جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان بام تهران،۵بعدازظهر | زهرا مرادی‌گُرپی کاربر انجمن ستارگان رمان

z.moradi.g

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
18/11/20
93
509
83
Offline
رمان: بام تهران، پنج بعدازظهر
نویسنده: زهرا مرادی‌گُرپی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر:

@پریاpariaعباسی
خلاصه:

برهه‌ای از زندگی پسری را روایت می‌کند، که بلندپروازی‌های بی حد و اندازه‌اش، او را در بیراهه‌های زندگی قرار می‌دهد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
113
572
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

z.moradi.g

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
18/11/20
93
509
83
Offline
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم



آرام قدم برمی‌دارم. بی‌رمق، بی امید، بی دل‌خوشی…
قدم برمی‌دارم و در میان هیاهویی که در این سالن باریک به پا شده است، شماره‌هایی که بر سر هر یک از دریچه‌های شیشه‌ایِ کنار هم، جا خوش کرده‌اند را یک به یک از نظر می‌گذرانم و به عدد هفده که می‌رسم، سرم را پایین می‌آورم و زنی شکسته و فرتوت را منتظر، پشت شیشه می‌بینم.
مادرم…
مادری که من، مویش را سفیدتر کرده بودم و کمرش را خمیده‌تر، چروک پیشانی‌اش را بیشتر و سوی چشمانش را کمتر!
عمیقاً به فکر فرو رفته و هنوز متوجه حضورم نشده است.
صندلی را عقب می‌کشم. مقابلش که می‌نشینم، به خودش می‌آید و چشم از کنج دریچه‌ی میانمان می‌گیرد، چادرش را کمی پیش می‌کشد و فوراً گوشی را برمی‌دارد.
من نیز گوشی را برمی‌دارم و صدای سراسر اندوهگینش به گوشم می‌رسد.
- سلام مادر؛ حالت خوبه؟
نفسم را بیرون می‌دهم تا غمی که در س*ی*نه‌ام جا خوش کرده، جانم را نگیرد.
- سلام مامان خوبم، تو چطوری، خوبی؟
قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش بیرون می‌جهد، راه گونه‌اش را در پیش می‌گیرد و سرآغازی می‌شود، برای باریدن بی‌وقفه‌ی چشمانش.
- چه خوبی‌ای مادر؟ روزگارم سیاه شده، خوب باید باشم؟
آرنجم را روی تکیه‌گاه سنگی مقابلم می‌گذارم و کلافه به صورتم دست می‌کشم.
- بابا حالش چطوره؟ بهتر نشده؟
- نه؛ هنوزم صم‌بکم گوشه‌ی بیمارستان افتاده.
دوباره آه می‌کشم.
بر خودم لعنت می‌فرستم و او با ضجه ادامه می‌دهد:
- چرا این کار و کردی طاها؟ چرا هم دستی دستی خودتو بدبخت کردی هم ما رو؟ چند بار گفتم طاها ن*کن! از خر شیطون بیا پایین؟
اما گوش نکردی که نکردی، اینم عاقبت کارت!
این از روزگار منِ بدبخت، اون از بابات که معلوم نیست چی به سرش بیاد، اون از عسل، اینم از خودت که اینجا پشت میله‌های زندون اسیر شدی…
با گوشه‌ی روسری اشک‌هایش را پاک می‌کند و همچنان، می‌گوید و می‌گوید و مرا بیشتر از خودم، و از زمین و زمان متنفر می‌کند.
می‌گوید و دوباره، گذشته‌ام را برایم یادآور می‌شود و دعا می‌کنم که ای کاش می‌شد، برای جبران خطاهایم، به همان روزها برگردم.
 

z.moradi.g

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
18/11/20
93
509
83
Offline
دوباره آه می‌کشم اما، دیگر سبک نمی‌شوم.
قلبم تیر می‌کشد و می‌شکنم برای تک تک آن‌هایی که من شکسته بودمشان، برای مامان، برای بابا، برای عسل؛ و برای… .

با احساس دستی روی شانه‌ام تکانی می‌خورم و به خودم که می‌آیم، جای مامان را پشت شیشه خالی می‌بینم.

- کجایی آقا؟ وقت ملاقات تموم شده، پاشو!

گوشی را از روی گوشم برمی‌دارم و سر جایش به دیوار آویزان می‌کنم.
برمی‌خیزم و کلافه و بی‌رمق‌تر از قبل، راهیِ سلولی می‌شوم که خشت به خشتش، حماقت‌هایم را به رخم می‌کشد.
دمپایی‌های پلاستیکی آبی‌ام را از پا در می‌آورم. داخل می‌شوم و به محض ورود، سعید که روی تختش دراز کشیده، نیم‌خیز می‌شود و دستش را روی س*ی*نه می‌گذارد.
- چاکر آق طاها هم هستیم.
اکبر، مرد تنومندی که همین امروز به سلول منتقل شده، به تختش که مقابل تخت سعید است تکیه می‌دهد، تابی به سبیل‌هایش می‌دهد و پوزخند می‌زند.
- چاکر این بچه سوسول؟!
بی‌توجه به طرف تختم که دقیقاً روبه‌روی در است می‌روم و سعید می‌خندد و در جایش می‌نشیند.
- اختیار داری اکبر آقا، بچه سوسول چیه؟ اگه بدونی چی‌کار کرده… .
بی‌توجه به صحبت‌هایشان دراز می‌کشم.
ساعدم را روی چشمانم می‌گذارم و فکر می‌کنم که چه چیزی مرا به اینجا رساند؟
به حالا، که میان یک مشت معتاد و قاتل و خلاف‌کار سر می‌کردم؟
فکر می‌کنم…
آنقدر فکر می‌کنم، که به دیروز و دیروزها می‌رسم و مغزم، چون فیلمی که به عقب زده باشند، می‌رود و می‌رود و به شروع نقطه‌ی انحرافم که می‌رسد پلی می‌شود!
بام تهران، پنج بعدازظهر!
درست همان‌جا و همان ساعت، که به خوشبختی می‌اندیشیدم و به آرزوهایم.
همان روز که گمان می‌کردم، به خوبی به پایان رسیده بود غافل از آنکه، تازه قدم در مسیر بدبختی‌هایم گذاشته بودم… .

***


زیر ترنم باران، بر فراز شهری نشسته بودم که می‌خواستم، روزی تقاص همه‌ی نداشته‌هایم را از بی‌عدالتی‌هایش بگیرم.
انگشت اشاره‌ام را به طرف آسمان‌خراش‌هایی که سر در مه فرو برده‌اند، می‌گیرم و می‌گویم:
- ببین پونه، بهت قول میدم زندگی‌مونو توی یکی از همین برج‌ها شروع کنیم. یه خونه برات می‌گیرم که زیبایی و بزرگیش توی خواب و رؤیا هم قفل باشه!
نگاهش را از مقابل می‌گیرد و معطوف من می‌کند.
- باز شروع کردی طاها؟!
من نیز سر می‌چرخانم و به او که با لبخند و ابروهای بالا پریده نگاهم می‌کند چشم می‌دوزم.
- بده که می‌خوام واست یه خونه زندگی توپ بسازم؟
 

z.moradi.g

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
18/11/20
93
509
83
Offline
- بده که می‌خوام واست یه خونه زندگی توپ بسازم؟
- نه اصلا هم بد نیست. ولی من به زندگی تو یه خونه‌ی کوچیک و نقلی، همون پایین مایین‌ها هم راضی‌ام.
فقط می‌خوام که تو باشی، باور کن من راضی‌ام و دیگه چیزی نمی‌خوام.
لبخند می‌زنم.
- من که هستم پونه خانم؛ ولی قسمت اول حرفت و نیستم! من آدم زندگی ک*ر*دن توی یه…
میان حرفم می‌آید:
- طاها تو رو خدا بس کن! تو به جز حرف زدن راجع‌به پول و خونه و ماشین، حرف دیگه‌ای بلد نیستی؟ هر بار با هم تنها می‌شیم همینه.
و بی‌آنکه اجازه‌ی صحبت به من بدهد، بلافاصله می‌پرسد:
- اصلا بگو ببینم، دوستم داری؟
کامل به طرفش می‌چرخم. دستم را از پشتی نیمکت آویزان می‌کنم و به چشمان قهوه‌ای‌اش چشم می‌دوزم و از خودم می‌پرسم:
«دوستش دارم؟»
و جواب می‌دهم.
«آره، البته که دوسش دارم!»
لبخند بر لبم می‌نشیند. با لبخند و چشم‌غره منتظر است و من در این فکرم، که شاید تا همین چند ماه پیش هیچ حسی به او نداشتم. اما درست همان شبی که مامان بحث ازدواج و قضیه‌ی خواستگاری از او را مطرح کرد، منی که قصد ازدواج نداشتم و تا آن زمان، به هیچ دختری فکر نکرده بودم، به ناگاه مهرش بر دلم افتاد و با رضایت قلبی‌ام قبول کردم…

با تکان دستش مقابل صورتم به خودم می‌آیم.
- آی آقا؟ با شمام ها…؟ یه ساعته با لبخند ژکوند ماتت برده؛ ببینم نکنه دوسم نداری؟ هان؟
نفسم را بیرون می‌دهم و با خنده، نوک بینی‌اش را می‌فشارم.
- بَه…، یه درصد فکر کن دوستت نداشته باشم!
لبخندش عمیق‌تر می‌شود و چشمانش درخشان‌تر، اما با این حال، کلافه اعتراض می‌کند.
- وای طاها ابراز علاقه‌اتم عاشقانه نیست. خیلی بی احساسی!
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا