در حال تایپ رمان روزی خواهد آمد| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
نام رمان: روزی خواهد آمد.
نویسنده: خدیجه اسدی
ژانر: اجتماعی
ناظر محترم: @Zhaleh
خلاصه.
هورا دختریست که چون آهویی رمنده از پیچ و خم‌های زندگی می‌گذرد و به خواسته‌هایش جامه‌عمل می‌پوشاند و در این مسیر
به کمک کسانی که دست یاری به سویش دراز کرده‌اند، می‌شتابد.
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
151
734
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
دست‌هایی غول‌پیکر به یک‌باره از دل زمین بیرون جست و مچ پاهای اسفندیار را در حصار بی‌رحمش گرفت.
چشم‌های وق‌زده‌ اسفندیار در کاسه چرخید و از شبح سیاهی که او را به طرف خود می‌کشاند، به درخت چناری که همان حوالی بود، کشیده شد.
چنگ زد و دست‌های بی‌رمقش دور شاخه درخت حلقه شد و تقلا کرد خودش را بالا بکشد.
نگاه دردمندش را به ظلمت آسمانی که تا همین چند لحظه پیش خورشید در آن می‌درخشید، دوخت و حس کرد چیزی در در دورنش فرو ریخت.
چشم‌هایش سیاهی رفت و
عرق سردی روی پیشانی پر چینش نشست و احساس کرد در دنیایی از خلأ غوطه‌ور شد.
ناخن‌های بلندی به تیزی دشنه‌ از انگشت‌های شبح سر برآورد و یک آن در استخوان ساق پای او فرو رفت و تا ستون فقراتش را از هم درید.
پلک‌هایش را بر هم‌فشرد و نعره‌هایش در تاریکی شب پیچید.
از چروک‌های پنجه کلاغی دور چشم‌هایش خون جهید و روی گردنش لغزید .
بوی خون که زیر بینی‌اش پیچید، عق زد و از بوی تعفن و زردآبی که از معده‌اش بیرون آمد، ابرو در هم کشید و دوباره عق زد.
درد تا انگشت‌های دستش هم رسید و انگشت‌هایش شل شد و ناگاه شاخه درخت را رها کرد و به قعر گردابی که شبح از آن سر بر آورده بود، فروافتاد.
فریاد اسفندیار سکوت اتاق را در هم شکست.
پلک‌هایش با وحشت از هم باز شد و نگاه وق‌زده‌اش به تیرک‌های چوبی سقف خیره ماند.
با پشت دست عرق‌های روی پیشانی‌اش را زدود.
همه لباس‌هایش که خیس از عرق و به بدنش چسبیده بود.
دستی بر سر بی‌مویش کشید و نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستاد و به زحمت از جایش بلند شد.
دستش را به دیوار گلی گرفت و با پاهایی لرزان به طرف پنجره چوبی رفت.
دست پیش برد و پنجره را به بیرون هل داد و از ورای پنجره، نگاهش را به تک درخت چنار تپه روبه رو دوخت.
چانه‌اش لرزید و لــ*ب‌هایش را به‌هم فشرد. اشک در چشم‌هایش حلقه زد و چشمانش را سوزاند.
خسته از کابوسی که گاه و بی‌گاه به سراغش می‌آمد و خواب را بر چشم‌هایش حرام می‌کرد، لــ*ب به دندان گزید.
شاید بهتر بود که درخت چنار را قطع می‌کرد.
از ترس بر ملا شدن حقیقتی که سال‌ها به دوش می‌کشید زانوهایش تا شد و تن خسته‌اش روی زمین آوار شد.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
هورا از بهت حرف‌هایی که شنیده بود، آب دهانش را بلعید و روی صندلی چرمی‌ قهوه‌ای رنگ جابه جا شد.
انگشت‌هایش را درهم قلاب کرد و خیره در چشمان گریان زن روبه‌رویش زمزمه کرد.
- باور نکردنیه! چطور این‌همه سال خودشو نشون نداده؟
پوران نم چشم‌هایش را با دستمال کاغذی که روی میز بود، گرفت و نگاهش را به کف‌پوش کرم رنگ دفتر هورا دوخت.
- خدا ازش نگذره که شرش از تو گورم چسبیده به دامن من و ول ...
با شنیدن صدای فریادی از داخل سالن، حرف در دهـ*ان پوران ماسید و چشم‌های گرد شده هورا به در بسته اتاق خیره ماند.
- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟
صدای مرد که اوج گرفت، هورا یک تای ابرویش را بالا داد و به تندی از جایش بلند شد.
- عذر می‌خوام الان برمی‌گردم.
سپس به طرف سالن پا تند کرد و صدای کفش‌های پاشنه بلندش در اتاق طنین انداخت.
پریسا که پشت میزش سر پا ایستاده بود، نگاه پر از خشمش را به سهراب دوخت و انگشت اشاره‌اش را روی دهانش گرفت.
- هیس، چرا آبرو ریزی می‌کنی؟!
سهراب خشمی که در نگاهش زبانه می‌کشید را به چهره پریده رنگ پریسا پاشید.
- مثلا قانون خوندی خیر سرت؟ واسه چی بهش عمل نمی‌کنی؟
پریسا از سرِ خشم صدا بلند کرد.
- باز چه برنامه‌ای داری سهراب!
سهراب زبانش را بیرون کشید و دندان‌های زردش را رویش فشرد.
- من رو کفری نکن پریسا!
- اینجا چه خبره؟
نگاه سهراب روی چهره قاطع اما خونسرد هورا نشست، آب دهانش را فرو داد و به آرامی گفت:
- شما که سرتون تو قانونه در مورد اذن همسر چیزی شنیدید؟
هورا گوشه‌ لبش را به دندان کشید و به آرامی پرسید:
- شما چطور؟ در مورد حقوق دیگران چیزی شنیدید؟
پریسا س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد و نگاه نگرانش بین هورا و سهراب دو دو زد.
هورا با قدم‌هایی استوار به طرف صندلی‌های گوشه سالن رفت و رو به سهراب گفت:
بفرمایید بشنید آقا سهراب، هر حرفی دارید می‌شنویم.
سهراب شانه‌ای بالا انداخت و با غیظ گفت:
- حرفام رو قبلا زدم، کو گوش شنوا؟
نگاه هورا روی صورت برافروخته پریسا چرخی زد و چشم‌هایش را تنگ کرد.
پریسا حس کرد که خون به مغزش نمی‌رسد، س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد.
میز را دور زد و درست روبه روی سهراب ایستاد.
- د آخه اگه من کار نکنم، تو پول کوفت و زهر مار تو از کجا میاری؟
سهراب پوزخندی زد و مشت گره‌ کرده‌اش را روی میز کوبید.
- زر مفت می‌زنی! من خودم کار و درآمد دارم، صد تای مثل تو رو می‌تونم بخرم و آزاد کنم.
هورا دندان‌هایش را با غیظ روی هم فشرد و با لحنی محکم گفت:
- مؤدب باش آقا سهراب.
- به شما چه مربوط؟ مسئله خانوادگیه.
هورا ابروهای پهن‌ هاشور‌زده‌اش را بالا انداخت، چند گام بلند برداشت و به طرف سهراب رفت.
پوزخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و گفت:
- لطف کنید مسائل خانوادگیت رو ببر تو خونتون حل کن! اینجا محل کاره.
سهراب لــ*ب‌های کلفتش را به دندان کشید، پره‌های بینی‌اش از هم باز شد و نفس‌های تندی بیرون راند.
انگشت اشاره‌اش را به طرف پریسا گرفت و زیر لــ*ب غرید.
- وقتی زن آدم حرمتش رو نگه نداره، وای به حال غریبه ها.
تلخندی روی لــ*ب‌های لرزان پریسا نشست و یک‌وری نگاهش کرد.
- تو از احترام حرف نزن که...
- جمع کن کاسه کوزه تو بریم.
پریسا بدون آنکه پلک بزند، به سهراب خیره شد و دندان‌هایش را روی هم سایید.
پلک‌های سهراب به تندی باز و بسته شد و زبانش را زیر دندان‌هایش فشرد.
- بهت می‌گم جمع کن تا اینجا رو بهم نریختم.
پریسا به میزی که همیشه با وسواس مرتب و تمیز می‌کرد زل زد و لــ*ب به دندان کشید.
سپس نگاهش در نگاه آشفته هورا گره خورد.
هورا آهی کشید و به اشاره سر مجوز خروج را صادر کرد، همانطور که به طرف اتاقش می‌رفت با خودش فکر کرد:
" به چی این مرتیکه دل‌خوشی‌ تو دختر"
با انگشت اشاره ضربه‌ای به در اتاقش نواخت و داخل شد و لبخند نیم‌بندی نثار مهمانش کرد.
- ‌معذرت می‌خوام پوران جون.
پلک‌های پوران لرزید و چانه‌اش جمع شد.
- امان از دست آدم‌های خودخواه.
با شنیدن تقه‌ای که به در اتاق خورد هر دو سرشان را به طرف در چرخاندند.
پریسا سرش را از لای در داخل برد و لــ*ب‌های سفیدش به آرامی جنبید.
- هورا جان شرمنده...
هورا گوشه لبش را به دندان کشید و میان حرف او دوید.
- محکم باش پریسا، نذار فردا روزی شرمنده خودت باشی.
پریسا بغضش را فرو داد و دستش را روی دستگیره در فشرد.
شاید حق با هورا بود و او زیادی کوتاه آمده بود.
پوران سرش را بالا گرفت، هزاران سوال در ذهنش جولان داد.
نگاه پوران از موهای بلوطی رنگ و خوش‌فرم پریسا تا انگشت‌های ظریف و لاک‌زده‌اش کشیده شد.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
"تو دیگه چرا، تو که هم تحصیل‌کرده‌ای هم خوش بر و رو"
نگاهش در اندوه لانه کرده‌ی چشم‌های پریسا غرق شد و دخترکی را دید با موهای سیاه بافته که دو طرف صورت سفیدش را قاب گرفته بود.
نگاهش را به گل‌های سرخ چادر سفیدش دوخته و
از شرم حضور جوان روبه رویش که سر به زیر داشت و زیر چشمی نگاهش می‌کرد، گونه‌هایش رنگ به رنگ می‌شد.
خسرو دستی به سیبل‌های قیطانی‌اش کشید و صاف در چشم‌های بادامی و سیاه دخترک چشم دوخت.
در دل به مادرش حق داد که شیفته‌ او شده بود.
به قول مادرش پوران مثل پنجه آفتاب بود.
خسرو نگاهش را از پرده‌های نیلی رنگ اتاق گرفت و نگاه رمنده پوران را شکار کرد.
گونه‌های پوران گل انداخت و چادرش را دور صورتش گرفت.
چشم دوخت به استکان کمر باریکی که سرخی چایی‌اش زیر نور سر زده از لای پرده، می‌درخشید.
آسیه هیکل پرش را تکانی داد و به بتول که هنوز رخت عزا به تن داشت، چشم دوخت.
- خدابیامرزه مادر تو بتول خانم، از قدیم گفتن تو کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
بتول آهی کشید و با غیظ به آسیه زل زد.
- خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه آسیه خانم. خوبیت نداره، ما هنوز عزاداریم.
- ای خواهر چهلم اون مرحوم که گذشته، نمیشه که تا سال اون خدابیامرز صبر کنیم.
آسیه، پوران را در مراسم ختم مادربزرگش دیده و با همین چرب‌زبانی‌ها بود که بتول را راضی کرده بود اجازه بدهد، پوران و خسرو یک نظر همدیگر را ببینند.
بتول نگاهی به موهای براق و سیاه خسرو که نصف پیشانی‌ پهنش را پوشانده بود، انداخت.
جوان برازنده‌ای بود که هر کسی آرزو داشت دامادش شود.
آسیه چایی‌اش را که خورد، استکان را روی نعلبکی گذاشت و نگاه تحسین‌ برانگیزش را به عروس آینده‌اش داد.
- عجب چایی خوش‌طعمی بود! هزار ماشالله مادر، چشمم کف پات.
- کنیز شماست.
خسرو همان‌طور که سر به زیر داشت، نگاه شیطنت آمیزی به پوران انداخت که از چشم او دور نماند.
پوران زیر سنگینی نگاه خسرو، حس کرد که گونه‌هایش آتش گرفت.
آب دهانش را بلعید و نفس در س*ی*نه‌اش حبس شد.
به راستی که نگاه‌های خسرو، احساسش را غلغلک می‌داد.
آسیه به پشتی‌قرمز رنگ تکیه داد و همانطور که اتاق بزرگ و دلباز را از نظر می‌گذراند، دستی به فرش‌های قرمز دست‌بافت زیر پایش کشید و بدون آن‌که کسی متوجه شود، نگاهی به زیر فرش انداخت.
تمیزی زیر فرش‌ها و وسایلی که برق می‌زدند،
نشان از کدبانویی پوران بود و در انتخابش هیچ شکی نداشت.
- گفتید آقا خسرو رو ماشین سنگین کار می‌کنن؟
آسیه خندید و دستش را روی زانوی خسرو گذاشت.
- خودت بگو پسرم.
خسرو چهار زانو نشست و نگاهش را به گل‌های قالی داد و گفت:
- بله حاج خانم! بار می‌برم مرز، ماشین‌رو تازه خریدم.
- مبارک باشه، ان‌شالله چرخش به شادی براتون بچرخه.
آسیه از سر شوق بلند خندید.
- ان‌شالله... خب بتول خانم کی اجازه می‌دید که برای بله برون بیایم.
لــ*ب‌های بتول خانم بهم دوخته شد، اگر به این زن بود که دو روز دیگر دست عروسش را می‌گرفت و از این خانه می‌برد.
- آسیه خانم جان من هنوز عزادارم، جواب و خواهر و برادرای داغدارم رو چی بدم؟
- خواهر جان، یه بله برون بی‌سر وصدا می‌گیریم.
بتول گره‌ای به ابروهای باریک پر شده‌اش، داد.
- نه آسیه‌خانم پدرش برا پورانم هزارتا آرزو داره، اجازه بدید مشورت کنم با آقاش.
با صدای هورا، پوران از خیال خوش روز‌های دلدادگی بیرون پرید، آهی از سر حسرت کشید و گفت:
- چیزی گفتی عزیز جان.
- دخترا چی‌ می‌گین؟
هورا با انگشت اشاره بالای لبش را خاراند و با افسوس سری تکان داد.
- بچه‌ هم که پسره؟
پوران پلک‌هایش را روی هم فشرد.
زبان در دهانش نچرخید و هق‌هقش در اتاق پیچید.
هورا لــ*ب به دندان گزید و اشک‌هایش را پس زد و سر پوران را روی شانه‌اش نشاند.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
دل پوران که آرام گرفت، بینی‌اش را بالا کشید و چادرش را روی سر مرتب کرد.
- خب من دیگه برم، اول خدا بعد تو عزیز جانم، من که دستم به جایی بند نیست.
هورا دستش را نوازش کرد و پلک‌هایش را روی هم فشرد.
- به روی چشم! هر کاری ازم بر بیاد، دریغ نمی‌کنم.
نگاهش را به چشم‌های دردمندش دوخت و تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشست. دلواپسی‌های این زن
گویا، هیچ‌‌وقت تمامی نداشت.
- چشمت روشن دخترم.
پوران را که بدرقه کرد، پشت میز پریسا نشست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به سقف دوخت.
فکر پریسا و رفتار وقیحانه‌‌ی سهراب، بدجوری ذهنش را درگیر کرده بود.
از پریسا حرصش گرفته بود که تا این حد به سهراب اجازه می‌داد در کارهایش دخالت کند.
صدای زنگ تلفن که در سالن پیچید، افکارش را راند.
با دیدن شماره کوهیار یک تای ابرویش را بالا داد.
- نمیای پایین، دیر می‌‌رسیم‌ها؟
نگاهش را به ساعت روی دیوار دوخت و به تندی از جایش بلند شد.
- ای وای! داشت یادم می‌رفت، اومدم.
گوشی را روی دستگاه گذاشت و به اتاقش رفت و کیف و موبایلش را بر داشت.
کوهیار چند بار با گوشی‌اش تماس گرفته بود، تا قرار امروز را یادآوری کند.
مثل همیشه حواسش به همه چیز بود،
کوهیار و سهراب را کنار هم که قرار می‌داد، وجدانش درد می‌گرفت.
نفس عمیقی کشید و پلک‌هایش را باز و بسته کرد و افکار مزاحمش را از خود راند.
انگشتش روی صندوق پیام‌های دریافتی نشست و زل زد به شماره‌ی ناشناسی که با او قرار ملاقات داشت.
" مشکلی برام پیش اومده نمی‌تونم بیام"
ابروهایش بالا پرید و نفس تندی از بینی بیرون فرستاد.
کم کم داشت کلافه می‌شد از فرد ناشناسی که تا دیروز هر وقت تماس‌ می‌گرفت، جز صدای نفس‌های مضطربش از آن سوی خط چیزی به گوش نمی‌رسید.
گوشی را داخل کیفش سر داد و به طرف در خروجی پا تند کرد.
در دفتر را قفل کرد و از پله‌ها که سرازیر می‌شد، همه‌ی فکرش پیش آن فرد ناشناس بود.
کوهیار دست به س*ی*نه به ماشینش تکیه داده و چشم به راه هورا بود.
هورا با ظاهری وارفته به طرفش رفت و شانه‌ای بالا انداخت.
- قرار رو کنسل کرد.
کوهیار گره‌ای میان ابروهای شمشیری‌اش انداخت.
- یعنی چی! مگه ما علافیم؟
هورا چشم‌هایش را ریز کرد.
- شاید یه نفر داره سر کارمون می‌ذاره.
کوهیار شانه‌های پهنش را بالا انداخت و به طرف در ماشین رفت.
هورا در ماشین را باز کرد و خودش را روز صندلی جلو انداخت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
روز سخت و پرهیاهویی را گذرانده بود و با کنسل شدن قراری که این روزها ذهنش را مشغول کرده بود، خستگی به تنش ماند.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، Raby و banafshehbfg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
پریسا کلید را در قفل چرخاند و با غیظ کفش‌هایش را گوشه‌ای انداخت.
در ورودی را که باز کرد از هوای دم‌کرده پذیرایی، دندان قروچه‌ای کرد و به طرف پنجره پا تند کرد.
کیفش را گوشه‌ای گذاشت و پرده‌های توری نسکافه‌ای رنگ را کنار زد، پنجره که باز شد، نسیم ملایمی به داخل سرک کشید و صورت برافروخته‌اش را نوازش کرد.
نگاهش را از طبقه پنجم آپارتمان کوچکشان به خیابان پر هیاهو دوخت.
با بسته شدن در ورودی رو گرداند و نگاهش در نگاه پر از مکر سهراب گره خورد.
پریسا نگاه از او گرفت و به طرف آشپزخانه رفت.
با دیدن ظرف‌های صبحانه و نهار سهراب داخل سینک و قابلمه‌های در بازی که روی اجاق گاز معطل مانده بودند لــ*ب به دندان گزید و به طرف اجاق گاز رفت.
ملاقه‌ای که داخل قابلمه بود را برداشت و کمی از خورشت قیمه چشید.
از مزه ترشیده خورشت، ابرو در هم کشید و دستمال کاغذی را از روی میز آشپزخانه برداشت و خورشت دهانش را تف کرد و روبه سهراب صدا بلند کرد.
- قابلمه رو می‌ذاشتی تو یخچال که غذا خراب نشه.
سهراب بی‌خیال حرف‌های پریسا، روی مبل ولو شد، دست‌هایش را از هم باز کرد و دو طرف مبل گذاشت و پایش را روی میز انداخت.
پریسا شال سرمه‌ای رنگش را از روی سرش برداشت دستی به موهایش کشید و به طرف او رفت.
- خجالت نکشیدی، توی دفتر کولی بازی در آوردی؟
پوزخندی روی لــ*ب‌های سهراب نشست.
- صبح که رفتی بهت نگفتم نرو؟
پریسا سرش را با افسوس تکان داد و بغضش را فرو خورد.
- سهراب دیگه کارد به استخونم رسیده، منو جری نکن.
سهراب دست‌هایش را روی پیشانی کشید و با شیطنت لــ*ب زد.
- هر وقت سر کیسه‌رو شل کردی می‌تونی بری سر کارت.
پریسا نفس تندی از بینی بیرون فرستاد و صدا بلند کرد.
- داری از من باج می‌گیری؟
- هر جور می‌خوای فکر کن.
سهراب از جایش بلند شد و به طرف بساطش که گوشه پذیرایی بود، رفت.
با دیدن بساط او اشک به چشم‌های پریسا نیشتر زد، کیفش را برداشت و به اتاقش پناه برد.
نگاهش دور تا دور اتاق تنگ و تاریکش چرخید و روی قاب عکس عروسیشان سنجاق شد، تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشست و با حرص کیفش را روی تخت انداخت.
با مانتو روی تخت ولو شد و سرش را در بالشت فروبرد.
گریه مجالش نداد، بغضش آب شد
و اشک از لای پلک‌های بسته‌اش راه گرفت و روی گونه‌هایش لغزید.
درد در دلش پیچید و زانوهایش را داخل شکمش جمع کرد.
صدای گوشی موبایلش با هق‌هق بی‌صدایش که هم‌نوا شد، با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و دست پیش برد و گوشی را از داخل کیفش بیرون کشید.
صدای هورا که در گوشش پیچید از تداعی اتفاقی که در دفتر افتاده بود، لــ*ب به دندان گزید و شرم‌زده سلام کرد.
- خوبی، اتفاقی که نیفتاد؟
چانه پریسا لرزید و دستش را روی روتختی کرم‌رنگ کشید.
- دیگه می‌خواستی چکار کنه؟
- چی می‌خواد.
تلخندی روی لــ*ب‌های پریسا نشست.
- مثل همیشه!
هورا نفس عمیقی کشید و
- تا کی می‌خوای بهش باج بدی دختر.
- تا وقتی که اون چیزی که می‌خوام بشه.
ابروهای هورا بالا پرید.
- پریسا!
- این همه خواسته من از زندگیه، هورا!
- اما تو می‌تونی با...
اشک از گوشه چشم پریسا راه گرفت و روی گونه‌هایش لغزید و بغض‌آلود میان حرف هورا پرید .
- نه هورا نمی‌تونم...
نگاه اندوهگینش را به قاب عکس عروسی‌شان دوخت.
هورا شانه‌ای بالا اندخت.
- امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشی.
هورا گوشی را روی میز کارش گذاشت و
پلک‌هایش را روی هم فشرد.
هیچ وقت نمی‌تواست پریسا را درک کند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، Raby و banafshehbfg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
زیور ریحان‌های پاک شده را با حرص داخل صافی انداخت.
نفس تندی از س*ی*نه بیرون راند و با غیظ گفت:
- من که حریف تو یکی نمی‌شم.
مردمک‌های غزل در کاسه چشمش دو دو زد و با صدای که بی‌شباهت به جیغ نبود، فریاد زد.
- ای بابا، مگه جنگه؟
زیور نگاهی از سر درماندگی به هورا که روبه رویش نشسته و در افکارش غوطه‌ور بود، دوخت و رو به غزل غر زد.
- تو چرا حرف بزرگترت تو کتت نمی‌‌ره؟
غزل پلک‌هایش را پی‌در پی باز و بسته کرد و انگشت اشاره‌اش را روی س*ی*نه‌اش نشاند.
- برای اینکه دارید زور می‌گید، من هورا و گلرخ نیستم، که چشم بسته بگم چشم. من غزلم...غزل.
سپس سبزی‌هایی که در دست داشت را روی سینی انداخت و از جایش بلند شد و به گوشه هال پناه برد و به پشتی قرمز رنگ تکیه داد.
زیور نگاهی به هورا انداخت و صدا بلند کرد.
- تو یه چیزی بگو.
سپس لــ*ب فرو بست و پلک‌های لرزانش را روی هم گذاشت، هیچ جوری نمی‌توانست راضی به این وصلت شود.
هورا که از بگو مگوی مادر و خواهرش خسته شده بود، کارد را از روی پارچه‌ زیر دستش برداشت و بسته نعنا را جلو کشید
و رو به غزل که زانوهایش را در آغـ*وش کشیده بود گفت:
- من قبلا حرفام‌رو باهات زدم، غزل. خود دانی.
غزل کلافه دستش را میان موهای
سیاه و فرفری‌اش فرو برد.
- من دوستش دارم، اینو می‌فهمید؟
پوزخندی زد و شانه بالا انداخت.
- معلومه که نه!
پوزخندی روی لــ*ب‌های هورا جا خوش کرد و سرش را با افسوس تکان داد.
- غزل، این پسره مرد زندگی نیست.
- ما دو تا عاشق همیم و عشق از هر چیزی برای من مهم‌تره...
زیور لــ*ب‌هایش را به دندان کشید و با سرانگشت به روی گونه‌اش زد.
هورا نفس عمیقی کشید و بوی سبزی‌های معطر را به ریه‌هایش کشید و به آرامی لــ*ب زد.
- تنها عشق کافی نیست غزل؟
غزل بی‌اختیار خندید.
- تو دیگه چرا این حرف رو می‌زنی؟
اصلا فک نمی‌کنی زندگی تو و کوهیار ی یه چیزی کم داره؟
هورا یکه خورد.
نگاهش بین زیور و غزل چرخید و س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، Golbarg و banafshehbfg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
صدای زنگ بلبلی که در خانه پیچید، چشم‌های هورا درخشید.
زیور سبد سبزی‌ها را به دست گرفت و یک دستش را تکیه کرد و به زحمت از جایش بلند شد.
- امان از این پادرد!
همان‌طور که لنگ‌‌لنگان به طرف آشپزخانه می‌رفت، گفت:
- لابد ملیحه‌ است.
هورا شالش را روی سرش انداخت و به طرف حیاط پا تند کرد.
از کنار حوض‌ پر آب وسط حیاط که گذشت، نگاهش دوید روی گلدان‌هایی که مادرش با سلیقه دور تا دور حوض چیده بود.
به یاد حرف غزل بلند خندید.
- کاش گل و گیاه بودیم، زیور خانم پرورشمون میداد.
با دیدن چشم‌های درشت و خسته ملیحه
وا رفت اما به رویش نیاورد.
- خیلی وقته که این خونه آیفون داره ها.
ملیحه پوزخندی زد و شانه بالا انداخت.
- من از این زنگ بلبلی‌ خوشم میاد، مگه تو فضولی آخه!
کنج لــ*ب‌های هورا کش آمد و زبانش را بیرون کشید.
- منم به خاطر تو نذاشتم درش بیارن...چرا نمیای تو؟
- تو بیا اونور...
هورا به قد بلند ملیحه، پوشیده در مانتو بلند و جلو باز خیره شد و لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشست.
هورا نگاهی به شومیزش انداخت.
- وایسا یه چیزی بپوشم و به مامان بگم.
سپس با قدم‌هایی تند به داخل خانه رفت.
زیور از روی اپن رو به هورا صدا بلند کرد.
- ملیحه‌ است؟
- آره، زودی بر می‌گردم.
- امان از شما دوتا که حرفاتون تمومی نداره، من تو رو کشوندم اینجا با این دختر حرف بزنی، اون وقت تو...
دست‌هایش را از دو طرف باز کرد و بعد از آه بلندی که کشید دست‌هایش را رها کرد.
- مادر من حرف زدن فایده نداره، دخترت عاشق شده.
ابروهای زیور بالا پرید و گفت:
- تو خودت که بهتر می‌دونی این پسره...
- تو بهتر از هر کسی غزل رو می‌شناسی مامان.
زیور با افسوس سری تکان داد و نگاه از هورا گرفت.
***
غزل در اتاقش تکیه به تاج تخت داده و گوشی‌اش را روی زانوهای جمع شده‌اش نشانده بود.
موهای‌ لختش را که روی شانه‌های ظریفش ریخته بود، پشت گوش زد و به صفحه گوشی خیره شد.
چشم‌های باربد با چرخشش دست‌ او در کاسه می‌چرخید. با دیدن ناخن‌های مانیکور شده و لــ*ب‌های برآمده او، زبان روی لــ*ب‌هایش کشید و چشمکی به او زد.
- خوشمزه کی بودی تو، ملوسک.
غزل ریز خندید و نگاهش را به در بسته اتاق دوخت.
- یواش!
- بالاخره هورا خانم رضایت دادن؟
- هورا همه چی رو از دریچه منطقش می‌بینه.
- من موندم مگه تو بابا ننه نداری، چرا باید ایشون...
ابروهای پهن و سیاه غزل در هم رفت و نگاه بی‌پروایش را به چشم‌های میشی رنگ او دوخت.
- حواست باشه ها، هورا خط قرمزه منه.
دست‌های باربد بالا رفت.
- تسلیم، جای هورا خانم رو سر ماست.
می‌دانست که هورا به این راحتی به ازدواج آن دو رضایت نمی‌دهد این را از سردی نگاه‌های او در اولین برخوردشان حس کرده بود.
غزل باز هم خندید و دندان‌های صدفی‌اش را با نمایش گذاشت و با صدای آرامی لــ*ب زد.
- آفرین پسر خوب.
اگر زیور می‌فهمید که با موهای پریشان و لباس آستین کوتاه با آن نامحرم تماس تصویری گرفته است حسابی کفری می‌شد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، Golbarg و banafshehbfg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
پوران سینی حاوی لیوان‌های شربت آلبالو را روی عسلی وسط پذیرایی گذاشت و لبخندی نثار هورا کرد.
- خوش اومدی عزیز جان!
هورا به احترام پوران از جایش نیم‌خیز شد و لبخندی به روی او پاشید.
پوران اشاره کرد که هورا بنشیند و خود به پشتی مبل توسی رنگ تکیه داد و نگاه شاکی‌اش را به ملیحه دوخت.
- تو با ملیحه خانم حرف بزن، بلکه سر عقل اومد... بابا منم دلم نوه می‌خواد.
ملیحه همان‌طور لیوان را به طرف هورا گرفته بود، چشمکی زد و گفت:
- ای بابا، پوران خانم، دو تا دختر دیگه‌ات که دست به نقد ترن، حداقل شوهر رو دارن.
پوران اخمی کرد و هورا بلند خندید.
- حساب هر کسی جداست.
ملیحه جرعه‌ای از شربت نوشید و دست آزادش را روی چشمش‌ گذاشت.
- چشم مامان، شوهرم می‌کنم هنوز وقت هست...تازه دارم معنی زندگی رو می‌فهمم.
نگاه هورا دور تا دور پذیرایی چرخید، از کابینت‌های جدید ام دی‌اف که آشپزخانه را مزین کرده بود تا کاغذ دیواری که جای دیوارهای گچی و چرک را گرفته بود.
روی مبل تک نفره که جابه جا شد صدای پایه‌اش بلند شد و او و ملیحه هر دو از خنده ریسه رفتند.
پوران از خنده آن‌ها خنده‌اش گرفت و نگاهش میخ چشم‌های سیاه هورا شد و گفت:
- تکلیف خونه چی می‌شه هورا جان.
هورا خودش را جمع کرد، نگاه دزدید و به گل‌های درشت گلیم فرش زیر پایش چشم دوخت.
- چون که سه دونگ خونه به اسم آقا خسرو بوده...
پوران نگاهش رنگ اندوه گرفت و میان حرفش پرید.
- خودت شاهد بودی که این خونه رو چه جور ساختم.
هورا لــ*ب به دندان گزید و لیوان را روی عسلی گذاشت.
تلخندی روی لــ*ب‌های ملیحه نشست.
- غصه نخور عشق من، سه دونگش رو می‌خریم ازش.
چانه پوران لرزید و بغض‌آلود لــ*ب زد.
- خونه خودم رو بخرم؟
ملیحه نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستاد.
- باز خدا رو شکر کل خونه به اسم خسرو نیست.
- خدا بیامرزه آسیه‌خانم رو، سر عقد نصف زمین رو به اسم من زد...
- مامان بهت گفتم غصه نخور...سهم‌شو می‌خریم میره پی کارش.
نگاه مات پوران روی چهره آرام ملیحه نشست، هر جوری با خودش کلنجار می‌رفت نمی‌توانست مثل او با ماجرا کنار بیاید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، banafshehbfg و Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
مراد کلاه لبه‌دارش را جلوتر کشید و از پس درخت‌های بید سر به فلک کشیده نگاهش را به ردیف جلو خانه‌های آبادی دوخت.
آب دهانش را بلعید و چشم‌هایش را تنگ کرد. وزل زد به
خانه‌کاهگلی‌ا ‌ی که درمیان خانه‌های نوساز، مثل جوجه‌ اردک زشت، جلوه می‌کرد.
همان دیوارهای سنگی حیاط بزرگ و همان در بزرگ آهنی.
از همان فاصله کم چشم دوخت و به خانه زل زد شاید که یکی از اهالی خانه را بببیند.
تکیه‌اش را به تنه تنومند درخت داد و دستش را مشت کرد.
در سایه‌سار درختان بید، همه وجودش در تب دیدار خانواده‌اش می‌سوخت.
با دیدن دخترکی که روی ایوان آمد و به آرامی روسری‌اش را تکاند، دلش لرزید.
دخترک با آن موهای بلند چقدر بزرگ شده بود.
بدون اینکه دستی پدرانه، موهای به رنگ شبش را نوازش کند.
بغضی که بیخ گلویش را چسبیده بود را فرو خورد، چرخید و سرش را به تنه درخت تکیه داد و نگاهش را به نیلی آسمان دوخت.
خورشید وسط آسمان لم داده بود و انوار طلایی‌اش بر روی آبادی می‌تابید.
س*ی*نه‌اش را از آهی پر حسرت خالی کرد.
کلاه را روی سر را مرتب کرد و شال نازکش را دور دهانش بست و به طرف موتورش که کمی آن طرف‌تر بود، رفت.
قبل از این‌که مردم آبادی به او مشکوک می‌شدند، باید آنجا را ترک می‌کرد.
سوار موتور شد و درختان را دور زد و رو به جاده‌ خاکی که از میان خانه‌های آبادی می‌گذشت، راند.
از کنار خانه که گذشت، سرعتش را کم کرد و از لای در نیمه‌باز، نگاهش به داخل حیاط دوید.
همان وقت تهمینه را درحال دوشیدن گاوش دید و جوانکی بلند قامت و لاغر اندام که سر گوساله را گرفته بود.
لــ*ب به دندان گزید و پایش را روی پدال گاز گذاشت و در میان گرد و خاکی که به هوا بلند شده بود، گم شد.
در دل خدا را شکر کرد که هیچ ک**س متوجه او که در ولایتش چون غریبی بی‌پناه می‌چرخید، نشده بود.
از این‌همه غربت که گریبانش را گرفته بود، بغضش آب شد و در جاده خاکی که به شهر منتهی می‌شد، فریادش در دل کوه پیچید.
دیگر طاقتش طاق شده بود.

***
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، banafshehbfg و Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
ماشین کوهیار که وارد جاده‌ی خاکی شد،
صدای ناله سنگ‌ریزه‌ها زیر چرخ ماشین، سکوت دشت را در هم شکست.
کوهیار شیشه‌ها را بالا داد که جلوی هجوم گرد و خاک را به داخل بگیرد.
هورا در سکوت به جاده باریک پیش‌ رو چشم دوخته بود و آهیر هنذفری به گوش داشت و زیر لــ*ب آهنگی را زمزمه می‌کرد.
به آبادی که رسیدند، کنار چشمه توقف کردند.
هورا همان‌طور که به طرف چشمه گام برمی‌داشت، عینک آفتابی‌اش را روی سرش جا داد.
چند نفس عمیق کشید و
سرمست از بوی خوش گل‌های بهاری، تن به نسیم بهار داد.
آهیر به طرف چشمه پا تند کرد و وقتی که دست‌هایش را در آب سرد فرو برد،
از سرمای آن فریادش بلند شد.
نگاه کوهیار چرخید و باغ‌های پر شکوفه را که در حاشیه جوی باریک آب خودنمایی می‌کردند از نظر گذراند.
بهار سخاوتمدانه همه داشته‌هایش را به نمایش گذاشته بود.
ترنم گنجشک‌ها و کلاغ‌هایی که در میان درختان پرسه می‌زدند، سمفونی زیبایی را در دل آبادی می‌نواخت.
هورا دست‌های سفیدش را در آب سرد فرو برد و مشتی آب به دهـ*ان نزدیک کرد.
از سرمای آب که حتی در روزهای گرم تابستان هم دل را خنک می‌کرد، دست‌هایش کرخت شد.
همان‌طور که دست‌های یخ‌زده‌اش را با گوشه شالش خشک می‌کرد، قدم‌زنان راه باغ پدر کوهیار را در پیش گرفت.
کوهیار ماشین را در سایه درختی پارک کرد و همان‌طور که در چوبی باغ را باز می‌کرد، رو به هورا و آهیر صدا بلند کرد.
- صندوق عقب رو زدم، وسیله‌های سبک رو بیارید.
نگاهش را به ابر‌هایی که نیلی آسمان در بر گرفته بودند، دوخت.
- خدا کنه بارون نیاد.
- به هوای بهار اعتباری نیست.
هورا به آرامی از کنار گل‌های بابونه‌ای که در مسیر جاده روییده بودند، گذشت و به سمت صندوق عقب که می‌رفت رو به آهیر گفت:
- آهیر جان، خوراکی‌هایی که برای خورشید گرفتی ببر بهش بده و زودی برگرد.
زیلو را که از داخل ماشین برداشت، به طرف باغ رفت.
آفتاب از پس شاخه‌‌ها، صورت سبزه آهیر را نشانه گرفت و او چشم‌هایش را تنگ کرد.
کلاهش را از صندوق عقب برداشت و روی سرش گذاشت.
پلاستیک خوراکی‌ها و فیلم‌هایی که برای خورشید آورده بود را برداشت و به سوی جاده باریک راه افتاد.
***
نگاه آسو با جوی آب روان به سوی کرت‌ ریحان دوید.
به نظر آسو زندگی همین بود مثل آب جاری، مثل همین کرت ریحان لبریز از نیاز، مثل این خاک تشنه‌ی آب.
آب که بالا آمد، دفتر مشقش را به طرف دخترکش گرفت.
راه آب را بست و آن را راهی کرت بعدی کرد.
درحالی که دامن پیراهن بلندش را جمع می کرد، نشست و سر بیل را در خاک نرم فرو برد.
خورشید، سبزی‌هایی که برای فروش چیده بودند را زیر سایه درخت زردآلو کشید.
دفتر را به مادرش سپرد و لــ*ب‌های سرخش به خنده باز شد.
- بیا مامان خانم، از زیر کارت در نرو،
بقیه مشقت‌رو بنویس.
باد میان موهایی خرمایی و لـخـ*ت دخترش وزید و دل آسو برای موهای ابریشمین قنج رفت.
- پوستت دستت خراب میشه خانم معلم، شب می‌نویسم.
نگاه خورشید بی‌اختیار روی دست‌های سفید و ناخن‌های لاک‌زده‌اش نشست و ابرو در هم کشید.
- نه مامان، درس مهم‌تره! خودت همیشه می‌گفتی.
آسو بلند خندید، از پیگیری خورشید برای اینکه او خواندن و نوشتن را یاد بگیرد، دلش لبریز از شادی شد.
خورشید به وقت برداشتن بیل با سر و صدایی که از جاده خاکی آن طرف باغ می‌آمد، سرش را بالا گرفت.
آسو رد نگاهش را گرفت تا به آهیر رسید.
لبخندی از سر شوق روی لــ*ب‌هایش نشست.
از جایش بلند شد و برایش دست تکان داد.
خورشید بیل را رها کرد و به طرف در باغ شتافت.
- آخ جون خاله هورا‌!
بیل که توی کرت پر از آب افتاد، آب روی چکمه‌های سیاه و بلند آسو پاشید.
- امان از دست تو بچه! حواست باشه نیفتی.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند، banafshehbfg و Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
کوهیار با بادبزنی که در دست داشت، جانی دوباره به شعله‌های آتش داد و
کتری سیاه را روی سه پایه گذاشت.
هورا به وقت جمع کردن سیخ‌های کباب، سرش را به سمت آسو چرخاند و زیر گوشش پچ زد.
- اوضاع چطوره؟
باد تندی که وزید، روسری آسو از روی موهایش کنار رفت و نگاه هورا دوید روی موهایی که دو طرف صورت استخوانی آسو را قاب گرفته بود.
تار‌های موی سفیدی که روز به روز در میان موهای به رنگ‌ شب آسو، بیشتر و بیشتر می‌شد، دل هورا را لرزاند.
آسو آه کشید و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- مثل همیشه!
و خیره شد به آهیر و خورشید که سر و صدایشان در میان هوهوی باد و آواز گنجشک‌ها، ولوله‌ای در باغ به پا کرده بود.
آهیر هیکل تپلش را تکانی داد و سنگ‌های دال* را سر جایش قرار داد.
خورشید درست روبه روی آهیر جلوی سنگ‌هایی که در خاک نرم باغ علم کرده بود، ایستاده بود.
تکه سنگی در دستان کوچکش داشت و این پا و آن پا می‌کرد.
آهیر آخرین دال را که گذاشت، سنگی بزرگ‌تر از دستانش برای پلان برداشت رو به پدرش صدا بلند کرد.
- بابا بیا دیگه.
کوهیار بادبزن را گوشه‌ای گذاشت و از جایش بلند شد.
- نمیایین بازی؟
هورا به پلان آماده‌ی پرتاب در دستان خورشید زل زد و از آسو پرسید.
- میای؟
- می‌مونم چایی رو دم کنم.
و نگاهش را به آن‌ها که بازی را از سر گرفته و با هم کل‌کل می‌کردند دوخت.
کوهیار با اولین پرتاب، یکی از دال‌های آهیر و هورا را انداخت.
جیغ‌های از سر شوق خورشید در باغ پیچید و فریاد آهیر و خنده‌های کوهیار و هورا، خنده بر لــ*ب‌های آسو نشاند.
بدون توجه به وزش باد و سایه‌‌‌ی ابر‌هایی که بر سرشان سنگینی می‌کرد، می‌خندیدند و برای هم کُری می‌خواندند.
به یکباره رعد و برق آسمان را لرزاند
و نگاه‌ها به ابرهای سیاهی که آسمان را دربرگرفته بودند، خیره شد.
کوهیار چشمانش را تنگ کرد و سنگش را در دست جا به جا کرد
- نگفتم بارون میاد.
- وای نه من دلم لک زده واسه چایی رو آتیش!
آسو بی‌توجه به حرف هورا، دامن لباسش را چنگ زد.
ابرهای سیاهی که نیلی آسمان را به عزا نشانده بودند، دلش را به هول و ولا انداخت.
سراسیمه استکان‌های چایی را از روی سینی برداشت، بی‌توجه به یکی از آن‌ها که از دستش افتاد، فریاد زد.
- باید بریم خونه.
نگاه مات آهیر روی دست‌های لرزان آسو که همه ظرف‌ها را در زنبیل می‌چید، خیره ماند.
قطرات درشت باران که فرود آمدند
رعد وبرقی دوباره در آسمان پیچید و با جیغ آسو هم‌آوا شد.
کوهیار کتری را از روی آتش برداشت،
دست‌های پهنش را در خاک نرم فرو برد و روی هیزم‌های گداخته، خاک ریخت.
هورا دست‌های آسو را در دست گرفت.
- آروم باش، الان میریم!
دندان‌های آسو روی هم قفل شد و چانه‌اش لرزید.
دست‌های خورشید را که می‌لرزید، چنگ زد و به طرف در باغ دوید.
خورشید همان‌طور که به دنبال مادر می‌دوید
به پشت سر نگاه می‌کرد و چشمان ملتمسش را به هورا که به دنبال آن‌ها می‌آمد دوخت.
با غرش دوباره آسمان، آسو در دل نالید. فکرش پر کشید به سوی دخترکی که در باران می‌دوید، سکندری می‌خورد و در میان و گل و لای دست و پا می‌زد.
برای بلند شدن، تقلا می‌کرد، فریاد می‌زد و کمک می‌خواست.
س*ی*نه‌اش از درد می‌سوخت و باران بی‌رحمانه می‌بارید.
آهیر زیلو را در صندوق عقب جا داد و روی صندلی جلو نشست.
- خاله آسو چرا همچین کرد بابا.
کوهیار س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد و آینه جلو رو تنظیم کرد.
- از بارون می‌ترسه.
- مگه بارون ترس داره!
کوهیار در سکوت ماشین را روشن کرد.
باید ماشین را به جاده اصلی می‌برد
وگرنه
ماشینش در گل و لای گیر می‌کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و banafshehbfg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
164
743
93
دست‌های زبر و پینه بسته‌ آسو، دور تن خسته‌اش حلقه شد و دندان‌هایش روی هم قفل.
احساس سرما، بند بند وجودش را به رعشه انداخته بود.
نگاه هراسان خورشید روی تن مچاله شده‌ی مادرش دوری زد و سراسیمه به طرف رخت‌خواب‌های پشت پرده توری رفت.
بدون معطلی با پتویی برگشت و آن را روی مادرش انداخت سپس
کنارش زانو زد و دست‌هایش را در میان دست‌های کوچکش گرفت.
از این‌که مادرش با بارش هر باران این‌طور به خود می‌پیچید، همه‌ی وجودش یک‌پارچه درد شد.
گرمای دستان خورشید، کورسویی گرما بخش در زمهریر وجود آسو شد.
لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و در زلالی چشم‌های درشت دخترکش، غرق شد.
چقدر شبیه پدرش بود!
هورا نفس‌زنان کفش‌های اسپورت گلی‌اش را از پا بیرون کشید و روی سکوی سیمانی جلو ایوان انداخت.
وارد اتاق تاریک که شد، روسری خیسش را از سر برداشت و کنار آسو زانو زد و سرش را در آغـ*وش کشید.
چانه آسو لرزید،
بغضش سر باز کرد و هق‌هقش در دل سقف چوبی اتاق پیچید.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و خیالش پر کشید به روزهایی که مثل خورشیدش آرزوها در دل داشت و چشم به راه روزهایی روشن بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و banafshehbfg

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر