جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان برج بغض|مهدیه پرورش|کاربر انجمن ستارگان رمان

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
به نام خدا
نام رمان :برج بغض
نام نویسنده:مهدیه پرورش
ژانر :اجتماعی,عاشقانه
ناظر محترم:
@z.moradi.g
خلاصه: گاهی شکستن بغض های تلخ آنقدر سخت می شود که چشم باز کنی می بینی برجی از بغض ساخته ای که بشکند ویرانی عظیمی به پا می کند و آه از آن لحظه ای که تحقیر شدن آسان ترین کار ممکن باشد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
68
367
53
IMG_20210110_152348_635.jpg
سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
با کلافگی دستش را از کیفش بیرون آورد مگر می شود کلید خانه اش را پیدا نکند دوباره سرش را داخل کیف سیاهش برد لحظه ای بعد با خوشحالی وارد خانه شد گرمای مطبوعی خانه را پر کرده بود لذتی بی توصیف همه وجودش را فرا گرفت این گرما سردی چند لحظه پیش بیرون را از بین می برد کیف و روسری اش را روی کاناپه جلو تلویزیون انداخت و وارد آشپزخانه شد زیر کتری را روشن کرد تازه یادش آمد چقدر گرسنه هست در یخچال را باز کرد با دیدن محتویات داخل یخچال لبش را برچید همبرگر ها را برداشت تا سرخ کند لحظاتی بعد همه چیز روی سفره محیا بود لیوان آبش را سر کشید و از آشپزخانه خارج شد با به یاد آوردن انبوهی از لباس هایش که منتظر شستن هستند آه از نهادش بلند شد این بار دیگر نمی توانست از زیر کار در برود پنجره اتاقش را باز کرد به رخت خوابش نگاهی انداخت هنوز هم مثل صبح شلخته و بهم ریخته بود با خودش گفت اول به حمام بروم بعد میایم و به شما هم می رسم و جلایتان می دهم جلو آیینه ایستاده بود و به موهای فر شده اش نگاه می کرد موهای لـخـ*ت و نحیف اش که هیچوقت با هیچ دستگاهی فر نمی شد اما بعد حمام به خاطر بلندی مو حالت فر به خود می گرفت کردبه راستی که زیبا بود و عجیب و غریب چشمهایش آرامش داشت که همه را مجذوب خود می کرد معلوم نبود رنگ چشمهایش آبیست طوسی و یا عسلی است درک و فهم می خواست معنی برق نگاهش را بفهمی خلاصه چشمهایش حکومتی داشتند و حسابی امپراطوری می کردند از رنگ موهایش بگویم که حسابی زیبا و با طروات بود رنگی میان عسلی و طلایی طبق قرار قبلی اش همه جا را تمیز و مرتب کرد دیگر نایی برایش نمانده بود پس به خواب رفت
 
آخرین ویرایش:

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
با صدای زنگ ساعت سرش را زیر لحاف برد اما بعد چند دقیقه سیخ سر جایش نشست ساعت شش بود مگر می شود این موقع خوابید وضو گرفت و به نماز ایستاد بعد نماز لباس هایش را پوشید یک بارانی سیاه و شلوار مشکی با بوت های قهوه ای وشال قهوه ای کیفش را برداشت و از پله ها سرازیر شد لحظاتی بعد داخل اتوبوس به سمت شرکت حرکت می کرد وارد شرکت شد به آقای امیری منشی شرکت سلامی کرد و وارد اتاق کارش شد البته اتاق خودش به تنهایی که نه این اتاق را با خانم سلطانی و سعیدی شریک بود درست هست که بیست و دو سال سن و رشته متفاوتی که او خوانده بود برای این کار کم بود اما مگر می شد بدون این کار زندگی اش را بچرخاند***** موقع ناهار شده بود همه کارمند ها طبق معمول به رستوران خیابان بالایی رفته بودن اما
من که نمی تونستم پولم برای اینجور چیزها خرج کنم به لقمه پنیر و سبزی گازی زدم طعم بی نظیر سبزی تازه و پر طروات تو تمام وجودم رخنه کرده بود طوری که همه چیز یادم رفته بود فقط به لقمه توی دستم نگاه می کردم خندان: خانم رحیمی خانم رحیمی با هول لقمه رو قورت دادم _ سلام جناب رئیس خوش اومدید ببخشید نفهمیدم کی اومدید امری داشتید خندان: بله دیدم چطوری غرق بودین با خجالت سرم پایین انداختم _بله ببخشید واقعا خندان :دخترم شنیدی که قرار تعدیل نیرو بشه خواستم اول از همه به تو بگم با بهت سرم بلند کردم _یعنی من میون اخراجی ها هستم خندان: نه دخترم خبری ندارم نمی دونم چی شده و چرا با این نیروی کم و بودجه زیاد و البته و این نیاز به همکاری و نیروی کار جدید چرا این تصمیم گرفته شده _پس چرا آخه می خوان چنین کاری کنن شما نمی تونید در این باره تصمیم بگیرید؟ خندان:نه دخترم می دونی صاحب این شرکت و چند شرکت بزرگ داخلی و خارجی که حیطه کاری شون اصلا به ما نمی خوره جزو اموال مدیر عامل شرکت بزرگ آنیدرا هست ولی آناشید جان تو نگران نباش _ ممنون آقای خندان که اطلاع دادین خندان: حالا برو پیش مریم خانم انگار کارت داشت سری تکون دادم به سمت آبدار خونه حرکت کردم
 
آخرین ویرایش:

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
مریم خانم گل مریمم کجایید چی کارم داشتید مریم : دخترم دو ساعته کجایی بیا لوبیا پلو درست کردم بخور _ اوا مریم جونم چرا این همه زحمت کشیدی من میلی ندارم مریم : آناشید جونم نازنینم چرا آخه این همه زحمت کشیدم مادر درست نیست گشنه بمونی بدون غذا روز سر کنی _ نه عزیزک دست درد نکنه و به سرعت از اونجا دور شدم نمی دونم این چه اخلاقی بود اما انگار با قبول ک*ر*دن غذا تحقیر می شدم ساعت از پنج گذشته بود وسایلم رو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون سوار اتبوس شدم روی صندلی جا گرفتم به همهمه مردم نگاهی کردم با توقف اتوبوس من هم پیاده شدم نگاهی به بچه هایی که داشتن با دو به خونه هاشون می رفتن کردم واقعا چقدر خوشحال بودن چون فصل پاییز بود خیلی زود شب می شد لبخند شیرینی زدم به سمت خونه راه افتادم صدای بوق متمدد ماشین ها و صدای بارون و البته بخار هایی که از مغازه ها و خونه ها بیرون میومد حس و حال عجیبی به وجود آورده بود ناخودآگاه زمزمه کردم ( آخ چقدر سرده چقدر سرده فکر تو هی می زنه سرم خود تو نیستی این درد که با خیالت قدم می زنم ) از سرما به خودم لرزیدم ترجیح دادم سرعت قدم هامو بیشتر کنم وارد خونه شدم چایی آماده کردم خودم روی کاناپه انداختم به تلویزیون نگاهی انداختم انگار مثل همیشه خراب بود سعی کردم روشنش کنم با صدای خش فهمیدم انگار طاقت داره چند ساعتی روشن باشه با دیدن مسابقه فوتبال هیجان زده جیغ خفیفی کشیدم عاشق فوتبالم اونقدر که لیگ های خارجی دنبال می کنم. با هر باز و بسته ک*ر*دن چشم هام تو حال و هوای خواب فرو میریم و در آخر این خواب که من رو غرق در خودش می کنه . _داری دروغ میگی مگه نه داری با این کارت منو می ترسونی مرجان با من از این شوخی ها ن*کن خودت که می دونی خوشم نمیاد لطفا بس کن . صدای قهقهه بلند و ترسناک مرجان همه باغ پر کرد به اطراف نگاهی انداختم شاید کسی باشه تا نجاتم بده اما تو این قسمت باغ که پر از درخت های سر به فلک کشیده بود هیچکس نبود به مرجان چشم دوختم که داشت ناخن های بیش از حد بلند و لاک خوردش روی چمن بازی می داد باور نمی کردم خودش باشه اون خیلی مهربون حتما دارم توهم می زنم اما نه صدای قهقهه مرجان واقعی تر از خیال دوباره به ویلای قدیمی بابا خان نگاه کردم هیچ چیز از اینجا معلوم نبود اما اگه جیغ بکشم حتما کسی کمکم میکنه چشمام بستم از ته دل جیغ زدم دیگه داشت حنجره ام پاره می شد ولی خب انگار هیچکس نمی شنید به مرجان نگاه کردم که خونسرد من نگاه میکرد واقعا خودش بود دوست من همون مرجان بود ! با صدای پای شخصی که انگار داشت به ما نزدیک می شد سعی کردم دوباره جیع بزنم شاید به دادم رسید به برگ های درخت انجیر خیره شدم انگار صدا از اون طرف بود و داشت نزدیک تر می شد‌.‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌ با کنار رفتن برگ ها نگاهم به صورتش افتاد یه لحظه انگار دنیا رو به من دادن اشک تمام صورتم پر کرده بود خوشحال بودم که اینجاست به سرعت خودم تو بغلش انداختم و دستام دور کمرش حلقه کردم چند دقیقه گذشت اما فقط من اون بـ*غـل کرده بودم دستای اون کنارش افتاده بود. آروم سرم از روی س*ی*نه اش برداشتم بهش نگاه کردم اما نگاه اون به جای دیگه ای خیره بود. رد نگاهش گرفتم به طرف درخت توت برگشتم پس مرجان بود که دلش برده بود هردو دلبرانه به هم چشم دوخته بودن نگاه می کرد بهت زده صداش کردم _صدرا چی کار میکنی ؟ باور میکنی مرجان دیونه شده اینجا من اسیر کرده بود این هم سگ از کجا اومدن اینجا رو دیگه نمی دونم اما اینقدر صداتون کردم پس کجا بودید چرا نمیومدی! مرجان عوضی به تمام معناست اون از این سگ ها هم بدتر تازه شناختم خود واقعی مرجان گرگ صفت. با سیلی که زد حرف تو دهنم ماسید خون تو دهنم واقعی بودن سیلی نشون می داد باور نمی کردم این صدرا من باشه با قدم های بلند خودش به مرجان رسوند اون تو آغوشش گرفت به خوبی نیشخند مرجان حس می کردم اینجا چه خبر خدا! ‌ با بهت روی زمین نشستم به سگ های درشت و زشت که همه طرف گرفته بودن راه فراری برای آدم نذاشته بودن نگاه می کردم چی کار کردم که صدرا مثل همین سگ ها با من رفتار میکنه چرا همه اینجوری شدن چرا مرجان عوض شده صدرا که دیگه انگار خودش نیست / بغض بدی گلوم گرفته بود ول نمی کرد صدای هق هق ام تو کل باغ پیچیده بود باید به حاج بابا می گفتم بلند شدم همزمان با من یکی از سگا با حالت تهاجمی به من نگاه کرد بی توجه راه افتادم اما سگ اعصبانی تر از قبل به طرفم اومد باید کجا می رفتم همه جا پر سگ بود داشت نزدیک می شد خدای من کمکم کن جیغ زدم _صدرا یه لحظه تو رو به قران کمکم کن این داره میاد به خاطر خاتون صدرا کمکم کن تو که می دونی می ترسم . اما انگار هیچکس نبود که کمکم کنه با هن هن نفس های سگ کنار پام جیغ بلندی کشیدم از خواب پریدم. ‌ ‌ وای خدای من این چه خوابی بود چرا بعد دوسال باید چنین خوابی ببینم خدا لعنت کنه باعث و بانی حال خراب من حتما صدرا خیلی خوشحالی بغض من بعد تو نشکسته اما صدای قهقهه های تو حتما گوش عالم کر کرده که به خوابم اومدی کاش مرجان داداشی دوست داشته باش کاش ! به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم از ده شب گذشته بود تلویزیون خاموش کردم. به خونه کوچیک و کهنه ام که تقریبا خالی بود به جز دوتا کاناپه رنگ و روفته و یخچال کهنه قدیمی و چند تا موکت و پتو سربازی که کف خونه پهن شده بود هیچی نداشت اما خدا رو شکر از دربه دری که بهتر . به طرف حمام رفتم لامپ روشن کردم پا هام داخل گذاستم وارد شدم سردی سرامیک های شکسته تو وجودم منم نشست باعث لرزم شد
 
آخرین ویرایش:

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
شیر آب باز کردم روی سرامیک های کهنه نشستم به آب خیره شدم یاد حرف آقای خندان افتادم واقعا اگر من هم اخراج می شدم چی می شد چجوری زندگی می کردم اصلا می تونستم زندگی کنم ؟ قیافه خندان جلو چشمام نقش بست مردی کچل با شکمی بزرگ صورتی چروکیده اونقدر مهربان بود براش دعا بخونم اونقدری لطف داشت که در خلوت یا جمع به او پدر بگم با احساس خیسی بیش از حد از حمام خارج می شم بی خوابی به سرم زده و هر چقدرم این ور و اون ور میشم فایده ای نداره
شاید تقصیر خواب چند ساعت پیش هست که نمی تونم آروم باشم با به یاد آوردن نقاشی هام زود بلند می شم و کاغذ سفیدم از روی موکت رنگ و رو رفته برمی دارم تصمیم می گیرم هر جا و هر چیزی که قلبم بخواد رو به تصویر بکشم با ذوقی باور نکردنی و غیر قابل کنترل به نقاشی خیره میشم عجب استادی هستم من یک خنده میان هیاهو واقعا قابل ستایش شده این لبخند برای من که به قول شاعرا همه لبخندام شکلاتی هستن واقعا زندگی بخشه خودم روی تشک رها می کنم به خواب می رم **** مثل عادت هر روزش صبح زود از خواب بیدار می شود امروز روز اعلام اسامی اخراجی ها است استرس بی توصیفی داشت باید هم داشته باشد آخر موضوع بر سر زندگی اوست لباس هایش را می پوشدیک پالتو پشمی قهوه ای با بوت سیاه و شلوار لی و شال قرمزش عطرش را روی خودش خالی می کند واقعا اغوا کننده شده است به سرعت نور خودش را به شرکت می رساند به همه سلام می کند و کنار خانم سلطانی که سن و سالی از او گذشته می نشیند خندان وارد می شود سلامی می کند و نگاهش را دور تا دور سالن می چرخاند پاکت اخراجی ها را باز می کند نفس ها در س*ی*نه حبس می شود بی وقفه می خواند نفر اول امید تهرانی
 
آخرین ویرایش:

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
برای او که فرقی نمی کند پدرش خرپول است همه نفس ها حبس شده خود را بیرون می دهند جای خوشحالی دارد که اخراجی نبودند خندان باز لــ*ب باز می کند اما نفر آخر اخراجی ها همه به دهـ*ان خندان چشم می دوزند سکوت کل سالن را فرا گرفته است بالاخره می گوید : آناشید رحیمی انگار تمام دنیا یک لحظه ایستاد مگر می شود وای خدای من حالا چگونه زندگی کند این دختر بخت برگشته و آواره دیگر توان این یکی را ندارد نگاه ها روی او سنگینی می کند حس می کند به بدترین شکل ممکن تحقیر شده است انگار غرورش زیر پا له شده است به سختی بلند می شود برای آخرین بار به خندان با التماس نگاه می کند خندان با دیدن چهره اش ناراحت می شود اما چه می توان کرد او هم نمی دانست دلیل این اخراج با این همه نیاز چه هست به آرامی خداحافظی می کند وسایلش را جمع می کند و آرام از شرکت خارج می شود نفس هایش تند و نامنظم هستند سرش گیج می رود گوش هایش کر شده اند و درکی از اطراف ندارند دلش نمی خواهد مردم با تحقیر نگاهش کنند اما چه می تواند کندبه خیابان روبه رویش نگاهی می کند ناگهان انگار میداند در کجا سیر می کرده نه اصلا نباید راهش را گم می کرد اگر اتفاقی پیش بیاید چه کند چرا به اینجا آمده بود چرا راه خانه اش را طی نمی کرد حالش خراب تر از حد معمول بود (گر بدانی حال من ،گریان شوی بی اختیار !ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی) با تمام توان می دود آنقدر که صدای امید تهرانی که در پی اوست را نمی شنود دیگر سرد شده این دخترخیلی وقت هست که دیگر نایی برای زندگی ندارد اصلا چرا زندگی می کند چرا اشک هایش روان نمی شود بغضش سر باز نمی کند چند سالی است با دیدن خیابان سوت و کور خیابان می فهمد که دیگر دویدن جایز نیست
 
آخرین ویرایش:

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
لیوان آب سر می کشم معده ام خالی خالی حوصله هیچی ندارم آخه یه آدم چقدر تحمل داره با بی انگیزگی مانتو آبی رو به تن می کشم نگاهی به کمد درب و داغون میندازم شاید لباسی همرنگ مانتو پیدا کردم با کلافگی سرم تکون می دم از بین انبوه لباسا شلوار سیاه و شال آبیم بیرون می کشم در نرم کننده رو باز می کنم به پوستم می مالم نگاهم به سمت صورتم کشیده می شه چشمای بی فروغم بیشتر از همیشه سرد شده دستم سمت مداد چشم که بیش از حد کوچیک شده می ره با مهارت خاصی مداد می کشم پوزخندی به صورت زیبا شده ام می زنم* *دل پیران جوان دیدم ولی من جوان بودم که ناگه پیر شد دل* * کاپشن سیاه رنگم برمی دارم به دنبال کار راهی بیرون می شم
 

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
_ پنج روز در به در دنبال کارم اما افسوس از یک مورد مناسب یا پیشنهاد وسوسه انگیز می دن اما یه چیز دیگه می خوان یا حقوق کم و ساعت کاری زیاد اخه چیکار کنم دانی آقا دانیال: خواهری چی بگم آخه تو این دور زمونه واسه مدرک دکتری کار نیست اونوقت تو می خوای واسه یه دختر که رشته اش گرایش کارگردانی کاری پیدا شه _ راست میگی دانی اما خب چی کار کنم انتظار داری برم سر خیابون گدایی کنم هرچند اینجوری که داره پیش می ره مجبورم چنین کاری کنم دانیال: آناشید چرا لجبازی می کنی یا بیا خونه ما بچه ها خوشحال میشن اگه هم نمی خوای خجالت میکشی جواب یکی از خواستگارت بده برو خونه خودت نیاز به کار نداری اینجوری _ دانیال انگار خیلی خوش خیالی نخیر آقا خواستگار کجا بود کی میاد دختر بی پدر مادر بگیره در ضمن من خونه کسی نمی رم تنها راحتم دانیال: آناشید جان عزیز من تو به اون خوشگلی با اون چشمای افسون گرت داری می گی خواستگار نداری _ آقا من چی می گم شما چه می فرمایید زیبایی تو این دور زمونه کیلو چنده کدوم چشم افسون گر به قول مریم خانم زندگی معلوم نیست چند چنده زیبایی مهمه نه به اندازه پول و مقام و اصل و نصب در ضمن نکنه خبریه تو داری زمینه سازی می کنی انکار ن*کن زود تند سریع بگو با این حرفم به من من افتاد و گفت نه بابا چه خبری آخه قاه قاه خندیدمو گفتم من که فهمیدم آقا دانیال اون آقا خوش شانس کیه که عاشق من شده ؟ دانیال: آناشید من برم زهرا صدام می کنه بهت خبر می دم درباره کار خداحافظ بعد بی معطلی گوشی قطع کرد این دانی هم یه چیزش می شه ها
 
آخرین ویرایش:

پر...Mahdiyyh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
30/1/21
10
40
13
شاید دانیال درست بگه اون و الهه تنها کسایی هستند که برام باقی موندن اگه ازدواج کنم دیگه مجبور نیستم استرس داشته باشم اما با کی حتما با یه آدم بی ک**س و کار دیوونه اصلا چنین کاری نمی کنم تا آخر عمر چنین خیالی ندارم با کلافگی روزنامه رو میبندم از روی نیمکت بلند میشم با دیدن بستنی توی دستای دختر بچه هوس می کنم یکی بخرم. با گاز آخری که بر می دارم وارد کارگاه تولیدی میشم شاید بتونم کاری پیدا کنم با دیدن تعداد زیاد چرخ های خیاطی شکه شدم واقعا این سرعت عمل در کار شگفت انگیز هست خیاط ها حتی فرصت نگاه ک*ر*دن به اطراف نداشتن حتما با چنین حجم کاری معروف هستند به طرف دفتر مدیریت می رم منشی یا کسی نیست که اجازه ورود بگیرم پس در می زنم و وارد می شم مردی جوان پشت میز نشسته بود و سرش داخل دفتری بزرگ برده بود با کنجکاوی اطراف نگاه کردم بیشتر شبیه دفتر وکالت یا شرکت های خصوصی بود تا کارگاه مبلمان قهوه ای رنگ با کف کاملا سفیدو گل های رنگارنگ فضای اتاق کاملا خوش کرده بود لوح های تقدیر بزرگی روی دیوار نصب شده و نشان از کیفیت کار کارگاه می داد _کاری داشتید؟ با صدای مرد پشت میز سمت اون برمی گردم چهره تقریبا زیبا و دلنشینی داشت _سلام ببخشید برای کار اومدم _ میرزایی هستم بشینید و بیشتر توضیح بدید چون ما آگهی نداده بودیم" با آرامش نشستم_خوشبختم رحیمی هستم درباره سخن شما من اطلاعی نداشتم اما بادیدن اسم اینجا گفتم شاید کارگاه به این بزرگی حتما کاری برای من داره چون واقعا نیاز دارم میرزایی: بله خانم اینجا معروف و بزرگ به غیر پخش و توزیع درخواست های شخصی هم داریم _ بله به غیر این حرف ها کاری برای من دارید باید بگم که خیاطی پایه رو می دونم وخیلی حرفه ای نیستم میرزایی _ از شخصیت و مدل حرف زدن شما میشه فهمید که فردی قوی و پر تلاش هستید به همین باب با من بیاید تا ببینم جایی واسه شما در کارگاه ما هست '' پشت سرش راه افتادم وارد سالن اصلی شدیم
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا