جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

آموزش نویسندگیدرخواست ناظر

📖در حال تایپ رمان افسون شرقی | Qazaleh کاربر انجمن ستارگان رمان

4.80 ستاره 4 Votes

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
هوای سرد جان مرا تازه می‌کرد. صدای مرغان دریایی، برخورد موج‌ها به سنگ‌های کنار ساحل آرامش خاصی را القا می‌کرد. با صدای بوق ماشین از فکر و خیال بیرون آمدم، به سمت صدا برگشتم و با لبخندی که روی صورتم پدیدار شده بود دستی برای آسنا تکان دادم. با احتیاط به سمت ماشین آسنا رفتم، در ماشین را باز کردم و سریع داخل ماشین نشستم. آسنا به من نگاهی کرد و گفت:
- خدایی خیلی زود حاضر میشی؟ عاشق سرعت عملتم
خندیدم،کمی ابرویم را کج کردم و زیر لــ*ب غریدم:
- همینه که هست! مشکلی داری با قضیه؟
- نه به خدا! من غلط بکنم با این موضوع مشکلی داشته باشم
آسنا با تعّجب به دور و بر نگاهی کرد، گویی انتظار چیز دیگری را داشت:
- چی شده؟!
- پس ماهگل کجاس؟!‌ مگه قرار نشد باهم بیاید؟
سرم را پایین انداختم،‌ دوست نداشتم در این فضا سکوتی سنگین ما بین ما حاکم شود امّا؛ چاره‌ای هم نداشتم. آسنا نگاه محبت‌آمیزش را نثارم کرد و دستش را روی شانه‌ام گذاشت:
- چیزی شده آيرال؟! نکنه دعوا کردین!
- نه بابا دعوا چیه! اون زودتر رفت دانشگاه.
- خب واسه‌ی چی؟
- گفت یکی از دوستاش میاد دنبالش؛ می‌خواد با اون بره همین.
با کنجکاوی نگاهم می‌کرد، سرم را چرخاندم و سعی کردم که خودم را کنترل کنم، از این وضعیت بیزار بودم اما دوست هم نداشتم که کسی از دعوای بین من و خواهرم باخبر شود:
- چیزی رو که از من پنهون نمی‌کنی هان؟!
- وا دیوونه! این چه حرفیه که می‌زنی
- نکنه با من احساس راحتی نمی‌کنه؟
بلند بلند خندیدم، انتظار هر حرفی را داشتم جز؛ این حرف. دستم را بر روی شکم‌‌ام گذاشتم و اشک‌هایم در چشم‌هایم حلقه زدند، آسنا دستی به سرش کشید و با حالتی دلخورانه نگاهم کرد:
- وا چرا می‌خندیدی؟!‌
- خب خندیدن داره دیگه!
- نشد من یه بار ازت یه سوالی بپرسم! تو مثل آدم جواب بدی
 

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
می‌خندیدم امّا این خنده‌های به ظاهر خوش‌حال پشت نقاب سفید و دروغین چهره‌ام پنهان شده بود، حتّی نمی‌توانستم به صمیمی‌ترین دوستم بگویم که خواهرم چه کاری با من کرده و چه حرف‌هایی که بر زبانش جاری نشده بود، دوست نداشتم به خاطر من را*بطه‌ی خوبی که بین آسنا و خواهرم بود را خر*اب کنم برای همین ترجیح ‌می‌دادم که دروغ بگویم. می‌دانستم که اگر آسنا بفهمد که به او دروغ گفته‌ام ممکن است چه قدر از دستم ناراحت شود اما این تنها کاری بود که از دست من بر می‌آمد.
به بیرون از ماشین نگاه می‌کردم؛ ماشین‌هایی که با سرعت حرکت می‌کردند، آدم‌هایی که کنار دریا قدم می‌زدند و مشغول رویا بافی بودند. چه زیبا می‌شد اگر می‌توانستیم دنیایمان را با یک رویای ساده از نو بسازیم و سرنوشت خودمان را در دفتر خود و با قلم خود بنویسیم.
با صدای آسنا به سمتش برگشتم که غرغرکنان می‌گفت:
- والا این دیگه چه امتحان کوفیتیه! اصلا امروز حس و حالش نیست برای امتحان دادن.
- اگه به تو باشه که کلا نمی‌خوای امتحان بدی!
- اگه من رئیس دانشگاه بودم همه‌ی امتحانات رو بر می‌داشتم!
- برای همینه که رئیس دانشگاه نشدی وگرنه؛ فاجعه بار میومد.
صدای خنده‌هایمان سکوت سنگین و حاکم بر جو داخل ماشین را شکست اما خنده‌های دوام نداشت، آسنا با تعجب مرا نظاره‌ام کرد:
- آیرال! تو خوبی؟!
- آره من خوبم چه طور؟!
نگاهش را به انگشت خالی‌ام دوخت:
- پس انگشترت کو دختر؟ تو حتی یک دقیقه هم انگشترو از خودت دور نمی‌کردی!
به جلو نگاه کرد امّا وقتی که سکوت مرا دید یک دفعه ماشین را کنار خیابان نگه داشت:
- آيرال! چرا احساس می‌کنم یه چیزی رو داری ازم پنهون می‌کنی!
- آخه من چی دارم که ازت پنهون کنم هان؟!
- ولی چشمات یه چیز دیگه میگه
نفس عمیقی کشیدم و محکم دستش را فشردم:
- چشم‌های من چیزی نمیگه چون؛ داری اشتباه می‌کنی
- امّا آيرال...
- نمی‌خوای راه بیوفتی؟ دیر به امتحان می‌رسیما!
آسنا دختر زرنگی بود و متوّجه کوچک‌ترین و جزئی‌ترین تغییرات می‌شد،‌ مطمئناً اگر در مورد اتفّاقات دیشب حرفی می‌زدم اوضاع از هر چه که فکرش را می‌کردم بدتر می‌شد.
بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه، به دانشگاه رسیدیم. من جلوی در اصلی دانشگاه پیاده شدم و آسنا از من خواست که منتظرش بمانم، چون می‌خواست ماشینش‌ را داخل پارکینگ دانشگاه پارک کند.
به ساعت تلفن همراهم نگاه می‌کردم که یک دفعه صدایی‌ را شنیدم:
- آیرال؟ آيرال؟!
وقتی که به سمت صدا برگشتم با تعّجب النا را نگاه کردم، نفس نفس‌زنان به من نزدیک شد:
- بلا...خره...پید...ات...کر...دم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Qazaleh

مدیر تالار فیلم و سریال + ناظر رمان
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
کپیست آزمایشی
Offline
دستم‌ را روی شانه‌ی النا گذاشتم و با تعجب نگاهش کردم:
- حالت خوبه! چرا این قدر نفس نفس می‌زنی؟
دستش‌ را روی قفسه‌ی سی*نه‌اش گذاشت و بعد از استراحت کوتاهی پاسخ داد:
- ببخشید که ترسوندمت! آخه یه کار واجب باهات داشتم
- چه کاری؟!
- راستش استادِ ماهگل می‌خواد تورو ببینه!
کمی در افکارم غرق شدم، دل‌شوره‌ای داشتم که تا به حال عذابش به جانم نیفتاده بود. ملتمسانه چشمان سیاه و نافذاَم را به او دوختم:
- کدوم استادش؟ آخه چرا!
- من دیگه دلیلش‌رو نمی‌دونم فقط می‌دونم؛ که خیلی از دستش عصبانیه همین.
در همین زمان، آسنا با سرعت به سمت من آمد، در حالی که می‌خندید پاسخ داد:
- به‌به النا خانوم! بالاخره چشممون به جمال شما روشن شد.
النا چشم غره ای نثارش کرد:
- تو دیگه چی میگی این وسط؟ بهت یاد ندادن تا کسی چیزی ازت نخواسته تو کارشون دخالت نکنی!
آسنا با خشمی که در چشم‌هایش موج می‌زد به سمت النا حمله‌ور شد، با سرعت به سمت آسنا رفتم و مقابلش ایستادم. دانشجوهایی که در اطراف ما ایستاده بودند با صدای آسنا دور ما حلقه زدند تا شاهد دعوای بین دو خواهر باشند. یک‌سری هم سعی می‌کردند تا هر دویشان را آرام کنند.
آسنا انگشت اشاره‌اش را به سمت النا گرفت و با صدای بلندی حرفش را ادامه داد:
- تو یکی ساکت شو؛ وگرنه من می‌دونم با تو!
النا ابرویی بالا انداخت و نیش‌خندی را نثارش کرد:
- نه بابا! وای که چه قدر ترسیدم
دقیقا نمی‌دانستم که باید چه کاری انجام دهم اما؛ این‌ را خوب می‌دانستم که اگر جلوی آسنا را نگیرم اتفاقات ناخوشایندی رخ خواهد داد و برای هر دویشان هم گرون تموم می‌شود. به هردوی آن‌ها خیره شدم و با صدای بلندی گفتم:
- این بچه بازیا چیه! چرا تموم نمی‌کنید این ماجرای مسخره‌رو؟
آسنا که با این حرکت شوکه شده بود؛ گیج و منگ به من نگاه کرد:
- آخه اون...
حتی دیگر خودم، خودم‌ را هم نمی‌شناختم. یا شاید هم اصلا خبر نداشتم که دارم به چه هیولایی تبدیل می‌شوم، هیولایی از جنس عصیان و آشوب که در تنهایی‌اش فریاد می‌کشید اما صدا‌یش را هیچ‌ک**س نمی‌شنید.
با خشم زیاد به چشم‌های آسنا زل زدم و پاسخش را دادم:
- خجالت نمی‌کشی این‌جوری با خواهر کوچیک‌ترت صحبت می‌کنی؟
- خودت الان دیدی که با من چه جوری...
حرفش‌ را قطع کردم و طلبکارانه نگاهش کردم:
- خب که چی؟!
- خب که چی یعنی چی؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا