در حال تایپ رمان بلندتر فریاد کن |مهتاب یوسفی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
بلندتر فریاد کن
نویسنده :مهتاب یوسفی
ناظر محترم :
@سحـــر حاجیوند
ژانر: اجتماعی

خلاصه:ترمه دختری که پس از پشت سر گذاشتن اتفاقاتی تلخ، به خانه بازمی‌گردد و با اتفاقاتی روبه‌رو می‌شود که تصمیم به فرار می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
زانوهایم را به آغـ*وش کشیدم و خیره شدم به عادله که باز کنج دیوار در خودش مچاله شده بود و دستش را روی سرش گرفته بود. وحشت‌زده همه‌ی اتاق را زیر چشمی می‌پایید و با کوچکترین حرکتی از سوی هرکسی از جا می‌پرید.
-نگیا؟! نگی بهشون من اینجاما؟!
پاهایش را بیشتر در خود جمع می‌کرد و سعی داشت بیش از پیش پشت سطل‌زباله‌ی پلاستیکی آبی‌رنگ پنهان شود. و باز سرش را میان دستان لرزانش می‌کشید و بغض‌آلود زمزمه می‌کرد.
-پیدام کنه‌ها، می‌کُشدم! به خّدا دیگه این دفعه می‌کشدم!
بی‌حوصله نگاهم را از گرد و غبار چسبیده به دمپایی پلاستیکی سفیدش گرفتم و به فرخنده‌ای نگاه کردم که مثل همه‌ی این روزها در سکوت به تک پنجره‌ی اتاق خیره شده بود.به یاد ندارم در تمام مدتی که اینجا بودم، کلمه‌ای حرف زده باشد یا حتی یک‌بار هم صدایش را شنیده باشم. نمی‌دانم شاید هم حرفی زده و لابه‌لای گریه‌ها و شیون‌های خودم گم شده باشد.
پاهای خشک‌شده‌ام را دراز کردم و سرم را به پشتی تخت تکیه دادم. نگاه خسته‌ام را به تک لامپ روی سقف دوختم و با همه‌ی وجودم سعی کردم خاطره‌ی آن روز را پس بزنم و تلاشی که ثمر نداشت. خسته بودم از صداهایی که هر روز و هر روز در سرم تکرار می‌شد. بیشتر از یک‌سال می‌گذشت و من هنوز درآن روز، آن لحظه اسیر بودم.
آهی از ته دل کشیدم وبا رخوت خود را سمت پتوی رنگ و رورفته‌ی پلنگی‌ام که نامرتب تا شده بود، کشیدم. دست دراز کردم و آن را روی پاهایم که زیر باد کولر یخ‌زده بود، پهن کردم. با سستی سر روی بالش گذاشتم و پلک‌های سنگینم را با درد روی هم فشردم و باز قبل از آن‌که از شر افکار و اوهامم خلاص شوم، به خواب رفتم.
مشت‌هایم درد می‌کرد از بس به در کوبیده بودم.
- باز کن درو ببینم؟! واسه چی منو انداختی بیرون عوضی؟!
ناگهان صدای او را شنیدم. صدای گریه‌هایش از پشت در هم رعشه به جانم می‌انداخت. صدای جیغ‌هایش....، من را صدا می‌زد. من را صدا می‌زد! بی‌وقفه فقط من را صدا می‌زد. از من کمک می‌خواست و من...
دستهای لرزانم را مشت کردم ودیوانه‌وار با همه‌ی وجود به جان در افتادم.
-داری چی کار می‌کنی کثّافت! ولش کن! ولش کن آشغال عوضی!
نمی‌دانستم چه کار کنم، هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم و او هنوز من را صدا می‌زد. عاجزانه خود را به در می‌کوبیدم و صدایش می‌زدم، صدا می‌زدم که بداند هستم، که تنهایش نگذاشته‌ام و صدایم میان ضجه‌های دردناکش گم می‌شد. ضجه‌هایی که جوابش فقط صدای نعره‌هایی وحشیانه‌ بود و اویی که هنوز من را صدا می‌زد!
با تنی خیس از عرقی سرد، از خواب پریدم. نگاهم را با سستی دورتادور اتاق چرخاندم. تخت‌های فلزی که به ردیف کنار دیوارهای بی‌روح سفید رنگ اتاق قرار گرفته بودند، گواه این بود که من اینجا، در این آسایشگاه روانی بودم وآن روز تمام شده، اما صدای پچ پچه‌های همسایه‌ها که در سرم می‌پیچید یادآور می‌شد که روحم هنوز آنجاست.
بغض‌آلود سر چرخاندم و نگاه دردناکم روی لبخند منیر گیر کرد، حتی توانش را نداشتم که لبخندش را پاسخ دهم. لبم را گزیدم و بی‌رمق در خودم جمع شدم و پتو را روی سرم کشیدم و باز در خود فرو رفتم.
کاش این داروها فقط خواب‌آور نبودند، کاش آرامش هم داشتند، یا لااقل یک خواب آرام.
با صدای مرجان، نگاه از شیشه‌ی ترک‌خورده‌ی اتاق گرفتم و به او که هیجان‌زده در چهارچوب در ایستاده بود، چشم دوختم.
-بچه‌ها! فکر کنم چند نفر جدید آوردن.
و با خنده جلو آمد و خود را روی تخت خالی کنارم انداخت.
-این یکی یه آقاست، از این سبیل کلفت‌ها.
و با خنده خودش را روی تخت جا به جا کرد. تخت تکانی خورد و صدای گوش‌خراشش در اتاق پیچید.
بی‌توجه به خنده‌های زیرزیرکی‌اش، پاهایم را از تخت پایین کشیدم و دمپایی‌ها پلاستیکی قرمزم را پوشیدم.
-اینجا بخش زنونه‌ست مرجان، مردها رو یه جا دیگه بستری می‌کنن.
پا روی سرامیک لــ*ب‌پر شده گذاشتم و پشت به مرجان مشغول تا کردن پتویم شدم. مرجان خود را جلو کشید و نزدیکتر شد، آن‌قدر نزدیک که بوی پودر لباسشویی لباسش را حس می‌کردم.
-چرا چرا، مردها رم میارن!
صدای روشنک بلند شد.
-آخه تو چی می‌فهمی دیوونه!
مرجان سمتش براق شد.
-من دیوونه نیستم!
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
روشنک دمپایی‌هایش را پوشید و از کنار تخت فرخنده گذشت و صدای لخ‌لخ دمپایی‌ایش روی سرامیک‌های سفید، در اتاق پیچید.
-چرا دیوونه‌ای! دیوونه‌ای!
مرجان دست روی گوشهایش گذاشت و چشم بست.
-من دیوونه نیستم! من دیوونه نیستم.
دست از تا زدن پتو کشیدم و رو به روشنک کردم.
-بسه روشنک! اصلا حوصله ندارما!
روشنک اخمی کرد و راهش را سمت روشویی گوشه‌ی اتاق کج کرد.
پتو را روی تخت رها کردم و سمت مرجان که گریه می‌کرد و زیر لــ*ب تکرار می‌کرد "من دیوونه نیستم"، چرخیدم. به آرامی دستش را پایین کشیدم.
-آروم باش مرجان، معلومه که دیوونه نیستی.
مرجان با چشمهای خیسش نگاهم کرد.
-راست می‌گی؟!
به آرامی لبخند زدم.
-معلومه! تو فقط زمان می‌خوای تا بتونی اتفاقات تلخی رو که تجربه کردی، هضم کنی!
صدای روشنک که مشغول شستن دستش بود، بلند شد.
-تو اینجوری می‌گی، ولی آدمهایی که بیرون این خراب شده‌ان، می‌گن دیوونه. به همه‌مون...
با اخم به تصویرش در آینه‌ای که عادله دیشب شکسته بود، نگاه کردم.
-تمومش کن روشنک!
روشنک با ابروهایی در هم گره خورده اخم کرد و باز مشغول شستن دستهایش شد.
ضربه‌ی آرامی به در خورد و خانم غفاری وارد شد.
-ترمه؟
قدمی سمتش برداشتم.
-بله.
-وسایلاتو جمع کردی؟ اومدن دنبالت.
دستم را روی ساکم که روی کمد کنار تخت قرار داشت، گذاشتم.
-خیلی وقته.
سری تکان داد.
-خوبه، از بچه‌ها خداحافظی کن بیا.
و نیم‌نگاهی به روشنک انداخت.
-باز که تو داری دستهاتو می‌شوری. بسه دیگه، بابا پوست دستت رفت.
و بی‌اینکه منتظر حرف یا جوابی از طرف روشنک بماند، در حالیکه با پشت انگشتش ضربات ریتمیکی به در می‌زد، نگاهش را در اتاق چرخاند. خیالش که از آرام بودن اوضاع راحت شد، سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
روشنک به دیوار کنار روشویی تکیه داد و پر حسرت آه کشید.
-خوش به حالت!
نیم نگاهی به او که با نوک ناخنش مشغول کندن رنگهای روی ترک دیوار بود انداختم و بی‌حرف ساک سورمه‌ای رنگ و رو رفته‌ام را از روی کمد فلزی کنار تخت برداشتم.
-خداحافظ بچه‌ها.
هنوز حرفم تمام نشده، در آغـ*وش گرم مرجان فرو رفتم.
-وای ترمه جونم، دلم برات خیلی تنگ میشه.
و با صدای بلند شروع به گریه کرد. در حالی که برای باز کردن دستهای تپل و سنگینش از دور گردنم بودم، گفتم:
-منم دلم برات تنگ میشه.
وقتی نتوانستم دستهایش را باز کنم، غریدم.
-خفه‌م کردی مرجان ولم کن.
مرجان دستهایش را به آرامی عقب کشید و با گوشه‌ی آستینش بینی‌اش را پاک کرد.
-ببخشید.
به آرامی سری تکان دادم.
-اشکال نداره.
و دسته‌ی ساک را در دستم فشردم.
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
-دیگه خداحافظ.
به فرخنده که در سکوت به کبوتر پشت پنجره خیره شده بود، رو کردم.
-خداحافظ فرخنده خانم.
دسته‌ی ساک را روی شانه‌ام انداختم.
-از عادله و منیر هم خداحافظی کنید.
و سمت در به راه افتادم. هنوز به در نرسیده، مرجان با عجله خود را به من رساند.
-وایسا منم باهات میام.
و دستم را میان دست عرق‌کرده‌اش فشرد.
با هم از روی سرامیکهایی که هنوز از تی‌کشی خانم ابراهیمی نم‌دار بود، به راه افتادیم. نگاهم به پنجره‌ی باز مانده‌ی انتهای راهرو بود که خانم ابراهیمی برای بیرون رفتن بوی وایتکس باز گذاشته بود و فکرم هزار جا. با کرختی قدم برمی‌داشتم و نگاهم را روی دیوارهای تا نیمه سنگ شده می‌چرخاندم. نه پای رفتن داشتم، نه دل ماندن. اینجا ماندن برایم فقط بغض داشت و حسرت و تکرار روزهای دردآور، و بیرون از اینجا... هیچ! هیچ چیزی آن بیرون نبود که امید را در من زنده کند و من به شوق آن بخواهم زندگی کنم. من مرده‌ای زنده بودم!
از جلوی سایه که در سالن روی یکی از صندلی‌های زرد پلاستیکی نشسته بود، رد شدیم. بی‌اختیار نگاهم سمت تلویزیون ۳۲ اینچی که به دیوار نصب شده بود، کشیده شد. با دیدن تام که با اخم جری را میان مشتش گرفته بود، آه از نهادم بلند شد. چشم بستم و رو برگرداندم و وای که حتی صدایش هم مرا به گریه وا می‌داشت. بعد از این کارتونها هم برایم رنگ و بوی درد داشت!
مرجان دستم را در دستش فشرد و با دست جلوتر را نشان داد.
-ببین! این همون آقاهه‌ست که گفتم مریض جدیده.
دستش را دنبال کردم و آقاخان را دیدم که کنار پرستار ایستاده بود. پرستار روی صندلی چرخان مشکی‌اش، نشسته بود و در حالی که چیزی را تایپ می‌کرد، در برابر حرفهای آقاخان سر تکان می‌داد. چشم چرخاندم تا "راضی مامان" را هم پیدا کنم. دیدمش که چادر مشکی‌اش را به دندان کشیده بود و پشت پیشخوان ایستاده بود.
مرجان را دستم را تکان داد.
-دیدی؟! دیدی راست گفتم؟ دیدی دیوونه نیستم؟
سر چرخاندم و به او که هیجان‌زده بود نگاه کردم.
-اون بابامه مرجان، ببین... اونم مامانمه، اومدن دنبال من.
و با دست راضی مامان را نشان دادم که حالا کنار ستون ایستاده بود و با نگاهش پرستارها را دنبال می‌کرد. نگاه مرجان برق زد.
-اوهاح! چه قد و هیکلی داره!
و نگاهش را سمت من چرخاند.
-خوش به حالت که همچین بابایی داری! شاید اگه منم یه همچین بابایی داشتم هیچ‌وقت کارم به اینجا نمی‌کشید.
در سکوت نگاهش کردم اما، پشت این لبهای بسته هزاران هزار من فریاد می‌زد "مگه نمیبینی؟ من دختر همون بابام و اینجام!" اما لبهایم را فشردم و به پوزخندی بی‌صدا اکتفا کردم.
هنوز در افکارم غوطه‌ور بودم که دوباره مرجان مرا به آغـ*وش کشید.
-تو خیلی خوبی ترمه! وقتی بری دلم برات تنگ میشه!
لبخندی بی‌رمق بر لــ*ب نشاندم و مرجان با صدایی که از بغض می‌لرزید، گفت:
-کاش بازم ببینمت.
و منی که دوست داشتم دیگر هرگز او و هیچ‌یک از اتفاقات اینجا را حتی به یاد نیاورم، تنها توانستم دستم را بالا بیارم و او را به آغـ*وش بکشم.
مرجان خود را عقب کشید و با چشمهایی خیس نگاهم کرد.
-برو، برو پیش مامانت...
و با پشت آستین بینی‌اش را پاک کرد.
-من همین جا می‌مونم. دلم نمی‌خواد بیام جلو، بقیه یه جوری نگام می‌کنن که دوست ندارم.
سرچرخاندم و به راضی مامان و آقاخان نگاه کردم. برای لحظه‌ای از فکرم گذشت، آنها به خاطر من تا اینجا آمده‌اند تا مرا با خود ببرند و از این کابوس بیرون بکشند. دلم گرم شد و لبخندی کم جان بر لبم نقش بست. دسته‌ی ساک را محک فشردم و رو به مرجان کردم.
-خداحافظ مرجان، مرسی که اومدی.
صدای کم جان مرجان که"خواهش می‌کنم" می‌گفت در گوشم نشست و پیش از آن‌که مرجان فرصت کند تا باز من را به آغـ*وش بکشد، سمت آنها قدم تند کردم.
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
راضی مامان قبل از همه مرا دید. با دیدنم صاف در جا ایستاد و نگاهش برق زد. چادرش را زیر بغلش جمع کرد و تا جایی که می‌توانست دستانش را برای به آغـ*وش کشیدنم باز کرد.
-اَی قربونت بشم!
و در حالی که با هر قدمش صدای کفش‌های پاشنه بلندش در سالن می‌پیچید، نزدیک شد. در جایم ایستادم و اجازه دادم مرا به آغـ*وش بکشد، سفت و محکم! محکم‌تر از بـ*غـل‌های مرجان و دلچسب‌تر هم! هنوز بوی همان روزها را می‌داد، بویی که هیچ‌جا و هیچ‌ک**س دیگری نداشت و عجیب این بو آرامم می‌کرد. بی‌اختیار چشم بستم و عطرش را نفس کشیدم. و پر شدم از حس آرامشی که انگار از یاد برده بودم. سست و سرمست از این حس فراموش شده، دستم باز شد و ساک از دستم رها شد و صدای افتادنش روی سرامیک‌ها در سالن پیچید.
راضی مامان با خنده‌ای که لحظه‌ای از لبهایش پاک نمی‌شد، چادرش را به دندان کشید و خم شد ساکم را برداشت. صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایش در گوشم زنگ زد و حس کردم دلم برای این النگوهای پر سر و صدایش هم تنگ شده بود.
آقا خان با اخمی که انگار جزئی از صورتش بود و لبخندی که به سختی می‌شد تشخیصش داد و نزدیک شد و بی‌اینکه چیزی بگوید، تنها نگاهم کرد. از روی شانه‌ی راضی مامان نگاه کردم.
-سلام.
دستمالی را که با آن انگشتش را پاک می‌کرد به سطل‌زباله‌ی پلاستیکی کنارش پرتاب کرد و در جوابم سری تکان داد و بعد از چند لحظه مکث، به آرامی پرسید:
-خوبی؟
خوب؟! خیلی وقت بود که خوب نبودم، اما زیر لــ*ب جواب دادم.
-خوبم.
آقا خان سری تکان داد و با دست به در آهنی رنگ و رو رفته‌ی انتهای راهرو اشاره کرد.
-بریم دیگه.
و رو به خانم احمدی که پشت پیشخوان ایستاده بود و با تلفن صحبت می‌کرد، صدا بلند کرد.
-خانم پرستار خدافظ!
خانم احمدی سر بلند کرد و گوشی را تا روی گردنش پایین کشید.
-همه‌ی مدارکو امضا کردین؟
و رو به خانم غفاری که مشغول نوشتن روی برگه‌‌ی زیر دستش بود، منتظر جوابش شد.
خانم غفاری برگه را در پوشه‌ای جا داد و از جا بلند شد.
-همه رو انگشت زدن خانم احمدی جان.
خانم نایبی از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد و با دیدنم لبخند زد.
-بالاخره داری می‌ری؟
"بله" ای زیر لــ*ب گفتم و او نزدیک آمد. با مهربانی دست روی بازویم گذاشت.
-برو به سلامت.
خانم غفاری که تلفتش تمام شده بود، از پشت پیشخون بیرون آمد و با اخمی شیرین نزدیک شد.
-ایشالا دیگه هیچ وقت اینورا پیدات نشه.
مامان راضی دست به سوی آسمان بلند کرد و صدای جیرینگ جیرینگ النگویش بلند شد.
-الهی آمین به حق پنج تن!
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
دستم را سایه‌بان چشمم کردم و نگاهی به خورشید وسط آسمان انداختم. تمام این مدت هر روز صبح به آفتاب خیره می‌شدم و فکر می‌کردم که آن‌قدرها هم که می‌گویند پرنور و گرمابخش نیست، مدتهاست که با وجود همین خورشید تاریک‌ترین و سردترین روزهای عمرم را می‌گذرانم.
راضی مامان جلو آمد ، دستم را گرفت و دو پله‌ی جلوی در خروجی را با هم پایین رفتیم.
-چقدر لاغر شدی، دستتو که می‌گیرم فقط پوست و استخون میاد دستم. بذار بریم خونه، خودم بهت می‌رسم. برات باقالی‌پلو با ماهیچه درست کنم، سوپ قلم درست کنم یه کم قوت بگیری. یه پره گوشت بیاد رو استخونت.
و من لبخندی بی‌جان به رویش زدم و نگفتم که این‌قدر غصه خورده‌ام که میلی به هیچ‌کدام از این‌ها ندارم.
خان‌آقا از کنار شمشادها گذشت و با ریموت قفل ماشین را باز کرد. بی‌حرف نیم نگاهی به من و راضی مامان انداخت و کتش را از تنش درآورد و پشت صندلی راننده آویزان کرد و پشت رل نشست. راضی مامان اما تا جلوی در ماشین همراهی‌ام کرد، در را برایم باز کرد و به آرامی کمک کرد سوار شوم، ساک را کنارم روی صندلی گذاشت و دست آخر صندلی جلو کنار آقاخان نشست.
با بی‌حالی سرم را به پشتی صندلی که زیر آفتاب داغ شده بود، تکیه دادم و چشمم را بستم. با تک بوقی که آقاخان برای نگهبان زد، چشم باز کردم و نگاهم را از نگهبانی که زنجیر جلوی در را پایین می‌‌انداخت به دروازه‌ی آهنی شیری رنگی کشیدم که مرا از این شهر جدا می‌کرد.
ماشین آقاخان وارد جاده‌ی خاکی شد و من بی‌توجه به صدای برخورد سنگهایی که از زیر لاستیک در می‌رفت، چرخیدم و تا لحظه‌ای که ماشین پیچید و وارد خیابان اصلی شد به ساختمانی خیره شدم که تلخ‌ترین و سخت‌ترین روزهایم را در خود جای داده بود.
راضی مامان شیشه‌ی طرف خودش را پایین داد و رو به آقاخان کرد.
-از بازار برو یه کم خرت و پرت بخرم.
-چی می‌خوای بخری همه چی دیروز خریدم که.
-می‌خوام یه کم قلم بخرم سوپ قلم بذارم واسه بچه‌م...
از پشت شیشه‌ی غبار گرفته به آبی آسمان خیره شدم و سوالی را که در این مدت هرروز و هر روز به ذهنم هجوم می‌آورد، به لــ*ب آوردم.
-شهرام چی شد؟!
ناگهان راضی مامان و خان‌آقا هر دو سکوت کردند. خان‌آقا از آینه نگاهی به من انداخت و بی‌حرف دنده عوض کرد. راضی مامان در حالی که دستش به چادرش بود، سر چرخاند و نیم‌‌نگاهی به من انداخت. چشم در چشم که شدیم، نگاهش را دزدید و دوباره زل زد به جاده‌ی روبه‌رو و نیسان حامل سبدهای سیبی که جلوتر از ماشین ما پیش‌می‌رفت.
خود را جلو کشیدم و به روکش مخمل صندلی آقاخان چنگ زدم.
-چرا ساکت شدین پس؟! چرا نمی‌گین....
حرفم را صدای خشک آقاخان قطع کرد.
-زندانه.
نگاهم را بین راضی مامان و خان آقا چرخوندم.
-زندان چرا؟! مگه نباید اعدام بشه؟! مگه آدم نکشته؟!
آقا خان کلافه جواب داد.
-چرا باید اعدام بشه؟!کی شاکی شده که اعدامش کنن؟!
با تنی که از حرص و خشم می‌لرزید، نفس‌های داغم را بیرون دادم.
-ولی اون آدم کشته بود!
خان‌آقا بی‌حوصله صدای رادیو را زیاد کرد و من با درماندگی نگاهم را سمت راضی مامان کشیدم که با نگرانی نگاهم می‌کرد.
لــ*ب‌هایم را به هم فشردم تا لرزششان را نبیند و نم اشک در چشمش ننشیند.
باز رو به خان‌آقا، صدایم را بلند کردم تا در میان صدای بلند موسیقی‌ محلی شنیده شود.
- چقدر؟
آقا خان با ابروهای در هم گره خورده، نگاهش را از آینه به من دوخت و سری به معنای"چیه" تکان داد. و هم‌زمان دست برد و صدای رادیو را کم کرد.
این‌بار آرام‌تر پرسیدم:
-چقدر براش بریدن؟
خان‌آقا بی‌تفاوت جواب داد.
-سه سال.
و دوباره صدای رادیو را زیاد کرد و من در نوای شادمانه‌ی آهنگ کردی، شعله کشیدم، سوختم و خاکستر شدم. فقط سه‌ سال؟!
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
با خودم درگیر بودم. برای این شهر دلتنگ بودم و نبودم. این آدمها، خيابان‌ها و خانه‌ها را دوست داشتم و نداشتم. من اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده بودم اما همه‌ی اینها را بدون او نمی‌خواستم. این شهر با همه‌ی زیبایی‌هایش بدون او برایم دلگیر بود. از همه‌ی درختهای سر به فلک‌کشیده‌اش، مغازها‌ی بستنی فروشی‌اش، پارکها...، آخ پارکها... ، از همه و همه بیزار بودم.
خان‌آقا جلوی قصابی نگه‌داشت و رو به راضی مامان کرد.
-فقط قلم؟
-یه دستم دل و جیگر بگیر. بچه‌م شده پوست و استخون...
حرف راضی مامان تمام نشده، خان‌آقا در ماشین را باز کرد و پیاده شد. راضی مامان با نارضایتی نفسش را بیرون داد و نگاهش را سمت منی چرخاند که دنبال راه فراری بودم از پارکی که آن‌سوی خیابان قرار داشت. صدای بچه‌هایی که به دنبال هم می‌دویدند و شادمانه می‌خندیدند و جیغ‌هایی که از شادی سر می‌دادند در سرم زنگ می‌زد، پتک میشد. دستهایم روی گوشم سنگینی می‌کرد و باز هم صدا و صدا و...
انگار من نبودم آن‌که در را باز کرد و برای فرار از آن صداها در خیابان دوید. پاهایم در اختیار من نبود وقتی راضی مامان صدایم می‌زد و من می‌دویدم. آن‌قدر دویدم، آنقدر دویدم تا هر چه صدای جیغ و خنده بود محو شد. نمی‌دانستم کجا بودم، سر چرخاندم و خود را نزدیک نانوایی دیدم. چند نفری که در صف ایستاده بودند با کنجکاوی نگاهم می‌کردند. نفس‌نفس زنان خم شدم و دست به روی زانوهایم گذاشتم و پلک بر هم فشردم.
-خدایا خسته شدم!
با صدای بوق ماشینی از پشت سرم، سر چرخاندم و به ال نود نوک مدادی خان‌آقا نگاه کردم.
صدای مردی که در صف نان ایستاده بود، بلند شد.
-سلام خان‌آقا!
راضی مامان با ناراحتی نگاهم می‌کرد و آقا خان دست بلند کرده بود و مشغول خوش و بش با مرد در صف بود و من بی‌توجه به هردوی آنها، آرام ماشین را دور زدم و سوار شدم.
هر چه خیابانها را پیش می‌رفتیم و شهر روی آشنایش را نشانم می‌داد، بیشتر روزهایی که در این کوچه و خیابانها گذراندم برایم مرور می‌شد و بیشتر به یاد می‌آوردم که چقدر دلتنگم. دلتنگ روزهایی که بی‌دلیل خوش بودم. نگاهم روی بقالی‌ مش هاشم بود که حالا شیک‌تر و لوکستر شده بود و دیگر مش‌هاشمی نبود که روی چهارپایه‌اش جلوی در بنشیند و با ابروهای بلندش من و ترنج را بترساند. دلتنگ بودم برای روزهایی که دست ترنج را می‌گرفتم و با هم می‌آمدیم بيسکوئيت دانه‌ای می‌خریدیم. گاهی هم دور از چشم راضی مامان بستنی دوقلو می‌خریدم، با هم نصف می‌کردیم و با ذوقی کودکانه تا خانه بستنی لیس می‌زدیم. وای که از آن روزها تنها ترنج برایم مانده و چقدر دلتنگش بودم.
صبر کردم تا خان‌آقا ماشین را کنار دیوار سیمانی، زیر سایه‌ی درخت چنار پارک کرد و به آرامی پیاده شدم. راضی مامان با لبخندی جلو آمد و ساک را از دستم گرفت.
-خوش اومدی.
لبخند نیم‌بندی به لــ*ب نشاندم و با بی‌تابی نگاهم را به در سفید رنگ خانه کشاندم که به نظر تازه رنگ شده بود و نو نوارتر از آن روزها بود. آقاخان کلیدش را از جیبش بیرون کشید و بی‌توجه به تک زنگی که برچسب‌های تبلیغاتی احاطه‌اش کرده بود، کلید را در قفل انداخت و در را باز کرد.
از لای در به حیاط نگاه کردم. همان شیر آب و شلنگ صورتی رنگی که به دورش حلقه شده بود، پای رفتنم را شل می‌کرد. همان که روزی شاهد آب‌بازی‌هایمان و خنده‌های شادمانه‌ی او بود و من دلتنگ‌ترین برای یک لحظه شنیدن صدایش بودم.
راضی مامان به آرامی دست پشتم گذاشت و به سمت در هدایتم کرد.
-برو مامان.
با اکراه روی زمین پاکشیدم و به جلو رفتم. تنها نگاهم را به روبه‌رویم دوختم و دو پله‌ی پیش رویم که به در ورودی خانه ختم می‌شد. نمی‌خواستم سر بچرخانم و به انباری گوشه‌ی حیاط نگاه کنم، همان که آخرین بار از ترس پدرش آنجا قایم شده بود و....
بغضم را فرو دادم و نگاهم را به جا کفشی قهوه‌ای رنگ ناآشنایی کشاندم که به نظر نو می‌آمد. نفس عمیقی کشیدم و چشم بستم. کاش ترنج زودتر بیاید. خان‌آقا بی‌توجه به من و حال خرابم کفش‌هایش را روی پادری قدیمی جا گذاشت و وارد شد و من هنوز به پرده‌ی توری پشت در خیره مانده بودم تا ترنج آن را کنار بزند و با لبخند به استقبالم بیاید.
راضی مامان ساکم را روی جا کفش، کنار گلدان چینی کوچک با گلهای نارنجی‌اش گذاشت و رو به من کرد.
-چرا وایسادی؟ کفشاتو در بیار بریم تو.
نگاهم را به او دوختم و لــ*ب زدم.
-ترنج؟
آشکارا رنگش پرید. نگاهش را دزدید و دستپاچه جواب داد.
-ترنج نیست.
با تعجب ابرو در هم کشیدم.
-کجاست؟!
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
راضی مامان بی‌اینکه سر بلند کند، جواب داد.
-رفته خونه‌ی مامان گلی.
جا خوردم.
-نمی‌دونست...
تته‌پته کنان به میان حرفم پرید.
-چرا! چرا می‌دونست! ولی خب... رفت که...
جلو آمد و دستم را گرفت.
-راستش... مامان گلی تنها بود، بعد دلش گرفته بود، زنگ زد گفت ترنج بیاد پیشم.
و من را به همراه خود سمت خانه کشاند.
-میاد حالا. بیا بریم تو بهت یه لیوان شربت آلبالو بدم که خیلی دوست داری، خودم درست کردم. برای ناهارم از صبح که پاشدم فسنجون بار گذاشتم.
بی‌حواس همراه راضی مامان وارد شدم و همه‌ی فکرم پر از ترنجی بود که نیامده بود.
صدای دیلینگ دیلینگ قاشقی که راضی مامان با آن شربت را هم می‌زد و عرقی که بر تن لیوان نشسته بود، در این هوای گرم و بعد از این راه طولانی، هوس خوردن آن شربت آلبالوی خوشرنگ را به جانم انداخته بود. اما باز هم میلی برای خوردن خورش فسنجانی که بویش در خانه پیچیده بود، نداشتم.
راضی مامان لیوان را سمتم گرفت.
-بیا اینو بخور تا برم یه بالش بیارم بزارم پشتت.
برای گرفتن لیوان دست دراز کردم.
-نه نمیخواد، همین پشتی هست، خوبه.
و به پشتی سرخ رنگ خوش نقش و نگار پشتم تکیه دادم. لیوان را میان دستانم فشردم و بی‌توجه به خنکایش به ترنج فکر کردم. حداقل باید صبر می‌کرد من بیایم، ببینمش، بعد برود پیش مامان گلی. اویی که حتی در تمام این مدت یک بار هم به عیادتم نیامده بود، به خاطر تمام خواهرانگی‌هایمان این یک قلم را حداقل باید انجام میداد. دلگیر از بی‌مهری‌اش لیوان را بالا بردم و شربت را لاجرعه سرکشیدم تا بغض نشسته در گلویم فرو بدهم.
لیوان خالی را در پیش دستی پیش رویم گذاشتم و به در اتاقش که کنار در آشپزخانه قرار داشت، خیره شدم. از دستش دلگیر بودم وانگار یک پارچ شربت هم نمی‌تواند از پس این بغض بربیاید. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را از در بسته‌ی اتاقش به گل مرغی‌های فرش دست‌باف کشیدم.
خان‌آقا با دستهایی خیس از دستشویی بیرون آمد و در حالی‌که دستش بند کمربندش بود، صدا بلند کرد.
-راضیه؟ یه لیوان شربتم برای من بیار.
و از مقابلم رد شد و خود را روی کاناپه‌ی مبل سلطنتی انداخت، همانی که همیشه حتی نزدیک شدن به آن، برای من و ترنج ممنوع بود. در خانه‌ی ما مبل فقط مخصوص مهمان‌ها بود و خان‌آقا.
خان‌آقا پاهایش را روی مبل دراز کرد و "آخیش" زیر لبی گفت و من باز منتظر بودم تا او را صدا بزند تا کنترل تلویزیون را از روی میز روبه‌روی مبل به دستش بدهد.
خانه عجیب در سکوت فرورفته بود و جز صدای آرام کولر و گاه‌گاهی صدای هم زدن در کابینت‌ها هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید و چقدر این سکوت آزارم می‌داد. هیچ چیزی نبود که حواسم را پرت کند تا هر گوشه که نگاه می‌کنم او را نبینم، تا صدایش در گوشم نپیچد و مرا صدا نزند.
از جا بلند شدم و سمت آشپزخانه رفتم. راضی مامان مشغول شربت درست کردن بود. چشمش، که به من افتاد، لیوان را در بشقابی قرار داد.
-اینو ببر بده خان‌آقا تا من برنجمو آبکش کنم، الان شفته میشه.
بشقاب را از دستش گرفتم و با بی‌تابی پرسیدم:
-ترنج کی میاد؟
راضی مامان دستپاچه شیر آب را باز کرد و بی‌هدف سینک ظرفشویی را آب کشید.
-واسه چی؟
-واسه چی داره مگه؟ نمی‌خواد بیاد؟
بی‌اینکه نگاهم کند ودر حالی که به اسکاچ توی دستش ریکا می‌زد، جواب داد.
-میاد حالا، تو این شربتو ببر تا گرم نشده...
و من نگاهم را به سینک تمیز و خالی از ظرف کشاندم.
-بهش زنگ بزن بیاد، دلم تنگ شده براش.
دیدم که چند لحظه‌ای دستش که در حال شستن سینک بود، ثابت ماند و من‌من کردم.
-دارم خفه میشم، هر جا رو که نگاه می‌کنم...
بغض به گلویم چنگ زد و نگذاشت بگویم او را می‌بینم که سمت من می‌دود. آرام لــ*ب زدم.
-بگو بیاد مامان.
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
راضی مامان خودش را جلو کشید و کمی از خورش روی برنجم ریخت.
-بریز بخور دیگه! چرا هیچی نمی‌خوری؟
و ظرف سالاد را کنار بشقابم گذاشت. نیم نگاهی به سالاد شیرازی کنار دستم انداختم و با بی‌میلی قاشقم را در ظرف چرخاندم.
-میل ندارم.
-یعنی چی میل ندارم؟ همین کارها رو کردی که اینجوری شدی دیگه. نگاه کن زیر چشمات اینقده گود افتاده.
و با شصتش، انتهای انگشت اشاره را گرفت و نشانم داد.
-اصلا رنگ و روت شده مثل میت.
و رو به خان آقا کرد.
-تو یه چیزی بهش بگو.
خان‌آقا بی‌اینکه سرش را از ظرف غذایش بلند کند، گفت:
-چی کارش داری؟ بذار هر چقدر دوست داره بخوره.
راضی مامان عصبی غرید.
-ولش کنم که هیچی نمی‌خوره.
با بی‌میلی قاشقم را در برنج فرو بردم.
-من به این خلوتی عادت ندارم، اینجوری دلم می‌گیره. ترنج رو می‌خوام.
خان‌ آقا پیاله‌ی خالی ماست و خیار را کنار زد.
-بعد از ناهار خودم می‌رم دنبالش.
راضی مامان از جا پرید.
-نمی‌خواد، می‌گم آژانس بگیره.
خان آقا ابرو در هم کشید.
-تنها؟! خودم می‌رم.
راضی مامان ظرفهای خالی جلوی دست خان آقا را برداشت.
-تنها نمیاد، مامان گلی هم باهاش میاد.
خان آقا لیوان شیشه‌ای را از کنار بشقابش برداشت و راضی مامان بی‌حرف لیوانش را از تنگ دوغ و نعنای کنار دستش پر کرد.
-خب من که بیکار نشستم خونه، واسه چی می‌خوای اون پیرزنم زابراه کنی؟!
-زابراه نمیشه، اتفاقا دوست داشت بیاد ترمه رو ببینه. شامم می‌مونه پیشمون دیگه.
با گیجی نگاهشان کردم. دلیل این اصرارها و کشمکش‌هایشان را نمی‌فهمیدم. اصلا مگر خانه‌ی مامان گلی چقدر دور بود که ترنج نتواند خودش بیاید و گلی مامان اگر می‌خواست مرا ببیند چرا زودتر نیامده بود که ترنج را هم تا آنجا نکشد؟
خان‌آقا با نارضایتی لیوان دوغ را لاجرعه سرکشید و در حالی که لیوان خالی را به دست راضی مامان می‌داد، غرید.
-اصلا هر غلطی که دلتون می‌خواد بکنید.
و بی‌هیچ حرف دیگری از پای سفره بلند شد. خود را سمت راضی مامان کشیدم و آرام که خان‌آقا نشنود، پرسیدم:
-چرا نذاشتی بره دنبالشون؟
راضی مامان به جای جواب سوالم، نگاه پر غمش را به خان‌آقا دوخت و آهی از ته دل کشید.
نپرسیدم که چه‌چیزی را از من مخفی می‌کنند و دوست هم نداشتم که بدانم. پر شده بودم از غم و غصه و اتفاق تلخ و جایی برای یکی دیگر نداشتم.
بی‌حرف پیاله‌ی ماست و خیارم را در بشقاب نیمه خورده‌ام گذاشتم و از جا بلند شدم. صدای اعتراض راضی مامان بلند شد.
-هیچی نخوردی که!
و من حتی حوصله‌ی آن را نداشتم که تکرار کنم "میل ندارم".
هر چه کردم راضی مامان اجازه نداد در جمع کردن سفره و شستن ظرفها کمکش کنم و با اصرار مرا به اتاق ترنج برد و وادارم کرد که استراحت کنم.
بالش با روکش سرخ مخمل را کف اتاق انداخت و پتوی تازه ملحفه شده‌ای را از کمد بیرون کشید.
-تا ترنج بیاد، یه چرت بخواب.
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
و خود کنار بالش دوزانو نشست. موهایم را از بند کش‌سر آزاد کردم و به آرامی سر روی بالش گذاشتم. راضی مامان خیره مانده به یک نقطه لــ*ب زد.
-می‌دونی ترمه، تو که رفتی خیلی چیزها عوض شد.
چشمان خواب‌آلودم هشیار شدند و به اویی خیره شدند که بسیار دستپاچه به نظر می‌رسید. بلند شدم و در جایم نشستم.
-چی شده؟!
با اضطراب دستهایش را در هم گره زد.
-ترنج می‌خواست... می‌خواست از پشتِ‌بون…
حرفش را صدای زنگی که در خانه پیچید قطع کرد و"راضی مامان"، راضی از وضعیت پیش‌ آمده از جا بلند شد.
من که شنیدن حرفهای نصفه و نیمه‌ی راضی مامان ترس به دلم انداخته بود، دستهای در هم قلاب شده‌ی راضی مامان را گرفتم.
-ترنج می‌خواسته پشت‌بوم چی‌کار کنه؟! ترنج چی شده مامان؟!
راضی مامان دستش را از زیر دستم بیرون کشید و نیم‌نگاهی به در اتاق انداخت.
-دیگه خودش اومد، الان خودت می‌فهمی.
و به سمت در پاتند کرد. من هم به دنبالش از جا بلند شدم و با قلبی که وحشت‌زده در س*ی*نه می‌کوبید، به استقبال ترنج رفتم.
پرده‌ی توری را که کنار زدم، در جایم میخکوب شدم. شوکه به تصویر پیش رویم خیره شدم. این... این ترنج من نبود. ترنج بازیگوش و سر به هوایی که از دیوار راست بالا می‌رفت. چشم بستم و پلک‌هایم را به هم فشردم. حتما اشتباه می‌دیدم، حتما از تاثیر داروهاست. دوباره چشم باز کردم و هنوز با همان تلخند لعنتی و آن... آن پاهای... . با دست چشمهایم را فشردم و دوباره نگاه کردم. نمی‌شد، نمی‌شد، هیچ چیز عوض نمی‌شد!
باز هم ترنج بود و چشم‌های غمگینش و پاهای بی‌جانش، با لبخندی که روی لبش مرده بود. با پاهایی بی‌جان سمتش دویدم، انگار بی‌‌حس بیحس شده بودم، نه داغی موزائیک ‌ها را می‌فهمیدم و نه تیزی سنگهایی که در پایم فرو می‌رفت. فقط تلخی لبخند ترنج بود که به قلبم چنگ می‌زد.
روبه‌رویش که ایستادم، پاهایم لرزید. من به از بالا نگاه کردن به او عادت نداشتم. ترنج قدش از من بلندتر بود. دست لرزانم روی سردی دسته‌ی ویلچر لغزید و پیش رویش زانو زدم. صدای خفه‌ی گریه‌ی مامان گلی در گوشم می‌پیچید و صدای خنده‌های ترنج در سرم زنگ می‌زد. ناباور روی پاهای بی‌جانش دست کشیدم و بی‌نفس اسمش را صدا زدم. دست ترنج روی دستم نشست و قطره‌ای اشک از چشمش چکید.
-خوش اومدی آبجی.
معصومانه گریه می‌کرد، مثل همه‌ی روزهای بچگی. دستش را میان دستم گرفتم و فشردم، نوازشش کردم. به جای همه‌ی روزهایی که از درد ناله کرده بود و من نبودم، به جای روزهایی که باید کنارش می‌بودم و نبودم. سر خم کردم و دستش را بوسیدم.
-چی شدی آجی؟!
لبش را گزید و چشم بست و قلب من هم با قطره اشکی که از چشمش افتاد، فرو ریخت.
من این ترنج را باور نداشتم.
مامان گلی جلو آمد و دسته‌ی ویلچر را میان مشتش فشرد.
-بیاین بریم تو، اینجا نمونین جلو در و همسایه.
و سر چرخاند و نگاهی به ساختمان کناری انداخت وبی‌حرف ویلچر ترنج را به داخل هدایت کرد.
ترنج رفت، من اما مات و مبهوت همان‌جا روی داغی موزائیک‌های حیاط زانو زدم. راضی مامان دست روی شانه‌ام گذاشت.
-اینجا نشین مامان پات می‌سوزه، پاشو بریم تو.
بی اینکه نگاهش کنم، با لبهای لرزان پرسیدم:
-چرا اینجوری شد؟!
-گفتم که از پشت‌بون افتاد.
باور نمی‌کردم. همه‌ی آن روزهای کودکی از بام نیفتاده بود، حالا که بزرگ شده بود، خانم شده بود، افتاده بود؟!
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
راضی مامان خم شد و کنار گوشم پچ زد.
-پاشو بریم تو با هم حرف بزنیم. اینجا نشین همه همسایه‌ها دارن نگاه می‌کنن.
و سرش را بالا کشید و ادامه داد.
-اینجا فضولچه زیاد داریم.
نگاهش را تا پنجره‌ی خانه‌ی روبه‌رو دنبال کردم و ایران خانم را دیدم که چادرش را محکم گرفته و ما را می‌پایید. با دیدنم لبخندی زد و سری به نشانه‌ی سلام تکان داد. من اما با بی‌حالی نگاه از اوگرفتم و سلام بی‌موقعش را بی‌جواب گذاشتم.
راضی مامان دستم را کشید.
-پاشو مامان، پاشو بریم تو ترنج و مامان گلی هم تنهان.
از جا که بلند شدم و رو به خانه چرخیدم، رقیه خانم را دیدم که دست زیر چانه زده بود و چنان به تماشا نشسته بود که انگار فیلم سینمایی نگاه می‌کند. با دیدن من لبخندی زد و صدا بلند کرد.
-سلام ترمه جان، خوبی؟ مرخص شدی به سلامتی؟
در جوابش اخمی کردم و نیم نگاه تندی هم به آقای کاکاوند همیشه آماده‌ی خبرگزاری انداختم و سمت خانه پا تند کردم.
در چهارچوب در ایستادم و نگاهم را از ترنجی که بغض‌آلود به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار روبه‌رویش خیره شده بود، به گلی مامان که بالهای روسری‌اش را باز کرده بود و کنار ویلچر ترنج، روبه‌روی کولر نشسته بود، کشاندم. بغض‌آلود صدا بلند کردم.
-چرا بهم نگفتین؟!
خان‌آقا که بالای سر مامان گلی ایستاده بود، جواب داد.
-می‌گفتیم که چی بشه؟ چی‌کار می‌تونستی بکنی؟
مامان گلی اخمی به خان‌آقا کرد و با همان لهجه‌ی شیرینش گفت:
-ای‌طوری حرف نزن با بچه‌م.
و دستش را، رو به من دراز کرد.
-بیا بنیش کنار خوم، تا بت بَگم.
تعللم را که دید سر تکان داد و با کف دستش، روی جای خالی کنار خودش روی فرش زد.
- بیا دردت به جُنِم، بیا گل محمدیم.
با تردید جلو رفتم و کنار مامان گلی نشستم.
مامان گلی دستش را دور گردنم انداخت، مرا به خود فشرد و روی موهایم را بوسید.
-به خونه‌ی خوت خوش اومدی جُنِم.
سر روی شانه‌اش گذاشتم و با صدایی گرفته گفتم:
-برام بگو مامان گلی، چرا؟
و نگاه خیسم را سمت ترنجی که به آرامی نگاهم می‌کرد، کشاندم.
-چی به سرش اومده؟!
مامان گلی از ته دل آه کشید.
-چی بَگم عزیزِم، چی بَگم؟ بخت کسیو که سیاه بُفتن، با آب زمزم هم نَمیشه سفیدش کرد. ای تو که اون خیر نَییدَه روزگارتو سیاه کرد و انداختت گوشه‌ی او خراب شدَه، ای از ای طفل معصوم که هنی بیست سال نشده زمین‌گیر شد و اسیر ای صندلی چرخدار.
ابرو در هم کشیدم. باز هم از آن حرفهای "ما چقدر بدبختیم" مامان گلی، البته راست می‌گفت، از در و دیوار خانه و زندگی‌مان بدبختی بیرون می‌زد اما این حرفها را دوست نداشتم. سر از روی شانه‌ی مامان گلی برداشتم و غریدم.
-چرا مامان گلی؟ چرا هیچ‌ک**س چیزی بهم نگفت.
راصی مامان جلو امد و روبه‌رویم زانو زد.
-آخه تو که کاری از دستت برنمیومد. جز غصه خوردن که فایده‌ای نداشت. خودت کم درد نداشتی.
ترنج با بی‌طاقتی ویلچرش را به حرکت درآورد و سمت اتاقش به راه افتاد و به دنبالش صدای راضی مامان بلند شد.
-کجا می‌ری؟
ترنج بی‌اینکه لحظه‌ای بایستد، بغض‌آلود صدا بلند کرد.
-تنهام بذارید!
خان‌آقا که از جایش بلند شد تا به دنبالش برود، راضی مامان غرید.
-نشنیدی مگه؟! گفت تنهام بذارید.
خان‌آقا با نارضایتی عقب برگشت و کنار مامان گلی نشست و زیر لــ*ب غرید.
-یه چایی بیار برامون.
راضی مامان برای آوردن چای به آشپزخانه رفت و من نگاهم به در بسته‌ی اتاق ترنج ماند. اتاقی که روزگاری متعلق به هردویمان بود.
مامان گلی دستم را میان دستان سرد و چروکیده‌اش گرفت و سعی کرد دلداری‌ام بدهد.
-یه کم که بِیذرَه، حالش بِیتر میشَه.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na و هدیه زندگی

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
چشمم به در اتاق ترنج خشک شده بود، مدام منتظر بودم تا در را باز کند و باحالی آرامتر بیرون بیاید، اما نه او بیرون آمد و نه من توانستم جسارت کنم و وارد تنهایی‌اش شوم، نمی‌توانستم خیلی دور شده بودم از او. به اندازه‌ی تک‌تک لحظه‌هایی که در غم و اندوه خود غرق شده بودم، از ترنجم غافل و از او دور شده بودم. از همان روزی که دستم را گرفت و نگاه ملتمسش را به من دوخت و گفت "منو تنها نذار آبجی" و من بی‌توجه به بغض صدایش، غرق در اندوه خود او را رها کردم و بعد از آن انگار پرده‌ای بین من و ترنج کشیده شد. پرده‌ای بین روزهایی که دستش را می‌گرفتم و به مدرسه می‌بردم، بین روزهایی که مرا با خود به مهمانی عروسکهایش می‌برد و خاله بازی می‌کردیم. آه که چقدر دلتنگ همان روزها بودم.
چنان در خاطراتم غرق شدم که نفهمیدم کی روز جایش را به شب داد و مامان گلی رفت.
خان‌آقا که برای رساندن مامان گلی رفته بود، وارد خانه شد و در را محکم پشت سرش بست. در حالی که سوئیچ را در دستش می‌چرخاند و صدای جرینگ جرینگش سکوت خانه را می‌شکست، نگاهش را به در اتاق ترنج کشاند.
-ترنج نیومد بیرون؟
سرم را بالا انداختم و زیر لــ*ب "نه" ای گفتم. دوباره پرسید:
-شامشو خورد؟
راضی مامان از آشپزخانه بیرون آمد و در حالی که دستهایش را با گوشه‌ی لباسش خشک می‌کرد، جواب خان‌آقا را داد.
-آره بردم تو اتاقش براش.
خان‌آقا سری به تایید تکان داد و زیر لــ*ب گفت:
-جای منو همین‌جا تو هال بنداز، ترمه رو امشب ببر پیش خودت که اولین شبه...
راضی مامان فرصت نداد حرف خان‌آقا تمام شود.
-نه! چرا تو هال؟! ترمه پیش ترنج می‌خوابه.
خان‌آقا سربلند کرد.
-آخه ترنج می‌خواد تنها باشه.
راضی مامان ابرو در هم کشید.
-دیگه تا کی تنهایی!
و سمت میز وسط خانه راه افتاد. از جا بلند شدم و به دنبال راضی مامان راه افتادم.
-چه فرقی می‌کنه، من تو هال می‌خوابم.
راضی مامان سرچرخاند و جوری نگاهم کرد که انگار حرفی برای گفتن دارد و نمی‌گوید. فنجان‌های خالی چای را در سینی جمع کرد و به راه افتاد، من هم به دنبالش. کولر را خاموش کرد و بی‌اینکه نگاهم کند، پچ زد.
-پیش ترنج باشی بهتره، اونم تنها نمی‌مونه.
و رو به خان‌آقا کرد.
-تو هم برو لباسهاتو عوض کن، بخواب. من الان قرصهاتو برات میارم.
خان‌آقا با اکراه سمت اتاق خودش به راه افتاد و راضی مامان با نگاه دنبالش کرد. خیالش که از خان‌آقا راحت شد، سمت اتاق ترنج پا تند کرد. به آرامی ضربه‌ای به در زد و دهانش را به در چسباند.
-منم ترنج.
و بعد دستگیره‌ی در را فشرد و وارد اتاق شد.
نمی‌فهمیدم، دلیل این کارها و رفتارهایشان را نمی‌فهمیدم، پچ‌پچ‌های مامان‌راضی با ترنج را نمی‌فهمیدم. در این مدتی که من در آن خراب‌شده بودم، چه اتفاق‌هایی افتاده بود و من از آن‌ها بی‌خبر بودم.
خیلی نگذشت که راضی‌مامان از اتاق بیرون آمد و رو به من کرد.
-بیا برو تا من قرص‌های خان‌آقا رو بدم، بیام.
-اگه ترنج اذیت میشه...
راضی مامان به میان حرفم پرید.
-نه مادر چه اذیتی؟ تو خواهرشی، اتفاقا خوشحال شد که تو می‌ری پیشش.
قدمی نزدیک شدم و صدایم را پایین آوردم.
-پس این کارهاتون چیه؟ این پچ‌پچ کردنها، این‌طوری در زدنها!
راضی مامان آهی کشید و در حالی که سمت آشپزخانه می‌رفت، زیر لــ*ب نالید.
-بدبختی که زیاد میشه، آدم همه‌ی کارهاش شاخ درمیاره.
نگاهم را از راضی مامان که کیسه‌ی داروها را از یخچال بیرون می‌کشید گرفتم و با تردید به اتاق ترنج نگاه کردم. مسخره بود که برای رفتن پیش خواهرم استرس داشتم.
 

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
خواهری که شبها روی پا می‌خواباندم و روزها هم‌بازی همیشگی‌اش بودم. نفس عمیقی کشیدم و با قدم‌هایی نامطمئن سمت اتاق ترنج راه افتادم.
به آرامی ضربه‌ای به در نیمه باز زدم و به داخل اتاق سرک کشیدم. ترنج با دیدنم لبخند بی‌‌جانی زد و ویلچرش را رو به من چرخاند.
-بیا تو.
و ویلچرش را به جلو هدایت کرد. خجولانه لبخند زدم و جلو رفتم.
-خوبی؟
سری تکان داد و لــ*ب زد.
-خوبم.
با لاقیدی قدمی برداشتم و حرفهایم را در سرم مرتب کردم.
-ام... ترنج؟ ام...می‌گم اگه... راحت نیستی، من می‌تونم تو هال...
ترنج میان حرفم دوید.
-نه نه! اتفاقا خیلی هم خوشحالم که پیشمی.
-مطمئنی؟!
لبخند زد.
-آره.
راضی مامان در حالی که زیر لــ*ب با خودش غر می‌زد، وارد اتاق شد و سمت کمد دیواری رفت. در کمد را باز کرد و پتوها را چنان بیرون کشید که در کمد با ضرب به دیوار خورد و صدایش در اتاق پیچید. پتوها را جلوی پایش روی زمین ریخت و تشکی بیرون کشید و سمت من گرفت.
-بیا اینو اونجا بنداز زیر پنجره.
جلو رفتم و تشک را از دستش گرفتم و او وسواس‌گونه مشغول مرتب کردن رخته‌ها شد و هم‌زمان هن‌هن کنان حرف می‌زد.
-پنجره هم باز کن...، قشنگ باد میاد... خنک میشین.
تشک را کنار تخت ترنج پهن کردم و دوباره رو به راضی مامان کردم. پتوی زرشکی را از دستش گرفتم و او باز ادامه داد.
-کولرو روشن نکنیا، دست و پامو خشک می‌کنه.
سری به اطاعت تکان دادم و به پنجره اشاره کردم.
-همین پنجره رو باز می‌کنیم، خوبه.
راضی مامان بالش رویه مخملی را روی تشکم پهن کرد و در کمد دیواری را بست. هنوز دستش گیر دستگیره‌ی طلایی کمددیواری بود که رو به ترنج کرد.
-تو چیزی نمی‌خوای؟
ترنج سر بالا انداخت. دوباره پرسید:
-دستشویی نداری؟
ترنج نیم‌نگاهی به من انداخت و لــ*ب گزید. برای راحتی‌‌اش رو برگرداندم و باز صدای راضی مامان بلند شد.
-غزیبه که نیست، خواهرته. تازه ترمه که پیشت باشه منم خیالم راحته.
وسمت ترنج رفت و بعد از اینکه ویلچرش را تا کنار تختخوابش برد، خم شد و ترنج را به آغـ*وش کشید تا روی تخت بخواباند. پا تند کردم تا کمک کنم که صدای راضی مامان بلند شد.
-نمی‌خواد، خودم می‌خوابونمش.
راضی مامان ترنج را که در تخت خواباند، پتویش را رویش کشید و به آرامی موهایش را بوسید. بعد از روی رختخواب‌های من که روی زمین پهن بود رد شد و به در که رسید، ایستاد و پرتردید رو به من کرد. منتظر ماندم که حرفش را بزند، اما چیزی نگفت. سکوتش که طولانی شدم قدم پیش گذاشتم و نزدیک شدم. راضی مامان نیم‌نگاهی به ترنج انداخت، سرش را جلو آورد و پچ زد.
-حواست بهش باشه‌ها.
سری به اطاعت تکان دادم و او باز ادامه داد.
-خودم حواسم بهش هستا، تا صبحم چند بار میام سر می‌زنم...
سری تکان داد و به سمت در چرخاندمش.
-هستم، خیالت راحت.
بیرون از اتاق ایستاد و دستش را روی دستگیره‌ی در فشرد.
-هرکاری هم داشتی صدام کن، خب؟
سری تکان دادم و لــ*ب زدم.
-باشه.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و Maria.na

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
با رفتن راضی مامان من و ترنج بعد از سالها با هم تنها شدیم. دستپاچه بودم و نمی‌دانستم چطور باید سکوت بینمان را بشکنم. نگاهم را در اتاق چرخاندم و روی ویلچر رها شده‌ی ترنج ایست کردم. نفس عمیقی کشیدم و با قدم‌هایی شمرده به تختش نزدیک شدم.
به آرامی با نگاهش دنبالم می‌کرد و منتظر بود چیزی بگویم. دستی روی دسته‌ی سرد ویلچر کشیدم و بی‌حرف کنارش، لبه‌ی تخت نشستم. دستش را که کنارش روی پتو بود، به ارامی در مشتم گرفتم و به نرمی فشردم. ترنج لبخند زد و بی‌اختیار هم لبخندی بر لــ*ب من نشست. صدایش گرفته بود، وقتی گفت:
-خیلی دلم برات تنگ شده بود ترمه.
اشک به چشمم نیشتر زد و لــ*ب زدم.
-منم.
چانه‌اش لرزید و باز گفت:
-بی‌تو خیلی تنها بودم.
-منم.
-کمکم کن ترمه، دیگه هیچ‌وقت تنهام نذار.
دستش را میان دو دستم فشردم.
-قول می‌دم ترنج، قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت تنهات نمی‌ذارم.
لبخند که زد، قطره‌ای اشک معصومانه از گوشه‌ی چشمش راه گرفت و پایین افتاد.
خم شدم و اشکش را با پشت انگشتم پاک کردم.
-چی شد یهو ترنج؟ چطوری یهو این بلا به سرت اومد؟
چشم بست و لبهایش را به هم فشرد. به آرامی پاهایش را نوازش کردم و لــ*ب زدم.
-ترنج من یه جا بند نمی‌شد...
ترنج هق‌ زد و لــ*ب فشرد که صدای گریه‌اش بلند نشود و من جان کندم برای گریه‌های بی‌صدایش.
-تو رو سرتو می‌زدن، ته‌تو می‌زدن رو پشت‌بوم بودی. هیچ‌وقت هم چیزیت نمی‌شد...
شانه‌های ترنج لرزید و دل من هم.
-حرف بزن ترنج.
ترنج پلکهایش را به هم فشرد و رو به دیوار کرد.
-بعضی دردها، حرف زدن ازشون نه تنها کمکت نمی‌کنن بلکه با یادآوریشون دوباره درد می‌کشی.
و پتو را روی سرش کشید و صدای خفه‌اش از زیر پتو بلند شد.
-شب‌بخیر آبجی.
و نگاه من خیره به انگشتهایش بود که پتو را در مشتش می‌فشرد.
شب که می‌شد، تنها که می‌شدم، چراغها که خاموش می‌شد، فرقی نداشت کجا باشم، آسایشگاه یا خانه‌ی پدری، هزار هزار فکر و خیال و خاطره به ذهنم هجوم می‌آورد.
هرشب و هرشب همه‌ی لحظاتی که باهم داشتیم و اشتباهاتی که در حقش مرتکب شدم را با خود مرور می‌کردم و در آن روزهای تلخ غرق میشدم. احساس خفگی می‌کردم، انگار هوا برای نفس کشیدن کم می‌ٱوردم. از جا بلند شدم و پرده‌ی حریر را کنار زدم و پنجره را باز کردم. با ولع هوای تازه را به ریه کشیدم و باز انگار کافی نبود. نمی‌شد، نمی‌توانستم در این اتاق تنگ بمانم. به طرف در پا تند کردم و به طرف حیاط دویدم. در را که باز کردم، هوای تازه به سمتم هجوم آورد. بی‌ایه به خود زحمت پوشیدن دمپایی بدهم، روی موزائیک‌های خنک پا گذاشتم و اجازه دادم سرمایش آتش وجودم را سرد کند. صورتم را رو به آسمان گرفتم و چشم بستم تا به یاد نیاورم شب‌هایی را که با هم ستاره می‌شمردیم و دستهایم را از هم باز کردم و تسلیم نسیم خنکی شدم که روحم را نیز نوازش می‌کرد.
نمی‌دانم چقدر گذشت که با صدای جیغ ترنج از جا پریدم. سر به طرف خانه چرخاندم و گوش‌ تیز کردم و صدای گریه‌اش را شنیدم. با عجله پرده را کنارزدم و وارد شدم.
راضی مامان با رنگی پریده، هراسان از اتاقش بیرون آمد و با دیدن من پرسید:
-چی شده؟!
قبل از آن که جوابی بدهم، خان‌آقا با رنگی پریده از اتاق بیرون آمد. با دیدنش جلو رفتم.
-چی شده؟! ترنج چرا جیغ می‌کشه؟!
راضی مامان فرصت جواب دادن به خان‌آقا نداد.
-تو کجا بودی؟!
شانه‌ای بالا انداختم.
-حالم خوب نبود، رفتم حیاط یه کم هوای تازه بخورم.
راضی مامان با تاسف نگاهش را از من گرفت و خان‌آقا را کنار زد، وارد اتاق شد.
نگاهم را از راه راضی مامان گرفتم و برای دانستن جواب سوالی که چند لحظه‌ی پیش پرسیده بودم، رو به خان‌آقا کردم.
خان‌آقا سرچرخاند و نیم‌نگاهی به در نیمه باز اتاق انداخت و دوباره رو به من کرد.
- فکر کنم خواب بد دیده.
آهی کشیدم و از کنار خان‌آقا رد شدم. وارد که شدم ترنج را دیدم که در آغـ*وش راضی مامان مچاله شده بود و گریه می‌کرد. با دیدن من خود را از آغـ*وش راضی مامان بیرون کشید و صدا بلند کرد.
-کجا رفته بودی؟! قول داده بودی هیچ‌وقت تنهام نذاری، چرا تنهام گذاشتی؟!
مات و مبهوت در جایم ایستاده بودم و به اویی که از خشم می‌لرزید، خیره شده بودم.
-مـ من...فقط رفته بودم حیاط.
عصبی فریاد زد.
-برام مهم نیست کجا بودی! تو نباید تنهام می‌ذاشتی!
راضی مامان با "هیس" کشداری سعی کرد ترنج را آرام کند و در حالی که با چشم و ابرو از من می‌خواست سکوت کنم و چیزی نگویم، ترنج را به آغـ*وش کشید و به نرمی در گوش پچ زد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و Maria.na

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
چشم که باز کردم ترنج را دیدم که روی ویلچرش، بالای سرم نشسته بود و از پس پرده‌ی رقصان در باد نگاهم می‌کرد. با دیدن چشم بازم لبخند زد.
-سلام، صبح بخیر.
با گیجی دستم را روی زمین ستون کردم و در جا نشستم. ترنج ویلچرش را جلو کشید و به آرامی لــ*ب زد.
-خوبی؟
هنوز هشیار نشده بودم و خواب‌آلود خیره‌اش مانده بودم. با ناراحتی ابرو در هم کشید مثل روزهای کودکی معصومانه به چشم‌هایم خیره شد.
-ببخشید ترمه، دیشب... معذرت می‌خوام، واقعا رفتار خوبی نداشتم. می‌دونی...
بغض کرد ونگاهش را به زانویش دوخت.
-دست خودم نبود. من... من...
نگاهش را بالا کشید و ملتمسانه به چشمم خیره شد.
-منو می‌بخشی؟!
در چشمهایش همان ترنجی را دیدم که از من می‌خواست دور از چشم راضی مامان شکلاتی به او بدهم و همیشه بعد از این که شکلات را می‌گرفت، شیرین‌ترین لبخند دنیا را به رویم می‌زد. هربار راضی مامان که می‌فهمید اخم می‌کرد و می‌گفت "اینقد شکلات و شیرینی می‌خوره آخرش همه‌ی دندوناشو کرم می‌خوره". و من هربار باز هم یواشکی شکلاتی به دست ترنج می‌دادم تا دوباره آن لبخند شیرین بر لبش بنشیند. حالا هم دلم می‌خواست دوباره آن لبخند را ببینم. لبم کش آمد و سعی کردم لبخندی به رویش بزنم و با صدایی خواب‌آلود و گرفته جواب دادم.
-معلومه که می‌بخشم.
و لبخندی که بر لــ*ب ترنج نشست، زیباترین صبح را برایم رقم زد.
-خب حالا پاشو با هم بریم صبحونه بخوریم. من نخوردم تا تو بیدارشی با هم بخوریم.
و با حسرت لــ*ب زد.
-مثل همون روزا!
از جا بلند شدم و جمع کردن رختخواب را به بعد از خوردن صبحانه با ترنج موکول کردم تا بیش از این معطل من نماند.
ترنج با لبخند دست به چرخ ویلچر کشید و کمی عقب رفت.
با پا پتوی مچاله شده را عقب زدم پشت ویلچر ایستادم.
-بذار کمکت کنم.
با دیدن خان‌آقا که روی مبل لم داده بود و قندی میان لــ*ب داشت، سلام دادم. خان‌آقا چشم از تلویزیون گرفت و با دیدن ما، لیوان چایش را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
-سلام، صبح بخیر.
و نگاهش روی ترنج چرخید.
-خوبی ترنج؟
ترنج با آرامی"خوبم" ی لــ*ب زد و رو به من کرد.
-بریم ترمه، من خیلی گشنمه.
مردد نگاهم را از ترنچ به خان‌آقایی که نزدیک می‌شد، چرخاندم. آن‌قدر این‌ پا و آن پا کردم تا خان‌آقا رسید. خان‌آقا رسیده، نرسیده دست دراز کرد، گونه‌ی ترنج را میان انگشتانش گرفت و کشید.
-خوشگل شدی!
و نگاه من گیر لبخند پهنش بود که برای من تازگی داشت. برای من همیشه خان‌آقا بود و ابروهای پهن در هم گره خورده‌اش.
ترنج که سرش را عقب کشید، خان‌آقا ابرو در هم کشید و نگاهش را به منی که خیره‌اش مانده بودم کشید. دستپاچه نگاه دزدیدم و خجولانه لبخند زدم.
-چیزه... شما صبحونه خوردین؟
خان‌آقا نگاهش را پایین کشید و سری تکان داد.
-اوم... پس ما بریم صبحونه‌مونو بخوریم با اجازه‌تون، ترنج خیلی گشنه‌س.
خان‌آقا باز سری تکان داد و بی‌حرف سمت مبلها چرخید و صدا بلند کرد.
-راضی؟ بیا این چایی منو ببر عوض کن، یخ کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و Maria.na

مهتاب یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/3/21
58
271
53
ویلچر ترنج را به آرامی به داخل آشپزخانه هول دادم.
-سلام، صبح بخیر
راضی مامان که مشغول پیاز خرد کردن بود، سر بلند کرد و با چشمهایی اشک‌بار نگاهم کرد.
-سلام مامان جان، صبح تو هم بخیر.
ویلچر ترنج را پشت میز ناهارخوری کوچکی که یک طرفش به دیوار چسبیده بود، گذاشتم و رو به راضی مامان کردم.
-می‌خوای اگه تو دستت بنده، من چای خان‌آقا رو عوض کنم.
راضی مامان با پشت دست چشمش را پاک کرد.
-نه، تو بیا این پیازها رو خورد کن تا من بیام.
و دستش را در ظرف تکاند تا خرده پیازهای چسبیده به دستش کنده شوند.
راضی مامان رفت و من در جایش به خرد کردن پیازها مشغول شدم. فکرم اما جایی در همان نزدیکی پر می‌زد. دلم پر می‌کشید برای دیدار عزیز کرده‌ای که روزها و شبهایم را از آن خود کرده بود و من نداشتمش.
نفهمیدم راضی مامان کی آمد و پیازها را از دستم گرفت و مرا سمت میز کشاند.
-دستت درد نکنه، تو بشین تا برات صبحونه بیارم.
و صندلی چوبی روبه‌روی ترنج را عقب کشید.
-بشین تا من برم برات شیر گرم کنم.
نگاهم به ترنج مغموم در خود فرو رفته بود و گوشم به تعریف‌های راضی مامان که سرش را در یخچال برده بود.
-شیر محلیه! سپردم سوری خانم از داهاتشون آورده، این ماست‌بندیا چرخ می‌کنن شیرشونو هیچی نداره که...
و رو به ترنج کرد.
-برای تو رو گرم نکنم؟ سرد می‌خوری؟
ترنج که سر تکان داد، راضی مامان شروع کرد.
-شیر محلی رو که سرد نمی‌خورن. حالا من اینو یه بار جوشوندم، ولی شیر محلی رو داغ بخوری بهتره. اون شیرهای پاستوریزه‌ست که سرد می‌خورن.
ترنج مچاله شده را می‌دیدم، صداهای راضی مامان را می‌شنیدم، اما هیچی نمی‌فهمیدم. خیالم پر از او بود.
با صدای کوبیدن لیوان شیر روی میز، از فکر و خیال بیرون پریدم. راضی مامان دستش را در هوا تکان داد و با ابروهای گره خرده، غرید.
-هی بهت می‌گم بگیر لیوانو، دستم سوخت دیگه!
نگاهم را به بخاری که از شیر بلند می‌شد دوختم و شرمنده لــ*ب زدم.
-ببخشید، حواسم نبود.
راضی مامان دستش را با گوشه‌ی دامنش پاک کرد.
-عیب نداره حالا...
و باز در حالی‌که مشغول بیرون آوردن چیزی از کابینت زیر ظرفشویی بود، مشغول تعریف شد.
-پریروزی رفتم از کل اسماعیل برات تخم‌مرغ و روغن محلی گرفتم بخوری یه کم جون بگیری. از بس...
دستم را دور لیوان شیر حلقه کردم و بی‌حواس لــ*ب زدم.
-می‌خوام برم سر خاکش!
راضی مامان سر از کابینت بیرون کشید.
-چی؟!
بی‌توجه به داغی شیر، حلقه‌ی انگشتانم را به دور لیوان سفت‌تر کردم.
-دلم طاقت نمیاره راضی مامان ، می‌خوام برم سر خاکش.
وارفته قدمی سمتم برداشت و روبه‌رویم ایستاد.
-کجا بری؟
نیم‌نگاهی سمت ترنج انداخت و ادامه داد.
-ما اصلا نمی‌دونیم کجاست، به ما نگفتن به خّدا.
کمی از شیر خوردم تا بغض نشسته در گلویم را فرو دهم.
-می‌رم بهشت رضوان.
-آخه بری بهشت رضوان چی‌کار وقتی نمی‌دونی کجاست؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و Maria.na

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر