در حال تایپ رمان خنجرت تیز نبود| صباترنجی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
نام رمان: خنجرت تیز نبود
نام نویسنده: صباترنجی
ژانر رمان: معمایی، عاشقانه
ناظر محترم:
@Alpha

خلاصه: همه چیز از مرگ همسرش شروع شد مرگی که شبیه بود به یک دسیسه و او باید پله به پله کشف می‌کرد سال‌های بی خبری اش را
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
151
734
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
سرش منگ بود، کسی در سرش فریاد می‌کشید و دستش روی دستگیره ماشین جدیدش مانده بود. سربازی می دوید و چربی‌هایش پیچ و تاب می خوردند. زنی چشم های دخترکش را گرفته بود و او سعی داشت دست مادرش را کنار بزند. صدای همهمه، جیغ و آژیر خطر روحش را خراش می داد و او را می برد تا به یغما برسد. آب دهانش را به سختی بلعید، سرش می رفت تا بسوزد و دست پاهایش کرخت بود. می ترسید که پیاده شود و ببیند آنچه را که نباید. کسی به شیشه ماشین زد و او کرخت و بی جان برگشت، شیشه را پایین داد و خشکی لــ*ب هایش را با زبان تر کرد. سرباز عرق پیشانی‌اش را گرفت و گلویش را با بزاغ دهانش تر کرد. دل دل می‌زد که زبان باز کند و اما نمی‌شد، حرف بین شاهراه گلویش مانده بود. دست آخر نفسی گرفت.
- قربان باید برای شناسایی...
چشم بست تا هجوم بی رحمانه کلمات را نشنود، چشم بست تا واقعیت به صورتش تازیانه نزند و اما کسی در سرش فریاد زد.
" یه زن از ساختمون شما سقوط کرده "
یک زن... یک زن و او نپرسیده بود که کدام زن و می‌ترسید که تنها زن خانه‌اش کمی آنطرف تر افتاده باشد. بی جان نفس کشید و سرباز باز هم به حرف افتاد.
- قربان حالتون خوبه؟
حالش...؟نه حالش تعریف چندانی نداشت و انگار تمام نورون‌های مغزش از کار افتاده بودند. لبش را به نیش کشید و خش دار زمزمه کرد.
- خوبم!
بزاغ دهانش گلویش را شکافت و صدای نجوا گونه زنی را در پس خاطراتش شنید.
" ساعت هشت خونه باش شام فسنجون بار گذاشتم ها "
ساعت به هشت نرسیده بود، هنوز آفتاب بهمن ماه غروب نکرده بود، پس او چرا بی اراده قدم برمی‌داشت. گربه‌ای جست زد و از روی کفش های تازه واکس خورده‌اش پرید، در خیابان بلوا بود آواز آژیر خطر بود که پرسه می‌زد. می‌رفت و می‌آمد تا گوش‌هایش را کر کند. همهمه جمعیت دیدش را گرفته بود، کسی بیخ گوشش فریاد زد.
- راه باز کنید
زنی به عقب برگشت، نگاهش کرد و او تمام سوال هایش را خواند. زن دست پسرک سمجش را گرفت و هنانطور که می‌کشید راه باز کرد. عرق روی پیشانی‌اش سرد بود، لبش را با زبان تر کرد و اما خشکی ادامه داشت. راه تمام شد، مردان سرتا پا سفید پوش کنار ایستادند، نگاهشان سرشار از ترحم بود برای دیدن صحنه ای که بار ها و بارها دیده بودند و کسی چه می دانست که این درد هرگز برایشان تکراری نمی‌شد. نگاه شاهرخ سمت جسمی سرد بود، جسمی که روح نداشت و حالا روی برانکارد افتاده بود و سفید تمامش را پوشانده بود. او نزدیک شد، دست پیش برد و اما لرزش امانش را بریده بود.
" سفید بهت خیلی میاد "
دست های لرزانش به سفیدی پارچه نزدیک می‌شد، حالا دلش می‌خواست که فریاد بزند رنگ سفید حالش را به هم می زند.
" عروس خوشگلی شدم جناب بازپرس "
دستش سفیدی را لمس کرد و حالا آرام ارام پایینش کشید. سیاهی موی زن نمایان شد، لبش را به نیش کشید. چشم بست و سرش کج شد.
" چه‌قدر ماده شیمایی می‌زنی به اون چهارتا تار مو یه روز کچل می‌شی منم هوس زن تازه می‌کنم ها "
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Hannaneh، معصومه مولایاری و Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
🌸✨[ #خنجرت تیز نبود ]🌸
صدای قار قار کلاغ می آمد، ضربان قلبش بالا بود و حالا در گلویش می‌کوبید. کاش رویا می‌دید، کاش این کابوس از همان تلفن کذایی شروع می‌شد و بعد از آن را هرگز نمی دید.
- باید جنازه منتقل بشه، سریع تر باشید
چشم باز کرد، سیاهی چشم‌هایش در آن همه سرخی توی ذوق می‌زد و او هرگز گمان نمی‌کرد که روزی در این جایگاه بایستد. دست بی جانش دور کفن مشت شد و آن را پایین تر کشید. پوست سبزه زن را دید و نفسش رفت، ابروهای گرد زن نمایان شد و نفسش برید. چشم هایش سوخت از دردی که س*ی*نه‌اش را شکافته بود. امروز سی و دومین هفته‌ی بودن های طفلش بود آتهم در بطن همسرش. امروز را جشن گرفته بود و بار دیگر هفته‌ها را شمرده بود تا روزی از روز های فرودین ماه دختر بهارش را به آغـ*وش بکشد، شب ها برایش لالایی بخواند و گاهی حتی موهایش را ببافد و اما حالا... حالا تمام فردایش پشت پلک های بسته‌ی زنی مانده بود. حالا او هیچ نداشت و چیزی به آوار شدنش نمانده بود. عصبی پارچه را کشید،مردی فریاد زد و شکایت کرد و او بی مهابا پیکر عزیز از دست رفته اش را دید. مستانه‌اش آرام خوابیده بود و گویی دیگر هرگز بیدار نمی‌شد‌. ناگهان نعره زد و زانوهایش سست شد. زانو زد و صدای هق هق های مردانه‌اش بلند شد و جماعت جمع شده برایش دل سوزاندند.

** ** ***
سال یک هزار و شصت و هشت
ساعت بیست و دو و چهل دقیقه

صدای هوهوی باد و ضرب خرخال هایش سکوت کوهستان را شکسته بود. ترسیده و بی پناه می‌دوید، می دوید و نفسش به شماره افتاده بود‌‌. بوته خار کراسش( نوعی لباس کردی ) را شکافت، سرش به عقب کج شد‌. اشک دیدگانش را تار کرده بود و روستا را دور می‌دید انقدر دور که پیش چشمش کوچک بود و حالا سوسوی چراغ های روستا ستاره ای چشمک زن بود. همچنان می رفت تا به جاده برسد، صدای هق هق هایش امانش را برید بود. ضرب قلبش تند و بی وقفه بود. بوی خون می‌آمد، دست‌هایش نجس بود، روحش زخمی بود و انگار پشت سرش خودش را، عطیه پانزده ساله را جا می‌گذاشت. چهره‌ی عموی پنجاه ساله‌اش از پیش چشمش تکان نمی‌خورد، او بود با ان چین جا خوش کرده میان ابروهایش و همان وقت خانم جان زیر گوشش نجوا می‌کرد.
" نعوذ به الله فکری شده که خداست "
اشک هایش گونه هایش را خیس کرد، زجه می زد و صوای ضرب سیلی که به صورت خانم جان خورده بود را در پس رویایش شنید. هق زد:
- غلط کردم خانم جون زانو زد.
حالا لــ*ب جاده نشسته بود و صدای زجه هایش جاده تاریک را پر کرده بود و همان وقت خانم جان بی جان شده بود. سرش به س*ی*نه‌اش چسبید.
- غلط کردم، غلط کردم
بی هوا و جنون بار کلمات را تکرار می‌کرد، حالا که از مهلکه گریخته بود حس ندامت چون خوره وجودش را می‌خورد، حالا انگار دلش می‌خواست که بازگردد و نفس خانم جان را بار دیگر چک کند اما نه! خون روی قالی را دیده بود، چشم های باز مانده‌اش به حد کافی ماتش کرده بود. او حالا فقط می‌توانست صورت چنگ بزند، گلونی( نوعی سربند که زنان کرد در مجالس عذا و عروسی سر می‌کنند.) سر کند و آوای وی وی سر بدهد. نور پیکان جوانان جاده را شکافت و او بی هوا چشم ریز کرد. همان وقت عزت سیگار پشت لبش را کناری انداخت و صدای جواد یساری را بیشتر کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Hannaneh، معصومه مولایاری و Golbarg

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
🌸✨[ #خنجرت_تیز_نبود ]🌸✨
♡ #پارت_سوم ♡
آرنجش را به پنجره تکیه داد و نفسش را در هوا رها کرد‌. تابی به گردنش داد و خمیازه بلندی کشید. دهانش هنوز باز بود که کسی را در حاشیه خیابان دید، گوشه چشمش را ریز کرد و بیشتر دقت کرد. دخترک سرش را بلند کرد و از پشت پرده اشک به ماشینی که نزدیک می شد چشم دوخت. ماشین کنار پایش ایستاد و غبار برخواسته از زمین دیده‌اش را تار تر کرد. با دست‌های لرزانش اشک هایش را زدود، لبش را با زبان ترکرد و عزت با همان هیبت مردانه از ماشین پیاده شد. دخترک ترسید و در خودش مچاله شد اما توان حرکت نداشت و شاید حالا به سرنوشت راضی بود که دیگر نمی ترسید از غریبه‌ای در بیابان...
رد پا نزدیک شد و او آرام آرام سر بلند کرد، هیبت بزرگش را می‌دید اما از چهره‌اش هیچ معلوم نبود. بزاغ دهانش را به سختی فرو داد و باز هم صدای خانم جان در گوشش زنگ زد.
" دختر اندرونی اگه بیفته تو گذر جماعت نسوان براش دندون تیز می‌کنن "
غریبه پیش پایش زانو زد و او قطره اشکش را رها کرد. حالا خانم جان نبود تا او همان دخترک آفتاب مهتاب ندیده باشد، حالا او بی ک**س بود و حفظ ابرو دیگر به هیچ کارش نمی‌آمد. عزت صورت خیس و شانه های لرزان دخترک را نگاه کرد. چشمش در اجزای صورتش چرخید و زیبایی دخترک چشمش را گرفت. دست زیر چانه دختر انداخت و دقیق تر نگاهش کرد.
- وسط برهوت چیکار می‌کنی دختر
او اما نگاه ترسیده اش در چشم های سیاه عزت گشت، چهره رنگ و رو رفته و سیاهی دست های او می ترساندش و هنوز نمی دانست که این غریبه مرد است یا زن. عزت سکوتش را که دید نگاهی به سر تا پای دخترک انداخت، چشمش گشت و اما ناگهان نگاهش مات شد، چشم باریک کرد و دست دخترک را گرفت.
- این خونه؟
به چشم های دخترک نگاه کرد و سیب گلوی دخترک بالا و پایین شد. او اخم کرد و همان وقت دخترک بغص ترکاند و تمامش با همان یک کلمه فرو ریخت. گویی حقیقت به صورتش تازیاته زده بود و او را از خواب غفلتش بیدار کرده بود. او حالا می دید که این کابوس حقیقیست و خون خانم جان به سرنوشتش خط اندخاته بود. چسبیده به در اتوموبیل، در خودش فرو رفته بود‌. سزش را به س*ی*نه اش چسبانده بود و سعی می‌کرد به فریاد آخر خانم جان گوش ندهد، سعی می‌کرد تا مرگ ناجوان مردانه بردار و پدرش را به یاد نیاورد. دلش نمی خواست که رویا بار دیگر نصرت خان را به او نشان دهد. اشک صورتش را خیس کرد و تنش تکان ریزی خورد، نه! اسم نصرت هم حالش را دگرگون می‌کرد. عزت زیر چشمی تمام حرکات دختر را می‌پایید، ترس او را حس کرده بود و خوب می دانست که یک جای کار حسابی می لنگد. بو های خوبی به مشامش نمی رسید و حس کنجکاوی امانش را بریده بود. دست آخر دست جلو برد و دخترک بیشتر به در چسبید او اما پوزخند زد و بسته بهمن سفیدش را برداشت، پاکت را کج کرد و نخی سیگار بیرون کشید. لحظه ای بعد سیگار بود که در دستش می‌سوخت و عطیه به سرفه افتادده بود. عزت اما بی خیال دودش را در هوا رها کرد به گمانش دخترک جا خوش کرده روی صندلی اتوموبیلش زیاد از حد ناز داشت و اما نمی دانست که اینجا ناز خری وجود نداشت. گوشه جشمش را جمع کرد.
- دِ بسه بابا کندی او دستگیره لامذهب رو
دخترک ترسیده نگاهش کرد، رد نگاهش را گرفت و شرمنده دستش را از دستگیره جدا کرد. عزت اینبار دود سیگارش را در صورت دخترک رها کرد‌. هاله‌ای از دود سیگار صورت گرد دختر را در خود غرق کرد و او به این فکر کرد که نانش حسابی در روغن غلتیده می‌شد اگر این دخترک خوش بر و رو را به حشمت می‌رساند. عطیه سرفه کرد و او نیمچه لبخندش را پاک کرد.
- به ضرب و زور که نشستی تو ماشین، اگه خرده برده‌ای داره بگو دیگه این ادا اطوارها برای چیه دختر
عطیه خجل سرش را به زیر انداخت، بی دلیل دست هایش را در هم تاب داد و بی اراده گفت.
- ببخشید
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
✨🌸[ #خنجرت_تیز_نبود ]🌸✨
#پارت_چهارم
حواسش پرت بود که بی دلیل عذر خواهی می‌کرد و عزت هم این را خوب فهمیده بود. پک دیگری به سیگارش زد و همانطور که فرمان را می‌چرخاند تا از پیچ گذر کند لــ*ب باز کرد.
- مگه ننت مرده که اینطور غمبرک زدی؟
عطیه لرزید، چشم‌های سیاه مادرش هنگامی که وق زده بود و سقف را نشانه رفته بود از پیش چشمش تکان نمی‌خورد. گلویش را با آب دهـ*ان تر کرد. به کوه‌های کردستان نگاه کرد، بوی تند سیر خاطراتش را خط انداخت. دوباره بغض کرد و عزت کلافه از او رو گرفت.
- ای بابا دِ بسه دیگه چه‌قدر آبغوره می‌گیری
اما همان لحظه چشم ریز کرد و بار دیگر به خون خشک شده روی دست‌های عطیه نگاه کرد. انگار به خال زده بود که تن او را لرزانده بود، پس دخترک مادر مرده بود. نگاهش را به رو به رو داد. نفسش حالا بوی آه می‌داد او حتی مادری ندیده بود که به عذایش بنشیند و از نظرش گریه‌های دخترک کاری بیهوده بود.
- نقدا اشک‌هات رو پاک کن که پات نرسیده به تهرون می‌خوام دستت رو بند کنم به کار...
برگشت و موشکافانه نگاهش کرد.
- ببینم ک**س و کاری که تو تهرون نداری، اصلا از کی فرار می‌کردی
نفس عطیه رفت، چشم‌های به خون نشسته عمو نصرت تنش را لرزاند و صدای ملتمس خودش را هنگام دیدن عزت به یاد آورد.
" نجاتم بده "
لبش را گزید و باز هم قطره‌ای اشک گونه‌هایش را گلگون کرد. عزت نفسش را کلافه ازاد کرد. چشمش را به رو به رو سنجاق کرد و صدای ظبط را زیاد کرد، لحظه‌ای بعد صدای جواد یساری بود که در اتاقک اتوموبیل می‌پیچید.
***
- قدرتی خدا رو برم معلدم نیست زنِ بیچاره چرا خودش رو ناکار کرده
بی جان نفس کشید، نفسش برید و مقطع به ریه هایش رسید. چشم‌هایش می‌سوخت، جانش می‌سوخت و گویی تمامش آتش گرفته بود‌ او تمامش را باخته بود و حالا با چشمانش می‌دید که مردی بالای سر هستی او آوای سوزناکش را می خواند. حرف زن ضربه آخری شد که س*ی*نه‌اش را شکافت‌ حالا فقط دلش فریادی می‌خواست از جنس غم...
- می‌گن شوهرش به راه نبوده، انقدر دختر بدبخت رو زجر داده که به این روز رسیده
لــ*ب‌هایش لرزید، او به راه بود، به راه برای همسرش، برای نازدانه خانه‌اش و کودک در راهش. آه کشید و همان وقت حاج فتوحی شانه‌هایش را نوازش داد و اما حس همدردی‌اش آتش قلب او را آرام نکرد‌. درد از دست دادن عزیزش یک طرف و درد نیش و کنایه‌های مردم به یک طرف.
- از قدیم ندیم گفتن تا جایی آتیش نباشه دود بلند نمی‌شه
دستش روی پایش مشت شد، حاج فتوحی محکم تر شانه‌اش را گرفت و سر به زیر گوشش برد.
- شیطون رو لعنت کن پسر
پلک روی هم فشرد، شیطان... کاش حاج فتوحی می‌فهمید که شیطان میان مجلس سوم زنش لانه کرده بود که اینطور بساط غیبت پهن بود. بی حرف از روی صندلی آهنی بلند شد. سلانه سلانه به خاک تازه‌ی هنسرش نزدیک شد و نگاه ها با او کش آمد. پارچه شلوار پارچه‌ای اش را بالا کشید و کنار قبر نشست. نگاهش قفل لبخند نمکین مستانه، در قاب عکس کوچکش بود. همان وقت که لبخند می‌زد و او را مسـ*ت می‌کرد، خودش آن دو شمعدانی را خریده بود و حالا باید سر مزارش شمع می‌سوزاندند برای نبودن های او. دست لرزانش بی اختیار جلو می‌رفت
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
پارچه ترمه را لمس کرد، همان پارچه‌ای که آزین بخشیده بود به خاک تجمع کرده روی وجود بی وجود همسرش. نرم پارچه را نوازش کرد، چشم‌هایش زبانه می‌کشید هنوز صورت مستانته را به هنگامی که خنده روی لــ*ب‌هایش سنجاق بود را از یاد نبرده بود. هر چه فکر می‌کرد، هر چه که خاطراتش را زیر و رو می‌کرد به جز طرح لبخند های او هیچ به یاد نداشت‌ اصلا کی تا این اندازه از او دور شده بود که ندیده بود او غمی در س*ی*نه دارد، غمی که او را به سر حد جنون برساند. خاطراتش حفاری می‌شد اما باز هم چیزی نبود فقط مستانه بود که کت شلوارش را از کاور بیرون می‌کشید، غدایش را روی میز می‌گذاشت و چون کدبانویی نمونه صبح‌ها بدرقه‌اش می‌کرد. نه یک جای کار می‌لنگید، این را شمش که نه حس همسرانه‌اش به او می‌گفت. هنوز چند روزی از اخرین مراجعشان به مطب نگذشته بود، هنوز چشم‌های خندان او و برگه‌ی سونو گرافی را به یاد داشت. همان لحظه که کاغد را بالا گرفته بود و گفته بود.
" می‌گن بچه چرخیده حالا می‌تونم طبیعی زایمان کنم خوشحال نیستی امیر مسعود "
آخ امان از امیرمسعود گفتن هایش. شاید هم امان از خاطراتش که خاطرش را مکدر می کرد و انگار تا ابد داغ شنیدن صدای ونگ ونگ کودکش بر دلش می‌ماند. قطره‌ی اشکش روی ترمه، درست کنار دستش فرود آمد و زنی زیر گوش دیگری پچ زد.
- سنگدل‌..‌.
و اما چه کسی از دل به خون نشسته او آگاه بود، چه کسی می‌دانست که کمرش شکسته بود‌. صدای نوای قرآن خوانی از پشت بلندگوهای کار گذاشته شده در حیاط خانه به گوش می‌رسید‌‌. امیر مسعود گوشه حیاط، روی تاب سفید نشسته بود. چشم‌هایش را بسته بود و همان‌طور که یا حرکت پایش تاب را تکان می‌داد سعی می‌کرد تا چهره‌ی مستانه را پیش چشمش زنده کند. آخرین بار خوب به یاد داشت، او غدایش را داده بود، کتش را به دستش داده بود و همان لبخند نمکین هم مهمان صورتش شده بود‌. مثل همیشه آرام و تو دار بود. شاید آنقدر تو دار که فکر مرگ در سرش جولان می داد. اما نه! مستانه را می‌شناخت. او زنی نبود که با اولین طوفان جا بزند، او را از همان سال‌های دانشگاه می‌شناخت از همان وقت ها که محکم ایستاده بود و بهترین پروژه‌اش را رو کرده بود. از همات وقت‌ها فهمیده بود که او زنی قدرتمند است‌‌‌. چشم‌هایش درد می‌کرد، از هر راهی که می‌رفت به هیچ می‌رسید در سرش یک چرای بزرگ لانه کرده بود، چرا؟ چرا یک شبه خانه اش ویران شده بود. کدام دشمن به قصد نابودی زندگی او کمر بسته بود‌.حاج فتوحی کنارش نشست، بوی عطر حرمش در فضا پیچید و امیر مسعود س*ی*نه‌اش را پر کرد از عطر وجود او. حاج فتوحی هیچ نمی‌گفت اما نمی دانست که همین حضور پر آرامشش برای او کافیست، همین که پدرش بود تا باز هم مرحمی باشد بر روی درد هایش برایش کافی بود.
- تو مردمک چشم من مهجوری
زان با همه نزدیکی ات از من دوری
نی نی غلطم تو جان شیرین منی
زان با منی و ز چشم من مستوری
صدای حاج فتوحی بود که طنین انداخته بود در حیاط و در صدای ختم انعام گم می‌شد‌. حالا او هم دست به س*ی*نه نشسته بود و درخت گردو را تماشا می‌کرد. امیر مسعود آه کشید.
- ز چشم من مستوری...
حرفش سوز داشت و هزاران حرف نگفته، حرف هایی که باید در اعماق وجودش دفنشان می‌کرد و شاید روزی بر سر مزار یار بیرون می ریختشان‌. حاج فتوحی شکستن فرزندش را می‌دید او را خوب می‌شناخت و تمام غمش را لمس می‌کرد.
- حکما حکمتی بوده...
دندان روی هم فشرد، دستش مشت شد و حرفش رابرید.
- چرا...؟!
حاج فتوحی آه کشید، صدای پسرک مغرورکش خش برداشته بود. بغض داشت و انگار فقط پیش او می‌توانست خودش باشد. او یک چرا پرسیده بود، یک چرای پر مفهوم یک چرایی که هزاران حرف در آن نهفته بود. برای دلداری دادن هیچ چیزی در دست نداشت، تنها توانست دستش را روی دست های مشت شده‌ی او بگذارد و همان وقت سر امیر مسعود به سمتش کج شد. در نگاهش طوفان بود و امواج دریا می‌کوفتند تا از صخره نگاهش سرازیر شوند.
- مستانه خوب بود، خیلی خوب
اشک بی امان سر خورد و حاج فتوحی سر خم کرد. دست پسرش را محکم تر فشرد.
- قال نکن پسر، سر میاد این غم
امیر مسعود چشم بست و شانه‌هایش لرزید. صدای هق هق های آرام و مردانه‌اش حیاط را پر کرد و گنجشک آواز خوان از روی درخت پر کشید و رفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
حالا تک تک آجرهای خانه غم فقدان زن خانه را احساس می‌کردند، مرد خانه شکسته بود و این دیوارها شاهد مرگ او بودند. همان وقت مردی از ماشین آخرین مدلش پیاده شد. راننده پشت سر او در را بست و همسرش کنارش ایستاد.
- خدا مرگم بده یه وقت حرف ناجوری نزنی مرد، صاحب این خونه عذا داره...
مرد همان‌طور که کت شلوارش را صاف می‌کرد بی خیال، با همان رد اخم ثابت شده وسط ابروهایش حرف زن را برید.
- بس کن زن انگار نوبه‌ی اولیه که می‌بینمش
حرفش را زد و به راه افتاد اما پاهای زن هنوز هم قفل بر زمین بود. مثل تمام سال‌های گذشته دلهره خوره جانش شده بود، برای عزیز کرده‌اش غمگین بود، برای اویی که حالا غم مهمان خانه‌اش شده بود و نمی‌خواست که کسی خاطرش را مکدر کند. هارون بازویش را گرفت.
- بریم مادر جون خوبیت نداره اینجا وایسیم
نگاهش هنوز همسرش دنبال می‌کرد.
- هارون جان مادر، قربون دستت حواست به آقاجونت باشه مبادا حرف بی ربطی بزنه امیر مسعودم به حد کفایت غم دیده ما دیگه چوب رو آتیش نشیم
هارون متین و آرام لبخند زد. یک دستش را روی چشمش گداشت و برداشت.
-به روی چشم. دیگه چی؟
زن اما هنوز هم دلش بی قرار بود و حرف‌های هارون هم حال دلش را آرام نمی‌کرد. او همسرش را خوب می‌شناخت. می دانست که اگر چیزی را می‌خواست هیچ چیز جلو دارش نبود. دم عمیقی گرفت و آرام و متین قدم برداشت. نگاهش تا پارچه سیاهِ روی درب خانه کشیده شد، آه حسرتی کشید.
- حیف شدی دختر، حیف...
هارون سرش را زیر انداخت و هم گام با خانم جان وارد شد. کمی انطرف تر از آنها اتابک خان پر صلابت قدم بر می‌داشت و صدای ختم انعام در فضا پیچ و تاب می‌خورد. هارون چشم چرخاند و کمی آنطرف تر از درخت گردوی پیر امیر مسعود را دید. اویی را که شانه هایش می‌لرزید و دست حاج فتوحی حالا روی شانه‌هایش بود. نفس کشید و نفسش بوی آه گرفت‌. دیدن شکستن مردی چون او برایش آسان نبود. حالا قدم های آقاجان تا آنها فاصله‌ای نداشت. خانم جان دسته کیف تمام چرمش را محکم تر فشرد.
- یا مرتضی علی خودت به داد برس
هارون به قدم‌هایش سرعت بخشید و خانم جان هم به دنبالش راه افتاد. لحظه‌ای بعد رو به روی امیر مسعود بودند و او با دیدن آنها سرش را کج کرد‌. اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد و صدایش را صاف کرد. سرش را بالا گرفت و لبش را با زبان تر کرد‌. باید قوی می‌ماند، دلش نمی خواست که ضعفش را کسی ببیند. آن‌هم مردی که سال‌ها منتظر شکست او مانده بود. سرش را برگرداند و بلند شد. حالا هر سه نفرشان رو به رویش ایستاده بودند. نگاهش از چهره‌ی نگران خانم جان و هارون گذشت و به او رسید. او یعنی کوه غرور، او یعنی کسی که باید بوی پدر می‌داد و اما نمی‌داد‌. او را همیشه همین‌طور دیده بود، خشن، با زبانی تیز و برنده.
- ببینم جوون گوش‌هام درست شنیدن دیگه نه؟
امیر مسعود لحظه‌ای چشم بست دم عمیقی گرفت و سعی کرد که آرام باشد. خانم جان دست همسرش را گرفت.
- حاج آقا... سر او اما کج شد، اخم غلیظی کرد و حاج خانوم از موضعش عقب نشست. امیر مسعود دستش را در جیب شلوارش کرد.
- تا کلاغ‌ها چی رسونده باشن...
او حرفش را برید.
- مرد خونه که شب رو تو بازداشتگاه صبح کنه بی خبر می‌شه از احوالات اندورنی خونش
- پس راپورتچی استخدام کردید، جالبه
پوزخند نشسته روی لــ*ب های امیر مسعود تلخ بود؛ آنقدر تلخ که او را جری تر کرد.
- دِ آخه اگه راپورتت رو نگیرم که کلام پس معرکست پسر، یه بازاره و حاج قَرنی خیالی شدی که ولت کردم به امون خدا؟
امیر مسعود یک قدم مانده تا او را طی کرد. رو به رویش ایستاد و همان‌طور که در چشمان نافذ او خیره بدد گفت:
- ولم کردید، نکردید؟
- بس کن پسر
صدای فریاد حاج فتوحی بود که سکوت را حکم فرما کرد. اما امیر مسعود زهرش را ریخته بود و حالا چشمان حاج قرنی زبانه می‌کشید از آتش. هارون قدمی نزدیک شد و برای کشاندن بحث به بی راهه لبختد نخ نمایی زد.
- وقت این مراودات نیست آقاجون، ماهم برای امر دیگه‌ای خدمت رسیدیم...
امیر مسعود بی حالت نگاهش کرد.
- ممنون به حد کفایت منظورشون رو ادا کردن
نگاهش را از او کند، اولین قدم را برداشت و صدای خانم جان وادار به ماندش کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
- بمیرم مادر، بمیرم و نبینم که جیگر گوشم غم دیده
امیر مسعود چشم بست. از این رفتارهای نخ نما شده بیذار شده بود. او حالا هیچ ک**س و هیچ چیزی را نمی‌خواست. چشم باز کرد و بی کلام باغ را زیر پا گذاشت. نگاه حاج خانم با او کش آمد و حاج فتوحی سنگ شاه مقصود را از بند رد کرد و زیر لــ*ب صلوات فرستاد.
صدای نوای قرآن حالا بیشتر به گوش می‌رسید، نگاه چند نفری به او جذب شده بود و او اما بی‌خیال و با اکراه به سمت پله‌های گوشه سالن می‌رفت. دلش رهایی می‌خواست از بند آدمهایی که فقط به ظاهر عذا دار بودند. پله‌ها شد و لحظه‌ای بعد او در اتاق مشترکشان بود. نگاهش در اتاق چرخید، از تخت دونفره و میز آرایش گذشت و پنجره قدی رسید. پنجره هنوز هم باز بود و پرده حریر را باد به رقص در آورده بود.
قدمی نزدیک شد و مستانه با موهایی که در باد رها بود، لــ*ب بالکن ایستاد. مستانه قدم اول را بی جان برداشت. گام بلندی برداشت و دستش را به سوی او دراز کرد.
- نه!
مستانه باز هم قدم برداشت، او بلند تر گام برداشت.
- مستانه
مستانه اما بازنگشت، انگار صدای او را نمی‌شنید که فقط قدم به جلو برمی‌داشت. مستانه به انتها رسید، حالا دست به نرده گرفت و بالای آن ایستاد. امیر مسعود پا تند کرد و فریاد زد.
- نه!
مستانه سقوط کرد، مستانه از دست رفت و او همان وقت دستش را با او کش آورد و از نرده آویزان شد.
- نه
زانو زد و دستش هنوز هم به گچ کاری‌های نرده بود. صدای هق هق‌هایش بلند شد. کاش به حد کافی فرصت داشت تا بار دیگر مستانه‌اش را خوب ببیند، صورتش را در قاب دست‌هایش بگیرد و عمیق طولانی به سیاه چشم‌هایش نگاه کند. اما افسوس که خیلی زود دیر شده بود. شانه‌هایش را غم لرزانده بود و این یعنی مستانه را هرگز نمی‌دید. لحظه‌ای بعد مردم بودند که متفرق می‌شدند و برای نبود مردی در مراسم همسرش سخن چینی می‌کردند. می‌رفتند و زیر گوش هم پچ می زدند.
" سنگدل "
همان وقت امیر مسعود زیر دوش آب سرد به روزهای رفته‌اش فکرد می‌کرد. به روزی که در خانه سرگرد حسینی نشسته بود و سرش را تا انتها به زیر انداخته بود. همان وقت دختر خانه او را دیده بود و تازه دریافته بود که او همان دختر آرام و متین دانشکده حقوق است. آن لحظه‌ها، همان لحظه‌ای که رو به روی او در اتاق کوچک مستانه نشسته بود و مستانه تنها یک کلمه گفته بود را خوب به یاد داشت.
" من بی مادر بزرگ شدم، یار و یاوری نداشتم، الان دلم می‌خواد به یکی تکیه کنم که همه کسم بشه "
همه‌ ک**س و او بارها و بارها هر روز و هر شب با خودش این جمله را تکرار کرده بود. هر بار که از او رنجیده بود به خودش یاد آور شده بود که این دختر دست تو امانت است، مبادا که خیانت در امانت کنی. قطرات سرد آب روی پوست داغ تنش حالش را خوب نمی‌کرد. هنوز هم سرش می‌سوخت و نقش چشم‌های او از پیش چشمش کنار نمی‌رفت.
" باز که غرق شدی تو کارت "
کلافه دستش را روی شیر آب کوبید. مجرای آب قطع شد و لحظه‌ای بعد او بیرون از حمام بود. قدم اول را برداشت و جسمی سخت را زیر پاهایش احساس کرد. پایش را بلند کرد و دوربین کوچک فیلم برداری را در حالی که تمام اجزایش از هم متلاشی شده بودند یافت‌. روی زانو نشست و اجزای دوربین را برداشت. موشکافانه نگاهش کرد و دیسک کوچک را بیرون کشید. همان وقت صدای ضربه به در اتاق بلند شد و او صاف ایستاد. دوربین را در کشوی میز کامپیوتر انداخت و صدایش را صاف کرد.
- بیا تو
به سمت کمد چوب گردویش به راه افتاد، یک دست لباس خواب بیرون کشید و پدرش همراه با یک لیوان شربت بهارنارج داخل شد.
- آفیت باشه
به سمت میز عسلی کنار تخت رفت و امیر مسعود لباسش را پوشید. حاج فتوخی لــ*ب تخت نشست و در اتاق چشم چرخاند. نگاهش تا بالکن کشیده شد و سرش را زیر انداخت زیر فاتحه فرستاد و سپس سرش را بلند کرد. همان وقت امیر مسعود کنارش نشست.
- دستت درد نکنه آقاجون
اما شربت بهارنارنج خار می‌شد در نگاهش. هرشب مستانه شربتش را حاضر می‌کرد و حالا...
آه کشید و حاج فتوحی حرفش را از نگاهش خواند. تلخندی زد و به شربت اشاره کرد.
- بخور پسر جون آرومت می‌کنه
امیر مسعود نگاهش را از روی لیوان کند، حجب و حیا نمی گذاشت تا بگوید گلویش با آن شربت تر که نه زخم می‌شود.
- مهمون‌ها رفتن
حاج فتوحی عمیق نگاهش کرد. فهمیده بود که یک جای کار می‌لنگد. نفس عمیقی کشید و نگاهش را به تسبیح شاه مقصودش داد.
- رفتن
سنگ شاه مقصود را رد کرد.
- من بهت حرمت بزرگتری کوچیک تری یاد دادم امیر مسعود، ندادم؟
امیر مسعود کلافه چشم بست و باز کرد. حرف او برایش سند بود، اصلا او را چشم بسته قبول داشت اما گاهی از عطوفت بیش از اندازه او دلگیر می‌شد. مقصود حرفش را می‌دانست، این بحث را بارها و بارها کرده بودند‌. دم عمیقی گرفت.
- بله گفتید
حاج فتوحی سر بلند کرد و اینبار به او خیره شد.
- رسم ادب نبود که با آقا بزرگت.‌..
او اما عصبی از جا بلند شد، به موهایش چنگ زد و روی پاشته پا چرخید‌
- کدوم ادب حاجی؟ ادب برای کسی که حیا رو خورده و ابرو رو قی کرده معنی نداره...
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
حاجی از جا بلند شد، صدایش را بالا برد امیر مسعود سکوت کرد.
- ساکت پسر، حرمت سیاه تنت رو نگه می‌دارم که دندون رو جیگر می‌ذارم والا که باید همون جا جواب کارت رو می‌دادم
امیر مسعود عصبی سرش را زیر انداخت، خود خوری کرد و حاجی به او نزدیک شد.
- نقدا زنگ بزن به خانم بزرگت، خوبیت نداره پسر اون زن دل نگرون توعه
امیر مسعود کلافه به موهایش چنگ زد، انگار حاج فتوحی جهد کرده بود که همین امشب کینه چندین ساله شان را بر طرف کند و اما او وقت خوبی را گیر نیاورده بود. به سمت تخت حرکت کرد و صدای حاجی باز هم بلند شد.
- کجا؟
- می‌رم به خانوم جون زنگ بزننم اون حسابش از همه عالم جداست اما بالاغیرتا عفو کنید که از حرف زدن با آقا بزرگ معذورم به قول خودتون حرمت سیاه تنم رو باید نگه می‌داشت
به سمت تلفن همراعش رفت و حاجی متاسف سرش را تکان داد، اما ترجیح داد که چیزی نگوید. هر چه نباشد پای یک عمر در میان بود، عمری که به تنهایی گذشته بود. همان وقت خانم جان در بزرگ ترین اتاق عمارت، روی تخت سلطنتی‌اش نشسته بود و صدای مویه‌هایش تا پشت در اتاق می‌رفت و گوش‌های آقا بزرگ را می‌لرزاند. دلش گرفته بود از مردش، از مردی که هیچ وقت به راه او نبود. صدای زنگ تلفن سلطتنی در فضای اتاق پیچ و تاب خورد. خانم جان هق زد و نگاهش تا تلفن کشیده شد، به خیالش باز هم کسی با حاجی‌اش کار داشت و گرنه که او جز هارون و امیر مسعود کسی را نداشت. چشم بست و پشت پلک‌هایش لحظه‌ای کوتاه امیر مسعود نقش بست.
" منو نخواستید، تنها بازموندتون رو نخواستید "
چشم باز کرد و اینبار کرخت و بی روح به سمت تلفن رفت. قهر کردن را بلد نبود، یاد نگرفته بود که گاهی می شد دلگیر باشد از مرد خانه‌اش، او یاد گرفته بود که مرد مرد است گاهی شاید دلش بخواهد بی انصافی کند. آه عمیقی کشید، تلفن را برداشت.
- بله
همان وقت امیر مسعود پشت خط تلفن را در دستش جا به جا کرد.
- سلام خانم جون
گوشی در دست خانم جان سست شد، همان‌جا کنار تلفن، روی صندلی نشست.
- تصدقت بشم مادر تویی امیر مسعود؟
امیر مسعود دم عمیقی گرفت.
- خودمم خانم جون
بغض به گلوی خانم جان چنگ زد. صدایش اینبار خطی از بغص داشت.
- بمیرم مادر از آقا بزرگت که دلخور نشدی؟ دورت بگردم می‌دونی که آقا بزرگت یکم تنده وگرنه چیزی تو دلش نیست تو ندید بگیر مادر
امیر مسعود همان وقت چشم‌هایش را بست و باز کرد، به حاج فتوحی خیره شد و او اخم روی پیشانی‌اش نشاند. نمی‌شد، وقت گلایه نبود.
- می‌دونم خانم جون شما دل نگرون نباشید کفایت می‌کنه
اشک های خانم جان به راه افتادند.
- چجور دل نگرون نباشم؟ بچه جیگر گوشم رخت سیاه تن کرده، عذادار شده و من نیستم که آب باشم روی آتیش دلش
همان وقت مستانه بود که با صورتی خونین پیش چشم‌های امیر مسعود ایستاده بود.
- درست می‌شه
صدایش خش داشت که جگر خانم جان را سوزاند.
- بمیرم مادر
امیر مسعود نفس بی جانش را رها کرد.
- زیاد بی تابی نکن خانوم جون برای قلبت خوب نیست. من دیگه باید برم امری نداری؟
خانم جان همان وقت سراسیمه ایستاد.
- نه مادر، فردا هارون رو می‌فرستم دم خونه، فسنجون بار گذاشتم یکم برات میاره
- دستتون درد نکنه
خانم جان لبخند بی‌جانی زد. حرف های آخرشان را زدند و همان وقت آقا بزرگ پشت در اتاق نفس آسوده‌ای کشید.
خیالش از بابت امیر مسعود راحت شده بود. حاج قرنی بود دیگر، مرد مغرور متعصبی که عطوفت را یاد نگرفته بود. او پشت پوسته سختش پنهان شده بود و چه کسی می‌دانست که پشت چهر‌ه‌ی اخم آلود او چه چیزی نهفته است.
کیف سامسونتش را محکم تر گرفت. کراواتش را کمی جا به جا کرد و پله‌ها را تا پایین طی کرد. پدرش روی صندلی راکش نشسته بود و وقت تنهایی فروغی را ورق می‌زد. آنقدر غرق نوشته‌هایش بود که خروج بی ناشتایی امیر مسعود را نفهمید. لحظه‌ای بعد امیر مسعود در جک سیاهش نشسته بود و به سمت دفتر دادستانی به راه می‌افتاد. همان وقت هستی در دفتر دادستانی جزئیات پرونده را تحویل دادستان می‌داد. مدت‌ها بعد امیر مسعود ماشینش را جلوی درب دادستاتی پارک می‌کرد. از ماشین پایین پرید و نگاهش سر در دادستانی ماند. تمام دیشب را فکر کرده بود که زیر چشم هایش گود افتاده بود. مرگ همسر او نمی توانست اتفاقی باشد‌. در اوهامش نمی‌گنجید زنی که به انتظار فرزندش نشسته بود، دست بشویید از زندگی‌اش. باور نمی‌کرد و شاید دلش دنبال راهی برای انکار بود. کیف سامسونتش را جا به جا کرد. به راه افتاد و همان وقت هستی از پیچ در رد شد. امیر مسعود داخل شد و هنگام نشان دادن کارت هویتش هستی او را دید. اویی را که حالا سرتا پایش سیاه بود و او همین دیشب از دوست‌های دانکشده‌اش همه‌چیز را فهمیده بود. نگاهش سر تا پای او را کاوید، موهای یک دست سیاهش حالا تارهایی از سفید را در خود گنجانده بود و چهره‌اش خستگی را فریاد می‌زد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
لحظه‌ای کوتاه او رفت و پیش چشمش مستانه بود که می‌خندید.
" قوی تر بودم که بردم، می‌شنوی قوی تر "
لبش را به نیش کشید و حالا امیر مسعود بود که به او نزدیک می‌شد. بی آنکه بفهمد وسط حیاط دادستانی ایستاده بود. خاطراتش تیغی می‌شد که جایی میان س*ی*نه‌اش را می‌شکافت، پیش رویش سراب رویاهایش بود. نگاه امیر مسعود بالا آمد و او را مات برده دید. دخترک پیش رویش، با آن قامت کوتاه و ریز نقشش عجیب آشنا می‌زد. نزدیک‌تر شد و عسلی چشم‌های دخترک او را برد تا خاطره‌ای دور.
" از پشت خنجر زدی مستانه، از پشت "
موشکافانه تر نگاهش کرد و همان وقت هستی به خودش آمد. نگاه از قامت بلند او کند به راه افتاد. او رفت و امیر مسعود ایستاد و رفتنش را تماشا کرد. دخترک با آن صورت در همش به سال‌ها پیش هیچ شباهتی نداشت او را همیشه با صورتکی خندان دیده بود، دختری که از نظرش شاید گاهی الکی خوش بود. برگشت و به طرف دفتر دادستان رفت. لحظه‌ای بعد رو به روی دادستان پرونده مستانه ایستاده بود. دادستان پرونده را بست و عینکش را روی میز گذاشت.
- همه چیز محرزه امیر مسعود دنبال چی‌ هستی؟
- دنبال قاتل...
ریاحی از پشت میزش کنار آمد، نگاهش سرشار از ترحم بود وقتی که دست روی شانه او گذاشت.
- می‌دونم حالت خوب نیست اما...
امیر مسعود کلافه چشم بست.
- من اشتباه نمی‌کنم
ریاحی نفس عمیقی کشید بارها و بارها این صحنه زا دیده بود. خانواده های داغ داری که به دنبال مقصر می‌گشتند و اما به بن بست می رسیدند.
- به خودت بیا مرد، مستانه رفته، به انتخاب خودش...
برگشت نگاهش حالا تند و تیز بود.
- من با اون آدم زندگی کردم، لحظه هاش رو دیدم یه عمرم با پروندهای مختلف سر و کار داشتم تو به من و کارم شک داری؟
ریاحی سرش را زیر انداخت، زیر لــ*ب لا الله الل اللهی گفت. نگاه امیر مسعود پنجره باز را شکار کرد، باز هم مستانه پشت پنجره ایستاده بود و خون روی صورتش خشک شده بود‌.
- اگه قصد پرش داشته چرا از پشت افتاده؟
ریاحی به سمت میزش رفت، روی صندلی‌اش نشست و همان‌طور که عینک باریکش را روی چشمش می زد گفت:
- هر کاری لازمه انجام بده
لبخند امیر مسعود تلخ بود. خدافظی زیر لــ*ب گفت و از دفتر خارج شد. حالا فکر مستانه بود که در سرش جولان می‌داد. او بود با پیراهن گل دارش همان که تولدش هدیه گرفته بود. داخل اتاقک ماشینش نشست و همان وقت که آینه را تنظیم می‌کرد. زنی با موهای آشفته در صندلی پشت به او خیره شده بود. او به چشم‌های وق زده زن نگاه کرد و آرام زمزمه کرد.
- حقت رو می‌گیرم
مستانه اما هنوز هم بی کلام نگاهش می‌کرد. لحظه‌ای بعد ماشین به حرکت افتاد.
مدت‌ها بعد هستی دسته گل سرخ را روی خاک نم خورده گذاشت. گلبرگی را کند و هنگام پر پر کردنش سر مزار مستانه لــ*ب باز کرد.
- آخرین باری که هم رو دیدیم خیلی خوب نبود یادت هست؟
آه عمیقی کشید و گلبرگ دیگری را برداشت.
- راستش من از تو که نه از خودم عصبی بودم
در همان لحظه که او گلبرگ جدیدی را بر می‌داشت ماشین امیر مسعود کنار جدول پارک می‌شد. دسته گل سرخ را برداشت و قبرهای بهشت زهرا را یک به یک طی کرد. قلبش مچاله می‌شد وقتی که می‌فهمید زین پس برای دیدن او باید این مسیر را طب کند. نزدیک به قبر او بود که صدای آرام زنی گوش‌هایش را تیز کرد.
- من بخشیدمت مستانه، بخشیدمت بخاطر همه لحظه‌هایی که کنارت خندیدم
کوبش قلبش برای لحظه‌ای متوقف شد. همانجا پشت درخت کوچک انار ایستاد و اخم روی پیشانی‌اش شدید شد. همان وقت مستانه بلند شد و به خاک سرد مستانه نگاه کرد‌. فکر امیر مسعود آشوب بود در پس ذهنش دخترک ریز نقش دانشکده را می‌دید که کنار مستانه قدم بر می‌داشت، می خندید و راه می رفت. او را همیشه کنار مستانه دیده بود. روزهای دانشکده حقوق را خوب به یاد داشت و اما یک روز او زیر کوبش بی امان باران ایستاده بود و فریاد زده بود.
" نامردی کردی مستانه "
او شنیده بود، شنیده بود و هیچ نگفته بود. مستانه گفته بود که مسئله خصوصی و او هرگز چیزی نپرسیده بود. هرگز هستی را پس از آن ندیده بود.
و حالا پس از سالها به این فکر می‌کرد که مستانه را چه انداره می‌شناخت. حالا هستی قدم‌هایش را به سوی ماشینش برمی‌داشت و امیر مسعود از پشت درخت انار بیرون آمد. به خاک نم خورده نگاه کرد و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- چرا؟
یک چرا و هزار حرف نهفته در آن...
حاج فتوحی پرونده زیر دستش را با دقت بررسی کرد، صدای ضربی به در اتاق می‌خورد سرش را بلند کرد.
- داخل شو
سرباز وارد شد و سلام نظامی داد‌. حاج فتوحی همان‌طور که به صندلی تکیه می‌داد گفت.
- آزاد
سرباز سرش بالا بود و عرق پیشانی‌اش سرد بود.
- قربان یه مظنون داریم، برای پرونده شوالیه سیاه
دست حاج فتوحی روی میز مشت شد، گلویش خشک شد. گره پیشانی‌اش عمیق‌تر شد.
- کجاست؟
- تو اتاق بازپرسی قربان
حاج فتوحی از جا بلند شد، از کنار سرباز گذشت و او به نشان روی یونیفرمش نگاه کرد. ذهن حاج فتوحی آشوب بود، افکارش حوالی سی سال پیش جولان‌ می‌داد، گره کورش رو به باز شدن‌بود. عصبی و کلافه دندان روی هم سایید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
بی وقفه در اتاق را باز کرد و زنی نشسته پست میز بازپرسی نگاهش تا او کش آمد. زن برای لحظه‌ای میخکوب شد و اما سپس به خودش آمد. سرش را زیر انداخت و بینی اش را پر صدا بالا کشید. ملکی از پشت میز بلند شد، پا کوبید و کنار ایستاد. حاج فتوحی نزدیک شد، رو به روی زن ایستاد و نگاه سرکشش از کتانی‌های رنگ و رو رفته زن تا صورت زمختش بالا آمد. دستش را عمود بر میز گذاشت و کمی به جلو خم شد.
- شوالیه رو دیدی؟
مردمک چشم‌های زن در حدقه چرخید، کلافه نفسش را آزاد کرد و آستینش را روی بینی‌اش کشید.
- دِ آخه جناب سرگرد...
ملکی از پشت سر فریاد زد.
- سرهنگ
زن زیر چشمی او را نگاه کرد.
- خب حالا همون که شما می‌گی. جناب سرهنگ من اصلا نمی فهمم دَخل من به این حرف‌ها چیه، بابا درسته که ما خرده خلاف داریم اما به مولا دزد ناموس نیستیم. یه آکله کله خری کرده افتاده تو دام این جماعت چشمش کور دندش نرم بکشه ما هم می‌گیم ک*و*ن لقش...
ملکی فریاد زد و حرفش را برید.
- کم یاوه بباف قضیه سر بکی دو نفر نیست پروندت خیلی سنگین تر از این حرف هاست
حاج فتوحی دم عمیقی گرفت، پس ذهنش روزهای رفته را رج می‌زد. کمی آنطرف تر، پشت میز بازپرسی به جای زن حالا عطیه را می‌دید.
" من کاری نکردم "
دستش مشت شد و صاف ایستاد. حالا عطیه نبود، سال‌ها بود که او نبود.
- بهتره با ما همکاری کنی، تو یه زنی نذار یه مشت کثافط تو این خاک نفس بکشن
زن عمیق و طولانی نگاهش کرد.
- فکری شدم که این دختر‌ِ یه لا قبا چی پشت سرم چیده که این‌طور بازجویی می‌شم
همان وقت امیر مسعود با عجله در سالن نیروی انتظامی می‌دوید. سراسیمه به چپ و راست نگاه کرد. هنوز هم صدای نوید در سرش جولان می‌داد. همان وقت که تلفن همراهش زنگ خورده بود و او پشت خط فریاد زده بود.
" خودت رو برسون امیر مسعود، یه سر نخ از شوالیه سیاه اینجاست "
کلافه ایستاد به موهایش چنگ زد. فکرش درست کار نمی‌کرد، هنوز هم جایی از ذهنش خالی بود. حالا صدای مستانه بود که در سرش جولان می داد.
" چه‌قدر درگیر این پرونده‌ای بی‌خیالش شو "
کلافه و عصبی دست‌هایش را روی ته ریش‌هایش کشید. همان وقت قامت خمیده حاج فتوحی از در اتاق بازپرسی خارج شد، چشمش سرامیک‌های کف را رج می‌زد و حواسش در حوالی سال‌ها پیش جا مانده بود. امیر مسعود به سمتش پا تند کرد، به او رسید و از میان در نیمه باز زنی را نشسته پشت میز دید. نگاهش هنوز قفل زن بود که لــ*ب باز کرد.
- اینجا چه‌خبره؟
حاج فتوحی گیج سر بلند کرد، چند ثانیه‌ای مبهم نگاهش کرد. چشمش در اجزای صورت او گشت، شبیه بود، شبیه بود به کسی که دیگر نبود. امیر مسعود اینبار نگاهش تا حاج فتوحی کش آمد.
- خودشه نه؟
حاج فتوحی خشکی لــ*ب‌هایش را با زبان تر کرد. صدای فریاد عطیه رهایش نمی کرد.
" من می‌میرم! بی اون می‌میرم "
لحظه‌ای کوتاه پلک زد و حواسش را جمع کرد.
- وارد این پرونده نشو
نفس امیر مسعود کلافه بود.
- تو این پرونده همه‌ی زندگی من خوابیده
حاج فتوحی او را کنار زد، نگاه امیر مسعود چند ثانیه‌ای قفل اتاق ماند. زن سرش را با تمانینه بلند کرد او را دید و سپس رو گرفت.
- این یه دستوره
پلک زد، طولانی و دردناک. انگار کسی پشت پلک‌هایش سرب داغ ریخته بود که اینگونه می‌سوخت.
- اگه اطاعت امر نکنم چی؟
حاج فتوحی برگشت، مات مبهوت به او و اورکت یکست سیاهش نگاه کرد. در باورش نمی‌گنجید که او نافرمانی کرده باشد. اویی که یک عمر غلام حلقه به گوش بود. امیر مسعود روی پاشنه پا چرخید، نگاه نافذش حالا به آبی چشمان حاج فتوحی بود.
- نگفتید حاجی
حاج فتوحی نزدیک شد و فاصله‌شان را به صفر رساند.
- جای تو اینجا نیست پسر، برگرد خونه و به سوگ زن جون مرگت بشین
نگاه امیر مسعود غم داشت.
- شما مافوق من نیستید حاجی
- مافوق نه اما پدرتم! نگو که می‌خوای حرف پدر پیرت رو زمین بندازی
نگاه امیر مسعود قفل چین چشم‌های او ماند، شکسته شده بود و حالا محاسنش یکدست سفید بود.
- شما پدر منید، جاتونم روی چشم‌های منه اما توی این فقره از من نخواید که چشم ببندم و گوش بگیرم. پای سی سال زندگی وسطه
لحن حاج فتوحی حالا نرم‌تر بود.
- احساسی تصمیم نگیر پسر، بذار ختم‌ شه این قاعله این پرونده زیر دست تو نمیفته
حاج فتوحی روی پاشنه پا چرخید. حجت تمام کرده بود و حالا باید می‌رفت اما صدای امیر مسعود میان راه متوقفش کرد.
- شرمنده حاجی اما قبلا از اومدن قول این پرونده رو گرفتم. می‌تونم ثابت کنم
حاج فتوحی پلک دردناکش را بست. فکرش را می‌کرد، می‌دانست که روزی از راه می‌رسد که او دیگر گوش به فرمان نخواهد بود. مکثش طولانی بود، فکرش هزار جا مانده بود و می‌دانست که امیر مسعودش اهل یاوه گفتن‌نیست.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
امیر مسعود جلو رفت، رو به روی او ایستاد. حالا لحنش نرم و آرام بود.
- بذار تمومش کنم‌ این قصه رو، من به حد کفایت کینه دارم برای انتقام
حاج فتوحی نرم چشم باز کرد، چشمش مانده بود به ساعت رولکس در دست های او. گلویش خس برداشته بود که صدایش از اعماق گلویش به گوش رسید.
- من تو رو اینجوری بار نیاوردم پسر
دست امیر مسعود جلو رفت و بازوی پدرش را گرفت، سر حاج فتوحی با تاخیر بالا آمد و گره خورد در سیاهی نگاه امیر مسعود.
- دل واپس من نباش قول می‌دم که خبطی نکنم
نگاه حاج فتوحی عمیق و طولانی بود. پشت آبی چشمانش هزارن حرف نهفته بود اما دست روی دست او گذاشت. چند بار محکم‌ پیاپی به دستش ضربه زد، لــ*ب امیر مسعود کش آمد و حس خوش اطمینان حاج فتوحی در کامش مزه کرد. سر خم کرد و دست حاج فتوحی را در دستش گرفتار کرد لحظه‌ای بعد بــ*وسه گرمش بود که روی دست‌های چین خورده او می‌نشست. حاج فتوحی اخم ریزی کرد و دستش را کشید. به سمت اتاقش حرکت کرد و گفت.
- پشیمونم نکن
امیر مسعود همان‌جا ایستاد، کوچه افکارش ویران بود و حالا که در نقطه شروع ایستاده بود. نمی‌دانست که باید از کجا شروع کند. تمام شب‌های گذشته عمرش را کابوس دیده بود و در تمام کابوس‌هایش مردی س*ی*نه‌اش از هم شکافته بود و برق گلوله چشمش را می‌زد. او هر شب را با کابوس‌هایش سر کرده بود برای چنین روزی و حالا... حالا به همان ورقی رسیده بود که صفجه زندگی‌اش را بر می‌گرداند. عقب گرد کرد، روی پاشنه پا چرخید و به سمت اتاق بازپرسی قدم برداشت. باید پرده می درید از رازی که سال‌ها پنهان بود، دستش دستگیره را لمس کرد و او زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- نمی بازم!
دستگیره را کشید، ملکی از پشت میز بلند شد.
- سلام
نگاه او اما خیره بود در نگاه تیره زن، در مخیره‌اش نمی‌گنجید افکار او که چرا باید قاتل جنس خودش باشد. دم عمیقی گرفت، نگاهش به زن و کلامش با ملکی بود.
- مرخصی
ملکی نزدیک شد، امیر مسعود رو به زن ایستاد. نگاه خیره‌اش عرق روی پشانی زن را زیاد کرده بود. ملکی صدایش را صاف کرد.
- این پرونده به من...
امیر مسعود حکم را بالا گرفت، حرفی نزد و نگاه ملکی روی کاغد خط خطی گشت‌. نفسش را پر صدا آزاد کرد. باید فکرش را می‌کرد که این پرونده خیلی هم زیر دستش نمی‌ماند. گرچه که خودش هم علاقه‌ای به مداخله در این پرونده نداشت. دلش نمی‌خواست که یک شکست بزرگ در کارنامه کاری‌اش بخورد. حرفی نزد گامی به عقب برداشت و از آنجا دور شد.
صدای قفل در فضای رعب آور اتاق تاریک را پر کرد. امیر مسعود صندلی آهنی را روی زمین کشید و صدا خط انداخت روی اعصاب زن.

عرق پیشانی اش را گرفت. نگاه خیره امیر مسعود کلافه‌اش کرده بود. امیر مسعود حکم را روی میز گذاشت. نگاهش بی دلیل روی کاغذ می‌گشت، لحنش آرام تر از همیشه بود.
- از کجا شروع می‌کنی
زن دوباره دم عمیقی گرفت. کلافه سمت راستش را شکار کرد.
- عجب گیری افتادیم...
مشت امیر مسعود محکم روی میز فرود آمد، صدای میز لرزه انداخت بر تن زن و نگاهش تاب خورد در سرخی چشم‌های او. خودش را باخته بود با همان یک ضربه و انگار تمام پوسته سختش در حال نابودی بود. امیر مسعود از میان دندان‌های به هم قفل شده‌اش غرید.
- دوازده شاکی، بیست و چهار نفر مفقودی اونم فقط توی یک ماه کافی نیست؟
زن به سختی بزاغ دهانش را فرو خورد، انگار سعی داشت آخرین بازمانده‌های انکارش را جمع کند.
- شاکی از چی از زندونی بودنم، د آخه مرد مومن من بیست ساله که تو هلفدونی‌ام چه خبط ربطی به این عوضی‌ها می‌تونم داشته باشم
امیر مسعود چشم باریک کرد، کمی به جلو خم شد و صدایش را ملایم تر کرد.
- حکایت تو حکایت همون کسیه که تو قفسم زهرش رو می‌ریزه. فقط حیرون موندم چه‌طور تن به این خفت دادی
خنجر نگاهش پوسته او را شکافته بود که حالا چشمانش در نی نی نگاه امیر مسعود می‌چرخید. بزاغ دهانش را فرو خورد و لحظه‌ای بعد نگاهش را دزدید. حالا صفجه خاکستری رنگ میز رو به رویش صحنه‌ی تماشایی تری بود. امیر مسعود عقب کشید، برگه ای را بیرون کشید و در دستش تاب داد.
- شیوا ماهینی، بیست ساله...
سوها کمالی نوزده ساله...
فریبا اسدی بیست و یک ساله...
برگه را روی میز کوبید.
- اینهمه قربانی و فقط یه شکایت نامه، عجیب نیست؟
زن نفس را آزاد کرد، امیر مسعود اینبار بلند تر فریاد کشید و تن او چند سانتی جا به جا شد.
- با تو بودم!
پلک دردناکش را بست، گلویش می‌سوخت و حالا محتویات معده‌اش به گلویش هجوم می‌آوردند.
- یا جد سادات خودت یه نگاه بهمون بنداز
امیر مسهود صندلی‌اش را عقب کشید، صدای جیرش بلند شد و بار دیگر عصاب مخدوش زن را به بازی گرفت. امیر مسعود هم گویی کلافه بود، حالش خوش نبود، هر لحظه هم به بدی حالش دامن زده می‌شد. پشت به زن و میز بازپرسی ایستاد. حالا دست‌هایش روی شقیقه‌هایش بود و نرم تکانشان می‌داد. پشت پلک‌های بسته‌اش هزاران فکر جولان می‌داد و آقاجان در سرش فریاد می‌کشید.
" اون آدم شوالیه سیاه، همش کار اون بود "
پلک‌هایش می‌لرزید، تاب مقاومت نداشت و حالا وسط مهلکه ایستاده بود. دست‌هایش سست و بی رمق کنارش تنش فرود آمد، حالا سیاهی چشمش دیوار رو به رو را شکار کرده بود. اوهامش رنگ واقعیت گرفته بود که مردی با محاسن یک دست سیاهش و آن یونیفرم سبز رنگش پیش رویش ایستاده بود. س*ی*نه مرد شکافته بود و خون بود که روی لباسش جولان می‌داد، لبخند نمکین مرد قلبش را به درد می‌آورد. او را همیشه همان‌طور تصور کرده بود، با آن چهره خندان در سیاه و سفید البوم عکس‌های حاج فتوحی اما با س*ی*نه‌ای شکافته شده. نفسش بوی آه می‌داد روی پاشنه پا چرخید و مرد محو شد. حالا پیش رویش زنی بود به رنگ حقیقت به رنگ تمام روزها و شب های رفته اش...
*****
صدای بوق ممتد اتوموبیل عزت و اگزوز خرابش عصاب دخترک را به بازی گرفته بود. حالا هوا روشن شده بود و خیابان لاله زار زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
دل دخترک خون بود که عابران شیک و پیک کرده به وجدش نمی‌آورد. حالا حتی برای آرزوهای کوچکش تاسف می‌خورد وقتی که زیر گوش خانم جان می‌خواند امسال او هم همرا با سهراب به شهر برود. پلک بست و حالا خودش بود که فریاد شادی سر می داد.
" وقتی هم قد و قواره لعبت شدم می‌بینی سر از شهر و گذر خیابون‌هاش در میارم یا نه "
چشمه اشکش جوشید چه پشت دست بدی خورده بود از دست عمو نصرت و خانم جان چه اخمی حواله عمویش کرده بود. صدای عمویش در سرش زنگ می زد و مادرش سر تکان می‌داد از این بی حرمتی او. قرار بر این بود که گله و شکایت ببرند پیش آقاجانش و اما...
امان از تمام‌ آن اما ها که روزگارش را سیاه کرده بود.
پلک دردناکش را باز کرد، در انتهای نگاهش پسرکی ایستاده گوشه خیابان روزنامه می‌فروخت و صدایش را پس گلویش انداخته بود. اشک دیگری ریخت و حالا این خیابان، با تمام زیبایی‌هایش پیش چشمش خار جلوه می‌کرد و گاهی چه زود دیر می‌شود. عزت نیم نگاهی به او انداخت، متاسف سرش را تکان داد و آرنجش را روی پنجره اتوموبیلش گذاشت.
- اصل و نصبت چیه؟
عطیه گنگ بود، صدای او را نه چندان واضح شنید و گیج نگاهش کرد، عزت کلافه نگاهش کرد.
- باز که حیرون موندی دختر، اسم رو پرسیدم‌ نگفتم که برام از پیشونی نوشتت بگی
عطیه گلویش را با بزاغ دهـ*ان تر کرد، خشکی لــ*ب‌هایش را با زبانش بر طرف کرد و آرام زمزمه کرد.
- عطیه...
عزت متفکر سر تکان داد و همان‌طور که پیچ کوچه را می‌پیچد گفت.
- عطیه جون از امروز اصل و نصبت رو باس فراموش کنی. من نمی‌دونم کی هستی و چیکاره حسنی فقط عایدم شده که دختری که شبونه گریزون می‌شه از خونه و کاشونش حکما راه برگشتی واس خودش نذاشته. حالا بماند که چه ریگی به کفشش هست و چه ننگی بار آورده. با اون مادر ننه مردت هم کاری ندارم. فقط می خوام‌که ننه من غریبم بازی رو بذاری لــ*ب کوزه و آبش رو بخوری. اینجا تهرونه شهر شهر که می گن همینجاست میدون بازی رندون دیر بجنبی کلات پس معرکست حالام خوب گوش‌هات رو وا کن ببین چی می گم
اتوموبیل را در یکی از پس کوچه‌ها نگه داشت. دستی را کشید و روی صندلی چرخید. حالا رو به روی عطیه بود و چشمانش ترس در نگاه او را جستجو می‌کرد.
- می‌خوام دستت رو بند کنم به کار، یه کار نون و آب دار که باهاش بتونی تو تهرون دوم بیاری اگه هستی که بسم الله بگو تا شروع کنیم اگر هم که نیستی عجالتا بگو تا مارو انتر و منتر خودت نکنی
نگاه عطیه بی هدف در نی نی چشمان او می‌گشت. سیاهی چشم‌های او خنثی بود از هر احساس زنانه‌ای و حالا که در روشنایی روز به نگاهش خیره می‌شد ته مانده‌های زنانگی‌اش را می‌دید. او زن بود، زنی از جنس سختی روزگاری که حالا مردش کرده بود. لحظه‌ای کوتاه چشم‌ از او و آن هیبت مردانه‌اش گرفت و به انتهای کوچه بن بست نگاه کرد. اینجا کجا بود، کجا بود که او با غریبه‌ای از ناکجا آباد به آن‌جا آمده بود. بغض بود که میان شاهراه گلویش مانده بود و ترسی که دست‌هایش را می‌لرزاند. زنی از انتهای کوچه رد می‌شد و فرق پوشش با او از زمین بود تا آسمان. آن مانتوی اپل دار و بلندش برای عطیه‌ی کرد نشین عجیب نا آشنا بود. سرش را زیر انداخت و به این فکر کرد که او اصلا میان این جماعت جایی داشت یا نه اما به پشت سر که نگاه می‌کرد پلی برای برگشت نمی‌دید، حالا او آواره تر از هر آواره‌ای بود بی هیچ سر پناه یا حتی قوم و خویشی باید انتخاب می‌کرد که اعتماد کند و شاید زنده بماند یا برود و تا ابد فرار کند. به سرخی لباسش خیره شد، حالا پایین کراسش را خار پاره کرده بود و از آن همه زرق و برق خبری نبود. خاک و خون همه را پوشانده بود. دم عمیقی گرفت، صدای خانم جان باز هم در رویایش می‌پیچید.
" وای به اون روزی که آدمیزاد نه راه پس داشته باشه نه راه پیش "
عزت سکوت طولانی مدتش را صدای کلافه‌اش شکست.
- دِ بجنب دیگه دختر، مگه زیر لفظی می‌خوای؟
نیم نگاهی به صورت او انداخت، صورت دخترک ترسیده و مضطرب بود. عزت لبش را به نیش کشید و لحنش را آرام کرد.
- ببین دختر جون از من به تو نصیحت تا اینجاش رو اومدی، باس از این به بعدش رم بری. خیالی شدی که از اندورنی خونت می‌زنی بیرون و دنیا گلستون می‌شه؟ نه دختر خر همون خره، فقط پالونش عوض شده. می‌گیری که چی می‌گم؟
چشم عطیه می‌سوخت از سوز اشک، از فراق خانه و کاشانه‌اش از آینده نامعلومش و حرف‌های غریبه‌ای که هیچ کدامشان را نمی‌فهمید. سرش را به نشانه نه بالا انداخت و عزت نفسش را پر صدا آزاد کرد، برگشت و حالا نگاهش به انتهای کوچه بن بست بود.
- یعنی چاییدی، یعنی پیشونی نوشت بعضی‌ها سیه روزی و بس. حالام جا غمبرک زدن فکری شو دستت رو یه جا بند کنی که خربزه آبه
برگشت و نگاه ترسیده او را شکار کرد.
- اینجا آب و دون مفتی نیست که بریزی تو حلقت باس بدویی حالا هستی؟
عطیه به سختی نفس کشید، سرش را به نشانه بله تکان داد و خودش را به سرنوشت سپرد. انگار حالا فهمیده بود که تمام راه‌ها به رویش بسته شده بود. عزت برگشت. دستش دستگیره را لمس کرد و زیر لــ*ب گفت:
- خوبه!
قدم به کوچه گذاشت و صدای همهمه بچه‌ها گوش‌هایش را پر کرد. بوی قرمه سبزی میان کوچه پیچ و تاب می‌خورد و پره‌های بینی‌اش را به کار می‌انداخت. ریه‌هایش را از هوای آلوده شهر پر کرد. نگاهش به اول و آخر کوچه گریز زد و سپس سمت آخرین در به راه افتاد. پسرکی هراسان به تنش طعنه زد و او صدایش را پس گلویش انداخت.
- چته بز مچه
همان وقت زنی لنگ دمپایی‌اش را به سمت پسرک انداخت.
- ذلیل مرده وایستا
عزت نیم نگاهی به سر تاپای زن انداخت. او با آن چادر پیچیده دور تنش و دستی که به پیشانی‌اش می‌کشید، عجیب شباهت داشت به یک زن. یک زن کامل و نمونه، همان چیزی که او هرگز نتوانست باشد. خط نگاهش را از او برید و زیر لــ*ب ذکر استغفرالله گفت. باید شیطان را لعنت می‌کرد به خاطر یادآوری تمام حسرت‌هایش.
پشت در سفید زنگ زده ایستاد. نگاهش سر خورد و روی اتوموبیلش نشست. قامت شکسته عطیه را پشت شیشه کدر اتوموبیل دید و سرش را زیر انداخت. نقش آسفالت کوچه را رج زد و به این فکر کرد که چه سرنوشتی در انتظار دخترک است. نفسش را با هوای تازه پر کرد، به در ضربه زد و کنار ایستاد. صدای لخ لخ کشیده شدن پاهای کسی پشت بند صدایش آمد‌.
- کیه؟
- عزتم وا کن درو
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Hannaneh

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
صدای قفل در آمد و حشمت در چهارچوب در قرار گرفت. نگاهش سرتاپای عزت را از نظر گذراند و سپس سرکی به کوچه کشید. پیکان عزت انتهای کوچه پارک شده بود و نقش دخترک لرزان از پشت قاب شیشه پیدا بود. حشمت فین کشید و گوشه چشمش چین خورد. نئشه بود و کیفش حسابی کوک بود.
- به به می‌بینم که دست پری خبر مبریه؟
عزت کلافه مردمک چرخاند و نفس سنگینش را آزاد کرد. تن نحیف او را کناز زد و بی هوا وارد شد. کبری لــ*ب حوض نشسته بود و صورتش را با آب نیمه چرک حوض جلا می‌داد. گام‌اول را برداشت و دخترکی تازه، با گیسوان پریشانش لــ*ب ایوان توجه‌اش را جلب کرد. دخترک دود سیگارش را در هوا رها کرد و از جا بلند شد. به سمت اتاقک کوچک رفت و دامن چین دار گل گلی‌اش در هوا تاب خورد. صدای پچ پچ های زنانه خانه را پر کرده بود. درخت گردوی کنار باغچه خشکیده بود و انگار او هم از اهل خانه ناامید بود. فهمیده بود که کسی در این خانه آب پای جانش نمی‌ریزد. روی پاشنه پا چرخید و حشمت سلانه سلانه به او نزدیک شد.
- این دختره، همون که لــ*ب ایون نشسته بود، کیه؟ چیکارست؟
حشمت شانه بالا انداخت و به سمت حوض رفت. لــ*ب حوض نشست و گردنش را تاب داد تا درد خستگی رهایش کند.
- از بالا اومده، می‌گن خودیه.
نگاه حشمت تا جای خالی او کشیده شد. انگار او هم‌ یکی بود از جنس خودش. . پازچه شلوارش را کسی کشید و او خط نگاهش را برید. نگاهش به پایین کشیده شد و پسرک دوباره پارچه شلوارش را کشید.
- عمو از بزازی من پارچه می‌خری؟
چشم‌های معصوم و یشمی پسر در نگاه تیره او قفل بود. به بزازی خیالی او نگاه کرد و نگاهش بی اراده سمت حشمت کشیده شد. حشمت مشتی آب به صورتش پاچید.
- داداش همین ضعیفه‌ست که دیدی
از جا بلند شد و گوش پسرک را گرفت. دست پسر از پارچه شلوار عزت رها شد و او گوشش پیچاند. صدای جیغ پسرک طنین انداخت در حیاط خانه.
- سگ پدر مگه نگفتم تو حیاط ول نچرخ
پسرک آخ آخ می‌کرد و تقلا می‌کرد تا دست بزرگ حشمت را بگیرد. اما او بیشتر گوشش را پیچاند و همان وقت گل بس سراسیمه لــ*ب ایوان ایستاد. چشم بهرام به او خورد و صدای فریادش بلندتر شد. گل بس دامن گل دارش را گرفت و پله‌ها را دوید.
- چیکار می‌کنی نسناس
خودش را به بهرام رساند و او را از دست حشمت کشید. بهرام پشت او پناه گرفت و دامن گل دارش را در مشت‌هایش فشرد.
- آبجی
بهرام هق زد و گل بس س*ی*نه سه تبر کرد.
- این فقره که هیچ اما اگه یه فقره دیگه دستت به این بچه بخوره نخورده حالیته؟
حشمت دستی به سبزی پشت لبش‌کشید.
- پس شیر فهمش کن که اینجا خونه خالش نیست که جولون بده
گل بس یک قدم مانده تا او را طی کرد و بهرام با پشت دست اشک چشمش را گرفت.
- اگه بده چی؟ تو جلوش رو می‌گیری
حشمت عصبی به یقه پیراهن گل بس چنگ زد‌ و صدای فریاد بهرام بلند شد. عزت دست حشمت را گرفت و پیش از آنکه فرصتی برای زدن داشته باشد او را عقب کشید.
- نیومدم که معرکه گیری تو رو ببینم حشمت
حشمت اما نگاه خشمناکش هنوز هم در نگاه پر غرور گل بس بود. در نگاه اویی که پیروز مندانه می‌خندید و او چه اندازه حس حقارت می‌کرد. خودش را از دست عزت عقب کشید و یقه پیراهنش را صاف کرد.
- خدمتت می‌رسم
گل بس پوزخند زد.
- چاییدی
نگاه تند و تیز عزت اینبار روی او افتاد و او با اکراه رو گرفت. دست بهرام را گرفت و به سمت ایوان رفت. عزت از دروازه گذشت و به عطیه اشاره کرد که پیاده شود.
- خیالت تخت!
عطیه پیاده شد و او همان‌طور که قدم‌هایش را می‌شمرد گریه‌های دخترک را رج زد.
****
عزت چشم از او گرفت و به نگاه خیره حشمت روی گل بس نگاه کرد. نگاه خشم و نفرت را با هم داشت و او خوب می‌دانست که حشمت از تراشیده شدن رقیبی جدید در این خانه می‌ترسید. می‌ترسید که مبادا اویی که از آسمان ظاهر شده یکدفعه جایش را بگیرد و طعمه شکار کند برای اربابش. بوی خطر به مشامش خورده بود و انگار عزت خوب می‌دانست که در این میدان فقط یک نفر پیروز خواهد شد و دیگری به حاشیه خواهد رفت. عزت سمت در رفت و قفل را باز کرد.
- یه ماهی خوش بر و روی قرمز تو تورم افتاده، می‌خوام دستت بسپرمش فقط نشه که از دستت لیز بخوره حشمت
حشمت آخرش را محکم گفت و به سمت او برگشت.
- حالیته؟
حشمت با اکراه سمت او برگشت.
- نوم و نشونش چیه؟ اصلا ک**س و کاری داره؟ ببین خودت هم می‌دونی که دنبال سردردی نیستم
***** ******
- دخترها رو کجا می‌فرستادی؟
گل بس کلافه بود، از سوال‌های تکراری و یادش نمی‌آمد که آخرین وعده‌اش را کی صرف کرده بود. مضطرب دست‌هایش را در هم قلاب کرد.
- کی؟ کجا؟ چی می‌گی مرد مومن
امیر مسعود مابین انبوهی از برگه‌ها عکس دختری را بیرون کشید. عکس را روی میز گذاشت.
- ساناز ملکی، می‌شناسیش؟
چشم گل بس روی خال لــ*ب دختر نشست. گوشه چشمش چین خورد و در دل دخترک را مورد عنایت قرار داد. او را می‌شناخت. همین یک ماه پیش بود که به بند او فرستاده شده بود و او یک ماه تمام برای دخترک دانه پاچیده و بود و اما حالا...
حالا همان دختر بلای جانش شده بود. نگاهش را از عکس گرفت و به امیر مسعود دوخت. در پس خاطراتش صدایی مردی را می‌شنید.
" یادت باشه، بترسی باختی... ببازی مردی... "
نگاهش حالا بی تفاوت بود.
- هم بند بودیم
نگاه امیر مسعود به او عمیق و طولانی بود. آنقدر عمیق که مقاومت زن را با سیب گلویی که بالا و پایین شد بشکند. از میز جدا شد و تکیه‌اش را به صندلی داد.
- چند ماه؟
- یه ماه
امیر مسعود تیز شد، به جلو متمایل شد و آرام گفت.
- خوب شناختیش.
گل بس عصبی پلک بست.
- کافیه
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
- کجا فرستادیش؟
دست‌هایش می‌لرزید، جانش از فرط گرسنگی از کفش رفته بود.
- نمی‌دونم
- پس فرستادیش...
گل بس کلافه چشم باز کرد.
- اینجا آب و دون نیست
امیر مسعود عقب کشید.
- هست اما بعد از اطاعت امر
گل بس با یک دست روی میز آهنی زد، امیر مسعود اخم کرد و او عصبی کلماتش را ادا کرد.
- د چرا حرف تو کلت نمی‌ره...
ناگهان امیر مسعود بی هوا عقب کشید، صندلی آهنی رها شد و صدای تق اصابتش با زمین اکو وار در اتاق پیچید. انگشتش را تهدید وار جلوی زن گرفت.
- دروغ‌هات...
بی هوا در باز شد و نوید نفس نفس زنان در چهارچوب در قرار گرفت.
- آدرس رو گرفتم..
نیمچه لبخندش طعنه‌ای بود به حال و هوای او. نوید نفس راحتی کشید و او دست آزادش را مشت کرد. دم عمیقی گرفت و قدم اول را برداشت. به نوید رسید و او کنارش ایستاد. دستش را روی شانه‌های خمیده و پر درد امیر مسعود گذاشت.
- دلت رو قرص کن امیر مسعود
دلش؟ حالا بند بند دلش در گوشه‌ای از قبرستان جا مانده بود و او باید در امروزش دیروز را جستجو می‌کرد. صدای ناله و نفرین مردی خطاب به همسرش فضای اطرافش را پر کرده بود و مردی پسرکی را دستبند به دست کشان کشان با خودش می‌برد و او در پس خیالش به خودش قول می‌داد که اویی را که در سایه‌ها بود را پیدا کند.
- تند تر برو نوید
نوید پیچ را پیچید.
- سرعتم بالاست
نگاهش روی صفحه کنترل سرعت افتاد. مضطرب پایش را تکان داد و از آینه بـ*غـل به ماشین‌های پشت سرش نگاه کرد.
- اینبار نمی‌ذارم از چنگم در بره
نوید تابلو را خواند، وارد کوچه تنگ شد و چشم زن‌های کوچه نشین همراه با او کش آمد.
- نزدیک شدی بهش، دلهره نگیر
امیر مسعود عصبی پوست لبش را کند و به انتهای کوچه نگاه کرد. همان وقت نوید ماشین را نگه داشت. دست امیر مسعود دستگیره را لمس کرد.
- جلب توجه نکنید
از ماشین پیاده شد و نوید کلتش را روی کمرش بست. خط نگاهش تا ماشین پشتی رفت و با سر علامت داد. امیر مسعود جلوتر از او به راه افتاد و زنی زیر چارقد گل دارش پچ زد.
- چه خبره
زن دیگر چهار چشمی به او نگاه کرد و تره‌ای از سبزی پاک نشده را براشت.
امیر مسعود پشت در سفید ایستاد و به نوید با سر علامت داد. نوید پشت دیوار پناه گرفت، توجه چند نفری جلب شد.
امیر مسعود که زنگ در را فشرد، چند نفری دست از رفتن کشیدند و منتظر به افراد مشکوک کوچه نگاه کردند.
صدای لخ لخ دمپایی‌ها آمد و در باز شد. دخترکی با گیسوان پریشان و لباسی که به تنش بد قواره‌گی می‌کرد در چهارچوب در ایستاد.
- چه خبر...
امیر مسعود دستش را به نشانه هیس روی تیغ بینی‌اش گذاشت و دخترک مات حرکت او ماند. با دست به نوید علامت داد و وارد شد. دخترک هاج و واج ماند و لحظه‌ای بعد حیاط خانه پر شد و از ماموران نیروی انتظامی، صدای جیغ زن‌ها و لیوانی که از دست دخترکی رها شد و شکست در فضا پیچید و همان وقت تلفن قرمز رنگ خانه از دست بهرام رها شد.
- بهرام...
صدای جیغ و فریاد زن‌ها خانه را پر کرد و صدای مرد پشت خط را در خود گم کرد. بهرام سست و بی اراده به سمت پنجره هزار رنگ رفت و از پشت رنگ‌های قرمز و آبی‌اش یونیفرم نظامی سربازان را دید. سیب گلویش بالا و پایین شد و پنجره را باز کرد.
- تلفن رو بردار، بگو اطاعت می‌شه
یحیی که مات برده مانده بود، گیج و گنگ به او و سپس تلفن قرمز نگاه کرد. گوشی از دست بهرام رها شده بود و سیمش در هوا تاب می‌خورد. او به سمت طاقچه رفت و بهرام به سمت ایوان.
به خودش که آمد، مردی دست‌هایش را از پشت قفل کرد. تکان خورد و عصبی فریاد زد.
- ولم کن!
مرد اما دستبند آهنی را به دستش زد.
- تقلا نکن
همان وقت امیر مسعود دور حوض چرخید و یک به یک اتاق ها را از نظر گذراند.
- همه‌جا رو بگردید
کنار نوید ایستاد و او بی سیمش را در آورد. صدای خش خش بی سیم در فضا پیچید‌.
- محل محاصره شد.
مردی بهرام را کشان کشان از روی پله‌ها پایین آورد و او کنار حوض خودش را دید که به وقت پنج سالگی‌هایش با رویای کودکانه‌اش دکه‌ی کوچکش را اداره می‌کرد. چشمش ماهی قرمز را شکار کرد و برای خیال خام باطلش آه کشید. مرد به جلو هلش داد و او عصبی غرید.
- چته وحشی
نگاه خسمناکش مرد را از موضعش پایین کشید و او گفت.
- کور که نیستی می‌بینی دارم میام
صدایش امیر مسعود را به خود آورد. بی‌خیال ایوان شد و به سمت او رفت. سر تا پایش را از نظر گذراند و سپس به احمدی نگاه کرد. نگاهش دوباره سر خورد و روی قامت بلند بهرام نشست.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
- پس تو شکارچی‌ شدی
بهرام تنش را تکان داد و دست احمدی را از خودش دور کرد، نگاهش روی لباس‌های امیر مسعود گشت و وقتی نشانی ندید لــ*ب باز گرد.
- به چه جرعتی وارد حریم من شدید؟
امیر مسعود دندان سایید و با انزجار نگاهش کرد.
- حریم؟
نگاهش دور تا دور خانه گشت، از هر اتاق دختری تازه بیرون می‌آمد.
- حریمی ندیدم
آرام و با تمانیه دور او گشت و چشم‌ بهرام با او کش آمد.
- منتقلش کنید مقر
رو به روی او ایستاد، نگاه سبزش را شکار کرد و گفت.
- بازی تمومه
لحن سرد او برای لحظه‌ای تن بهرام را لرزاند. پیش چشمش تمام سی سال گذشته جان گرفته بود، خاطرات این خانه می‌آمدند و می رفتند و او با خودش می‌گفت.
" تموم شد...! "
صدای فریاد قاصدک از پشت سر امیر مسعود می‌آمد. نگاهش با اویی که تقلا کنان سمت در می‌رفت کش آمد و قاصدک فریاد کشید.
- ولم کنید!
آنطرف‌تر یحیی بود که نگاه سردش را یدک می‌کشید. پلک دردناکش را بست و احمدی به جلو هدایتش کرد. تنش طعنه خورد و بی کلامی به راه افتاد. از چهارچوب در گذشت و صدای آژیر پلیس و همهمه مردم گوشش را پر کرد. زنی چادرش را پیش صورتش گرفت، مردی سر تکان داد و پسرک توپش را زیر بـ*غـل پنهان کرد. نگاهشان انزجار را فریاد می‌کشید و فقط خدا خبر از کارنامه اعمالشان داشت. سرش را زیر انداخت، شرمش می‌شد، از خودش، از وجود بی وجودش...
به راه افتاد و به ماشین پلیس که رسید مردی دست روی گردنش گذاشت و خمش کرد. لحظه‌ای کوتاه سمت انتهای کوچه گردن چرخاند و در آن همهمه بهرام پنج ساله را دید که نگاه سبزش حالا کدر بود. سیب گلویش بالا و پایین شد و بهرام کوچک اشک ریخت.
مرد گردنش را به داخل خم کرد و او تسلیم شد. داخل ماشین نشست و از پشت شیشه دودی به انتهای کوچه خیره شد. بهرام هنوز هم آنجا بود؛ مابین جمعیت با چشمانی بارانی.
صورتش را در قاب دست‌هایش پنهان کرده بود.
پای چبش مستاصل روی زمین می‌کوفت و در سرش هزاران فکر جولان می‌داد. در با صدای جیر باز شد و هاله‌ای از نور با داخل اتاق هجوم آورد. دستش را آرام پایین آورد و به سایه مردی که نزدیک می‌شد چشم دوخت.
امیر مسعود نزدیک شد و او تکیه‌اش را به صندلی داد.
- بهرام سعیدی، سی و پنج ساله
سرش را از پرونده بلند کرد و به او نگاه کرد.
- بدون هیچ سو سابقه‌ای...
پرونده را بست و صندلی را عقب کشید.
- واسطه‌های دبی و افغانستان رو تو می‌دیدی...
پشت میز نشست. آرنج‌هایش را ستون میز کرد و دست هایش را قفل هم کرد.
- تو آسمون دنبالت می‌کشتم اما انگار تو روی زمین بودی
بهرام لبش را با زبان تر کرد. عقب کشید و نگاه سردش دیوار خاکستری را نشانه رفت.
- هیچ مدرکی توی دست نداری
برگشت و به امیر مسعود نگاه کرد.
- با چهارتا حرف و حدس و گمان که معلوم نیست کدوم پدر نیامرزیده‌ای زده نمی‌شه کسی رو پای چوبه ی دار برد جناب بازپرس
امیر مسعود برگه‌ای را بیرون کشید.
- عبدالمالک نظر، واسط تو با دبی...
برگه را روی میز گذاشت.
- دو سال پیش دستگیر شد، با یه عده دختر و همه اون ها یه نشونی از تو دادن
نگاهش روی زنجیری که به گردنش بسته بود و نگاه سبزش گشت.
- یه مرد چشم سبز و از قضا خوش پوش که دون می‌ریخت برای دخترهای جون و بی سر پناه
به جلو خم شد، چشمش را باریک کرد و صدایش را پایین آ رد.
- خودت رو، ناموس وطنت رو به چند دینار و درهم فروختی؟
دست بهرام مشت شد و خون تا صورتش دوید.
- چرنده
پوزخند امیر مسعود تلخ بود. عقب کشید و صاف روی صندلی‌اش نشست.
- ملک فاروغ رو یادته؟
بهرام جا خورد، حدقه چشم‌هایش بیرون زد و پوست سبزه‌اش به سفیدی رفت. امیر مسعود تلخندی زد.
- پارسال لــ*ب مرز افغانستان، قبل از خارج کردن دخترها قرار رو به هم زدی و به جای معامله تیربارونش کردی...
سیب گلوی بهرام بالا و پایین شد و امیر مسعود دست هایش را در هم قفل کرد.
- یکی از افرادم رو کشتی، کی بهت راپورت داد؟
بهرام لبش را از داخل به نیش کشید. اتگار مرد رو به روزش بیش از اندازه از او می‌دانست، وقتی که هوییت ملک فاروغ را تشخیص داده بود و او را تا کام مرگ کشانده بود. باید می فهمید که دشمن به او نزدیک است. هر چند کا قبل از ملاقاتش با او و شناسایی او را کشته بود. لیوان نیمه خورده را برداشت و یک نفس سر کشید.
اخم امیر مسعود غلیظ تر شد.
- نفوذی کی بود؟
بهرام لیوان را زمین گذاشت.
- انگار زیادی می‌دونی...
امیر مسعود دستش را مشت کرد.
- کی از پشت بهم خنجر زد؟
پوزخند بهرام تلخ بود و طعنه دار.
- من اونی نیستم که دنبالشی
صدای دندان قروچه امیر مسعود لذتش را دوچندان کرد. حالش خوب می‌شد از اینکه احوالات او را به هم ریخته بود. امیر مسعود لــ*ب زد.
- می‌دونم
دم عمیقی گرفت.
- گل بس سعیدی.‌..
پوزخند زد، یک تای ابرویش را بالا داد و دقیق تر نگاهش کرد.
- یه زن که توی زندان برات طعمه جور می‌کرد و اما تو...
دست‌هایش را به س*ی*نه زد و بی خیال به صندلی چسبید.
- تو به کی وصلی؟
- دنبال چی هستی آقای بازپرس؟ انگار جهد کردی بگی من بی‌گناهم؟ با خودت چند چندی؟
مشت امیر مسعود روی میز کوبیده شد.
- اینجا چاله میدون نیست، منم نوچه تو نیستم
انگشتش را تهدید وار جلوی او گرفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
- کاری نکن که بزنه به سرم و یه تومار رو زمینه پروندت کنم من فقط ازت یه اسم می‌خوام
بهرام عصبی دندان روی هم ساید.
- د آخه چه اسمی...
امیر مسعود از جا بلند شد.
- شوالیه سیاه...
بهرام جا خورد، همان.طور ماند و امیر مسعود به جلو متمایل شد.
- قول می‌دم که پروندت رو سبک کنم، فقط بگو اون عوضی کیه
بهرام کلافه پلک بست و سرش را گرفت.
- نمی‌دونم
امیر مسعود فریاد کشید و تن او لرزید.
- دروغ‌گو...
بهرام دستش را برداشت، اما نگاهش هنوز هم روی میز بود.
- هیچ ک**س اون رو ندیده، نه من، نه هیچ ک**س دیگه
قفسه س*ی*نه امیر مسعود بالا و پایین می‌شد. نفسش یکی در میان می‌آمد و می رفت و سرش از گرما می سوخت. لیوان را برداشت و یک نفس سر کشید.
نوید بی هوا در را باز کرد و با دیدن حال بر افروخته او اخم کرد.
- چته پسر؟ بازداشتگاه رو گذاشتی رو سرت
امیر مسعود پلک بست.
- برو بیرون
اما...
- گفتم برو بیرون
لحن کوبنده‌اش نوید را از موضعش پایین کشید. نیم نگاهی حواله بهرام کرد و سپس با تردید در را بست. امیر مسود کج روی صندلی نشست.
- ازش چی می دونی؟
- همینقدر که تو هیچ وقت بهش نمی‌رسی
چشم بست، لــ*ب هایش می‌لرزید و صدای حاج فتوحی در سرش می پیچید.
" نزدیک شده بود، خیلی نزدیک "
چشم باز کرد و نقطه نامعلوم رو به رویش را نگاه کرد.
- قبلا یه بار این اتفاق افتاده پس بازم میفته
صاف روی صندلی نشست.
- چه‌جوری بهتون اطلاعات رو می‌دادپ؟
- با تلفن، همیشه تماس می‌گرفت
- چه‌جوری باهاش آشنا شدی؟
بهرام لبش را با زبان تر کرد.
- اونجا بزرگ شدم با گل بس...
امیر مسعود حرفش را برید.
- خواهرت. خب اون چه‌جوری پیداش کرد
چشم بهرام از روی او کنده شد، نگاهش روی میز و اما خیالش جای دیگری بود.
- نمی‌دونم...
امیر مسعود دقیق تر نگاهش کرد. زنی که دیده بود به این آسانی‌ها دهـ*ان باز نمی‌کرد. دم عمیقی گرفت.
- کسی هست که بهش مشکوک باشی؟
بهرام گنگ سرش را تکان داد.
- نه...
سرش را بلند کرد.
- فقط یه مرد...
امیر مسعود تیز شد.
- کی؟
- اسمش رو دقیق یادم نیست، فقط هفته پیش یه لیست بهش دادم. خیلی مرموز بود...
به صندلی تکیه داد و بی خیال گفت.
- نمی‌دونم اما شاید شوالیه بود. تا حالا ندیده بودمش
امیر مسعود عصبی از جا بلند شد.
- اسمش...
بهرام به مغزش فشار آورد.
- نمی‌دونم شرفی یا شرافت...
نفس‌های امیر مسعود تند و بی وقفه بود.
- دیگه؟
- انگار بازاری بود، توی...
امیر مسعود به سوییچش چنگ زد، گام های بلندش را به سمت در برداشت و بهرام بی هوا بلند شد.
- من چی می‌شم
امیر مسعود نفس عمیقی کشید.
- بر می‌گردم
- اما تو قول دادی
امیر مسعود بی هوا در را باز کرد. نماند و در بسته شد. نگاهش سرگردان گشت و نوید را از دور دید.
- نوید یه گروه آماده کن
نوید که دستپاچگی‌اش را دید. سرش را تکان داد و او به راه افتاد. خودش را به ماشینش رساند و استارت زد.
- داره سر میاد شبی که ساختی...
سرش را بلند کرد و به رو به خیره شد.
- شوالیه سیاه

لحظه‌ای بعد انبوهی از ماشین‌ها جلوی در حجره شرافت نگه داشتند. امیر مسعود از ماشین پیاده شد و سوییچش را در جیبش گذاشت. چند نفری از حجره‌هایش بیرون آمده بودند و صدای همهمه هایش فضا را پر کرده بود. هر که حدسی می زد و قصه جدیدی می‌بافت. امیر مسعود از پشت شیشه مردی حدودا پنجاه ساله را با محاسنی سفید دید و دم عمیقی‌گرفت. قدم برداشت و بی هوا در را باز کرد. حسن ناغافل از جا پرید و جلو آمد.
- سلام...
نگاهش تا ماشین‌ها و یونیفرم نوید کشیده شد.
- حا... حاجی
حاج شرافت سرش را با تمانینه بلند کرد. نگاهش اول به نوید و سپس به امیر مسعود افتاد. از جا بلند شد و سعی کرد خونسردی ظاهری‌اش را حفظ کند.
- اتفاقی افتاده
نگاه امیر مسعود به او و نگاهش دقیق بود. چشمش سر تا سر حجره فرش فروشی گشت و سپس دوباره روی لو نشست.
- شما آقای شرافت هستید؟
حاجی از پشت میز چوب گردویش کنار آمد.
- خودم هستم، چیزی شده؟
نوید سرش را تکان داد، برگه‌ای را بالا گرفت.
- ما حکم تفتیش اینجا رو داریم
اخم حاجی در هم رفت.
- برای چی؟
نوید برگه را پایین آورد و با سر به افرادش اشاره کرد. طولی نکشید که اطراف مرد پر شد از کسانی که حجره کوچک حاج شرافت را زیر و رو می‌کردند.
- متوجه می‌شید.
نگاه نگران حاجی با مردی که به سمت میز می‌رفت کش آمد. دم عمیقی گرفت و به خودش امید واهی داد. خط نگاهش به حسن خورد و نگاه نگران او را شکار کرد. سرش را با اطمینان تکان داد و دست‌هایش را پشت بدنش به هم قفل کرد.
ذهنش آشوب بود و در دلش غوغایی بر پا بود. نگاه زیر چشمی‌اش اطراف را می‌کاوید و برای آبروی به حراج رفته‌اش دلش هزار تکه می‌شد. آرام و با تمانیه پشت به آن ها کرد و به سمت در شیشه‌ای به راه افتاد. نگاه امیر مسعود با او کش آمد و او با آن قامت بلند و کت شلوار یک دست خاکستری‌اش جلوی در ایستاد. جماعت جمع شده را از پشت شیشه تماشا کرد و ماشین پلیس در چشمش خار شد. پلک دردناکش را بست و صدای مردی او را به خود آورد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
پلک دردناکش را بست و صدای مردی او را به خود آورد.
- قربان این کشو یه جای مخفی داره.
نفسش، نفس مقطعش لحظه‌ای نیامد و در س*ی*نه‌اش حبس ماند. بی جان روی پاشنه پا چرخید و نگاه امیر مسعود از روی او کنده نشد. نوید پیش سربار رفت و سرباز نئوپان را از کف کشو برداشت. حاجی سرش را بالا گرفت، چهره‌اش سرد بود و بی تفاوت.
نوید به اسناد و مدارک خوابیده در کف کشو نگاه کرد و همان‌طور گیج امیر مسعود را صدا زد. نگاه چسب امیر مسعود به سختی از روی او کنده شد و به سمت نوید رفت. کشوی میز با یک نئوپان از هم جدا شده بود و به دو طبقه مجزا تبدیل شده بود. امیر مسعود برگه‌ای را برداشت. نگاهش با انبوهی از اسامی کش آمد. اسامی دخترانی که به گمانش قربانی بودند. سرش را بلند کرد و نگاه پر نفرتش را به حاج شرافت دوخت. برگه را لوله کرد و به سمت او رفت. هر گامی که بر می‌داشت تمام خاطراتش را رج می‌زد. پیش رویش ایستاد و تمام بزاغ دهانش را روی او پرتاب کرد.
- امیرمسعود
صدای اعتراض نوید بود که بلند شد. حاجی سرش را برگرادند و با نوک انگشت بزاغ دهـ*ان امیر مسعود را از روی چشمانش گرفت. نگاه او هنوز هم به دست لزج و نگاه امیر مسعود به او بود.
- شرافت...
پوزخند امیر مسعود تلخ بود.
- بی شرف...
نوید بازویش را گرفت و او را عقب کشید اما او همان‌طور که دور می‌شد فریاد کشید.
- حیف فامیلی شرافت که به گندش کشیدی...
حاجی اما هنوز هم سرش پایین بود. بزاغ نشسته روی انگشتش را تکاند‌. پوزخند نشسته روی لــ*ب‌هایش تلخ بود و در سرش هزاران فکر جولان می‌داد. سرش را بلند کرد و نگاه شماتت بار حسن رویش سنگینی کرد. سرش را پر غرور بالا گرفت. حالا زمان شکست او نبود، نباید از شاگردش کمتر می‌شد.
امیر مسعود از حجره خارج شد. هنوز هم دستش در دست نوید بود و سرش نبض می‌زد. برگه لوله شده در دستش فشرده می‌شد و خیسی از بند بند انگشتانش به کاغد می‌رسید. نوید او را سمت ماشینش هدایت کرد و او پشت فرمان نشست. پیش چشمش هنوز هم مردی با یونیفرم سبز خونین جولان می‌داد.
با خودش تکرار کرد، سبز خونین...
چه ترکیب بدی بود. دست‌هایش را روی فرمان گذاشت، برگه را رها نمی‌کرد. دلش نمی‌خواست که لحظه‌ای غفلت کند و بازهم یک عمر از سرنوشت جا بماند. از پشت قاب شیشه شرافت را دید که با دست‌هایی دستبند زده پله‌های حجره را پایین می‌آمد. نگاهش هنوز هم سرشار از غرور و تمسخر بود، انگار که او را به اسارت که نه به پادشاهی می‌بردند. هم پیاله‌های حاج شرافت تماشایش می کردند و نگاه هر کدامشان حرفی از گلایه‌ها داشت و اما او هیچ نمی گفت. داخل ماشین نشست و از فاصله ای نه چندان دور به حجره کوچکش نگاه کرد. حالا او شمعی بود که پس از سال‌ها روشن شده بود و آبروی ریخته‌اش او را ذره ذره آب می‌کرد. استارت ماشین زده شد و او پلک دردناکش را بست.
همان وقت امیر مسعود پشت فرمان، پیچ را با سرعت بالا می‌پیچید. صدای تلفن همراهش بلند شد و او بی هوا به صفحه روشنش نگاه کرد‌. شماره هارون روی صفحه نقش بسته بود و او اما عصبی تر از آن بود که فکرش را به کار بیاندازد. محکم و بی هوا روی فرمان کوبید. نه یکبار که چند بار و هربار جری تر شد. انگار ملغمه‌ای از غم گلویش را گرفته بود.
شاید حق با پدرش بود، او نباید در این پرونده دخالت می‌کرد. دوباره محکم تر روی فرمان‌کوبید و فریاد کشید.
- لعنتی
صفحه تلفن خاموش شد و جلوی در بازداشتگاه ماشین را متوقف کرد. صفحه تلفن همراهش دوباره روشن شد و او اما بی آنکه برش دارد از ماشین پیاده شد. قدم‌های بلندش را به سمت رو به رو برداشت و همان دم نوید را دید که با پدرش مشغول صحبت بود. حاج فتوحی سر تکان می‌داد و نوید چیزی را برایش بازگو می‌کرد. باید حدسش را می‌زد که پدرش او را در این پرونده تنها نمی‌گذارد. چشم حاج فتوحی به او افتاد و دستش را به نشانه سکوت برای نوید بالا برد. حالا امیر مسعود رو به رویشان بود.
- پیداش کردم
- تعجیل نکن پسر، مباد آبروی بنده خدا رو بریزی
امیر مسعود کلافه چشم بست.
- خودشه
حاج فتوحی نفسش را کلافه آزاد کرد.
- عوض شدی امیر مسعود، پسر من کسی نبود که توف بندازه تو صورت خلق الله
نگاه تند و تیز امیر مسعود سمت نوید رفت و او سرش را زیر انداخت. صورت گرد حاج فتوحی در هم رفت‌.
- اونجوری نگاش نکن. اگه اونم نمی‌‌گفت یکی دیگه می‌گفت حرف من چیز دیگه‌ایه
- اون یارو...
حاج فتوحی استغفرالله گفت. لحنش کلافه بود و انگار فهمیده بود که این روزها تیغش به او نمی برد. کلافه و عصبی سرش را به چپ و راست تکان داد و از کنارش گذشت. امیر مسعود تیز برگشت.
- آقا جون
ایستاد مکث کرد و امیر مسعود لبش را با زبان تر کرد.
- صبر کنید با هم بریم
حاج فتوحی نماند. رفت و امیر مسعود اینبار سمت نوید برگشت.
- کجاست؟
- تو اتاق بازپرسی
امیر مسعود سرش را تکان داد و به سمتی که او اشاره کرده بود رفت. در اتاق را باز کرد و قامت بلند او را نشسته پشت میز دید. سرش بالا بود و نشانی از ترس در صورتش هویدا نبود. دستش مشت شد و رگ‌هایش بیرون زدند. دیدن خونسردی مرد جری ترش می‌کرد و او را تا مرز جنون می‌برد. در را پشت سرش محکم و پر صدا بست و اما شرافت ذره‌ای تکان نخورد. شاید هم او در عالم دیگری بود یا که خشم امیر مسعود نمی‌ترساندش. امیر مسعود پشت میز نشست و او نگاه عسلی رنگش را به امیر مسعود سنجاق زد. دستش روی پاهایش مشت شد و دلش می‌خواست که تقاص کار او را همین حالا، همین حالایی که با او تنها بود پس بدهد. دلش می خواست که به اون نشان دهد که دوره‌ی او هنوز هم نگذشته و می‌تواند خیلی راحت او را زمین بزند. اما دم عمیقی گرفت و سرد و بی روح نگاهش کرد.
امیر مسعود دست هایش را در هم قفل کرد.
- از کی وارد باند شدی؟
- کدوم باند؟
امیر مسعود لبش را به نیش کشید.
- اسامی اون دخترها توی میز کارت چیکار می‌کرد؟
شرافت لحظه‌ای در سکوت نگاهش کرد، سپس دست‌هایش را در هم قلاب کرد.
- می‌رم زندان؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

Sabatoranji

نویسنده برتر
نویسنده برتر
3/7/21
58
103
33
امیر مسعود برای لحظه‌ای از حرف بی ربط او جا خورد. عمیق نگاهش کرد و سپس پرونده را باز کرد.
- چرا؟ می‌ترسی؟
- نه
جواب محکم و با صراحت او سرش را بلند کرد. با تای ابروی بالا داده‌اش نگاهش کرد. فرد رو به رویش زیادی دم کلفت بود، آنقدری که حتی خوف زندان را به خود راه نمی‌داد. امثال او را زیاد دیده بود، آدمک هایی که یا پولشویی می‌کردند یا به یک نحوی به جایی بند بودند و اما او رحمی نداشت. لــ*ب تاب را جلو کشید، لیست را بار دیگر نگاه کرد و سپس صفحه مانیتور را خاموش کرد.
- لیست دخترها چک شدن...
نگاهش به او خیره و دقیق بود، دلش می‌خواست تمام حرکات او را از بر کند.
- همه‌ی کسایی که از یازده سال پیش به نحوی ناپدید شدن توی لیست هستن
او اما نگاهش سرد و بی روح بود وقتی که لــ*ب باز کرد.
- من نیستم
اخم امیر مسعود عمیق تر شد.
- چی؟
- گفتم من نیستم، اونی که دنبالشی من نیستم
امیر مسعود پرونده را بست.
- من دنبال کیم
- شوالیه
نفسش برای لحظه‌ای رفت و دهانش تمنای آب کرد. این روزها به گره کوری می‌ماند که هر چه می‌کرد باز نمی‌شد. در خودش پبچ می‌خورد و یک گره به گره هایش می‌زد. بزاغ گلویش را به سختی فرو داد.
- تو شوالیه نیستی؟ اما از کجا می شناسیش عجیب نیست؟
شرافت سرش را زیر انداخت. نمی‌خواست نگاهش او را لو دهد. دوباره سر بلند کرد و اینبار جدی تر شد.
- تو چی فکر می‌کنی
امیر مسعود دندان روی هم سایید. عصبی و کلافه بود، رفتارهای ضد و نقیض این مرد کلافه ترش هم می‌کرد. عصبی پرونده را بست و صدای کوبشش بلند شد.
- به حد کفایت مدرک داریم، همین حالاشم راهی بازداشتگاهی
شرافت به صندلی تکیه داد.
- پس دست دست نکن
نفس امیر مسعود عصبی بود. از جا بلند شد، لــ*ب تاپ و پرونده را برداشت و به سمت در رفت.
- تا انجام تحقیقات کامل بازداشتید.
از در خارج شد و شرافت نفس جبس شده‌اش را آزاد کرد. سرش را بین دست‌هایش محصور کرد و دخترکی فریاد کشید.
" من از این خونه می‌رم "
پلک بست و همان وقت امیر مسعود از درب گذشت.
- منتقلش کنید بازداشتگاه
سرباز پا کوبید و او به سمت جکش رفت. از دور به آشوب حیاط نیروی انتظامی نگاه کرد و سپس سرش را روی فرمان گذاشت.
خسته بود؛ به اندازه یک عمر خسته بود. کسی به شیشه کوفت و او سر دردناکش را بلند کرد. باز هم سفیدی چشم‌هایش دریای خون بود. حاج فتوحی قدمی عقب رفت و او در را باز کرد. لحظه‌ای بعد خیابان های تهران زیر چرخ های ماشین او له می‌شد. بی نفس و تب دار لــ*ب باز کرد.
- خودشه...
حاج فتوحی به نیم رخ او نگاه کرد. فکش قفل شده بود و حالا ته ریش‌هایش کمی از حد اندازه گذشته بود.
- مطمنئی
امیر مسعود سرش را تکان داد و بی آنکه بفهمد سرعتش بالا رفت.
- اون زنه، اسمش چی بود... آهان گل بس. چه‌جوری دستگیر شد؟
حاج تسبیح شاه مقصودش را دست گرفت و به وقت رد کردن مهره‌هایش زبان باز کرد.
- بیست سالی هست که توی زندونه، انگار دون می‌پاچیده برای آکله‌هایی که هر کدوم جهد کرده بودن بی‌خیال خونه و کاشونشون بشن
برگشت و اینبار به او نگاه کرد.
- بیشترشون بی ک**س و کار بودن، انگار این شوالیه زیادم پی دردسر نیست
امیر مسعود خم جاده را رد کرد، پیش چشمش به جای تاریکی جاده چشم‌های عسلی مرد بود. عجیب آشنا بودند آن دو گوی عسلی و او هرچه که فکر می‌کرد چیزی را به خاطر نمی‌آورد. سرش را تکان داد و اینبار صدای پدرش او را از خلسه بیرون کشید.
- امیر مسعود؟
گنگ سمت او برگشت و سپس سریع رو گرفت.
- جانم؟
- فکرت کجاست پسر؟
امیر مسعود نفسی تازه کرد.
- پیش شرافت...
پوزخند زد، تلخ و طعنه آمیز. دست خودش نبود، هربار با شنیدن پسوند او داغ دلش تاره می‌شد و حالا که فکر می‌کرد انگار فامیلی او هم زیادی آشنا بود. گوشه داخلی دهانش را به نیش دندان کشید.
- پیش سی سال پیش...
برگشت و اینبار عمیق و طولانی نگاهش کرد. نفس حاج فتوحی بی جان و بی رمق بود. حالا جاده تصویر کدری بود پیش چشمانش.
- واسه خاطر همین بود که نمی‌خواستم پا بند این پرونده بشی
- من اگه نخوامم پام گیره حاجی
حاج فتوحی نفس گرفت و همان وقت صدای بوق ماشین رو به رویی گوش‌هایشان را پر کرد. حاج فتوحی فریاد کشید و امیر مسعود فرمان را پیچاند.

*** ***
حاج فتوحی چایش را هم زد، فروغی را ورق زد و زیر لــ*ب همرا با اشعار زمزمه کرد. همان وقت امیر مسعود به لیوان نیمه خورده شربت بهارنارجش خیره بود. بیست و چند ساله بود، آزمون بازپرسی داده بود و مستانه در را باز می‌کرد. بوی بهارنارنج با او می‌آمد و خاطراتش را م**س.ت می‌کرد. مستانه خندیده بود و شربت را به او داده بود. بماند که خستگی‌هایش چه‌طور در رفته بود و او چه بی اندازه معتاد شربت های او شده بود. برگشت حالا مستانه نبود و نفس او بی جان بود. به سمت پایین حرکت کرد، پدرش به عادت هر روزه مشغول ورق زدن فروغی بود. سرش را لحظه‌ای بلند کرد و او را دید.
- بیا سر میز
امیر مسعود راه نیمه رفته‌اش را برگشت. احوالش خوش نبود، نمی‌خواست بحثی تازه بیاندازد. پشت میز نشست و گلابتون، خدمتکار تازه خانه‌اش، کسی که حالا جای مستانه را گرفته بود چای را پیش رویش گذاشت. نگاهش با زن کش آمد و چیزی از وجودش کنده شد.
- دیشب هارون اینجا بوده
فنجان چایش را برداشت. جرعه‌ای نوشید و فنجان را روی میز گذاشت.
- زنگ زد
حاج فتوحی کتابش را بست.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر