جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان ترک آبنوس| نسترن حمزه کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 1 Vote
  • نویسنده موضوع Raby
  • تاریخ شروع

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
113
572
93
Offline
رمان: ترک آبنوس

نویسنده:نسترن حمزه( کاربر انجمن ستارگان رمان)

ژانر:عاشقانه اجتماعی
ناظر محترم: @پریاpariaعباسی
خلاصه:دختری که به خیال زندگی بهتر از زندگی گذشته اش می گذرد و رها می کند. گم می کند گمشده ای رو که از وجودش آمده و او نمی داند که خوشبختی اصلی همین
گمشده ای است که دست ازش می کشد و نمی داند تقدیر چه سرنوشتی را در انتظارش قرار داده است. سرنوشتی که درست مثل یک مرداب تاریک او را به درون خودش می کشد و این میان یک دست پیدا می شود. دستی که از اعماق می خواهد بیرون بکشاند. دختر قصه می تواند ان دست را بگیرد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
113
572
93
Offline
IMG_20201207_143755_478.jpg


سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
مقدمه:
قدم می زنم.
قدم می زنم و رج می اندازم روی سرمای درونم!
یک رج بی شبهه!
یک رج بی فانوس!
این منم!
همان من بی سایه!
همان منی که به احساس رکب زد و پله پله هم نفس کویر دوید.
کاش باری دیگر تقدیر عوض می شد.
کاش صباحی خداگانه می وزید و برگه های سرنوشت را پراکنده می کرد.
آن قدر پراکنده که خیالت جمع می شد برگه هایش را گم کرده و باید از سر بنویسد این سرنوشت!
به عقب بازمی گردم.
به عقب بازمی گردم و نفسی تو خالی می کشم.
گویی خودم را میان انبوهی از اندوه گم کرده ام.
در این پناه بی پناهی من از کدامین قصه ام؟
به راهی که رفته ام می نگرم.
در این راه آبدیده شده ام. سخت شده ام. سیاه شده ام، سیاه روزگار...
همانند یک آبنوس! آبنوسی که بی رحمانه ترک شد. ترک شد و...
ترک شد و با همه ی شکستگی ها دست به زانو گرفت تا باری دیگر برخیزد. برخیزد و اینبار راه را درست رود. اینبار بازیچه نشود.
و اما من می جنگم.
با وجود آنکه می دانم بوران سختی در راه است.
به حرمت تمام روزهای رفته از چنگ، با قدرت می جنگم.

***************
با مشت های گره خورده از پله های قدیمی محضرخانه پایین آمد. روحش در حال انفجار بود. از در آهنی سبز رنگ بیرون زد و قدم هایش را روی آسفالتی که همانند دلش تیره و کدر بود، تندتر برداشت. دنبال فرار بود. فرار از این هوای خفقان آور!
صدای دویدن را پشت سرش شنید.
- کیاراد...کیاراد وایستا کارت دارم.
پوزخند زهرگونی روی لبش خط انداخت. آوای ظریفش درست همانند کاغذ نازکی بود که زخم عمیقی ایجاد می کرد و دردش از یک چاقوی تیز بیشتر بود.
دیگر چه فایده ای داشت که صبر می کرد یا نمی کرد؟ نه ماه تمام با او حرف زده بود. نه ماه تمام نازش را کشیده بود. نه ماه تمام...
با کشیده شدن دستش، لحظه ای از حرکت ایستاد. دلربا نفس نفس زنان مقابلش ایستاد. در حالی که هنوز دست هایش را در دست داشت، به چانه ی استخوانی اش که با وجود منقبض شدنش جذاب تر به نظر می رسید چشم دوخت.
- خب یک لحظه وایستا ببین بهت چی می گم.
کیاراد دستش را محکم از دست او بیرون کشید.
چشم های خاکستری دلربا شیطان شد و نیمچه لبخندی گوشه ی لــ*ب هایش نشست، با آنکه در دلش خبرهای دیگری بود.
- خب حق داری. حالا دیگه نامحرمیم.
کیاراد رو برگرداند و او احساس بدی پیدا کرد . ناله کرد.
- کیا...
کیاراد با خشم، خیره ی مردمک هایش شد و صرفنظر کرد از توجه به دو زنی که از کنارشان می گذشتند و برای فهمیدن ماجرای بینشان عمدا سرعتشان را کم کردند.
- دیگه نه، دیگه کیا نه! از حالا به بعد من برات وحدانی ام. آقای وحدانی. خودت خواستی. انتخاب خودت بود. چک مهریه اتم تا دو روز دیگه پاس می شه. ما دیگه کاری با هم نداریم. هیچ ریسمانی هم نیست که ما رو به هم ربط بده.
چشم ریز کرد و سر جلو برد.
- پس تو رو بخیر و...
نیشخند زد و عقب کشید.
- ما رو به سلامت!
دلربا با چشم های پر شده، لــ*ب لرزاند. عصبی بود از اینکه با او اینطور رفتار می کرد.
- اشتباه به عرضت رسوندن جناب، هنوز یک ریسمان عجیب غریب و محکم هست که ما رو عمیقا به هم وصل می کنه. یادت که نرفته تو از من یک دختر به هدیه داری.
آرواره هایش روی هم فشرده شد. سعی کرد کنترل کند خودش را! یک ثانیه، دو ثانیه، به سه ثانیه نکشیده طاقت از کف داده چانه ی ظریفش را قایم در مشت گرفت و با تحکم و چشم های گشاد شده غرید.
- محضری امضات هست. دور و بر من و دخترم بپلکی بد تا می کنم باهات. نه ماه نازت و نکشیدم که دم رفتن دخترم دخترم راه بندازی. اونم تویی که حتی یک بارم بغلش نکردی. مبادا مهرش پای رفتنت رو بلرزونه.
چانه اش را تقریبا پرت کرد و دست بالا برد.
- حالا هم هری! این تو، اینم یک جاده که منتظره تو و خوشگذرونی هاته!
چشم های دلربا دو دو می زد. ترسیده بود. چانه ی دردناکش را با دست مالش داد. این تحقیر برای اویی که تمام عمر همه نازش را کشیده بودند گران تمام شد.
لــ*ب های سرخ رنگش را که امروز با منظور اینگونه پررنگ کرده بود و قلوه ای تر از همیشه به چشم می آمد به روی هم فشرد. کینه کرده نیش زد.
- تاوان این تحقیرت و پس می دی. اون دخترتم ارزونی خودت! انقدر سنگش و به س*ی*نه بزن که بمیری.
سر بالا برد و با غیظ پشت کرد.
کیاراد به راه رفته اش خیره شد. حسی در درونش می گفت که نباید می گذاشتی او برود. به آن حس دهـ*ان کجی کرد. او باید می رفت. باید می رفت تا ببیند کجای داستان نقش آفرینی می کند. می رفت و با فرد دیگری خوشخبت می شد. او هم با دخترش سر می کرد، دخترک مظلومش که دنیا، هنوز نیامده ضربه ی سنگینی به او زد، مادرش او را نمی خواست.
قایم تر سرجایش ایستاد و پشت پا زد به افسوس نشسته بر دلش!
یک تنه می شد تمام دخترش! یک تنه برایش پدری می کرد و حق مادری به جا می آورد. دلربا آدم ماندن نبود. او را به زور هم که نگه می داشت، یک روز می رسید که بی خبر قالش می گذاشت. این ها را دید که گذاشت برود. این ها را دید که با طلاقش موافقت کرد. این ها را دید که...
پلک بست و نفسش را حبس کرد. و ذهنش ادامه داد، که دل کند از دلربای دلش!
به سمت ماشینش رفت. از حالا به بعد خودش بود. خودش بود که باید می ایستاد در مقابل مشکلات، زخم زبان ها، نیش زدن های فامیل و دوست و همکار! همه را حریف بود. همه را شکست می داد. او بارها خودش را به خودش ثابت کرده بود، اینبار هم می توانست. باید می توانست.

***
در را باز کرد و بی حوصله کنار کشید. کمند وارد شد و سلام کرد.
کیاراد پاسخش را داد و به سمت آشپزخانه رفت.
- حامی کی برمی گرده؟
کمند چشم چشم کرد و نگاه از جعبه پیتزای نیمه خورده و بطری نوشابه ی خالی که روی میزعسلی بود، گرفت.
- تا یکی دو روز دیگه. بچه خوابه؟
همانطور که فنجان ها را از قهوه پر می کرد، گفت:
- آره. حالش خوب نبود دیشب. زیادی بی قراری می کرد.
کمند به ورودی آشپزخانه تکیه داد و چشم هایش از غم، نم گرفت. وضع آشپزخانه هم بهتر از پذیرایی نبود، به هم ریخته و آشوب!
- بمیرم براش! چطوری آرومش کردی؟
از بی خوابی کلافه بود. چشم هایش را مالید و با فنجان ها پشت میز نشست. سبد نان را که نان های درون آن بیات شده بود از وسط میز به گوشه ی آن هدایت کرد. باید نان تازه می خرید. سر و سامانی هم به اوضاع خانه می داد.
- بردمش دکتر گفت دل درد داره. یک سری دارو داد. همین یک ساعت پیش خوابید.
با ناراحتی قلپی از قهوه اش را خورد.
- انقدری اذیت شد که...
حرفش را ناتمام گذاشت و قهوه اش را یک ضرب تا ته سر کشید.
کمند صندلی را عقب کشید و مقابلش نشست.
- خودتم وضعیت خوبی نداری. لااقل یک چرت می زدی.
کیاراد دست به س*ی*نه به صندلی اش تکیه داد و ثانیه ای پلک بست.
- نقشه ها مونده. کار رو زمینه. بخوام شل بازی درآرم کارفرما هم اداش می گیره.
چشم باز کرد و نیشخند بی حالی زد.
- این وضعیت هم مال یک روز دو روز نیست. حالاها حالاها باید این شب بیداری ها ضمیمه پرونده زندگیم باشه.
کمند به میز خیره شد و به روی خودش نیاورد که چقدر دلش می خواهد زار بزند برای زندگی برادرش! کیاراد آن قدر روی مرتب بودن و تمیزی حساس بود که حالا با وجود ظرف های تلمبار شده ی درون سینک و وضعیت آشفته ی خانه، خوب می توانست بفهمد تا چه اندازه مستاصل و درگیر است.
- می خوای با زندگیت چیکار کنی؟
کیاراد بلند شد و به طرف اتاق خوابش رفت.
- هر کاری می کنم جز عمل به اون فکری که تو سر کوچیکت داره جولون می ده. از یک را*ب*طه نصف و نیمه در نیومدم که بعدش بزنم به بیابون یک را*ب*طه ی دیگه. حالا حالاها از این خبرها نیست. کسی هم واسه دختر من مادر بشو نیست. اونی که باید مادرانه می موند و می خواستش، نخواستش.
زهرخند زد و ادامه داد:
- اونوقت از یک غریبه چه انتظاریه؟ که بیاد بچه ی من و تر و خشک کنه. اینه فکرت؟
کمند پشت سرش راه افتاد.
- نه! ولی این زندگی نیاز به یک سرو سامونی داره، نداره؟
کیاراد کیف اداری چرمش را از کمد بیرون کشید و برگه های مورد نیازش را جمع کرد.
- داره، ولی از راهش! منتهی این راهی که تو انتخاب کردی همه جوره به بن بست می رسه. از پس خودم و دخترم برمیام. بی زن! فکرایی هم دارم. همین یکی دو روز و که تحمل کنی دیگه بهت زنگ نمی زنم که مزاحمت شم.
کمند دلخور کیف را از او گرفت و دستش را هم!
- تو فکر می کنی من برای خودم می گم؟! عمه نشدی که ببینی چجوری دلت واسه برادرزاده ات پر می زنه. من اگه حرفی می زنم واسه خودته، واسه زندگیت، واسه جوونیت!
کیاراد عقب کشید و خسته روی تخت نشست. صدایش گرفته بود از شدت بی خوابی!
- اینجوری؟ اینجوری که برام نسخه ی ازدواج با یک زن دیگه رو بپیچی؟ اون زن اگه فرشته هم باشه باز ته دلش خوشش نمیاد بچه ی یک زن دیگه رو رفت وروب کنه.
سرش را میان دست هایش گرفت.
- د من اگه می خواستم آب تو دل دخترم تکون بخوره که همون دلربا رو پابند زندگیش می کردم. نه اینکه...
به پایین پایش زل زد و ادامه داد:
- همینکه یک گوشه وایستی و تماشام کنی نهایت دین خواهریت رو ادا کردی. لازم نیست دوره بیفتی با مامان و به این و اون بسپرین با من صحبت کنن تا تجدیدفراش کنم. بفهم که این راهش نیست، حداقل الان که مادر یک بچه ی پنج ساله ای!
کمند بغض کرد. او صد بار دیگر را هم که قسم می خورد نمی توانست ثابت کند به دنبال آرامش اوست نه رفع ک*ر*دن او از سر خودش!
کیاراد برخاست و کت و کیفش را برداشت. خواست از در بیرون بزند که کمند دستش را گرفت.
- قهر ن*کن کیاراد! باشه قبول، قول می دم دیگه حرفی از زن نزنم. ولی تو رو جون کمند اینجوری نرو بیرون، دلشوره می گیرم.
کیاراد پس از مکث اندکی برگشت و سرش را بوسید. عاشق مردمک های روشنش بود وقتی اینگونه خیره اش می شد.
- شیر خشک تو کابینته. داروهاشم تو یخچاله! سعی می کنم زود برگردم. مواظبش باش!
سپس بیرون رفت. هر چند که دلش می خواست یک دل سیر دخترکش را ببوسد، اما از ترس آنکه بیدار شود و بار دیگر خوابش به هم بریزد پا روی خواسته ی دلش گذاشت.
کمند اما هنوز حسرت می خورد. حسرت زندگی برباد رفته برادرش، با نوزادی که بی نهایت غریب بود.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
***
صدای جیغ و فریاد با مخلوطی از دود، فضای ویلا را پر کرده بود و دلربا در فکر کیاراد بود. بی خود و بی جهت احساس دلتنگی می کرد. یک افسردگی پس از جدایی شاید!
حمیرا کنارش نشست و به روی پایش کوبید. تقریبا داد می زد برای آنکه صدایش به گوش دلربا برسد، بس که ولوم موزیک بالا بود.
- باز که غمبرک زدی. بی خیال دختر! حالا دیگه آزاد شدی. مگه همین رو نمی خواستی... پس حالا که دیگه کار از کار گذشته لذت ببر از آزادیت. دیگه اون شوهر به قول خودت سه پیچت نیست که نذاره خوش بگذرونی.
دلربا به صورتش نگاه کرد که با آن حجم از آرایش حسابی جذاب شده بود. ناخودآگاه لبخند زد. حمیرا همیشه به او اعتماد به نفس می داد، با اینکه در این قضیه او بیشتر از همه سعی کرد منصرفش کند.
- امشب قشنگ شدی.
حمیرا چشمک شیطانی زد و بــ*وسه ی صداداری به روی گونه اش نشاند.
بسته ی سیگار را از روی میز مقابلشان برداشت و تکان داد. برای دور ک*ر*دن ذهن دوستش از افکاری که دیگر هیچ کمکی به او نمی کرد جز آزار خودش، بد نبود.
- با اولین دود بعد از آزادی چطوری؟
سیگاری درآورد و با زیپوی جا مانده روی میز روشنش کرد.
دلربا سیگار را از دستش گرفت. حسابی وسوسه شده بود. اولین بارش نبود، ولی قبل از این، از ترس آنکه کیاراد بو ببرد با ترس و لرز می کشید. حالا ولی...
لبخند دندان نمایی به چهره اش نشست. حتما کلی لذت داشت.
اولین پک را که زد حالش اساسی خوش شد. حتی فراموش کرد که پیش از این ناراحت بود.
حمیرا از دیدن سیامک که امشب ساقی بود و در حال تعارف، سرخوش خندید. می دانست نفر بعدی که به او تعارف می شود خودش است. به عمد پا روی پا انداخت تا بیشتر پاهای ل*خ*تش در معرض دید قرار گیرد. دختر سرکش و شیطانی بود. وقتی چیزی را می خواست خوب بلد بود به دستش آورد.
دلربا با آرنج به دستش زد.
- ای کلک، باز این و دیدی برق از سرت پرید؟
حمیرا با حالت خاصی به سیامک که به طرفشان می آمد نظر دوخت.
- شک ن*کن امشب مخش و می زنم. هیکلش روی مخمه. بد نیست تو هم یک تکونی به خودت بدی. حالا دیگه آزادی.
سیامک مقابلشان رسید و با ابروی بالا رفته، لبخند عجیبی زد.
- خانما تمایل دارن؟
حمیرا لبخندش را بی پاسخ نگذاشت. لیوان پایه بلندی را که حاوی مشـ*روب بود برداشت و چشم از آن همه دختر و پسر بی اراده که از خوردن و کشیدن مواد و مشـ*روب، در هم لول می خوردند و به اصطلاح می رقصیدند گرفت.
- البته! نکیسا جون نیست؟
سیامک لبخندش را کش داد و درست مطابق انتظار حمیرا، پاهایش را رصد کرد. در لفافه اشارکی زد.
- یکم حساس بود. تحمل زیباتر از خودش رو نداشت.
دلربا با شیطنت بلند شد و بدون برداشتن مشـ*روب گفت:
- من می رم یک چرخی بزنم.
به سرش آمد عجب سیاستی دارد این حمیرا، هر ک**س را که می خواست کمتر از چند روز شیفته ی خودش می کرد. گوشه ای ایستاد و مشغول کشیدن سیگارش شد. از تماشای افرادی که بر اثر مستی کج و کوله می رقصدیدند خنده اش گرفت. در حال خودشان نبودند، بعضی ها سالن را رسما با اتاق خوابشان اشتباه گرفته بودند بس که بی اختیار بودند. کم مانده بود همان جا...
- خانم دلربا؟
به طرف صدا برگشت. از دیدن سامیار، لبخند پرهیجانی زد.
- سامی؟ تو هم امشب اینجایی؟ کی برگشتی؟
سامیار به سیگار توی دستش نگاه کرد.
- یک هفته ای می شه. سیگار نمی کشیدی؟!
دلربا با خنده ای ریز، شانه بالا انداخت.
- آدم ها تغییر می کنن، مثل تو که انقدر تغییر کردی. سوئد خوب بهت ساخته، حسابی جذاب شدی.
سامیار سیگار را از میان انگشت هایش بیرون کشید و مردی که مسئول خدمات بود را صدا زد. سیگار را درون سینی اش گذاشت و دست تکان داد به منظور آنکه برود.
به چهره ی دلربا عمیق تر نظر دوخت.
- هنوز همون اندازه ساده تعریف می کنی از همه!
به مردمک های مشتاقش خیره شد.
- خب دختر زیبا، چه خبر از شوهرت؟ اینجا، تنها، اونم سیگار به دست برای یکی مثل کیاراد نمی تونه قابل قبول باشه.
دلربا چشم دزدید از مردمک های عسلی و با نفوذ سامیار!
- آره، ولی نه حالا که جدا شدیم.
- جدا شدین؟
سامیار چنان با حیرت پرسید که گویی هیچ رقمه در مغزش نمی گنجید.
- چی می گی دلربا؟ دارم در مورد کیاراد حرف می زنم. چطور حاضر شد طلاقت بده؟
دلربا سرکشانه چشم بالا برد.
- اون نخواست جدا شه. من اینطور خواستم. بهش گفته بودم بین بچه اش یا من باید یکی رو انتخاب کنه. اونم بچه اش رو انتخاب کرد. دیگه لایقم نبود.
نفس سامیار در س*ی*نه اش حبس شد.
- تو بچه دار شدی؟ آخه این همه اتفاق تو این مدت زمان چند ساله چطور ممکنه؟
به غرورش برخورد. دوست نداشت سامیار او را متهم کند. اصلا دلش خواست که جدا شود، به کسی چه ربطی داشت.
- بله، اما من نمی خواستم. اونم نمی خواست، ولی وقتی فهمید یهو عشق بچه شد. من هنوز جوونم، دنبال آرزوهامم، دوست نداشتم بند ونگ ونگ بچه، خودم رو محدود کنم. این انتخاب از نظرم درست ترین اتفاق زندگیم بود.
سامیار هنوز متعجب بود.
- نه، نه دلربا! بچه محدودیت نیست. خانواده ات می دونن؟
اخم های دلربا درهم شد.
- مامان که از خداش بود. اون از اولم با این ازدواج مخالف بود. بابا هم که می دونی زیاد درگیر مسائل نیست.
سامیار جدا دیگر نمی دانست چه بگوید. در سکوت کنار کشید و لــ*ب فرو بست.
دلربا خودخواهانه فکر کرد، سامیار باید از او عذرخواهی کند. او حق نداشت اینطور رفتار کند.
کسی سامیار را صدا زد و او با حالی که چندان هم خوش نبود به سمتش برگشت. دوستش وحید بود.
- کجایی تو پسر؟
سامیار به طرف دوستش رفت بی آنکه نیم نگاه دیگری به او بیندازد.
کفری پا کوبید و موهایش را پشت گوش انداخت، همینش مانده بود او سرزنشش کند.
****
آیناز را خواباند و بــ*وسه ای به دست های نرم و کوچکش زد. دلش لرزید از حجم کوچکش روی تخت دونفره! می ترسید شب ها را بگذارد تنها در اتاقش بخوابد، حداقل تا یکی دو ماهگی اش!
آهی کشید و از جا برخاست. روی کاناپه ی مقابل تلویزیون لم داد و بی حساب فکر کرد، کاش جای آنکه دلربا رهایش می کرد می مرد، مادر مرده بهتر بود تا...
سرش را تکان داد تا از فکرهای بیهوده رها شود. سر به پشتی کاناپه تکیه داد و پلک بست تا دمی آرامش یابد. هنوز در خیال خودش غرق نشده بود که با شنیدن صدای زنگ گوشی اش، کلافه چشم باز کرد. از دیدن شماره ی دلربا بیشتر از آنکه تعجب کند خنده اش گرفت. خنده ای پر از تمسخر و غم!
تماس را برقرار کرد و در حالت بلندگو گذاشت. صدای خشمگین دلربا بی هیچ مقدمه ای در تلفن پیچید.
- حالا که دیگه شوهرم نیستی، پس واسه چی وقتی پریا بهت زنگ می زنه برمی داری و آه و ناله راه می ندازی؟ نه ماه زندانی ک*ر*دن من برات بس نبود؟
جمله ی آخرش را تقریبا جیغ کشید.
- حالا که ازت جدا شدم چرا داری تو زندگیم موش می دوونی؟
نیشخند عمیقی زد. دخترک احمق هنوز هم بچگانه فکر می کرد.
سعی کرد عصبی نشود، سعی کرد خودش را کنترل کند. انگشت شست و اشاره اش را به پیشانی اش کشید.
دلربا اینبار فحش رکیکی حواله کمند از همه جا بی خبر کرد.
- فکر ن*کن نمی دونم اون خواهر عفریته ت چجوری می شینه زیر گوشت وز وز می کنه. خواهرت با اون مادر...
کیاراد دست آخر تاب نیاورد و اربده کشید.
- خفه شو...خفه!
صدای گریه ی آیناز هوشیارش کرد،"لعنتی بچه اش را بیدار کرده بود." نفس های تند و عصبی اش پشت لبش را می سوزاند.
دلربا لحظه ای سکوت کرد ولی بعد، مثل همیشه روح سرکشش آرام ننشست.
- سر من داد نزن واسه خاطر بابا ننه ات! خوب می دونی آدم بی چاک و دهنی ام. من بعد ببینم خواهرم زنگ می زنه نصیحتم می کنه که چرا بچه ی تو رو ول کردم مستقیم می رم در خونه مامانت. گفتم که بدونی.
کیاراد بی اهمیت به صدای گریه ی نوزادش اینبار آهسته و محکم، حجت تمام کرد.
- هر چی باهات ساختم، هر چی تو زدی و من رقصیدم تموم شد. تموم شد خانم پژوهنده! یکبار دیگه شماره ات رو روی گوشیم ببینم می کنم اون کاری رو که نباید! ببین دخترجون دم در خونه ی هر کی که می ری برو، ولی فقط یک چیزی...
لبش را با درد، ثانیه ای به دندان گرفت و با نفرت چشم به روی دکوراسیونی که به سلیقه ی دلربا بود و هنوز فرصت نکرد عوضش کند، بست.
- انقدری آدم باش که دلم نسوزه از اینکه یک روزی انتخابم بودی. دلم نسوزه چهارسال باهات زندگی کردم. دلم نسوزه واسه اون نه ماهی که برام جهنم کردی و دم نزدم.
دلربا قطع کرد و او با همان قلب رنجیده به طرف اتاق رفت تا دخترش را آرام کند. همه ی این روزها می گذشت. با تمام تلخی هایی که تا استخوانش را پودر می کرد و او را از نو می ساخت.
احساس شاخه ی شکسته ای را داشت که تمام عمر روی مرداب سایه انداخته بود و حالا که شکسته بود مرداب داشت او را می بلعید.
آیناز را بـ*غـل کرد و سر صبر آن قدر نوازشش کرد تا دوباره خوابش برد. خوابش برد و او فکر کرد. فکر کرد که کجا را اشتباه رفته، کجا را غلط رفته که اینگونه گند خورد به زندگی اش!
دلربا چموش بود، سرکش بود، اما تا این اندازه حرمت شکن نبود. انگار هر چه که می گذشت بیشتر پی می برد که در این چهار سال زندگی، هیچ او را نشناخته. غمگین تر از همیشه دراز کشید و خیره به سقف یاد آورد خاطراتشان را!
"- کیا تو نمی ترسی؟
- از چی؟
- از اینکه یک روز نباشم.
سکوت کرد.
- سکوتت رو دوست ندارم.
نفسی کشید و او را به آغـ*وش گرفت.
- نمی ترسم. نمی ترسم که نباشی و نداشته باشمت، می ترسم که باشی، می ترسم که باشی و نداشته باشمت."
و شده بود. نه ماه او را داشت، او را داشت و خود او را نداشت.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
***
منشی یکجوری نگاهش می کرد.
دلربا این پا و آن پا کرد. استرس داشت که اگر قبول نکند چه! خودش باعثش بود. از دیشب که کیاراد را با نوزادشان در پاساژ دیده بود همه اش دلش غنج می رفت که دخترکش را ببیند. حتی نمی دانست این حس از کجا آمده. دیشب را نتوانسته بود پیش رود چون دوستانش هم همراهش بودند و او احمقانه، احساس کرد بد می شود اگر همه بدانند که او با آن تیپ و قیافه بچه دارد.
حالا که چهار ماه از جدایی شان گذشته بود و جز آن تلفن آخر که دوستانه هم نبود هیچ خبری از آن ها نداشت، حالا دلتنگ بود.
دیشب که دیدشان حالش عوض شد. گویی تمام این چهار ماهی را که خوش گذراند و خودش را در تفریحات بی در و پیکر غرق کرد همه اش یکجا با دیدن فرزندش زایل شد. کاش حداقل او را کامل می دید. دلش یک جوری بود. انگار از آن همه خودخواهی، حالا یک احساس تازه سر دربرآورده بود که دائم او را ترغیب می کرد برای لحظه ای به در آغـ*وش کشیدن دخترش!
- خانم، مهندس جلسه شون تموم شده. بگم کی باهاشون کار دارن؟
مردمک هایش به گردش درآمد و از موهای مش کرده و صورت پر آرایش منشی گذشت. اسم خودش را که نمی توانست بگوید، می توانست؟ آب دهانش را قورت داد و ناخودآگاه نام کمند را به زبان آورد.
- بگید کمند اومده.
ابروهای منشی بالا پرید. با خودش فکر کرد این دختر عجب رویی دارد، اسمش را گفت جای فامیلی.
تلفن را برداشت و دکمه ی اتاق کیاراد را فشرد.
- آقای مهندس یک خانمی به نام کمند اومدن می خوان شما رو ببینن.
سر تکان داد و گوشی را گذاشت. به دلربا نگاه کرد و لبخند زد.
- بفرمایید. اتاق مهندس ته راهرو سمت چپه!
دلربا با دلهره از روی کاناپه مشکی بلند شد. نمی دانست کار درستی کرده که نام کمند را گفته یا نه! نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشد. نهایتش این بود که مخالفت می کرد.
از راهرویی که ته آن ختم می شد به سه در، گذشت و مقابل در وسطی ایستاد. در مدتی که با کیاراد زندگی می کرد هیچگاه به محل کارش نیامده بود و این مزیدی برعلت بود تا از ندانستن رفتارش، مجددا آب دهـ*ان قورت دهد. تقه ای به در زد و بی آنکه منتظر صدایی از طرف او باشد، وارد شد. کیاراد که لبخند به لــ*ب بلند شده بود، با دیدن او، لبخند روی لبش ماسید.
دلربا دل دل کرد و بی مقدمه گفت:
- سلام! می تونم بشینم؟
کیاراد نگاهی به سرتاپایش انداخت که با آن کت کوتاه و شلوار جذبی که بر تن داشت، اندامش به راحتی در معرض دید بود. شال لیمویی رنگش هم که صرفا فرمالیته روی سرش انداخته بود. احساس خشم تیره ای از دلش عبور کرد. عقلش نهیب زد، "حالا دیگر به تو ربطی ندارد. به جای زن تو، او دیگر دختر مردم است. اگر خیلی مردی خودت نگاهت را کنترل کن و زودتر ببین چه می خواهد." پس از مکثی طولانی سر تکان داد. اخم به چهره کشید و پشت میز نشست.
- اومدی اینجا چیکار؟
دلربا لــ*ب گزید. دست به هم پیچاند تا استرسش را کنترل کند. اینطور که قدرتمند به نظر می رسید و بی انعطاف، اندکی می ترساندش. به دست های مردانه اش زل زد، آنطور که آستین پیراهنش را تا آرنج تا کرده بود..."هنوز هم می توانست اعتراف کند او فوق العاده جذاب است."
- می خوام...
آب دهـ*ان قورت داد.
- می خوام... یعنی می خوام که...
کیاراد بی حوصله به میان حرفش پرید.
- حرفت رو بزن من زیاد وقت ندارم.
سعی کرد شجاع باشد. اینبار نگاهش به گلدان بزرگی بود که گوشه ی اتاق خودنمایی می کرد. یکباره سر بلند کرد.
- می خوام بچه ام رو ببینم. این حداقل حقیه که یک مادر داره.
کیاراد لبخند زد. از آن دست لبخندهایی که به نشانه ی تحقیر تا به انتها کج می شد. با حالت استفهام آمیزی سر کج کرد.
- بچه ات رو؟مگه شما اصلا بچه داری؟
تک خنده ای کرد و سر تکان داد.
- نفهمیدم. خواب نما شدی؟
دلربا تمام تلاشش را کرد که اعتماد به نفسش را مقابل او از دست ندهد.
- من فقط می خوام یکبار ببینمش.
کیاراد پوشه ی زیر دستش را درآورد و با خودکارش مشغول شد.
- می گم برات قهوه بیارن. بعدش می خوام که نباشی.
غیظ کرده پوست لبش را جویید. دلش غر زد، مردک خودخواه!
- برای قهوه خوردن نیومدم اینجا! من برای دیدن بچه ام اومدم.
چشم های همیشه مغرورش نم گرفت، بی آنکه خودش بخواهد، بی آنکه اراده ای از خودش داشته باشد.
- تو انقدر بی رحم نیستی که من و از حقم دور کنی.
کیاراد حتی سرش را بالا نیاورد. این خواسته، آن هم بعد از چند ماه که هیچ خبری از او نداشت هیچ جوره در کتش نمی رفت.
- اگه پول لازمی رک بهم بگو! دوست ندارم از دخترم به عنوان اهرم خواسته هات استفاده کنی. بگو چقدر می خوای فردا می ریزم به حسابت!
تا ته وجودش از گفته ی او سوخت. اگر کشیده زیر گوشش می خواباند آن قدری احساس حقارت نمی کرد که حالا با شنیدن این حرف ها...
از عصبانیت گر گرفته برخاست.
- اون یک قرون دوزارت رو به رخم نکش. بابام انقدری داره که محتاج تو و امثال تو نشم. اگه اینجام واسه خاطر اون بچه اییه که نه ماه حملش کردم. اگه نمک نشناسی عیبی نداره، ولی لااقل واسه اون نه ماه بهم احترام بذار.
کیاراد رفت که کمی نرم شود اما او با جمله ی بعدی اش همه چیز را به هم ریخت. همان یک ارزن دلسوزی و احترام را هم به یغما فرستاد.
- در ضمن یادت نره که کی محتاج کیه. اونی که همیشه پایین تر بود تو بودی. اونی که همیشه زیردست بود تو بودی. اونی که همین الانشم هیچی از خودش نداره و فقط یک مهندس خشک و خالی تو یک شرکته بازم تویی! این ها رو فراموش ن*کن.
دندان قروچه کرد.
- یادت نره که اگه اون عشق بچگانه نبود بابام جنازمم رو دوشت نمی ذاشت. فکر ن*کن یکم تو کارت پیشرفت کردی کسی شدی واسه خودت، تو هنوز همون مهندس تازه کاری که سعی داشت خودش و به همه ثابت کنه.
با گستاخی دست گذاشت روی میزش و خیره به قهوه ای هایش، خشمگین لــ*ب زد.
- بذار بچه ام رو ببینم.
کیاراد از درون می جوشید و خوب خودش را کنترل کرده بود که یک کشیده ی پدر و مادر دار مهمانش نکرد. در را نشان داد و به پیشانی اش دست کشید.
- بیرون!
دلربا از چهره ی سرخ شده اش ترسید. هر وقت اینطور جدی می شد می ترسید. باز خواست ممارست کند.
- می خوا...
کیاراد محکم تر گفت:
- بیرون! نمی خوام حراست بیرونت کنه.
دلربا عقب عقب رفت. با چشم هایی که هنوز منتظر بود. با دلی که بر سرش فریاد می کشید،"باز هم خراب کردی احمق، باز هم زبانت کار دستت داد، باز هم دل شکاندی." و در سرش تکرار شد،"باز هم دل شکاندی."
دستش دستگیره ی طلایی رنگ در را لمس کرد. گوشه ی لبش پرید. دخترش را نمی دید، باز هم نمی دید. او که در را بست کیاراد دستش را به پیشانی اش کشید. چند نفس عمیق کشید تا بتواند خودش را کنترل کند. دلربا گاهی اوقات حقیقتا، گربه ی کوری را می مانست که نمک نشناسی و بی صفتی اش، حنجره اش را به سوزش می انداخت.
بیرون!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
کیاراد اورکتش را برداشت و از ماشین پیاده شد. پله ها را بالا رفت. با دیدن مادرش که لبخند به لــ*ب به استقبالش آمده بود ناخودآگاه لبش انحنا گرفت.
- سلام پسرم، چقدر دیر کردی مادر؟
سرش را بوسید و شانه های ظریفش را در برگرفت.
- شرمنده مامان، گرفتار بودم. این روزها یکم کارم زیاد شده.
چشم هایش را مالید و پرسید:
- آیناز کجاست؟
سپیده خانم کیف و اورکتش را از دستش گرفت و لبخند محزونی زد.
- خوابیده بچه ام! پرستارش بردش بهداشت، وقتی آوردش کلی بهونه گرفت، کمند که اومد خوابوندش.
وارد خانه که شدند پسرخاله ها برایش دست گرفتند و اذیتش کردند که او از وقتی در کار اوضاعش روبراه شده خودش را می گیرد. در پاسخ به شوخی هایشان تنها لبخندی زد و بی آنکه لحظه ای دم بزند سراغ دخترش رفت.
وارد که شد، با دیدن چهره ی معصوم غرق در خوابش، گویی خستگی تمام روز از تنش یکجا پر کشید.
کنار تخت زانو زد و دست های لطیفش را با احتیاط بوسید. دخترکش آرام بود، مظلوم بود، با هر کسی می ساخت. انگار او هم می دانست مادری نیست تا بهانه اش را بگیرد. بــ*وسه ی دیگری به پشت پاهای کوچکش زد که تکانی خورد. لبخند به لبش آمد. دخترک شیرین فقط یک قاشق خامه می طلبید تا درسته قورت داده شود. خیره صورت زیبایش بود که پدرش صدایش زد.
به احترامش از جا بلند شد و سلام کرد.
- کم سر می زنی بهمون باباجان! غریبه شدی باهامون!
نگاهش را از ریش سفید و چشم های مهربان او به زمین دوخت. شرم می کرد از پدرش، از پدری که بارها گفته بود هوای زندگی ات را داشته باش قبل از آنکه فنرش از دستت در رود و بشود آن چیزی که نباید! حاج فتح الله دست روی شانه اش گذاشت.
- نبینم سرت و بندازی پایین بابا جان! دنیا که به آخر نرسیده اینجوری چشم هات ناامیده. نبینم اون تیرگی رو تو مردمک هات. حالا هم بیا بریم شام بخوریم، مهمون داریم درست نیست زیاد تو اتاق بمونیم. می دونم که خیلی خسته ای، بهتره یکم بشینی پیش مهمون ها بعدشم یک استراحتی بکنی!
بعد از خوردن یک شام مفصل که در سکوت میل شد، جوان ترها دور هم نشستند و کیاراد هم بی مخالفتی در جمعشان ماند. هومن کنارش نشست.
پرویز همانطور که میوه ای پوست می گرفت تیکه ای پراند.
- اگه نشستی کنارش که مخش و بزنی واسه آخر شب از الان بهت بگم که سخت در اشتباهی. چشم هاش و ببینی می فهمی که فقط می خواد بپیچونه بره بخوابه.
کیاراد نیمچه لبخندی زد.
- کارهام سبک تر شد جبران می کنم.
کمند پیش دستی پر از میوه را مقابلش گذاشت.
- داداشم و اذیت ن*کن پرویز، بچسب به زنت!
نگاه کیاراد متعجب شد.
انگار پرویز این را از نگاهش خواند. به روی خیار پوست گرفته اش نمک پاشید.
- آخر هفته می ریم خواستگاری، خوشحال می شم تو هم حضور داشته باشی.
هومن نیشخند زد.
- چه غلطا، ادب و قیچی کن بابا! آخه ننه ات خوب، کیاراد یک کاره بیاد وسط خواستگاری چی بگه؟ بگه پسرخاله ی این چلغوزم؟
پرویز گازی به خیار زد و خرچ خرچ کنان گفت:
- تو مجردی حالیت نیست. از این به بعد اوضاع همینه. نمی تونم تا آخر عمر عین تو چاله میدونی گپ بزنم که!
هومن پا روی پا انداخت. بی خیال پیشانی اش را خاراند.
- از زن جماعت چیزی بهت نمی ماسه. از ما گفتن بود.
پرویز بی اهمیت به او مشغول خوردن شد و کیاراد احساس غربت کرد با فکر به آن روزهای گذشته!
هومن زیرلب گفت:
- کیا از دلربا خبر داری؟
اخم درهم کشید. انگار هیچ جوره این نام نمی خواست دست از سرش بردارد.
هومن اما ادامه داد، سخت ادامه داد.
- داره کج می ره. بدم کج می ره. هفته پیش تو پارتی سیاوش دیدمش. تو این مسیر خیلی مقاوم باشه سرجمع به دو ماهم نمی کشه. این ها رو نگفتم که بهم بریزی. گفتم که اگه هنوز کوچکترین تعلق خاطری بهش داری جلوش و بگیری.
خواست نگوید، اما زبانش به دهانش ننشست که سکوت کند. خودش شرم کرد که بگوید. صدایش زمزمه وار شد.
- دلربا داره هرز می پره. به نام آزادی داره...
کیاراد به یکباره بلند شد. نمی خواست بشنود.
احساس گرمای عجیبی داشت. دست به پیشانی اش کشید و به سمت حیاط پا تند کرد. دانه های درشت عرق روی صورتش جا خوش کرده بود و او نمی دانست چرا هر چقدر تلاش می کند که این نام را از زندگی اش حذف کند نتیجه ای جز شکست عایدش نمی شود. با خود واگویه کرد، هرز می پرد... آن لعنتی داشت هرز می پرید و آن وقت امروز هوای بچه اش را کرده بود؟
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
حمیرا بار دیگر تعارف زد که او مخالفت کرد.
- هر وقت می خورم از سردرد چشم هام به زور باز می شه. ترجیح می دم اصلا نخورم.
حمیرا خنده ای کرد و لیوانی دیگر برای خودش پر کرد.
- عوضش خوب به من می سازه. حالم و خوش می کنه.
بینی اش را با مسخره بازی بالا کشید.
- حتی گاهی خودمم یادم میره.
از میان پلک های نیمه بازش خیره اش شد.
- سیمین کجاست؟
دلربا به دست خودش اشاره کرد.
- رفت دستشویی، خودش و بسازه.
حمیرا با همه نیمه هوشیاری اش اخم در هم کشید.
- حواست باشه. باباش خیلی گیره. کله پا شه، کنه می شن پدرت و در میارن. اینم اهل مراعات نیست. این روزها مصرفش بالا رفته. یهو دیدی سر و ته شد.
دلربا سیگار نیمه سوخته اش را درون جاسیگاری خاموش کرد و چیپسی به دهـ*ان برد.
- به من چه مربوط، اگه عرضه داره خودش بیاد دخترش و جمع کنه. اگه جای زن دوم گرفتن می نشست بچه اش رو عین آدم بزرگ می کرد الان وضعیتش این نبود.
حمیرا خواست چیز دیگری بگوید که سیمین از دستشویی بیرون آمد. دور چشم هایش حاله ای سرخ رنگ ایجاد شده بود. انگار روی ابرها راه می رفت.
- دلی دستشوییت من و یاد خونه عمه اخترم می ندازه.
حمیرا با تاسف و خنده سر تکان داد. دخترک دیوانه، مواد مغزش را معیوب کرده بود. دستشویی را به خانه ی عمه اش تشبیه می کرد.
دلربا به صندلی کنار دستش اشاره زد.
- بیا اینجا بشین.
سیمین تلویی خورد و بی خودی خندید.
- شکوفه ها بازم طوفانی شدن. ببین چجوری می ریزن رو سرم.
چرخی زد و خودش را روی فرش انداخت. طاق باز شد و غش کرد از خنده!
- ابرش سفت بود. سرم درد گرفت.
حمیرا مردمک هایش را در کاسه ی چشم هایش چرخاند و روی کاناپه دراز کشید.
- دلربا یک چیزی بده بخوره، نزنه به سرش رم کنه. دیدی که هفته پیش چه ژانگولر بازی ای درآورد.
دلربا اما بی خیال لبخندی زد.
- بذار خوش باشه، چیکارش داری آخه!
حمیرا پاسخی نداد. دلربا برعکس ادعایش زیادی ساده بود و این را حمیرا خوب می دانست. اگر مراقبش نمی بود کار دست خودش می داد.
سیمین غلتید و چشم به سقف دوخت.
- اون شبی که مامان رفته بود همچین حسی داشتم. همینجوری رو هوا بودم...
ممتدد خندید و دماغ عقابی اش را بالا کشید.
- ولی یک جور دیگه، اینجوری نه، یک جور دیگه رو هوا بودم. اون روزی هم که جمشید مجبورم کرد بچه ام و سقط کنم هم رو هوا بودم. یک جوری بود.
موهای بدنش سیخ شد و اینبار لبخند زد.
- هنوز بوی خون زیر بینیمه.
چرخید و کوسن افتاده بر زمین را روی شکمش گذاشت.
- حتی این شکوفه هایی که روم می ریزه بوی خون می ده. چرا؟
دلربا در خودش جمع شد و یاد آیناز افتاد. یک حس دلتنگی لعنتی بیخ قلبش گیر کرده بود و ول کنش هم نبود. زیپو را برداشت و سیگار دیگری روشن کرد. چشم بست و عمیق کام گرفت. پریا امروز هم که به او زنگ زد از دخترش خبر گرفت. هنوز از او دلخور بود. در خانواده شان عاقل تر از همه پریا بود و او پیش خودش فکر کرد که چقدر خواهرش کوته فکر و عقب مانده است. زبانش را روی لــ*ب هایش کشید و پوزخند زد. بی خود نبود حالا سفت و سخت پابند یک زندگی بود و تمام عشقش این بود که به فرزند و همسرش مهر بورزد. صادقانه به خودش اعتراف کرد که اگر او جای پریا خارج از کشور بود هیچگاه سبک زندگی اش به این شکل نبود. حمیرا صدایش زد.
در پاسخ به او "هوم" آهسته ای گفت.
- ببین سیمین تو چه حالیه، صدا ازش نمیاد.
دلربا سیگارش را خاموش کرد و به طرف سیمین برگشت. چشم بسته بود، هنوز لبخند روی لــ*ب های بی رنگ و خشکیده اش بود. نمی دانست چرا یک آرامشی ته دلش نشست.
- خوبه! عین یک بچه که با نوازش مادرش به خواب رفته باشه.
لــ*ب های حمیرا تکان خورد.
- خودت و بساز دلربا، خوشبینی تو این اوضاع به کارت نمیاد. طرف دو بست زده اونوقت از نظر تو مادرش نوازشش کرده؟ اگه با این عقلت از کیاراد جدا شدی احتمالا باید برات تاسف خورد.
دلربا از گوشه چشم به صورت اخم کرده اش نگاه کرد.
- خوبه حالا تو هم! جای آیه ی یاس خوندن برای من بخواب که فردا تا غروب خواب نباشی بتونیم به موقع برسیم به پارتی اون دوست پسرت!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
کلید را در قفل در چرخاند و کفش های پاشنه بلند قرمز رنگش را از پا کند. خمیازه ای کشید و منتظر ماند تا سیمین هم وارد شود.
در را پشت سرشان بست و کلید را، روی جا کلیدی چوبی نصب شده در بالای جاکفشی آویزان کرد.
- یک آبی به دست و صورتت بزن، برو تو اتاق بغلی بخواب!
سیمین شالش را که بی قید دور گردنش افتاده بود روی مبل ال شکلی که روبروی تلویزیون بود، انداخت و خودش هم همانجا ولو شد.
- من همینجا راحتم.
دلربا شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد. به سمت اتاقش رفت. شب افتضاحی بود، حالت تهوع بی هنگام سیمین هم بدترش کرده بود.
گیره سرش را باز کرد و بعد از تعویض لباس هایش، بی آنکه صورتش را بشورد روی تخت دراز کشید. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که پیامکی روی گوشی اش آمد. در حال ماساژ کف سرش، با دست آزادش پیام را باز کرد. از طرف حمیرا بود.
"نمی تونستم پیش سیامک چیزی بگم. چهار دنگ حواست رو جمع کن. سیمین دست خودش نیست، ممکنه کار دستت بده."
نیشخندی زد و گوشی را روی پاتختی گذاشت. چقدر هم که او بدبین بود. خرس پشمالو و بزرگی که روی تختش بود، بـ*غـل زد.
سیمین صدایش زد.
- دلی بیا اینجا بخواب، تنهایی اذیتم می کنه.
دلربا سرش را زیر بالش گذاشت و هوفی کشید. خسته بود. دلش یک خواب چندین ساعته می خواست. به خصوص که مهمانی امشب هیچ به او خوش نگذشته بود. همه چیز زیادی پاستوریزه بود. کسی که میزبان بود از الکل خوشش نمی آمد و این باعث شده بود جو کمی سنگین باشد. رسما رفته بودند به یک مهمانی سالم که فقط کم داشت یکی شیر و کیک دستشان بدهد.
سیمین بلندتر صدایش زد.
- بیا دیگه!
صدای غرغر زیر لبی اش لبخند به لــ*ب دلربا نشاند. آرام شد. نمی دانست چرا دوستش داشت. بالشش را به دست گرفت و از اتاق خارج شد.
روی تک مبل کنار دستی اش دراز کشید و کوسن ها را زیر پایش چید.
- چی می گی؟ تو خواب نداری دختر؟ تو مهمونی که داشتی می مردی؟!
سیمین دست میان پاهایش گذاشت و خمار گفت:
- دارم، ولی خوابم نمیاد. این روزها یک احساسی دارم.
چشم های نیمه بازش با هیجان خاصی برق زد.
- دلربا تو تا حالا عاشق شدی؟
و دلربا فکر کرد، که عاشق شده؟ آیا عاشق کیاراد بود یا صرفا یک احساس تند و بچگانه را به عشق تعبیر کرده بود؟ نمی دانست، اما این را مطمئن بود که بهترین روزهای عمرش همان روزهایی بود که از دیدنش، تپش قلبش به هزار می رسید.
لبخند ناخواسته ای از یادآوری آن زمان به لبش نشست و نظرش از روی باندهای پایه بلند کنار تلویزیون گذشت.
همان شب هایی که پشت پنجره می ایستاد تا کیاراد از سر کارش برگردد و او بتواند ببیندش. چقدر شیرین بود آن دید زدن های پنهانی، حسش مزه ی آلوچه می داد. یک حس ترش و ملس به خصوص!
- فکر کنم آره. حالا چی شد که تو یاد عشق و عاشقی افتادی؟
مردمک های سیمین، سقف سفید رنگ را هدف گرفت و لامپ های رنگی ای که درونش کار شده بود.
- یکی هست که این روزها حواسش بیشتر از همه بهم هست. می دونه حالم خوش نیست ولی بازم هوام و داره. وقتی می بینمش یک جوری می شم.
چشم های دلربا گرد شد و با تعلل به سمتش چرخید. چه گفته بود؟ مگر کسی که تا این اندازه از دست رفته بود هم می توانست عاشق شود؟
- کی هست این آقای عاشق پیشه؟
سیمین آهسته خندید. انگشت اشاره اش را گاز گرفت و غلت بی اراده ای زد.
- امشبم بود.
ثانیه ای پلک بست و چهره اش را تصور کرد. شاید از دید خیلی ها چهره ی موجهی نداشت، اما برای او که زندگی را از بعد دیگری دیده بود باطن مهم تر بود تا ظاهر!
دلربا با شک لــ*ب زد.
- تو امشب فقط با یک نفر زیادی مچ بودی، نکنه...
با اندک تبسمی سر تکان داد.
- آره، منظورم ایرجه! خیلی وقت ها بهم نسیه جنس می داد. این اواخرم حرفی از پول نمی زد. برام یک ارزشی پیدا کرده. احساس می کنم زندگی یک معنای دیگه ای داره.
دلربا دست روی پیشانی اش گذاشت. عجیب بود برایش، عجیب بود که کسی با وجود کشیدن مواد باز هم احساسش کار کند، که بفهمد زندگی می تواند معنای دیگری هم داشته باشد!
حلقه ای از موهایش را به بازی گرفت و به سایه مجسمه ی چوبی افتاده بر دیوار خیره شد. یادش به روزی رفت که کیاراد را برای اولین بار دیده بود. آن زمان هجده سال داشت. پر از شور جوانی و شیطنت های عجیب و غریب بود. با دوستانشان طبق معمول همیشه مشغول ادابازی بودند. روز بارانی بود و آن ها با گستاخی، قطره های درشت باران را نادیده می گرفتند. اولین برخورد زمانی صورت گرفت که سرعت ماشین کیاراد باعث پاشیدن آب به سر و صورتشان شد.
لبش بی اراده تکان خورد. چقدر آن لحظه ای که کیاراد پیاده شده بود همه چیز متفاوت بود. آن همه تواضع و شخصیت، آن عذرخواهی مردانه، آن نگاه آخر...
سر تکان داد و اینبار دست زیر سرش گذاشت. نفسی کشید. دیگر یادآوری آن لحظات چه فایده ای داشت. او که دیگر از دست داده بودش. آن هم به خواسته ی خودش! این یادآوری های بیهوده...
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
بوی تند عطرهای زنانه و مردانه، با صدای خنده های بلندی که کل ویلا را پر کرده بود به او احساس شادی می داد. بیتا از هیجان جیغ کشید و دستش را گرفت. داد می زد برای آنکه صدایش به گوش او برسد.
- می بینی چه اوضاعی شده؟ امشب کلی انرژی دارم. می خوام بترکونم.
پشت بندش بار دیگر جیغ کشید و خودش را در بـ*غـل دلربا غلتاند.
دلربا با خنده همراهی اش کرد. بیتا همیشه دیوانه بود.
بیتا به سمت راستش اشاره کرد و تیکه ای انداخت.
- خیلی وقته چشمش رو گرفتی. همه ش دنبال گوشه چشمی از توئه. الانم منتظره دک شم که بیاد باهات برقصه.
خنده ی بلندی کرد و با چشمکی شیطانی، با یک حرکت ماهرانه پارتنرها را عوض کرد. و او هاج و واج خودش را مقابل پرهام دید.
پرهام لبخندی زد و بیشتر نمایان کرد خطی را که از زیر چانه اش تا گوشه ی لبش ادامه داشت و مشخص نبود دقیقا رد چیست، رد یک چاقو یا یک زخم قدیمی ناشی از شکستگی؟!
- بانو بالاخره افتخار دادن؟
دلربا ناچارا پاسخ لبخندش را داد. این پسر از آن دست پرروهایی بود که در عین خونسردی، روی اعصابت راه می رفت.
پرهام با یک حالت مرموزی یک تای ابروی تمیز کرده اش را بالا برد.
- تو چه خیالی سر می کنی که چشم هات جای خودم یقه پیرهنم رو مخاطب قرار داده؟
دلربا که دید او زده به در پررویی، با حاضر جوابی گفت:
- خیلی باید کودکانه فکر کنی اگه به ذهنت خطور کنه که تو خیال تو سپری می کردم، هان؟
چشم های پرهام خندید و پره های بینی گوشتی اش تکان خورد.
- البته لیدی زیبا!
سرش را اندکی به او نزدیک تر کرد، و دلربا خطی را که گوشه ی ابرویش انداخته بود دید و باعث شد با خودش فکر کند، به اندازه ی یک زندانی حبس خورده چهره اش غلط انداز است، و چرا دقیقا یک آدم بهتر از او در مقابلش نبود؟
پرهام ادامه داد:
- بین خودمون باشه، از بین اینایی که اینجان و دیوونه ان...
انگشت اشاره اش را با حالت خاصی بین خودش و او رد و بدل کرد.
- عاقلشون منم و تو!
با چشم های متعجب خندید. این پسر عجیب خودشیفته بود.
- اوه، چه افتخار بزرگی! اونوقت چی باعث شده من هم به دایره ی عقلانیتی که برای خودت ساختی اضافه بشم؟
لبخند پرهام در تاریک روشن سالن تنها اثر محوی داشت.
- فکر می کردم باهوش تر از این حرف ها باشی.
به خودشان اشاره کرد.
- کوچکترین نشونه اش ریتم رقصمون در مقایسه با بقیه ست.
دلربا با کمی دقت می توانست خوب معنای حرفش را بفهمد. بقیه نمی رقصیدند، بیشتر یک بالا و پایین پریدن بی قاعده را دنبال می کردند. البته فضا هم بی تاثیر نبود، آن برق نور هیجانی، دودی که وجود داشت، و در نهایت موزیکی که فرد عادی را به وجد می آورد چه برسد به آن ها که حداقل یکی دو گیلاس جلو بودند.
- تو همیشه تا این حد احساس خودشیفتگی داری؟
- نه تا وقتی که...
بیتا کنارشان ایستاد. صورتش سرخ شده بود. لبخند عمیقی به پرهام زد و نفس نفس زنان دو انگشتش را به حالت ضربدر کنار هم گذاشت.
- یک به یک یر به یر شدیم پری جون. الان دیگه خنثی می ریم جلو، حرکت بعدی رو بزنی گنده اش و برات رو می کنم.
دلربا همانطور که سر تکان می داد خندید. دخترک جلب با گروکشی کار خودش را راه می انداخت.
پرهام ته موهای بیتا را آهسته کشید.
- اون پری رو حذف کن از کله ات، اون یکی که جلوم انداختی با این پری جونت بیست تا افتادم عقب!
بیتا دهانش باز شد که جوابش را بدهد. اما با صدای هرج و مرج از بیرون ویلا و دویدن بی مقدمه افراد، همه شان یک لحظه بر جای ماندند. فریاد"پلیس پلیس" گویان به یکباره همه را آشفته کرد.
دلربا قبل از آنکه به خودش بیاید بیتا و پرهام به طرز غیرمنتظره ای از جلوی چشم هایش محو شدند. انگار که از ابتدا نبودند. در آن تاریکی که تنها برق نور، روشن کننده فضا بود قدرت تشخیصش را از دست داده بود.
در این میان کسی دستش را گرفت و تقریبا او را با خود کشید. به خودش آمد. ولوله ای برپا بود دیدنی! از در پشتی بیرون رفتند، تازه شخصی را که او را می کشید دید، سیمین بود. چند نفری از روی دیوار پریدند. یعنی آن ها هم قرار بود از روی دیوار بپرند؟
سیمین به سرفه افتاده بود، اما همچنان می دوید. مانده بود آن همه قدرت را با آن اوضاعش از کجا آورده.
کسی از پشت به دلربا تنه زد و باعث شد او زمین بخورد.
چشم هایش تا آخرین حد ممکن گشاد شد. سیمین سعی کرد بلندش کند. صدای مامورها خیلی نزدیک بود، متوجه شد که در پشتی را پیدا کردند.
سیمین جیغ کشید.
- پاشو دلربا... خواهش می کنم پاشو!
قلب دلربا در دهانش می تپید. نمی خواست سیمین دستگیر شود، به هیچ قیمتی!
- تو برو من میام.
سیمین دستش را رها نمی کرد و او بیشتر تقلا کرد.
- برو سیمین، الان وقت مرام بازی نیست.
دستش را محکم از دست او بیرون کشید. صدای قدم هایی که به سمتشان می آمد را حس کرد. تمام تنش یک سر می لرزید. مجبور شد که بگوید، نمی خواست این حرف را بزند ولی در این حال...
- تو رو به روح بچه ات برو!
مردمک های لرزان سیمین دو دو زد. گویی صدای نفس های خودش را می شنید. بچه اش؟ روح بچه اش؟ بلند شد، دلربا هلش داد.
- برو لعنتی، رسیدن...برو!
و او به ناچار قدم تند کرد. برای همان بچه ای که در شکمش بود و چهارماهش بود که سقط شد. تازه روح پیدا کرده بود و در کمال بی رحمی پدرش از بین رفته بود.
چشم های دلربا پر از اشک شد. رفت که بلند شود، اما کسی دستش را با مهارت پشت سرش گذاشت و او برای اولین بار سردی دستنبد را حس کرد.
چادر مشکی ای که مامور به او داده بود را محکم نگه داشت. اوضاع در کلانتری جالب نبود، هر کسی می خواست خودش را از مهلکه نجات دهد و خیلی ها حاضر نمی شدند شماره خانواده شان را بدهند. او هم که تکلیفش مشخص بود، خانواده اش اصلا ایران نبودند که خبرشان کند. بعضی ها را فرستاده بودند بازداشتگاه و بعضی ها هم هنوز در راهرو بودند. کلانتری پر شده بود از دختر پسرهای نازپروده ای که از خاکی شدن لباس هایشان عارشان می آمد و حالا اما اینجا بودند.
آب دهانش را قورت داد وقتی نوبت به او رسید. جرات سر بلند ک*ر*دن نداشت.
-شماره پدر؟
خیره به کاشی های خاکستری رنگی که کدر شده بود ماند و چشم بالا نیاورد در مقابل صدای جدی مردی که پشت میز نشسته بود و کلافه بود از وضع موجود!
- پدرم ایران نیست.
مرد مکثی کرد و اینبار بدخلق تر گفت:
- شماره مادر؟
بالاخره سر بالا آورد. سعی می کرد به روی خودش نیاورد، اما با خودش که رودربایستی نداشت، حسابی ترسیده بود. اولین باری بود که قدم در چنین جایی می گذاشت.
به جای نگاه به چشم هایش به ستاره های نشسته بر دوشش چشم دوخت.
- ایران نیست...
زبان به روی لــ*ب هایش کشید و به ریش هایش که بخشی از آن، به صورت پراکنده سفید شده بود، انداخت.
- همه خانواده ام خارج از کشورن.
پوزخند تحقیر آمیز مرد را حس کرد. حرفش را باور نکرده بود انگار!
- پس جنابعالی مهمان مایی تا خانواده ات از خارج برگردن.
تیله ی چشم هایش لرزید.
- من دروغ نمی گم. اگه می خوایید از همینجا براشون زنگ بزنم.
مرد ثانیه ای با تردید مکث کرد. قبل از آنکه عکس العملی نشان دهد دلربا از دهانش پرید.
- شوهرم ایرانه، اون می تونه بیاد؟
به وضوح یکه خوردن مرد را احساس کرد، زنی که مامور آوردنش بود هم! انتظار اینکه او همسر داشته باشد و در چنین مهمانی ای باشد، شاید برایشان قابل هضم نبود.
مرد با تاسف عمیقی تلفن را نشان داد.
- اگه شوهر داری نیاز به حضور خانواده نیست، شماره ش رو بزن.
دست های دلربا به لرزش افتاد. حالا چه می شد؟ زنگ می زد به کیاراد، آن هم این وقت شب؟ اگر او را اینجا می دید چه فکری می کرد، مگر نه اینکه حرف هایش درست از آب در می آمد؟
- معطل چی هستی خانم، عجله کن.
می دانست غرورش می شکند، اما چاره ای نداشت. با هر شماره ای که می زد اضطرابش بیشتر می شد. اگر کیاراد می گفت شوهر سابقش است و به او ربطی ندارد چه؟
آخرین شماره را هم زد.
مرد تلفن را برداشت و رگ های بالا زده پشت دستش از فشاری که بر گوشی تلفن می آورد بیشتر مشخص شده بود.
- اسم و فامیلش؟
لــ*ب هایش تکان خورد، مردد و پر از تشویش!
- کیاراد...کیاراد وحدانی!
در راهرو، روی صندلی آبی رنگ نشست و سردش شد از فکر آنکه تا چند لحظه ی دیگر او می رسید. به خودش نگاه انداخت. مقابل کیاراد هیچوقت تا این اندازه بد شکل ظاهر نشده بود. احساس حقارت از همین حالا آزارش می داد.
کاش فرد دیگری جای کیاراد می آمد.
سرش را به دیوار سرد پشت سرش تکیه داد. تنها خوش شانسی امشبش فرار سیمین بود. هنوز لبخند بر روی لبش می آمد از آن فرار ماهرانه! به هر حال دو قهرمانی کسب کرده بود در مسابقات استانی و چه خوب که حداقل اینجا به کارش آمده بود آن قهرمانی ها! و چه حیف که راهش به این سمت کشیده شد و نشد که بشود قهرمان کشور!
کیاراد وارد راهروی کلانتری شد. اخم هایش عمیقا درهم بود و فقط خدا می دانست تا چه اندازه عصبی است. دلربا با دلهره بلند شد. یک پیراهن مشکی رنگ بر تن داشت و او خوب فهمید چقدر هول شده که با آن موهای آشفته و دم دستی ترین لباس هایش آمده، هر چند که همین وضعیت هم چیزی از جذابیتش نکاسته بود.
کیاراد چند ثانیه ای نگاهش کرد. به اویی که آرایشش در اثر گریه روی صورتش پخش شده بود و با آن چادر مشکی، که از رنگ و رو افتاده بود، هیچ شباهتی به دلربای همیشگی نداشت. بی سلام و بی کلامی اضافه پرسید:
- کجا باید برم؟
دلربا حتی جرات نکرد حرف بزند. تنها با دست، اتاق مورد نظر را نشان داد. نمی دانست چه می شود. با وجود آنکه آن ها حالا از هم جدا شده بودند و او احتمال می داد که این حضور را آن ها نپذیرند، اما همچنان دل خوش کرد به کورسو امیدی که ته دلش بود. کیاراد وارد اتاق شد و او جانش به لــ*ب رسید تا صدایش زدند. آرزو می کرد امشب را به بازداشتگاه نرود. آرزو می کرد کیاراد مثل همیشه که به هر دری می زد تا خواسته ی او اجابت شود اینبار هم همینطور رفتار می کرد.
با سر پایین افتاده وارد شد.
- چون اولین بارت بود، اینبار و فقط تعهد می دی، امیدوارم دفعه بعدی وجود نداشته باشه.
با قدم های نامطئن پیش رفت. خودکار را برداشت و جاهایی را که لازم بود امضا کرد.
کیاراد با چهره ای که به سرخی می گرایید، با چشم هایی که شرمنده و معذب بود، با سرافکندگی بی سابقه ای تشکر کرد و بلند شد.
 
آخرین ویرایش:

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
درون ماشین نشستند. کیاراد بی هیچ حرفی ماشین را به راه انداخت. فقط خدا می دانست در قلب و روحش چه خبر است.
احساسی را که امشب تجربه کرده بود تا انتهای وجودش را به زنجیر کشیده بود.
صدای دلربا آمد و او چقدر نیاز داشت که به او بگوید زبان به دهـ*ان بگیرد و حرفی نزند.
- من...یعنی...
نفس سریعی کشید و اضافه کرد.
- من یک تشکر بهت بدهکارم، این لطفت رو جبران می کنم.
کیاراد پوزخند تلخ و صداداری زد. جبران؟ این حقارتی که او امشب احساس کرده بود قابل جبران بود؟
مشتش را بند فرمان، قایم تر فشار داد تا چیزی نگوید، تا دهانش بسته بماند، تا خفه شود و دردهایش را یکجا بالا نیاورد.
دلربا دوباره گستاخ شد. اصلا ذاتش بود. در شرایط سخت مظلوم می شد و از مهلکه که می گریخت چونان ماده ببری به دنبال پنجه کشیدن بود.
- به من پوزخند نزن. یک مهمونی ساده بود، اینا زیادی شلوغش ک*ر*دن. تو هم دور برندار، هیجا هیچ خبری نیست.
آرواره های کیاراد روی هم فشرده شد، دست هایش عجیب طالب یک کشیده ی حسابی بود تا حساب تمام امشب را یک جا از تنش پس گیرد.
آهسته گفت، اما آوای گرفته اش طوفانی بود.
- نمی خوام صدات رو بشنوم.
نیشخند زهرگونی پشت لبش نقش زده شد. صدایش خش دار بود، گویی آن قدر فریاد کشیده بود که نایی برای هنجره اش نمانده بود. هنوز آرام سخن می گفت. آرام و بی فروغ!
- سقف آرزوهات این بود؟ که تو باشی تو کلانتری و من بیام جمعت کنم؟
چهره ی دلربا سرخ شد. روح سرکشش بار دیگر طغیان کرد.
- تو؟ تو من و جمع کنی؟ تو خودت نیاز به جمع ک*ر*دن داری. هوا برت داشته که آزادم کردی و حالا می تونی بهم سرکوفت بزنی؟ دست نگه دار بابا، پیاده شو با هم بریم. فکر ن*کن یک کت کردی تنت شدی مهندس...
کیاراد خواست ساکت باشد، خواست دهـ*ان ببندد، اما نشد. یعنی نشد که بشود. حرف های آزاردهنده ی دلربا پر از شیشه خرده های دردناکی بود که در جای جای قلبش گیر می کرد و درد را تا استخوان مغزش نفوذ می داد. رگ های پیشانی اش نبض گرفت. خون از سطح پوستش فراری شد و دستش سفید شد بس که فرمان را محکم می فشرد.
حناق بیخ گلویش همچون استخوان تیزی آزارش می داد و او منفجر شد از خفگی آن همه وقاحتی که این دختر داشت.
فریاد کشید، بی هیچ کنترلی!
- خفه شو...دهنت رو ببند. دو سوا همه نازت و کشیدن و پول گذاشتن تو دست و بالت فکر کردی واسه خودت کسی شدی؟ فکر کردی آدم شدی؟ حیوون...
مشت بر فرمان کوبید و تقریبا اربده کشید.
- تو اگه آدم بودی بچه ات و ول نمی کردی. حالا س*ی*نه ت رو دادی جلو اومدی تو حلق من که چی؟ که افتخار کنی به این بی آبرویی؟
نوایش فروکش کرد. چونان آسمانی که طلوع از آن رخت بربسته باشد و غروبی که جا پایش را سفت کرده باشد.
- آوازه ات از اینور اونور به گوشم می رسه. شدی نقل دهـ*ن های بی عاری که دنبال خاله زنک بازی ان! شدی مرضی که هر جا میرم یک پچی زیر گوشم می رسه. مرض... درد مطلق...سایه ات وسط زندگیم سرما نشونده. بردار، سایه ات رو بردار از تو زندگیم. به جایی رسیدم که می ترسم، می ترسم از روزی که دخترم خجالت بکشه از اینکه تو اسم مادرش و به یدک می کشی. بیچاره دختره من...
سکوت کرد و نگفت که فهمیده مشـ*روب می خورد، خاموش ماند و نگفت که همه می گویند زن سابقت سیگاری شده، نگفت که شب ها را تا نیمه شب فکر می کند چطور برگرداند او را به خود واقعی اش، نگفت که می ترسد از آنکه آینازش روزی مقابلش بایستد و بگوید مادرم کجاست؟ چرا نیست؟ سر چه مرا رها کرد؟
پا روی گاز فشرد و داغ به دلش نشست از جواب سیاهی که در پاسخ به همه شان داشت. آن زمان باید رک می شد و می گفت که مادرش او را به خوشگذرانی فروخت، خوشگذرانی ای که حتم داشت عمرش کوتاه است.
او در این افکار بود و دلربای کنار دستش، بغ کرده و ترسیده از فوران یکباره اش در خود جمع شده بود. حتی نتوانست جواب توهین هایش را بدهد.
جمع شده بود و جرات نکرد بپرسد که بچه را کجا گذاشته که این وقت شب توانست تنها بیرون آید. ته دلش یک حس زنانه پیچ خورد. حالا که شش ماه گذشته بود از جدایی شان ممکن بود پای زنی به میان آمده باشد؟
پای زنی که بچه اش زیر دست او بزرگ شود؟!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
کلافه تر از هر زمانی وارد خانه شد. کمند فوری به استقبالش رفت و دست به هم پیچاند. پچ زد.
- خوبی؟
کیاراد سر تکان داد و کفشش را از پا کند، بی آنکه آن را درون جاکفشی بگذارد به سمت کاناپه ی وسط پذیرایی رفت.
نشست و پاهای بلندش را دراز کرد. آن قدری خسته بود که دلش می خواست چشم ببندد و ساعت ها در بی خبری فرو رود.
کمند کنارش نشست و شانه هایش را نوازش کرد.
- تو مهمونی گرفتنش. خداروشکر چیزی مصرف نکرده بود. تونستم بیارمش بیرون!
کمند گردنش را مالید.
- قبول ک*ر*دن تو رو؟ از این لحاظ می گم که شوهر ساب...
کیاراد نگذاشت ادامه دهد.
- وحید کمک کرد. با یک تعهد سر و ته قضیه رو هم آوردیم. طرف وحید و نمی شناخت ولی یک دوست مشترک داشتن که کار راه بنداز شد.
لبخند نیم بندی گوشه ی لــ*ب کمند سبز شد.
- چقدر اذیتش کرده بودی سر اینکه این شغل و انتخاب کرد، ولی به دردت خورد، هم خودش هم ستاره های روی شونه اش!
و کیاراد فکر کرد که چقدر بد که به دردش خورده بود. او آدم رو انداختن نبود و امشب مجبور شد برای دلربا به یکی رو بیندازد.
دست های کمند را از روی گردنش گرفت و در دست های خود نگه داشت. به چشم های مهربان خواهرش نگاه کرد. سنگ صبور همیشگی اش، رفیق روزهای دلتنگی اش، گوش شنوای دلش بود این دختر!
- خسته شدی عزیزدلم! ببخشید که نصف شبی تو رو هم زابرا کردم.
کمند به رویش لبخند پرمهری زد.
- برای تو زابرا نشم برای کی بشم.
سر روی شانه اش گذاشت. دلش نمی خواست وقتی این سوال را می پرسد در چشم های برادرش زل بزند.
- از آیناز چیزی نپرسید؟
کیاراد دست دور شانه اش انداخت و نگفت که آیناز حتی خاطره ی کوچکی هم در ذهن آن مادر سربه هوا ندارد.
- گاهی نگرانش می شم. یکدنده و لجباز هست، ولی بدجور ساده ست. می ترسم یک روزی به خودش بیاد که هیشکی دورش نباشه. جای دوست یک مشت کفتار دور خودش جمع کنه.
کمند بدجور می خواست بپرسد که هنوز علاقه ای مانده؟ و چقدر خوش بین بود اگر به خیالش راه می داد که آن همه عشق برای آن دلبرک دلربا در این فاصله به پایان رسیده. گفته اش را چرخاند تا از راه دیگری پاسخ گیرد.
- مامان هنوزم روی حرفش هست. آیناز نیاز به مادر داره نه پرستار!
و چه زرنگ و تیز بود کیاراد که منظور را در هوا گرفت و کامش رنگ زهر گرفت از فکر به آن احساس دفن شده ی سیاه پوشیده!
- این بحث رو قبلا چندین بار مرور کردیم، تو می دونی که در حال حاضر پذیرای هیچ زن جدیدی به زندگیم نیستم.
ناشیانه حرف را عوض کرد و نگذاشت که این گفتگو ادامه یابد.
- بچه ی خودت خوابید؟
صورت کمند، اندوهگین، جمع شد.
- گذاشتم پیش حامی بمونه. بیدارش می کردم اذیت می کرد.
کیاراد سر تکان داد و کله اش را به پشتی کاناپه تکیه داد. یاد آن جمله ی آخر دلربا اذیتش می کرد.
"از ماشین پیاده شد. کل راه را به این فکر کرده بود که باید یک جوری حال این مرد از خودراضی را بگیرد، حالا هم که پیاده شده بود و خطری تهدیدش نمی کرد. چشم در چشم او دوخت و نهایت بی رحمی را در عمق کلامش ریشه زد.
- متاسفم که این و می گم، اما نفرتی که نسبت بهت دارم هر روز بیشتر از دیروز می شه و من چقدر خوشحالم که قبل از اینکه زندگیم به یک خرابه تبدیل بشه ازت جدا شدم."
و حالا پس از گذشت ساعت ها هنوز جای حرف هایش در دل او سنگینی می کرد.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
***
در حالی که میوه ها را درون ظرف می چید، گفت:
- نه بابا، بعدش حتی جرات نکردم یک کلمه حرف بزنم. همچین داد می زد که ترسیدم حنجره اش پاره بشه.
ظرف را برداشت و کنار شومینه نشست.
- شانس آوردم نکوبید تو دهنم! حسابی کفری بود.
حمیرا کوسن های جمع شده دورش را پخش کرد و دراز کشید.
- برو خداروشکر کن از اونجا درت آورد، باقیش مسئله ای نیست. بعضی ها هنوز اون تو گیرن.
سیمین بینی اش را بالا کشید و سیبی برداشت.
- کل دیشب و عذاب وجدان گرفتم که ولت کردم. می دونستم هواخواه داری راحت تر سر رو بالش می ذاشتم.
دلربا بار دیگر با یادآوری فرارش خندید.
- فکرشم نمی کردم انقدر فرز باشی. اون لحظه که دستبند به دستم خورد فکر کردم تو هم گیر افتادی. دمت گرم!
سیمین سیب مانده در دستش را فشرد و فس فسی کرد. پتوی بهاره روی پاهایش را بالاتر کشید و با حالت بامزه ای از چشم های نیمه بازش به او خیره شد.
- خودم و ساخته بودم آبجی. نساخته بودم منم الان ور دل شهین ساقی داشتم آب خنک می خوردم.
حمیرا با خنده، دو ضربه آرام به روی شانه اش زد.
- بلا شدی سیمین، خبریه؟
دلربا چشمکی زد و پاهایش را به کاناپه تکیه داد.
- مگه خبر نداری؟ یکی دل خانم و برده. اونی هم که دیشب از دیوار کشیدتش بالا خاطرخواهش بود.
ابروهای حمیرا با حیرت و خنده بالا پرید.
- نه بابا؟! حالا کی هست؟
قلب سیمین سبک شد و خون گرمی زیر پوستش دویدشبنم نم زده ای در وجودش پیچید و او برای خودش رویا ساخت.
با یک حال خاصی لــ*ب زد.
- ایرج!
خیره به تابلوهای تکه تکه شده روی دیوار که هر تکه اش یک بخش از صورت دلربا را در خود نقش زده بود، شد و حسرت را در آخرین طبقه قلبش پنهان کرد.
- می خوام ترک کنم. ایرج کمکم می کنه. خودش بهم گفت.
لبخند با طراوتی به لــ*ب هایش نشست.
- دوست نداره دیگه بکشم.
آرزوهایش بال پرواز گرفت و تا اوج ناشدنی ها پرواز کرد. با همان صدای تو دماغی اش ادامه داد.
- اون و هم میارمش بیرون از اون کار کوفتی. عاقل می شم، می رم پیش بابام، یک پولی ازش می گیرم، با ایرج می ریم یک گوشه بی سروصدا زندگیمون رو می کنیم. کاری هم به کار کسی نداریم.
سر به سوی سقف کرد و نظر به لامپ های رنگی بالای سرش دوخت.
- اونوقت همه چیز رنگی می شه. درست مثل این لامپ ها!
دلربا به پهلویش کوبید.
- اوی دختره چشم سفید. حالا که می خوای بهش برسی می ری یک گوشه زندگی می کنی، کاری هم به کار کسی نداری؟
حمیرا دست به هم کوبید.
- به...اک که هی! هنو هیچی نشده رفیقمون به ما پشت کرده.
سیمین لبخند زد.
- دور از همه، یعنی دور از آدم های ترسناکی که دنبال دزدیدن خوشبختیتن. من از دزدهای خوشبختی می ترسم.
دلربا سر کج کرد و چشم به سمتش گرداند.
- فلسفی شدی سیمین. چته امشب؟ نکنه این ایرجه چیزخورت کرده؟!
حمیرا برای اذیت کردنش آه تصنعی ای کشید.
- غم و حسرت هاش مال ماست، شادی و تنها نشینیش مال آقا ایرج!
شیطان شده ریز خندید.
- اصل مطلبم که...
قبل از آنکه جمله اش را تمام کند، سیمین بالش را روی سرش انداخت.
دلربا غلتی زد و سرش را روی بالش حمیرا گذاشت. سیمین لبخند زد و او هم سر روی بالشش گذاشت.
پچ زد. آن صدای آرام ریزش یک حالی داشت. یک حال خوش، با احساس یک پاییز زرد و دل انگیز!
- ما خوشبختیم نه؟
دلربا بی دلیل بغض کرد. کاش رویاهای سیمین تحقق می یافت. او لیاقتش را داشت. اویی که از کودکی اش زجر کشید و رفت زیر دست نامادری، با پدرش نساخت و شد زن یک از خدا بی خبر که تا توانست کتکش زد و اذیتش کرد، یک معتاد منفنگی که سیمین را هم درگیر کرد و نهایتا از هم جدا شدند در حالی که سیمین تا انتها در اعتیاد فرو رفته بود.
نفسی کشید. چه خوب که او هنوز خودش را جزئی از خوشبخت ها می دانست. چه خوب که ایرج نامی باعث امید در او شده بود.
حمیرا خندید و با بدجنسی دستش را از دو طرف باز کرد که به شکمشان خورد. آخشان که درآمد گفت:
- با عرض پوزش خواستم درجه ی خوشبختیتون رو بسنجم.
هنوز از لذت شیطنتش بیرون نیامده بود که دلربا با اشاره ای به سیمین، کوسن کنار دستش را گرفت و با هم به جانش افتادند. صدای خنده هایشان فضای خانه را پر کرده بود. پر کرده بود و این شاید ناب ترین لحظه ی سه نفره شان بود، با آن لــ*ب های آغشته به لبخند و قلب های پر از امید! و کاش سرنوشت فقط گاهی، فقط گاهی به بعضی ها رحم می کرد.
 
آخرین ویرایش:

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
زنگ های پیاپی اف اف باعث شد دست از سشوار کشیدن بکشد و به سمت آن پا تند کند. با دیدن تصویر ترسیده ی سیمین ابرو بالا پراند و دکمه باز ک*ر*دن را فشرد. در آپارتمان را هم باز کرد و منتظر ماند.
صدای دویدن روی پله ها، به جای استفاده از آسانسور، نگرانش کرد. چهره درهم کشید و به جای یکجا ایستادن، از در بیرون زد. دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که سیمین تا این حد آشفته بود؟
سیمین آخرین پله را هم گذراند و سراسیمه دستش را کشید تا سریع تر وارد خانه شوند.
در را بست و پلک هایش را روی هم گذاشت. سر به در تکیه داد و با آب دهانی که وسط حلقش گیره کرده بود و هیچ تسکینی برای دهـ*ان خشک شده اش نبود، نفس نفس زنان زمزمه کرد، "بدبخت شدم، وای خدا بدبخت شدم."
دلربا دستش را در دست گرفت. مردمک هایش دو دو می زد. صورت سرخ شده اش، لــ*ب های ترک خورده اش، انگشت شستی که از بس با دندان به جان ناخنش افتاد به خون ریزی افتاده بود، این ها... این ها دقیقا چه معنایی داشت؟
- جون به لــ*ب شدم سیمین، د جون ب*کن دختر، چی شده آخه؟
سیمین پلک باز کرد و لــ*ب گزید. تمام تنش یک سر می لرزید. با دو دستش دست دلربا را گرفت.
- دلربا بدبخت شدم...
پلکش مداوم پرید و او اینبار با دو دستش موهای خود را از روی شال نیم بندی که بر سرش قرار نداشت، به چنگ گرفت. زبانش را به روی لــ*ب های متزلزل و کبودش کشید. ادامه داد:
- ایرج دیشب همینجوری که من الان اومدم سراغت اومد سراغم. یک بسته داد بهم که نگه دارم. ترسیده بود، منم ترسیده بودم. قسم خورد که برمی گرده...
سر تکان داد و انگار می خواست که خودش را قانع کند تکرار کرد.
- آره آره، اون قسم خورده بود...
دست هایش از کناره های صورتش ول شد و با بغضی که ترکید، همانجا نشست.
- ولی برنگشت... اون لعنتی برنگشت.
مردمک هایش تکان خورد و با نوایی که از ترس و وحشت توخالی به نظر می رسید گفت:
- کاش بسته رو باز نمی کردم. توش پر از شیشه بود. شیشه دلربا... چند بسته ی بزرگ. دنبالمن. ردم رو زدن. نمی دونم چجوری، ولی زدن.
بیم هولناکی سرتاپایش را گرفته بود. تیله های خرمایی رنگش را به صورت دلربا دوخت و در معصومانه ترین حالت ممکن لــ*ب زد:
- دلم داره می ترکه. ایرج...
صدای زنگ دوباره، هر دویشان را از جا پراند. دلربا بلند شد و از دیدن تصویر حمیرا تعجب کرد.
سیمین از کنار در بلند شد.
- من خبرش کردم. اون بهتر از ما می دونه تو این لحظه باید چیکار کرد.
در را باز کرد.
- خب چرا اون بسته رو نمی دی بهشون تا خودت و نجات بدی؟
پیش از آنکه سیمین پاسخ دهد حمیرا وارد خانه شد. با شالی که به جای سرش، دور گردنش بود و آرایشی که اصلا نمی شد اسمش را آرایش گذاشت.
بی مقدمه رو به سیمین فریاد کشید.
- تو اینجا چه غلطی می کنی؟ صاف اومدی خونه ی این احمق که اینم بندازی تو هچل؟ پاشو ببرمت یک جای دیگه.
سیمین آب دهـ*ان قورت داد.
- دنبالم بودن.
حمیرا تقریبا جیغ کشید.
- اونوقت توئه نفهم راست اومدی خونه این! خوب الان پای دلربا هم گیر می شه.
سیمین تندی سر تکان داد. می دانست حمیرا چقدر دلربا را دوست دارد، می دانست و...
- به جون بابام پیچوندمشون. گمم ک*ر*دن. حواسم بود.
دلربا مات و مبهوت روی پاف شطرنجی نشست و موهایش را با دست به عقب راند.
- چتونه شما؟ چرا به پلیس خبر نمی دین؟
حمیرا پوزخند زد و دست به کمر شد.
- تو چرا انقدر ساده ای دلربا، بابا مغزت و یکم به کار بنداز. بره به پلیس چی بگه؟ بگه نامزدم یک بسته شیشه انداخته بغلم حالا هم نمی دونم کجاست؟ در ضمن اونا تا الان شجره نامه سیمین و هم در آوردن، کج بره کله پاش می کنن. اونم تو این اوضاعی که معلوم نیست ایرج زنده ست یا مرده.
سیمین بی اراده به روی لــ*ب های خود کوبید. برای آنکه درد دلش را کم کند. برای آنکه این حقیقتی را که خودش جرات بازگو کردنش را نداشت از زبان حمیرا می شنید. اشک هایش دست خودش نبود و خدا می دانست درگیر چه مردابی شده. اگر ایرج... وای ایرج تازه از راه رسیده اش، شاهزاده ی زخمی سوار بر اسب سیاهش...
چیزی نمانده بود از دل نگرانی و ترس پس بیفتد.
دلربا پاهایش را تکان داد و حمیرا مضطرب راه رفت. داشت فکر می کرد چه راهی پیدا کند که بتواند او را از این وضعیت نجات دهد.
به یکباره سرجایش ایستاد.
- پاشو...پاشو از اینجا ببرمت. نباید پای دلربا وسط بیاد. می دونی که هر آشنایی از تو رو بشه اوضاع پیچیده تر می شه.
کیفش را روی دوشش گذاشت.
- سیامک خونه باغ داره نزدیکای لواسون، می برمت اونجا! یک چند روز بمون تا ببینم قضیه چجوری پیش می ره.
دلربا اخم کرد.
- تهش که چی. نمی تونه که تا آخر عمرش تو خونه باغ سیامک قایم شه. اون آدم هایی هم که شما ازشون تعریف می کنین دو سه روزه پیداش می کنن. یک راه حل اساسی پیدا کنین. من که هنوزم می گم به پلیس خبر بدین.
حمیرا در حالی که نگاهش به شیشه ی بوفه بود، یقه ی مانتویش را درست کرد.
- بذار کنار اون عینک خوشبینیت رو! طرف انقدری هست که بتونه از چهارتا جوجه پلیس فرار کنه. علاوه بر اون جون سیمین به خطر میفته. اونا تا زمانی که دنبال بسته باشن می ذارن زنده بمونه. بو ببرن دستشون قرار نیست به بسته برسه سیمین و از سر راه برمی دارن.
دلربا جدا ترسید.
- مگه تو اون بسته چقدر شیشه بود؟
سیمین کیفش را از روی زمین برداشت و زمانی که از در خانه بیرون می زد، هنگام بازگو ک*ر*دن حرفش، مو به تن خودش سیخ شد.
- اندازه ی سه چهار کیلو، تو یک ساک ورزشی! فقط خدا می دونه قراره چه بلایی سرم بیاد.
حمیرا تندی سوار ماشینش شد و به راه افتاد. در حال چرخاندن فرمان پرسید:
- شماره ای از ایرج داری؟
- برنمی داره. از دیشب خبرش رو ندارم. حالا چی می شه؟
در حال عوض ک*ر*دن دنده شماره گرفت و به سمتش براق شد.
- صد دفعه گفتم حواست رو جمع کن سیمین. گفتم اوضاعت خرابه هر کی یک چیز بهت می بنده. ولی بیشعوری، حالیت نمی شه.
صدایش بالاتر رفت.
- هم تو، هم اون دلربای خیره سر که تو رو تو خونه اش راه می ده.
موبایل را در حالت پخش گذاشت و آن را روی داشبرد قرار داد.
بوق های آزاد، با نفس های هول کرده ی سیمین عصبی اش کرد. او خوب می دانست در چه مخمصه ای گرفتار شده بودند، تهش را هم می دانست. فقط داشت تلاش می کرد، تلاش می کرد بلکه یک راهی پیدا کند.
صدای "الو" گفتن سیامک دهانش را باز کرد.
- سیا کلید ویلات رو می خوام. نپرس چرا و چجوری فقط یک جوری بهم برسون.
سیامک مکثی کرد، گویی شوکه شده بود از این هجوم یکباره کلمات!
- خیلی خب، تو حالت خوبه؟
حمیرا رفت که بگوید حالا وقت پرسیدن این سوال ها نیست، اما با چیزی که در آیینه ی ماشین دید، خشکش زد. ناخودآگاه دهانش نیمه باز ماند و چشم هایش تا آخرین حد گشاد شد.
سیمین از سکوت بی مقدمه اش به جایی که او می نگریست نگاه کرد و تقریبا روح از بدنش جدا شد.
فرصتی نداشتند، دیگر هیچ فرصتی نداشتند.
از روی بیچارگی اشک هایش قطره قطره ریخت. آدم دل نازکی نبود، شاید هر دو سه سال یکبار دری به تخته ای می خورد که او احساساتی شود و اشک بریزد. حالا اما بی اراده گریه می کرد. بی آنکه کنترلی روی خودش داشته باشد.
حمیرا با داد سیامک به خودش آمد. نفس حبس شده در س*ی*نه اش تند شد و با صدا!
- دنبالمن...
پا روی گاز فشرد. ترسیده جیغ زد.
- دنبالمن سیا! سیا تو رو خدا...
به حدی آوایش پر اضطراب بود که این حالت به سیامک هم منتقل شد. از آنطرف خط تقریبا اربده کشید.
- به من بگو چی شده که دنبالتن. مگه تو چیکار کردی؟
سیمین اینبار با صدا به گریه افتاد. خاک بر سرش که جز دردسر برای کسی چیزی نداشت. بی خود دلربا و حمیرا را هم درگیر کرده بود. زیر لــ*ب تکرار کرد.
-وای ایرج...وای ایرج!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
دست های حمیرا یخ زده بود. وحشتش از آن دو ماشینی بود که سپر به سپر دنبالش می آمدند.
- سیا من به فاصله ی چهل و پنج دقیقه درگیر یک مسئله شدم.
پژوی مشکی رنگ همگام با ماشینش شد. مردی که سمت شاگرد نشسته بود شیشه را پایین داد و اشاره کرد که ماشین را نگه دارد.
سیمین حیرت کرده رو برگرداند. کسی که به آن ها اشاره کرد را می شناخت. پسرعموی ایرج بود. چند باری او را دیده بود.
نمی دانست اعتماد کند یا دلش را به هراس بیشتری وعده دهد. و ساده بود پاسخ به این سوال، هراس کند و بگریزد که اعتمادی در کار نبود.
آهسته گفت، ولی حمیرا شنید.
- پسرعموی ایرج!
سیامک از آنطرف، صدا بلند کرد.
- یکی به من بگه اونجا چه خبره؟ حمیرا...
حمیرا تا جایی که جا داشت پا روی گاز فشرد. او از خیلی مشکلات گذشته بود، حتما می توانست از این یکی هم بگذرد، حتما! گرمای آوایش به صفر رسید، آن قدر که بخار سرما از کلماتش بلند می شد.
- هیچ خبری نیست که برای تو جالب باشه. فقط بگو چجوری کلید ویلا رو می خوای بهم برسونی.
سیامک آرام تر شده بود، شاید فکر کرد آن قدرها هم که آن ها ترسیده اند قضیه جدی نیست. از کاه کوه ساختن دخترها را زیاد دیده بود و اینبار هم در عین خوش خیالی در نظرش آمد که موضوع را بزرگ کرده اند. و کاش او تنها یک درصد به ترسشان اعتماد می کرد.
- من خودم الان تو ویلام. سرشبی اومدم. منتظرتونم!
و حمیرا قطع کرد. قطع کرد و به سیمین تشر زد.
- انقدر نق نزن سیمین. حالا که تو این بازی افتادیم بذار فکرم رو به کار بندازم.
سیمین عاجز شده از همه جا التماس کرد.
- بریم پیش پلیس حمیرا! هیچ جا امن نیست. به قول خودت سیامکم وارد بازی می کنیم. من گیر بیفتم بهتر از اینه که یک جمعیت و اسیر کنم.
حمیرا از این حرف تکان سختی خورد. حق با سیمین بود. حالا دیگر از مکان های پررفت و آمد دور بودند و رسیدند به جایی که کمتر، کسی رفت و آمد می کرد.
همچنان می راند و آن ها هم دنبالش بودند. و سیمین شک نداشت که اگر آن کیف لعنتی نزدش نبود صد باره آن ها را به جهنم فرستاده بودند.
حمیرا بی هماهنگی فرمان را چرخاند و از خیابان اصلی خارج شد. به خیالش اینگونه می توانست راهی برای گریز پیدا کند. سرعتش بی نهایت بالا بود و سیمین، دیگر بیشتر از آنکه از آن هایی که دنبالشان بودند بترسد، از سرعتی که او داشت ترسیده بود. حمیرا به آیینه نگاه کرد و لحظه ای از ندیدنشان لبخند به لــ*ب آورد.
- فکر کنم گممون ک*ر*دن.
سیمین از پنجره سرش را بیرون برد و به پشت سر نگاه کرد. خواست لبخند بزند که با دیدن پرشیای سفید رنگ، رنگ از رخش پرید.
- اینا که هنوز دنبالمونن.
در یک تصمیم آنی به طرفش برگشت. زمزمه کرد.
- نگه دار پیاده می شم.
حمیرا با شک سر برگرداند.
- چی؟
چشم های همیشه کدرش از برق اشک روشن شده بود.
- نگه دار! تو گناهی نکردی که پاسوز من بشی.
حمیرا بی اراده فشار پایش را از روی گاز برداشت. احساسات، عمیقا به او حمله کرده بودند. ترس، آشفتگی، مهربانی، دلتنگی...
هیچوقت آنطور که باید نتوانست سیمین را نجات دهد، نتوانست او را آنطور که می خواهد بسازد تا دیگر از دوستی با او نگران نباشد. حالا وقت جا زدن نبود، بود؟ حداقل حالا که وقت عمل بود.
- نگه می دارم، ولی نه واسه اون فکر بی خودی که تو سرته! نگه می دارم که از نگه داشتنمون رکب بخورن و ما فرصت کنیم برگردیم خیابون اصلی، بعدشم...
آب دهـ*ان قورت داد و سرعت را کمتر کرد.
- بعدشم می ریم پیش پلیس! همونطور که خودت گفتی، تو تنها نمیری، با هم میریم. من و تو!
و در نهایت نگه داشت. نگه داشت و دلش ریخت سیمین بی نوا از نزدیک شدن پژو و پرشیایی که انگار رحم نداشتند و با دلی سنگی پیش می آمدند.
قلب هایشان در س*ی*نه هایشان بی قراری می کرد و تنها خدا می دانست تا چه اندازه پریشانند.
ماشین ها ایستادند. دو مرد از ماشین پیاده شدند و به سمت ماشین آن ها آمدند.
- چشمم شو سیمین، به عقب نگاه کن تا به مانع نخورم.
مردان نزدیک که شدند، حمیرا و سیمین به هم نگاهی انداختند. سیمین نفسی کشید و به نشانه ی تایید پلک روی هم گذاشت. و حمیرا وقت را تلف نکرد. در یک حرکت، دنده عقب گرفت و با تمام سرعت، بی آنکه زمانی برای دور زدن به خود دهد سعی کرد وارد خیابان اصلی شود. دویدن مردها و سوار ماشین شدنشان باعث شد سیمین، هیجان زده، با صورتی برافروخته فریاد بکشد.
- برو برو برو...فقط برو!
وارد خیابان اصلی شدند، اما تقدیر فرصت نداد. فرصت نداد نفس راحت بکشند از این فرار به هنگام، فرصت نداد بار دیگر به زندگی لبخند بزنند، فرصت نداد که فرصت یابند برای گذراندن با تازه های زندگیشان! حضور بی مقدمه شان در خیابان اصلی و بر سر راه قرار گرفتن کامیونی که از همه جا بی خبر راهش را می رفت، آن ها را از جاده منحرف کرد و یک دنیا آرزو را یکجا در آن ها کشت.
ماشین پرت شد در دره و صحنه ها آهسته می گذشت برای سیمین و حمیرایی که زود بود حذف شدنشان از دنیا و داستان های سیاه و سفیدش!
و پرت شدند، به سادگی گذر یک خیال!
سیمین دست دراز کرد و بی پناه تر از هر زمانی دست های حمیرا را گرفت. شاید این آخرین خواسته اش از دنیا بود، او هیچگاه تنهایی را دوست نداشت. ماشین سقوط کرد و دردناک بود زمزمه ی در گلو مانده ی آن "خدا" که بر لــ*ب هایش جاری نشد. گویی استخوانش شکست و در قلبش فرو رفت که یک نفس از نفس افتاد و یک خط ممتدد شد بازیچه ی دست این داستان!
خونی که از سر سیمین جاری شد در چشم های باز حمیرا هویدا یافت و از خاطرش گذشت آن دخترک شیرین پر از شیطنت! دیدار اول، چشم های خرمایی رنگ مهربان، لبخندهای بی دلیل و ماندن های بی حساب، فشار زندگی و معتاد شدنش، سرحال بودن و به چند ساز رقصیدنش، بهانه های بنی اسرائیلی اش برای ترک نکردن، و آرزوهای آخرش، و حیف از آن آرزوهای آخرش!
روزگار از پیش چشم هایش پرده برداشته و به سرعت یک فیلم گذشت. گذشت و اینبار زندگی خودش را پیش نگاهش به تصویر کشید. روزی که تنها دختر نوجوانی بود و پدرش در اثر سکته ی قلبی، زیر بار آن همه بدهی مرد و مادرش نتوانست از خرج او و دو خواهر دیگرش برآید. مادرش روانه خانه بخت دوم شد و آن ها شدند روانه ی خانه ی عمویی که زنش ناراضی بود از بودنشان و تا توانست جان به لبشان رساند، و خدا حتما تقاص آن همه ظلمی که آن زن بر سر بچه های یتیم آورده بود می داد، نه؟ دو خواهرش ازدواج کردند و اوی کوچک تر از همه تاب نیاورد و سرمای بیرون را به گرمای آن خانه ی جهنمی ترجیح داد، از آن جا بیرون زد و سرنوشت او را کشید به پارتی ها و دوستی های متعدد و دوستی با دلربا... و اما دلربایی که بهترین نقطه قصه ی زندگی اش بود. از یادآوری آن گوی های خاکستری، با حسرت، پلک هایش رو به لــ*ب های سیمین بسته شد. و چه کسی می دانست حمیرا کیست. آن دختر زیبای اغفال گر؟ یا دختری با روح بزرگ در جسمی فانی؟
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
چشم های دلربا به زور باز می شد، بس که اشک ریخته بود. بازجو برگه را با تاسف از جلو رویش برداشت و سعی کرد تا حد امکان ملایم حرف بزند.
- لطفا تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید تا تکلیف این پرونده مشخص بشه.
دلربا سر تکان داد و شالش را جلوتر کشید. نمی توانست خوددار باشد. قادر نبود مرهمی بیافریند برای جراحت عمیقی که قلبش را شکاف داده بود.
بلند شد و از در خارج شد.
با دیدن ایرج که دست بند به دست، بر روی صندلی نشسته بود، با آن چشم های سرخ و سر و صورت خونین، اشک هایش بیش از پیش جاری شد. دلش آتش می گرفت وقتی یاد حرف های سیمین می افتاد.
مقابلش ایستاد و ایرج با افسوس، نگاه در خاکستری های افسرده اش کرد.
صدای گرفته اش شکست. دستمال را مقابل دهانش نگه داشت تا لرزش صدایش عیان نباشد.
- چطور تونستی... چطور تونستی درگیرش کنی. دو تا دوستام و تو یک شب ازم گرفتی.
ایرج سر پایین انداخت و شانه هایش تکان خورد. هیچ ک**س نمی دانست او در چه حال است. قلبش از ته قلب می سوخت. حسرت آن تیله های خرمایی رنگ همیشه خندان، بند بند استخوان روحش را خاکستر می کرد و هر لحظه وعده ی مرگ می داد تا آرام شود.
لــ*ب های خشکیده اش دو کلمه زمزمه کرد.
- دوستش داشتم.
دلربا لــ*ب گزید و دست مقابل دهانش گرفت. هق زد و سعی کرد با تمام توانش از آنجا دور شود. آن قدر که نتوانست بگوید او هم تو را دوست داشت. او هم عاشقت بود.
هنوز باورش نمی شد، باورش نمی شد آن ها را در فاصله ی چند ساعت از دست داد و حالا حتی نمی توانست صدایشان را بشنود.
سوار ماشینش شد و سر روی فرمان گذاشت. چطور شد که اینطور شد؟ آخ حمیرای همیشه حواس جمعش، خودش را فدای حواس پرتی های سیمین کرد. نوایش در گوشش پیچید.
"غش غش خنده اش بلند شد و به زور توت فرنگی را در دهانش گذاشت.
- دیدی بالاخره خوردی. من این موها رو تو آرایشگاه این رنگیش کردم.
حالت جدی گرفت و تکه ای از موهایش را در دست گرفت.
- راستی ببین بهم میاد؟ سفید سیاهش کردم چون کرمی می گه بهم میاد.
دلربا خنده اش گرفت. کرمی کارگر ساختمانی بود که جدیدا مقابل آپارتمانشان در حال احداث بود. حمیرا هم یک روز اتفاقی اسمش را شنیده بود و از آن روز دست می گرفت که بخندند.
- آهان! حالا شد. همیشه بخند دختر!"
گریه اش صدادار شد. حمیرای دوست داشتنی اش دیگر نبود که او را بخنداند. و سیمین سربه هوا دیگر نبود که حمیرا از دستش حرص بخورد و به جانش غر بزند که خودش را تغییر دهد.
بینی اش را بالا کشید و ماشین را به حرکت درآورد. به سمت خانه راند و خاطره ای دیگر در سرش زنده شد.
"اخم کرده و خشمگین بالای سرش ایستاده بود.
- تو عقل تو کله ات هست؟ واسه چی امضا دادی که بچه کلا بشه مال کیاراد؟ خب احمق دو سوا دیگه دلت گرفت بچه ات رو خواستی دیگه نمی تونی بری سراغش. آخه تو چرا انقدر ساده و سهل انگاری!
دلربا مانند همیشه سرکشی کرد.
- من اگه دلم بچه می خواست می چسبیدم به کیاراد. یادت که نرفته، ما دعواهامون از وقتی شروع شد که این بچه به وجود اومد، وگرنه من و کیا مشکلی نداشتیم با هم!
حمیرا عصبانی و با تاسف خیره اش شد. آن روز ناراحت بود، او چیزهایی می دانست که دلربا نمی دانست و این اذیتش می کرد.
- تو مخت تعطیله، نمی فهمی با زندگی چند چندی! فقط امیدوارم یک روز نرسه که دلت واسه همه داشته های قشنگی که می تونستی داشته باشی و خودت نخواستی که باشن تنگ نشه."
دستی به صورت خیس از اشکش کشید. حالا حمیرا نبود که او بگوید دلش تنگ است. تنگ او و نصیحت هایش، تنگ او و بودن هایش، تنگ چشمک های شیطانش، تنگ همه چیزش! با مشت های ظریفش بر فرمان کوبید و پشتش لرزید از اینکه قاصد خبر مرگ حمیرا و سیمین برای خانواده هایشان باشد. آن هم چه خانواده هایی...
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
***
بیتا کنارش نشست و بــ*وسه ای صدادار به روی گونه اش نشاند.
- نبینم عشقم اینجوری تنها یکجا غمبرک بزنه.
دلربا لبخند تصنعی ای بر لــ*ب آورد. هنوز بعد از گذشت سه ماه احساس بدی داشت، هنوز خودش را جمع نکرده بود. دیگر از صدای موزیک و رقص نور به وجد نمی آمد. احساس افسردگی می کرد، احساس تنهایی، بی کسی!
- جای خالیشون اذیتم می کنه. وقتی من اینجام و اونا زیر خاک...
لــ*ب روی هم فشرد و اضافه کرد.
- از یک طرف خانواده ام دارن فشار میارن که برم سوئد، ترسیدن منم درگیر اون مسئله شده باشم. این روزا چیزی به دیوونه شدنم نمونده.
لــ*ب های بیتا به لبخند مرموزی باز شد. با دست، آرام به دستش زد و زیر گوشش پچ زد.
- یک چیزی دارم که می تونه راحتت کنه از این خیالات و داستان ها! پایه ای؟
دلربا با تلخی، رها خندید و لاقید لــ*ب زد.
- الان تشنه ی هر چیزی ام که این خیالات رو برام تموم کنه. صحنه ی شناسایی شون تو سردخونه هنوز عذابم می ده.
بیتا دست به پشتش کشید.
- خودم می سازمت دختر، غمت نباشه. بیتی رو دست کم گرفتی ها!
صدایش را بلند کرد.
- پری...اوی پری!
پرهام که در حال صحبت با مردی که لیوان مشـ*روب به دست داشت بود، با شنیدن صدای او با اوقات تلخی برگشت و چشم غره ای نامحسوس رفت.
با عذرخواهی کوتاهی از مرد به طرفشان قدم برداشت.
مقابلشان که رسید با حالت خاصی، در حالی که یک تای ابرویش را بالا برده بود برای دلربا سر خم کرد.
بیتا ریز خندید.
- اوه مای گاد، پرهام جنتلمن می شود.
لــ*ب هایش را با حالت سبک سرانه ای غنچه کرد.
- پری دلربا حالش خوش نیست. می خوام یکم احوالش رویایی شه.
نگاه پرهام با شک طولانی شد.
بیتا پا روی پا انداخت و به کاناپه تکیه داد.
- آقای جنتلمن نمی خوای برای اونی که لایقه یکم تو خرج بیفتی؟
پرهام سر تکان داد و کنارشان نشست.
- البته، با فراق بال!
کج خند عمیقی زد.
- یکی طلبت بیتا!
به طرف دلربا که نگاهشان می کرد برگشت.
- چی می خوای برات بیارم؟
بیتا جای او پاسخ داد.
- تا حالا استفاده نکرده، امشب اولین بارشه. فعلا یک چیز بده یکم خوش شه بعد خودش انتخاب کنه.
پرهام سر تکان داد، ولی کمی مردد بود. می دانست دلربا استفاده نکرده، اینطور گفت که ببیند متوجه هست می خواهد چه کند یا نه! هر چند که قصد آن ها... ولی به هر حال با زنده اش کار داشتند.
- صاحب مهمونی زیاد با حاشیه جور نیست. ظرفیتت چقدره؟ انقدری هست که دردسر نشی براش؟
بیتا خنده ی متظاهری کرد.
- نگران نباش، بهش می سازه. د بده اون لامصب رو! یک گوشه ش هم به من برسه راضی ام!
پرهام ابرو بالا داد و ناچی کرد.
- اونی که تو مدنظرته به درد خودت می خوره.
دلربا بی حوصله خواست بلند شود. اعصاب ماندن و شنیدن کل کل های بی سروته شان را نداشت.
بیتا دستش را نگه داشت.
- کجا دختر؟ بمون یک چیزی بزنیم بعد خواستی برو!
کلافه نشست. این روزها خسته تر از هر زمانی به دنبال فرار از این مردابی که خود را در آن می دید بود. پر از تشویش، ترس، دلتنگی، غصه، اضطراب و...
- اگه چیزی داری حالم و خوب کنه بهم بده، اگر که نه هیچی!
پرهام دست در جیبش فرو برد. چندان راضی نبود گویی! قرصی درآورد.
- امشب و با این سر کن. اگه اوکی بودی و خواستی زنگ بزن بهم یک چیزی دارم اساسی، راست کار خودت!
دلربا قرص را گرفت. خوب می دانست چیست. چند بار دست دوستانش دیده بود. کاملا آگاه بود به اینکه دارد دست به چه کاری می زند. جالب بود که در آن لحظه هم، حمیرا را می دید که مانند همیشه با حواسی جمع سرزنشش می کرد.
به افکارش پوزخند زد، حالا که او نبود.
به دنبال مثقالی حال خوش بود. و در حال حاضر راضی به فدا ک*ر*دن هر بهایی در قبال لحظه ای خوشی بود. شاید هم با خودش لج کرده بود، لج کرده بود که دو دوستش را همزمان از دست داد و حالا، در خانه اش تنها سر روی بالش می گذاشت. کسی هم مثل کیاراد در زندگی اش نبود که نازش را همه جوره خریدار باشد و بهانه هایش را یک به یک بر روی چشم هایش بگذارد.
بیتا با لبخند زاید الوصفی بطری آب را به دستش داد. از میان آن همه صدا، بلند گفت:
- نترس اعتیاد نداره. منتهی یکم می ری رو هوا!
آب را گرفت و قرص را به دهانش گذاشت، قورتش که داد همه چیز همان طور بود. همان یک ارزن ترس را هم پشت سر جا گذاشت و در را به روی تمام تردیدها بست.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
32
162
33
Offline
***
کیاراد، آیناز یازده ماهه را در آغوشش نگه داشت و بی هیچ انعطافی سر پایین انداخت. از بازی ای که مادرش به یکباره راه انداخته بود و به اصطلاح خواست او را در عمل انجام شده قرار دهد عمیقا عصبانی بود.
مادرش با دلهره، با دست هایی که چفت هم کرده بود لبخند زد.
- خب شکوه خانم سرونازم میاوردی. مهمونی غریبه که نبود. اون بچه هم دلش وا می شد.
لبخند شکوه اندکی تملق گونه بود. دستی به گره روسری اش کشید.
- ای سپیده جان، چی بگم من. جوونای امروزی رو که می شناسی از دورهمی به دورن. یا سرشون تو تبلت و موبایله، یا با رفیق رفقای خودشون خوش ترن.
خنده ی بی هنگامی کرد و دستش را بلند کرد.
- البته از حق نگذریم دختر من اهل هیچ کدوم نیست. این روزا هم درگیر درس و دانشگاهشه. حالا ان شالله یک فرصت دیگه!
کمند چای را آورد و در حال تعارف، سعی کرد با نگاهش کیاراد را آرام کند. خوب می دانست برادرش هرگز از وضعیت پیش آمده راضی نیست. که بنشیند میان چند زن و آن ها برای آینده اش تصمیم بگیرند. تا به حال هم اگر نشست و دم نزد، فقط به حرمت مادرش بود تا مقابل غریبه، سنگ روی یخ نشود.
کاش می توانست جلوی مادرش را بگیرد، هر چند که تا حدودی درک می کرد، به هر حال او هم مادر بود و نگران، نمی شد خرده ای به رفتارش گرفت.
شکوه، لیوانی چای برداشت و بی مقدمه گفت:
- آقا کیاراد مثل اینکه خیلی وابسته به دخترشون هستن.
کمند لیوانی هم برای خودش برداشت و با استرس روی مبل، کنار برادرش نشست.
بی جهت خنده ای کرد. خنده ای که فقط این ثانیه ها را بی دردسر بگذراند. رنگ صورت کیاراد عوض شده بود و او آرزو می کرد شکوه خانم حرف بی ربطی نزند.
- آیناز به باباش خیلی وابسته ست. سر کارم که می ره کلی بهانه می گیره.
سعی کرد حرف را عوض کند.
- شنیدم سروناز جان داره برای دکتری خودش رو آماده می کنه. چی می خونه؟
صورت شکوه با آن آرایش ناهمگون، بیشتر به مترسک شباهت داشت تا یک خانم پنجاه و نه ساله ی به حساب جا افتاده!
می دانست برای چه اینجاست و قصد داشت از هر فرصتی استفاده کند تا زیر و بم شوهر آینده ی دخترش را در بیاورد. از این جهت اهمیتی به گفته ی او نداد و با سیاست، مسیر سخن را به شکلی به دخترش ربط داد و یک ریز شروع کرد کلمات را تند تند پشت سر هم چیدن.
- آره! روانشناسی. اتفاقا بعضی اوقات که یک چیز جالب پیدا می کنه برام می خونه. مثلا همین چند وقت پیش در مورد آسیب های مربوط به وابستگی حرف می زد. برای همین می گم کلا بچه نباید به خانواده اش وابسته باشه. به خصوص با شرایط آقا کیاراد که خب، بهتره اصلا بچه بهش وابسته نشه. به هر حال دو روز دیگه سر و همسری میاد نمی...
پیش از آنکه به همان نقطه ای برسد که نباید، کیاراد از جا برخاست و با عذرخواهی سریعی، بی هیچ توضیح اضافه، گام هایش را به سمت در برداشت.
کمند نیز با عجله لبخند دستپاچه ای زد و به دنبالش رفت. از در که بیرون زد با دیدن کیاراد که سوار ماشینش شده بود و قصد خارج شدن از در حیاط را داشت، به طرفش دوید.
- کیا یک دقیقه صبر کن. جون کمند وایستا!
کیاراد انگشت شست و اشاره اش را از وسط پیشانی اش گرفت و تا امتداد دو ابرو کشید. معمولا عصبی که می شد این حرکت را انجام می داد. تیکش شده بود انگار!
فکر می کرد بار پیش که برای مادرش حجت تمام کرد همه چیز پایان یافت، اما مثل اینکه اشتباه متوجه شده بود. مادرش حالا حالاها قصد کوتاه آمدن نداشت.
کمند همانطور که نفس نفس می زد کنارش نشست. به پشت ماشین نگاه کرد که آیناز، خوابیده در صندلی مخصوصش بود.
- چرا ترش می کنی. بعد از دو هفته به زور اومدی اینجا حالا دو دقیقه نمی ذاری ما برادرزاده امون رو ببینیم؟ این انصافه آخه؟
کیاراد بی اهمیت به او به روبرو خیره بود و غیرقابل انعطاف، تنها می خواست به خانه اش برود تا دمی آرام شود.
کمند مظلومانه ادامه داد.
- مامان برنامه چیده، به جان حامی منم خبر نداشتم. تقصیر من چیه این وسط!
او باز سکوت کرد و کمند به ناچار اعتراف کرد.
- اومدم اینجا دیدم شکوه خانم نشسته. از مامان پرسیدم قضیه چیه، گفت با شکوه خانم صحبت کرده...
آب دهـ*ان قورت داد و آرام اضافه کرد.
- با سرونازم حرف زدن، اون...اونم مشکلی نداشت. فقط...
چشم های کیاراد درشت شد. تک خنده ی عصبی و متحیری کرد.
- فقط موندم من که بله رو بدم، آره؟
دست هایش را باز کرد و با همان خنده ی تمسخرآمیز روی لبش، ناباور سر تکان داد.
- بابا با چغندرم یک مشورتی می شه اینجور موقع ها!
دست هایش را پشت گردنش قفل کرد و نقش پوزخند به صورتش نشست.
- من و چی فرض کردین؟ یعنی انقدر بی اختیار می بینین منو تو مسائل زندگیم؟ که یک زن از خودراضی بیاد نصیحتم کنه که بچه ام و تحویل نگیرم؟
کمند، مضطرب دست روی پای راستش گذاشت.
- نه به خدا، اینجوری که...
دست بالا برد و اجازه نداد او کلامش را به اتمام برساند.
- هیش، ادامه نده داری بدترش می کنی. پیاده شو آیناز خوابه نمی خوام داد بکشم. پیاده شو!
کاسه ی چشم کمند پر شد. لرزان گفت:
- خیلی وقته بچه رو نیاوردی پیشمون، حداقل امشب و بمون. به خاطر بابا، اون که کلا تو تیم توئه!
دست به فرمان گرفت و ثانیه ای لــ*ب زیرینش را به دهـ*ان برد، مبادا فریاد بکشد و دخترکش را بیدار کند.
- برو پایین می خوام برم. خسته ام، دیشب زیاد نخوابیدم. خودم به بابا زنگ می زنم.
قطره ای اشک به روی گونه ی کمند نشست.
- با من چرا قهر کردی خب؟ گناه من چیه؟
کیاراد نفس بلندی کشید و بالاخره نگاهش را به او دوخت. خواهرش مهربان بود، گاهی حتی بیشتر از مادرش! طاقت اینگونه دیدنش را نداشت.
- خیلی خب چشم هات رو اونجوری پر ن*کن برای من. الان می خوام برم خونه. فردا می گم پرستارش نیاد، بیا ببرش، ساعت هشت شب هم میام دنبالش!
کمند به همین هم راضی بود. همین که دل برادرش از او دلگیر نباشد و با غیظ نگاهش نکند برایش کافی بود.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا