در حال تایپ رمان جادوی عشق | shaparak5678 کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

shaparak5678

ناظر آزمایشی
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
مترجم آزمایشی
نام رمان: جادوی عشق
ژانر: اجتماعی، درام و عاشقانه
نویسنده: shaparak5678 | کاربر انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

مقدمه:
در هر وهله از زندگی، خداوند بنده‌هایش را با مشکلاتی آزمایش می‌کند تا میزان صبر آنها را بسنجد و آدمی اگر صبر و اراده پیشه کند از این آزمایش سربلند بیرون می‌آید. به قول معروف:《 گر صبر کنی، ز غوره حلوا سازی》

خلاصه:
سوگند، دختری دل‌پاک و معصوم است که با مشکلاتی مواجه می‌شود. سوگند به مرضی دچار می‌شود که راه حل دارد اما بعد از درمان روحیه‌اش ضعیف می‌شود و به آدمی آرام و گوشه‌گیر مبدل می‌شود. بعد درمان مشکلات دیگری بر سر راهش قرار می‌گیرد که او را ضعیف‌تر از قبل می‌کند باید دید که سوگند می‌تواند بر مشکلاتش پیروز شود یا نه؟
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
177
789
93
IMG_20210228_223547_519.jpg


بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

shaparak5678

ناظر آزمایشی
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
مترجم آزمایشی
سردی هوا که بر بدنم نشست، لرزش خفیفی به جانم افتاد.
خواب آلود، اخم کردم و پرحرص ملحفه را دور خودم پیچیدم.
نگاهم که روی ساعت نشست، آه از نهادم برآمد امتحان مهمی داشتم و باید خودم را به دانشگاه می‌رساندم با وجود این‌که میل فراوانی به خوابیدن داشتم اما شتابان تن خسته و کوفته‌ام را از روی تخت بلند کردم نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم و زل زدم به شیشه‌ی شکسته‌ی اتاق.
آهی از سر حسرت کشیدم و به طرف در قدم برداشتم دستگیره را کشیدم و اتاقم را ترک کردم.
قدم به هالچه‌ی کوچک‌مان نهادم که صدای تق سرامیک لق،
زیر پایم بلند شد.
بعد از شستن دست و صورتم؛ به طرف آشپزخانه قدم برداشتم، صدای قار و قور شکمم بلند شده بود و احساس ضعف می‌کردم.
در یخچال را با بی‌میلی باز کردم و خامه و نانی که در پلاستیک بود، برداشتم با افسوس سری تکان دادم و نگاه از یخچال خالی گرفتم.
لقمه‌ای را به زور در دهانم گذاشتم که از بوی بد نان حالم به هم خورد پدر و مادرم مثل همیشه صبح خروس خوان سرکار رفته بودند و باید در تنهایی صبحانه‌ام را می‌خوردم.
نان و خامه را بی‌میل از جلویم کنار زدم و اندوهگین به طرف اتاقم پا تند کردم در کمد رنگ و رو رفته‌ام را باز کردم و مانتو و چادرم را از آن بیرون کشیدم.
از اتاق بیرون رفتم و به حیاط دل‌باز اما کوچک‌مان قدم نهادم و هوای خنک صبح پاییزی را به ریه‌هایم کشیدم سلانه سلانه به سمت دانشگاه راه افتادم حالم بد بود و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود.
از گوشه‌ی چشم، اطرافم را زیر نظر گرفتم مردم با شروع روز در پی کارهای روزمره‌شان به تکاپو افتاده بودند.
بوی دود و دم و بوق زدن‌های مداوم حالم را دگرگون‌تر می‌کرد با وجود سوز سردی که صورتم را نوازش می‌کرد، عرق روی پیشانی‌ام نشسته بود و من با دستان لرزانم پیشانی‌ام را پاک می‌کردم.
سرم به یک‌باره گیج رفت و جلوی دیدم تار شد به درختی که در نزدیکی‌ام بود چنگ انداختم تا مانع افتادنم شوم حرکاتم کند شده بود و به زور خودم را به دانشگاه رساندم چشم گرداندم و هلن و هیلدا را روی نیمکت‌های داخل حیاط دیدم.
با دیدنم به طرفم پا تند کردند و شتابان مرا در آغـ*وش گرم‌شان جای دادند تمام تنم درد می‌کرد و جانی در تن نداشتم تا پاسخ‌گوی مهربانی‌های‌شان باشم.
لبخندی به زور کنج لبم نشاندم و با کرختی به طرف صندلی‌ها قدم برداشتم.
با دیدن حال بدم به طرفم آمدند و در حالی که از تعجب و حیرت چشمان‌شان گرد شده بود، پرسیدند:
- سوگند چته؟ چرا رنگ و روت این‌قدر پریده؟!
با حالت زاری نالیدم:
- نمی‌دونم چند روزه حالم بده.
ساعت امتحان که رسید، پاهایم را به دنبال خودم کشیدم و خودم را از میان شلوغی به کلاس رساندم صندلی‌ام رج اول کلاس بود صدای همهمه‌ سکوت کلاس را بر هم زده بود.
از سر و صدای زیاد سرسام گرفتم و سرم را روی تک صندلی‌ام گذاشتم .
با ورود استاد چاق و عینکی‌مان، سر و صدا‌ها خوابید و همه حواس‌شان را جمع او کردند.
استاد برگه‌ها را پخش کرد و با سگرمه‌های درهم و لحنی جدی گفت:
- سوالی نباشه، تقلب مساوی با صفر شدنتون بنابراین سرتون تو برگه‌ی خودتون باشه از الان چهل و پنج دقیقه وقت دارین.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: دنیا حیدری

shaparak5678

ناظر آزمایشی
پرسنل مدیریت
ناظر آزمایشی
مترجم آزمایشی
حواسم را جمع امتحان کردم و سرم را روی ورقه گذاشتم چند دقیقه بعد، حس کردم جلوی دیدم تار شده و اطرافم را چون هاله‌ای از سیاهی می‌بینم.
سرم را برای لحظه‌ای بالا گرفتم و چند بار چشمانم را باز و بسته کردم دیدم کمی بهتر شد و از نو به سوالات جواب دادم بعد از چند دقیقه با دیدن قطره‌ای خون که روی ورقه‌ام چکید هراسان دستم را روی بینی‌ام کشیدم خون دماغ شدم و گند زدم به ورقه‌ی امتحانی‌ام.
کما بیش سوالات را جواب دادم و از جایم بلند شدم تا برگه را تحویل دهم اما ناگهان سرم گیج رفت و نزدیک بود پس بی‌افتم. دستم را به دسته‌ی تک صندلی گرفتم و دوان دوان به سمت استاد رفتم برگه را تحویل دادم و وقتی خواستم کلاس را ترک کنم، صدایم زد:
- خانم‌ رضایی؟
برگشتم و نگاه بی‌حالم را به او دوختم. جواب دادم:
- بله استاد، کارم داشتین؟
سری تکان داد و چهره‌ی رنگ پریده و خسته‌ام را کنکاش کرد سپس جواب داد:
- حالتون خوبه؟ آخه رنگتون پریده.
سری تکان دادم و کلاس را ترک کردم.
کرخت و بی‌حال سمت درخت چنار رفتم و کنار هلن و هیلدا روی صندلی نشستم. حالت تهوع و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود بچه‌ها با نگرانی پرسیدند:
- سوگند چته؟ چرا حالت این‌قدر بده؟
به آرامی توام با استرس لــ*ب زدم:
- نمی‌دونم.
و به دنبال ادامه‌ی حرفم دل و روده‌ام در هم پیچید و دویدم به سمت دست‌شویی فقط معده‌ی خالی‌ام را بالا آوردم و بس.
شل و وارفته از توالت بیرون رفتم و آرام و آهسته پاهایم را به دنبال خودم کشیدم به زور کنار بچه‌ها برگشتم طاقت نشستن نداشتم پس چشم به چشمان نگران‌شان دوختم و سپس لــ*ب زدم:
- شرمنده بچه‌ها من باید برم حالم داغونه خدا می‌دونه سالم می‌رسم خونه یا نه‌.
سرشان را تکان دادند و یک ضرب از روی صندلی بلند شدند نگران و مضطرب نگاهم کردند، هیلدا به حرف آمد:
- حتما سری به دکتر بزن و یادت نره به ما هم خبر بدی.
وقتی دانشگاه را ترک کردم باز دوباره دل و روده‌ام در هم پیچید که باعث شد بینی‌ام را بگیرم. راهم را ادامه دادم با صدای بوق ماشین و پشت بندش صدای هیلدا سرم را به عقب می‌چرخانم:
- سوگند سوار شو ما می‌رسونیمت.
لــ*ب زدم:
- ممنون مزاحم نمی‌شم.
- این چه حرفیه خودت که نمی‌تونی بری سوار شو.
مستاصل، در ماشین را باز کردم و بعد از سلام کوتاهی نشستم. سرم را به شیشه‌ی پنجره تکیه دادم و جنب و جوش مردم را نظاره کردم خدا خدا می‌کردم زودتر به خانه برسم و کمی استراحت کنم با شنیدن صدای هیلدا چشم از مردم گرفتم و حواسم را جمع او کردم:
- سوگند رفتی دکتر هر چی شد بهم بگو چیزی احتیاج داشتی تعارف نکن بهم خبر بده.
به کوچه رسیدیم بعد از تشکری کوتاه از هیلدا و مادرش خداحافظی کردم. به زحمت کلید خانه را از کیفم بیرون کشیدم و در زنگ زده‌ی آهنی را باز کردم که صدای ناله‌اش بلند شد. تلو تلو خوران به طرف تاب رنگ و رو رفته‌ی گوشه‌ی حیاط رفتم تا کمی آرام شوم ذهنم درگیر بدحالی چند روزه‌ام بود که با سوز سرد هوا به خودم آمدم. به زور، خودم را به داخل خانه رساندم هوای گرم و مطبوع خانه، گونه‌های سردم را نوازش کرد همان طور که به اتاقم می‌رفتم صدا بلند کردم:
- مامان! بابا!
از سکوت خانه و نبودن آن‌ها، اشک به چشمانم دوید بی‌حال و به هم ریخته روی تخت دراز کشیدم و خودم را جمع کردم همین که چشمانم را روی هم گذاشتم و چیزی نگذشت که غرق خواب شدم و چیزی نفهمیدم.
با صدای دلنشین اذان، چشمانم را به زور از هم باز کردم. به پهلو چرخیدم و خمیازه‌ای کشیدم با دشواری از روی تخت بلند شدم و اتاق را ترک کردم بوی غذا در خانه پیچیده بود. نفس عمیقی کشیدم و بوی خوش را به ریه‌هایم هدیه کردم پدرم را گوشه‌ای در حال نماز خواندن دیدم، لبخندی بی‌جان کنج لبم نشست. به طرف آشپزخانه قدم برداشتم و نزدیک مادر شدم با دیدن دستان زخم و پینه بسته‌اش و از این‌که مجبور بود به خاطر من خانه‌های مردم را تمیز کند، دلم به درد آمد.
لبخندی محزون زدم و قطره اشکی که روی گونه‌ام سُر می‌خورد، پاک کردم با تبسمی کوچک کنج لبم گونه‌ی استخوانی‌اش را بوسیدم مادرم بــ*وسه‌ای بر چشمانم کاشت و گفت:
- جانم مامان، چیزی می‌خواستی؟
- بله شما بشین روی صندلی من میز رو می‌چینم.
خواست تا اعتراض کند که مانعش شدم و بعد از اتمام کارم، پدرم را صدا زدم:
- بابا بیا نهار بخوریم.
پدرم با قدم‌های بلند و سگرمه‌هایی درهم به آشپزخانه آمد و خیلی کوتاه گفت:
- اومدم. از اخمی که به خاطر خستگی بر چهره‌ی پدرم نشست دلم گرفت سرم را با دلخوری به زیر انداختم و مشغول بازی کردن با غذایم شدم.
اشتهایم کور شده بود و یک لقمه هم از گلویم پایین نمی‌رفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: دنیا حیدری

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر