جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان دالان آتش| sara-ariafard کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
« به نام خدایی که او را آفرید تا قرار بیقراری هایم باشد .»

نام رمان: دالان آتش
نام نویسنده: @sara-ariafard کاربر انجمن ستارگان رمان
ژانر: تراژدی، جنایی
نام ناظر محترم : @Qazaleh

******
خلاصه:
در میان احساسات افسارگسیخته‌اش، به دنبال خودش می‌گردد. به دنبال نیمه‌ای از وجودش که در میان هیاهوی این شهر بزرگ، در تاریکی و آه و ناله‌های بی‌صدایش گم شده. شاید همین است راز پنهانی اشک‌های او...​
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
95
498
53
Offline
IMG_20210110_152348_635.jpg


سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
مقدمه:
از هر چه عشق و عاشقی تنفر دارم، در گفتن این حرف‌ها کمی تبحر دارم.
خودم رو عاشقی ساده و بی‌ریا می‌دیدم، اما حالا از سادگی‌ام هم تنفر دارم.
بین رفتن و موندن پشتم بدجور لرزید، بین خواستن و نخواستن دلم منطق رو دور زد.
چه سخت است سکوت های بی‌نشانه‌ی این روزهای من.
*****
ابرویی بالا انداختم و به اعتراض بچه ها گوش دادم .
دستی به موی سرم کشیدم و مقنعه‌‌ام را مرتب کردم.
با خودکار قرمز رنگ، چند بار روی میز کوبیدم تا جلوی این هیاهو را بگیرم اما، هیچ افاقه‌ای نکرد. برخاستم و مشغول پاک ک*ر*دن تخته شدم.
یکی از دانش‌آموزان از جایش بلند شد و با صدایی رسا گفت:
- خانوم این واقعا نامردیه! این همه امتحان تو یه روز!
تخته پاک کن را در جای مخصوصش قرار دادم و بی تفاوت به بقیه نگاه کردم.
سوگند احمدی با لحن تهاجمی گفت:
- خانم تو رو خدا ما خسته شدیم. قبل از کلاس شما، معلم شیمی و معلم دینی هم امتحان گرفتن.
همه به سوگند نگاه می‌ک*ر*دن تا شاید بتواند مرا با حرف‌هایش قانع کند ، اما این بهانه ها اصلا برای من قانع کننده نبود.
با یک قیافه‌ای حق به جانب و سر تا پاهایش را برنداز کردم .
موهای رنگ شده اش درحالی که مقنعه اش فقط نیمی از سرش را پوشانده بود ، به خوبی جلب توجه میکرد، دکمه های باز مانتو و آستین هایی که تا آرنج بالا زده شده بود ، با در نظر گرفتن این ویژگی ها به جرعت میتوانستم بگویم که این دختر بویی از طرز صحیح لباس پوشیدن نبرده بود.
با اخم گفتم :
- اول این که کی به شما اجازه داد صحبت کنید؟
-آخه خانم! من فقط می‌خواستم... .
دستم را به حالت سکوت بالا آوردم و حرفش رو قطع کردم و گفتم :
-تمام شد؟
- سوگند پوفی کشید و جواب داد:
- خانم! توروخدا... .
-بهتره بشینی سرجات و دیگه حرفی نزنی.
به دانش آموز ردیف اول کلاس نزدیک شدم و برگه‌ی امتحانی رو به سمتش گرفتم و خواستم که این برگه‌ها را ما بین دانش آموزها پخش کنه.
 
آخرین ویرایش:

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
بین میز‌ها قدم می زدم، به برگه‌های بچه‌ها نگاه می کردم.
تمام حواسم را به بچه ها داده بودم و به چند کمک می کردم.
یکی از دانش آموزان آخر کلاس گفت:
-خانوم نمیشه، من نمیتونم امتحان بدم خیلی سخته.
پشت میز نشستم و تشر زدم :
-حواستون به امتحان باشه.
با خونسردی به ساعت نگاه کردم، زمان امتحان کم‌ کم داشت به پایان می‌رسید برای همین با صدایی رسا گفتم:
- هر چند که وقتتون تمام شده.
به سولماز که نماینده‌ی کلاس بود اشاره کردم و گفتم:
- سولماز! امتحانت رو تمام کردی؟
-بله خانوم
-خوبه! ببین کی امتحانش رو تموم کرده برگه رو ازش بگیر.
- چشم خانوم.
با شنیدن این حرف باز هم صدای اعتراض چند نفر بلند شد. با خونسردی گفتم:
- اگر تا 5 دقیقه دیگه برگه هارو آوردید که هیچی ، نیاوردید دیگه برگه ای رو تصحیح نمیکنم !

سولماز برگه هارا جمع آوری کرد و به سمت من آمد، در حالی که برگه‌ها را به سمت من گرفته بود گفت:

- خانوم! خیلی سوال‌های راحتی بود؛ اصلا فکر نمی‌کردم این قدر آسون باشه.

سوگند اخمی کرد و با حالتی طعنه‌آمیز زیر لــ*ب گفت:
- والا برای خرخون‌ و چاپلوس‌هایی مثل تو مسلمه که خیلی آسونه!

سولماز با عصبانیت به او نگاه کرد و چیزی نگفت.
حرف های سوگند را نشنیده گرفتم و به سولماز اجاره دادم تا از کلاس بره بیرون.

طولی نکشید که همه ی بچه ها از کلاس بیرون رفتن و سکوتی دل انگیز کلاس را فرا گرفت. این سکوت حالم راخیلی بهتر می‌کرد.

بعد از گذشت چند دقیقه وسایلم ‌را جمع کردم و داخل کیف‌ام گذاشتم. زمانی که از کلاس بیرون آمدم خانوم رحمتی معلم زبان کنار من ایستاد و در حالی که لبخند زده بود گفت:

- خسته نباشی عزیزم! بالاخره از بچه‌ها امتحان گرفتی؟

لبخندی زدم و در جوابش گفتم:

- آره گرفتم! اما به سختی.

- درک می‌کنم، سر و کله زدن با بچه‌های دبیرستانی خیلی سخته.

- آره خیلی... .

- انشالله که موفق باشی عزیزم!

- همچنین شما.
جلوی در برگشتم و به خانوم سرابی که مشغول بستن زیپ کیفش بود نگاه کردم.
-روزتون بخیر
با لبخندی ملایم جواب دادم:
-ممنون، خسته نباشید و خدانگهدار.
و از در بیرون رفتم. خسته بودم، آنقدر که مسافت دفتر تا در ورودی و ماشینم که گوشه‌ی حیاط پارک شده بود را به سختی خودم را کشاندم .
وسایلم را روی صندلی پشت گذاشتم و سوار شدم.
وقتی پشت فرمان نشستم نگاهی به آینه انداختم. شاید فقط خودم این حجم از خستگی را در چشم‌ان قهوه ای ام می‌دیدم.
 
آخرین ویرایش:

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
با حالی زار ماشینم را در حیاط پارک کردم و پیاده شدم و به سمت درب خونه رفتم.
درب بستم و به آن تکیه زدم.
باغچه‌ای از رنگ و رو رفته‌ و پژمرده‌ی حیاط خانه توجه‌ام رو جلب کرد. گل‌های رنگارنگی که به مرور زمان پژمرده شدن و گلبرگ‌های نارنجی و زرد شده‌ی خودشون رو به دست باد پاییزی سپردن. خیلی وقت بود که دیگر بوی گل داوودی،‌ عطر گل محمدی و عطر گل نرگس در حیاط نمی‌پیچید.
آهی کشیدم و وارد خانه شدم، کلید ماشین و خانه را سر جای همیشگی اش گذاشتم، روی مبل نشستم و چشم هایم را بستم.
بعد از چند دقیقه به سمت کیفم رفتم و برگه‌های امتحانی را روی میز گذاشتم، برگه‌ها را دونه به دونه تصحیح میکردم. اصلا توقع نداشتم که بچه‌ها نتوانند به این سوال‌های راحت و آسان جواب بدهند.
بعد از گذشت یک ساعت با صدای زنگ تلفن همراه‌ام دست از کار کشیدم و ‌از روی صندلی بلند شدم و به سمت تلفن همراه‌ام که روی اوپن بود رفتم. با دیدن اسم خاله لبخند تلخی روی صورتم شکل گرفت. جواب دادم:
- سلام خاله جون .
خاله ام با همان صدای آرام و گرم و همیشگی اش جواب داد:
-سلام عزیز خاله خوبی؟
-آره خوبم شما خوبی؟ آقا حمید چطوره؟ عرفان و آوین جون؟
- اونام خوبن! سلام می‌رسونن. دلمون برات خیلی تنگ شده ها
- منم همینطور .
- پس چرا نمیای یه سری به ما بزنی خوشگل خانوم هان؟
به ظاهر خندیدم و گفتم:
- ببخش خاله جون! سرم خیلی شلوغ بوده اما قول میدم تو این چند روز بهت سر بزنم.
لحنش را تغییر داد و پرسید:
- اتفاقا برای همین زنگ زدم؛ اگر شب خونه هستی شام بیایم پیشت!
با اینکه دلم برای خاله تنگ شده بود ، نمیخواستم ببینمش ولی به ناچار و از روی ادب تعارف کردم، به سمت حیاط خانه رفتم و در حالی که به حیاط نگاه می‌کردم گفتم:
- چرا نباشم! قدمتون روی چشم...
- البته اگر از اون پیراشکی های خوشمزه برامون درست کنی!
با دست شقیقه ام راکمی فشار دادم و گفتم :
- اونم به روی چشم! امر دیگه.
- چیزی لازم نداری بگیریم بیاریم برات؟ یه موقع تعارف نکنی ها.
- نه خاله جون! تعارف چیه. من چیزی لازم ندارم.
- پس می‌بینمت.
دستی به گردنم کشیدم و به سمت آشپز خانه رفتم ، دلم می‌خواست خاله برای یک بار هم که شده شاد شود... این تنها کاری بود که الان میتوانستم انجام بدم ... .
 
آخرین ویرایش:

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
چشم هایم را بستم و با تمام وجود بو کشیدم و تو دلم به خاطر دست پخت خوبم ذوق کردم.
همان طور که به خاله‌ام قول دادم پیراشکی‌های ترد و خوشمزه‌ای درست کردم و برای شام هم قرمه سبزی بار گذاشتم. به قدری غرق در کارهای خانه شدم که متوجه نشدم ساعت چه جوری گذشت، نگاهی به ساعت چوبی و قدیمی انداختم.
در همین زمان صدای زنگ به گوش‌ام رسید، از آشپزخانه خارج شدم و به سمت آیفون رفتم. بعد از باز ک*ر*دن درب اصلی خانه خودم را در آینه برانداز کردم، شال طوسی رنگ و لباس آستین بلندی که با گل‌های قرمز و مشکی رنگ دوخته شده بودن و تضاد جالبی ایجاد کرده بودن. نگاهی به خانه انداختم،همه چیز تمیز و مرتب،سر جای خودش بود. با خیال راحت در ورودی را باز کردم ، عارفه جلوتر از همه و روبه‌روی من ایستاد و با حالتی مغرورانه گفت:
- به‌به پناه خانوم! چشممون به جمال شما روشن شد!
با حالتی کاملا سرد و بی تفاوت جواب دادم:
- خوش اومدی عزیزم.
در همین زمان بود که آقا حمید مقابل من ایستاد و در حالی که لبخند دل‌نشینی روی صورتش پدیدار شده بود مرا مخاطب قرار داد و گفت:
- سلام دخترم!‌
-سلام آقا محمود؛ بفرمایین تو...خیلی خوش اومدین.
به سمت خالم‌ام برگشتم که توی چارچوب در ایستاده بود و با ناراحتی به من خیره شده بود، به لباس سیاهی که به تن داشت نگاه کردم و متعجب شدم با اینکه زمان زیادی از فوت مادر میگذشت هنوز هم لباس سیاه بر تن داشت و شاید همین باعث دلگرمی من می‌شد چون؛ حس می‌کردم که هنوز افرادی هستن که مادرم را به یاد دارند و فراموشش نمی‌کنند. با دستش دستم را گرفت و گفت:
- سلام به روی ماه دختر خوشگلم!
در جوابش گفتم:
- سلام خاله جون! بیا تو.
بعد از احوال پرسی تعارف کردم که روی مبل‌ها بشینند، به رسم ادب وسایلشان را گرفتم و گوشه‌ی اتاق گذاشتم.
به سمت آشپزخانه رفتم تا چای بریزم که یک دفعه خاله با همان صدای دل‌نشینش گفت:
-پناه جان زحمت نکش دورت بگردم، اومدیم خودتو ببینیم
-نه بابا، کاری نیست که، میام الان
از آشپزخانه بیرون آمدم و به همه چایی تعارف کردم که خاله با بغض گفت :
-خاله فدات بشه که انقدر خانوم شدی، حیف که مادرت نیست ببینه که ... .
نتوانست حرفش را ادامه بدهد و زد زیر گریه.
واقعا حوصله هیچ چیز را نداشتم و همیشه از این حس ترحم متنفر بودم، مخصوصا تو این موقعیت که از خستگی نمیتوانم روی پاهایم بایستم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بحث را عوض کنم :
-راستی آقا محمود ، عرفان و آوین کجان؟ نمیان اینجا؟؟
آقا محمود دکمه کتش را باز کرد و گفت :
-میان عزیزم تو راه هستن، عرفان یه جایی کار داشت، رفتن کارشون رو انجام بدن .
عارفه ایش کش داری گفت و چشم غره رفت که خندم گرفت .
از یه خواهر شوهر بیشتر از این انتظار نمی رفت.
 
آخرین ویرایش:

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
کلافگی و خستگی را با تمام وجودم احساس می‌کردم، دستی به موهای به هم ریخته‌ام کشیدم و نگاهم را به سیب سرخ رنگی که درون ظرفی قرار داشت دوختم. همه سکوت پیشه کرده بودند و کسی علاقه‌ای به شکستن آن نداشت، من این سکوت را دوست داشتم اما می‌دانستم که خاله‌ام از این چیزها خوشش نمی‌آید. در همین میان صدای زنگ خانه به گوش رسید و سکوت بینمان شکسته شد:
- فکر کنم عرفانه و آوین اومدن!
به نشانه‌ی تایید سرم را تکان دادم و از جایم بلند شدم، به سمت درب ورودی رفتم و در را برای آن‌ها باز کردم. عرفان مثل همیشه و با نشاط همیشگی‌اش وارد خانه شد:
- سلام برا اهل خونه! مهمون نمی‌خواید گرچه نمی‌خواستیدم ما اومدیم.
لبخندی بر روی صورتم پدیدار شد:
- خوش اومدین.
آوین را در آغـ*وش گرفتم که یک دفعه نیشگون محکمی از بازویم گرفت،خشمگینانه نگاهش کردم:
- چته وحشی، دردم گرفت!
نیش‌خندی زد و چشم غره‌ای نسارم کرد:
- خوب شد، حقت بود، معلوم هست کجا هستی تو؟ حداقل یه خبر بگیر از رفیقت شاید به چهلمش برسی.
- خدانکنه دیوونه، میدونی دیگه درگیر مدرسه‌ام وقت نمی‌کنم، شما به بزرگیت ببخش .
ایش کش داری گفت و با حالتی خنده‌دار به سمت مبل خانه رفت. با آمدن عرفان و آوین حس و جو خانه خیلی تغییر کرده بود و دیگر از آن سکوت عذاب‌آور خبری نبود.
عرفان دستی به شکمش کشید و گفت:
- دختر خاله گرامی پاشو برو شام بیار که مردیم از گشنگی.
خاله‌ اخمی کرد و حالتی طلبکارانه پاسخ داد:
- وا عرفان! خجالت بکش... حالا برس از راه بعد بگو گشنمه
خنده‌ی بلندی سر دادم و او را نگاه کردم:
- تو که تمام پیراشکی و میوه های روی میزو خوردی، بازم گشنته؟ داری شوخی می‌کنی دیگه؟
خاله محکم دستش را بر روی زانوانش می‌کوبید و حرص می‌خورد:
- بچه ترییت کردم خیر سرم!
به شوخی در پاسخ حرفش گفتم:
-اره خاله جان چی تربیت کردی، خر و با آخور می‌خوره مرده رو با گور!
عرفان به سمت من خیز برداشت که به سمت آشپز خانه دویدم.
بعد از گذشت چند دقیقه با کمک آوین و عارفه میز را چیدیم و با مسخره بازی‌های عرفان شام را خوردیم.
بشقاب خورشت را توی سینک ظرف شویی گذاشتم که اقا حمید گفت :
- دستت درد نکنه دختر، خیلی خوشمزه بود.
عرفان هم عین خاک انداز خودش را وسط انداخت:
-آره بابا راست میگه، ترشی نخوری یه چیزی میشیا!
تک خنده ای کردم و با آوین مشغول ظرف شستن شدیم
 
آخرین ویرایش:

sara-ariafard

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
10/1/21
64
214
33
Offline
آخرین لیوان کفی را در سینک ظرف‌های کفی گذاشتم، تا آوین این را هم مثل ظرف‌های دیگه آبکشی کند اما؛ آوین با کلافگی که در رفتارش مشهود بود ظرف هارا می‌شست .
- چی شده خوب نیستی انگار
آوین که با صدای من تازه به خودش آمده بود زیر لــ*ب غرید:
- ها؟
- میگم چی‌شده که اینجوری ناراحتی؟
شیر آب را بست و روبرویم ایستاد .
- امروز با عرفان رفتیم دکتر و اونم آب پاکی رو ریخت رو دستمون .
با همین یک جمله تا ته ماجرا را خواندم .
- خب حالا ناراحت نباش مهم اینه که خودت و شوهرت سالم باشین!
- چی میگی پناه ! تو که میدونی عرفان چقدر دختر دوست داره نمیدونی ؟
باکلافه دستی به گردنم کشیدم و گفتم :
- من میدونم عرفان چقدر بچه دوست داره البته اینم میدونم که عرفان بی نهایت تورو دوست داره. به خاطر دوست داشتن تو می‌تونه قید بچه دار شدنو بزنه حالا هم انقدر ناراحت نباش یه فکری می‌کنیم با هم ، خدا بزرگه عزیز من .
تا با هم از اشپزخانه بیرون امدیم عمو حمید از جایش بلند شد و عزم رفتن کرد، تا انتهای حیاط بدرقه شان کردم و به عرفان گفتم :
- بیشتر هوای آوین و داشته باش الان خیلی بیشتر از همیشه بهت احتیاج داره .
به تکان دادن سر اکتفا کرد و سوار ماشین شد. آوین راست میگفت عرفان خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردم بچه دوست داشت، آه کشیدم و به داخل خانه برگشتم ، ساعتم را برای ساعت شش صبح نتظیم کردم و خوابیدم.


**


با صدای آلارم گوشی چشم هایم را باز کردم و روی تخت جابه جا شدم، تا مزخرف ترین صدایی را که در طول زندگیم شنیدم قطع کنم. غرغر کنان به سمت دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم آماده شدم تا به مدرسه بروم .
کیف دستی مورد علاقه‌ام را برداشتم و نگاهی گذرا به خانه غرق در سکوت انداختم و تا از بی‌نقص بودنش مطمئن شدم درب خانه را بستم .
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا