جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان بازپسین بهاران | Melina کاربر انجمن ستارگان رمان

Violet

کاربر انجمن
کاربر انجمن
به نام آفریننده‌ی قلب‌ها

نام رمان: بازپسین بهاران
نویسنده: Melina(مبینا.ج)
ژانر: عاشقانه، درام، اجتمایی
ناظر محترم:
@پریاpariaعباسی
خلاصه: بازپسین بهاران روایت‌گر داستان دختریست که از جنس مخالف خویش بی‌زار و تنها درگیری‌اش مادر بیمارش است. حال این دختر جوان دل می‌بندد، اما اتفاقاتی رخ می‌دهد و دختر قصه ما را به چالش می‌کشد. سرنوشت بازی‌ای دشوار برای نائومی به راه انداخته که دخترک قصه تنها راه چاره‌اش قوی ماندنش است؛ اما چه بازی‌ای قرار است زندگی نائومی را تحول بخشد؟




*بازپسین: به معنای آخرین است.
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
68
367
53
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Violet

کاربر انجمن
کاربر انجمن
فنجان قهوه‌ را به لبان برجسته و زیبایش نزدیک کرد و جرعه‌ای نوشید. مزه‌اش همان طعمی را داشت که هیچ‌گاه تغییر نمی‌کرد؛ تلخ! اما نه تلخ‌تر از روزگار سیاهش.
قهوه را به روی میز چوبی خوش‌کنده‌کاری شده گذاشت و نگاه آبی‌اش که گویی تکه‌ای از اقیانوس بود را به بخاری که از قهوه بلند شده بود، دوخت؛ آن‌چنان محکم دوخت که گشودنش کار سختی باشد.باری دیگر غرق شد، غرق شد در گذشته‌ای تاریک!
آن زمان بسیار کوچک بود، تنها سیزده سال سن داشت و یک دخترک بیش نبود. پدرش مردی معتاد و دیوانه بود که حق نیست نامش را پدر نهاد. او چه پدری بود که به جای آنکه برای همسر و فرزندش زندگی و سرپناهی بسازد، آن را بر سرشان آوار کند؟ او چه پدری بود که به جای آنکه دست نوازش بر سر خانواده‌اش کشد، آن‌ها را کتک می‌زد؟ او چه پدری بود که حتی ذره‌ای شرف نداشت؟ او پدر نبود و نیست و هیچ‌گاه نخواهد شد. نفرت از چشمانش می‌بارید و گویا قصد داشت آن نگاه ترسناک و خشمگین را حواله قهوه کند، نه مردی که سال‌هاست معلوم نیست کدام جهنمی‌ست.
ناگه صدای اعلامیه تلفن همراهش تازیانه زد بر خاطرات گذشته‌اش. چشم از قهوه برداشت و به سوی موبایلش چرخاند. پیغامی برایش آمده بود. هول شد و دستپاچه از آن‌که همان کسانی باشند که قرار است برایش دارو تهیه کنند. با قلبی که سرشار از خوشی بود و بی‌تاب خود را به در و دیوار س*ی*نه‌اش می‌کوبید، پیغام را باز کرد اما همان که پیام را دید، هیجانش فروکش کرد و اخمانش درهم پیوند خورد. یک اعلامیه‌ی بیهوده چطور توانسته اویی را که در مقابل مردان همچو شیر سخت می‌ایستد و جدی است را این‌گونه به وجد آورد؟ اویی که خیلی کم خوشحال می‌شد یا می‌خندند چگونه با یک اعلامیه بی‌تاب گشته بود؟ عشق مادر او را به یک بی‌تاب بی‌قرار بدل کرده بود. نگاه به ساعت موبایلش انداخت. ساعت ۱۱:۳۰ بود و اندک‌اندک ساعات قصد داشتند انسان‌ها را از رسیدن نیمه‌شب آگاه سازند. نمی‌دانست تا چه زمان باید در انتظار بنشیند و جرعه‌جرعه قهوه‌اش را نوش جان کند.
خاطرات برایش همچون مته‌ای بودند که مغزش را سوراخ کرده و به درونش رسوخ می‌کنند. دگر درمانده شده بود اما مگر چاره‌ای داشت؟ او تا به ابد محکوم به دیدن خاطرات زجرآورش بود.
خاطرات سیلی‌هایی که مادرش تحمل می‌کرد، گریه‌های کودکانه‌اش و یادآوری آن شب... بدترین شب زندگی‌اش. شبی که حس می‌کرد آخرین باریست که مادرش را می‌بیند، مادری که جانش را دو دستی می‌توانست به او تقدیم کند و تبسم بنشاند بر لبانش، اما چشمان اشک‌بارش چه؟!
 

Violet

کاربر انجمن
کاربر انجمن
آن شب، از پله‌های چوبی‌ خاک خورده‌ای که به‌خاطر به دندان کشیده شدنشان توسط موریانه‌ها ناله می‌کردند، بالا می‌رفت و با نوای آرامی آواز زمزمه می‌کرد. گیسوانی خرمایی‌گون داشت و تیله‌های درخشنده‌اش به رنگ آب اقیانوس می‌بود. تارهای رقصان موهایش حسابی پای‌کوبی می‌کردند؛ اما چندی نگذشت که شادی‌اشان به عذا توصل گشت.
دخترک چیزی را می‌دید که در توانش نبود. پدرش روی مادرش چه می‌کرد؟ داشت خفه‌اش می‌کرد؟ مادرش نفس می‌کشید؟ آن لحظه متوجه نبود چه می‌کند، تنها به سوی مادری که بی‌جان بر روی تخت افتاده می‌دود. پدرش با چهره‌ای سرد و بی‌احساس به او چشم می‌ورزد. نگاهش تهی از ذره‌‌ای احساس بود اما آن دخترک هفت‌ساله زجه می‌زد و التماس می‌کرد مادرش چشم باز کند. چرا صورت مادرش این‌قدر کبود بود؟ او اگر می‌مرد، دخترکش نیز همراهش جان می‌باخت. جان، جسم و روح آن دو به هم پیوند خورده بود.
دخترک اشک می‌ریخت؛ اشک‌هایی بلوری‌شکل که به هزاران یاقوت و جواهر می‌ارزید. هق‌هقش اتاق را پر کرده بود و آن مرد بی‌رحم که پدر نام داشت، از آن اتاق خارج شده بود.
دخترک می‌گریست اما مادرش دیگر نفس نمی‌کشید. دخترک دست لاغر و پژمرده‌ی مادرش رو در میان دست کوچک و زخمی‌اش گرفت و با صدای کودکانه‌اش زجه زد:
- مامان! مامان چشماتو باز کن! مامان نخواب! مامان من می‌ترسم. مامان!
فریادش دیوار را به لرزش می‌انداخت و خانه بغض می‌کرد، اما آن مرد چه؟ او چرا این‌قدر بی‌احساس بود؟ تا چه حد می‌توانست بی‌لیاقت و نحس باشد؟ کسی که دل یک کودک بی‌پناه را بشکند، زندگی‌اش به تباه می‌رود.
دخترک سر به س*ی*نه‌ی مادر نهاد و گوش به هق‌هقش سپرد. چشم برهم نهاد و همان لحظه‌ای که به خوابی عمیق رفت، مادرش گویا جان تازه‌ای گرفت! شاید یک معجزه رخ داده بود، یک معجزه از سوی خداوند!
 

Violet

کاربر انجمن
کاربر انجمن
هر لحظه که آن خاطره تلخ را به یاد می‌آورد، تمام تنش می‌لرزید و دلش می‌خواهد از پدری که در حقش ناپدری کرد انتقامی خونین بگیرد؛ گرچه احتمال می‌داد خیلی وقت پیش به مرگ پیوسته باشد.
ذهنش را به سمتی دیگر کشاند تا خود را در اسارت خاطرات غمگین نسازد. به مادری که حال تنها در خانه است اندیشید.
زودتر می‌بایست می‌رفت تا نگران نشود. نگاهی به ساعتش انداخت و آه از نهادش برخاست. ساعت دوازده بود و هنوز نیز خبری از آنان نبود.
چشم از ساعت برداشته و اطرافش را زیر نظر گرفت. کسی جز او و دو نفر دیگر در کافی‌شاپ نبود. خستگی در تیله‌های خروشان اما آرامش‌بخشش موج می‌زد و کلافگی را از کلیک پی‌در‌پی کفش نسبتاً پاشنه بلندش می‌توانست فهمید. تا کی باید صبر می‌کرد؟ اصلاً قرار بود بیایند؟ حتی شماره‌ای ازشان نداشت تا برایشان پیغامی بفرستد.
دارویی که برای مادرش می‌بایست پیدا کند، دارویی گران‌قیمت و کم‌پیدا بود، اما قیمتش برای نائومی اهمیتی نداشت. او باید مادرش را سالم نگه دارد؛ مادری که تا به اکنون او را سالم نگه داشت، حال نوبت اوست! بنابراین تأمل کرد، اگر صبر همان چیزیست که او را به دارو می‌رساند پس صبر می‌کند.
***
با صدایی، سرگردم و خواب‌آلود چشم گشود. به پسر جوانی که او را با لفظ «خانم» صدا می‌زد، نگاه کرد و دستی به چشمان خسته‌اش کشید و مالیدشان. سپس که هوشیار گشت، روبه جوان با آوایی کوفته و گرفته پرسید:
- چی شده؟
پسرک جوان گفت:
- خانم، نیمه‌شبه. می‌خوام کافی‌شاپ رو ببندم.
نائومی به معنای متوجه شدن سری تکان داد و مبلغ قهوه‌ای که نوشیده بود را پرداخت کرد و از کافی‌شاپ خارج شد. هنوز کاملاً آگاه نبود، برای همان هنگامی که ساعت را دید، نزدیک بود جیغ بکشد! اما تنها ماتش برد. او این همه ساعت را خوابیده بود؟ آن هم در کافی‌شاپ؟ پس آن‌ها چرا نیامدند؟ چرا دارو را تحویلش ندادند؟ حال با چه رویی به خانه بازگردد، آن هم دست خالی؟
 
آخرین ویرایش:

Violet

کاربر انجمن
کاربر انجمن
چاره‌ای نبود؛ بنابراین راهی خانه شد. ساعت حول و حوش سه نیمه‌شب بود و جالب این‌جاست صاحب کافی‌شاپ تا به این مدت مغازه‌اش را نبسته است. آزرده، با چشمانی سرشار از اندوه به کفش‌هایش چشم دوخت.
خیابان خلوت و خالی از هر گونه ماشین یا انسانی بود و تنها روشنایی کم‌نور چراغ‌های خیابانی اطراف را قابل دید جلوه می‌داد. اندک دکان و فروشگاهی دیده می‌شد که تعطیل نباشند و نور چراغ‌هایشان نشان‌دهنده‌ی باز بودنشان باشد.
گه‌گاهی ماشین‌هایی به سرعت می‌گذشت و حتی به نائومی فرصت دست تکان دادن هم نمی‌دادند.
آهی عمیق و خسته کشید. بر روی نیمکتی که گوشه‌ای در فاصله‌ای نچندان دور به زمین بــ*وسه نشانده و محکم او را در آغـ*وش می‌فشرد، نشست. انگشتانش را درهم قفل کرد و کلیدش را به روی دامن کوتاه مشکی‌اش که ترکیبی از قرمز کدر را به همراه داشت، گذاشت. جامه‌ای سفید به تن داشت که کتی ست شده با دامن نیز بر رویش انداخته بود. موهای لطیف و صیقلی‌اش که به رنگ بلوطی ملون شده به ظرافت اندامش افزوده بود.
چهره‌اش معمولی اما بسیار دلربا نقاشی شده و چشم هر بیننده‌ای را جلب می‌کرد؛ گرچه خودش معتقد بود در برابر دیگران صورتی معمولی دارد. چشمانی درشت به رنگ آبی که در اسارت مژگان بلند مشکی‌اش دست و پا می‌زد، لبانی سرخ‌گون و ابروانی منحنی، بینی‌ای متناسب و صورتی باریک و پوستی گندم‌لون داشت.
اکثراً موهایش را به شکل دم اسب می‌بست و علاقه‌ی خاصی به تیپ رسمی و کت و دامن دارد.
همان‌طور که در گوشی‌اش به دنبال شماره‌ی آژانسی در همین حوالی می‌گشت، از جا برخاست. شماره را یافت و بر رویش کلیک کرد. تلفن را به گوشش نزدیک کرد و درحالی‌که با کفشش بر روی زمین ضرب می‌گرفت، منتظر پاسخ دادن ماند؛ اما پس از چندین بوق صدای زنی در گوشی پیچید و به نائومی خبر رساند که در حال حاضر پاسخ‌گو نخواهند بود. ناراحت، لــ*ب گزید و به دنبال شماره‌ای دیگر موبایلش را جستجو کرد که ناگهان یک نفر گوشی را از دستش قاپید و او با اخم‌هایی درهم نگاه از دست خالی‌اش گرفت و به کسی که موبایلش را از او گرفته بود، دوخت.
 
آخرین ویرایش:

Violet

کاربر انجمن
کاربر انجمن
نگاهش را به قُله رساند و توانست چهره‌ی مرد را ببیند. چشمانی پرشیطنت که زیرشان گودی‌ای عمیق نشسته که گویی چاله‌ای ز تاریکی را در بر دارد. در قهوه‌ای چشمانش می‌شد افکار پلیدی را خواند، همان افکاری که به شدت نائومی را آزار می‌داد. پس یک مزاحم بیش نبود! اخمان نائومی درهم کشیده می‌شود و چینی میان ابروانش حکم‌رانی می‌کند. درحالی‌که دستش را به‌سوی تلفن همراهش که در اسارت انگشتان آن پسر که حدوداً سنی میان بیست داشت، دراز می‌کرد، با صدایی عصبی گفت:
- گوشیمو پَس بده!
اما جوانک گویی از آزار او لذت می‌برد و برای آنکه با دوستانش شریک شده باشد، آن‌ها هم به پیش می‌آیند.
- اگه ندم چی میشه خانوم کوچولو؟
همگی‌اشان نائومی را به تمسخر گرفته بودند و قهقه‌اشان هر لحظه گوش نائومی را بیش از پیش به لرزه می‌انداخت. او تنها نگاهش به گوشی‌اش بود که مدام با بالا و پایین رفتن دست آن پسر، نمی‌توانست به دستش آورد. هر لحظه از آن وضعیت بیشتر و بیشتر عصبی و خشمگین می‌گشت و اگر توان صبرش به پایان رسد، شاید جسورتر از آنی شود که به ظاهر است.
سه نفر بودند و او یک نفر، سه پسر قوی و یک دختر ضعیف، می‌توانست؟ کاش راه نجاتی یابد، کاش نور امیدی جوانه زند و ای کاش بتواند بازگردد به خانه‌اش، کنار مادرش!
هر دو دستش اسیر گشته‌اند. تقلا می‌کرد، اما بی‌فایده بود. این وضعیت بغرنج مانند آن بود که کسی با کفشی که دارای خنجرهایی نوک نیز است، بر روی مغزت پیاده‌روی کند.
آن پسری که گوشی‌اش را از او گرفته بود، سرش را به جلو هدایت می‌کند و چشم در چشم نائومی با لبخندی مرموز و رعب‌آور می‌گوید:
- چرا این‌قدر تقلا می‌کنی؟ نکنه خوشت نمیاد با ما یکم وقت بگذرونی؟ عجله‌ت برای چیه؟ ما ساعت‌ها منتظر تو بودیم!
با جمله‌ی آخر، چشمان نائومی تنگ می‌شود و اخم‌هایش بیشتر. یعنی چه؟! نکند این‌ها همان‌هایی هستند که قرار بود دارو بیاورند؟
این سوالی بود که نائومی از خود پرسید و پاسخش برایش دشوار است. باید فکر می‌کرد، اما آن وضعیت اجازه‌ی هر گونه فکری را از او ربوده بود. باید ریسک می‌کرد، فرار! تنها راه نجاتش خواهد بود.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا