در حال تایپ رمان جادوی عشق | shaparak5678 کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
نام رمان: جادوی عشق
ژانر: اجتماعی، تراژدی و عاشقانه
نویسنده: shaparak5678 | کاربر انجمن رمان نویسی ستارگان رمان
ناظر: ناظر محترم خدیجه اسدی | کاربر انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان
مقدمه:
در هر وهله از زندگی، خداوند بنده‌هایش را با مشکلاتی آزمایش می‌کند تا میزان صبر آنها را بسنجد و آدمی اگر صبر و اراده پیشه کند از این آزمایش سربلند بیرون می‌آید. به قول معروف:《 گر صبر کنی، ز غوره حلوا سازی》

خلاصه:
سوگند، دختری دل‌پاک و معصوم است که با مشکلاتی مواجه می‌شود. سوگند به مرضی دچار می‌شود که راه حل دارد اما بعد از درمان روحیه‌اش ضعیف می‌شود و به آدمی آرام و گوشه‌گیر مبدل می‌شود. بعد درمان مشکلات دیگری بر سر راهش قرار می‌گیرد که او را ضعیف‌تر از قبل می‌کند باید دید که سوگند می‌تواند بر مشکلاتش پیروز شود یا نه؟
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: TangYao، Nejvan، roza.h و 3 کاربر دیگر

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
223
879
93
IMG_20210228_223547_519.jpg


بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و Şคhคr

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
سردی هوا که بر بدنم نشست، لرزش خفیفی به جانم افتاد.
خواب آلود، اخم کردم و پرحرص ملحفه را دور خودم پیچیدم.
نگاهم که روی ساعت نشست، آه از نهادم برآمد امتحان مهمی داشتم و باید خودم را به دانشگاه می‌رساندم با وجود این‌که میل فراوانی به خوابیدن داشتم اما شتابان تن خسته و کوفته‌ام را از روی تخت بلند کردم نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم و زل زدم به شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق.
آهی از سر حسرت کشیدم و به طرف در قدم برداشتم دستگیره را کشیدم و اتاقم را ترک کردم.
قدم به هالچه‌ی کوچک‌مان نهادم که صدای تق سرامیک لق،
زیر پایم بلند شد.
بعد از شستن دست و صورتم؛ به طرف آشپزخانه قدم برداشتم، صدای قار و قور شکمم بلند شده بود و احساس ضعف می‌کردم.
در یخچال را با بی‌میلی باز کردم و خامه و نانی که در پلاستیک بود، برداشتم با افسوس سری تکان دادم و نگاه از یخچال خالی گرفتم.
لقمه‌ای را به زور در دهانم گذاشتم که از بوی بد نان حالم به هم خورد پدر و مادرم مثل همیشه صبح خروس خوان سرکار رفته بودند و باید در تنهایی صبحانه‌ام را می‌خوردم.
نان و خامه را بی‌میل از جلویم کنار زدم و اندوهگین به طرف اتاقم پا تند کردم در کمد رنگ و رو رفته‌ام را باز کردم و مانتو و چادرم را از آن بیرون کشیدم.
از اتاق بیرون رفتم و به حیاط دل‌باز اما کوچک‌مان قدم نهادم و هوای خنک صبح پاییزی را به ریه‌هایم کشیدم سلانه سلانه به سمت دانشگاه راه افتادم حالم بد بود و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود.
از گوشه‌ی چشم، اطرافم را زیر نظر گرفتم مردم با شروع روز در پی کارهای روزمره‌شان به تکاپو افتاده بودند.
بوی دود و دم و بوق زدن‌های مداوم حالم را دگرگون‌تر می‌کرد با وجود سوز سردی که صورتم را نوازش می‌کرد، عرق روی پیشانی‌ام نشسته بود و من با دستان لرزانم پیشانی‌ام را پاک می‌کردم.
سرم به یک‌باره گیج رفت و جلوی دیدم تار شد به درختی که در نزدیکی‌ام بود چنگ انداختم تا مانع افتادنم شوم حرکاتم کند شده بود و به زور خودم را به دانشگاه رساندم چشم گرداندم و هلن و هیلدا را روی نیمکت‌های داخل حیاط دیدم.
با دیدنم به طرفم پا تند کردند و شتابان مرا در آغـ*وش گرم‌شان جای دادند تمام تنم درد می‌کرد و جانی در تن نداشتم تا پاسخ‌گوی مهربانی‌های‌شان باشم.
لبخندی به زور کنج لبم نشاندم و با کرختی به طرف صندلی‌ها قدم برداشتم.
با دیدن حال بدم به طرفم آمدند و در حالی که از تعجب و حیرت چشمان‌شان گرد شده بود، پرسیدند:
- سوگند چته؟ چرا رنگ و روت این‌قدر پریده؟!
با حالت زاری نالیدم:
- نمی‌دونم چند روزه حالم بده.
ساعت امتحان که رسید، پاهایم را به دنبال خودم کشیدم و خودم را از میان شلوغی به کلاس رساندم صندلی‌ام رج اول کلاس بود صدای همهمه‌ سکوت کلاس را بر هم زده بود.
از سر و صدای زیاد سرسام گرفتم و سرم را روی تک صندلی‌ام گذاشتم .
با ورود استاد چاق و عینکی‌مان، سر و صدا‌ها خوابید و همه حواس‌شان را جمع او کردند.
استاد برگه‌ها را پخش کرد و با سگرمه‌های درهم و لحنی جدی گفت:
- سوالی نباشه، تقلب مساوی با صفر شدنتون بنابراین سرتون تو برگه‌ی خودتون باشه از الان چهل و پنج دقیقه وقت دارین.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
حواسم را جمع امتحان کردم و سرم را روی ورقه گذاشتم چند دقیقه بعد، حس کردم جلوی دیدم تار شده و اطرافم را چون هاله‌ای از سیاهی می‌بینم.
سرم را برای لحظه‌ای بالا گرفتم و چند بار چشمانم را باز و بسته کردم دیدم کمی بهتر شد و از نو به سوالات جواب دادم بعد از چند دقیقه با دیدن قطره‌ای خون که روی ورقه‌ام چکید هراسان دستم را روی بینی‌ام کشیدم خون دماغ شدم و گند زدم به ورقه‌ی امتحانی‌ام.
کما بیش سوالات را جواب دادم و از جایم بلند شدم تا برگه را تحویل دهم اما ناگهان سرم گیج رفت و نزدیک بود پس بی‌افتم. دستم را به دسته‌ی تک صندلی گرفتم و دوان دوان به سمت استاد رفتم برگه را تحویل دادم و وقتی خواستم کلاس را ترک کنم، صدایم زد:
- خانم‌ رضایی؟
برگشتم و نگاه بی‌حالم را به او دوختم. جواب دادم:
- بله استاد، کارم داشتین؟
سری تکان داد و چهره‌ی رنگ پریده و خسته‌ام را کنکاش کرد سپس جواب داد:
- حالتون خوبه؟ آخه رنگتون پریده.
سری تکان دادم و کلاس را ترک کردم.
کرخت و بی‌حال سمت درخت چنار رفتم و کنار هلن و هیلدا روی صندلی نشستم. حالت تهوع و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود بچه‌ها با نگرانی پرسیدند:
- سوگند چته؟ چرا حالت این‌قدر بده؟
به آرامی توام با استرس لــ*ب زدم:
- نمی‌دونم.
و به دنبال ادامه‌ی حرفم دل و روده‌ام در هم پیچید و دویدم به سمت دست‌شویی فقط معده‌ی خالی‌ام را بالا آوردم و بس.
شل و وارفته از توالت بیرون رفتم و آرام و آهسته پاهایم را به دنبال خودم کشیدم به زور کنار بچه‌ها برگشتم طاقت نشستن نداشتم پس چشم به چشمان نگران‌شان دوختم و سپس لــ*ب زدم:
- شرمنده بچه‌ها من باید برم حالم داغونه خدا می‌دونه سالم می‌رسم خونه یا نه‌.
سرشان را تکان دادند و یک ضرب از روی صندلی بلند شدند نگران و مضطرب نگاهم کردند، هیلدا به حرف آمد:
- حتما سری به دکتر بزن و یادت نره به ما هم خبر بدی.
وقتی دانشگاه را ترک کردم باز دوباره دل و روده‌ام در هم پیچید که باعث شد بینی‌ام را بگیرم. راهم را ادامه دادم با صدای بوق ماشین و پشت بندش صدای هیلدا سرم را به عقب می‌چرخانم:
- سوگند سوار شو ما می‌رسونیمت.
لــ*ب زدم:
- ممنون مزاحم نمی‌شم.
- این چه حرفیه خودت که نمی‌تونی بری سوار شو.
مستاصل، در ماشین را باز کردم و بعد از سلام کوتاهی نشستم. سرم را به شیشه‌ی پنجره تکیه دادم و جنب و جوش مردم را نظاره کردم خدا خدا می‌کردم زودتر به خانه برسم و کمی استراحت کنم با شنیدن صدای هیلدا چشم از مردم گرفتم و حواسم را جمع او کردم:
- سوگند رفتی دکتر هر چی شد بهم بگو چیزی احتیاج داشتی تعارف نکن بهم خبر بده.
به کوچه رسیدیم بعد از تشکری کوتاه از هیلدا و مادرش خداحافظی کردم. به زحمت کلید خانه را از کیفم بیرون کشیدم و در زنگ زده‌ی آهنی را باز کردم که صدای ناله‌اش بلند شد. تلو تلو خوران به طرف تاب رنگ و رو رفته‌ی گوشه‌ی حیاط رفتم تا کمی آرام شوم ذهنم درگیر بدحالی چند روزه‌ام بود که با سوز سرد هوا به خودم آمدم. به زور، خودم را به داخل خانه رساندم هوای گرم و مطبوع خانه، گونه‌های سردم را نوازش کرد همان طور که به اتاقم می‌رفتم صدا بلند کردم:
- مامان! بابا!
از سکوت خانه و نبودن آن‌ها، اشک به چشمانم دوید بی‌حال و به هم ریخته روی تخت دراز کشیدم و خودم را جمع کردم همین که چشمانم را روی هم گذاشتم و چیزی نگذشت که غرق خواب شدم و چیزی نفهمیدم.
با صدای دلنشین اذان، چشمانم را به زور از هم باز کردم. به پهلو چرخیدم و خمیازه‌ای کشیدم با دشواری از روی تخت بلند شدم و اتاق را ترک کردم بوی غذا در خانه پیچیده بود. نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش را به ریه‌هایم هدیه کردم پدرم را گوشه‌ای در حال نماز خواندن دیدم، لبخندی بی‌جان کنج لبم نشست. به طرف آشپزخانه قدم برداشتم و نزدیک مادر شدم با دیدن دستان زخم و پینه بسته‌اش و از این‌که مجبور بود به خاطر من خانه‌های مردم را تمیز کند، دلم به درد آمد.
لبخندی محزون زدم و قطره اشکی که روی گونه‌ام سُر می‌خورد، پاک کردم با تبسمی کوچک کنج لبم گونه‌ی استخوانی‌اش را بوسیدم مادرم بــ*وسه‌ای بر چشمانم کاشت و گفت:
- جانم مامان، چیزی می‌خواستی؟
- بله شما بشین روی صندلی من میز رو می‌چینم.
خواست تا اعتراض کند که مانعش شدم و بعد از اتمام کارم، پدرم را صدا زدم:
- بابا بیا نهار بخوریم.
پدرم با قدم‌های بلند و سگرمه‌هایی درهم به آشپزخانه آمد و خیلی کوتاه گفت:
- اومدم. از اخمی که به خاطر خستگی بر چهره‌ی پدرم نشست دلم گرفت سرم را با دلخوری به زیر انداختم و مشغول بازی کردن با غذایم شدم.
اشتهایم کور شده بود و یک لقمه هم از گلویم پایین نمی‌رفت.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
سکوت مطلقی در بین‌مان حکم فرما شده بود که صدای گرم مادر، آن را شکست:
- دخترم، چیزی شده؟ چرا با غذات بازی می‌کنی؟
نالیدم:
- اشتها ندارم.
با تعجب به مادرم که از غذا خوردن دست کشیده بود و مرا با نگرانی نظاره می‌کرد، خیره شدم خواستم کلامی بر زبان آورم که مادرم به پشت دستش زد و گفت:
- دخترم چرا رنگ و روت پریده؟
ناله‌ای سر دادم و گفتم:
- از صبح حالم بده.
- واسه همین تا الان خواب بودی؟
زمزمه کردم:
- بله.
مادرم آهی کشید و از روی میز بلند شد با نگرانی لــ*ب زدم:
- مامان غذات رو که تموم...
مادر وسط حرفم پرید و گفت:
- وقتی جگر گوشه‌ام اشتها نداره چطور غذا بخورم؟
پدرم بعد از تشکری کوتاه، آشپزخانه را ترک کرد و کمی بعد صدای رادیوی قدیمی پدربزرگم بلند شد.
سردرد شدیدی به جانم افتاده بود و صدای بلند رادیو هم روی اعصابم خط می‌انداخت.
سردردم بیشتر شده بود و مغزم در حال انفجار بود با بی‌حالی چایی را دم کردم اما دستم لرزید و سینی چای از دستم افتاد قوری و استکان‌ها هزار تکه شدند و من برای جمع کردن‌شان خم‌ شدم اما دستم را بریدم که صدای دادم به هوا رفت با صدای شکستن قوری، پدر و مادرم در آشپزخانه ظاهر شدند اما من سرم گیج می‌رفت و آن‌ها را در هاله‌ای از سیاهی می‌دیدم.
پدر با نگرانی نزدیکم شد و گفت:
- دخترم چیزیت نشد؟
- نگران نباشین سرم گیج رفت سینی از دستم افتاد‌.
- فدای سرت بابا.
خواستم چیزی بگویم که در آغـ*وش پدرم چشمانم تار شد و چیزی نفهمیدم.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
هنوز کمی سرگیجه داشتم و اطرافم را تار می‌دیدم با بوی الکل و سرنگی که زیر بینی‌ام پیچید چهره در هم کشیدم. صدای در به گوشم که رسید، سرم را چرخاندم و با چهره‌ی نگران پدر و مادرم روبه‌رو شدم. برق اشک در همین فاصله‌ی کم هم در چشمان شهلایی مادرم خودنمایی می‌کرد و هر آن آماده‌ی باریدن بود. جلو آمد و صورتم را غرق در بــ*وسه کرد دستم را بالا بردم تا قطره‌های اشکش را که چون دُر می‌درخشید و گونه‌اش را خیس می‌کرد پاک کنم اما با احساس سوزش دستم چهره‌ام جمع شد و آخی آرام زمزمه کردم آهی کشیدم و سرم را به سمت پایین انداختم که نگاهم روی سرُم نشست. پدرم با قدم‌های محکم و بلند نزدیکم شد و روی سرم بــ*وسه‌ای نرم کاشت. لبخندی به چهره‌ی خسته‌اش پاشیدم و در دل هزاران بار خدا را به خاطر وجود پدر و مادرم شکر کردم. پدرم نگران و آشفته پرسید:
- دختر بابا چت شده؟! چرا به این حال و روز افتادی دردونه‌ی بابا؟
نالیدم:
- نمی‌دونم...
با آمدن دکتر، در نطفه خفه شدم پدر و مادرم نگاه نگران‌شان را به لــ*ب‌های دکتر دوختند و من هم منتظر کلامی از زبان دکتر بودم بعد از چند لحظه پدرم سکوت زجرآور اتاق را شکست و گفت:
- ببخشید دکتر حال دخترم خوبه؟
- هنوز مطمئن نیستم.
نگاه پرسوالش را به من دوخت و گفت:
- چه علائمی داشتین؟
زبان از هم گشودم و به زحمت گفتم:
- حالت... تهوع، سر... سرگیجه، ضعف و بی... بی اشتهایی.
به پدرم نگاهی انداخت و گفت:
- بسیار خب، من دو آزمایش براش نوشتم همین بـ*غـل بیمارستان ببرینش برای آزمایش جواب آزمایش که بیاد می‌تونم جواب قطعی رو بهتون اطلاع بدم.
وقتی سرُم تمام شد پرستاری اخمو و درهم داخل شد و سرُم را از دستم کند به کمک پدر و مادرم به طرف آزمایشگاه رفتیم. وارد که شدیم آه از نهادم برآمد شلوغ بود و معلوم نبود چه موقع نوبت ما می‌شود با شنیدن صدای گریه‌ی نوزادی سرم را به آن طرف چرخاندم مادرش در حال آرام کردنش بود و نوزاد هم کم کم آرام شد لبخندی محو روی لبم نشست. روی صندلی‌های فلزی و سرد نشستیم و پدرم هم به سمت پذیرش رفت تا نوبت بگیرد استرس چون خوره به جانم افتاده بود و مدام ناخنم را می‌جویدم پدرم بعد از چند لحظه به سمت‌مان آمد و گفت:
- شماره‌ی نوبتمون بیسته فعلا باید صبر کنیم.
به دنبال این حرف پدر، آهی از ته دل کشیدم و به سرامیک‌های شیری رنگ کف آزمایشگاه خیره شدم. برای لحظه‌ای سرم را بالا آوردم نگاهم که روی صورت پدرم نشست، خستگی و کلافگی در جای جای صورتش به من چشمک می‌زد.
پدرم نگاهی مهربان و پر از آرامش به من انداخت و من شرمگین و محزون سرم را پایین انداختم. ناراحتی و غم در چهره‌ی پدر و مادرم تا عمق وجودم را می‌سوزاند صدای گرم مادر گوشم را نوازش کرد و مرا از دنیای فکر و خیالم جدا کرد:
- سوگند چرا ناراحتی؟ جاییت درد می‌کنه؟
- نه مامان گلم چیزی نیست فقط از ناراحتی شما ناراحتم.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
پس از ساعتی نوبت‌مان رسید. تقه‌ای به در زدم و با فشردن دستگیره، در را باز کردم و داخل شدم سلام آرام و زیر لبی کردم و روی صندلی چرم و مشکی رنگ نشستم. دکتر جدی و درهم گفت:
- سلام لطفا نسخه رو بدین به من.
نسخه را مستاصل به دستش دادم و نگاهم را به سرامیک‌های سفید رنگ و خاکی کف اتاقش دوختم کمی بعد سرش را بالا گرفت و گفت:
- برای آزمایش آماده بشین.
- ببخشید می‌شه بدونم چه آزمایشی باید ازم بگیرین؟
نگاه مهربان و تلخی به من انداخت و آرام جواب داد:
- البته دخترم، گاستروسکوپی و بیوپسی.
با شنیدن اسم آزمایش‌ها از فرط تعجب و حیرت چشمانم از حدقه بیرون زده و کنجکاو بودم بدانم این آزمایش‌ها برای مشخص شدن چه نوع بیماری است از این رو سوالی که ذهنم را به خود درگیر کرده بود، به زبان آوردم:
- این آزمایش‌ها برای چیه؟
سرش را که بالا آورد چین و چروک‌های ریزی در اطراف چشم‌هایش به چشم می‌خورد نگاه از آن صورت چروک گرفتم نگاهی که در آن دلسوزی و ترحم خودنمایی می‌کرد به من انداخت و جواب داد:
- دکترت بعدا بهت می‌گه.
شانه‌ای بالا انداختم و آرام و بی‌سر و صدا روی تخت دراز کشیدم اندکی بعد لوله‌ی نازکی را از دهانم وارد حلقم کردند. سوزش حلقم امانم را بریده بود و طعم تلخ خون را زیر زبانم حس کردم چشمانم پر اشک شده بود و به شدت می‌سوخت قدری بعد لوله را آرام از حلقم بیرون کشیدند و من معده‌ی خالی‌ام را بالا آوردم صورت دکتر جمع شد اما به رویم نیاورد به طرفم آمد و گوشی معاینه را روی قفسه‌ی س*ی*نه‌ام گذاشت و گفت:
- نفس‌های عمیق بکش.
با هر نفسی که می‌کشیدم صورتم جمع می شد. آه از نهادم برآمد بعد از اتمام آزمایش‌ها اتاق را ترک کردم قدم از قدم که برداشتم سوزش دلم شروع شد ناله‌ای از سرِ درد، سردادم. ساعتی بعد در بیمارستان بودیم قرار شد تا فردا جواب آزمایش‌ها حاظر شود پرستار بعد از تزریق مسکن اتاق را ترک کرد و من کم‌کم در بی‌خبری فرو رفتم.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
چشم‌هایم را که از هم باز کردم شب شده بود و سیاهی شب بر همه جا رخنه کرده بود اطرافم را از نظر گذراندم که مادرم را روی جانماز با چارقد گل گلی‌اش دیدم. حوصله‌ام سر رفته بود و توان انجام هیچ کاری را نداشتم مادرم نمازش را خواند و حواسش نبود که بیدار شده‌ام به آرامی لــ*ب زدم:
- قبول باشه مامان.
چشم‌های بازم را که دید لبخندی به رویم پاشید و گفت:
- سلامت باشی گلم. جاییت درد نمی‌کنه؟
از این همه نگرانی‌اش لبخندی بر صورتم نقش بست با لحنی آرام گفتم:
- نه نگران نباش.
پدرم تلفن به دست داخل اتاق شد وقتی سرش را بالا آورد و مرا بیدار دید با صلابت و قدم‌های استوار به نزدم آمد و گفت:
- خوبی دختر بابا.
سری تکان دادم و با متانت گفتم:
- بله بابا جون خوبم.
آهی از ته دل کشید و رو به مادرم گفت:
- خانم طلعت داره میاد این‌جا بهش گفتم بیمارستانیم.
مادرم یکهو از جایش بلند شد که کمرش درد گرفت و آخش درآمد با تعجب و حیرت گفت:
- خواهرت میاد اینجا؟ مطمئنی؟
- آره می‌دونم تعجب کردی منم متعجبم ولی چه میشه کرد اومد ازش می‌پرسم.
چشم‌های مادرم با شنیدن این حرف چون مروارید برق زد راستش منم از آمدن عمه‌ی عزیزم خوشحال شدم.
توان باز نگه‌داشتن چشم‌هایم را نداشتم بنابراین پلک‌هایم روی هم افتاد و در اهمال و ناآگاهی فرو رفتم. درست نمی‌دانم چه مدت گذشته بود که خوابیده بودم اما با زمزمه‌ای که به گوشم خورد اندک اندک چشم از هم باز کردم. تلاء‌لو خورشید، قدری دیدگانم را آزرد اندکی چشم‌هایم را باز و بسته کردم تا به پرتو طلایی خورشید عادت کند کمی دور اتاق چشم گرداندم و با دیدن قامت بلند عمه طلعت لبخندی بزرگ بر لبانم جاخوش کرد. با دیدن چشم‌های بازم، چشمانش برق زد و با چند قدم بلند خودش را به من رساند. صورتم را غرق در بــ*وسه کرد و قربان صدقه‌هایش گوشم را نوازش کرد. لبخندی به رویش زدم و با لحنی شاد اما کمی دلخور گفتم:
- وای عمه جون از دیدنت خوشحال شدم دلم براتون لک زده بود ولی چرا این‌قدر دیر سری به برادرزاده‌‌ات زدی؟
قطره اشکی از گوشه‌ی چشم‌های یاقوتی‌اش سُر خورد با دستان ظریف و نازکش جلوی اشکش را گرفت و گفت:
- دل منم برات لک زده بود یکی یه دونه‌ی عمه ولی خودت از همه چی باخبری شاهد همه چی بودی جانم به قربانت تو چرا این‌جا رو تخت اقتادی؟
- نمی‌دونم چمه امروز جواب آزمایشا میاد.
 
آخرین ویرایش:

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
سکوت پیشه کردم. فکرم پر کشید به روزهای شومی که تک تک با درد و رنج برای‌مان گذشت. هرگز آن شب نحس و سرد زمستانی را فراموش نکردم شبی که دل‌های‌مان ترک برداشت و دم نزدیم. خوب یادم است که آن شب شوم با مادرم پای تلویزیون سیاه و سفیدمان نشسته بودیم و فیلم تماشا می‌کردیم که صدای چرخش کلید آمد و قامت پدرم در چارچوب در نمایان شد. خستگی از چهره‌اش می‌بارید و گرفته و درهم بود. مادرم آرام از جایش بلند شد و به استقبال پدرم رفت هم زمان که کت پدرم را در دست داشت، گفت:
- سلام خسته نباشی بیا بشین یه چایی داغ بخور.
پدرم لبخندی گرم مهمان چهره‌اش کرد و جواب داد:
- ممنون خانم تو هم خسته نباشی شما رو که می‌بینم خستگیم در میره.
پدرم با چند قدم محکم خودش را به کنار بخاری رساند و در حالی که دستانش را به هم می‌مالید گفت:
- دختر بابا چطوره؟
به سویش پرواز کردم و پهلویش جای گرفتم تبسمی کوچک کردم و گفتم:
- خسته نباشی بابایی من خوبم.
مادرم با سینی چای به کنارمان آمد. سینی چای را روی قسمت سوخته فرش گذاشت و لیوانی چای داغ را جلوی پدرم گرفت.
- ممنون خانم.
مادرم بعد از کمی مکث گفت:
- سعید چی شده؟ گرفته‌ای.
پدرم سرش را بالا آورد و با صدای گرفته‌اش جواب داد:
- امروز طلعت زنگ زد صداش گرفته بود.
- خب؟
پدرم با چشمانی به اشک نشسته لــ*ب زد:
- پدرم مریضه ممکنه دیگه نبینیمش.
مادرم هینی کشید و ناباور لــ*ب زد:
- باورش سخته سعید.
- نه سخت نیست طلعت گفت بریم اون جا.
مادرم دستی بر زانواش گرفت و بلند شد، رو به من گفت:
- سوگند برو حاضر شو باید بریم.
پدرم با لحنی حزن انگیز گفت:
- خانمم می‌دونم سختته ولی پدرمه باید بریم درسته من رو نخواست تو رو نخواست...
مادرم وسط حرفش پرید و با لحنی قاطع گفت:
- سعید اینا مال ده سال پیشه باید بریم دست بوسی نگران نباش من هیچ ناراحتی ندارم از رفتن به اون‌جا.
به طرف اتاقم پا تند کردم، در کمد رنگ و رو رفته‌ام را که باز کردم صدای قیژش بلند شد. کت زمستانی کهنه‌ام را بیرون کشیدم و تنم کردم. مادر و پدرم با دیدن من به طرف در حرکت کردند. این اولین دیدارم با پدربزرگم بود و ذوق عجیبی برای دیدن خانواده‌ی پدری‌ام سراسر وجودم را گرفته بود. پدرم دستش را برای اولین تاکسی بلند کرد و سوار شدیم. سکوت داخل ماشین را صدای رادیو می‌شکست. ساعتی بعد به خانه‌شان رسیدیم، خانه‌ای با نمای مرمرین سفید و دروازه‌های بزرگ. از تعجب به خانه نگاهی انداختم بی‌شباهت به قصر نبود حتی از کاخ‌های پادشاهی‌ هم اعیانی‌تر جلوه می‌کرد. پدرم خواست زنگ در را به صدا درآورد ولی با شنیدن صدای آهسته‌ی مادرم دستش را عقب کشید.
- سعید نگرانم برخورد بدی باهامون نداشته باشن؟
پدرم دستان مادرم را گرفت و با لبخند گفت:
- نگران نباش چیزی نمیشه.
بعد از باز شدن در پا به حیاط گذاشتیم البته بیشتر شبیه باغ بود تا حیاط. قسمتی از حیاط تا در ورودی سنگ فرش شده بود و درختان بید مجنون رو به روی هم فضای زیبایی را پدید آورده بودند. یک استخر بزرگ به سبک قدیمی میان باغچه‌های رز خود نمایی می‌کرد. با قدم‌هایی آهسته از آن فضای دلپذیر دل کندم و همراه پدر و مادرم داخل خانه رفتم. داخلش از بیرون خانه زیباتر و رویایی‌تر بود. تمام وسایل خانه قدیمی و عتیقه بود و از سبک مدرن هیچ خبری نبود. پدرم دستش را روی پشتم گذاشت و گفت:
- دخترم برو تو چرا این‌جا ایستادی؟
لبخندی شرمگین بر روی لــ*ب‌هایم نشاندم و گفتم:
- پدر جون من اولین باره دارم می‌بینمشون خب یه جورایی یکم می‌ترسم.
- نگران نباش گل بابا.
و دستم را محکم در دستان بزرگش جای داد. عمه با دیدن‌مان شیر آب را بست و به طرف‌مان پا تند کرد. لبخندی بر لبان قلوه‌ای‌اش کاشت و گفت:
- خوش اومدین عزیزان من. بیاین بریم اتاق پدرم.
عمه ما را به سمت اتاق بزرگی که انتهای پذیرایی قرار داشت راهنمایی کرد. مادرم لبش را می‌جوید و ناخن‌هایش را در کف دستش فرو می‌کرد. استرس داشت و این از حرکاتش معلوم بود. پدرم تقه‌ای به در زد، سپس داخل شد و ما هم پشت سرش داخل اتاق رفتیم. اتاقی بزرگ بود و تمام وسایلش چوبی و به رنگ قهوه‌ای ملایم بود. پدربزرگم با شنیدن صدای در سرش را برگرداند. با دیدن پدرم، جا خورد برق اشک در چشمانش به وضوح دیده می‌شد.
با صدایی ضعیف و گرفته گفت:
- سعی... سعید... سعیدم اومده.
پدرم به سویش پرواز کرد، دستان پیر و چروکیده‌ی پدرش را در دست گرفت و بــ*وسه‌ای بر آنها نهاد. پدرم با ولع پدرش را بــ*وسه باران می‌کرد و عطر تنش را به ریه‌هایش می‌فرستاد. مادرم با اشاره‌ی عمه با وقار و متانت خاصی به طرف تخت سلطنتی که اطرافش را پرده‌های توری سفید با رگه‌های طلایی احاطه کرده بود، قدم برداشت. پدربزرگم با دیدن مادرم لبخندی بر چهره‌اش نشاند و گفت:
- به خونه‌ت خوش اومدی عروس گلم. من رو ببخش اگه اذیتت کردم.
مادرم دستانش را بوسید و گفت:
- پدر جون اینا مال گذشته‌ست من ازتون دلگیر نیستم لطفا خودتون رو خسته نکنید.
عمه به طرفم آمد و دم گوشم زمزمه کرد:
- سوگند نمی‌خوای بری پیش پدبزرگت؟
سری تکان دادم و به سمت پدربزرگم رفتم.
- سلام آقا جون.
با برق خاصی که در چشمانش هویدا بود، جوابم را به گرمی داد:
- سلام دختر گلم. بیا نزدیک‌تر.
قدمی به جلو برداشتم با دستانش صورتم را نوازش کرد و گفت:
- چه خوشگلی نوه‌ی گلم اسمت رو به من نمی‌گی.
- من سوگندم آقا جون. امیدوارم زودتر خوب بشین.
همگی در این صحنه‌ی محزون و غم انگیز غرق شده بودیم که با صدای داد مادربزرگم از جا پریدیم. در چارچوب در ایستاده بود و با خشم و عصبانیت پدرم را نگاه می‌کرد. به سمت پدرم آمد من با خودم فکر کردم او را در آغـ*وش می‌کشد و دلتنگی‌هایش را رفع می‌کند اما در کمال تعجب به سمتش براق شد و کشیده‌ای به صورت پدرم زد.
مادرم از ترس هینی کشید و من هم باچشمانی نم‌دار به این صحنه نگاه کردم.
مادرم قدمی به جلو برداشت و گفت:
- خانم جون ما اومدیم عیادت آقا بزرگ لطفا رعایت کنید حداقل جلوی بچه‌ی ده ساله‌ام.
مادربزرگم به سمتش برگشت و با خشم گفت:
- تو ساکت شو زنی... استغفرالله اومدی این‌جا که چی؟ به خاطر تو به پسرم سیلی زدم چرا دست از سر ما برنمی‌داری؟
و بعد دستش را بالا برد تا مادرم را بزند ولی وسط راه پدرم دستش را گرفت و گفت:
- مادر من زنم که حرف بدی نزد داری حرمت می‌شکنی.
- باید قبل از این که با این تحفه ازدواج می‌کردی و می‌خواستی توله دار بشی فکر این‌جاش رو می‌کردی.
پدربزرگم به سمت مادربزرگم براق شد و گفت:
- بس کن زن چرا بی‌احترامی می‌کنی؟ جای خوشامد گوییته.
به سمتش رفتم و پاهایش را گرفتم. با هق هق گفتم:
- م... مادربزرگ تو رو خدا من می‌ترسم.
با دستش مرا پس زد و به مادرم گفت:
- گمشو بیرون توله‌ت رو هم ببر حق نداری پات رو تو این خونه بذاری.
پدرم محکم و با فریاد گفت:
- مادر به خدای احد و واحد اگه فقط اگه یه بار دیگه دست رو زن مثل برگ گلم دست بلند کنی یا به بچم بگی توله اون دست رو قلم می‌کنم کاری ندارم مادرمی و بزرگتر.
- هین سعید حداقل تو احترام مادرت رو زیر سوال نبر.
عمه با لحنی ملتمس و پرخواهش گفت:
- مادر من بس کن تا کی می‌خوای کینه به دل بگیری کافی نیست این همه دوری...
پدرم میان حرف عمه آمد و گفت:
- صبر کن طلعت. همه چی هر را*ب*طه‌ای بین ما تموم شد. من به خاطر بابا اومدم وگرنه پام رو تو این خراب شده نمی‌ذاشتم الان هم دارم می‌رم دیگه توی قلبم جایی برای مادرم نمونده.
پدربزرگم به حرف آمد و گفت:
- سعید نرین بمونین الان داداشت میاد نمی‌خوای ببینیش.
- نه پدر عزت و احترام خانواده‌ام زیر سوال رفت جایی نمی‌مونم که به زنم و بچه‌م توهین بشه.
از آن فضای خفقان آور زدیم بیرون. طول راه مادرم اشک ریخت و پدرم با سری افتاده شانه به شانه‌ی مادرم راه می‌رفت به سمت‌شان رفتم و دستان‌شان را گرفتم هر دو به رویم لبخند زدند. وقتی به خانه رسیدیم با دلی شکسته به اتاقم رفتم و تا صبح خوابم نبرد. صدای مادربزرگم در گوشم زنگ می‌زد و بیشتر و بیشتر بغض به گلویم چنگ انداخت.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
اتفاقات آن روزها جلوی چشمانم رژه می‌رفتند. گویی برگشته بودم به آن زمان. با به گوش رسیدن صدای دکترم از دنیای فکر و خیال به دنیای واقعی پرت شدم. گوش‌هایم را تیز کردم تا بفهمم موضوع از چه قرار است.
- آقای رضایی میشه با من بیاید اتاقم باید باهاتون حرف بزنم این...
پریدم وسط حرف‌هایش و تقریبا با صدای بلند و ملتمس گفتم:
- لطفا هر چی هست همین‌جا بگین مطمئن باشین طاقتش رو دارم ازتون خواهش می‌کنم.
به چشمان نافذش چشم دوختم و با چشمانم از او خواهش کردم. به ناچار سرش را تکان داد و با لکنت گفت:
- چ... چطور... چطور بگم... راس... راستش دخترتون...
سرش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد، مستاصل ادامه داد:
- دختر... دخترتون... سر... سرطان معده داره.
وا رفتم. با نگاهی همراه با چاشنی تعجب و ناراحتی در چشمانش خیره شدم تا حقیقت حرف‌هایش را از آن چشمان دریایی و گیرایش بفهمم. سرش را برگرداند و گفت:
- البته خوش خیمه و قابل درمان. با شیمی درمانی هم حالشون خوب میشه فقط باید داروهاش رو سر موقع بخوره.
نگرانی، ناراحتی در چشمان درشت پدرم هویدا بود. دکتر ادامه داد:
- من امروز ایشون رو مرخص می‌کنم. داروهاش و مواد شیمی درمانی رو می‌نویسم فورا تهیه کنین. با اجازه.
مادرم دو زانو روی زمین افتاد و دانه‌های مروارید یکی پس از دیگری از چشمان یاقوتی‌اش سرازیر شد. با دست بر سر و صورت خود می‌کوبید. عمه به طرفش پا تند کرد تا او را روی صندلی بنشاند. دستی بر چشمان نم‌دار و اشکی‌اش کشید و گفت:
- زن داداش الهی قربونت برم خوب میشه مگه نشنیدی دکترش چی گفت؟
مادرم با لرزش محسوسی ته صدایش و با گریه جواب داد:
- شنیدم ولی طلعت نمی‌تونم طاقت بیارم جگر گوشه‌ام روی تخته.
به پدرم نگاهی تلخ و پر درد انداختم. چشمانش نم‌دار شده بود اما اجازه‌ی آمدن اشک‌هایش را نمی‌داد. به طرف مادرم رفت و غمگین لــ*ب زد:
- خانم گریه نکن خدا بزرگه دخترمون خوب میشه کافیه.
هر سه اتاق را ترک کردند و من فقط به این درد لعنتی که کم کم شیره‌ی جانم را می‌مکید، فکر کردم.
***
صبح با سر و صدای بچه‌ها بی‌حال چشم از هم باز می‌کنم. به سختی از جایم بلند می‌شوم و سلانه سلانه به طرف آینه قدم برمی‌دارم تا موهایم را شانه کنم. سرم به تنم سنگینی می‌کند، دستم را به طرف شانه دراز می‌کنم و برمی‌دارم تا موهایم را شانه کنم وقتی شانه را پایین می‌کشم چند لحظه نگاهم بین آینه و شانه می‌چرخد با دیدن موهایم که به شانه چسبیده شوکه می‌شوم و شانه را می‌اندازم. کم کم چشمانم نم‌دار می‌شود و اشک از چشمانم سرازیر می‌شود. دو زانو روی زمین می‌نشینم و از ته دل زجه می‌زنم. مادرم سراسیمه داخل اتاقم می‌شود و می‌گوید:
- سوگند، سوگند گلم چی‌ شده؟ بس کن مادر بگو چی شده دل نگرونم کردی.
چشمانم را به شانه می‌دوزم. نگاه نگران مادرم رد نگاهم را دنبال می‌کند و وقتی شانه را می‌بیند کم کم چشمانش نم‌دار می‌شود و پا به پای من گریه می‌کند.
پدرم با شنیدن صدای زجه‌هایمان خودش را به اتاقم می‌رساند و می‌گوید:
- چه خبر شده؟ سوگند چرا گریه می‌کنی بابا؟
- با... بابا... مو... موهام داره می‌ریزه.
با دست صورتم را می‌پوشانم و از ته دل گریه می‌کنم. پدرم به طرفم می‌آید و مرا به آغـ*وش می‌کشد رو به مادرم لــ*ب می‌زند:
- خانم گریه نکن اشکات رو پاک کن دخترم خوب میشه ما باید به خاطر سوگند قوی باشیم.
تمام تنم درد می‌کرد، انگار یک هجده چرخ از رویم رد شده. با درد ناله می‌کنم:
- آخ... آخ تنم درد می‌کنه. آی خدا مردم کمکم کن.
پدر و مادرم زیر بغلم را می‌گیرند و به سمت تخت می‌برند.
- خانم برو یه چیز مقوی برای سوگند بیار باید تقویت بشه.
مادرم تند تند سرش را تکان داد و به طرف آشپزخانه پا تند کرد. پدرم اشک‌هایم را پاک کرد و با لبخندی مهربانانه گفت:
- دخترم قوی باش خوب می‌شی ما کنارتیم.
مادرم با سینی غذا به اتاق برگشت. بوی غذا که زیر بینی‌ام پیچید حالم بد شد. مادرم روی تخت نشست و قاشق را پر کرد. دو قاشق اول را که به زور قورت دادم یک دفعه دل و روده‌ام بهم پیچید و هر چه خورده بودم روی تخت بالا آوردم. چینی به پیشانی‌ام دادم و غذا را پس زدم. شرم زده نگاهی به مادرم انداختم و سرم را پایین انداختم. مادرم با دیدن حالم، حالش بد شد و اشک‌هایش سرازیر شدند. مرا در آغـ*وش گرفت و گفت:
- دخترکم این طور پیش بره ضعیف‌تر می‌شی گلم خوب می‌شی چرا این کار رو با خودت می‌کنی؟
با لرزش محسوسی ته صدایم جواب مادرم را دادم:
- ما... مامان من نمی‌تونم طاقت ندارم دارم می‌میرم.
مادرم آهی بلند کشید و گفت:
- ببین من و بابات کنارتیم خدا هم پشتته دلکم باید خودت رو تقویت کنی.
به چشمان اشکی‌اش نگاه کردم. کاش توان تحمل این درد را داشتم ولی افسوس که ندارم. پدرم از جا بلند شد و گفت:
- خانم من میرم دنبال دارو تو هم یه ملحفه‌ی تمیز بیار. این طوری نمی‌شه هر کار می‌کنم دخترم خوب شه.
مادرم ملحفه‌ی کثیف را جمع کرد و ملحفه‌ی دیگری رویم انداخت. کنار تختم نشست و دستانش را بر موهایم کشید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی، roza.h و NILOOFAR

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
چشم‌های بی‌فروغم را به سقف دوختم. کم کم با نوازش موهایم پلک‌هایم گرم شد و به دامان خواب رفتم. وقتی چشم از هم باز کردم هوا تاریک شده بود، بی‌حال و سست از روی تخت بلند شدم و پاهایم را دنبال خودم به طرف پنجره کشیدم. پنجره را که باز کردم نسیم ملایمی صورتم را نوازش کرد نفس عمیقی کشیدم تا هوای تازه را به ریه‌هایم بفرستم که س*ی*نه‌ام به خس خس افتاد. خسته روی تخت نشستم و به موهایم چنگ زدم گویی یادم رفته بود که موهایم چون برگ‌های پاییزی می‌ریزد. بغض به گلویم چنگ انداخت و قطره‌های اشک یکی پس از دیگری به سرعت گونه‌هایم را خیس کردند. چون مار از درد به خودم می‌پیچیدم و از ته دل با صدای بلند از خدا کمک می‌خواستم. یک دفعه درد بدی به جانم افتاد و گریه‌ی آرامم تبدیل به فریاد کشیدن شد. عمه سراسیمه در را باز کرد و به طرفم پا تند کرد. مرا به آغـ*وش کشید و گفت:
- چی شده دردت به جونم؟
ناله‌ای سر دادم و بریده بریده زمزمه کردم:
- آی... آ... ی د... دلم در... درد می... می‌کنه عمه.
- فدات شم نازدونه‌ی داداشم الان بابات می‌رسه رفتن داروهات رو بیارن. بسه ببین چه به روز خودت آوردی.
دستانش را بر چشمان خیسم کشید و روی آن‌ها را بــ*وسه‌ای گرم کاشت. لبخند بی‌جانی بر لبانم نشست. با زبانم لــ*ب‌های خشکم را خیس کردم و گفتم:
- عمه من می‌میرم مگه نه؟
اخم‌هایش درهم رفت و گفت:
- این چه حرفیه سوگند. حالت خوب خوب میشه. الان می‌رم یه چیزی برات میارم بخوری جون بگیری.
بعد از چند دقیقه عمه با سینی غذا برگشت. گرسنه بودم ولی همین که بوی خورش به مشامم خورد، حالم به هم خورد. عمه قاشق غذا را به طرفم آورد بخاری که از غذا بلند شده بود برایم مطبوع و لذت بخش بود. رو برگرداندم و ناله مانند گفتم:
- وای عمه این رو ببر اون ور الانه که بالا بیارم.
- ولی...
پریدم وسط حرفش و با صدایی که از ته گلو خارج می‌شد، گفتم:
- تو رو خدا ببرش اون ور حالم داره به هم می‌خوره.
سینی غذا را روی زمین گذاشت و دستانم را در دستانش گرفت. با چشمان نم‌دارش به من خیره شد و کم کم اشک‌هایش جاری شدند. با دست جلوی دهنش را گرفت تا صدای گریه‌اش در نیاید. صورتش را بوسیدم و گفتم:
- عمه ازم ناراحت نشو. به خدا نمی‌تونم بخورم.
دستش را برداشت و با لرزشی محسوس ته صدایش جواب داد:
- من از تو ناراحت نیستم نازدونه. این طوری می‌بینمت جیگرم آتیش می‌گیره.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی و roza.h

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
دستی بر صورتم کشیدم و ناله کنان گفتم:
- عمه لطفا کمکم کن به هال برم خسته شدم از بس تو تخت خوابیدم.
عمه از روی تخت بلند شد و دستم را گرفت. دوان دوان همراه عمه به هال رفتم و روی مبل دراز کشیدم. تلویزیون را روشن کردم تا خانه از این سکوت رهایی یابد. بعد از ساعتی صدای چرخش کلید و پشت بندش صدای پدر و مادرم بلند شد. خواستم از جایم بلند شوم که پدرم خودش را به من رساند و شانه‌هایم را گرفت. صدای بم‌اش به گوشم خورد:
- از جات بلند نشو ناز گلم دراز بکش.
لبخندی بی‌جان بر لبانم نقش بست. مادرم به طرفم پا تند کرد و صورتم را غرق در بــ*وسه کرد. از این همه مهربانی قطره‌ی اشکی از چشم‌هایم سرازیر شد ولی قبل از این‌که روی گونه‌ام سُر بخورد با نوک انگشتانم گرفتم. با شنیدن صدای عمه گوش‌هایم را تیز کردم.
- چی شد داداش؟
پدرم آهی از گلویش خارج کرد و گفت:
- چی بگم طلعت خودمون کمی پس‌انداز داریم برای داروهاش ولی برای عملش... .
- میگم داداش به رضا زنگ بزنم بیاد؟ شاید کمکت کنه.
تمام تنم شروع به تیر کشیدن کرد. به زحمت از جایم بلند شدم و قدمی به آشپزخانه برداشتم. با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفتم:
- آی ما... مامان تموم تنم تیر می‌کشه. آی مردم.
به طرفم آمد و زیر بغلم را گرفت تا مرا به اتاقم ببرد. با صدایی لرزان گفت:
- دخترکم الان استراحت کن. فردا داروهات رو بهت می‌دم دردت به جونم.
روی تخت دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم. نمی‌دانستم چقدر گذشته ولی وقتی از خواب بیدار شدم طرف‌های نصف شب بود و من هم تشنه. از اتاقم بیرون رفتم تا به آشپزخانه بروم و کمی آب بخورم. با شنیدن پچ پچ از قدم ایستادم. پدرم آرام می‌گفت:
- کلا با هم ده میلیونه. برای داروهاش پول دارم ولی برای عملش دست و بالم بسته‌ست.
- نگران نباش به داداش رضا می‌گم کمکت می‌کنه.
صدای گرفته‌ی مادرم به گوش رسید:
- ولی آبجی طلعت خانم جون راضی نمی‌شه.
- نگران نباشین فردا به دیدنشون می‌رم و با خبرای خوب برمی‌گردم. حالام بخوابین خستگی از سر و روتون می‌باره.
مادرم آهی کشید و از روی صندلی بلند شد، گفت:
- برم به سوگند سر بزنم. بچه‌م گوشت به تنش نمونده.
قبل از این‌که مادرم سر رسد دوان دوان به اتاقم برگشتم و خودم را به خواب زدم.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
مادرم آرام دستگیره‌ی در را کشید و داخل شد. دوان دوان به سمتم آمد و کنار تختم نشست. با دست گرمش موهایم را نوازش کرد، آهی از گلویش خارج کرد و با صدایی لرزان گفت:
- دخترکم نگران نباش خوب میشی بازم مثل قبل شادی رو به خونه میاری. قوی باش نزار بیماری از پا درت بیاره.
بعد از چند دقیقه مادرم با قدم‌های سست اتاقم را ترک کرد و در را آرام پشت سرش بست. با رفتنش روی تخت نیم خیز شدم و به دیوار رو به رویم چشم دوختم. کاش می‌توانستم قوی باشم و با این مرض مقابله کنم اما تمام این‌ها آرزویی‌ست و بس. خودم هم خسته شده‌ام از این همه ناامیدی و ضعف که چون خوره به جانم رسوخ کرده است. سرم را در میان دستانم گرفتم، نرم نرمک اشک‌هایم سرازیر شد. آن‌‌قدر موهایم را چنگ زدم که کم کم سردرد شدیدی به سراغم آمد. طاقت دیدن ناراحتی پدر و مادرم را ندارم. بغض بیشتر و بیشتر گلویم را می‌فشرد. حس می‌کردم هوا برای نفس کشیدن کم دارم به همین خاطر با بی‌حالی پنجره را باز کردم و هوای سرد شب خوفناک را به ریه‌هایم فرستادم. درد جانسوز گریبان‌گیرم شده است و ذره ذره نابودم می‌کند. آهی کشیدم و به ماه نگاه کردم امشب قشنگ‌تر از هر شب می‌درخشید و زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید. سوز سرما رعشه به تنم انداخت. پنجره را بستم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. بغض بیخ گلویم چسبیده و امانم را بریده بود. سعی کردم بدون توجه به دردم بخوابم اما مگر می‌شد با این درد خوابید. به قدری به سقف ترک خورده کریه اتاق زل زدم تا کم کم چشمانم گرم شد و غرق خواب شدم. صبح با شنیدن صدای جیک جیک گنجشک‌ها از خواب بیدار شدم. خمیازه‌ای بلند کشیدم و به سمت آینه قدم برداشتم. وقتی خودم را در آینه دیدم تعجب کردم. چشمانم پف کرده بود و زیر چشم‌هایم گود افتاده و سیاه شده بود. موهایم کم پشت شده و به قدری لاغر شده بودم که استخوان‌هایم تقریبا معلوم بود. شوکه به تصویر خودم چشم دوخته بودم و تکان نمی‌خوردم‌.
کم کم اشک از چشمانم سرازیر شد. با فریاد مادرم را صدا زدم:
- ما....مان، مامان.
مادرم سراسیمه در را باز کرد. با دیدن حالم به سمتم پا تند کرد و مرا در آغـ*وش کشید. پشتم را نوازش کرد و با صدایی لرزان گفت:
- جانم، جانم مامان جان؟
- دیدی چی به سرم آورده این مرض لعنتی؟
مادرم اشک‌هایم را پاک کرد و لبخندی به صورتم زد، گفت:
- تو هنوزم خوشکلی دخترم.
- مامان م... می... می‌خوام موهام رو بزنی؟
مامانم با گریه و ناله جواب داد:
- دخترم باید قوی باشی عزیزکم.
بعد قیچی را از داخل کشو درآورد و شروع به زدن موهایم کرد. همراه هر تار مویی که زده می‌شد من و مادرم پا به پای هم گریه کردیم. از گریه‌ی زیاد نفسم به زور بالا می‌آمد. هوا برای نفس کشیدن کم داشتم.
 

shaparak5678

مترجم آزمایشی
مترجم آزمایشی
خسته و بی‌حال سر بر بالشم می‌گذارم، گویی که هجده چرخ از رویم رد شده است تمام استخوان‌های تنم درد می‌کند و احساس له شدن می‌کنم. انگار استخوان‌هایم ترک برداشته و درد لحظه‌ای امانم نمی‌دهد، به پهلو می‌چرخم و از درد موهایم را چنگ می‌زنم. از زور درد نفس نفس می‌زنم انگار کوه جا به جا کرده‌ام. سردرد گریبان‌گیرم شده است و لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذارد. این درد همدم و رفیقم شده است، هر روز خسته‌تر از روز قبل می‌شوم و تمام نیرو و انرژی‌ام با این سرطان تخلیه می‌شود. برای خوردن قرص‌هایم از جا بلند می‌شوم، دستم را بر دیوار تکیه می‌دهم و تا دم آشپزخانه آهسته حرکت می‌کنم. بعد از خوردن قرص دوباره راه اتاقم را در پیش می‌گیرم و با قامتی خمیده به اتاق نزدیک می‌شوم که صدای پچ پچ گوشم را نوازش می‌دهد:
- خانم سوگند رو آماده کن باید بریم بیمارستان برای عمل.
مادرم در حالی که تعجب در صدایش مشهود است، جواب می‌دهد:
- بریم بیمارستان؟! با کدوم پول؟!
- امروز داداشم رو دیدم ماجرا رو از طلعت شنیده گفت کمکم می‌کنه گفتم قرض باشه گفت نه من عموشم و هر کاری از دستم بربیاد برای برادرزاده‌ی گلم می‌کنم.
وارد اتاق خودم می‌شوم و روی تخت دراز می‌کشم. تاب و توانم تمام شده و هر لحظه منتظر مرگ هستم تا زندگی‌ام پایان یابد و مرا به آغـ*وش بکشد. دستی بر چشمان نم‌دارم می‌کشم، به دیوار زل می‌زنم و خط‌های فرضی بر روی آن نقاشی می‌کنم. سعی می‌کنم دقایقی هم که شده استراحت کنم و این درد جان‌کاه را به دست فراموشی بسپارم اما مگر می‌شود این درد‌های لعنتی را به جان خرید و استراحت کرد؟
تازه چشم بر روی هم می‌گذارم که با شنیدن صدای بم و دلنشین پدرم چشم از هم باز می‌کنم:
- سوگند، دخترم می‌تونم بیام تو؟
سر جایم نیم‌خیز می‌شوم و می‌گویم:
- بابایی بیا تو.
قامت خمیده و چهره‌ی خسته‌اش در چارچوب در نمایان می‌شود. در این چند روز موهایش کمی سفید شده و خستگی در چهره‌اش از دور هویدا است با لبخندی که بر لبانش نقش بسته می‌گوید:
- دخترم دیروز برات وقت گرفتم باید امروز درمانت رو شروع کنی، قوی و پر از امید.
لبخند بی‌جانی روی لــ*ب‌های ترک خورده‌ام نمایان می‌شود، دست‌های زمختش را در دستم می‌گیرم و بــ*وسه‌ای روی آن می‌کارم با همان لبخند جواب می‌دهم:
- قول می‌دم پدر جون شما کنارم باشین پر از انرژی می‌شم.
بــ*وسه‌ای نرم و لطیف روی چشم‌هایم می‌زند و با لبخندی مطمئن اتاقم را ترک می‌کند.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر