در حال تایپ رمان جدال شاه مهره| حنانه بامیری کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
نام رمان: جدال شاه مهره
نویسنده: حنانه بامیری
ناظر: @miladsardari
ژانر: معمایی
خلاصه: با مفقود شدن جنازه‌ی هرمس رودریگز، شاه در لباس سرباز، در منجلاب مخوف سماع، شیرازه‌ی سازمان از هم پاشید و هیچ ک**س نتوانست علّت این مفقود شدن را بفهمد. نمایندگان به دنبال دشمن می‌گشتند در حالی که دشمن در میان خودشان تبر به ریشه‌شان می‌زد. با همکاری یک نابغه‌ی ایرانی...
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
انگلستان، لندن!

باران شدت گرفته بود و مرد جوان چتری به همراه نداشت؛ ناگزیر برای گریز از بارانی که بی‌رحمانه صورت و بدنش را مورد هجوم قرار می‌داد، به آفتابگیر مغازه‌ی ساندویچ فروشی پناه برد. بوی سوسیس داغ از پشت درهای بسته‌ی مغازه‌ی در تاریکی فرو رفته بر مشامش پیچید و شکمش بر مغزش نهیب گرسنگی زد. شکمش را چنگ گرفت و آب دهانش را فرو برد.
قطرات مروارید گونه‌ی باران از موهای آشفته بر بارانی و از بارانی بر سرامیک‌های سالن می‌چکیدند و پژواک ناهنجار بوت‌های مردانه‌اش جو متشنجّ سالن کنفرانس را بیش از پیش سنگین می‌ساخت. نگهبان ظاهر ناشایست مرد را از نظر گذراند و راهش را سد کرد. مرد چشم در چشمان یخ‌زده‌ی نگهبان دوخت و لغت امهری عقاب بود که هیکل تنومند نگهبان را به کنار راند.
نگاه‌ها به سمتش چرخید و همهمه‌ها اوج گرفت؛ از غیبت مردی که صندلی خالی‌اش در سالن بزرگ کنفرانس عجیب خودنمایی می‌کرد. از میان مردان و زنان جلوس کرده بر صندلی گذر کرد و به سمت صندلی خالی گام برداشت. نشست و بر جایگاهش تکیه زد و کاغذ چسبانده شده بر پشت صندلی از خیسی بارانی در هم مچاله شد. موهای مشکی‌اش را به یک طرف راند و با صدای رسا حضار را خطاب قرار داد:
- پوزش من رو برای تأخیر بپذیرین؛ قصور از شرکت مسافربری بود.
جذبه‌ی نگاه زن سیاه پوست دهـ*ان تمام حضار را بست و مهر خاموشی بر لبانشان کوبید؛ همهمه‌ها به حداقل رسید و نگاه‌ها به لبان قرمزش دوخته شد.
- بدون حاشیه جلسه رو شروع می‌کنم.
از جا برخاست و دکمه‌ی میانی کت کرمش را بست. از میان چشمان عصبی، ابروان زمخت و گره خورده و چهره‌ی بی‌تفاوت مردان و زنان گذر کرد و با ابروان نازک و درهم تنیده‌اش نماینده‌ی آمریکا را مخاطب قرار داد:
- چرا بعد از سه سال هنوز باید پرونده‌ی هرمس رودریگز باز باشه؟
سکوت سنگین میان افراد حاضر در سالن حکمفرما شد و نگاه‌ها روی یکدیگر چرخید؛ مردی میانسال از میان جمعیت نشسته برخاست؛ دستی به ریش‌های بلند جوگندمی‌اش کشید و صدایش را صاف کرد و کلامش در دیواره‌های سالن پیچید و منعکس شد.
- اون یه آدم معمولی نبود؛ از هر شیوه‌ای که برای شکنجه کردنش انتخاب می‌شد راه گریز داشت و همین اون رو منحصر به فرد جلوه می‌داد. من افرادم رو فرستادم و ماشین حمل زندانی رو دستکاری کردن تا رودریگز هیچ‌وقت به اون زندان نرسه؛ البته نرسید اما تلاش‌های ما هم نتیجه‌ای نداد.
دستش را مشت کرد و نفرت و غیض را در کلامش ریخت.
- هر اتفاقی افتاده توی اون جنگل کذایی بوده.
- برام فرق نداره کِی و کجا؛ فقط می‌خوامش. زنده!
نماینده‌ی آمریکا: اما شواهدی مبنی بر زنده بودنش وجود نداره.
پوزخند زن سیاه پوست همچون سیلی بر صورت مرد کوبیده شد و مهر خاموشی بر لبانش زد.
- رودریگز اگه کشته شده بود جسدش توی همون جنگل پیدا می‌شد.
مردی که دیرتر از همه در جلسه حاضر شده بود با متانت برخاست و پرونده‌ی قرمزی را روی میز گذاشت.
- من فکر نمی‌کنم اون به تنهایی این کارو کرده باشه. حتماً یه دوستی داشته که توی این فرار همدستش بوده.
زن نگاهش را به رنگ جیغ پرونده‌ی مقابلش دوخت و از قرمزی پرونده، خون هرمس را در ذهن به تصویر کشید. قرمزی خون هرمس بر انبوه گل و لای جنگل.
- بله، یه ایرانی!
- پیدا کردن همدست ایرانی رو به عهده‌ی نماینده‌ی ایران بگذارید.
 
  • لایک
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی، Zhaleh و Golbarg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
ایران، تهران!

بوی چربی از لابلای ظرف‌های کثیف بر می‌خاست و در مشام‌ها فرود می‌آمد؛ رنگ روغن مانده در انتهای قابلمه رو به سیاهی می‌رفت و منظره‌ی زشتی را در گوشه‌ی اتاق کوچک خوابگاهشان به ارمغان آورده بود.
ورقه‌های پخش شده در سالن را مرتّب و با غیض به محسن نگاه کرد.
- اتاق بوی لاشه گرفته.
نگاه شرمنده‌ی محسن روی چشمان عصبی او چرخید.
- این پروژه‌ی بی‌صاحب اعصاب برام نذاشته؛ بعد از ظهر ظرفا رو می‌شورم.
فؤاد سرخوشانه سوت زد و به شانه‌ی عریض اهورا ضربه زد.
- ظرفا رو ول کن؛ شیرینی رو ما کِی میدی؟
خندید؛ تلخ و سوزناک؛ تلخی خنده‌اش از کنار گوش فؤاد عبور کرد و در اتاق پیچید و به سقف اصابت کرد.
محسن ادامه‌ی حرف فؤاد را گرفت و در تنور داغ نان را چسباند.
- شوخیت گرفته فؤاد؟ برای همچین چیزی که شیرینی نمیدن.
به صورت غرق در فکر اهورا چشم دوخت و برای فؤاد چشم و ابرو آمد.
- شام باید بده.
محسن قهقهه زد و گره‌ی اخم اهورا به فؤاد نیز منتقل شد؛ همانند یک بیماری مسری که از فردی به فرد دیگر منتقل می‌شود.
- هنوز به خانواده‌ت نگفتی؟
از یادآوری خبر خوشی که سال‌ها شیرینی برآورده شدنش را در رویا می‌دید و اکنون که آن رویا به واقعیت بدل شده بود، هیچ حسی جز سردرگمی در وجودش جولان نمی‌داد، بغض کرد. بغضش را سریع فرو خورد و اخم را چاشنی کلامش کرد.
- حالا بر فرض بگم. فکر می‌کنی چیزی تغییر می‌کنه؟
دست میان موهای به رنگ شبش فرو کرد و آشفته‌تر از قبلشان کرد.
- خودت که بهتر بابام رو می‌شناسی؛ اصلاً نمی‌شه حرف روی حرفش اورد.
به صورت درهم اهورا نگاهی انداخت و نفس سنگینش را همراه آه بیرون فرستاد.
 
  • لایک
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی، Zhaleh و Golbarg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
- درسته که مخالف مهاجرته؛ امّا تو که قرار نیست شهروند اون‌جا بشی. یه کنگره‌ی ساده‌ست.
اهورا به سیاهی‌های ریز حک شده در انبوه سفید برگه‌های زیر دستش چشم دوخت؛ تنها همان چشم دوختن بود و بس؛ نه چیزی از آن‌ها می‌فهمید و نه می‌خواست که بفهمد. تمام ذهنش درگیر رویایی بود که در یک قدمی‌اش بود و فرسنگ‌ها دور از او.
- درخواست اقامت دادم؛ رزومه‌م رو بیشتر از یه ماهه که فرستادم؛ به احتمال زیاد موافقت میشه.
نگاه فؤاد رنگ باخت و به وضوح جا خورد از تصمیم مخفیانه‌ی اهورا و خودسری‌هایش.
- یعنی چی؟ یعنی نه گذاشتی نه برداشتی تا دعوت‌نامه رو برات فرستادن فی‌الفور رفتی درخواست اقامت دادی؛ حتّی یه درصدم به این فکر نکردی که ممکنه خانواده‌ت رضایت ندن.
- درخواست من ربطی به اون دعوت‌نامه نداره؛ من قبلش درخواست دادم.
با نگاهش سرزنش کرد و غیض را در کلامش ریخت:
- خیلی جالبه‌ها؛ تو که خودت بریدی و دوختی دیگه استرس چی رو داری؟ ساکت رو ببند و برو.
اهورا دست میان موهای لـخـ*ت مشکی‌اش فرو برد و برهمشان ریخت:
- پیله نکن فؤاد.
مستأصل چشم در چشمان فؤاد دوخت و به دنبال راه حلی گشت که نه خود می‌دانستش و نه هم اتاقی شفیقش.
- تو فکر کن جوگیر شدم یه کاری کردم. حالا میگی چی‌کار کنم؟
نگاه عصبی‌اش را به صورت اهورا دوخت و تلخ خندید.
- تا این‌جا رو با عقل خودت رفتی جلو بقیه‌شم برو. ما بلد نیستیم کمک کنیم.
خواست فرار کند از بهانه‌تراشی‌های اهورا و لابه‌هایش؛ کسی نمی‌توانست مانعش شود و کسی نمی‌توانست قانعش کند و درکش... پس بهترین راه گریز بود.
از جا برخاست؛ ظرف‌های رو هم انباشته شده را برداشت و در حالی که به سمت در قدم بر می‌داشت محسن را مخاطب قرار داد:
- امشب من می‌شورم؛ دو نوبت کار خودته.
چشمان محسن از ذوق درخشیدند.
- تو جون بخواه.
خواست برود و اهورا را با افکار درهم و برهمش تنها بگذارد اما دلش نیامد؛ دلش نیامد ببیند غرق تفکر است و آشفته‌ی ذهن پریشانش.
- با خانواده‌ت صحبت می‌کنیم. بالآخره راضی میشن.
نایستاد تا پاسخ بگیرد. در را بر هم کوبید و رفت و اهورا ماند و دنیای پر از ابهامش! دیگر چیزی جز سکوت و نفس‌های تحسّرآمیز وقت و بی‌وقت اهورا در فضای کوچک رد و بدل نشد. با هر فکر درخشانی که ذهنش را غرق نور می‌کرد، حسرت، حسرت و حسرت خط ظلمت بر این درخشندگی‌ها می‌کشید و بر تمام آرزوهایش مهر بطلان می‌کوبید. انگار قرار نبود هرگز به رویایش برسد؛ تمام رویایش در همان اتاق خفقان‌آور خوابگاه چال می‌شد و در دل زمین فرو می‌رفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی، Golbarg و Zhaleh

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
***

صدای زنگ تلفن خواب را از چشمانش ربود؛ روی تخت غلت زد و از تکان خوردنش بر روی تخت، چشمان فؤاد نیز برای لحظه‌ای باز شد. تلفن را روی گوش گذاشت و صدای خواب آلودش در گوش زن پیچید.
- سلام مادر...
نفس مادر در س*ی*نه حبس شد؛ برای فرو خوردن بغضش روسری مشکی‌اش را به دندان گرفت و چشم بست و بی‌صدا اشک ریخت.
از شنیدن صدای میانسال و به بغض نشسته‌ی زن سراسیمه در جایش نشست. پتویش را چنگ گرفت و خواب را از صدایش دور کرد.
- سلام بلامیسر.
از فکری که در ذهنش جولان داد لرزید؛ عرق سرد نشسته بر پیشانی‌اش را پاک کرد و آب دهانش را با زحمت فرو برد.
- صدات چرا می‌لرزه؟ اتفاقی افتاده؟
صدای زن در میان همهمه‌ی وسایل نقلیه و بوق اتومبیل منقطع به گوش اهورا رسید.
- نه مادر اتفاقی که...
باز بغض در گلویش چنبره زد و باز مادر به گوشه‌ی روسری پناه برد. اتفاقی که اتفاق نبود؛ درد بود و مادر نمی‌دانست چه‌گونه باید این درد را به گوش تک فرزندشان برساند.
- کی میای رشت پسرم؟
قلب اهورا لحظه‌ای از تپیدن باز ایستاد؛ زن جمله‌اش را با زحمت بسیار تمام کرد و بغضش را بارها و بارها فرو خورد تا قلب اهورا از فرسنگ‌ها فاصله نشکند و متوجه چیزی نشود.
- هر چی سریع‌تر؛ اما خب شما بگین چی‌شده، جون به لــ*ب شدم.
- پدرت یه‌کم ناخوش احواله.
صدایش در سنگینی بغض مخفی شده در گلویش گم شد و به گوش مادر پیرش نرسید. می‌دانست جمله‌هایی در این میان درست نیست. می‌دانست بغضی که در صدایش نشسته عادی نیست و با تمام وجود بر مغزش نهیب زد تا بیرون بریزد افکار منفی‌اش را.
- امیدوارم برای فردا بلیت گیرم بیاد.
تلفن را که قطع کرد بغض کمین کرده در گلویش سر باز کرد؛ روسری بر صورت کشید و صدای هق‌هقش سکوت سنگین خانه را شکست. خواهر زاده‌ی نوجوانش پیش آمد تا آرامش کند؛ آرام کند دردی را که هیچ درمانی نداشت. دست بر شانه‌هایش کشید و با هر قطره‌ی اشک خاله جانش اشک ریخت.
- پِلا کاردا رو جمع کنید؛ بچه‌م از راه می‌رسه نفهمه چه مصیبتی بر سرمون اومده؛ نفهمه خاک بر سر شدیم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی و Golbarg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
***
اتوبوس در ایستگاه آخر توقف کرد؛ اهورا چمدانش را از لابه‌لای چمدان‌های چیده شده در صندوق بیرون کشید و صدای کشیده شدن چرخ‌های چمدان در کوچه‌های رشت طنین انداز شد. اضطراب هر لحظه، با نزدیک شدن به خانه‌ی کلنگی‌شان افزایش می‌یافت.
مقابل خانه توقف کرد؛ به در کرم چشم دوخت و در ذهن به تصویر کشید لحظه‌ی ورودش به خانه را. بوی آش دوغ حیاط کوچک را فرا گرفته بود و برق میوه‌های پرتقال هر چشمی را خیره می‌کرد. او داخل خانه شد و مادر گل از گلش شکفت. داخل خانه شد و گره‌ی اخم‌های پدر گشوده.
همه چیز در یک لحظه از مقابل چشمانش عبور کرد؛ لبخند شیرین مادر و آغـ*وش گرم پدر و عطر میوه‌های بر درخت در همان خیالش پرسه می‌زدند و چون تیزر تلخ یک سریال به سیاهی مطلق تبدیل می‌شدند. نمی‌دانست چه در خانه می‌گذرد و همان ندانستن بود که عذابش می‌داد. نهایت تصمیم گرفت از دنیای بی‌خبری خارج شود و هر آن‌چه را که در انتظارش بود بپذیرد.
کلید را در قفل چرخاند و میوه‌های درشت پرتقال، درست همانند تصویر ذهنش، مقابل دیدگانش قرار گرفت. درخت پرتقال و میوه‌هایش بودند اما لبخند شیرین مادر نبود. بوی غم و اندوه از تک‌تک موزاییک‌های حیاط زبانه می‌کشید و بر سر و صورت اهورا کوبیده می‌شد. صدا صاف کرد و رسا فریاد زد:
- مامان؟
قلب مادر از صدای پسرش به درد آمد. دلتنگ از دوری و شرمنده از خبرهای تلخ که بعد از مدت‌ها دوری، حامل‌شان بود.
- دورت بگرده مادر.
اهورا با دیدن پوشش مشکی مادر چمدان را رها کرد. سر تا پایش را از نظر گذراند و به چشمان اشک‌بارش که رسید لــ*ب زد:
- مشکی پوشیدی!
صدایش از ته چاه برخاست. آب دهانش را فرو برد و به سختی دهـ*ان باز کرد:
- بابا کجاست؟
لبخند مادر رفته‌رفته جایش را به اندوه چشمانش ‌داد. چه‌گونه می‌خواست بگوید این خانه دیگر پدر ندارد؟ چه‌گونه می‌توانست بگوید و اهورا را با داغش تنها بگذارد؟ با گوشه‌ی شالش اشکی که بر گونه خزید را پاک کرد. تمام جملاتی که در ذهنش آماده کرده بود به یک‌باره از هم گسست.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی و Golbarg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
طاقتش تاب شد. اشک ریخت و اهورا یخ کرد؛ همچون شخص افتاده در یک حوض آب سرد در زمهریر! یخ کرد و سوخت از فکری که حتی لحظه‌ای نمی‌خواست به تصویرش بکشد اما بود. بود و بودنش بر صورت مردانه‌اش سیلی می‌کوبید. دیر رسیده بود؛ تمام معادلاتش برای رسیدن و دیدن پدر در یک چشم بر هم زدن دود شد و به هوا رفت.
آمده بود که ببینتش و دل دلسوزش را رام کند تا برود اما دیگر پدر نبود؛ پدر نبود تا با دیدنش چشمانش از ذوق بدرخشند و به پسر نابغه‌اش افتخار کند. پدر نبود تا صدای خنده‌هایش در حیاط خانه بپیچد. پدر نبود تا دعای خیر بدرقه‌ی راهش کند و طبق‌طبق سفارش توشه‌ی سفر برایش ببندد.
تلاش کرد محکم باشد؛ میخ سرجایش بایستد و س*ی*نه ستبر کند و در دل زار بزند برای پدری که پر کشیده و به آسمان‌ها رفته بود؛ اما نتوانست. زانویش با موزاییک حیاط اصابت کرد و رنگ از رخسارش پرید. به صندلی سفید گوشه‌ی حیاط چشم دوخت و تصویر پدر در هجوم بی‌رحمانه‌ی اشک چشم نشسته بر صندلی هویدا می‌شد.
صدای دمپایی مادر هنگام پایین آمدن از پله در سکوت سنگین خانه پیچید. دست بر نرده‌ی فیروزه‌ای کشید و بوی آهن باران خورده بر مشامش جا خوش کرد. پیش رفت و با لهجه‌ی شمالی پسر داغدار را مخاطب قرار داد.
- آقاجانت رفت تصدقت؛ آقا جانت از پیش‌مون رفت.
اشک‌هایش بی‌محابا سرازیر شدند و بر گونه‌های چروکیده‌اش چکیدند. دست بر شانه‌ی اهورا گذاشت و در میان هق‌هق گفت:
- تا لحظه‌ی آخر هم چشمش به در بود تا بیای؛ منتظر بود ببینتت.
اهورا دیگر نتوانست خویشتن داری کند و جلوی اشک‌هایش را بگیرد؛ مادر را در آغـ*وش کشید و صدای هق‌هق گریه‌شان در هم آمیخت.
خواست دلداری بدهد اما دل غصه‌دار خودش هر چه رشته بود را پنبه کرد. با دستان سست دست نوازش بر سر پسر کشید و نهایت خود از داغ بیوه شدن مویه کرد و بر صورت کوبید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی و Golbarg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
***

صدای عبدالباسط در میان گریه‌های داغداران گم می‌شد؛ مادر بار دیگر قرآن کوچک را ختم کرد و برای شادی روح همسرش فاتحه فرستاد؛ برای شادی روح همسر فاتحه فرستاد و با یادآوری نبودش، مجدد سیل اشک‌هایش جاری شد. صدای نازک دختر همسایه در گوشش پیچید:
- غم آخرتون باشه حاج خانوم.
سر بلند کرد و چشمان اشک‌بارش را روی هم فشرد.
- زحمت کشیدی مادر.
دختر به سمت در خروجی گام برداشت و تصویرش لحظه به لحظه تار و تارتر می‌شد.
دانه‌های درشت عرق از پیشانی بر ابروان زمخت و بینی و صورت اصلاح شده‌اش می‌چکیدند و او مات مبهوت، تنها از آینه‌ی ماشین به پیکر بی‌جان پیرمرد افتاده بر وسط خیابان چشم دوخته بود. رفته‌رفته همهمه در اطراف جسد مرد اوج گرفت و پسر، با دیدن هر فردی که مضطرب کنار جسد جا خوش می‌کرد، چشمان سبزش رو به قرمزی می‌رفت.
دستان هم‌رنگ گچش قفل فرمان ماشین شد و هیچ چیز جز سنگینی قلبش که خود را بی‌تاب در س*ی*نه می‌کوبید، احساس نمی‌شد. نگاه از ازدحام خیابان گرفت و به چشمان به اشک نشسته‌اش خیره شد. آب دهانش را فرو برد نجوای ذهنش به فریاد تبدیل شد. نجوای فشار پدال گاز، نجوای گریختن و فرار کردن از جو سنگینی که هر لحظه گلویش را به قصد خفگی می‌فشرد.
دیگر چیزی نشنید؛ چیزی نشنید جز نفسی که از درونش زبانه کشید و نهیب فرار را بر سرش کوفت. پا بر پدال گاز گذاشت و ماشین وحشیانه در خط‌کشی سفید خیابان رقصید و لغزید. صدای سر خوردن لاستیک‌های ماشین در گوش مردی پیچید و سراسیمه به دنبال خودروی در حال دوید اما چیزی جز ردّ لاستیک و دود اگزوز نصیبش نشد.
دست بر زانو گرفت و خم شد؛ خس‌خس کنان در هوای شرجی رشت تنفس کرد و زیر لــ*ب راننده را لعن گفت.
- ای حروم لقمه!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی و Golbarg

Hannaneh

مدیریت کل سایت
پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
منتقد انجمن
نویسنده برتر
2/12/20
191
967
93
22
Esf
پسر تنها می‌گریخت؛ بی‌توجه به تماس‌های مکرّر صاحب خودرو و صاحب عزا! نفس سنگینش را وحشت‌زده بیرون فرستاد و از آینه به پشت سرش نگریست. چهره‌ی غرق در خون پیرمرد لحظه‌ای از مقابل دیدگانش کنار نمی‌رفت. گویی هر آن پیرمرد از زمین بر می‌خاست، عصای سفیدش را بر سر پسر می‌کوبید و «قاتل» خطابش می‌کرد.
صدای زنگ تلفن برای بار چندم در گوشش زنگ خورد. دستان لرزانش دور قاب ضخیم گوشی حلقه شد و با دیدن نام صاحب عزا رنگ از رخش پرید. آب دهانش را به دشواری فرو برد و تلفن همراه را مقابل گوشش گذاشت. صدای تشر صاحب خودرو در گوشش پیچید و آوار شد بر سرش.
- کدوم گوری موندی؟ چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی؟
نمی‌شنید؛ می‌شنید اما توان پاسخ دادن نداشت. پیرمرد کمی جلوتر با عصای سفید و عینک دودی‌اش به سمت دیگر خیابان گام بر ‌داشت و در کسری از ثانیه پیکر نحیفش در زیر خودرو خرد شد و شکست.
- اومدم...دارم میام؛ تو راهم.
- زود باش!
بوق ممتد تلفن در گوشش پیچید و پیچید و پیرمرد بار دیگر قصد عبور از خیابان کرد. صدای کوبیدن عصایش در گوش پسر پژواک یافت؛ دست بر جلو گرفت و حس کرد و پا پیش گذاشت. تلفنش را عصبی روی صندلی شاگرد پرتاب کرد و از میان دندان‌های قفل شده‌اش غرید:
- لعنتی!
مقابل خانه توقف کرد؛ نفس عمیقی کشید و دست بر صورت کشید تا آثار وحشت را از لابه‌لای ابروها و زیر چشمانش بزداید. صاحب عزا چند ظرف حلوا و خرمای واژگون شده را از صندوق خارج کرد و غرید:
- تو که رانندگی بلد نیستی بی‌خود می‌کنی پشت فرمون می‌شینی.
درد و انبوه و وحشت از زیر چشمانش بیرون گریخت و به حلقه‌ی اشک مبدّل شد؛ اما در برابر پسر خاله‌ی مغرورش خودش را نباخت. س*ی*نه ستبر کرد اما ثانیه‌ی کوتاه، دوباره در خود فرو ریخت و از شرم مخفیانه در زمین فرو رفت.
- چیزی نشده که حالا.
اهورا زیر لــ*ب غرید و از مقابل چشمان مضطرب ارسلان عبور کرد؛ عبور کرد و اندوه نشسته بر وجود قومش را ندید. ارسلان برای لحظه‌ای کوتاه فرو رفتگی سپر جلو را از نظر گذراند و داخل خانه شد؛ چشم از چشمان اهورا گرفت تا عمق فاجعه از چشمانش خوانده نشود و مهر قتلی که بر صاحب خودروی عزادار کوبیده بود را کسی جز خودش نفهمد. چشم گرفت تا از چشمش نخوانند آن تصادف لعنتی را.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: مهتاب یوسفی و Golbarg

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر