جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان رژیسور در تاریکی| نسترن حمزه کاربر انجمن ستارگان رمان

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
نام رمان: رژیسور در تاریکی
ژانر:عاشقانه، اجتماعی
نویسنده:Nastaran hamzehکاربر انجمن ستارگان رمان
ناظر محترم:
@پریاpariaعباسی
خلاصه:باران دختری ست که گذشته اش باعث شده با قلبش خداحافظی کند و تبدیل به دختری سرد شود. سرد شود و قدم در راهی بگذارد که بخواهد تقاص بگیرد. تقاص همه ی از دست دادن هایش را، تقاص قلبی که شکسته و روحی که نابود شده. ولی آیا قصه همانطور پیش می رود که باران می خواهد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
84
446
53
Online
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
مقدمه:
به هم ریخته ام!
به هم ریخته ام و تمام من به هم ریخته است.
نمی دانم به کدامین طلوع دل ببندم تا غروب نکند.
نمی دانم از چه شبی بگذرم که سپیده سر بزند.
نمی دانم از چند جهنم گذر کنم که وعده ی بهشت برسد.
هیچ چیز نمی دانم.
تنها پلک می بندم و سلام می دهم به کوره راهی که پیش رویم است.
کوره راهی که سناریوی یک خداحافظی می شود.
خداحافظی از اقاقی ها!
خداحافظی از سایه های بی سایه!
خداحافظی از...
خداحافظی از آخرین ستاره های به جا مانده؛ ستاره هایی که من را یاد خودم می آوردند.
خس خس می کنم.
و من...
و من از قلبم خداحافظی می کنم و دیدار با او را به قیامت حواله می دهم.
به حرمت کورسو امیدی که سوگند می خورد دیگر بازیچه نخواهم شد.
به حرمت فریادی که از اعماق وجودم، هفت آسمان را شکاف می دهد و غوغا می کند که دیگر بازی خورده ی هیچ رهبری نخواهم شد.
و اینبار من یک رژیسورم!
همان رهبر صحنه گردانی که با قدرت نمایش را می گرداند.
نمایش را می گرداند و سیلی می زند به روزگار سیاهی که گردانه یک گردباد پلید است.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
سیگارش را درون جاسیگاری خاموش کرد و مقابل شیشه سرتاسری ای که نقش دیوار را برای قسمتی از آپارتمانش بازی می کرد، نشست.
نشست و خیره شد به آسمانی که امشب، تصویر هیچ ستاره ای در آن نبود. مه و آلودگی همچون پرده ای بر روی آن سایه انداخته بود. چونان قلبش که مه کینه، سایه بر همه ی ستاره های احساساتش کشیده بود.
و فردا آغاز داستان بود. داستانی که یک سال تمام برایش زحمت کشید. زحمت کشید و جان کند که هیچ نکته ای از قلم نیفتد. مبادا شود گزک دست شهروز و نقشه بر آب شود نقشه یکساله اش!
پاکت سیگاری که گوشه ی پایش، روی کاناپه ی با طرح سوسمارش افتاده بود را برداشت و سیگاری دیگر از آن بیرون کشید.
پوزخند سرد و بی روحی به لبش نشست. امشب آخرین شب خوشی شهروز بود و خوب بود که او روحش هم، از باران نامی خبر نداشت.
دست های کشیده اش، با آن لاک مشکی رنگی که روی ناخن هایش آذین بندی شده بود، زیپوی روی دسته کاناپه را برداشت. نقش روی آن را دوست داشت. نقش یک اژدهای دوسر! همانند نقشی که قرار بود برای شهروز بازی کند. یک سر، درون خودش بود، سخت و پر از نفرت! و سر دیگر ظاهرش بود، با نقابی از آرامش!
با تگی، سیگار دوم را روشن کرد و اجازه داد درون جاسیگاری دود شود.
سر به پشتی کاناپه تکیه داد و از سرش گذشت حرف یکسال پیش لیلا، " فرانک از شوهر اولش یک پسر داره به اسم شهروز پاکزاد، پسر یزدان پاکزاد! جون فرانکه و شهروزش. اگه می خوای هم ضربه به پدرت بزنی و هم به فرانک، پس بهترین گزینه شهروزه!"
پا روی پا انداخت و اجازه داد دود ناشی از سیگار، بیشتر در بینی اش بپیچد.
و او یکسال، شب و روزش را تلاش کرد که تقاص پانزده سال عذاب را بگیرد. پانزده سالی که یازده سالش در یک پرورشگاه کذایی گذشت و چهار سال بعدش آن قدر سیاه بود که آرزوی همان یازده سال پرورشگاه را می کرد. چهار سالی که زندان شد سر پناهش و او، هر روز، داغان تر و ناامیدتر از روز قبلش، نفرت در س*ی*نه پروراند و کینه کرد. کینه از پدری که در هفت سالگی اش، در اوج رویاهای بچگی اش دستش را گرفت و او را به پرورشگاه سپرد. و رفت تا خوش بگذراند در کنار فرانک نام زیبا چهره ای که جای مامان افسانه اش را گرفت.
از جا برخاست و به طرف دارت نصب شده ی روی دیوار رفت که عکس شهروز روی صفحه اش بود. این عقده گشایی اگرچه کلیشه ای به نظر می رسید، اما اندک تسکین ناچیزی برای قلب فرو رفته در تاریکی اش داشت.
چند پیکان نشسته روی صفحه را برداشت و مقابلش ایستاد. پیکانی به سوی چشم هایش نشانه رفت و پرت کرد. همزمان از ذهنش عبور کرد، " منتظر باش شهروز پاکزاد! منتظر باش تا سیاهت کنم و انتقام خوش گذرونی های مادرت رو از جونت بیرون بکشم. انتقام پونزده سال در به دری و بی خانه مانی، انتقام..."
صدای زنگ اف اف او را از خیالاتش بیرون کشید و بی خیال زدن پیکان های باقی مانده، به سمت آن رفت.
لیلا در را پشت سرش بست و سلام کرد. در حالی که شالش را بر می داشت، گفت:
- اوه، چه بویی راه انداختی دختر... آخه تو که سیگار نمی کشی، دیگه دود کردنش چه حالی بهت میده.
باران، پنجره را باز کرد تا بو از خانه خارج شود.
- بهم آرامش می ده.
سپس به سمت آشپزخانه رفت و چای ساز را روشن کرد.
- رزومه رو آوردی؟
لیلا مانتویش را درآورد و پوشه ی سبز رنگ را از کیفش بیرون کشید.
- آره! تو آماده ای؟ این شهروز خیلی زرنگه ها! مو رو از ماست می کشه بیرون. امروز با آبدارچیش صحبت کردم. یک پولی هم گذاشتم تو جیبش، آمار چند تا از عادت های شهروز رو درآوردم. یکی از عادت هاشم اینه که بدش میاد کسی تو کارش دخالت کنه. این کارت رو سخت تر می کنه.
باران نیشخند زد و چشم از نوشته ای که بر روی انگشترش حک شده بود، گرفت. "رژیسور" این کلمه اگرچه برای خیلی ها بی معنا می آمد، اما برای اویی که خودش را رهبر این بازی می دانست، پر از مفهوم بود. بازی خوردن دیگر بس بود، حالا وقتش بود بازی گردانی کند و صحنه را بگرداند.
- تو این فرصت یکساله انقدری فکر کردم که این عادتش رو راحت بتونم از سرش بندازم. من آماده ام!
لیلا لبخندی زد و موهای شرابی لختش را پشت گوش انداخت.
- بهت ایمان دارم که می تونی.
چشم های تیره ی باران تیره تر شد و نام "ایمان" در سرش تکرار شد. کلمه ی غریبی بود. برای اویی که سال ها از خدا و تمام متعلقاتش دوری می کرد، خیلی غریب بود.
دست به نوشته ی روی انگشترش کشید. نمی دانست خدایی وجود دارد یا نه! ولی او خیلی وقت بود نامش را به فراموشی سپرده بود. به فراموشی سپرده بود تا دیگر انتظار بیهوده نداشته باشد. انتظار کمک، دست گرفتن، پناه دادن...
کج خند کنایه آمیزی زد. در این سال ها یاد گرفته بود، آبدیده شده بود که به خودش بفهماند بی ک**س است. و خدایی که روزی افسانه، در روزهای کودکی اش، برایش " همه ک**س" می خواند، حالا، برای او "هیچ ک**س" به حساب می آمد. هیچ ک**س به حساب می آمد چون درست در روزهایی که گوشه ای کز می کرد و التماسش می کرد که پدرش برگردد جوابش را نداد. درست در روزهایی که قلبش از سرمای درد، یخ می کرد و ضجه می زد که دری باز شود، راهی پیدا شود، نشانه ای برسد، جواب نداد و در جایگاه خدایی اش به او خندید.
صدای بوق چای ساز که به گوشش خورد، فکرها از سرش فراری شد و بد بود جمله ی بی نوری که از قلبش بلند شد. "حالا دیگر بزرگ شده ام، باران شده ام، سخت شده ام، سرد شده ام؛ حالا دیگر، بدون خدا، بدون التماس و ضجه زدن به او پیش می روم و در این راه خودم را فدا می کنم، تباه می کنم، اما جا نمی زنم."
و چه شوم بود آن قهقهه ی بی رنگ برخاسته از قلبش!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
با آخرین نگاه به خودش در آیینه ی آسانسور و مطمئن شدن از اینکه سر و شکلش درست همانطوری که باید هست، از آن بیرون زد.
سرش را بالا گرفت و پوشه ی درون دستش را جابه جا کرد. شروع بازی بود و او در ذهن خود، یک "حرکت" زمزمه کرد. حرکتی که "کات" گفتنش با رسیدنش به هدفی که در سر داشت صورت می گرفت؛ زمین خوردن شاپورخان و سوختن فرانک!
وارد سالن بزرگ شد. بیش از حد لوکس بود و با آن کاناپه های استیل و پارکتی که از تمیزی برق می زد، خوب حواسش را جمع کرد که حق با لیلا بود. باید سنجیده عمل می کرد تا دست رد به س*ی*نه اش نخورد.
مقابل میز منشی ایستاد. نظر از شال سبز رنگش با آن موهای بلوندش گرفت و در چشم های عسلی اش خیره شد.
سلامی داد. در این شرکت همه چیز زیادی بی نقص بود.
- سلام عزیزم! می تونم کمکتون کنم؟
در نقشش فرو رفت و لبخند مصلحتی ای نثارش کرد.
- شوکانی هستم. با آقای پاکزاد وقت مصاحبه داشتم.
منشی با آن ناخن های مانیکور شده اش گوشی تلفن را برداشت و شماره ی یک را زد.
- لطفا بشینید الان باهاشون هماهنگ می کنم.
روی یکی از کاناپه ها نشست و نگاهش منتهی شد به راهروی طویلی که چندین اتاق، با در چرمی در آن بود. در یکی از اتاق ها باز بود و او می توانست گروهی را که پشت کامپیوترهایشان، سخت مشغول کار بودند ببیند. و انگار راست گفت لیلا که شهروز با هیچ کدام از کارکنانش شوخی ندارد.
حتما یکی از همین اتاق ها متعلق به او بود. در دل نیشخندی زد. لابد پول پدرش خوب به همه شان ساخته بود که پسر فرانک در سن سی و دو سالگی توانست یک چنین دم و دستگاهی به هم بزند.
صدای منشی او را به خود آورد.
- منتظرتون هستن خانم شوکانی! از این طرف لطفا!
سپس خودش بلند شد تا همراهی اش کند.
با تقه ای وارد اتاق شد. مردی با کت و شلواری کاربنی، با نگاهی نافذ، او را از پشت میزش می نگریست. همان شهروز نام معروف بود و گویی در واقعیت، خوش چهره تر از عکس هایش بود. و این اصلا برای اوی زخم خورده ی از همه جا رانده شده اهمیتی نداشت.
با دست اشاره زد که او بنشیند و همزمان پاسخ سلامش را داد.
باران روی صندلی چرم مشکی نشست و پوشه ی رزومه اش را به دستش داد.
شهروز صندلی چرخ دارش را جلوتر کشید و با آن جنگلی های خمارش، براندازش کرد.
- آقای هدایت خیلی تعریفتون رو ک*ر*دن. امیدوارم رزومه تون هم به همون اندازه تعریفی باشه.
سپس برگه های درون پوشه را درآورد و در حال ورق زدنش پرسید:
- دانشگاهتون رو به صورت غیر حضوری گذروندین، چرا؟
چشم های مشکی باران، با اعتماد به نفس به او خیره شد. لیلا فکر همه جایش را کرده بود. در آن برگه ها هیچ اثری از آن نبود که او لیسانسش را در زندان گرفته.
- تو یک برهه از زندگیم امکان گذروندن حضوری دوره رو نداشتم. اما این اطمینان رو بهتون می دم که آقای هدایت چیز اضافه ای از من تعریف نکردن.
یک تای ابروی شهروز بالا رفت و با حالتی به خصوص، با آن مردمک های سبز رنگش، دقیق تر رزومه اش را بررسی کرد.
- البته که همینطوره! کارمندای من خوب به اخلاقیاتم واقفن. سابقه کاری هم که ندارین. البته مهم نیست. بیشتر دانش و اون بیس اولیه مهمه! ما برای ورودی های جدیدمون سه مرحله آزمون در نظر گرفتیم. با گذروندن این مراحل می تونین تو شرکت ما مشغول به کار بشید. قبلشم خانم شیرازی یک مصاحبه ازتون می گیره. آمادگیش رو دارید؟
باران سعی کرد حس تنفرش را، پشت نقاب تظاهری که بر چهره زده بود پنهان کند. این پسر عجیب از خودراضی بود. چشم هایش او را یاد فرانک می انداخت.
- بله!
در اتاق بدون هماهنگی باز شد و مردی که وارد شد بی آنکه متوجه اش باشد گفت:
- شهروز امشب با بچه ها برنامه کردیم گفتم تو هم میای. این تن بمیره یک امروز و زودتر بیا که...
با چشم و ابرویی که شهروز آمد متوجه باران شد و به آنی، لبخندی موذی به لــ*ب هایش نشست. سری برایش تکان داد و رو به شهروز کرد.
- نیروی جدید هستن؟
شهروز سرفه ای نمادین کرد.
- حرف می زنیم با هم مهندس!
این یعنی جل و پلاست را جمع کن و بزن به چاک که باز هم محیط کار را با خانه یکی کردی.
پوریا با چشم های شیطانش، دختر نشسته روی صندلی را یک نظر کامل از زیر ذره بینش گذراند و بی توجه به اخم های درهم رفیقش، به داخل اتاق پا گذاشت. و انگار او هنوز بعد از این چند سال ملتفت نشده بود که شهروز تا چه حد به حریم ها و خط قرمزهای کاری توجه دارد.
هنوز ننشسته بود که شهروز پوشه را به طرف باران گرفت.
- امیدوارم بتونید از پس آزمون ها بربیاید. فردا صبح ساعت هشت اینجا باشید.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
مقابل لیلا، روی نیمکت چوبی کافه نشست.
نظر از چین و چروک های اندک گوشه ی چشمش گرفت و کیفش را روی پاهایش گذاشت.
- آزمون هاش رو دیروز با موفقیت گذروندم. فردا اولین روز کاریمه! فقط...
پس از مکثی، ادامه داد:
- این هدایت انقدری مطمئن هست که وسط راه جا نزنه و لوم نده؟
لــ*ب های لیلا، با اطمینان کج شد. به صندلی اش تکیه داد و دست هایش، روی س*ی*نه گره شد.
- سخت می شه کارمندهای این مردک رو قطعی آورد تو تیم تو! اما نکته اینجاست که هدایت نمی دونه اومده تو تیمت. بهش گفتم به این کار نیاز داری و کاملا قابل اعتمادی، فقط لازمه از اون چهار سال سابقه ی زندانت چشم پوشی کنه و حرفی نزنه. از این بابت هم یک سفته ی چند میلیونی به عنوان ضمانت پیشش گذاشتم که به اصطلاح قرار نیست اونجا دست از پا خطا کنی.
دختر جوانی که دو فنجان قهوه را همراه با کیک شکلاتی روی میزشان گذاشت، برای لحظه ای آن ها را به سکوت واداشت.
- امر دیگه ای ندارید؟
لیلا به معنای نفی دست بالا انداخت و رو به او اضافه کرد.
- از اینجا به بعدش با تو... می کشم کنار، ولی هر جایی کمک بخوای دریغ نمی کنم. می دونی که اگه اسم افسانه در میون نبود هیچوقت اجازه نمی دادم وارد این بازی بشی.
دست های باران، دور فنجان سفید رنگ قهوه اش نشست و خیره به آن رنگ تند و اغراق آمیزش گفت:
- دوستیت رو به مامان ثابت کردی. حالا دیگه اونور دنیا خیالش جمع شد که دست رو آدم درستی گذاشته برای رفاقت!
سپس نگاه سرد و تو خالی اش را به او دوخت، به آن نمی که به مردمک هایش نشسته بود.
برایش احترام قائل بود. برای اویی که سال های بی کسی و بی مادری اش، خارج از کشور بود و خبر نداشت که شوهر دوستش، دخترک هفت ساله اش را برای یک مثلا عشق آتشین راهی پرورشگاه کرده. خبر نداشت بعد از اتمام هجده سالگی اش، با آن چندرغازی که پرورشگاه دستش داده برای شروع یک زندگی ساده، به سومین شب هم نکشید آن پول و او ماند و شهری که گرگ زاده بود.
با وجود همه ی این ها، لیلا آمده بود. اگرچه دیر، ولی خودش را رسانده بود. رسانده بود و حالا آن ها روبروی هم نشسته بودند و به هم کمک می کردند تا یاد شاپورخان بیاورند که با دختر افسانه، با هم خون خودش چه کرده.
- وقتشه بیرون گود وایستی و اجازه بدی به روش خودم این انتقام رو به سرانجام برسونم.
ابروهای لیلا اندکی درهم شد. نگرانی در آوایش موج می زد.
- بیرون گود ایستاده م، اما فراموش ن*کن که همه چیز رو باید بهم بگی. هر اتفاقی که افتاد. تو امانت افسانه ای! شهروز خیلی باهوشه باران! بی خود نیست تو این سن تونسته با وجود اون همه رقیب تجاری، یک همچین شرکت بازی سازی ای بزنه. مراقب خودت هستی، مگه نه؟
باران، جرعه ای از قهوه ی تلخش را نوشید و خم به ابرو نیاورد از آن تلخی ای که ته زبانش را گس کرد.
این که فقط یک مزه ی ساده بود؛ او در زندگی واقعی اش تلخی های بیشتر از آن را چشیده بود.
لیلا خوب بود، مهربان بود، جای خاله ای بود که همیشه آرزوی داشتنش را داشت و نداشت، ولی با وجود همه این ها قادر به پاسخگویی به احساسات لطیف و مادرانه اش نبود.
در این پانزده سال آن قدر ذره ذره سرما به وجودش بخشیدند که او مجبور به خداحافظی شد. خداحافظی با قلبی که به امید گرما بتپد.
- مراقبم!
همین! نه یک کلام اضافه تر، و نه یک کلام کمتر!
لیلا با چنگالش تکه ای کیک به دهـ*ان برد.
- شهروز هر سال یک مهمونی می ده. اینطور که فهمیدم این مهمونی برای شناختن طرف های قراردادشه. از همه نوع آدمی هم تو این مهمونی پیدا می شن. این مهمونی تا یک ماه دیگه برگزار می شه. آماده باش چون ممکنه با پدرت روبرو بشی. اون تو رو نمی شناسه، پس خیالت از این بابت راحت باشه.
خیالش راحت بود. راحت بود چون وقتی از پرورشگاه بیرون آمد و دنبالش گشت، وقتی پیدایش کرد حتی حاضر نشد او را ببیند. به واسطه ی همان رابطی که پیدایش کرده بود به شکلی او را پیچانده بود.
لیلا کیف پولش را درآورد و در حالی که تراولی در می آورد گفت:
- اون مهمونی بهترین فرصته برای تو تا بتونی به شهروز نزدیک بشی. به هر نحوی که باشه!
و این به هر نحوی که باشد یعنی باید از خودت خرج کنی تا بتوانی به هدفت برسی.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
فلش را به سیستم زد و در همان حال، مشغول نوشتن اشکالاتی شد که فکر می کرد در این برنامه وجود دارد.
صدای آقای پایدار باعث شد دست از کار بکشد.
- خانم شوکانی نیم ساعت دیگه جلسه داریم. برای ارائه ی توجیهات آماده اید؟
اخم های باران از روی ندانستن در هم رفت.
- خانم شیرازی گفتن من تو این جلسه نیستم.
ابروهای آقای پایدار از هم فاصله گرفت و از بالای عینکی که به زحمت روی بینی گوشتی اش بند شده بود خیره اش شد.
- مطمئنید خانم شیرازی همین جمله رو گفتن؟
باران سعی کرد خودش را کنترل کند. دستش روی میز مشت شد.
- نه دقیقا همین جمله رو، اما به من گفتن تا زمانی که آقای پاکزاد نگفتن من نمی تونم تو جلسات شرکت کنم.
آقای پایدار کشوی میزش را باز کرد و در حال جمع ک*ر*دن مواردی که برای جلسه ی امروز نیاز داشت، کاملا خونسرد گفت:
- خب حالا هم جناب پاکزاد دستور دادن شما تو جلسه حضور داشته باشین با توجیهاتتون برای اشکالات برنامه زاگرس!
سپس بی اهمیت به چهره ی او که از عصبانیت سرخ شده بود از جا برخاست و از اتاق بیرون زد.
باران آن قدر عصبانی بود که حتی به نام برنامه ای که آقای پایدار گفته بود دقت نکرد.
خانم رهرو لبخندی زد و برای آرام کردنش گفت:
- به دل نگیر عزیزم! آقای پایدار همیشه یکم زیادی رکه! تو هم که اشکالات رو پیدا کردی. فقط کافیه یک دور از روی همون بخونی.
آقای فصاحت دخالت کرد.
- اینجوری هام که می گی ساده نیست خانم رهرو! این بنده خدا بیاد اونجا تپق بزنه که مهندس پاکزاد نمی ذاره دیگه حرف بزنه. می دونی که چقدر از بی نظمی و سهل انگاری بدش میاد.
باران دندان سایید و در مقابل گفته هایشان سکوت کرد. سعی کرد به باقی حرف هایشان گوش نکند. دلش نمی خواست همین اول کار، دید شهروز نسبت به او عوض شود و فکر کند که او از پس کارهایش برنمی آید.
برنامه را باز کرد و برای بازبینی، روی علامت پخش کلیک کرد.
وارد سالن کنفرانس شدند.
احساس بدی پیدا کرد از دیدن میز طولانی ای که نزدیک به سی صندلی دور تا دورش را گرفته بود و او باید میان آن جمعیت حرف می زد. در حالی که حتی نمی دانست اشکالاتی که قرار است عنوان کند اصلا جز اشکال به حساب می آید یا نه!
غرق در فکر، با برگه هایی که به هم سنجاق شده بود، روی یکی از صندلی ها نشست. فرد دیگری هم کنارش نشست و او صدای شیطنت آمیز پوریا را شنید.
- به به... احوال شریف خانم شوکانی! می بینم که خوش اومدین و خوشم می خوایین تو جلسه بترکونین که دل از این رئیس ما ببرید.
برنگشت که پاسخش را بدهد. دهـ*ان به دهـ*ان گذاشتن با مردی که کارش کل انداختن با جماعت مونث بود، جز آخرین خواسته هایش به شمار می رفت.
پس از اندکی، شهروز وارد شد و به دنبالش باقی همکاران!
همه به احترامش بلند شدند و او در صدر میز نشست. پس از صحبت های اولیه به پوریا اشاره زد تا شروع کند. پوریا برعکس آن روحیه ی شادش، بی مقدمه جدی شد و شروع کرد به توضیح طرح های پیشنهادی اش!
و باران در این دو هفته ای که اینجا مشغول به کار شده بود، این اولین بارش بود که احساس اضطراب می کرد. شاید خودش نمی دانست، شاید خودش را قوی فرض می کرد و به خیالش بد شده بود، اما هنوز همان باران بود. همان بارانی که اشک هایش معروف بود به معصومیت روحش!
و کاش یکی بود تا دست نوازشی به سر دلش می کشید و خاک های سیاه نفرت را از روی قلبش کنار می زد. کنار می زد تا آن قدر با خودش غریبه و ناآشنا نباشد.
پوریا آن قدر مسلط و بی نقص توضیح داد که او تقریبا ناامید شد.
نفرات بعد هم به خواسته ی شهروز پیشنهادات و نظراتشان را عنوان کردند و نوبت به او رسید.
صاف تر نشست و سعی کرد پر قدرت عمل کند.
- با توجه به بازبینی چند بازی کامپیوتری ای که قبلا ساخته بودید، از نظر من چند تا نکته ی فاحش تو این برنامه ی جدیدتون...
پیش از آن که کلامش به پایان برسد شهروز دست بالا برد. ابروهایش به هم پیوند خورده بود. جنگل چشم هایش تیره تر شده بود.
- ما در مورد برنامه ی جدید حرف نمی زنیم خانم شوکانی، درباره ی برنامه ی زاگرس حرف می زنیم. یک برنامه ی هوش ریاضی! مثل اینکه اصلا فکرتون در جلسه متمرکز نیست.
نفس باران در س*ی*نه اش حبس شد.
همه نگاهش می کردند و عرقی افتان خیزان از تیره ی پشتش عبور کرد. حواسش در جلسه نبود چون داشت نوشته هایش را در سر مرور می کرد.
هیچ توضیحی به ذهنش نمی رسید که پوریا آهسته کاغذش را به سمت او هل داد.
زیر لــ*ب، طوری که فقط او بشنود، در حالی که سرش پایین بود زمزمه کرد:
- پاراگراف دوم، چهارمین خط! فقط کافیه یک کم باهوش باشی و کلمات رو محاوره بگی که متوجه نشه اولین باره این برگه زیر دستته!
گوشه ی لــ*ب راست باران پرید و دست هایش را قایم به هم چفت کرد. گند زده بود و درست همانی که انتظارش را نداشت به دادش رسیده بود.
شروع کرد، همانطور که او خواسته بود محاوره خواند و هر از چند باری به افراد حاضر در جلسه نگاه می کرد که به اصطلاح نشان دهد تسلط کافی را دارد.
جلسه، بعد از گفتگوهای دیگر به پایان رسید.
تک تک افراد از اتاق خارج شدند و تنها او مانده بود و چند مهندسی که دور شهروز گرد آمده بودند تا بر نظرات خودشان پافشاری کنند.
- خانم شوکانی؟
سر بالا برد و به پوریا نگاه کرد.
پوریا لبخند مهربانی به رویش پاشید.
- ناراحت نباشین. پیش میاد.
لبخند نزد. یعنی به لبش نیامد که منحنی ای به آن صورتی های بی حرکتش بنشاند.
- ازتون ممنونم!
پوریا لبخندش را تکرار کرد. شیطنتی به کلماتش بخشید.
- تشکر لازم نیست. من و نبینید اینجا بلبلم! اولین بار من خیلی بدتر از اولین بار شما بود. هنوز جلسه شروع نشده با سر رفتم تو بـ*غـل آبدارچی، کل چایی و قهوه ی حضار و به فنا دادم. یعنی اگه دختر بودم حتما رو دست ننه بابام می موندم.
دروغ گفته بود برای آن که حال باران را خوب کند. حال دختری را که از اولین روز آمدنش با کسی زیاد خوش و بش نمی کرد و لبخند، هر چند روز در میان، آن هم مصنوعی و سرد به لــ*ب هایش می آمد. درون چشم های مشکی اش انگار یخ گذاشته بودند و چشم های مشکی سرما زده اصلا باب میل او نبود.
خواست شوخی اش را ادامه دهد که شهروز گفت:
- جناب مهندس پایمرد! بفرمایید به کارتون برسید.
پوریا با مکثی عقب کشید و خوب می دانست سیاست های کاری رفیقش چگونه است.
باران از جا بلند شد که صدای شهروز او را سرجایش متوقف کرد.
- امروز از این اشتباهتون چشم پوشی شد چون اولین بارتون بود و من ربطش میدم به گیج شدگی اول کار! کمک مهندس پایمرد هم دیگه تکرار نخواهد شد. پس دل خوش باشین به حواس جمعی خودتون!
سپس با گام های بلندش از او دور شد.
باران فکر کرد در این مدت، به اندازه ی یک قدم هم به او نزدیک نشده بود و تنها ارتباطشان همان ارتباط رئیس و کارمند بود.
کلافه، دست به پیشانی اش گرفت. مجبور بود از روشی که لیلا گفته بود استفاده کند.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
***
دکمه ی آسانسور را زد و با نگاهی به پشت سر، برای آن که مطمئن شود کسی قرار نیست حرف هایش را بشنود، شماره ی لیلا را گرفت.
وارد آسانسور شد و با پای چپش روی زمین ضرب گرفت.
به محض برداشتنش گفت:
- فکر کنم تا یک ربع دیگه پایینه. اون آدمی که اجیر کردی آماده ست؟
صدای لیلا واضح نمی آمد. انگار میان کلی دم و دستگاه ایستاده بود. اصلا نشنید که چه گفت. لــ*ب فشرد و گفت:
- صدات رو ندارم. بلندتر حرف بزن. من پایین منتظرم! شهروزم تا یک ربع دیگه پایینه! چیکار کنم؟
تماس قطع شد و او کیفش را روی شانه بالاتر کشید. با کوبیدن مشتش به دیواره ی آسانسور، "اه" حرصی ای زمزمه کرد. "لعنتی حالا چه وقت قطع شدن بود."
آوای زنگ پیامکش باعث شد به گوشی اش نگاه کند. پیام از طرف لیلا بود. "من اومدم کارخونه یکی از دوستام! صدای دستگاه ها زیاده نمی تونم باهات حرف بزنم. اون آدم کارش رو خوب بلده. فقط تو حواست رو جمع کن که حساب شده پیش بری."
گوشی را درون کیفش گذاشت و زیپش را کامل بست. ممکن بود این گوشی هم حرام شود. ولی می ارزید. به آن رسیدن آخرش می ارزید.
کنار اتاق نگهبانی ایستاد و در حالی که یک چشمش به در پارکینگ بود، به بهانه ی آن که کفشش اذیتش می کند خم شد.
امروز هر طور بود نقشه اش را عملی می کرد.
به محض اینکه دید در پارکینگ در حال باز شدن است، به طور نامحسوس و سنجیده ای وارد خیابان شد.
از گوشه ی چشم متوجه ماشینی که دقیقا سمت راست پارکینگ آماده بود، شد.
طبق علامتی که تعیین کرده بودند خودکار را از جیبش درآورد و مشغول نوشتن چیزی کف دستش شد.
موتور ماشین روشن شد. همزمان ماشین شهروز در حال بیرون آمدن از پارکینگ بود.
قدم هایش را تندتر برداشت و ماشین مورد نظر شروع کرد به بی خودی بوق زدن. پیش از آن که آمادگی اش را پیدا کند صدای جیغ لاستیک آمد و سپس اویی که به تنه اش کوبیده شد.
برخورد، بیش از آنچه انتظار داشت برایش سنگین بود و او را فرسنگی پرت کرد.
صدای شکستن استخوان در گوشش پیچید و نفسش، ثانیه ای بند رفت.
فریادی که می خواست از درد بکشد در گلویش گیر کرد و چهره اش به لحظه ای کبود شد.
آوای باز و بسته شدن در و دویدن چند نفری را به سوی خودش حس کرد. اما مبهم، خیلی مبهم!
- بد خورد بهش!
- دست بهش نزنید زنگ بزنید آمبولانس!
- آقا چرا وایستادی تو سر خودت می زنی...
- خانم شوکانی...
منتظر همین صدا بود، منتظر بود که نمی توانست اجازه دهد چشم هایش سیاهی رود و غیرت می کرد که از هوش نرود.
همین که آوایش را شنید، در سرش آمد، "چیزی نمانده بود خودم هلاک شوم، اما بالاخره ارزید."
شهروز رد تماس کرد و تلفن همراهش را در جیب شلوارش سراند. کلافه بود از بوی بیمارستان!
به راننده که کمی آنطرف تر به سوال های دو ماموری که آمده بودند پاسخ می داد، نیم نظری انداخت. "مردک گوساله، معلوم نبود از کجا پیدایش شد که زد به دختر مردم!"
در اتاق عمل باز شد و زنی که با روپوش سفید بیرون آمد، باعث شد تندی از جا برخیزد.
زن لبخند زد.
- چیزی نیست آقا، نگران نباشید. دستشون شکسته فقط! بی هوشیش هم به خاطر ضعف جسمانیش بود. تا نیم ساعت دیگه هم میاد بخش!
شهروز سر تکان داد.
- چقدر باید بستری باشه؟ فکر می کنم خانواده اش نگران بشن.
زن به دو دانشجویش که به طرفش می آمدند نیم لبخندی زد و همزمان گفت:
- بستگی به شرایطش داره. اما حتما به خانواده اش خبر بدید. چون بدن قدرتمندی نداره که بشه زود مرخصش کرد.
دستی به پشت گردنش کشید. هیچ شماره ای جز شماره ی پدرش از او نداشت که آن هم از منشی شرکت خواهش کرده بود تا از پرونده اش برایش پیدا کند.
پا به پا شد. امشب با یکی از طرف های به نام، قرار داشت و گند خورده بود به برنامه اش!
در ذهنش غر زد. "این دختره هم درست همین امروز باید می رفت زیر ماشین!"
یکی از مامورها به طرفش آمد.
- چی شد آقا، زنگ زدین به خانواده اش؟
- متاسفانه تو پرونده شرکت فقط شماره پدرش بود که اونم خاموش بود. خیلی وقت هم نیست که تو شرکتم کار می کنن. تازه نزدیک به سه هفته ست!
مامور به کیف باران که روی صندلی افتاده بود اشاره زد.
- تو تلفن همراه خودشون هم چیزی پیدا نکردیم. خیلی خب! شما اگه خواستید می تونید برید. از همکارم شنیدم که عجله داشتید.
شهروز به ساعت مچی اش نگاه کرد. حالا دیگر رفتنش فایده ای نداشت. این دختر را هم که نمی توانست همینطور رها کند.
- تا بتونید با خانواده اش تماس بگیرید من می مونم.
مرد سر تکان داد و بی سیم درون دستش را، روی کمرش چفت کرد.
صدای راننده را شنید.
- آقا من اگه از عمد زده بودم که نمی موندم دست شما بیفتم. این خانم خودش حواسش نبود. معلوم نبود وسط خیابون داشت چی می نوشت کف دستش، انگار خیابون جای مشق نوشتنه! ماشینمم بیمه داره. خسارتش هر چقدر باشه پرداخت می کنم.
گوشی، بار دیگر درون جیب شهروز لرزید. آن را درآورد. پوریا بود. مشخص بود حسابی کفری است. بعد از چند ماه، به زحمت توانسته بود از این طرف وقت بگیرد تا راضی شود با آن ها همکاری کند.
دستش را روی زانوهایش گذاشت. به زودی دست همه شان را رو می کرد.
تماس را برقرار کرد و تلفن همراهش را زیر گوشش گذاشت. اولین مزیت پسر یزدان بودن، دست برنداشتن از خواسته هایش بود، او به خواسته اش می رسید. به هر قیمتی که شده!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
لیلا، نایلون آبمیوه را درون یخچال کوچک گوشه ی اتاق گذاشت.
- حالا چند بار بهت سر زد تو این پنج روزی که اینجا بستری بودی؟
باران، به کمک آرنج دستی که سالم بود، خودش را روی بالشش بالاتر کشید.
- همون شبی که بهوش اومدم رفت. فقط رفیقش، پوریا پایمرد دو شب پیش یک سر بهم زد. فکرشم نمی کردم انقدر سخت باشه. انتظار داشتم با این تصادف یک حرکتی بزنه. تو رو چه حسابی همچین پیشنهادی دادی؟ دیدی که حرف من درست بود. همچنان هیچ اتفاقی نیفتاد.
لیلا پوزخند زد و در حال پوست گرفتن سیب درون دستش گفت:
- بچه ی همون مادره دیگه! چه انتظاری داشتی! من اگه می دونستم، لال می شدم بهت نمی گفتم خودت رو بندازی جلوی ماشین گودرز! باز خوب شد بهش گفتم یک جوری بزنه که زیاد اذیت نشی. مردک احمق ببین چطور انداختت گوشه ی بیمارستان!
سپس، با لبخند غمگینی، تکه ای سیب به سر چاقو زد و به طرفش گرفت.
- کاش من جات روی این تخت خوابیده بودم که الان بار شرمندگی افسانه رو شونه هام نبود.
باران دست دست کرد. هیچ کلمه ی احساسی ای در ذهنش نمی چرخید که در پاسخ به لحن غمگینش بگوید. خیلی وقت بود که به کسی ابراز احساسات نکرده بود.
در حالی که تکه سیب را از روی چاقو برمی داشت، به ناچار حرف را عوض کرد.
- شاید اصلا عاشق یکی دیگه ست، ما داریم زور بی خود می زنیم.
لیلا ابرو بالا انداخت.
- ما یک سال وقت الکی صرف نکردیم که تو به این نتیجه برسی. مهمونی برسه همون کاری که قرار بود رو انجام میدی. این تصادفم فقط برای این بود که شرایطت مهیا بشه. کسی به یک دختر دست شکسته شک نمی کنه. ضمنا در مورد عشق هم... عشقی در کار نیست. دوست دختر داشت، ثابت نبودن ولی! با آخریش هم همین یک ماه پیش تموم کرد. درست چند روز قبل از رفتن تو به اون شرکت! الانم تا جایی که می دونم با کسی نیست. البته اگه...
با تقه ای که به در خورد، سر باران برگشت و لیلا، شوکه رو برگرداند که چهره اش مشخص نباشد.
باران با دیدن پوریا، تصنعی سلام داد. انتظار آمدنش را نداشت.
پوریا پاسخش را داد و متعجب از زنی که پشت به او، پوست های سیب را تند تند تکه تکه می کرد، گفت:
- مزاحم که نشدم؟!
باران فهمید لیلا نمی خواهد دیده شود. مگر قبلا همدیگر را دیده بودند؟
نهایت بی ادبی بود، اما چاره ای نداشت. تنها چیزی که به ذهنش آمد را بیان کرد.
- خواهش می کنم، مراحمید! فقط می شه لطف کنید به پرستارم بگید یک آرام بخش بهم بزنه؟! آخه خیلی درد دارم.
پوریا تمام تلاشش را کرد که از گرد شدن چشم هایش جلوگیری کند.
سری تکان داد و از اتاق بیرون زد. با خودش فکر کرد، " لابد خیلی درد داشت. ولی آخه انقدر که اینجوری بی مقدمه بگه؟ نمی تونست به همراهش بگه؟ عجبا!"
باران لــ*ب هایش را ثانیه ای زیر دندان کشید.
- الان معلوم نیست چه فکری پیش خودش می کنه. چرا نمی خواستی ببینتت؟ قبلا همدیگر و دیده بودین؟
لیلا به سرعت کیفش را از روی صندلی کنار تخت برداشت. بــ*وسه ی تندی به گونه اش زد و همانطور که به طرف در می رفت گفت:
- اینجوری برای نقشه هات بهتره! نمی خوام وقتی خواستم برات کاری کنم من و بشناسه.
باران خداحافظی اش را بی جواب گذاشت و سر به بالشش تکیه داد. داستانی را که شروع کرده بود، آن قدرها هم آسان نبود.
مهمانی شهروز هفته ی دیگر بود و او هیچ کاری از پیش نبرده بود. متنفر بود از چشم های جنگلی اش!
پرستار که با پوریا وارد شد، زبان روی لــ*ب هایش کشید. آرام بخش را هم باید تحمل می کرد.
پوریا دستی به گوشه ی لبش کشید.
- همراهتون رفتن؟
پرستار نزدیکش شد.
- نباید درد داشته باشی. تو کدوم ناحیه از دستت احساس درد داری؟
و او پاسخ پرستار را داد. چه به موقع سوالش را پرسید.
- نمی تونم تشخیص بدم.
پرستار مشغول کارش شد و او مجبور به تعارف شد. بیزار بود از آن که باید نقاب به چهره اش می زد و فرد دیگری می شد.
- زحمت نمی کشیدید تا اینجا بیاید.
- کی مرخص می شید؟
چشم بالا برد و "فردا"یی زمزمه کرد.
پرستار که آرام بخش را در سرمش خالی کرد و رفت، پوریا به دست هایش اشاره زد.
- فکر کنم مجبورید برای مهمونی با همین دست های گچ گرفته بیاید. شما...
حرفش را در دهـ*ان مزه مزه کرد. در نهایت اما گفت:
- خانواده تون...
تیله های مشکی باران، به ضرب یک گلوله به سرما نشست.
- فوت شدن.
- پس...
- اونی که الان تو این اتاق بود خاله ام بود. از دار دنیا فقط اون رو دارم. مادر و پدرم به طور همزمان فوت شدن.
و واقعا هم برای او شده بودند. شاپورخان هم در همان هفت سالگی کذایی اش، در قلبش مرده بود.
پوریا "متاسفم"ی لــ*ب زد و نپرسید پس آن شماره ی درون پرونده ی استخدامت برای که بود؛ نپرسید خاله ات چرا نماند؛ نپرسید چشم هایت، چشم هایت چرا آن قدر یخی است که از سردی اش بخار ناامیدی بلند می شود.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
از باغ بزرگی که پر شده بود از ماشین های مدل بالا و لوکس، عبور کرد.
وارد سالن شد. زینت سالن با آن دیوارکوب های مختلف، در اولین لحظه ی ورود، جدا چشم گیر بود.
خدمتکار، مانتوی درون دستش را گرفت و به او خوش آمد گفت.
با چشم هایش، یک دور کامل فضا را از نظر گذراند. ویلای بزرگی بود. دم شاپور گرم، خوب به پسر معشوقه اش رسیده بود.
از میان مرد و زن هایی که هر کدام در گوشه ای نشسته و در حال بگو بخند بودند، رد شد.
شهروز و پوریا در حال حرف زدن با مردی بودند که با کت و شلوار سفید، روی مبل سلطنتی طلایی نشسته بود و عصای برنز رنگش را به دسته ی مبل تکیه داده بود.
به طرفشان نرفت. همکارها را هم دیده بود، ولی ترجیح می داد اول، عرض ادبش را نثار صاحب خانه کند.
کنار یکی از میزهای پایه بلندی که با حریر شیری تزیین شده بود، ایستاد.
خیلی وقت بود به همچین مهمانی ای نیامده بود. درست به اندازه ی سال هایی که جای خانه ی پدری اش، در چهاردیواری پرورشگاه و زندان به سر برد. آخ آن چهار سال زندان! برود که دیگر تا قیام قیامت برنگردد.
تیله های تیره اش را چرخاند تا آن زهری که در جانش جوش می خورد از سرش برود.
به راه پله های عریضی که به حالت نیم دایره، از دو طرف سالن قد کشیده بود و منتهی می شد به سالن بزرگی در طبقه ی بالا، نیشخند زد. ویلای دوبلکس اعیانی ای بود و این همه اش برای یک پسر سی و دو ساله؟
افسانه به اندازه ی یک آپارتمان نقلی برای آن مرد نمی ارزید که نگذارد دخترش در پرورشگاه سر کند؟! معشوقه اش آن قدر عزیز بود که چشم روی هم خونش بست و به غیر هم خونش خوش خدمتی می کرد؟
خدمتکاری که با سینی حاوی نوشیدنی های مختلف کنارش ایستاد، او را از قعر افکارش بیرون کشید.
بی توجه به لیوان های حاوی مشـ*روب، با تشکری، لیوانی آبمیوه برداشت. امشب باید سراسر هشیار می بود.
متوجه شد که پوریا و شهروز، بی خیال آن مرد اشرافی شدند. به طرفشان گام برداشت.
پیراهن بلندش روی زمین کشیده می شد و این پیشنهاد خودش بود که در عین شیک بودن، کاملا پوشیده باشد.
پیراهنش تا کمر تنگ بود و از آن به بعد، دامنش گشاد می شد. سیاهی پیراهن، بی نهایت به پوست سفیدش می آمد و انگار، برعکس دلش که از ریخت افتاده بود و رنگ باخته بود، هنوز چهره ی دلپذیری داشت.
پوریا زودتر متوجه اش شد و از همین فاصله هم می توانست متوجه برق شیطنت چشم هایش شود. زیر گوش شهروز چیزی گفت.
مقابلشان که رسید. سلامی کرد و سپس، با لبخندی ملیح، بابت مهمانی شکوهمندی که برگزار کرده بود اظهار نظر کرد.
- اگه همونطور که من شنیدم طرف های قراردادتون امشب حضور داشته باشن، حتما تحت تاثیر قرار می گیرن. میزبانیتون قابل تحسینه!
شهروز به موهای فرش که به زیبایی بالای سرش جمع شده بود، با آن آرایش مات که اجزای صورتش را زیباتر می کرد لبخندی زد. حقیقتا زیبا بود. شرقی و زیبا!
پوریا به دست گچ گرفته اش که زیر آستین کلوشش پنهان شده بود اشارکی زد و مزه پراند.
- نفرمایید خانم شوکانی! ماشالله مدیریتتون برای اوضاع حرف نداره.
باران لبخندش را تکرار کرد و سکوت را ترجیح داد.
شهروز او را به سمت همکارها هدایت کرد.
- تنها نمونید. بریم پیش بچه ها!
باران، آبمیوه اش را قایم تر چسبید. گوشه ی دامنش را گرفت و به آن سمت حرکت کرد.
پوریا هیزی را به حد اعلا رساند و با یک حساب سرانگشتی از آن کمر باریکش، دست های کشیده اش، طرز راه رفتنش، با فاکتور از قد نسبتا کوتاهش، می توانست بگوید دختر خوش اندامی ست.
میان کارمندان شرکت ایستادند و بعد از یک خوش و بش اولیه، یکی از دخترها شیطنتی کرد.
- جناب پاکزاد ما قرار نیست نامزدتون رو ببینیم؟
گوش های باران تیز شد و لیوان، ناخودآگاه میان انگشت هایش فشرده شد.
شهروز ابرو بالا برد و با کلامش که ته مایه ای از شوخی داشت، خیال باران را راحت کرد.
- به نظرتون اگه نامزدی وجود داشت من کنار پوریا می رفتم به استقبال مهمان هام؟
خنده ی جمع از حاضرجوابی اش بلند شد.
بحث های دیگر به میان آمد و چشم های باران به ساعت بود.
همین که احساس کرد وقتش است، طوری ایستاد که پشت سرش خانم رهرو قرار می گرفت. وانمود کرد می خواهد برگردد و از عمد، با تنه ای که به اصطلاح غیرعمدی بود، آبمیوه را روی دامن خودش برگرداند.
"هین" او و خانم رهرو همزمان بلند شد. متاسف، دستش را مقابل دهانش گرفت.
- خدای من، حالا چیکار کنم؟
نظر بقیه هم جلب شد. از فکر شهروز گذشت، "این دختر چرا انقدر بی حواسه! هر لحظه یک چیز به سرش میاد."
خانم رهرو دلداری اش داد و او، همانطور که باید، نقش بازی کرد.
- می شه بگید سرویس بهداشتی کجاست؟ فقط لطفا شلوغ نباشه، که راحت بتونم پاکش کنم.
شهروز به طبقه ی بالا اشاره کرد. درست همانطور که می خواست، نقشه های لیلا گاهی حرف نداشت.
- سرویس بهداشتی بالا کسی نیست. همراهیتون کنم؟
باران دست بالا گرفت.
- متشکرم! از پسش برمیام. مهمان هاتون در حال حاضر به حضورتون نیاز دارن.
سپس به سمت راه پله رفت. به طبقه ی بالا که رسید، نامحسوس، چشمی به دوربین های نصب شده انداخت. لیلا گفته بود حل است، کارش را بکند. به او اعتماد داشت. می دانست به هر نحوی که بوده دوربین ها را از کار انداخته.
به طرف همان اتاقی رفت که لیلا نشانی اش را داد. دستگیره را لمس کرد و با نگاه سریعی به اطراف، درون اتاق رفت. قفلش کرد و چه خوش شانس بود امشب که همه چیز طبق نقشه اش پیش می رفت.
به طرف کشو رفت. فرصت ارزیابی اتاق را نداشت، وگرنه از آن تخت دو نفره ی ارباب منشانه، تا دراور و پرده های سرتاسر کشیده، می توانست عکسی بشود در سرش که کینه روی کینه بگذارد.
دستکش پلاستیکی را دستش گذاشت و حیف که دست چپش شکسته بود.
کشوها را باز کرد. تند تند همه چیز را زیر و رو می کرد تا به چیزی برسد که لیلا می گفت خیلی قیمتی است.
لباس هایش را بیرون ریخت. به اندازه ی ده چمدان لباس داشت این مرد و وای به حال شاپور که او دخترش بود.
کف کشوها را گشت. سراغ کمدهایش رفت. درون آن ها هم چیزی پیدا نکرد جز کلکسیون کفش های برق افتاده و کت و شلوارهایی که دست کم، می توانستی یک مغازه ی آبرومند با آن ترتیب دهی.
کشوی دراور را بیرون ریخت. آن جا هم جز ساعت و عینک نصیبش نشد.
به نفس نفس افتاده بود، بس که با سرعت می گشت. غیبتش داشت طولانی می شد و این اصلا به نفعش نبود.
تقریبا ناامید شده بود که ته کشو یک برآمدگی حس کرد. چند ضربه به همان قسمت زد. توخالی بود. لبخند مشعفی به لــ*ب هایش نشست. کشو را کامل درآورد. باید با یک چیزی بازش می کرد. یک جعبه ی چوبی چسبیده به کشو بود.
اطرافش را نگاه کرد. صدای قدم های یکی را حس کرد.
دوید به سمت کلید کمد! نوک آن را بین فاصله ی جعبه و کف کشو گذاشت و با همه ی توانش زور زد. قدم ها مقابل اتاق ایستاد و او دوباره زور زد. حتی با دست شکسته اش! دردش طاقت فرسا بود، ولی بالاخره جعبه بیرون آمد. فلش بود. یک فلش کوچک نقره ای رنگ!
مزه ی پیروزی اش هنوز به دهانش ننشسته بود که دستگیره ی در بالا و پایین شد. نفس در س*ی*نه اش ایستاد و شقیقه اش نبض گرفت.
مردمک هایش دو دو زد. وضعیت اتاق آشفته بود و هیچ جایی برای پنهان شدن نمی توانست پیدا کند.
صدای شهروز را شنید.
- فیروزه خانم این در چرا قفله؟
- قفلش نکردم آقا!
- خیلی خب، بگو مش صادق کلید یدک و بیاره وقت ندارم ببینم کی این در کوفتی رو قفل کرده.
دست باران، دامنش را چنگ گرفت. می فهمید پشت در کلید است. اگر لو می رفت...
- بفرمایید آقا!
خون در مغزش منجمد شد و چهار چشمی به در زل زد. کلید درحال فرو رفتن در قفل در بود و او حیرت کرده بلند شد...
نفهمید چه شد که بی مقدمه تاریکی همه جا را فرا گرفت. برق رفته بود انگار!
ناباور، زبان روی لــ*ب هایش کشید. صدای پوریا را شنید.
- الان چه وقت برق رفتن بود. تا همه چیز خراب نشده یک کاری کن شهروز، این آدمایی که دعوت کردی اصلا خوش ندارن یک چیز غیرمعمول بیاد وسط خوشیشون!
آوای قدم هایی که دور می شد باعث شد نفسش را آزاد کند. فلش را به زور در گچ درون دستش چپاند. حالا باید یک جوری خودش را از اینجا خلاص می کرد.
به طرف پنجره های قدی اتاق رفت و یکی از آن ها را باز کرد. پرده را محکم کشید و به حالت کج شده، بیرون انداخت. صحنه را طوری مهیا کرد که گویی دزد از پنجره فرار کرده.
سپس گوشش را به در چسباند. وقتی مطمئن شد که کسی پشت در نیست بیرون زد و در را مجدد قفل کرد.
زیاد وقت نداشت. شهروزی که همچین مهمانی ای ترتیب داده بود حتما یک فکری هم برای چنین شرایطی داشت.
کلید را از زیر در هل داد به درون اتاق و با نگاهی به اطراف، در تاریک روشن سالن، به سمت پله ها رفت.
وسط پله ها بود که فضای ویلا دوباره روشن شد و او هنوز تپش قلب داشت. اگر برق ها قطع نمی شد حالا میان دست های شهروز بود و حتم داشت که قطعی برق زیر سر لیلا بود.
اخم های شهروز شدیدا درهم بود و به همراه پوریا، درست از راه پله های آن طرفی به طرف سالن بالا رفتند.
میان همکارها که ایستاد، لیلی که در واقع منشی شرکت بود به پیراهن مشکی اش اشاره زد.
- مثل اینکه خوب پاکش نکردی باران جان! رد آبمیوه روش مونده.
باران لبخند ناچیزی زد. در این شرایط، کم اهمیت ترین موضوعش همین بود.
- برق قطع شده بود. نتونستم درست ببینم. عیبی نداره. مجبورم باهاش کنار بیام.
لیلی دیگر چیزی نگفت و او پوریا را دید که از پله ها به طرف پایین پا تند کرده بود.
هیچ وقت او را با اخم ندیده بود و امشب اولین بار بود. ریزخندی زیر پوستی زد. بالاخره فهمیده بودند.
و جالب اینکه پوریا هم از محتوای آن فلش قیمتی خبر داشت. لیلا راست می گفت که به خوبی هایش اعتماد نکند، او هم از قماش شهروز و مادرش بود.
دست گچ گرفته اش را با دست سالمش گرفت. بالاخره یک چیزی از آن ها به دست آورده بود.
دید که پوریا زیر گوش یکی از آن آدم های کت و شلواری غول پیکر که به اصطلاح امنیت مهمانی را تامین می کردند چیزی گفت.
چشم از آن ها گرفت و مردمک های آغشته به نفرتش را به سوی مردی انداخت که از اول مهمانی حتی نیم نگاهی هم به سمتش نینداخت و او ولی خوب می شناختش. هم خونش بود و دیر نبود آن روز که یادش می آورد هم خون یعنی چه! در سرش زمزمه شد. "شاپورخان، سخته برات، اما قراره خان رو از کنار اسمت بردارم. حیف شد که تو هفت سالگی به جای کشتنم، من رو به پرورشگاه بردی. حالا باید بهای دلسوزیت رو بدی. قاتل اسم و رسم و خوشیت می شم... " با تمسخر در سرش ادامه داد"بابا!"
زنی همراهش نبود و فرانک نبود و تقاصشان چقدر نزدیک بود.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
شهروز با کراواتی که دور گردنش شل بود و سه دکمه ی باز پیراهنش، با آستینی که تا روی آرنجش تا کرده بود، روی تختش نشسته بود.
چند ساعتی از تمام شدن مهمانی می گذشت و او، او باورش نمی شد دستاورد یکساله اش را اینگونه بر باد داده باشد.
پوریا وارد اتاق شد و وقتی او نگاهش کرد، با ناامیدی سر تکان داد.
- کل فیلم های این چند ساعت رو دیدم. دوربین ها هیچ تصویری نگرفتن. دوربین هک شده بود. چون صحنه ای که قبل از قطع شدن برق هم اومده بودی جلوی در، تو فیلم نبود.
شهروز، دو دستش را میان موهایش برد و آن ها را در چنگ گرفت.
- قطعی اون برق هم پیش بینی شده بود. من لعنتی نباید میومدم پایین! اون آدم اون لحظه تو اتاق بود، می تونستم گیرش بیارم.
پوریا به طرف پنجره ی باز رفت و به ارتفاعش تا زمین نگاهی انداخت. شهروز سر کج کرد و با چشم های خمار شده اش گفت:
- از اونجا فرار نکرده.
پوریا مشکوک به سمتش برگشت.
- منظورت چیه؟ یعنی...
- آره! اون آدم هر کی بود تو مهمونی امشب حضور داشت. این پنجره ی باز و در قفل شده هم صحنه سازی بود. کلید و از زیر در هل داده. فقط خواسته فکر کنیم از پنجره فرار کرده.
و لیلا راست گفته بود که شهروز بی نهایت باهوش است.
پوریا، اتاق پخش و پلا را با دست نشان داد.
- کمتر از نیم ساعت فلش رو پیدا کرده. از کلید کج شده ی کمدتم مشخصه تلاش کرده تا تونسته اون جعبه رو از کف کشو بکنه. هر کی بوده زور چندانی نداشته که متوسل به کلید شده.
شهروز، انگشت شستش را گوشه ی لبش نگه داشت و به سرش که از درد نبض می زد، توجه نکرد.
- با این حساب، فروغی کناره می گیره. گفته بود تا مدرک محکمی نبینم همکاری ای در کار نیست.
- ممکنه کار شاپور بوده باشه.
شهروز، به منظور نفی سر بالا انداخت.
- شاپور احمق نیست. اون امشب تو این مهمونی بود. هیچوقت همچین ریسکی نمی کنه.
- چرا که نه! اجیر ک*ر*دن یک آدم کار اصلا سختی نیست.
دست های شهروز روی کراواتش نشست، آن را باز کرد و روی تخت انداخت.
- نه تو مهمونی من که همه ی مهمون ها از فیلتر رد شدن! هیچ غریبه ای امشب اینجا نبوده. باید بفهمیم کدوم یکی از مهمون ها این کار رو کرده.
- شایدم مهمون نبوده. حواست به مستخدم ها هم باید باشه. یا حتی بادیگاردایی که برای امشب استخدام کردی.
- زحمت یکساله مون از دستمون رفت. اون شاپور لعنتی مستحق مرگه!
پوزخند تلخی زد. به پوریایی که روی تک کاناپه ی فیلی رنگ نشسته بود و سرش را به پشتی اش تکیه داده بود، خیره شد. او هم درست مثل خودش خسته بود از آن دست رنجی که مزدش را نگرفته، از دست داده بودند.
- اگه بو برده باشه سخت می شه کار رو پیش برد.
پوریا از جا برخاست و کتش را از تن کند.
- دزد امشب رو پیدا می کنیم. حتی به قیمت اسکن ک*ر*دن همه ی مهمون ها!
مردمک های جنگلی شهروز، از غم تیره شد.
- نمی خوام خونش پایمال بشه. اون زن همه ی زندگی من بود. بی گناه مرد. از بی گناهیش نمی گذرم.
پوریا با محبتی برادرانه شانه اش را فشرد.
- سختش ن*کن. وقتی تونستیم انقدر پیش بریم، حتما می تونیم به آخرش برسیم.
شهروز لــ*ب های پایینش را به دهـ*ان برد و لحظه ای، از چیزی که به ذهنش رسید، پلک هایش به هم نزدیک شد.
- این دختره، باران...
پوریا ابرو بالا پراند.
- باران چی؟
- برای اینکه لباسش رو پاک کنه اومده بود بالا، مگه نه؟!
نگذاشت پوریا چیزی بگوید و با نگاهی به ساعت رولکسش، اضافه کرد.
- الان که دیروقته! ولی باید باهاش حرف بزنم. اون لحظه بالا بود. ممکنه کسی رو دیده باشه که یک کمکی بهمون کنه تو پیدا ک*ر*دن اون آدم!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
باران همانطور که مقنعه اش را درمی آورد، کنار شومینه نشست و دستش را مقابل آن گرفت تا گرم شود. آبان ماه، آخرهای عمرش را می گذراند و هوای این روزها حسابی سرد شده بود.
- امروز که رفتم، وارد اتاقم نشده، خواست برم پیشش! ازم پرسید کسی رو ندیدم وقتی بالا بودم، منم یکم ادا اومدم گفتم جز خدمتکارش کسی رو ندیدم.
لیلا، ماگ چای به دست، کنارش نشست.
- گفتم که باهوشه! اگه دستت گچ گرفته نبود شک ن*کن به تو هم مظنون می شد.
باران ماگ را از دستش گرفت و اجازه داد بخاری که از چای بلند می شود اندکی سرمای درونش را بهبود ببخشد.
- دیشب دیر جنبیده بودی تو دست هاش بودم. کدومشون رو خریدی که راضی شد برق ها رو قطع کنه؟
لیلا به کوسن های تلنبار شده ی رنگارنگ کنار شومینه لم داد.
- بادیگاردهایی که دیشب استخدام کرد جدید بودن، بالاخره خریدن یکی از اونا کار ناممکنی نبود. سی میلیونم پول کمی نبود برای یک قطعی ساده ی برق، با هک ک*ر*دن دوربین های یک قسمت از خونه!
- تو باید خیلی به مامانم علاقه داشته باشی که اینطور پول خرج می کنی براش!
لبخند لیلا آن قدر با محبت و ناب بود که کوچکترین منتی در آن پیدا نمی شد.
- پاش برسه بیشتر از این ها براش هزینه می کنم. اگه می دونستی افسانه چه کمکی بهم کرده به من حق می دادی. در واقع اون باعث رفتنم به کانادا شد و پیشرفت هام! اگه اون نبود بابام اجازه نمی داد برم کانادا، ولی افسانه کمکم کرد. پیش بابام کلی سفته گذاشت به تضمین اینکه من برمی گردم. برگشتم...
تلخ خندی زد. چهره اش از نهایت تاثر، آویزان شد.
- اما این برگشت بدون اون هیچ لطفی نداره. بدجور دیر رسیدم.
دست بالا انداخت.
- بی خیال! تو رو هم ناراحت می کنم با این حرفا! بگو ببینم، با فلش چیکار کردی؟ تونستی بازش کنی؟
باران قلپی از چایش نوشید.
- نه! رمزگذاری شده. تو از کجا می دونستی یک همچین چیزی تو خونه ش داره؟
- به هر حال تو اون یکسالی که مهارت هات رو افزایش می دادی تا بتونی تو شرکتش استخدام بشی، منم دنبال این بودم راه های ضربه زدن بهش رو پیدا کنم. هر کدوممون باید به وظیفه مون عمل می کردیم. اینطور نیست؟
نظر باران از لبخند گرمش، به عکس بزرگی که از لیلا روی دیوار بود، افتاد. خانه اش زیاد از حد شیک و مدرن بود.
- شهروز امروز داشت دیوونه می شد. چند بار، بی جهت سر کارمنداش فریاد کشید. اون فلش حتما خیلی چیزی مهمی توش داره. نمی فهمم، حتما باید یک کپی از همچین چیز با ارزشی داشته باشه، این همه آشفته بودنش...
لیلا یک ضرب، لیوان حاوی مشـ*روب را بالا رفت. چهره اش از آن تلخی زهرگونه جمع شد. عادتش بود هر شب، شده در حد چند جرعه بنوشد. مخصوصا وقتی پاییز و زمستان از راه می رسید.
- اون فلش غیرقابل کپی برداریه! حتی نمی تونسته یک نسخه ازش کپی کنه. برای همین عصبانیه! چون تنها نسخه رو از دست داد. بدش به من تا بدم یکی که مطمئنه برامون بازش کنه. می تونیم چیزهای خوبی از توش در بیاریم.
باران ماگ را روی پارکت خوش رنگ گذاشت. موهای فرش را که جلوی دیدش پارازیت می انداخت، کنار زد. هرگز راضی نبود این دستاورد جدید را از دست دهد. حتی اگر آن شخص لیلایی بود که بعد از سال ها آمد از زندان درش آورد و برایش خانه اجاره کرد و به نوعی سر و سامانش داد.
- خودم یک فکری به حالش می کنم. جاش پیشم امنه!
- حق داری بهم اعتماد نکنی.
و او هیچ پاسخی به این جمله ی دلگیرش نداد. در عوض لیلا ادامه داد:
- بهتره زودتر مرحله ی بعدی نقشه ات رو شروع کنی. تو برای پیشبرد کارهات به اعتماد شهروز لازم داری. بهتره وابسته ش کنی.
- اما من محبت ک*ر*دن به جنس مرد رو بلد نیستم. تا حالا هم هیچ رفتاری ازش ندیدم مبنی بر اینکه ذره ای به دید دیگه ای نگاهم می کنه. زیاد از حد غرق کاراشه! برنامه ی همه ی خوشی هاش رو هم پوریا می چینه.
لیلا، ناخن، روی طرح خالکوبی بازویش کشید. برای یک زن چهل و اندی ساله، کمی زیاد از حد جوانانه به نظر می آمد. و لیلا با آن روحیاتش، انگار چیزی به نام میان سالی نداشت.
- پس بهتره از طریق پوریا نظرش رو نسبت به خودت جلب کنی.
 
آخرین ویرایش:

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
24
127
28
Offline
شهروز وارد اتاق کنفرانس شد. به آن ها که با ورودش به منزله احترام بلند شده بودند، اشاره زد که راحت باشند. در حالی که روی صندلی چرم مشکی می نشست، برگه های درون دستش را هم روی میز گذاشت.
- خب... چیکار کردین؟ به نظرتون برای سرمایه گذار جدید می تونه وسوسه کننده باشه؟
پوریا صندلی چرخ دارش را اندکی از میز طویل و طولانی فاصله داد و تصویری را که به کمک پروژکتور روی دیوار افتاده بود، نشان داد.
- چند تا ریز مشکل داره، با باران علامت گذاری کردیم. فقط اینکه باران یک طرحی هم برای شروع برنامه ضمیمه کرده. به نظر من و مهندس پایدار جالب اومد. گفتیم تو هم یک نگاه بهش بندازی که اگه اوکی بود با برنامه مچش کنیم.
شانه های باران، راست شد. پوریا جدا هوایش را داشت. از آن روزی که لیلا توصیه بر صمیمیت با او کرده بود، یک، یک ماه و دو هفته ای می گذشت. به توصیه اش عمل کرد. و حقیقتا هم صمیمیت با پوریا جواب می داد. در زمینه کاری عجیب کمکش می کرد. جاهایی که کم می آورد به دادش می رسید و هر جا هم عملکرد خوبی داشت، تشویقش می کرد.
شهروز متفکرانه سر تکان داد. با کنترلی که در دست داشت، باقی چراغ های اضافی اتاق را هم خاموش کرد.
- خیلی خب، هر وقت آماده بود نشونم بدین.
باران پیش قدم شد. اتلاف وقت، جایز نبود.
- الانم آماده ست.
سپس موس را دست گرفت و طرح را روی صفحه باز کرد.
شهروز، چشم ریز کرد. با دقت به جزئیاتی که ارائه کرده بود، خیره شد. یک تای ابرویش به نشانه تحسین بالا رفت و پوریا چشمک شیطانی به باران زد. از همان دور برایش لــ*ب زد، "دلش رو بردی."
باران در پوسته ظاهری اش فرو رفت. به بی قید حرف زدن های این مرد عادت کرده بود. لبخندی به ادایش زد و ناخودآگاه به شهروزی که درست آن طرف میز، در کت و شلوار سرمه ای اتو کشیده اش هیبت رسمی گرفته بود، خیره شد. چانه تقریبا گرد و برآمدگی جالبی که جذاب تر نشانش می داد را از نظر گذراند. او سخت برای سودآوری و پیشرفت شرکتش تلاش می کرد. برعکس تصورات اولیه اش، هرگز راحت طلب نبود. با صدایش به خودش آمد و چشم از او گرفت.
- عالیه! روش کار کنین. خانم شیرازی فردا با رئیس شرکتشون یک قراره نیم ساعته گذاشته. باید پیش برنامه کامل باشه. ببینم چیکار می کنید تو این نصفه روز!
پوریا زبان روی دندان های بالایی اش کشید. بی آنکه سرش را بلند کند، چشم بالا برد و شیطنت کرد.
- جون شهروز شیرازی بدجور لقمه شده گیر کرده تو گلوی این مردک!
شهروز چشم غره ای رفت و با ابرو، حضور باران را یادآوری کرد.
- لودگی ن*کن، یک وقت می شنوه ناراحت می شه.
پوریا با حالت مسخره ای لــ*ب هایش را پیش داد.
- چیکار بچه داری، باران از خودمونه! نمی ره بذاره کف دستش! ضمنا...
آرنجش را روی دسته ی صندلی گذاشت و با حالت مثلا متفکری، چانه بالا داد.
- اگه اینجوری نیست چرا مخبر از ما نمی خواد ر به ر بریم سرقرار؟! والا با توجه به شناختی که از این مردک دارم، اگه منم چشم و ابروی شیرازی رو داشتم جای اون بودم سرقرار! لبخندهای ژکوند مخبر هم حواله من می شد.
سعی شهروز برای آنکه خنده اش را کنترل کند ناکام ماند. اگر باران نبود او هم همپای پوریا می شد. آن ها با هم از این حرف ها نداشتند. بارها شده بود سر شوخی را باز می کردند، اما سیاستش این بود که در محیط کار نباید از محدوده ی تعیین شده رد شوند. نمی خواست با این حرف ها، جدیت کار زیر سوال برود.
- خیلی خب حالا! به کارت برس زیاد وقت نداری. منم برم دستور جلسه رو به محبی بدم.
از اتاق که خارج شد، پوریا با زیرکی لــ*ب کج کرد. همانطور که از گوشه چشم باران را می نگریست، طعنه زد.
- شنیدم شهروز چشم بعضی ها رو گرفته. باران متوجه شد که به خیرگی اش اشاره دارد. لبخند نمادینی زد و اجازه داد او به افکارش پر و بال دهد. این دقیقا هدفی بود که دنبالش می کرد. خیلی وقت بود نقش بازی می کرد تا همچین ذهنیتی برایش ایجاد کند.
پوریا لبخند مهربانی زد. سکوتش را دوست داشت. از نظر او باران زیادی ساده و تنها بود. به سرش زد. " چراکه نه! این شهروزم از عزب بودن درمیاد. مخصوصا بعد از اون اتفاق کذایی؛ لازم داره یک دختر دائمی بیاد تو زندگیش! " با خودکارش زد پشت دست باران و به چشم های گرد شده از تعجبش خندید.
- بی خود چشمات رو درشت ن*کن برام! باید بدونی آدم پررویی ام! تعارفم که ندارم باهات! یک برنامه ای داریم فردا شب... تو هم بیا! مهمون من! خیالتم از بابت امنیتش راحت باشه.
باران لــ*ب زد.
- ولی...
نگذاشت ادامه دهد.
- با دوست دخترم میام دنبالت، روحیه اونم عینه خودمه، نمی ذاره احساس تنهایی کنی. باران به چشم هایش نگاه کرد. یک لحظه احساس بدی پیدا کرد از اینکه او را وارد بازی خودش کرده. هیچوقت طعم داشتن رفیق را نچشیده بود. همیشه گوشه گیر و تنها بود. تنها دوستش عسل نامی بود که تا رفت به او عادت کند یک خانواده آمدند و به فرزند خواندگی قبولش کردند. آن وقت او ماند و عهدی که با خودش بست. که تا دنیا دنیاست با کسی دوست نشود و وابسته نشود که تهش جز تنهایی و رهایی برایش نداشت. اگر سرنوشتش عادی بود، بی شک پوریا بهترین رفیقش می شد.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا