرفتم:
- حد خودت رو بدون! بفهم که داری چی میگی؟!
ماهگل با چشم‌هایی پر از اشک مرا نگاه ‌کرد،‌ وقتی به خودم مسلط شدم تازه متّوجه شدم که چه اشتباه بزرگی انجام دادم. اشتباهی که می‌دانستم قابل جبران نیست؛ دقیقا مثل پرده‌ی حرمتی که کم‌کم ما بین عشق خواهرنه‌ی ما کمرنگ شده بود و اعتماد؛ که هیچ معنای خاصی برای ما نداشت... هیچ معنای خاصی.
با دستم موی سرش ‌را نوازش کردم. می‌خواستم ثابت کنم که چه قدر دوستش دارم و برایش ارزش قائل هستم:
- ماهگل! من واقعا...واقعا...
دستش‌ را روی صورتش گذاشت، اشک‌هایش بر گونه‌های کوچک‌اش جاری شده بود:
- واقعاً چی! هان؟! واقعاً چی؟
- من نمی‌خواستم این کارو انجام بدم...من...من...
با تنفر مرا نگاه می‌کرد، سعی داشتم آرامش کنم اما خودم را گم کرده بودم. به من نزدیک شد و در گوشم زمزمه کرد:
- ای کاش؛‌ هیچ‌وقت خواهری مثل تو نداشتم...هیچ‌وقت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
با آن نگاه کاملا متوجه شده بودم که ماهگل؛‌ آن خواهر دوست‌داشتنی و مهربان من نبود، بلکه الان دختری روبه‌روی من ایستاده بود که همه‌ی وجودش‌ را تنفر و کینه پر کرده بود و حرف‌هایی را بر زبانش جاری می‌شد که باور کردنش برای منی که بیشتر از پدر و مادرم نگران خواهرم بودم سخت بود.
از من فاصله گرفت و به سمت کمد دیواری رفت، چمدان بزرگی ‌را از داخل کمد بیرون آورد و مشغول جمع ک*ر*دن وسایل شخصی‌اش شد. با دستم بازویش ‌را گرفتم و محکم کشیدم، چشمان سبز رنگ‌ام را به او دوختم و با عصبانیت غریدم:
- دیوونه این چه کاریه داری می‌کنی؟
- دارم گورم رو گم می‌کنم! مشکلیه؟!
سعی داشتم از او عذرخواهی کنم، آرامش کنم تا بتوانم حرفی بزنم اما نشد. پاسخ دادم:
- این چه حرفیه که داری می‌زنی؟!
نیش‌خندی زد و با نگاهش مرا تحقیر کرد انگار؛ که حرمت بزرگتری و کوچکتری برایش مهم نبود:
- هه! نه بابا الان چی‌شده عذاب‌ وجدان گرفتی؟!
حال خوبی نداشتم و نمی‌دانستم که چه جوری باید خواهرم را آرام کنم، سرم ‌را پایین انداخته بودم و به سرامیک‌های بریده شده‌ی اتاق نگاه کردم. هیچ جوابی در قبال این حرف‌ها نداشتم چون مقصر اصلی این اتفّاق‌ها خودم بودم و حالا خودم هم باید درستش می‌‌کردم. سکوت بینمان را شکستم:
- ماهگل! توروخدا این‌جوری ن*کن...اصلاً اشتباه کردم
دست به س*ی*نه روبه‌روی من ایستاد و با صدایی بلند و رسا حرفش را ادامه داد:
- آره اشتباه کردی امّا دیگه بخششی در کار نیس چون من دیگه خسته شدم... می‌فهمی! خسته.
به او خیره شدم،‌ بغض کرده بودم. توان انجام کاری را نداشتم و دست‌هایم سرد و خشک شده بود:
- یعنی این قدر راحت می‌خوای خواهر بزرگترت‌رو کنار بزاری؟!
- آره! تو که هیچی؛ حتّی اگر مامان و بابا هم بودن بازم همین‌کارو می‌کردم
- این حرف آخرته؟!
همه‌ی وسایل شخصی‌اش را جمع کرد و در چمدان ‌را بست، انگشت اشاره‌اش ‌رو به سمت من گرفت:
- این حرف اول و آخر منه! مقصر همه‌ی اتفاقاتی که افتاد تو هستی...فقط تو...می‌فهمی!
با چمدان از اتاق بیرون رفت و من گیج و منگ سر جایم ایستاده بودم، دستم‌ را مشت کرده و ناخن‌هایم را در هم می‌فشردم. از زور درد اجازه دادم اشک‌هایم روی گونه‌های سرد و خشک‌شده‌ام سرازیر شوند. صدای گریه‌های من فضای خانه را در بر گرفت، دستم را روی قلبم گذاشتم و زیر زمزمه کردم:
"خدایا! من چه گناهی در درگاه تو مرتکب شدم که الان این‌جوری باید تقاص پس بدم؟!... چه گناهی..."
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
به خود که آمدم تازه فهمیدم که چه قدر دیر کردم، از اتاق بیرون رفتم اما؛ قبل از خروج با حسرت به داخل اتاق نگاه کردم. یاد آن روزهایی افتادم که با چه شوق و ذوقی به همراه خواهرم اتاقش‌ را تزئین می‌کردیم و صدای خنده‌های ما همه‌ی فضای خونه را در بر گرفته بود، به چارچوب در تکیه دادم و خیلی آرام روی زمین نشستم:
- قضاوتم کردی ماهگل! خیلی بد...
در همین موقع صدای زنگ در را شنیدم و چشمه‌ی نور امیدی در وجودم شکل گرفت. سریع از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم، فکر می‌کردم که ماهگل پشیمان شده و برگشتن را به راه رفتن در این هوای سرد پاییزی ترجیح داده؛ اما وقتی که در را باز کردم خنده از روی ل*ب‌هایم محو شد.
همسایه‌ی روبه‌روایی، مقابل من ایستاده بود و سینی ظرف غذایی را در دست داشت:
- سلام آيرال جان! خوبی؟!
به زور لبخندی روی صورتم پدیدار شد و در ادامه‌ی حرف‌های او پرسیدم:
- سلام عزیزم! ممنون...تو خوبی؟!
- خداروشکر! منم خوبم
سینی را به طرف من گرفت، بوی رشته و لوبیا در راهروی خانه پیچیده بود و حس متفاوتی را به آدم القا می‌کرد. در کنار ظرف پاکتی قرار داشت که مرا متعجب کرد. سینی را از او گرفتم و زیر لــ*ب گفتم:
- خیلی ممنون عزیزم! چرا زحمت کشیدی اما این پاکت دیگه چیه؟
با چشم‌های سیاه و نافذش مرا نظاره کرد و ادامه داد:
- خواهرت از من خواست که این پاکت رو بهت بدم
پاکت ‌را به سمتم گرفت و سرش را پایین انداخت. از سکوت او می‌توانستم بفهمم که چیز خوبی برای گفتن ندارد:
- راستی یه چیز دیگه‌ای هم گفت که بهتون بگم! راستش...
- راستش چی؟!
- راستش... اون گفت که بهتون بگم که دیگه باهاش تماس نگیرید چون؛ جوابتون‌رو نمیده.
با چشم‌هایی پر از اشک به پاکت خیره شدم،‌ دستم‌ را پایین آوردم و به همسایه نگاه کردم، نفس عمیقی کشیدم و در جواب او گفتم:
- خیلی ممنون عزیزم! لطف کردی
همسایه با ناراحتی به من نگاه کرد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت. کمی شانه‌ام را فشار داد و پرسید:
- کاری از دست من بر میاد؟! من می‌تونم...
حرفش‌ را قطع کردم و با دستم، دست او را از روی شانه‌ام برداشتم:
- نه ممنون! این مشکل منه؛ خودم هم حلش می‌کنم
همسایه با شنیدن حرف من لبخندی زد و از من دور شد. در خانه ‌را بستم و پشت در نشستم، دستم ‌را روی گلویم گذاشتم، احساس می‌کردم که نمی‌توانم نفس بکشم...
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
هر وقت و در هر زمانی، ماهگل مشکلی داشت و یا ناراحت بود؛ مثل کوه پشتش بودم، تکیه‌گاهش بودم و مهره‌ی اسرار همه رازهایش، ولی حال که به خودم نگاه می‌کردم می‌فهمیدم که هیچ‌کسی را نداشتم، هیچ‌ک**س.
نمی‌دانستم خواهری که این قدر دوستش دارم، برای همیشه مرا به خاطر یک اشتباه ساده رها می‌کند. اصلا باور نمی‌کردم که این دعوا سر هیچ و پوچ بود، آن‌قدر بحث جدی نبود که خواهرم بخواهد این الم‌شنگه را به پا کند.
در این وضعیت نیاز داشتم با کسی صحبت کنم تا کمی آرام شوم برای همین از جایم بلند شدم و به سمت تلفن همراهم رفتم که روی میز چوبی و قهوه‌ای رنگ قرار داشت، دستم را روی لبه‌ی صندلی گذاشتم و آن را بیرون کشیدم، روی صندلی نشستم و شماره‌ی کیارش را گرفتم.
بعد از کلی بوق خو*ردن و پشت خط ماندن پاسخ داد:
- چیه آیرال باز چی شده؟!
صدای آشنایی که زمانی، قلبم را به لرزه در می‌آورد؛ این بار لحنی داشت که بوی تند غریبگی می‌داد؛ غریبه و سرد. آن قدر سرد که همه امیدم برای درد و دل ک*ر*دن و دلگرم بودن به عزیزی که فکر می‌کردم تکیه‌گاه من است را ناامید کرد.
ابروهایم بیشتر بهم گره خورد و ناخودآگاه موج موج سرزنش توی صدایم شکل گرفت:
- نمی‌خوای تمومش کنی؟
کیارش باز هم با همان بی‌حوصلگی که ساختگی بودن سوالش؛ مثل روز روشن و قلبم را فشرده‌تر می‌کرد:
- منظورت چیه؟! چی‌رو تموم کنم!
- دیگه خسته شدم از بس که من رو نادیده گرفتی... از بس که هر بار با این نادیده گرفتن ها خُردم کردی! مگه من نامزدت نیستم؟!
با پوزخند صداداری تن صدایش بالا رفت:
- چته آیرال؟!‌
- یعنی تو بعد این همه مدت نمی‌دونی مشکل من چیه! هان؟!
سکوتش حاکی از هر جوابی بود الی همان چیزی که من خواستارش بودم، ادامه داد:
- باز دوباره چی‌شده که داری حرصت‌رو سر من خالی می‌کنی!
بهانه‌ی همیشگی‌‌اش بود! همیشه مجرمی بودم که جرمش، خالی ک*ر*دن حرصش بر سر عزیزترین شخص زندگی اش بود و هیچ وقت نفهمید. هر بار تنها دنبال مونسی بودم که گوش کند اما کو گوش شنوا. در جوابش پاسخ دادم:
- الان مشکل من این نیس.مشکل من اینه که هروقت بهت زنگ می‌زنم یا بهت نیاز دارم دیر جواب می‌دی یا می‌گی کار داری! جوابم که می‌دی انگار مجبورت ک*ر*دن حرف بزنی.
- خب الان این مشکلش کجاس دقیقا؟!
نیش‌خندی زدم امّا خنده‌ی من از روی عصبانیّت بود، دستم را مشت کردم و محکم بر روی میز کوبیدم:
- بازم حرف‌های تکراری... دیگه واقعاً خسته شدم می‌فهمی... خسته!
کیارش باز هم حجم صدایش را به رخ گوش‌هایی که پر بودن از هرگونه بحث و جدالی:
- فقط تو نیستی که خسته شدی!...اه...
حرفش را ناتمام گذاشت و نفسی تازه کرد، پشت خش‌خش‌های خط تلفن می‌توانستم بفهمم که سعی دارد آرامش اش را حفظ کند. بعد از گذشت چند دقیقه مرا مخاطب قرار داد:
- ببین آیرال! الان هم تو عصبانی هستی هم من؛ بیا یه روزی همو ببینیم! چه طوره؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
دستی به موهای قهوه‌ای روشنم که با رنگ‌های کرم در هم آمیخته شده بود کشیدم، با این‌که حسی در وجودم زمزمه می‌کرد این تنها راه برای از سر باز ک*ر*دن من و خاتمه دادن به این صحبت‌های بی‌مورد است. لحنم را تغییر دادم:
- خیلی ازت معذرت می‌خوام کیارش! امروز من...من...
حرفم ‌را با بی حوصلگی قطع کرد:
- می‌دونم...می‌دونم
از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره رفتم، به بیرون از پنجره نگاه کردم. هوا تاریک بود و صدای موج دریا که به سنگ‌های کناره‌ی خیابان برخورد می‌کرد را کاملا می‌شنیدم. کیارش ادامه داد:
- ببین آیرال! من الان سرم خیلی شلوغه. خودم بهت خبر میدم کی همو ببینیم.
با ناامیدی دست ضرب دیده‌ام را در مقابل دهانم گذاشتم و سعی کردم تا بر این بغض لعنتی چیره شوم. نفس عمیقی کشیدم و پاسخ دادم:
- پس بهم خبر بده!
- باشه؛ حالا اگر کاری نداری قطع کنم!
- باشه قطع کن.
روی قلبم ترکی ‌را احساس می‌کردم که هر لحظه بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شد،‌ حالا خیلی واضح می‌توانستم معنی جمله‌ی:« تنها بودن! خیلی بهتر از اضافی بودن است» را درک کنم. خیلی دلم می‌خواست بهش بگویم که دوستش دارم اما حیف، حیف این قلب من که برای آدمی می‌تپید که تظاهر می‌کرد، سرد برخورد می‌کرد و بدون خداحافظی تلفن ‌را قطع می‌کرد.
دیگر دوست نداشتم گریه کنم، احساس می‌کردم غرورم جریحه‌دار و خشمی از جنس نفرت در وجودم شکل گرفته و جایگزین صداقت و مهربانی من شده است.
شاید واقعا اشتباه کرده بودم، راهی که در پیش گرفته بودم اشتباه بود و حالا می‌خواستم که از این راه برگردم، به هر قیمتی. باورم نمی‌شد روزی این قلب پاک، صاف و ساده‌ی من؛ شکستن‌ را به دنیای تاریک و سرد ترجیح بدهد.
به قاب عکس خودم و خواهرم نگاه کردم، عکسی که کلی حرف برای گفتن داشت ولی الان جز یک عکس بی‌ارزش، دیگر نقشی نداشت. با دستم صورت ماهگل را نوازش کردم، دلم برای ماهگل سابق تنگ شده بود.
ماهگلی که مثل ماه زیبا، مثل درخت‌های سبز محکم و مثل آب زلال بود، اما حالا او مثل؛ پروانه‌ای شده بود که در حال پرواز بود و من حکم شمعی را داشتم که در حال سوختن بود، سوختن از جنس نابودی، از جنس درد و در آخر سوختن از جنس مرگ.
قاب عکس ‌را از روی دیوار برداشتم و روی میز گذاشتم. این خانه برای من حکم یک زندان‌ را داشت ولی چاره‌ای جز تحمل اش را نداشتم.
به ساعت نگاه کردم و شماره‌ی خواهرم را گرفتم، اما دریغ از یک جواب کوتاه. هر چه قدر هم که گناه‌کار باشم این حق من نبود! از پنجره دور شدم و به سمت اتاق رفتم، روی تخت نشستم و با خودم گفتم:
"آخه کجا می‌تونه رفته باشه؟ خدایا خودت مواظبش باش."

******
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
- آیرال...آيرال! چرا نمی‌شینی کنار من هان؟!
نگاه متعجبم را به چشم‌های مردی که روی صندلی نشسته بود دوختم، با وجود آن که اولین بار بود که می‌دیدمش اما؛ دیدنش حس عجیبی را القا می‌کرد. هراسان از جایم بلند شدم و همان‌طور که نظاره‌اش می‌کردم کمی به سمت عقب رفتم.
چشم چرخاندم و نگاهم بر روی دیوارهای سفید اتاق که با بادکنک‌های صورتی و سرخ تزئین شده بودند، پرده‌ی کرم رنگی که با یالان‌های قهوه‌ای جذابیت اتاق را دو برابر می‌کرد و باد دست نوازش‌اش را بر سر آن می‌کشید افتاد.
مرد غریبه دوباره حرفش را تکرار کرد:
- آیرال! چرا داری این طوری می‌کنی؟
- تو...تو...کی هستی؟! منو...
حرف مرا با نگاه‌های ابری و تیره‌اش ناتمام باقی گذاشت، صدایش را می‌شنیدم اما حتی نمی‌دانستم که او کیست و از من چه می‌خواهد. دستش را روی صورتش کشید و زیر لــ*ب غرید:
- آیرال مسخره بازی در نیار! فک می‌کنی کیم؟
از روی صندلی بلند شد و با دستش سرم‌ را نوازش کرد:
- تو خیلی دختر خوشگلی هستی! برای همینه که عاشقتم.
- عاشق؟ عاشق من؟!
هر چه سعی داشتم که او را ببینم نمی‌توانستم. برای یک لحظه دستم‌ را به سمت صورتش نزدیک کردم تا شاید متوجه بشوم که او کیست اما یک دفعه با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم.
دست سرد و یخ‌زده‌ام را روی صورتم یخ و عرق کرده‌ام کشیدم:
- این دیگه چه خوابی بود! ان‌شالله که خیره.
روی تخت نشستم و کمی با انگشتان دستم بازی کردم، یک چیزی ذهنم‌ را مشغول کرده بود.
اصلا نمی‌توانستم چهره‌ی آن مرد‌ را به خاطر بیاورم، خیلی برایم عجیب بود اما صدایش، صدایش را جایی شنیده بودم و برایم تازگی داشت.
از روی تخت بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. طبق عادت همیشگی با صدای بلندی ماهگل ‌را صدا زدم؛ امّا برای یک لحظه همه‌ی اتفاقاتی که دیشب رخ داده بود را به یاد آوردم. دعواها، گریه‌ها و حتّی آن حرف‌هایی که ما بین من و کیارش رد و بدل شده بود.
به دستم نگاه کردم و جای خالی انگشتری ‌را که خیلی دوستش داشتم کاملاً احساس می‌کردم، انگشتری را که هیچ‌وقت از خودم دور نمی‌کردم و از جانم بیشتر برایش ارزش قائل بودم، برای یک لحظه دلم لرزید و احساس پوچی را در تکاتک رگ‌های خونی‌ام حس کردم.
برای خودم صبحانه آماده کردم، یک صبحانه‌ی کاملا ایرانی و دل‌پذیر. یک املت خوشمزه به همراه سبزی تازه، چای داغ و نان گرمی که دیروز از نانوایی خریده بودم. بوی ریحان، تره و تربچه فضای اتاق را اشغال کرده بود و گرمی نان وجود سرد و یخ‌زده‌ام را گرما می‌بخشید. بسم الله گفتم و مشغول خو*ردن شدم، تندی املت؛ مزه ی تلخ تره را خنثی می‌کرد.
در همین زمان صدای زنگ تلفنم را شنیدم و رشته‌ی افکارم از دستم کشیده شد، از جایم بلند شدم و با دهانی پر پاسخ دادم:
- سلام چه طوری؟!
آسنا با همان صدای بشاش و مهربانش مرا مخاطب قرار داد:
- به‌به خانوم خانوما! تو چه طوری؟
- منم خوبم چه خبرا؟
 
آخرین ویرایش:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
نفس عمیقی را دم و بازدم کردم، دستی بر روی موهای بلند و نرم خود کشیدم، در همین زمان آسنا سوالی را برایم مطرح کرد:
- راستی تو آماده‌ای برای امتحان؟
نیش‌خندی بر روی صورتم پدیدار شد، خیلی دوست داشتم کمی سر به سرش بگذارم:
- آره چه طور؟ نکنه تو درس نخوندی!
قهقهه‌ای زد، از صدای خنده‌های آسنا خنده‌ام گرفت. در حالی که او را همراهی می‌کردم ادامه دادم:
- چته دیوونه! چرا الکی داری می‌خندی هان؟
- آخه...آخه هیچی...نخو..ندم
آسنا را به خوبی می‌شناختم و می‌دانستم که خواندن درس برایش ذره‌ای اهمیت ندارد و همیشه من بودم که در این مواقع به دادش می‌رسیدم.دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و با حالتی طلبکارانه پرسیدم:
- تو که همیشه‌ی خدا هیچی نمی‌خونی! پس چرا نمراتت این قدر بالاس؟
- گفتم که! این یه چیز کاملاً ذاتیه
- آها! امّا من دیگه حرفت‌رو باور ندارم
- چه باور کنی! چه نکنی آماده‌شو می‌خوام بیام دنبالت
با تعّجب نگاهم را به سمت ساعت دوختم:
- واسه‌ی چی می‌خوای بیای؟
- وا مگه من برای دیدن دوستم دلیل می‌خوام! درضمن می‌خوام ببینم خونتون چه شکلیه.
- ولی از اونجا تا خونه‌ی ما کلی راه نمی‌خواد...
حرف مرا قطع کرد و با عصبانیت زیر لــ*ب غرید:
- همین که گفتم! میام دنبالت فقط آدرسو برام اس ام اس کن.
- باشه بیا؛ منم دارم حاضر میشم
- پس می‌بینمت.
تلفن‌ را قطع کردم تا خودم‌ را آماده کنم، اما قبل از آن باید کمی دست به سر و روی خانه می‌کشیدم، خانه‌ای که با میدان جنگ تفاوتی نداشت و هر که با این صحنه مواجه می‌شد فکر می‌کرد که کسی در این مکان زندگی نمی‌کند. ظرف‌ها را از روی میز جمع کردم، به گل‌های کنار پنجره آب دادم و یک گردگیری حسابی انجام دادم.
بعد از اتمام کارهایم مقابل آینه‌ی قدی که در داخل اتاق خوابم قرار داشت خودم‌ را برانداز کردم، موهای بلند و قهوه‌ایم‌‌ را به آرامی شانه زدم، دستی به صورتم کشیدم و زیر لــ*ب خدا را صدا کردم:
- خدایا خودت کمکم کن.
از اتاق بیرون آمدم و کیف خود را از روی زمین برداشتم، کفشم‌ را پوشیدم و آماده شدم.
زمانی که مشغول قفل ک*ر*دن در خانه بودم، طبق عادت همیشگی کلید را زیر پادری قرار می‌دادم تا وقتی که ماهگل از دانشگاه برمی‌گردد بتواند کلید را به راحتی پیدا کند اما به یاد آوردم که دیگر ماهگل نه به من و نه به این خانه نیازی ندارد، کلید را برداشتم و داخل کیف انداختم که یک دفعه همسایه‌ی روبه‌رویی را دیدم.
 

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
با دیدن من لبخندی بر لبانش پدیدار شد، با چشم‌هایش مهر و محبت خود را نثارم می‌کرد، دقیقا همانند مادری که؛ دست نوازش خود را بر سر فرزندش می‌کشید. دستش را به سمت من دراز کرد و پاسخ داد:
- خوبی آیرال جان؟
- ممنون عزیزم! شما خوبی؟ دختر گلت خوبه؟
- اونم خوبه! دارم میبرمش مدرسه
- چه قدر خوب!
دختری با موهای کوتاه و مشکی پشت سر مادرش قایم شده بود و یواشکی به من نگاه می‌کرد، لبخندی زدم و در مقابلش زانو زدم. دستم را به سمتش دراز کردم:
- سلام خوشگل خانوم! خوبی؟
با تکان دادن سرش حرف مرا تایید کرد، چشم‌های قهوه‌ای و گیرایش حس خوبی را القا می‌کرد. دستی به سرش کشیدم و پاسخ دادم:
- با من دوست میشی؟ من هیچ دوستی ندارم
دختر به مادرش نگاهی کرد و با خجالت نگاهم کرد:
- تو واقعاً هیچ دوستی نداری؟
- نه ندارم تو چی؟!
لبخندی زد و دستش را به سمت من دراز کرد:
- باشه! از این به بعد ما با هم دوستیم
از روی زانویم بلند شدم و در مقابل همسایه ایستادم:
- خیلی معذرت می‌خوام که دعوتتون نکردم داخل چون؛ باید برم دانشگاه.
- نه عزیزم! اختیاری داری این چه حرفیه که می‌زنی...منم باید برم مدرسه
- انشالله یه روز دیگه می‌شینیم با هم چایی می‌خوریم و حرف می‌زنیم.
- باشه عزیزم! خیلی خوش‌حال می‌شم
- خداحافظ عزیزم.
از هم خداحافظی کردیم و او زودتر از من از پله ها را طی کرد.آرام آرام از پله‌ها پایین رفتم و از درب ساختمان خارج شدم.
وارد کوچه‌ی تنگ و قدیمی شدم که با خانه‌های قدیمی احاطه شده بود، خانه‌هایی که فرهنگ و اسرار کهن یک کشور را به دوش می‌کشیدند و هر آدمی با نگاه ک*ر*دن می‌توانست این موضوع را به خوبی درک کند، خیلی به خانه‌های قدیمی علاقه داشتم چون؛ خاطره‌هایی را برای من یادآوری می‌کرد که خیلی قشنگ و دل‌نشین بودند. امّا این خاطره‌ها با بزرگ تر شدن ما به خاکستر تبدیل شده بود. به خاکستری از جنس چوب که خیلی وقت پیش در آتش سوخته بود، آتشی که خود ما باعث روشن شدنش بودیم... خود ما.
دلم برای آن روزها تنگ شده بود؛ روزهایی که سرم‌‍ را بر روی زانوهای مادربزرگم می‌‌گذاشتم و به قصّه‌های جذابش گوش می‌دادم، آن روزها چه قدر خوب بودند...حیف آن روزها...حیف.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا