جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان اینجا حرف زدن تاوان دارد! | شیوا سلین کاربر انجمن ستارگان رمان

  • نویسنده موضوع Shiva
  • تاریخ شروع

Shiva

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
4
27
3
نام رمان: اینجا حرف زدن تاوان دارد!
نویسنده: شیوا سلین
نام ناظر محترم:
@sara-ariafard
ژانر: مجیکال رئالیسم، اجتماعی، معمایی
خلاصه: دختری با یک راز، در میان شهری که در آن حرف زدن ممنوع است!
در اینجا جز صدای هوهوی باد و برخورد کلایشه به تار های ساز، هیچ صدایی طنین نمی‌اندازد.
یک قتل و یک مرد ناشناس دلیلی می‌شود تا او از پوسته امنش بیرون بیاید و فریاد سر بدهد، فریادی از جنس توانایی:
من میتوانم سخن بگویم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
68
367
53
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Shiva

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
4
27
3
قلم در دست گرفت و به رو‌برو خیره شد‌. طرح‌های نقش بسته بر روی دیوار را از بر بود؛ گل های آبی فرو رفته در دل تاریکی کاغذ دیواری!
آهی کشید و تار موی جلو آمده را دوباره در پشت گوشش جا داد. هزاران کلمه در سرش می‌چرخید و او قدرت به کاغذ آوردنشان را نداشت‌. سالها بود تنها روش آرام شدنش، فریاد های نقش بسته بر کاغذ بود، همان کاغذ هایی که دمی نمی‌گذشت و در آتش به خاکستر تبدیل می‌شدند. اینجا نوشتن ممنوع بود!
اولین قطره اشک چکیده از گونه‌اش کاغذ کاهی دفتر را خیس کرد. نگاهش خیره به دیوار بود و اشک‌هایش مهمان دفتر و کلمات بیرون آمده از ذهنش.
نگاه از دیوار گرفت و سر پایین انداخت. چشم‌هایش را بست و لــ*ب هایش را گاز گرفت. نباید کلمه‌ای از درد هایش را به زبان می آورد؛ اینجا حرف زدن ممنوع بود!
دستش به دور لباس‌ مشکی رنگش مشت شد و اشک‌هایش شدت گرفت. دیگر‌ کلمات قاب بسته بر روی خط‌های دفتر قابل مشاهده نبود. چند نفس عمیق کشید و دست روی میز چوبی گذاشت. نمی توانست چشم هایش را باز کند و به خود نگاه کند. توانایی دیدن چهره بی رنگ و گونه های فرو رفته اش را نداشت. اینجا آرایش ممنوع بود!
سرانجام دستش با لیوان آب برخورد کرد. سردی شیشه احساس یخ زدگی را مهمان جسم خسته‌اش کرد. جرعه ای آب نوشید و دراز کشید.
زبری فرش را احساس می کرد و این همان فرشی بود که خود بافته بود، وجب به وجب آن را از بر بود. کمبود نخ و گره ریزی که زیر گل سومش زده بود، ساییدگی قسمت بالایی‌اش، دست‌هایش به خوبی این فرش را می‌شناخت. دست بالا برد و زیر سرش قرار داد.
هیچکس اینجا نمی‌آمد، به راحتی می توانست ساعت ها در سکوت گریه کند. دستانش را مشت کرد و جلوی دهانش قرار داد. حتی آوایی حق بیرون آمدن از حنجره‌اش را نداشت.
پاهایش را در دل جمع کرد و لباس را بالا کشید تا نور چراغ نیمه سوخته خانه سی متری‌اش، اذیتش نکند. حالا دیگر خودش بود و خودش؛ درست مانند همیشه!
آنقدر در همان حالت ماند که هنگام بلند شدن، پاهایش ناله سر دادند‌. او محکوم بود به زندگی وگرنه این وضعیت زنده ماندن را نیاز نداشت!
دست مشت کرد و بر روی پای راستش کوبید تا اندکی از درد آن کم شود.
مانتو مشکی رنگی را انتخاب کرد و به تن پوشید. جز سیاه انتخاب دیگری نداشت. تمام زندگی و این شهر سراسر غرق در تاریکی بود. اینجا رنگی جز سیاه ممنوع بود!
با بی حواسی نگاه اخر را به خانه انداخت و از خانه بیرون رفت. نگاه سنگین زن همسایه سمت راست خانه‌اش را احساس می کرد. دستش را بالا برد و به نشانه سلام، تکان داد. زن همسایه هم سری تکان داد و به خانه خود بازگشت. اینجا داشتن نام ممنوع بود!
خسته از زندگی تکراری هر روزه اش، پا روی زمین می کشید و به سمت سالن موسیقی رفت. تنها آوایی که بر دشت برهوت این شهر اجازه طنین انداختن داشت، موسیقی بود.
همواره از زندگی در این گرما و در میان این کویر که ده‌ها کیلومتر از هر شهر دیگری به دور بود، ناراضی بود.
هرروز تنها نمایی که می توانست مشاهده کند، صد ها خانه گلی بود و تنها یک ساختمان مدرن که به یک نوعی شهرداری به حساب می امد.
از شدت گرما به سمت کناره های جاده رفت و تلاش کرد تا در زیر سایه جایی برای گذر پیدا کند. در این شهر، خودرو جایی نداشت و تنها وسیله حمل و نقل دوچرخه بود که از ان هم مبرا بود.
از انتهای کوچه صدای برخورد پا و سنگ را میشنید و فریاد های خفه و نامتداول بچه ها به گوشش می‌رسید. با حسرت اندیشید:
" وقتی بزرگ بشن، همین حد صدا رو هم ازشون میگیرن! "
دست روی دیوار گلی خانه‌ی کنارش کشید. حتی در این هوای گرم هم تا حدودی خنکی را می توانست از زیر آن کاه و گل خشک شده احساس کند. سنگریزه های درون گل به کار رفته دست‌اش را قلقلک میداد. تنها خوبی این شهر این بود که همواره بوی خاک آب خورده در شهر قابل استعمام بود!
نفس عمیقی کشید و اجازه داد تا این بوی دل انگیز تمام ریه هایش را در بر بگیرد.
سپس دوباره به راه افتاد. پاهایش را روی خاک و شن زمین می کشید و چشم هایش را به ساختمان تقریبا بزرگ سالن موسیقی دوخت. ساختمان تقریبا در مرکز شهر قرار داشت و همسن خود شهر، صد سال داشت. دامنش را در دست گرفت و وارد ساختمان شد.
عبور از آن همه نور خورشید و ورود به این سالن نیمه تاریک، باعث نابینایی چند دقیقه‌ای اش شد.
" همینم مونده هم لال باشم هم کور! "
 
آخرین ویرایش:

Shiva

کاربر انجمن
کاربر انجمن
20/11/20
4
27
3
خودش هم نمی‌دانست که چگونه در این شهر جای گرفته است اما، از روزی که به یاد داشت به خاطر یک اشتباه در این شهر بزرگ شده بود.
"به خاطر یه آدم که روز اول نفهمید من میتونم حرف بزنم!"
سال‌ها زندگی در این شهر به او یاد داده بود که بهتر است این توانایی را مخفی کند. شنیده بود که در گذشته یک فرد که می توانست صحبت کند را، به دلیل خشم مردم در شهر اعدام کرده بودند! حرف زدن را دوست داشت ولی نه به اندازه زنده ماندن!
دستی جلوی صورتش تکان داد تا این افکار از ذهنش بیرون رود.
"آخر سر خودمو به باد میدم."
چشم‌هایش را بست و دست روی دیوار قرار داد. بازی همیشگی‌اش بود. دستش را روی دیوار کشید و چند قدم جلوتر رفت. فضا نسبت به بیرون سردتر بود اما، همچنان گرمای آزاردهنده‌ای پوست تنش را می سوزاند. می‌توانست سمفونی ترکیب دو ساز ویالن سل و پیانو را بشنود.
بر سر جایش ایستاد و اجازه داد تا این نوا او را به سال‌ها پیش ببرد. به روز هایی که هنوز در آغـ*وش پدر می‌نشست و با مادر، سه تایی به این کنسرت گوش می‌دادند. همواره می توانست عذاب وجدان را در چهره پدر حس کند.
" تبعید من تقصیر تو نبود. "
با خالی شدن دیوار در پشت دستش به خود آمد و به سمت راست چرخید. هجوم هوای تازه دلیلی شد تا چشم‌هایش را بگشاید.
سالن موسیقی در روبه‌رو‌یش قرار داشت. دو نوازنده در حال تمرین بر روی سن بودند. سنی که شاید به ده متر هم نمی‌رسید و حدود پنجاه صندلی پلاستیکی که در روبروی سن قرار گرفته بودند.
هرچه قدر این سالن محقرانه بود اما خانه‌ی دوم او محسوب میشد. اینجا محلی بود که میتوانست احساساتش را تخلیه کند. توانایی کنترل خشمش را نداشت و نمی‌دانست اگر اینجا نبود چگونه می‌توانست این خشم را حتی در همین حد محدود، کنترل کند!
مردی که تی شرت مشکی رنگی به همراه کلاه داشت ناگهان به او نگاه کرد. گویی که تازه متوجه حضور او شده باشد. لبخندی زد و به نشانه دعوت دست تکان داد. هیچ زمان را*ب*طه نزدیکشان را در این سالن نشان نمی‌داد. به گفته خودش این سالن و حرفه به دور از هر گونه نسبت بود.
دختر هم سری به نشانه ادب تکان داد و به سوی مرد به راه افتاد. برای هرکسی در ذهن خود نامی نهاده بود و نام این مرد، که مدیر اینجا نیز بود، بردیا بود!
برعکس قوانین این شهر، او یک روز بی اجازه از یک نفر توانسته بود، گوشی تلفنی را به دست بیاورد و هرشب پس از ساعات خواب، به بالاترین تپه آنجا می رفت و در مورد آدم های عادی جستجو می کرد.
او خواندن و نوشتن بلد بود، برعکس تمام مردم این شهر، او نام های محبوب در کشور را می‌دانست، برعکس مردم این شهر. او تنها قوانین را حفظ کرده بود اما از آنها پیروی نمی‌کرد.
" من مثل اون ها نیستم که از قوانین اونها پیروی کنم. "
تنها یک مشکل هنوز پابرجا بود؛ مهم نبود چقدر فیلم‌های آموزشی میبیند، هنوز حرف زدن برایش سخت بود! مشکل جسمی ای نداشت اما در شهری که حتی یک نفر توانایی صحبت ک*ر*دن ندارد، سخن گفتن یاد گرفتن سخت بود!
به بردیا خیره شد. همواره چشم های سبز او در صورت سفید‌ش، بیش از هرچیز دیگری توجه را جلب می کرد. اینجا بودن را دوست داشت‌. همین فضای نیمه تاریک و این صدای ساز حاکم بر فضای آن، آرامشی هرچند اندک برای او بود.
نزدیک بردیا که رسید با سر سلام کرد و در سکوت کنار او نشست و به تمرین آن دو نوازنده خیره شد.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا