در حال تایپ رمان خیالی رو به تاریک | فرشاد محمدی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
IMG_20220519_011427_292.jpg

نام رمان: خیالی رو به تاریک
ژانر: اجتماعی،معمایی
نویسنده: فرشاد محمدی کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظر محترم: @Golbarg
خلاصه:
رویای پنهانی که یک زندگی را پا به پای خود می کشاند. اما خیال ها، همیشه رویایی نیستند! گاهی زیبایی یک رویا، تاریکی عظیمی را بر روشنایی جهانت چیره میکند...
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
234
881
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
مقدمه:
من در آشوب زندگی، می سرودم رویایم را
به مانند گمشده ای در اعماق تاریکی، اما چه‌ بی‌ پروا در اوج انزوا می رقصم.
من از حبس خود رها گشته ام، مرا از کدام سقوط می ترسانی؟
سقوط عشق را دوست دارم؛
چرا که مرا‌ جانانه در خود دفن می کند؛ به راستی که چه مرگی زیباتر از این؟!

▪▪▪
روی صندلی چوبی نمناک از بارانی که پس از مدت ها از آسمان سرازیر شده بود، منتظر سرویسم نشسته بودم‌. نگاهی گرم و عمیقی به سرمای مه گرفته هوا، جاده و منظره‌ی مملو از قطرات باران کردم و با تمام وجود عطر و بوی تازه هوای اول زمستان را با نفس‌های عمیق پی‌در‌پی، به ریه‌هایم فرستادم؛ طراوت اول زمستان چشمانم‌ را خیس کرد و لبخند را بر لــ*ب‌هایم می‌کاشت.
هوای سردی که باعث می شد غبار دود مانندی با نفس هایم از دهانم بیرون آید، بدنم را از شدت خود می لرزاند و اندک خماری که درچشمانم باقی‌مانده بود را می پراند. نگاهی به ساعت مچی نقره‌ای رنگم، که زیر آستین لباسم پنهان شده بود، انداختم. دمای پایین هوا، غبار سفیدی که روی شیشه‌ اش انداخته بود و زمان را از چشمانم می‌دزدید را با گوشه‌ی آستینم آن را تمیز کردم. عقربه‌هایش به تندی بادی که می‌وزید، حرکت کرده بودند؛ با دیدن ساعتی که مرا از جاماندن سرویسم غافل کرده بود، سرمای رسوخ کرده در عمق وجودم را به فراموشی سپردم.
در حین دست و پا زدن در میان افکار پریشانم، دویدن تا کلاسم را تنها ترین راه می دانستم. با کشیدن آهی از روی حرص و کوبیدن لگدی به صندلی، درد زیادی را در پایم که از سرمای هوا کرخت شده بود، حس کردم و با گام های تندی به راه افتادم.
در راه، نگاهم به پیرزن خمیده‌ای افتاد که از برخورد با گذر تند مردم، پلاستیک میوه هایش روی زمین افتاده بود و سیب های قرمز رنگش، همه جا پخش شده بود. قدم‌هایم آرام شدند و ایستادم. چشمانم بر روی عابران بی‌تفاوتی که با نیم نگاهی به سر و صورت خیس پیرزن، از کنارش عبور می‌کردند افتاد؛ نگاهم رنگ تاسف به خود گرفت. دنیا همین است، چهره‌ی واقعی آدم‌ها را از پشت نقاب انسان بودنشان در این شرایط نمایان بود.
مسیرم را به سمت او کج کردم و با لبخند محوی که روی لــ*ب داشتم، میوه هایش را از زمین جمع کردم و با لبخند رضایتی که بر لــ*ب کاشته بود، با صدایی لرزان، به آرامی تشکر کرد:
- خیر ببینی دخترم.
از فرط فرحی که بر چهره اش نقش بسته بود، عصبانیتم کمی فروکش کرد. ادامه راهم تا مدرسه را تندتر از قبل در پیش گرفتم، طوری که نفس های کندم، هوا را به سختی به ریه‌هایم می‌رساند.‌ راهم را بدون وقفه دویده بودم و بعد از مرتب کردن موهای بهم ریخته و آشفته ام، نفس های تندم را آرام کردم.
به آرامی در کلاس را که باز کردم، بلافاصله با صحنه‌ خالی کلاس زیبا و تزئین شده و کاغذ رنگی های خورد شده سرتاسر اتاق مواجه شدم و متوجه دیر رسیدنم شدم؛ با کشیدن نفس عمیقی چشمانم را بستم و به در تکیه دادم. با نگاهی تلخ، صندلی‌های منظم چیده‌شده را از نظر گذراندم و به‌خاطر دیر رسیدن به آماده سازی جشن آخرین روز سال تحصیلی‌ام، خود را سرزنش می‌کردم. به کلاس چشم دوخته بودم و از تصور همکاری و خوشحالی از دست رفته امروز، حسرت میخوردم.
با صدای سرایدار پیر مدرسه که پشت سرم ظاهر شده بود، لرزش خفیفی از سراسر بدنم گذر کرد؛ سپس با لحن آرام همیشگی اش گفت:
- دیر رسیدی، همین چند دقیقه پیش کار بچه ها تموم شد.
در حالی که نگاهم به کلاس بود، سرم را پایین‌ انداختم و جواب دادم:
- آره، صبح از سرویسم جا موندم.
- اگه میشه بیاین بیرون، چون باید در رو قفل ‌کنم.
با خداحافظی کوتاهی از کلاس فاصله گرفتم و با ناامیدی و گام‌هایی وا رفته از خستگی، پله ها را پایین آمدم و پس از نگاه حسرت‌بارم، مدرسه را ترک کردم.
در مسیر، دوباره به همان صندلی که صبح بر رویش منتظر سرویسم بودم، رسیدم و روی آن نشستم. به چند ساعت قبل فکر می‌کردم که اگر کمی زودتر بیدار می‌شدم، به سرویسم رسیده بودم.
 
آخرین ویرایش:

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
در حین پرسه زدن در خیالات و ندامت هایم، ماشینی که از چند سانتی متری ام، با سرعت زیاد عبور کرد و باعث پاشیده شدن آب کثیف جاده، روی لباس هایم شد، مرا از افکار پریشانم بیرون کشید. اخم بر صورتم چیره شد و با نگاه چندش آوری لباس کثیفم را دید زدم و کفری تر از قبل، به سمت ماشین داد زدم:
- هی مرتیکه گاو.
داد زدنم بی فایده بود و خیلی سریع دور شد. از نشستن دوباره بر روی آن صندلی بد شگون، با خود کلنجار می‌رفتم. با نگاه خشمگینی، اطراف را برانداز می‌کردم و به دنبال شخصی می‌گشتم تا قربانی عصبانیتم شود، اما از اینکه کسی در نزدیکی‌ام نبود، احساساتم را درون خود فروکش کردم. بعد از بلند شدنم از روی آن صندلی چوبی نحس، لگد محکمی را از روی خشم، روانه آن کردم؛ پاهایم از شدت ضربه محکمم، چند لحظه‌ای بی‌حس شد. سپس با گام های تند و با حال و احوالی گرفته شده، بقیه راهم را این بار از احتمال پاشیده شدن دوباره آب، از پیاده‌روی کنار جاده در پیش گرفتم. برگ‌های زرد ریخته شده از درخت های بلند لـخـ*ت شده پاییزی، در پیرامون پیاده رو،کف زمین را پوشانده بود و راه‌رفتن روی آن ها را برایم لذت بخش می کرد. از نگاه‌ معنادار مردمی که از کنارم عبور می کردند، به سر و وضع آب گرفته و کثیفم زیر چشمی نگاه می‌انداختم و احساس بدی را دریافت می کردم؛ اما عصبانیتم هر حسی را کنار می زد.
بلاخره بعداز سپری روز بدی که داشتم، به خانه برگشتم و خیلی سریع با لباس های خیسم از پله ها بالا رفتم که سلینا با دیدن سر و وضع من با پوزخند تمسخرآمیزی گفت:
- این چه ریختیه؟ کی این بلا رو سرت آورده؟
بعد از اتفاقات امروز، حوصله در افتادن با سلینا را اصلا نداشتم و بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم و با زمزمه‌ی زیرلب، تکرار می کردم:
- بهم میگه کی این بلا رو سرت آورده، فقط همینو کم داشتم!
کمی بعد، لباس کثیفم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. با نفس های عمیقی که می کشیدم، سعی بر برگرداندن آرامش از دست رفته امروزم را داشتم که صدای مادر را از پایین شنیدم:
- آنیسا، بیا پایین ناهار حاضره.
از تصور روبه‌رو شدن با سلینا و تیکه و کنایه های زهر آلودش، نفرت عمیقی بدنم را فرا می گرفت و حتی فکرش هم حسابی روز بدم را تکمیل می کرد. بعد از کمی تعلل به پایین رفتم و به محض نشستن روی صندلی، سلینا با پوزخند معنا داری ، با گوشه چشمش بهم چشم دوخت و گفت:
- خب نگفتی، کی اون ریختیت کرده بود!
هوف عمیقی از روی حرص کشیدم و با فشردن چشم هایم، سکوت کردم. پدر که از دیرآمدن های هر شب سلینا، حسابی عصبانی بود‌ اما به خاطر قولی که به مادر داده بود، از دعوا کردن با سلینا منصرف شده بود.
با نگاهی بی رحمانه و زیر چشمی به سلینا، حرفایش را قورت می داد و تحمل می کرد. بعد از ادامه دادن کنایه های سلینا و خنده های مضحکانه اش، صبر پدر لبریز شد و محکم، دستانش را به میز کوبید و رو به سلینا گفت:
- ببینم، دیشب کجا بودی؟ این چندمین شبیه که دیر موقع میای؟!
سلینا که دهانش از شدت عصابینت پدر باز مانده بود، با حالتی حق به جانب به حرف آمد:
- چیه؟ بازم همه چی به من مربوطه؟
پدر که نگاه تخسش را از سلینا بر نمیداشت،‌ تند تر از قبل ادامه می‌داد:
- من تاکی باید نزدیکای صبح اومدنتو تحمل کنم؟ اصلا بقیه رو آدم حساب میکنی تو این خونه؟
سلینا از جای بلند شد و قاشقش را با ناراحتی، به بشقاب کوبید و با قدم های تندش، خیلی سریع به سمت اتاقش رفت. پدر هم بلافاصله بعد از او، با نگاه گرفته ای از جای بلند شد و بدون خداحافظی به شرکت کارش رفت. من که با تماشای ستیز های تکراری پدر و سلینا، بی میل شده بودم و با قاشقم ور میرفتم، ناهارم را ناتمام گذاشتم و به چهار دیواری خودم برگشتم؛ جایی که پر بود از آرامش و جاری بود از آواز سکوتی به نام صبر، که آتش خشمم را از روال سیاه روزانه ام خاموش می کرد. خشمی که بر ناراحتی هایم رنده می کردم و کاری از دستم بر نمی آمد. با در آغـ*وش گرفتن زانوهایم، گرمی اشکی که از گوشه چشمانم، بی گدار جاری شده بود را پاک کردم. خانه پر شده بود از هنجار هایی که آرامشم را پرخاش می کرد. ناراحتی هایی که حاصل از وقوع یک اتفاق نبود، بلکه حاصل جنگ و ستیز های متوالی بود که از امروز به فردا و از فردا به فرداها رانده می شد و مانند سناریوی تکراری، ادامه دار بود. این سومین دعوای بین بابا و سلینا، در این هفته بود.
 
آخرین ویرایش:

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
حلقه‌ای از موهایم را دور انگشتانم می‌پیچاندم و به رفتارهای بچه‌گانه سلینا که موجب بدبینی و بی اعتمادی پدر نسبت به او شده بود فکر می‌کردم. اما او با، باور اشتباهی که داشت همه چیز را خراب تر می کرد. از حرص، خنده مزحکانه‌ای از اظهار نظر های همیشگی او که مرا متهم‌ اصلی این دعوا و جدل ها می‌دانست می‌کردم. با نشستن روی صندلی، توجهم به عکس دونفره من و سلینا که چسبیده بر دیوار روبرویم بود جلب شد و به صورتش خیره شدم؛ دائم شاکی از این بود که چرا پدر هیچ وقت مرا مجازات نمی‌کند و انگشت اشاره دعوا ها، همواره به سمت اوست؛ او که مدرسه اش را رها کرده بود، خارج از خانه به دنبال خوشحالی می‌گشت وبی‌توجهی‌اش به خانه و خانواده باعث شاکی شدن پدر از رفتارهایش بود.
در همین حین، سر و صدای سلینا و مادر را از پایین شنیدم. با اینکه در اتاقم بودم، صدای بلند و پرخاشگرش را به خوبی می‌شناختم. طبق روال همیشه، مشغول شکایت از من بود و آواز تند فریادش خانه را فراگرفته بود:
- چرا فقط من باید سوال‌ جواب شم؟ همش زیر سر اونه، اونم باید جواب پس بده!
از متهم خطاب کردن های دوباره او کلافه بودم؛ چیز جدیدی برایم نبود، خود را به فرط بیخیالی زده و به زیر لحاف‌ پناه بردم تا صدای روی مخش را نشنوم. بعد از چرت نسبتا طولانی که زدم، به سختی از خواب سنگینم بیدار شدم. به محض بیدار شدنم، نگاهم به گیتاری که پدر، به تازگی آن را به من هدیه داده بود افتاد و خیلی زود خاطره حسودی و اداهای سلینا در آن شب برایم یادآورد می‌شد. مدت ها بود که ثبت نام کلاس گیتارم را پشت گوش انداخته بودم؛کشوی کمد کنار تختم‌ را باز کردم و نگاهی به تیکه کاغذ کوچکی که آدرس مکانش را در آن یادداشت کرده بودم انداختم. از لحاف گرم و دلنشینم، به هر طوری بود دل کندم و بعد از آماده شدن، از اتاق خارج شدم که چشمم به چهره درهم سلینا افتاد. بعد از دیدن من، لــ*ب و لوچه هایش را کج کرد و گفت:
- همینو میخاستی؟
نگاه سردش، گرمی صورتم را دوچندان کرد :
- خودت شروع کردی.
با نگاهی گذرا، سر و وضع مرتبم را برانداز کرد و خیلی زود، از کنارم رد شد. انتظار این برخوردش را می‌کشیدم؛ هر وقت پدر با او بحث می کرد، به من پیله می‌کرد و ازم کینه شتری می‌گرفت. نفس عمیقی از تمام شدن حرفایش کشیدم و خانه را ترک کردم.
مسافت خانه تا آدرس کلاس گیتاری که نزدیکیای پارک بود را طی کردم و بعد از گذراندن چندین خیابان متوالی و مسیر اشتباهی را که در پیش گرفته بودم، به ساختمانی رسیدم که سر در ورودی آن، با آرم موزیک طلایی رنگی تزئین شده بود. وارد شدم و پس‌ از ثبت نام، خوشحال از تایمی‌ که در خانه بودنم را کمتر می کرد، به پارک همیشگی‌ام آمدم.
قدم‌زنان در مسیر پیاده‌روی پارک، راه می‌رفتم. درخت ها و آلاچیق های گرم و صمیمی دونفره، در هوای سرد را از نظر می‌گذراندم و بیش تر از قبل به تنهایی‌ام پی می‌بردم. از بین آلاچیق های دو نفره، فقط یک جای خالی به چشمم می‌خورد که خیلی زود، قبل از پر شدنش آن‌جا نشستم و در خلوت خود فرو رفتم. سکوتی که سیل عمیقی از افکام را، فروکش می‌کرد‌ تا اندکی از شلوغی ذهنم را کاهش دهد.
پس از کمی، با صدای گارسون به خود آمدم:
- خوش اومدین. نوشیدنی های داغی واسه هوای سرد امروز داریم؛ چی میل دارین؟
-یه قهوه تلخ.
بعد از مدت کمی، برگشت و با لبخند کشیده‌ای بر لــ*ب گفت:
- بفرمایین، کامتونو با تلخی این قهوه شیرین کنین.
بی توجه به شیرین زبانی هایش، مشغول به نوشیدن قهوه تلخ و داغ همیشگی‌ام شدم و به جشن فردا فکر می‌کردم تا اندکی از اتفاقات امروز را به فراموشی بسپارم. حال و هوای این روزای خانه و جو افتضاحش،که حسابی مرا از آن گریزان کرده بود، از هر فرصتی برای رهایی از فضای نامطلوب و مضطرب خانه و به خصوص نگاهای زهردار سلینا استفاده می‌کردم.
مدت طولانی را در آلاچیق چوبی خوش نما و زیبایی که دور تا دور آن به واسطه درخت و بوته های سرسبز و بلند محصور شده بود به سر کردم و بعد از گذشت چند ساعتی از شب، بر خلاف میلم به خانه برگشتم.
 
آخرین ویرایش:

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
نسبت به روزهای قبل، اولین‌باری بود که کمی‌دیر به خانه‌ رسیده بودم، اما آرامشی که باید به دست می‌آوردم، ارزش هر چیزی را داشت. ثانیه‌ای پلک بستم و آرامش را درون خانه تصور کردم، سپس کلید را در قفل در چرخاندم و کفش های پاشنه بلند مشکی رنگم را از‌پای خسته‌ام کندم.
در راهروی ورودی خانه، با نگاهی به آینه قدی بزرگی که در دیواره آن نصب بود، لباس و موهایم را در آن مرتب کردم و بعد از ورود به سالن، بلافاصله نگاهم به میز شام شلوغی افتاد که همگی را دور هم جمع کرده بود؛ از دیر رسیدنم جلوی پدر، چهره ام حالت معذبی به خود گرفت. پس از سلامی زیر لــ*ب، درحال رفتن به اتاقم بودم که پدر با خوشرویی گفت:
- ما یه‌کم زودتر شامو شروع کردیم دخترم، توام بشین.
بعد از حرف پدر، نگاه زیر چشمی سرد سلینا، نرمی صحبت های مادر را از بین برد،روی صندلی نشستم و بعد از لبخند محوی به پدر، مشغول خوردن شام شدم .در همین حین، متوجه ور رفتن سلینا با غذایش بودم و انگار حالا که من کمی دیر کرده بودم منتظر فرصتی برای تلافی بود. بعد از مدتی، از خوردن غذا منصرف شد و در حالی که حلقه ای از موهایش را به دور انگشتانش می‌پیچاند، به میز خیره شده بود. پدر که متوجه غذا نخوردن سلینا بود، بی اهمیت به آن به خوردن مشغول بود و از کارش در شرکت صحبت می کرد.
نگاهم‌ رو به صحبت های پدر بود، اما توجهم به چهره غضبی سلینا که به نظر حرف هایش را قورت می‌داد بود. سرانجام با کنار گذاشتن بشقابش، حرف های پدر را قطع کرد و با خنده معناداری، بی مقدمه گفت:
- واقعا مثل یه خانواده دارین شام میخورین، انگار هیچی نشده!
پدر که هنوز متعجب بود، پرسید:
- چیزی شده که ازش بی‌خبریم؟
سلینا که از روی حرص،‌ خنده بلندش را سریع قطع کرد، سرکشانه چشم بالا برد:
- واقعا اینقد عادی رفتار میکنی، انگار چیزی نشده؛ ببینم‌ اگه منم‌ این ساعت به خونه برمی‌گشتم،‌ اینقد خوش‌رو و آروم باهام حرف می‌زدی؟
از سر‌ تکان دادن های پدر و سکوتش، متوجه ناراحتی دوبارش بودم.‌ سلینا که بین صحبت هایش هیچ وقفه ای نبود، صدایش اوج بیشتری می گرفت و ادامه می داد:
- تو این خونه فقط تایم رفت و آمد من چک میشه؟ چرا بین منو اون، اینقد تفاوت قائلی؟
پدر بی‌حوصله به میان حرفش پرید و بی‌تفاوت به چهره خشمگین سلینا گفت:
- باید اینو از خودت بپرسی، خیلی وقته عادی نیستی!
خیلی وقت پیش باید یه فکری به حالت می‌کردم.
سلینا سکوت مظلومی به خود گرفت و ادامه نداد.
دعوا رنگ جدی تری به خود می‌گرفت و پس از این حرف پدر، چهره مادر که درهم شده بود به حرف آمد و مثل همیشه از سلینا طرفداری کرد:
- ببینم‌ چه فکری؟
- معلومه دیگه روانشناس یا مشاور؛ هر جایی که‌ حالشو درمان کنه.
مادر با چشم های ریز شده اش، روی پدر خیره مانده بود با عصبانیت داد می‌زد:
- بفهم چی میگی جلو بچه ها، کافیه دیگه.
سلینا که سرش را پایین انداخته بود، به میان حرف مادر آمد:
- این تنها سوالیه که همیشه از خودم پرسیدم، ولی هیچ‌ وقت جوابشو نفهمیدم...
بحث امشب، جدی تر از روزهای قبل دنبال می‌شد و از شدت عصبانیت از هنجره هایی که
بی پرده سخن‌ از آن ها بیرون‌ می‌آمد، نفس هایم را در خود حبس می‌کردم و نظاره‌گر صحبت های دل رنجانشان بودم. از اینکه بحث امشب هم به بهانه دیر رسیدن من شروع شده بود، فشار زیادی را تحمل می‌کردم. پدر که از روی صندلی بلند شده بود، با پرت کردن بشقاب غذای روی میز، خشمش را نشان داد و با اشاره‌ای رو به مادر گفت:
- همش زیر سر توعه؛ فکر‌ می‌کنی نمی‌فهمم که این دخترو از حرفای مسخرت پر می‌کنی؟
این حجم از عصبانیت را، اولین بار بود که در چهره سرخ شده ی پدر می‌دیدم. مردمک چشم‌هایم از شدت ترس تکان می‌خورد؛ از اینکه بیشتر از این، شاهد بحث و جدل هایشان نباشم، خیلی زود از جای بلند شدم به اتاقم برگشتم و به پشت در تکیه دادم. پوسترهای چسبیده بر دیواره های اتاقم را یکی یکی از نظر می‌گذراندم و به عکسی که در آن لبخند می‌زدم چشم دوختم. با نگاه خیره به عکس، گرمی قطره اشکی که آرام از گوشه چشمم جاری شده بود را بر روی گونه‌ام حس کردم.
دعواهای بی‌مورد سلینا، پدر را حسابی رنجانده بود و موجب شده بود، حرف های تندی را مستقیم به او بزند...
با دست لرزانم، گوش هایم را برای نشنیدن داد و فریادهای بی‌امانشان که هنوز به گوشم می‌رسید، چنان فشار می‌دادم که حس له‌شدگی را درون آن احساس کردم‌.
 
آخرین ویرایش:

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
صدای مادر،‌ کل خانه را فرا گرفته بود که می‌گفت:
- چیشده، خیلی‌زود جا زدی نه؟ پشیمونی دیگه فایده‌ای نداره.
سکوتی که بعد از این‌ حرفش، جو خانه را فراگرفت، ذهنم را درگیر کرد، اما از تمام شدن دعوا و سکوت حاکم، آرام‌تر شدم. هرچند که افکار حیرانم، چنان شتابان از مقابل چشمانم عبور می‌کرد که گویا هیچ چیز تمام نشده بود.
نفس بلندی کشیدم اما کلافگی‌ام با آن همه اتفاقات بی شمار که بر پایه رفتار سلینا شروع می‌شد و در نهایت به من ختم می‌شد، با هیچ نفس عمیقی از بین نمی‌رفت. خوب می‌دانستم مادر به‌خاطر حمایتی که از سلینا می‌کرد، باعث ایجاد فاصله میان من و او می‌شد. فاصله ای که خانواده را بیشتر از هم جدا می کرد و احساسم را نسبت به آنها دستخوش تغییر می‌کرد.
کمی در اتاقم قدم زدم تا بلکه لابه لای پریشانی هایم، راهی برای رهایی از حال گرفته ام پیدا کنم.
نگاهم به دفترچه خاک گرفته زیر کمد افتاد که مدت ها بود، لای برگه‌هایش را باز نکرده بودم. با فوت کردن گرد روی آن، صفحه ای از آن را باز کردم. نگاهم بر قطره اشک های خشک شده روی صفحه خیره ماند و به فکر سناریو تکراری زندگی ام فرو رفتم. کمی بعد، از سکوتم رها شدم و با صفحه جدیدی که بازکردم، به آرامی قلمم را حرکت دادم :
《در خیال راهی باریک، برای رسیدن به رویایی بزرگ. انباشته شدن دلتنگی های لبریز شده از صبر و بی توجه به زمان که در تداوم وگاهی در تکامل جاده آرزوهاست. قلب هوای قدم نهادن در اوج رویاها را خوب می داند. اینَک دلتنگی ها سر از سرمستی در می‌آورند و رویاها رنگ واقعیت به خود می‌گیرند. اکنون بهاری می‌شود و بارانش طرواتی را به دل های سوخته اعطا می‌کند. بارانی که فقط دلتنگی و اندوه را به رودخانه‌ها می‌سپارد. چه بوی عطریست، شاید هم بوی خوشبختیست.》
در پایان نوشتن احساساتم، امید را روانه آن کردم تا شاید افکار منفی را تخلیه کرده باشم و خشمم را این چنین تا حد زیادی آرام می‌کردم. دفترچه کوچکم که تنها مرحم این روزای نابسامانم شده بود را زیر کمد گذاشتم. چراغ را خاموش کردم و موبایلم را از ترس دوباره دیر رسیدن به جشن فردا، روی زنگ هشدار گذاشتم. لحاف گرمم را بر سر کشیدم و کمی بعد که چشمانم گرم شده بود و به خواب رفته بودم، متوجه شنیدن صدای در شدم و با لرزشی که به بدنم افتاد، از خواب پریدم.
در حال باز کردن در بودم که با شنیدن صدای سلینا پشت در و تصور بحث و جدل احتمالی او، ترس خفیفی بدنم را فرا گرفت. با تعجب در را به آرامی باز کردم؛ سلینا با چهره‌ی آرام و ساکتی که کاملا با آن غریبه بود، پشت در ایستاده بود و با دیدنم به حرف آمد:
- میتونم بیام داخل؟
- اگه باز میخای سر و صدا راه بندازی، الان حالشو ندارم.
با لبخند محوی که بر لــب داشت، سریع حرفم را قطع کرد و گفت:
- نه اصلا، داخل صحبت می‌کنیم.
بعد از داخل آمدنش و نشستن روی تخت، اصلا نمی‌توانستم دلیل آمدنش را حدس بزنم. سر پا، به او زل زده بودم که با دیدن چهره مضطرب من به حرف آمد:
- نمیخوای بشینی؟
با کمی تعلل کنار او نشستم؛ در حالی انگشتانش را از هم باز می‌کرد، کم‌کم سکوتش را شکست و بدون مقدمه گفت:
- من تحمل رفتارای بابا رو ندارم. هر کاری که می کنم، هر راهی رو که انتخاب می‌کنم همیشه سرزنشم می‌کنه. اما هیچ وقت با تو بحث نمی‌کنه. شاید فکر می‌کنی من با تو مشکل دارم ولی اینطوری نیست.
با کج کردن لــب و لوچه‌ام، نگاهم را از صورتش برگرداندم:
- ولی من اینطور فکر نمی‌کنم، حست نسبت به من رو از تو چهرت یا حرف زدنت می‌شه فهمید!
درحالی که چشم‌هایش را می‌فشرد، هوف بلندی کشید و سرش را روی زانوهایش فرو برد:
- از این همه بحث، خسته شدم.‌ بابا راست می‌گفت، من خیلی‌وقته حال روحی خوبی ندارم؛ از اینکه تو این خونه کسی منو درک نمی‌کنه نفرت دارم! شاید به خاطر اینه که بد برداشت می‌کنی!
شنیدن صدای گرفته‌اش، احساس ترحم بی سابقه‌ای را به من داد‌. سرش را روی شانه‌ام گذاشت و دستانش را دور بدنم حلقه کرد. از دیدن این شخصیت آرام و مظلوم از او، مات و حیران مانده بودم. بغض در صدای آرامَش، نگاه ماتم را به خود جلب کرد و بلاخره آن را در آغـوش گرفتم. کمی‌ بعد سرش را بلند کرد و رو به چهره‌ام، درحالی که دستانم را گرفته بود گفت:
- بیا این دشمنی رو تموم کنیم. شاید اینجوری، آرامش تو این خونه کوفتی برقرار شه.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، roza.h و Golbarg

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
این پیشنهاش درخیالم نمی‌گنجید، اما تمام شدن این صفحه دشمنی اگرچه دشوار بود، اما از فرصتی که پیش آمده بود، تصمیم گرفتم آن صفحه سیاه را ببندم تا شاید این شرایط سخت خانواده، به فراموشی سپرده شود.
‌ بعد از موافقتم و در آغـ*وش‌گرفتن سلینا، خیلی زود از اتاق خارج شد و پشت در، هاج و واج مانده بودم. صحبت های چند دقیقه قبل را مرور می‌کردم و از اطمینانی که از خواب ندیدن آشتی امشب‌ حاصل کردم، روی تخت لم دادم.
نگاهم به سقف اتاق، چسبیده‌ بود و غرق در چهره پشیمان و معصومش شده بودم. از اینکه برای اولین بار، مثل دو خواهر واقعی، هم صحبت و همدرد شده بودیم، و دیگر خبری از بحث و جدل و کنایه هایش نبود، خوشحال بودم و هیجان خاصی را تجربه می‌کردم.
نصف شب را به خاطر سلینا بیدار بودم و خواب به چشمم نیامده بود. صبح زود با صدای رو مخ هشدار گوشی، چشمانم را از خواب سنگینم به زور باز کردم. این بار بر خلاف روز قبل، زودتر آماده شدم و با نیم نگاهی به اتاق سلینا که روبروی اتاقم قرار داشت و یادآوری صحبت های دیشب، لبخندی بر لبم نشست و آرامش بهتری را دریافت کردم؛ هرچند که هنوز هم اعتماد زیادی به چند دقیقه بعدش نداشتم...
نیم ساعت زودتر از تایم رسیدن سرویسم، در انتظار جشن امروز نشسته و افکارم از حرف های دیشب سلینا خارج نمی‌شد. حس ترحمی که باعث شده بود، چشمانم را روی تمام رفتارهایش ببندم را دوست نداشتم، اما به تمام شدن نفرتش امید داشتم.
کمی بعد از رسیدن سرویس، به مدرسه رسیدم و با حیاط شلوغی مواجهه شدم. با دیدن در و دیوار های تزئین شده که به آخرین روز های خود رسیده بود تا موج خوشحالی در چهره آنها، حس خوبی را در امروز می‌دیدم.
جشن با کمی تاخیر شروع شد. سخنرانی های اولیه، پلک هایم که از بی خوابی دیشب، هنوز خسته بود را، رو به خماری می برد. اواسط جشن، شلوغ و پر از برنامه های شاد، دنبال می‌شد و من خسته و کوفته روی صندلی، فقط نظارگره ساعات پایانی جشن بودم.
با نگاهی خیره، به بچه ها که تمامی هدیه های کادو پیچ شده زیبا را دریافت می‌کردند، چشم می‌دوختم و از اینکه من، محروم از دریافت آن بودم حرص می‌خوردم. یادم افتاد که هفته پیش، پس از درگیری که با یکی از بچه‌ها داشتم، ناظم اسم من را حتی برای جشن هم خط زده بود!
کمی بعد ناظم که نگاهش به چهره ی خیره من، مانده بود، به سمتم‌ آمد:
- اگه هفته پیش، موهای اون دخترو از ریشه نمی‌کندی، الان تو هم یکی از اونا بودی.
سپس از من فاصله گرفت و پس‌ از دور شدنش، توجه بقیه نسبت به من جلب شد و خنده ریزی بر لــ*ب هایشان نقش بست. ‌جشن‌ امروز در کنار حال خوبی که داشت، خیلی خسته‌کننده بود.
ساعت از ظهر گذشته بود‌؛ با بی حالی کنار جاده منتظر تاکسی ایستاده بودم و با اولین تاکسی که کنارم ایستاد، برای زودتر رسیدنم به خانه سوار شدم. در راه از بی‌خوابی دیشب و روز شلوغ امروز بدنم حسابی خسته بود. چشم هایم درحال سنگین شدن بود که با دیدن مسیر اشتباهی که راننده در پیش‌گرفته بود، خواب از سرم پرید و رو به آن کردم:
- آقا اشتباه میرین که، باید از مرکز شهر میرفتین.
با اشاره به خیابانی که زیاد هم شلوغ نبود، گفت:
- نه اون خیابون ترافیکه، این راه نزدیک‌تره.
مشکوک شده بودم، هیچ وقت آن خیابان ترافیک نمی‌شد. بعد از کمی سکوت و طی کردن چند خیابان متوالی، متوجه خارج شدنش از شهر شدم و با دلهره‌ای که بدنم را فرا گرفته بود، داد زدم:
- آقا معلومه دارین کجا میرین؟ از شهر خارج شدیم!
سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت.
- با شمام‌ چرا هیچی نمیگین؟
در ماشین قفل شد و سرعت ماشین زیاد تر شد. با دیدن شهری که رفته رفته از آن دورتر می‌شدم، نگرانی هایم اوج بیشتری به خود می‌گرفت. با صدایی که به سختی از هنجره ام بیرون می آمد و اشک چشمی که بند نمی‌آمد، التماس می‌کردم:
- منو پیاده کن، لطفا نگه دار.
داد و فریاد‌های بی‌امانم، بی فایده بود. با مشت های گره کرده به پشت سرش ضربه می‌زدم، اما از اینکه دردی را حس نمی‌کرد، کفری‌تر می‌شدم. از شدت ترس، گرسنگی و بی خوابی را به کل از یاد برده بودم. از یک جایی به بعد، هیچ کوچه و خیابانی را نمی‌دیدم و ماشین از جاده خاکی رد می‌شد که دور تا دور آن توسط درخت های بلند و خشکیده محصور شده بود.
با دست‌های کم‌توانم آرنجش را می‌گرفتم و داد می‌زدم، اما سنگینی دست‌های بی‌رحمش، صورتم‌‌ را بی‌حس کرد و فریادم درخود فروکش شد. بعد از مسافت تقریبا طولانی که طی‌کرد‌، ماشین را در جنگلی انبوه از درخت های بلند خشکیده نگه داشت و بعد از باز کردن قفل در، با عصبانیت گفت:
- چقد سر و صدا میکنی، پیاده شو.
به آرامی پیاده شدم و در حالی که به چهره مصنوعی با ریش و کلاه گیسی که روی سر داشت، خواهش می‌کردم، لگدی روانه زانوی خسته‌ام کرد و از شدت دردی که داشتم، پاهایم بی‌حس شد و روی زمین افتادم. خشم در چهره ام پیله بسته بود و با بدنی که از حال رفته بود، خاک زمین را در مشتم له می‌کردم و‌ زیر لــ*ب زمزمه می‌کردم:
- چی از جونم میخای. ولم کن عوضی.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، roza.h و Golbarg

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
بعد از نگاهی سراسیمه که به اطراف می‌انداخت گفت:
- صدا نکن، کسی اینجا نیست که نجاتت بده، بی خودی داری تلاش میکنی.
سپس دست های گره‌کرده‌ام را به محکم گرفت و من را به زور به سمت درختی کشاند که فقط یک تنه کلفت خشکیده از آن باقی‌مانده بود. دست‌هایم را چنان محکم به آن بست که قطع شدن جریان خون را در رگ هایش عمیقا حس کردم.
چند قدمی از من دور شد و به سمت ماشین رفت؛ با فحشی که نثارش کردم برگشت و با زدن لگدی محکم تر به پاهایم، گفت:
- همین جا بمون تا حساب کار دستت بیاد.
با نفرتی که از وجودم می‌بارید، دیگر التماسش را نکردم و از درد پایم به خود می‌پیچیدم. با صدای بلند به حدی به فحش گرفتمش که صدایم بند آمد و گلویم از خشکی به سرفه در آمده بود. سوار ماشین شد و با گرد و خاکی که به پا کرد، سریع از جنگل دور شد.‌ شماره پلاکش را طوری پوشانده بود که حتی قابل دیدن هم نبود، چه بسا به خواندن!
پس از مدتی از داد و فریاد های بی امان خسته شده بودم؛ من مانده بودم و دست های بسته، و یک تنه درخت که تکیه گاهم شده بود. در منطقه جنگلی خارج از شهر، سرگردان بودم و اصلا نمی‌دانستم کجا قرار دارم. چشمانم لبریز از اشک هایی بود که گرمیه قطراتش بر گونه‌هایم، مرحمی بر سردی این روزگار بی‌رحم بود.
غروبی که رفته‌رفته نزدیک‌تر می‌شد، هوا را رو به تاریکی می‌برد و ترس را برایم به ارمغان می‌آورد. با شکمی گرسنه و بدنی خسته با انرژی ام که در حال تخلیه شدن بود شرایطم را سخت تر می‌کرد. سفتی طناب، دست‌ هایم را اسیر خود کرده بود و بی‌حرکت به آن تنه تکیه داده بودم. از تاریکی هوایی که، نا امیدی را برایم به ارمغان می‌آورد، بلند فریاد می‌زدم:
- کسی اینجا نیست؟ کسی صدامو می‌شنوهه؟
از فریاد بلندی که کشیدم، انبوهی از پرنده ها، در میان درخت ها به پرواز درآمدن. بعد از مدتی تقلا و تلاش بی فایده‌ای که داشتم، از شدت خستگی و کوفتگی بدنم، خوابم برده بود و بعد از باز کردن پلک چشانم، با دیدن منظره تاریک جنگل که وحشتش، تمام بدنم را لرزاند مواجه شدم!
با نگاهی هولناک به اطرافم، زبانم از زمزمه های ناخوداگاهم، بند آمد. همه چیز تهاجمی به نظر می‌رسید. شاخه های خشکیده درختان رو به آسمان و تیرگی محض هوا تا صدای انبوه کلاغ ها کافی بود تا من از تنهایی خود بیش از پیش، هراس داشته باشم. دلتنگ خانه شده بودم، دلتنگی‌ که برای خودم هم قابل تصور نبود. با کوچک ترین صدایی که به گوشم می‌رسید، بدنم می‌لرزید و موهای سرم چنان سیخ می‌شد که هر لحظه احساس می‌کردم، روحم از جسمم در حال فرار بود.
خاموشی عمیق هوا، پایانی بر روشنایی امیدم شده بود و چشم انتظار کمک بودم. چه شبی بود، شبی که قصد صبح شدن را نداشت، حتی شکم گرسنه و لــ*ب های خشک و تشنه ام، در برابر ترس زانو می‌زد. با زمزمه ای زیر لــ*ب، خدا را صدا می‌زدم تا کمی آرام ‌شوم. تنهایی که با وجود او رنگ زیباتری به خود می‌گرفت و قوت قلب می‌گرفتم. انگار امید دادن نقطه نوری در این اعماق تاریکی به سوی زندگی ام بود. من باید تنهایی با این شرایط مقابله می‌کردم، مانندجنگی نا برابر، با دست و پای بسته، با شکمی خالی و لبی خشک، با دنیای تاریک و ترسناک، کلید این جنگ فقط صبر بود؛ اما تا کی؟
گردنم تاب سنگینی افکار و ناراحتی‌هایم را نداشت و بدنم ضعف رفته بود. سرم همانند گلی پژمرده، خم شده بود و با آوای آرام اما دلهره آور جنگل، از فرط خستگی خوابم برده بود...
صبح را با‌ دیدن ابرهای سیاه طنیده در هم، آغاز کردم. هوایی که بوی باریدن می‌داد. با اینکه یک روز تمام لــ*ب به چیزی نزده بودم، برخلاف دیشب احساس ضعف نداشتم. شب خیلی سختی را گذرانده بودم، اما با تمام سختی ها، خواب شیرینی را بهم هدیه داده بود. باز هم همان خواب، باز هم همان خال روی دست هایش!
نرمی دست‌هایی که به چشم هایم کشیده شده بود، تا آغوشی که تا صبح، سردی هوا را تبدیل به گرمای وجودش کرده بود، احساس امنیت می‌کردم و از چیزی هراس نداشتم. از اینکه این خواب را بعد از مدت ها دوباره می‌دیدم، خدا را شکر می‌کردم. هر بار با دیدن آن خواب که همیشه برایم حکم امیدی را داشت که در اوج سختی مرا مستحکم نگه می‌داشت، معتجب می‌شدم!
با نگاهی سردرگم، به دست و پای بسته‌ام چشم می‌دوختم که تسلیم سختی طناب بود؛ طناب سفتی که آزادی را از من گرفته بود.‌ پرواز پرنده ها، دلم را هوایی کرده بود؛ انگارتماشای پرواز، مرحمی بر بسته بودن بال آرزوهایم بود. خشکی لبم به اخرین حد خود رسیده بود؛ مانند ریشه ای فرسوده که در تب و تاب قطره‌ای آب می‌روید!
در همین حین ، قطره‌ی بارانی که بر صورتم اصابت کرد، چشم‌هایم را باز کرد. کمی بعد، باران شدت بیشتری گرفت و سرم را رو به آسمان گرفتم و دهانم را کمی خیس کردم تا، از تشنگی هلاک نشوم.
بوته ها و درخت ها، رنگ تازه ای به خود گرفته بود و فضای کنارم را حسابی سرسبز کرده بود. رایحه ی تازه و خوش بویی که در جنگل پیچیده بود تا صدای بی وقفه پرندگان، مرا دوباره احیا کرده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و Golbarg

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
بعد از مدتی باران بند آمده بود. از دور دست، به سختی متوجه شنیدن صدای سگ می‌شدم. لحظه‌ی کوتاهی خوشحال و امیدوار شدم، اما از ترس و احتمال آسیب رساندش، استرس گرفته بودم. کم‌کم صدایش نزدیک‌تر می‌شد و بیشتر بدنم می‌لرزید. آنقدر شرایط به سختی می‌گذشت که از همه چیز هراس داشتم.
سگ در حال گذر بود و تا نگاهش به سمتم جلب شد، شروع به واق‌واق کرد.
پشت سرش گله‌ای زیاد از گوسفند و پسری چوب به دست، با سر و وضعی داغون تر از خودم، در حال گذر بودند. با صدای آرام و خسته ام صدایش کردم و آن را متوجه حضورم کردم:
- هی هی، من اینجام. میشه دستامو باز کنی؟
پسر بلافاصله که نگاهش به من افتاد، ترسید و با اندکی مکث، گله را سریع از کنارم عبور داد و رفت. با رفتنش، ناامیدی را در مقابل راه نجاتم حس می‌کردم؛ او تنها راه کمک بود. اشک هایم سرازیر شد؛ احساس آزادی، خیلی زود از مقابل چشمانم پریده بود. صدایی از درونم تکرار می‌کرد که شاید به ایستگاه آخر رسیده‌ام و از آن غافل باشم!‌ شاید قرار نبود هیچ‌وقت از این مخمصه خارج شوم و هزاران سوال بی‌پاسخ را در برابر آزادی،تلخ‌تر از قبل زمزمه می‌کردم.
در اوج نا‌امیدی، متوجه‌ی ریز‌ صدایی شدم؛ پسر با قدم‌های خیلی آرام در حال نزدیک شدن به من بود. از خوشحالی، دهـ*ان خشکم باز مانده بود؛ اما نمی‌دانستم از چی می ترسید. با صدای آرام، درخواست کردم:
- تو رو خدا نجاتم بده، دستامو باز کن، منو اینجا زندانی کردن.
پسر با ترس به یک قدمی‌ام رسید و روبروی صورتم ایستاد. از نزدیک شدنش کمی ترسیدم اما ارزش رهایی را داشت. با دست های لرزانش، بازویم را لمس کرد! از اینکه می‌خواست، از انسان بودنم اطمینان حاصل کند، نفس راحتی کشیدم:
- نترس، چیزی نیست که بترسی، دیگه جونی واسم نمونده.
نگاه مبهمش به اطراف بود، به آرامی درخواست کردم:
- تو رو خدا دستامو باز کن.
به سر و وضعم خیره مانده بود و هیچ کاری نمی‌کرد. از ترس این‌که دوباره پا به فرار نگذارد، دوباره خواهش کردم:
- به چی زل زدی، باز کن دیگه!
بدون هیچ حرفی، دستانم را باز کرد و فرار کرد! از فرار کردنش متعجب بودم. با اینکه آزادم کرده بود، اما همچنان سر جایم نشسته بودم و به جای طناب که پوست دستم را کبود کرده بود، نگاه دلسوزی می‌انداختم. با کوچک ترین فشار، درد عمیقی را در رگ های دستم حس می‌کردم. بعد از بلند شدنم، متوجه پاره بودن تیکه ای از مانتوی مدرسه‌ام شدم که قسمتی از بالای شکمم در آن نمایان بود؛ از اینکه متوجه فهمیدن نگاه خیره پسر روی بدنم شده بودم، کمک کردنش را فراموش کردم و زیر لــ*ب بهش فحش می‌دادم:
- چشم چرون فرصت طلب!
بلند شدم و بعد از چند قدمی را که به سختی راه رفتم، ایستادم؛ درد لگد بی‌رحمی که دیروز روانه زانویم شده بود را هنوز حس می‌کردم. سردرگم و آواره بودم؛ نمی دانستم از کدام طرف باید از آن جنگل لعنتی خلاص شوم، حتی به راهی که دیروز از آن به اینجا آمدیم هم از شدت پرخاش و ترسی که در ماشین داشتم توجه نکرده بودم. زندانی بودنم یه درد بود، آزاد شدنم هم دردی دیگر!
بازهم راه افتادم، بلاخره بعد از مسافت زیادی که لنگ‌لنگان طی کرده بودم، از پشت درخت های خشکیده‌ای که خیس بودند، صدای ماشین ها را می‌شنیدم. این بار از فرط خوشحالی، تند تر از قبل درخت ها را گذراندم و به رودخانه‌ای پر آب، با عرض نسبتا بزرگی رسیدم. از اینکه راهی جز آن و رسیدن به جاده ی آن طرف جنگل نبود و نمی‌دانستم‌ چطور باید از آن گذر کنم، حسابی کلافه شده بودم.
لــ*ب رودخانه ایستاده بودم و از سرعت زیاد آب که در حال گذر بود، می‌ترسیدم! موج محکمی با برخورد به سنگی که روبرویم بود، چند قطره از آب را روی لباسم ریخت و مرا از خیال ترسم بیرون کشید. پس از مکث زیاد، با ترس و لرز پای راستم را رو یکی از سنگ های داخل آب گذاشتم؛ اما سرگیجه ای که از سرعت بالای آب گرفتم، سریع به عقب برگشتم. صدای ضعیف بوق ماشین ها به گوشم می‌خورد و امیدوار می‌شدم، هر چند که صدای رودخانه سخت تر از آن به نظر می‌رسید. مجبور بودم، چیزی برای از دست دادن نداشتم و این بار مصمم تر از قبل، دوباره حرکت کردم . پایم را دوباره روی سنگ گذاشتم و به زور خودم را نگه داشتم. قدم بعدی را، راحت تر برداشتم. سنگ بعدی کمی دیرتر به نظر می‌رسید؛ بعد از کمی مکث و تمرکز، پای چپم که درد زانویم بیشتر شده بود را بلند کردم و سالم روی سنگ بعدی رسیدم، اما به محض دیدن قورباغه کنار آن، از ترس پایم را سریع برگرداندم و دست پاچه، در حالی که تقلا می‌کردم تا خودم را نگه دارم، لیز خوردم و با کتف به داخل رودخانه افتادم.
سرعت آب مرا کمی پایین‌تر برد و بعد از کمی فریاد و دست و پا زدن، شانه ام به تخته سنگ بزرگی خورد و خود را با چنگ و دندان نگه داشتم.
بعد از کمی که از نفس‌ زنان بی‌وقفه‌ام گذشت، خود را آرام کردم؛ دلم به حال خودم می سوخت،برای این همه بار فلاکت که رو شانه های من سنگینی می‌کرد.
وسط رودخانه از ترس روی تخته سنگ سیخ کوب مانده بودم. نه می‌توانستم برگردم اول رود‌خانه و نه شجاعت ادامه راه را داشتم. گیر کرده بودم؛ صدای خروشان رودخانه به قدری وحشت به دلم می‌انداخت که تصمیم گرفتم به هر سختی که بود، راهم را ادامه‌ دهم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، roza.h و Golbarg

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
به آرامی پایم را روی بقیه سنگ‌ها که فاصله کمتری نسبت هم داشتند گذاشتم.
با سرگیجه و ترسی که بدنم را می‌لرزاند، هر طور که بود خودم را به آن سمت رودخانه کشاندم و روی زمین لم دادم؛ با نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم از سالم رسیدنم خدا را شکر می‌کردم.
به راه افتادم و با قدم‌های تند وسریعی که به سختی بر می‌داشتم، درخت ها را پشت سر می‌گذاشتم و هرچه از آن‌ها بیشتر فاصله می‌گرفتم صدای بوق ماشین‌ها نزدیک‌تر می‌شد؛ هرچند که بقیه مسیرم خیلی دیرتر از نزدیکی صدای ماشین ها بود. جاده را از لابه‌لای درخت‌های خشکیده می‌دیدم و لبخندی که رو لــ*ب‌هایم نشست، شادی عظیمی به تمام استخوان‌هایم رسوخ کرد؛ سریعاً خودم را به کنار جاده رساندم.
نگاهی به لباس‌هایم که همه خیس و پاره بودند می‌انداختم و با سر و صورتی کثیف و درهمی که داشتم، حس رسیدن به جاده و سوار بر ماشین شدن، لرزه عجیبی بر تنم می‌انداخت و بدنم را بی‌حس می‌کرد‌.
با صدای بوق ماشین کنارم به یک باره پریدم و قدمی به عقب برداشتم؛ چشمانم به زنی که شیشه ماشینش را پایین داده بود و نگاهش بر من خیر مانده بود افتاد .زن نگاه نافذباری به من کرد و با ریز کردن چشم‌هایش گفت:
- چرا کنار جاده هستین، می‌تونم کمکی بهتون کنم؟
از نگاه ترحم آورش، حرفم را قورت دادم و سکوت کردم. سپس، خیلی زود از ماشین پیاده شد و باعث شد ضربان قلبم به تندترین حالت خود برسد و دستانم لرز بیشتری بگیرند. با دیدن لباس مرتب و شیکی که داشت، بیشتر از قبل به وضعیت خراب و نابسامانم، پی بردم.
- کسی اذیتت کرده؟!
دل‌دل کردم، حس اینکه قصد آسیب زدن به من را داشته باشد تمام وجودم را می‌خورد و با کمی مکث بلاخره به سکوتم پایان دادم:
- سلام. داستانش طولانیه.
با اشاره‌ای که رو به ماشینش کرد، چهره مهربانی به خود گرفت:
- باشه عزیزم بشین تو ماشین برسونمت.
با نگاهی که به لباس کثیفم انداختم، معذب بودم و از رفتن به سمت ماشین و ترس از دوباره گرفتار شدنم، استرس گرفتم و منصرف شدم:
- اما...
اخم کرد و خیلی سریع حرفم را قطع کرد:
- اما و اگر نداریم، سوار شو.
با مکث و تعلل سوار شدم و از اینکه صندلی های تازه اش، توسط روکش پلاستیکی‌ پوشانده بود، حس بهتری گرفتم و راه افتاد. از دیدن چهره داغونم در آینه، حالم از خودم به هم می‌خورد، اما از اینکه بلاخره این وضعیت رو به پایان بود، خرسند بودم. بعد از مسافت کمی که طی کرد، سکوتش را شکست و گفت:
- خب می‌تونی بگی اینجا چیکار می‌کردی؟!
حس اینکه چه قصدی از کمک‌کردن به من داشت،تمام ذهنم را درگیر کرده بود، جوری که نمی‌توانستم درست، فکر کنم و پاسخش را بدهم.
- منو دزدیده بودن!
نگاهش را ازم دزدید. از اینکه حدس می‌زدم بد برداشت کرده بود، برخلاف قبل خیلی سریع به حرف آمدم:
- نه، اونطور که فکر می کنی نیست، تنها تو جنگلِ اونور جاده زندانی بودم.
اخم در نگاهش خیلی زود پیله بست:
- چرا اخه واسه چی؟
با بی میلی سرم را پایین انداختم:
- نمیدونم، هیچی نمیدونم.
با لحن ترحمی که داشت، بغض گلویم را فشار می‌داد. اشک در چشمانم سرازیر شده بود و توضیح دادن روز هایی که گذشت، برایم خیلی سخت بود. با فشردن دستم گفت:
- باشه عزیزم آروم باش، الان اینجایی جات امنه از هیچی‌ نترس.
نگاه دلسوزش، خیلی زیبا بود و آرامش را به روح آشفته ام تزریق می‌کرد. بعد از مسافت طولانی که در سکوت گذشت، به حرف آمد:
- اسمت چیه؟
- آنیسا.
- منم بارانم.
با شندین اسمش، ناخوداگاه لبخند زدم:
- چه جالب!
از آرام شدنم خوشحال بود و با لبخندی که بر لــ*ب کاشت گفت:
- چی جالبه؟!
- خب باران امروز لبامو از خشکی در آورد؛ یه باران هم که الان داره بهم کمک می کنه.
با ریزکردن چشم هایش، تن صدایش را باریک تر کرد:
- خیلی بهت سخت گذشته نه؟
در حالی که از شیشه کنارم،نگاهم به گذر سریع خیابان بود، با صدایم گرفته و به آرامی زمزمه کردم:
- راستش هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم یه روز تو این شرایط قرار بگیرم.
صدای آرام ظبط ماشین را کامل قطع کرد:
- زود فراموش می شه، همه چی دوباره خوب میشه نگران نباش.
از آشنا به نظر رسیدن خیابان ها، متوجه نزدیک شدن به شهر شدم و حس شادمانی در وجودم ریشه کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
با پیچیدن در خیابانی که برایم آشنا به نظر می‌آمد، رو به من کرد:
- خب ببینم آدرستو بلدی؟
با نگاهی به خیابان، مسیرم را شناختم:
- آره این خیابونو بلدم، همینو تا اخر برین...
کمی بعد به خانه‌ رسیدیم و ماشین را پشت در نگه داشت. از پیاده شدن و تصور واکنش های خانواده، دلهره عجیبی به جانم افتاده بود. به نمای خانه خیره مانده بودم. آخرین لحظه‌ای که از آن خارج شده بودم را به یاد می‌آوردم و از اینکه غافل از اتفاقات بعد از آن بودم، بغض سنگینی گلویم را فرا گرفته بود. دو روز دوری از خانه، به نظرم خیلی بیشتر گذشته بود.
سپس با اشاره ای که به خانه داشت، گفت:
- خونت اینجاست؟
کمی سکوت کردم و بعد از نفس عمیقی که کشیدم، تشکر کردم:
- بله، نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم، یه جورایی مدیونت شدم.
با خنده‌ی آرامی که بر چهره خوش سیما و مهربانش نقش بست گفت:
- این چه حرفیه، خوشحال شدم باهات آشنا شدم.
کمی مکث کرد و بیم صدایش آرام‌تر شد:
- در ضمن، اون اتفاقا رو هم فراموش کن.
بعد از خداحافظی، از ماشین پیاده شدم و به آرامی از کنارم دور شد. با بستن پلک چشمانم و کشیدن چند نفس عمیق، استرسم را کمتر کردم و دکمه آیفون را فشار دادم، با فشار دادنش، چشمانم را محکم بستم و هوفی کشیدم. با شنیدن صدای پدر، چشمانم را به آرمی باز کردم.
- کیه؟
- سلام بابا، منم.
آیفون خیلی زود قطع شد، تعجب کردم!
کمی بعد در باز شد و پدر با دیدن من، به سرعت مرا به آغـ*وش گرفت و گریه می‌کرد. از اینکه اولین باری بود که اشک را در چشمانش می‌دیدم، بی‌گدار بغضم ترکید.
- کجا بودی، چه بلایی سرت اومده؟!
زبانم از شدت بغض و استرس قفل شده بود و به صحبت های بی‌امان او خیره مانده بودم و نمی‌دانستم از کجا شروع کنم.
با هیجان، تند‌تند حرف می‌زد و من بیشتر تحت تاثیر قرار می‌گرفتم:
- هر جا رو فکر کنی دنبالت گشتم، کجا بودی تو. این چه وضعیه، کی این بلا رو سرت آورده؟!
مادر با دیدن سکوت من، جلو آمد و دست هایم را گرفت و بامهربانی گفت:
-باشه آروم باش. خودتو اذییت نکن، بیا بریم داخل صحبت می‌کنیم.
داخل رفتم و با نیم نگاه گذری به آینه راهروی ورودی، سر و وضع داغونم را برانداز کردم و با گام هایی وا رفته، روی صندلی که سلینا برایم کنار گذاشت نشستم. فقط ترحم سلینا نسبت به من را ندیده بودم که آن هم تجربه کردم.
- کجا بودی تو، خوبی؟ چیزیت که نشده؟
در حالی که چشمانم را با گوشه آستینم خشک می‌کردم، زیر لــ*ب به آرامی زمزمه کردم:
- خوبم نگران نباش.
ضعف عجیبی را در شکم خالی‌ام احساس می‌کردم و قبل از اینکه زیر فشار سوال هایشان قرار بگیرم، رو به مادر به آرامی درخواست کردم:
- فقط یه کم گرسنم، خیلی وقته چیزی نخوردم.
خیلی زود به آشپزخانه رفت و میز غذا را برایم به قدری شلوغ و آماده کرد که از انتخاب بین آن ها سردرگم مانده بودم.
بعد از خوردن غذا، باز هم با سوال های بی‌امان پدر و سلینا مواجهه شدم که مادر بین حرف های آن ها پرید:
- یه دقیقه ولش کنین راحت باشه.
پشت میز بلند شدم:
- من خوبم، فقط الان یکم خستم می‌خوام برم لباسامو عوض کنم.
مادر با گذاشتن دست هایش روی شانه‌هایم گفت:
- باشه دخترم برو یه دوش بگیر، بعدشم خوب استراحت کن.
با سری که‌به مادر تکان‌ دادم، رو به پدر کردم :
- شب صحبت می‌کنیم بابا.
سپس از آن جا فاصله گرفتم. در اتاقم را باز کردم و به در و دیواره هایش زل زدم. در نبودنم، گرد دلتنگی کل اتاق را فرا گرفته بود! پنجره بسته، پرده های پوشیده و گل رز قرمز خشک شده کنار پنجره، خاموشی بی‌روحی را به اتاقم جلوه داده بود. بعد از مدتی که روی تخت نشسته بودم،‌ با برداشتن چند تکه لباس تمیز، به حمام رفتم. بعد از در آوردن لباس هایم متوجه جای کبودی لگدی که روانه زانویم کرده بود، شدم و زیر لــ*ب زمزمه می‌کردم:
- لعنت بهش، چقد محکم زد.
حتی ایستادن زیر دوش آب هم برایم دشوار بود و به سختی دوش گرفتم.
بعد از دوش، لحاف نرمم را بر سر کشیدم و به هیچ چیز فکر نکردم؛ پرداختن به اتفاقات همانند عذابی دوباره بود.‌ دوست داشتم بخوابم و کل روز را فراموش کنم؛ اما شرایط خیلی سخت تر به نظر می رسید. در این حین متوجه سنگین شدن پلک چشمانم نبودم و به خواب عمیقی فرو رفته بودم...
با شنیدن صدای پشت در، از خواب سنگینم بیدار شدم.
-بیداری مامان؟
شب شده بود و اتاق تاریک بود. چشمانم را فشردم و لحافمم را کنار کشیدم:
- اره بیدارم.
- شام یه‌کم دیگه آمادست، بیا پایین.
سرم سنگین شده بود، خستگی‌ هنوز از روح و بدنم خارج نشده بود. بعد از کش و قوصی که به خودم دادم، به سختی از رختخواب دل کندم و با مرتب کردن موهایم جلوی آینه کمد، از پله های اتاقم به آرامی پایین رفتم. با دیدن جو خانواده دور میز شام به وجد آمدم!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
در سالن پذیرایی، فضای گرم و خوبی پیچیده بود، فضایی که همیشه به چشم یک رویا آن را دنبال می‌کردم و با آن بیگانه بودم. محبت و همدلی گمشده‌ای که دوباره پررنگ شده بود؛ انگار باید حتما یک حادثه باعث دوباره جاری شدن سیل شادی سر میز می‌شد.
روی صندلی، روبروی پدر نشستم و بعد از مدت کوتاهی که در سکوت طی می‌شد، پدر با دستمالی که بر لبش می‌کشید، دل دل کرد و بی‌مقدمه گفت:
- خب نمیخای بگی چه اتفاقی افتاده؟
توضیح دادن، برایم اصلا آسان نبود. باید به عقب برمی‌گشتم و دوباره سختی‌های دردناکم را مرور می‌کردم. بعد از سرفه ریزی که از روی عمد کردم، زره‌ای زمان خریدم و کم‌کم به حرف آمدم:
- ظهر که از مدرسه تعطیل شدم، منتظر آژانس بودم...
وسط صحبتم، بغضم‌ گرفت و ساکت شدم.
پدر به حرف آمد:
- آروم باش ما اینجاییم، راحت صحبت کن.
به هر نحوی که بود ادامه دادم:
- منتظر آژانس وایساده بودم، سوار یه ماشین شدم که بیام خونه. اما از شهر خارج شد‌ و منو برد تو یه جنگل که اصلا نمی‌دونستم کجاست...
همه ی ماجرا را توضیح دادم و با گفتنش حس می‌کردم یک بار سنگین از دوشم برداشته شده بود. کمی بعد، پدر با نگاه معنی داری که به مادر انداخت، چهره‌اش درهم شد و صورتش کمی سرخ شد:
- بهت که آسیب نرسوند؟!
من که تا حدودی متوجه منظورش شده بودم با خجالت تمام گفتم:
- نه بابا اتفاقی نیوفتاد، اون رفته بود. میشه دیگه تمومش کنیم این بحثو؟
مادر با ریختن لیوان دوغی که دستم داد گفت:
- باشه مامان آروم باش، شامتو بخور بهش فکر نکن.
در خیالم از اینکه چرا خبری از خانوادم نشده بود شاکی و ناراحت بودم؛ انتظار داشتم توسط خانواده نجات پیدا کنم،‌تا یک پسره چشم چرون چوپان!
برای اینکه از فشار این خیال خالی شم رو به پدر کردم و پرسیدم:
- شما کجا بودین؟ چرا خبری ازتون نشد؟
- ما هر جا که فکرشو کنی دنبالت گشتیم؛ از دوستات و مدرسه تا اون کلاس گیتار جدیدت، از پلیس تا هر کی که تو رو می‌شناخت ولی هیچ خبری ازت نبود!
بعد این حرف، سلینا هم با باریک کردن لحن صدایش، به حرف آمد :
- خیلی ناراحت بودیم، خیلی خوشحالیم که سالمی و برگشتی.
تا حدودی جوابم را گرفته بودم، آرام شدم و به خوردن مشغول شدم.
پدر هم که شادی در چهره‌اش موج می‌زد، برای فردا در رستوان شهر، قرار ناهار گذاشت تا از این فضای به وجود آمده خارج شوم. از آخرین‌ باری که ناهار را بیرون رفته بودیم، دقیقا دو سال گذشته بود! شاید این قرار، پایانی بر آغاز این فاصله به وجود آمده بود.
بعد از صرف شام که در عالی ترین شرایط طی شد، به اتاقم برگشتم تا خستگی ام را رفع کنم‌؛ مثل گوش دادن به آهنگی که آرامشش مرا به خواب می‌برد تا کتابی که از خواندن کلمه هایش سرم روی صفحاتش سنگین می‌شد. به هر حال خودم برای حال خودم کافی بودم.
زمان زیادی را که صرف خواندن کتاب کردم، چشمانم را خسته کرده بود. شنیدن صدای بارانی که به پنجره اصابت می‌کرد، یادآور لحظات جنگل بود و ترس و خوف عجیبی را به دلم می‌انداخت. لحافم را بر سر کشیدم و بعد از مدت زیادی خوابم برده بود...
نیمه های شب با شنیدن صدای رعد و برق، از کابوسی که دیده بودم از خواب پریدم. با دستپاچگی، کلید لامپ اتاق را فشردم و اتاق روشن شد.
از ترس همه‌ی تنم، خیس عرق شده بود. سرپا به اطراف اتاق زل زده بودم و از گوشه و کناره های اتاقم می‌ترسیدم.‌ کمی بعد که آرام شدم، لامپ اتاق را خاموش کردم و آرام به سمت تخت رفتم، اما ناگهان صدای رعد و برق وحشتناکی که کل فضای تاریک اتاق را روشن کرد، باعث شد خیلی زود از اتاق خارج شوم و بی گدار به نزدیک ترین اتاق که اتاق سلینا بود، روی آوردم و بی‌صبرانه به در ضربه می‌زدم:
- سلینا، سلینا. بیداری؟
در باز شد و سلینا با موهای بهم ریخته و چشم های پف کرده، به من هاج و واج خیره ماند:
- آنیسا؟ چیشده؟
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
صدایم بند آمده بود، به سختی به داخل اشاره کردم. سلینا که متوجه ترسیدن من شده بود، خیلی زود مرا به داخل اتاق برد و بعد از مرتب کردن تخت، مرا آنجا نشاند و کنارم دراز کشید:
- تو که ترسو نبودی!
در حالی که لحاف را در مشت هایم می‌فشردم، به سختی لــ*ب گشودم:
- صدای رعد و برق برام خیلی آشنا بود!
- چطور؟
لــ*ب لرزانم را کمی آرام کردم و ادامه دادم:
- اون شب تو جنگل، دقیقا همین صدا رو شنیدم، حس می‌کردم همه درختا دارن به سمتم چنگ می‌ندازن.
بعد از دستی که به پیشانی‌اش کشید، نوازشم کرد:
- تموم شد، همش یه کابوس بود.
شاید برای اولین بار بود که احساس عمیق خواهرانه را از سلینا دریافت می‌کردم اما هیچ وقت در خیالم نمی‌گنجید که روزی از ترس، به آغـ*وش سلینایی پناه ببرم که همیشه از ترس رفتارش، از او فاصله می‌گرفتم‌. در همین بین، متوجه نشدم کی به خواب رفته بودم...
صبح که بیدار شدم، پنجره اتاق سلینا، کامل پوشیده از مه بود. سپس توجه‌ام به جای طناب رو دستانم جلب شد و هوفی بلند کشیدم. لحاف را روی چهره آرام و در حال خواب سلینا، که موهای بهم ریخته‌اش، روی صورتش را پوشانده بود، کشیدم و کابوسی که دیشب مرا به اتاقش کشانده بود را یادم افتاد. بعد از دستی که روی چشمانم کشیدم، از تخت بلند شدم و به اتاقم برگشتم.
خواب عجیب دیشب، باعث و بانی احساس بدی بود که از اتاق همیشه آرامم دریافت می‌کردم. نگاهم به سمت گیتارم جلب شد؛ سریع برنامه‌ی هفتگی‌ام را در داخل کشوی کمد به سختی پیدا کردم و با دیدن ساعتی که امروز باید به کلاس می‌رفتم، از بیرون رفتنم خوشحال شدم.
کمی بعد آماده شدم و جای طناب روی دست هایم را زیر آستین بلند لباسی که فقط به خاطر آستین بلند و کشیده اش، پوشیده بودم مخفی می‌کردم.
با ظاهری آراسته و مرتب روبروی آینه به خودم خیره مانده بودم. چهره درهم و آشفته دیروز در مقابل آینه نقش بسته بود! انگار قرار نبود سایه آن اتفاق به این زودی، از ذهنم پاک شود. با لبخندی که زدم، از آینه فاصله گرفتم و گیتار را برداشتم و به سمت میز صبحانه رفتم.
پدر با دیدن ظاهر مرتب من، استکان چای را روی میز گذاشت و بعد از سلام و صبح بخیرش گفت:
- خیر باشه، جایی میری؟
اشاره ای به گیتار کردم:
- امروز دومین جلسه کلاسمه.
با لبخندی که بر لــ*ب داشت، صندلی را کمی به عقب کشید:
- باشه بیا بشین.
صبحانه خوردن با پدر و مادر در سکوت طی می‌شد و سپس مادر به حرف آمد:
- دیشب انگار از بالا سر و صدا میومد، البته نمی‌دونستم خواب میبینم یا نه.
به یاد دیشب افتادم که از شدت ترس، محکم به در اتاق سلینا ضربه می‌زدم . حتی صدایش تا اتاق مادر هم پیچیده بود! خودم را به بیخیالی زدم:
- نه، چیزی نبود.
بعد از خوردن صبحانه، پدر که آماده رفتن به شرکت شده بود، رو به من کرد و گفت:
- تو ماشین منتظرتم.
- اما من‌ مسیرم دورتره!
نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت:
- هنوز کلی وقت دارم.
بعد از خداحافظی با مادر از خانه خارج شدم.
در راه، پدر که مدت زیادی را با یکی از همکارانش، تلفنی صحبت می‌کرد، سپس گوشی را قطع کرد و با لبخندی که بر لبش کاشته بود، گفت:
- ببینم بهتری؟
ناخوداگاه لبخند زدم:
- خوبم، بهترم‌ میشم.
نگاه نیم رخی به من انداخت:
- یادت نره، هر اتفاقی هم که بیوفته، من کنارتم!
با تکان دادن سر‌، لبخندی زدم و سکوت کردم‌. کمی بعد دوباره به حرف آمد:
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
- با سلینا میونتون خوب شده؟
- آره بهتریم.
نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به آینه رفت:
- من که فکر نمی‌کنم از اون آبی گرم شه!
- چطور؟
- از اینکه میونش باهات خوب شده، تعجب کردم! اصلا قابل انتظار نبود.
با تصور آغـ*وش دیشب سلینا و رفتار های اخیرش، با پدر مخالفت کردم:
- نه، به نظرم اون واقعا تغییر کرده.
پوزخندی زد و با مکث معناداری جواب داد:
- امیدوارم همیشه اینجوری بمونه!
بعد از مسافت کمی که طی شد، نگاهم به آرم طلایی رنگ موزیک افتاد، که از پارک همیشگی‌ام رد می‌شد. رو به پدر درخواست کردم:
- همینجاست، من پیاده می‌شم.
جلوی در، ماشین را نگه داشت. بعد از پیاده شدنم رو به من کرد و گفت:
- ناهار امروزو فراموش نکنیا، آدرسو برات می‌فرستم.
- خودمو می‌رسونم.
سپس با خداحافظی گرمی که داشت، از من فاصله گرفت.
بعد از طی کردن چند پله، وارد ساختمان شدم. در راهروی ورودی آن،‌ نگاهم بر گیتار های کلاسیک و مدرن تزئیین شده با نورپردازی نقش بسته بر آن ها خیره مانده بود.
بعد از وارد شدن، روی صندلی منتظر شروع شدن تایم امروز‌ نشسته بودم. سالن کمی شلوغ به نظر می‌رسید. در همین حین صدای دختر کنارم، توجهم را به خود جلب کرد:
- جلسه اولته؟
- اره چطور؟
از شلوغی سالن، صدایش را کمی بلند تر کرد:
- امروز جلسه دومه.‌ ادامه آشنایی جلسه قبله...
هنوز حرفش تمام نشده بود که با شنیدن صدای مربی، همگی به سمت اتاقی که اشاره می‌کرد رفتیم. بعد از تایم کمی که از صحبت های مربی در کلاس گذشت، دختر که کنارم نشسته بود به حرف آمد:
- این جلسه هم مثل قبلی فقط صحبت می‌کنه.
در حالی که مربی تایم زیادی را مشغول به صحبت گذرانده بود، من هنوز حواسم پرت اتفاقات گذشته بود و اصلا متوجه نکته هایی که آموزش می‌داد نبودم و در خیال خود فرو رفته بودم.
کمی بعد از تمام شدن کلاس، به پارک بزرگی که نزدیکی آن بود رفتم . هوا‌ی ابری امروز مرا به یاد هوای اول صبح جنگل می‌انداخت و حرص می‌خوردم. همین حین نگاهم متوجه پیرمرد کفاشی افتاد که همیشه زیر درخت چنار قطور، مشغول واکس زدن کفش های مردم بود . امید را از برگه ای که با نوشته《 امروز هم روز خوبی میشه》 چسبیده به درختش یاد می‌گرفتم! با هر بار دیدنش، انگیزه مضاعفی را دریافت می‌کردم.
در همین حال و هوا، لرزش گوشی در جیبم، توجهم را به خود جلب کرد؛ شماره پدر بر صفحه آن نقش بسته بود:
- سلام‌. قرار امروزو که یادت نرفته!
با دیدن پیام، ضربه به پیشانی‌ام زدم. هوای ظهر بود و قرار امروز پدر را به کل فراموش کرده بودم. قفل صفحه را باز کردم و تایپ کردم:
- سلام. آدرسو برام بفرست.
کمی بعد آدرس را فرستاد و بلافاصله پیام بعدی را دریافت کردم:
- مامانت و سلینا زود تر از من به اونجا رفتن؛ بمون یه‌کم دیگه میام دنبالت.
از اینکه تا کی قرار بود تحت محافظت پدر قرار بگیرم، احساس خوبی نداشتم و بلافاصله با آمدنش مخالفت کردم:
- نه نیازی نیست بیای. من خودمو می‌رسونم.
کمی بعد به سمت ایستگاه تاکسی هایی رفتم که قبلا هم از آنجا زیاد رفت و آمد می‌کردم و اطمینان خوبی از آن جایگاه داشتم. بعد از دادن آدرس، به راننده پیرمردی که آنجا قابل اعتماد تر به نظر می‌رسید، سوار تاکسی شدم و جواب پیامک پدر را دیدم:
- باشه پس، خیلی مواظبت کن.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، Golbarg و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
بعد از مدت کوتاهی به رستوانی که پدر آدرسش را داده بود رسیدم. در همین حال که راه می‌رفتم در خیالم از اولین باری که قرار بود همگی با هدف محبت و دورهمی گرد هم جمع شویم کمی استرس داشتم. همچین جوی برایم کاملا غریبه بود. مشتاق بودم حتی یک بار هم که شده این حس خوب را در کنار هم تجربه کنیم.
فضای پارکینگ را که گذراندم، به حیاط نسبتا بزرگ رستوان رسیدم . منظره زیبایی که در ورودی آنجا قرار داشت حسابی دلم را شاد می‌کرد و با ذوق بیشتری به سمت میز ها می‌رفتم. رستوان جالب با آلاچیق های منظم و زیبا در فضای باز و درخت های تزئین شده پیرامون آنجا حسابی جلوه را خاصی به مکان رستوران بخشیده بود. مطمئن بودم که تا حالا به اینجا نیامده بودم.
آلاچیق ها را یکی پس از دیگری از نظر می‌گذراندم تا سلینا و مادر را پیدا کنم. نگاهم به آلاچیقی که جلو تر از بقیه سکوها، طرد شده بود و فاصله نسبتا بیشتری داشت افتاد و از پشت سر، آن ها را شناختم. باهم دیگر محو در صحبت با یکدیگر بودند. قدم زنان به سمت آن ها نزدیک‌تر شدم.
من هم که این اواخر رابطم با سلینا خوب شده بود و روحیه خوبم را دوباره به دست آورده بودم، تصمیم گرفتم از پشت سر، آن ها را غافلگیر کنم. آرام‌ آرام، از پشت سرشان حرکت کردم تا سلینا را بترسانم، اما متوجه شنیدن اسم من در صحبت هایشان شدم. زیر لــ*ب زمزمه می‌کردم:
- یعنی دارن چی در موردم میگن!
کمی جلو تر رفتم تا حرف هایشان واضح تر به گوشم خطور کند. اوایل تصور می‌کردم مکالمه هایشان جنبه شوخی دارد، اما انگار رفته رفته صحبت هایشان رنگ جدی تری به خود می‌گرفت. سر جایم ماندم و جلوتر نرفتم. حس کنجکاوی در وجودم گل کرده بود...
سلینا با حرکات تندی حرف می‌زد و عصبی به نظر می‌رسید. با نگاهی به اطراف و اطمینان حاصل کردن از تنها بودنم، به پشت درختی که در نزدیکی آلاچیق بود، مخفی شدم و با دقت بیشتری به صحبت هایشان گوش می‌دادم. سلینا با دستمال کاغذی که مچاله کرد و آن را محکم روی زمین پرت کرد گفت:
- مامان من دیگه خسته شدم، دیگه باید چیکار کنم که ریخت آنیسا رو نبینم؟حتی از اون جنگل کوفتی هم سالم بیرون اومد.
از شنیدن این حرف توسط سلینا، کاملا تعجب کرده بودم و دهانم باز مانده بود! ناخوداگاه حرف های امروز پدر در مورد سلینا به ذهنم خطور کرد. از اینکه چطور می‌توانست اینقد دو رو باشد، با خودم کلنجار می‌رفتم.
سپس‌ تن صدای مادر خیلی آرام شد و صدایش به سختی به گوشم می‌رسید:
- ببین دخترم، اون هر کاریم که کرده باشه، درست نبود اون بلا رو سرش بیاری. هزار تا راه و چاره دیگه جلو پات بود.
- حقش بود مامان، دلیل این همه تبعیض قائل شدنه بابا همش اونه. فقط کافیه بابا باور کنه که رابطم با آنیسا خوب شده، اون موقع کم‌کم میارمش سمت خودم.
- درسته ولی خب تو نمی‌تونستی تو اون جنگل بکشیش که. می‌دونی اگه بابات اینو بفهمه چی میشه؟
باورم نمی‌شد این حرف ها را از زبان آن ها می‌شنیدم! دستانم را روی دهانم گذاشته بودم و حیران مانده بودم! باور اینکه این همه بلایی که در جنگل به سرم آمده بود همش زیر سر سلینا و مامان بوده برایم غیر‌ممکن بود. چطور همچین چیزی امکان داشت. نفس زنان به آن‌ها خیره مانده بودم و حرف هایشان با چند میلیون لایه در ذهنم مرور می‌شد؛ اما هنوز هم حرف های سلینا و مادر، زننده و ادامه دار بود:
- همین که یه کم اذیت شد برام کافی بود، هر چند که الان بابا بهش توجه بیشتری نشون میده، اما این شرایط هم به زودی تموم میشه.
- ببین سلینا تو باید خودتو به بابات ثابت کنی، یه جوری که اون حسش در مورد آنیسا کمتر شه.
تحمل شنیدن حرف هایشان که مانند تیری بر پیکره وجودم بود را نداشتم و سریع از آنجا فاصله گرفتم. دوان دوان به فضای پارکینگ رستوران رسیدم و یه جای پرت پشت یکی از ماشین ها نشستم. بغض گلویم به قدری سنگین بود که با صدای بلندی ترکید و گریه‌ کنان، چند لحظه قبل را مرور می‌کردم. فکر اینکه خانوادم دشمنم بودند، با گریه هم درست شدنی نبود و مدت زیادی را آنجا در بغض مطلق سپری کردم. شکم درست از آب درآمده بود، خیلی وقت بود که من آن ها را از خودم نمی‌دانستم و این موضوع برایم به کل آشکار شد. از رفتار های سلینا و حمایتی که مادر از آن داشت، حدس می‌زدم که آن ها از خانواده واقعی من نیستند. اما این حقیقت را باید چطور می‌فهمیدم؟ نفرت در مقابل چشمانم نقش بسته بود و با نفس های محکمی که به ریه‌هایم می‌رساندم سعی در آرام کردن خود داشتم.
بعد از دقایقی که اشک چشمانم بند آمده بود، افکار پریشانم را مرور می‌کردم. ماندن در کنار آن ها برام غیر ممکن به نظر می‌رسید، از هر چیزی هراس برداشته بودم و از امنیتم که توسط آن ها در معرض خطر بود، تصمیم به دوری همیشگی از آن ها گرفتم. تصمیمی که برایم سخت بود، اما چاره چه بود؛ دیگر تجربه کردن این اتفاق برایم بالاترین حد سیاهی رسیده بود و جای هیچ شکی برای تصمیمم باقی نمانده بود. هرچند که هیچ جایی را نداشتم که به آن پناه ببرم ، اما این دلیل محکمی بر ماندنم نبود.
خیلی سریع سوار تاکسی شدم و به سمت خانه حرکت کردم. این بار کوچه، رنگ و بوی جدایی به خود گرفته بود. در خانه را با کلیدی که با خودم داشتم باز کردم و وارد شدم. از پله ها خیلی سریع بالا رفتم و با نگاهی نفرت بار به اتاق سلینا، وارد اتاقم شدم. از همین الان گرد دلتنگی کل اتاق پر آرامشم را فرار گرفته بود. اتاقم نصف دیگر من بود، و جدایی از آن برایم خیلی ناراحت کننده و دشوار بود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
کیف کولی مشکی رنگم را برداشتم و لباس ها و وسایل‌هایی که به آن علاقه مند بودم را محکم در کیفم می‌چپاندم.‌ از ترس اینکه کسی به خانه بیاید، خیلی زود راه افتادم و از اتاقم خارج شدم؛ اما بلافاصله یادم افتاد که دفترچه کوچکی که حرفایم در آن می‌نوشتم را فراموش کرده بودم. دوباره برگشتم و آن را از زیر کمد برداشتم. با نگاه اندوه باری به فضای اتاق و پوستر های جذاب چسبیده بر دیواره آن، پنجره را به آرامی بستم و بعد از اینکه پرده را کشیدم، از اتاقم خداحافظی تلخی کردم. در حالی که با اشک‌های سرازیرم از پله ها پایین می‌آمدم یاد آخرین دورهمی خانوادگی افتادم که همه توجه‌شان به من بود، ولی الان فقط یادی از آن برایم باقی مانده بود. صداها و صحنه های آن در مقابل چشمم دنبال می‌شد. بعد از کمی تعلل و نگاه دلگیر گذرا به خانه، از آن خارج شدم و راهی خیابان شدم.
گوشیم دائم زنگ می‌خورد. شماره پدر بود؛ اما نمی‌توانستم جواب بدم، درواقع حرفی برای گفتن نداشتم‌. می‌دانستم که او در رستوان منتظرم بود ولی نمی‌دانست که چه بلایی سرم آمده و چه حقیقتی را فهمیدم.
بعد از گذشت چند ساعتی قدم زدن در خیابان شلوغ و هوایی که به غروب نزدیک می‌شد، با مرور تصمیمی که گرفته بودم، باید از شهرم می‌رفتم و کاملا از این اتفاقات فاصله می‌گرفتم. به گذر تند ماشین ها خیره مانده بودم؛ صداهای زیاد خیابان، شلوغی ذهنم را بیشتر می‌کرد.
تصمیم سختی بود ولی من سخت تر بودم. چون دیگر جای ماندن باقی نمانده بود. احساس می‌کردم شهر مملو از احساسات کثیفی بود که هر لحظه بودن در آن را برایم جهنم‌تر می‌کرد. تصمیم رفتن از آنجا‌ یک مشکل بود، پیدا کردن مکان جدید هم مشکلی دیگر؛ اما سنگینی احساس تنفر در وجود من دلیل محکمی بر رفتنم بود.
کنار خیابان مشغول به حرکت بودم، فقط راه می‌رفتم و از خانه دورتر می‌شدم. صدای ماشین ها و خیابان، هوای رفتن را بیشتر از قبل به سرم می‌زد. کم کم هوا تاریک می‌شد و من با ترس اینکه بیشتر از این، در شلوغی این شهر آواره نمانم، دائم به مقصدم فکر می‌کردم.
کسانی که می‌توانستم کنارشان بمانم را بررسی می‌کردم اما مشکل اینجا بود که همه گزینه ها در همین شهر لعنتی ساکن بودند. در همین حین، یادم افتاد آخرین باری که خانه عزیزجون رفته بودم حدودا یک سالی گذشته بود. فاصله اینجا تا خانه مادربزرگ، حدودا 11 ساعتی می‌شد و کلی با اینجا فاصله داشت. به نظر گزینه خوبی برای رفتن از اینجا بود.
به ساعتم نگاه کردم و با دیدن زمان کافی که تا شب باقی مانده بود، خیلی زود به نزدیک ترین ترمینال زنگ زدم و از خوش اقبالی‌ام، برای سرویس امشب هنوز دو صندلی خالی وجود داشت.
بلافاصله بلیطم را رزرو کردم و با تاکسی به سمت ترمینال راه افتادم. با رزرو کردنش، کمی از بار فشار سردرگمی که نمی‌دانستم کجا قرار بود بروم از روی دوشم برداشته شد. هنوز گوشیم زنگ می‌خورد و این بار سلینا بود! زیر لــ*ب به تندی زمزمه می کردم:
- واقعا اون با چه رویی به من زنگ می‌زنه!
مطمئن بودم جلوی پدر، نقش خواهر نگران را بازی می‌کرد.
به ترمینال که رسیدم، روی صندلی های جایگاه انتظار، منتظر حرکت اتوبوسم نشستم. هنوز هم گیج و مات بودم و چند بار صحبت های تلخی که بین آن ها می‌گذشت را در گوشم مرور می‌کردم تا شاید من اشتباهی فهمیده باشم اما از حقیقت تلخ تری که نصیبم می‌شد، نگرانی‌ام دو چندان می‌شد. باخودم پچ پچ می‌کردم وناخوداگاه از خودم سوال می‌کردم:
- من چطور با این دو نفر تو یه خونه زندگی می‌کردم!
با فکر اینکه این معضل هم باید تا یک مدت طولانی فکر و روح مرا عذاب می‌داد بیشتر نگرانم می‌کرد و هیچ جوره نمی‌توانستم این موضوع را حضم کنم. حرف‌های امروز صبح پدر در مورد سلینا کاملا صحیح بود، کم ‌کم به دلیل رفتارهای پدر بر علیه سلینا پی می‌بردم...
من آن شب به کل قید خانواده را زده بودم و فکر اینکه قرار بود یک عمر تنهایی روزهایم را به دست غروب بسپارم، مرا تحت تاثیر خودش قرار می‌داد، اما می‌توانستم درک کنم که آستانه صبر و تحملم نسبت به شدت اتفاقات ناگواری که در تقدیر من نوشته بود بیشتر شده بود. این تنها نقطه مثبت من در مملو از این حوالی ناگوار بود.
بعد از مدت طولانی که در افکار پریشانم سپری کرده بودم، از حال و هوای خودم بیرون آمدم و به اتوبوس‌هایی که یکی پس از دیگری‌ از جایگاه حرکت می‌کردند چشم‌ دوخته بودم، به نظر که چیزی به رفتن باقی نمانده بود...
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری و roza.h

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
‌ اتوبوسم آماده حرکت شده بود و این را از صدای راننده‌ای که دائم به مسافر ها، ساعت حرکت را گوشزد می‌کرد متوجه شدم. کمی بعد بلیطم را تحویل دادم و وارد شدم. آرام آرام در راهروی باریک و تاریک اتوبوس که توسط ریز چراغ های رنگی نصب شده در سقف آن، فضا را زیبا و رنگی کرده بود، صندلی‌ها را از نظر گذراندم و روی صندلی شماره 21 که در بلیطم درج شده بود نشستم. پرده شیشه را کنار زدم در همین حال که به فضای شلوغ بیرون چشم دوخته بودم، فلیتر های ورودی بخاری بالای سرم، نوای گرمی را به موهایم هدیه می‌داد.
از پنجره کنارم، به بیرون زل زده بودم و حس دلتنگی را از غروب شهر لمس می‌کردم. دلتنگ خانواده که نه! دلتنگ اتاق و دوست‌هایم تا پارک و کافه‌ای که روزاهای بی‌تکراری را درونش گذرانده بودم.
در همین حین، متوجه نشستن دختری که بیرون از اتوبوس، در یک جایگاه منتظر نشسته بودیم، کنار خودم شدم. با بوی عطری که داشت، رایحه‌ی خوش بویی را به مشامم هدیه کرد.
بعد از مدتی که اتوبوس راه افتاد، رو به من کرد و گفت:
- ببخشید هوا یه‌کم سرده، میخواین شیشه رو ببندین؟
من‌ که مشغول پرسه زدن در درون خودم بودم، متوجه سرد بودن هوا نبودم. شیشه را بستم و با لبخند محوی که بر لــ*ب داشت به حرف آمد:
- به نظرم خودتونم سردتون شده بود!
- نه سردم نبود.
نگاهی به دست هایم کرد:
- اخه دستات می‌لرزید.
برخورد خیلی صمیمانه‌ای داشت، اما دلیل لرزش دستانم به خاطر سردی هوا نبود، بلکه به خاطر افکار مظطربی بود که آرامش مرا محو کرده بود. بی‌توجه به آن جواب دادم:
- عه انگار اره.
سپس هندزفری‌ام را در گوش‌های شلوغم فرو بردم و موزیک مورد علاقم را پلی کردم. در همین حین که سعی داشتم چند دقیقه‌ای را بخابم، نگاهم به صفحه گوشی دختره افتاد که با لیست آهنگ‌هایش ور می‌رفت و به نظر می‌رسید که وسلیه‌ای برای گوش دادن همراهش نیست. رو به آن تعارف کردم‌:
- میخای از هندزفری من استفاده کنی؟
- نه، خودت لازمت میشه.
از نگاهش نیازش را می‌فهمیدم اما مخالفت کرد.
- میخای با هم گوش بدیم؟
چشمانش کمی برق انداخت:
- البته، اگه مشکلی نیست.
با نگاهی به پلی‌لیست موزیک‌هایم، همگی مرا یاد خانه می‌انداخت و از گوش دادن به آن ها منصرف شدم. هندزفری را از توی گوشی درآوردم و رو به آن گرفتم:
- بیا، تو آهنگاتو پلی کن، مال من برام تقریبا تکراری شده.
- خیلی خب. چه سبکی گوش میدی؟
- هر چی باشه گوش میدم.
از بین لیست شلوغ آهنگ هایش، یکی از آن انتخاب و پخش کرد. به نظر سلیقه خوبی در انتخاب آهنگایش داشت. با لبخندی دوستانه نگاهش را از من برداشت و صندلی‌اش را تا آخر خاباند و دراز کشید. به نظر خسته می‌آمد، انگار او هم شبیه به من بود.
با خوابیدنش، من هم صندلی‌ام را خاباندم و دراز کشیدم. فقط دوست داشتم بخوابم، یه خواب عمیق از جنس آرامش، غرق در سکوت مطلق. اما فقط دوست داشتم! غوغای درون ذهنم امکان همچین حس آرامشی را به من نمی‌داد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
بعد از گذشت مدتی که چشمانم از بی‌خوابی به سقف رنگی اتوبوس خیره مانده بود، باسنگینی که روی شانه‌هایم حس کردم به خودم آمدم. با تعجب سرم را برگرداندم و با گردن کج شده‌ای که سرش روی شانه هایم افتاده بود، مواجهه شدم! حتی هندفری هم از گوشش افتاده بود.
ناخوداگاه یاد سلینا برایم زنده شد. شبی که سرش روی شانه هایم بود و ابراز پشیمانی می‌کرد؛ یک نمایش دروغ! الان دلیل آن نمایش مسخره‌اش یک شب قبل از دزدیده شدنم را فهمیده بودم. با مشت های گره کرده‌ام، از نقش بازی کردن هایش که مرا به بازی گرفته بود، حرص می‌خوردم.
با هر بار نفس کشیدنش چند تار از موهایش تکان می‌خورد، حس جالبی بود‌. دلم نمی‌آمد بیدارش کنم و همان حالت ثابت مانده بودم تا استراحت کند.
بعد از مدت تقریبا طولانی، متوجه بیدار شدنش شده بودم. همین حین که متوجه شد که روی شانه هایم خوابش برده، بلافاصه سرش را بلند کرد و سراسیمه با جمع‌ کردن چند تار از موهایش گفت:
- وای ببخشید اصلا حواسم نبود، اذیت شدی توام‌.
من که از تماشای چهره در حال خوابش خاطرات تلخم را مرور کرده بودم در جواب گفتم:
- خوابت عمیق بود، دلم نیومد بیدارت کنم.
لبخند زیبایی در چهره‌اش نقش بسته بود و با کمی شوخ‌طعبی پرسید:
- نذاشتم خوب بخوابی نه؟
تو دلم پوزخندی زدم، انگار خواب‌ در چشمانم فرار کرده بود:
- نه. من خوابم نمی‌گرفت‌ اصلا.
در حالی که لبخند کشیده‌ای بر لــ*ب داشت، دستش را به سمتم دراز کرد :
- من لنام.
کمی تعلل کردم و سپس دستش را فشردم:
- منم آنیسا.
بعد از آشنایی، هر دو مدت زیادی را در سکوت فرو رفتیم و سپس به آرامی به حرف آمد:
- چند بار چشمم بهت افتاد، همش چشمات رو سقف مونده بود.
خیلی زود تفره رفتم:
- اره تو اتوبوس خواب نمیرم.
- مثل من! منم وقتایی که ناراحتم خوابم نمی‌بره.
به صورتش نگاه کردم؛ انگار دنبال روزنه‌ای برای صحبت بود:
- ولی من که نگفتم ناراحتم...
حرفم را قطع کرد و ادامه داد:
- من چهره‌ها رو خیلی خوب می‌شناسم.
کمی سردرگم شدم:
- چطور؟
- من چهره ها رو خیلی خوب درک می‌کنم. میشه گفت چهره هایی که می‌کشم شبیه به نقاب میمونن. اینقد توجه کردم که دیگه آدم پشت اون چهره رو خیلی خوب تشخیص میدم.
با صحبت هایش کنجکاو‌م می‌کرد:
- مگه تو نقاشی؟!
حالت شوخ طبعی به خود گرفت و سپس نگاهش به پایین خیره شد:
- نمیشه گفت نقاش؛ من با رنگ ها بازی می‌کنم. بهشون ارزش میدم، درواقع باهاشون زندگی می‌کنم. تصوراتمو به تصویر می‌کشم و از دنیای درون خودم لذت می‌برم. اینه که حالمو خوب میکنه.
نوع بیانش لذت بخش بود، اما دلیل اینکه سرش رو به پایین بود را نمی‌دانستم:
- افرین، معلومه خیلی بهش علاقه داری.
رو به صورتم کرد و این بار جدی تر حرف زد:
- یه چیز بیشتر از علاقست.
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:
- حالا فهمیدی چطور حالتو فهمیدم؟
از اینکه مقاومت کردن دیگر فایده‌ای نداشت و لو رفته بودم، خندیدم.
- یعنی اینقد چهرم داد می‌زد؟
- می‌دونستم چیزیو پنهون می‌کنی.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری

فرشاد محمدی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
موزیک ملایمی که در حال پخش بود را قطع کرد و رو به من کرد و گفت:
- اگه خواستی میتونی باهام راجبش صحبت کنی.
حق اختیاری که در صحبتش برایم گذاشته بود، بیشتر شبیه به درخواست بود.
علاقه‌ای به باز کردن ناراحتی‌ هایم نداشتم:
- چیزی نیست، یعنی در اون‌ حدی نیست که بخوایم راجبش صحبت کنیم.
سکوت بینمان را شکسته بود؛ روی صحبت را کامل باز کرده بود و ادامه می‌داد:
- رو صندلی که نشستم متوجه حالت شدم. عجیب زل زده بودی به شیشه و معلوم بود به چیزی فکر میکنی.
- اها، خب شهرو نگاه می‌کردم، اخه قراره خیلی ازش دور شم.
خنده معناداری کرد:
- به نظرت شهر بهونه نیست؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم. از اینکه از حال و هوای من چیزی نمی‌دانست، میل صحبت کردن نداشتم. در درون مغزم آشوب کلماتی از جنس نفرت بود که درونم خود متلاشی می‌کردم. با دیدن سکوتم، به حرف آمد:
- بیخیال، هم شهر از دور قشنگه و هم ادما. من که خیلی وقته نه انسانی میبینم و نه انسانیتی.
بی‌مقدمه بحث را شروع کرد و ذهنم را کمی درگیر کرد. در ذهنم با همه چیز کلنجار می‌رفتم. این شهر زیبایی‌اش را خیلی وقت بود که از دست داده بود، آدم های آنجا، خیلی وقت بود که از روح انسانیتشان فاصله گرفته بودند. می‌توانستم سفره عصابینتم را برایش پهن کنم، اما سعی می‌کردم احساساتم را درون خود فروکش کنم. کمی بعد با حالت کنجکاوی پرسیدم:
- آدما؟
با نگاهی غمیگن به شیشه خیره مانده بود، به نظر که از چیزی دلگیر بود. اوایل که کنارم نشسته بود، حال بهتری داشت، اما به مرور فرکانس‌های ناراحتی‌هایم، انگار گریبان‌ گیر او هم شده بود. به آرامی صحبتش‌ را از سر گرفت:
- اره،‌ گاهی باید فاصله گرفت تا اون فاصله بین عشق و نفرت رو پیدا کنن.
- از چی حرف میزنی؟
- فاصله.
- فاصله؟!
- اره. همیشه راه نجاته. شاید خیلیا رو ازت دور کنه، ولی خودتو به خود واقعیت نزدیک‌تر میکنه.
حرفایش درست بود. همان کاری که من در حال انجامش بودم. همان راهی که من در پیش گرفته بودم، اما به کجا و تا کجا؟ از آینده مبهمی که در پیش رویم بود، می‌ترسیدم. اما پای تصمیمم مانده بودم. روی صحبتش را در دست گرفتم:
- درسته.‌ تو از چی فاصله گرفتی؟ شایدم تو هم تازه به این راه کشیده شدی؟
- نه. من خیلی وقته این راهو رفتم. هر چقدر خودمو از بقیه دور کردم، بیشتر خودمو پیدا کردم. اینجوری خیلی بهتره.
سری تکان دادم:
- درواقع منم همینو میخام!
لبخند معنی داری بر لــ*ب هایش نشست:
- جالبه! پس تو هم داری فرار میکنی!
در عجب بودم که چقدر راحت حرفایم را درک می‌کرد:
- چه فراری؟
نیشخندی زد و تن صدایش شاد تر شد:
- اسمش فاصلست، درواقع خود فراره.
نفس عمیقی را روانه خنده تلخم کردم:
- مهم نیست، اسمش هر چی میخاد باشه.
خیالی حرف می‌زد، انگار غرق در رویاها بود، بهش حق می دادم چون او شناخت بهتری نسبت به من از بقیه داشت،.انگار او هم به دنیای خودش پناه آورده بود. با مرور دیالوگ هایش کنجکاو شدم و رو به آن کردم:
- انگار تو هم به دنیای خودت پناه اوردی.
قفل صفحه موبایلش را باز کرد و موزیکش را دوباره پلی کرد و گفت:
- بیخیال آدما، آهنگمونو گوش بدیم!
واکنشش جالب بود. حالا که بحث به خودش رسیده بود، صحبت را قطع کرد. من که با صحبت هایش، دوباره افکارم درگیر شده بود، از قطع شدن موضوع خوشحال شدم و علاقه ای به ادامه دادن نداشتم:
- اره این حرفا منو خسته تر میکنه.
 
آخرین ویرایش:

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 2 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 2)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر