در حال تایپ رمان رژیسور در تاریکی| نسترن حمزه کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
نام رمان: رژیسور در تاریکی
ژانر:عاشقانه، اجتماعی
نویسنده:Nastaran hamzehکاربر انجمن ستارگان رمان
ناظر محترم:
@Alpha
خلاصه:باران دختری ست که گذشته اش باعث شده با قلبش خداحافظی کند و تبدیل به دختری سرد شود. سرد شود و قدم در راهی بگذارد که بخواهد تقاص بگیرد. تقاص همه ی از دست دادن هایش را، تقاص قلبی که شکسته و روحی که نابود شده. ولی آیا قصه همانطور پیش می رود که باران می خواهد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، Madiheh، Soheil و 5 کاربر دیگر

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
مقدمه:
به هم ریخته ام!
به هم ریخته ام و تمام من به هم ریخته است.
نمی دانم به کدامین طلوع دل ببندم تا غروب نکند.
نمی دانم از چه شبی بگذرم که سپیده سر بزند.
نمی دانم از چند جهنم گذر کنم که وعده ی بهشت برسد.
هیچ چیز نمی دانم.
تنها پلک می بندم و سلام می دهم به کوره راهی که پیش رویم است.
کوره راهی که سناریوی یک خداحافظی می شود.
خداحافظی از اقاقی ها!
خداحافظی از سایه های بی سایه!
خداحافظی از...
خداحافظی از آخرین ستاره های به جا مانده؛ ستاره هایی که من را یاد خودم می آوردند.
خس خس می کنم.
و من...
و من از قلبم خداحافظی می کنم و دیدار با او را به قیامت حواله می دهم.
به حرمت کورسو امیدی که سوگند می خورد دیگر بازیچه نخواهم شد.
به حرمت فریادی که از اعماق وجودم، هفت آسمان را شکاف می دهد و غوغا می کند که دیگر بازی خورده ی هیچ رهبری نخواهم شد.
و اینبار من یک رژیسورم!
همان رهبر صحنه گردانی که با قدرت نمایش را می گرداند.
نمایش را می گرداند و سیلی می زند به روزگار سیاهی که گردانه یک گردباد پلید است.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Soheil، Raby، SHIVA_P و 3 کاربر دیگر

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
سیگارش را درون جاسیگاری خاموش کرد و مقابل شیشه سرتاسری ای که نقش دیوار را برای قسمتی از آپارتمانش بازی می کرد، نشست.
نشست و خیره شد به آسمانی که امشب، تصویر هیچ ستاره ای در آن نبود. مه و آلودگی همچون پرده ای بر روی آن سایه انداخته بود. چونان قلبش که مه کینه، سایه بر همه ی ستاره های احساساتش کشیده بود.
و فردا آغاز داستان بود. داستانی که یک سال تمام برایش زحمت کشید. زحمت کشید و جان کند که هیچ نکته ای از قلم نیفتد. مبادا شود گزک دست شهروز و نقشه بر آب شود نقشه یکساله اش!
پاکت سیگاری که گوشه ی پایش، روی کاناپه ی با طرح سوسمارش افتاده بود را برداشت و سیگاری دیگر از آن بیرون کشید.
پوزخند سرد و بی روحی به لبش نشست. امشب آخرین شب خوشی شهروز بود و خوب بود که او روحش هم، از باران نامی خبر نداشت.
دست های کشیده اش، با آن لاک مشکی رنگی که روی ناخن هایش آذین بندی شده بود، زیپوی روی دسته کاناپه را برداشت. نقش روی آن را دوست داشت. نقش یک اژدهای دوسر! همانند نقشی که قرار بود برای شهروز بازی کند. یک سر، درون خودش بود، سخت و پر از نفرت! و سر دیگر ظاهرش بود، با نقابی از آرامش!
با تگی، سیگار دوم را روشن کرد و اجازه داد درون جاسیگاری دود شود.
سر به پشتی کاناپه تکیه داد و از سرش گذشت حرف یکسال پیش لیلا، " فرانک از شوهر اولش یک پسر داره به اسم شهروز پاکزاد، پسر یزدان پاکزاد! جون فرانکه و شهروزش. اگه می خوای هم ضربه به پدرت بزنی و هم به فرانک، پس بهترین گزینه شهروزه!"
پا روی پا انداخت و اجازه داد دود ناشی از سیگار، بیشتر در بینی اش بپیچد.
و او یکسال، شب و روزش را تلاش کرد که تقاص پانزده سال عذاب را بگیرد. پانزده سالی که یازده سالش در یک پرورشگاه کذایی گذشت و چهار سال بعدش آن قدر سیاه بود که آرزوی همان یازده سال پرورشگاه را می کرد. چهار سالی که زندان شد سر پناهش و او، هر روز، داغان تر و ناامیدتر از روز قبلش، نفرت در س*ی*نه پروراند و کینه کرد. کینه از پدری که در هفت سالگی اش، در اوج رویاهای بچگی اش دستش را گرفت و او را به پرورشگاه سپرد. و رفت تا خوش بگذراند در کنار فرانک نام زیبا چهره ای که جای مامان افسانه اش را گرفت.
از جا برخاست و به طرف دارت نصب شده ی روی دیوار رفت که عکس شهروز روی صفحه اش بود. این عقده گشایی اگرچه کلیشه ای به نظر می رسید، اما اندک تسکین ناچیزی برای قلب فرو رفته در تاریکی اش داشت.
چند پیکان نشسته روی صفحه را برداشت و مقابلش ایستاد. پیکانی به سوی چشم هایش نشانه رفت و پرت کرد. همزمان از ذهنش عبور کرد، " منتظر باش شهروز پاکزاد! منتظر باش تا سیاهت کنم و انتقام خوش گذرونی های مادرت رو از جونت بیرون بکشم. انتقام پونزده سال در به دری و بی خانه مانی، انتقام..."
صدای زنگ اف اف او را از خیالاتش بیرون کشید و بی خیال زدن پیکان های باقی مانده، به سمت آن رفت.
لیلا در را پشت سرش بست و سلام کرد. در حالی که شالش را بر می داشت، گفت:
- اوه، چه بویی راه انداختی دختر... آخه تو که سیگار نمی کشی، دیگه دود کردنش چه حالی بهت میده.
باران، پنجره را باز کرد تا بو از خانه خارج شود.
- بهم آرامش می ده.
سپس به سمت آشپزخانه رفت و چای ساز را روشن کرد.
- رزومه رو آوردی؟
لیلا مانتویش را درآورد و پوشه ی سبز رنگ را از کیفش بیرون کشید.
- آره! تو آماده ای؟ این شهروز خیلی زرنگه ها! مو رو از ماست می کشه بیرون. امروز با آبدارچیش صحبت کردم. یک پولی هم گذاشتم تو جیبش، آمار چند تا از عادت های شهروز رو درآوردم. یکی از عادت هاشم اینه که بدش میاد کسی تو کارش دخالت کنه. این کارت رو سخت تر می کنه.
باران نیشخند زد و چشم از نوشته ای که بر روی انگشترش حک شده بود، گرفت. "رژیسور" این کلمه اگرچه برای خیلی ها بی معنا می آمد، اما برای اویی که خودش را رهبر این بازی می دانست، پر از مفهوم بود. بازی خوردن دیگر بس بود، حالا وقتش بود بازی گردانی کند و صحنه را بگرداند.
- تو این فرصت یکساله انقدری فکر کردم که این عادتش رو راحت بتونم از سرش بندازم. من آماده ام!
لیلا لبخندی زد و موهای شرابی لختش را پشت گوش انداخت.
- بهت ایمان دارم که می تونی.
چشم های تیره ی باران تیره تر شد و نام "ایمان" در سرش تکرار شد. کلمه ی غریبی بود. برای اویی که سال ها از خدا و تمام متعلقاتش دوری می کرد، خیلی غریب بود.
دست به نوشته ی روی انگشترش کشید. نمی دانست خدایی وجود دارد یا نه! ولی او خیلی وقت بود نامش را به فراموشی سپرده بود. به فراموشی سپرده بود تا دیگر انتظار بیهوده نداشته باشد. انتظار کمک، دست گرفتن، پناه دادن...
کج خند کنایه آمیزی زد. در این سال ها یاد گرفته بود، آبدیده شده بود که به خودش بفهماند بی ک**س است. و خدایی که روزی افسانه، در روزهای کودکی اش، برایش " همه ک**س" می خواند، حالا، برای او "هیچ ک**س" به حساب می آمد. هیچ ک**س به حساب می آمد چون درست در روزهایی که گوشه ای کز می کرد و التماسش می کرد که پدرش برگردد جوابش را نداد. درست در روزهایی که قلبش از سرمای درد، یخ می کرد و ضجه می زد که دری باز شود، راهی پیدا شود، نشانه ای برسد، جواب نداد و در جایگاه خدایی اش به او خندید.
صدای بوق چای ساز که به گوشش خورد، فکرها از سرش فراری شد و بد بود جمله ی بی نوری که از قلبش بلند شد. "حالا دیگر بزرگ شده ام، باران شده ام، سخت شده ام، سرد شده ام؛ حالا دیگر، بدون خدا، بدون التماس و ضجه زدن به او پیش می روم و در این راه خودم را فدا می کنم، تباه می کنم، اما جا نمی زنم."
و چه شوم بود آن قهقهه ی بی رنگ برخاسته از قلبش!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
با آخرین نگاه به خودش در آیینه ی آسانسور و مطمئن شدن از اینکه سر و شکلش درست همانطوری که باید هست، از آن بیرون زد.
سرش را بالا گرفت و پوشه ی درون دستش را جابه جا کرد. شروع بازی بود و او در ذهن خود، یک "حرکت" زمزمه کرد. حرکتی که "کات" گفتنش با رسیدنش به هدفی که در سر داشت صورت می گرفت؛ زمین خوردن شاپورخان و سوختن فرانک!
وارد سالن بزرگ شد. بیش از حد لوکس بود و با آن کاناپه های استیل و پارکتی که از تمیزی برق می زد، خوب حواسش را جمع کرد که حق با لیلا بود. باید سنجیده عمل می کرد تا دست رد به س*ی*نه اش نخورد.
مقابل میز منشی ایستاد. نظر از شال سبز رنگش با آن موهای بلوندش گرفت و در چشم های عسلی اش خیره شد.
سلامی داد. در این شرکت همه چیز زیادی بی نقص بود.
- سلام عزیزم! می تونم کمکتون کنم؟
در نقشش فرو رفت و لبخند مصلحتی ای نثارش کرد.
- شوکانی هستم. با آقای پاکزاد وقت مصاحبه داشتم.
منشی با آن ناخن های مانیکور شده اش گوشی تلفن را برداشت و شماره ی یک را زد.
- لطفا بشینید الان باهاشون هماهنگ می کنم.
روی یکی از کاناپه ها نشست و نگاهش منتهی شد به راهروی طویلی که چندین اتاق، با در چرمی در آن بود. در یکی از اتاق ها باز بود و او می توانست گروهی را که پشت کامپیوترهایشان، سخت مشغول کار بودند ببیند. و انگار راست گفت لیلا که شهروز با هیچ کدام از کارکنانش شوخی ندارد.
حتما یکی از همین اتاق ها متعلق به او بود. در دل نیشخندی زد. لابد پول پدرش خوب به همه شان ساخته بود که پسر فرانک در سن سی و دو سالگی توانست یک چنین دم و دستگاهی به هم بزند.
صدای منشی او را به خود آورد.
- منتظرتون هستن خانم شوکانی! از این طرف لطفا!
سپس خودش بلند شد تا همراهی اش کند.
با تقه ای وارد اتاق شد. مردی با کت و شلواری کاربنی، با نگاهی نافذ، او را از پشت میزش می نگریست. همان شهروز نام معروف بود و گویی در واقعیت، خوش چهره تر از عکس هایش بود. و این اصلا برای اوی زخم خورده ی از همه جا رانده شده اهمیتی نداشت.
با دست اشاره زد که او بنشیند و همزمان پاسخ سلامش را داد.
باران روی صندلی چرم مشکی نشست و پوشه ی رزومه اش را به دستش داد.
شهروز صندلی چرخ دارش را جلوتر کشید و با آن جنگلی های خمارش، براندازش کرد.
- آقای هدایت خیلی تعریفتون رو کردن. امیدوارم رزومه تون هم به همون اندازه تعریفی باشه.
سپس برگه های درون پوشه را درآورد و در حال ورق زدنش پرسید:
- دانشگاهتون رو به صورت غیر حضوری گذروندین، چرا؟
چشم های مشکی باران، با اعتماد به نفس به او خیره شد. لیلا فکر همه جایش را کرده بود. در آن برگه ها هیچ اثری از آن نبود که او لیسانسش را در زندان گرفته.
- تو یک برهه از زندگیم امکان گذروندن حضوری دوره رو نداشتم. اما این اطمینان رو بهتون می دم که آقای هدایت چیز اضافه ای از من تعریف نکردن.
یک تای ابروی شهروز بالا رفت و با حالتی به خصوص، با آن مردمک های سبز رنگش، دقیق تر رزومه اش را بررسی کرد.
- البته که همینطوره! کارمندای من خوب به اخلاقیاتم واقفن. سابقه کاری هم که ندارین. البته مهم نیست. بیشتر دانش و اون بیس اولیه مهمه! ما برای ورودی های جدیدمون سه مرحله آزمون در نظر گرفتیم. با گذروندن این مراحل می تونین تو شرکت ما مشغول به کار بشید. قبلشم خانم شیرازی یک مصاحبه ازتون می گیره. آمادگیش رو دارید؟
باران سعی کرد حس تنفرش را، پشت نقاب تظاهری که بر چهره زده بود پنهان کند. این پسر عجیب از خودراضی بود. چشم هایش او را یاد فرانک می انداخت.
- بله!
در اتاق بدون هماهنگی باز شد و مردی که وارد شد بی آنکه متوجه اش باشد گفت:
- شهروز امشب با بچه ها برنامه کردیم گفتم تو هم میای. این تن بمیره یک امروز و زودتر بیا که...
با چشم و ابرویی که شهروز آمد متوجه باران شد و به آنی، لبخندی موذی به لــ*ب هایش نشست. سری برایش تکان داد و رو به شهروز کرد.
- نیروی جدید هستن؟
شهروز سرفه ای نمادین کرد.
- حرف می زنیم با هم مهندس!
این یعنی جل و پلاست را جمع کن و بزن به چاک که باز هم محیط کار را با خانه یکی کردی.
پوریا با چشم های شیطانش، دختر نشسته روی صندلی را یک نظر کامل از زیر ذره بینش گذراند و بی توجه به اخم های درهم رفیقش، به داخل اتاق پا گذاشت. و انگار او هنوز بعد از این چند سال ملتفت نشده بود که شهروز تا چه حد به حریم ها و خط قرمزهای کاری توجه دارد.
هنوز ننشسته بود که شهروز پوشه را به طرف باران گرفت.
- امیدوارم بتونید از پس آزمون ها بربیاید. فردا صبح ساعت هشت اینجا باشید.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
مقابل لیلا، روی نیمکت چوبی کافه نشست.
نظر از چین و چروک های اندک گوشه ی چشمش گرفت و کیفش را روی پاهایش گذاشت.
- آزمون هاش رو دیروز با موفقیت گذروندم. فردا اولین روز کاریمه! فقط...
پس از مکثی، ادامه داد:
- این هدایت انقدری مطمئن هست که وسط راه جا نزنه و لوم نده؟
لــ*ب های لیلا، با اطمینان کج شد. به صندلی اش تکیه داد و دست هایش، روی س*ی*نه گره شد.
- سخت می شه کارمندهای این مردک رو قطعی آورد تو تیم تو! اما نکته اینجاست که هدایت نمی دونه اومده تو تیمت. بهش گفتم به این کار نیاز داری و کاملا قابل اعتمادی، فقط لازمه از اون چهار سال سابقه ی زندانت چشم پوشی کنه و حرفی نزنه. از این بابت هم یک سفته ی چند میلیونی به عنوان ضمانت پیشش گذاشتم که به اصطلاح قرار نیست اونجا دست از پا خطا کنی.
دختر جوانی که دو فنجان قهوه را همراه با کیک شکلاتی روی میزشان گذاشت، برای لحظه ای آن ها را به سکوت واداشت.
- امر دیگه ای ندارید؟
لیلا به معنای نفی دست بالا انداخت و رو به او اضافه کرد.
- از اینجا به بعدش با تو... می کشم کنار، ولی هر جایی کمک بخوای دریغ نمی کنم. می دونی که اگه اسم افسانه در میون نبود هیچوقت اجازه نمی دادم وارد این بازی بشی.
دست های باران، دور فنجان سفید رنگ قهوه اش نشست و خیره به آن رنگ تند و اغراق آمیزش گفت:
- دوستیت رو به مامان ثابت کردی. حالا دیگه اونور دنیا خیالش جمع شد که دست رو آدم درستی گذاشته برای رفاقت!
سپس نگاه سرد و تو خالی اش را به او دوخت، به آن نمی که به مردمک هایش نشسته بود.
برایش احترام قائل بود. برای اویی که سال های بی کسی و بی مادری اش، خارج از کشور بود و خبر نداشت که شوهر دوستش، دخترک هفت ساله اش را برای یک مثلا عشق آتشین راهی پرورشگاه کرده. خبر نداشت بعد از اتمام هجده سالگی اش، با آن چندرغازی که پرورشگاه دستش داده برای شروع یک زندگی ساده، به سومین شب هم نکشید آن پول و او ماند و شهری که گرگ زاده بود.
با وجود همه ی این ها، لیلا آمده بود. اگرچه دیر، ولی خودش را رسانده بود. رسانده بود و حالا آن ها روبروی هم نشسته بودند و به هم کمک می کردند تا یاد شاپورخان بیاورند که با دختر افسانه، با هم خون خودش چه کرده.
- وقتشه بیرون گود وایستی و اجازه بدی به روش خودم این انتقام رو به سرانجام برسونم.
ابروهای لیلا اندکی درهم شد. نگرانی در آوایش موج می زد.
- بیرون گود ایستاده م، اما فراموش نکن که همه چیز رو باید بهم بگی. هر اتفاقی که افتاد. تو امانت افسانه ای! شهروز خیلی باهوشه باران! بی خود نیست تو این سن تونسته با وجود اون همه رقیب تجاری، یک همچین شرکت بازی سازی ای بزنه. مراقب خودت هستی، مگه نه؟
باران، جرعه ای از قهوه ی تلخش را نوشید و خم به ابرو نیاورد از آن تلخی ای که ته زبانش را گس کرد.
این که فقط یک مزه ی ساده بود؛ او در زندگی واقعی اش تلخی های بیشتر از آن را چشیده بود.
لیلا خوب بود، مهربان بود، جای خاله ای بود که همیشه آرزوی داشتنش را داشت و نداشت، ولی با وجود همه این ها قادر به پاسخگویی به احساسات لطیف و مادرانه اش نبود.
در این پانزده سال آن قدر ذره ذره سرما به وجودش بخشیدند که او مجبور به خداحافظی شد. خداحافظی با قلبی که به امید گرما بتپد.
- مراقبم!
همین! نه یک کلام اضافه تر، و نه یک کلام کمتر!
لیلا با چنگالش تکه ای کیک به دهـ*ان برد.
- شهروز هر سال یک مهمونی می ده. اینطور که فهمیدم این مهمونی برای شناختن طرف های قراردادشه. از همه نوع آدمی هم تو این مهمونی پیدا می شن. این مهمونی تا یک ماه دیگه برگزار می شه. آماده باش چون ممکنه با پدرت روبرو بشی. اون تو رو نمی شناسه، پس خیالت از این بابت راحت باشه.
خیالش راحت بود. راحت بود چون وقتی از پرورشگاه بیرون آمد و دنبالش گشت، وقتی پیدایش کرد حتی حاضر نشد او را ببیند. به واسطه ی همان رابطی که پیدایش کرده بود به شکلی او را پیچانده بود.
لیلا کیف پولش را درآورد و در حالی که تراولی در می آورد گفت:
- اون مهمونی بهترین فرصته برای تو تا بتونی به شهروز نزدیک بشی. به هر نحوی که باشه!
و این به هر نحوی که باشد یعنی باید از خودت خرج کنی تا بتوانی به هدفت برسی.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
فلش را به سیستم زد و در همان حال، مشغول نوشتن اشکالاتی شد که فکر می کرد در این برنامه وجود دارد.
صدای آقای پایدار باعث شد دست از کار بکشد.
- خانم شوکانی نیم ساعت دیگه جلسه داریم. برای ارائه ی توجیهات آماده اید؟
اخم های باران از روی ندانستن در هم رفت.
- خانم شیرازی گفتن من تو این جلسه نیستم.
ابروهای آقای پایدار از هم فاصله گرفت و از بالای عینکی که به زحمت روی بینی گوشتی اش بند شده بود خیره اش شد.
- مطمئنید خانم شیرازی همین جمله رو گفتن؟
باران سعی کرد خودش را کنترل کند. دستش روی میز مشت شد.
- نه دقیقا همین جمله رو، اما به من گفتن تا زمانی که آقای پاکزاد نگفتن من نمی تونم تو جلسات شرکت کنم.
آقای پایدار کشوی میزش را باز کرد و در حال جمع کردن مواردی که برای جلسه ی امروز نیاز داشت، کاملا خونسرد گفت:
- خب حالا هم جناب پاکزاد دستور دادن شما تو جلسه حضور داشته باشین با توجیهاتتون برای اشکالات برنامه زاگرس!
سپس بی اهمیت به چهره ی او که از عصبانیت سرخ شده بود از جا برخاست و از اتاق بیرون زد.
باران آن قدر عصبانی بود که حتی به نام برنامه ای که آقای پایدار گفته بود دقت نکرد.
خانم رهرو لبخندی زد و برای آرام کردنش گفت:
- به دل نگیر عزیزم! آقای پایدار همیشه یکم زیادی رکه! تو هم که اشکالات رو پیدا کردی. فقط کافیه یک دور از روی همون بخونی.
آقای فصاحت دخالت کرد.
- اینجوری هام که می گی ساده نیست خانم رهرو! این بنده خدا بیاد اونجا تپق بزنه که مهندس پاکزاد نمی ذاره دیگه حرف بزنه. می دونی که چقدر از بی نظمی و سهل انگاری بدش میاد.
باران دندان سایید و در مقابل گفته هایشان سکوت کرد. سعی کرد به باقی حرف هایشان گوش نکند. دلش نمی خواست همین اول کار، دید شهروز نسبت به او عوض شود و فکر کند که او از پس کارهایش برنمی آید.
برنامه را باز کرد و برای بازبینی، روی علامت پخش کلیک کرد.
وارد سالن کنفرانس شدند.
احساس بدی پیدا کرد از دیدن میز طولانی ای که نزدیک به سی صندلی دور تا دورش را گرفته بود و او باید میان آن جمعیت حرف می زد. در حالی که حتی نمی دانست اشکالاتی که قرار است عنوان کند اصلا جز اشکال به حساب می آید یا نه!
غرق در فکر، با برگه هایی که به هم سنجاق شده بود، روی یکی از صندلی ها نشست. فرد دیگری هم کنارش نشست و او صدای شیطنت آمیز پوریا را شنید.
- به به... احوال شریف خانم شوکانی! می بینم که خوش اومدین و خوشم می خوایین تو جلسه بترکونین که دل از این رئیس ما ببرید.
برنگشت که پاسخش را بدهد. دهـ*ان به دهـ*ان گذاشتن با مردی که کارش کل انداختن با جماعت مونث بود، جز آخرین خواسته هایش به شمار می رفت.
پس از اندکی، شهروز وارد شد و به دنبالش باقی همکاران!
همه به احترامش بلند شدند و او در صدر میز نشست. پس از صحبت های اولیه به پوریا اشاره زد تا شروع کند. پوریا برعکس آن روحیه ی شادش، بی مقدمه جدی شد و شروع کرد به توضیح طرح های پیشنهادی اش!
و باران در این دو هفته ای که اینجا مشغول به کار شده بود، این اولین بارش بود که احساس اضطراب می کرد. شاید خودش نمی دانست، شاید خودش را قوی فرض می کرد و به خیالش بد شده بود، اما هنوز همان باران بود. همان بارانی که اشک هایش معروف بود به معصومیت روحش!
و کاش یکی بود تا دست نوازشی به سر دلش می کشید و خاک های سیاه نفرت را از روی قلبش کنار می زد. کنار می زد تا آن قدر با خودش غریبه و ناآشنا نباشد.
پوریا آن قدر مسلط و بی نقص توضیح داد که او تقریبا ناامید شد.
نفرات بعد هم به خواسته ی شهروز پیشنهادات و نظراتشان را عنوان کردند و نوبت به او رسید.
صاف تر نشست و سعی کرد پر قدرت عمل کند.
- با توجه به بازبینی چند بازی کامپیوتری ای که قبلا ساخته بودید، از نظر من چند تا نکته ی فاحش تو این برنامه ی جدیدتون...
پیش از آن که کلامش به پایان برسد شهروز دست بالا برد. ابروهایش به هم پیوند خورده بود. جنگل چشم هایش تیره تر شده بود.
- ما در مورد برنامه ی جدید حرف نمی زنیم خانم شوکانی، درباره ی برنامه ی زاگرس حرف می زنیم. یک برنامه ی هوش ریاضی! مثل اینکه اصلا فکرتون در جلسه متمرکز نیست.
نفس باران در س*ی*نه اش حبس شد.
همه نگاهش می کردند و عرقی افتان خیزان از تیره ی پشتش عبور کرد. حواسش در جلسه نبود چون داشت نوشته هایش را در سر مرور می کرد.
هیچ توضیحی به ذهنش نمی رسید که پوریا آهسته کاغذش را به سمت او هل داد.
زیر لــ*ب، طوری که فقط او بشنود، در حالی که سرش پایین بود زمزمه کرد:
- پاراگراف دوم، چهارمین خط! فقط کافیه یک کم باهوش باشی و کلمات رو محاوره بگی که متوجه نشه اولین باره این برگه زیر دستته!
گوشه ی لــ*ب راست باران پرید و دست هایش را قایم به هم چفت کرد. گند زده بود و درست همانی که انتظارش را نداشت به دادش رسیده بود.
شروع کرد، همانطور که او خواسته بود محاوره خواند و هر از چند باری به افراد حاضر در جلسه نگاه می کرد که به اصطلاح نشان دهد تسلط کافی را دارد.
جلسه، بعد از گفتگوهای دیگر به پایان رسید.
تک تک افراد از اتاق خارج شدند و تنها او مانده بود و چند مهندسی که دور شهروز گرد آمده بودند تا بر نظرات خودشان پافشاری کنند.
- خانم شوکانی؟
سر بالا برد و به پوریا نگاه کرد.
پوریا لبخند مهربانی به رویش پاشید.
- ناراحت نباشین. پیش میاد.
لبخند نزد. یعنی به لبش نیامد که منحنی ای به آن صورتی های بی حرکتش بنشاند.
- ازتون ممنونم!
پوریا لبخندش را تکرار کرد. شیطنتی به کلماتش بخشید.
- تشکر لازم نیست. من و نبینید اینجا بلبلم! اولین بار من خیلی بدتر از اولین بار شما بود. هنوز جلسه شروع نشده با سر رفتم تو بـ*غـل آبدارچی، کل چایی و قهوه ی حضار و به فنا دادم. یعنی اگه دختر بودم حتما رو دست ننه بابام می موندم.
دروغ گفته بود برای آن که حال باران را خوب کند. حال دختری را که از اولین روز آمدنش با کسی زیاد خوش و بش نمی کرد و لبخند، هر چند روز در میان، آن هم مصنوعی و سرد به لــ*ب هایش می آمد. درون چشم های مشکی اش انگار یخ گذاشته بودند و چشم های مشکی سرما زده اصلا باب میل او نبود.
خواست شوخی اش را ادامه دهد که شهروز گفت:
- جناب مهندس پایمرد! بفرمایید به کارتون برسید.
پوریا با مکثی عقب کشید و خوب می دانست سیاست های کاری رفیقش چگونه است.
باران از جا بلند شد که صدای شهروز او را سرجایش متوقف کرد.
- امروز از این اشتباهتون چشم پوشی شد چون اولین بارتون بود و من ربطش میدم به گیج شدگی اول کار! کمک مهندس پایمرد هم دیگه تکرار نخواهد شد. پس دل خوش باشین به حواس جمعی خودتون!
سپس با گام های بلندش از او دور شد.
باران فکر کرد در این مدت، به اندازه ی یک قدم هم به او نزدیک نشده بود و تنها ارتباطشان همان ارتباط رئیس و کارمند بود.
کلافه، دست به پیشانی اش گرفت. مجبور بود از روشی که لیلا گفته بود استفاده کند.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
***
دکمه ی آسانسور را زد و با نگاهی به پشت سر، برای آن که مطمئن شود کسی قرار نیست حرف هایش را بشنود، شماره ی لیلا را گرفت.
وارد آسانسور شد و با پای چپش روی زمین ضرب گرفت.
به محض برداشتنش گفت:
- فکر کنم تا یک ربع دیگه پایینه. اون آدمی که اجیر کردی آماده ست؟
صدای لیلا واضح نمی آمد. انگار میان کلی دم و دستگاه ایستاده بود. اصلا نشنید که چه گفت. لــ*ب فشرد و گفت:
- صدات رو ندارم. بلندتر حرف بزن. من پایین منتظرم! شهروزم تا یک ربع دیگه پایینه! چیکار کنم؟
تماس قطع شد و او کیفش را روی شانه بالاتر کشید. با کوبیدن مشتش به دیواره ی آسانسور، "اه" حرصی ای زمزمه کرد. "لعنتی حالا چه وقت قطع شدن بود."
آوای زنگ پیامکش باعث شد به گوشی اش نگاه کند. پیام از طرف لیلا بود. "من اومدم کارخونه یکی از دوستام! صدای دستگاه ها زیاده نمی تونم باهات حرف بزنم. اون آدم کارش رو خوب بلده. فقط تو حواست رو جمع کن که حساب شده پیش بری."
گوشی را درون کیفش گذاشت و زیپش را کامل بست. ممکن بود این گوشی هم حرام شود. ولی می ارزید. به آن رسیدن آخرش می ارزید.
کنار اتاق نگهبانی ایستاد و در حالی که یک چشمش به در پارکینگ بود، به بهانه ی آن که کفشش اذیتش می کند خم شد.
امروز هر طور بود نقشه اش را عملی می کرد.
به محض اینکه دید در پارکینگ در حال باز شدن است، به طور نامحسوس و سنجیده ای وارد خیابان شد.
از گوشه ی چشم متوجه ماشینی که دقیقا سمت راست پارکینگ آماده بود، شد.
طبق علامتی که تعیین کرده بودند خودکار را از جیبش درآورد و مشغول نوشتن چیزی کف دستش شد.
موتور ماشین روشن شد. همزمان ماشین شهروز در حال بیرون آمدن از پارکینگ بود.
قدم هایش را تندتر برداشت و ماشین مورد نظر شروع کرد به بی خودی بوق زدن. پیش از آن که آمادگی اش را پیدا کند صدای جیغ لاستیک آمد و سپس اویی که به تنه اش کوبیده شد.
برخورد، بیش از آنچه انتظار داشت برایش سنگین بود و او را فرسنگی پرت کرد.
صدای شکستن استخوان در گوشش پیچید و نفسش، ثانیه ای بند رفت.
فریادی که می خواست از درد بکشد در گلویش گیر کرد و چهره اش به لحظه ای کبود شد.
آوای باز و بسته شدن در و دویدن چند نفری را به سوی خودش حس کرد. اما مبهم، خیلی مبهم!
- بد خورد بهش!
- دست بهش نزنید زنگ بزنید آمبولانس!
- آقا چرا وایستادی تو سر خودت می زنی...
- خانم شوکانی...
منتظر همین صدا بود، منتظر بود که نمی توانست اجازه دهد چشم هایش سیاهی رود و غیرت می کرد که از هوش نرود.
همین که آوایش را شنید، در سرش آمد، "چیزی نمانده بود خودم هلاک شوم، اما بالاخره ارزید."
شهروز رد تماس کرد و تلفن همراهش را در جیب شلوارش سراند. کلافه بود از بوی بیمارستان!
به راننده که کمی آنطرف تر به سوال های دو ماموری که آمده بودند پاسخ می داد، نیم نظری انداخت. "مردک گوساله، معلوم نبود از کجا پیدایش شد که زد به دختر مردم!"
در اتاق عمل باز شد و زنی که با روپوش سفید بیرون آمد، باعث شد تندی از جا برخیزد.
زن لبخند زد.
- چیزی نیست آقا، نگران نباشید. دستشون شکسته فقط! بی هوشیش هم به خاطر ضعف جسمانیش بود. تا نیم ساعت دیگه هم میاد بخش!
شهروز سر تکان داد.
- چقدر باید بستری باشه؟ فکر می کنم خانواده اش نگران بشن.
زن به دو دانشجویش که به طرفش می آمدند نیم لبخندی زد و همزمان گفت:
- بستگی به شرایطش داره. اما حتما به خانواده اش خبر بدید. چون بدن قدرتمندی نداره که بشه زود مرخصش کرد.
دستی به پشت گردنش کشید. هیچ شماره ای جز شماره ی پدرش از او نداشت که آن هم از منشی شرکت خواهش کرده بود تا از پرونده اش برایش پیدا کند.
پا به پا شد. امشب با یکی از طرف های به نام، قرار داشت و گند خورده بود به برنامه اش!
در ذهنش غر زد. "این دختره هم درست همین امروز باید می رفت زیر ماشین!"
یکی از مامورها به طرفش آمد.
- چی شد آقا، زنگ زدین به خانواده اش؟
- متاسفانه تو پرونده شرکت فقط شماره پدرش بود که اونم خاموش بود. خیلی وقت هم نیست که تو شرکتم کار می کنن. تازه نزدیک به سه هفته ست!
مامور به کیف باران که روی صندلی افتاده بود اشاره زد.
- تو تلفن همراه خودشون هم چیزی پیدا نکردیم. خیلی خب! شما اگه خواستید می تونید برید. از همکارم شنیدم که عجله داشتید.
شهروز به ساعت مچی اش نگاه کرد. حالا دیگر رفتنش فایده ای نداشت. این دختر را هم که نمی توانست همینطور رها کند.
- تا بتونید با خانواده اش تماس بگیرید من می مونم.
مرد سر تکان داد و بی سیم درون دستش را، روی کمرش چفت کرد.
صدای راننده را شنید.
- آقا من اگه از عمد زده بودم که نمی موندم دست شما بیفتم. این خانم خودش حواسش نبود. معلوم نبود وسط خیابون داشت چی می نوشت کف دستش، انگار خیابون جای مشق نوشتنه! ماشینمم بیمه داره. خسارتش هر چقدر باشه پرداخت می کنم.
گوشی، بار دیگر درون جیب شهروز لرزید. آن را درآورد. پوریا بود. مشخص بود حسابی کفری است. بعد از چند ماه، به زحمت توانسته بود از این طرف وقت بگیرد تا راضی شود با آن ها همکاری کند.
دستش را روی زانوهایش گذاشت. به زودی دست همه شان را رو می کرد.
تماس را برقرار کرد و تلفن همراهش را زیر گوشش گذاشت. اولین مزیت پسر یزدان بودن، دست برنداشتن از خواسته هایش بود، او به خواسته اش می رسید. به هر قیمتی که شده!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
لیلا، نایلون آبمیوه را درون یخچال کوچک گوشه ی اتاق گذاشت.
- حالا چند بار بهت سر زد تو این پنج روزی که اینجا بستری بودی؟
باران، به کمک آرنج دستی که سالم بود، خودش را روی بالشش بالاتر کشید.
- همون شبی که بهوش اومدم رفت. فقط رفیقش، پوریا پایمرد دو شب پیش یک سر بهم زد. فکرشم نمی کردم انقدر سخت باشه. انتظار داشتم با این تصادف یک حرکتی بزنه. تو رو چه حسابی همچین پیشنهادی دادی؟ دیدی که حرف من درست بود. همچنان هیچ اتفاقی نیفتاد.
لیلا پوزخند زد و در حال پوست گرفتن سیب درون دستش گفت:
- بچه ی همون مادره دیگه! چه انتظاری داشتی! من اگه می دونستم، لال می شدم بهت نمی گفتم خودت رو بندازی جلوی ماشین گودرز! باز خوب شد بهش گفتم یک جوری بزنه که زیاد اذیت نشی. مردک احمق ببین چطور انداختت گوشه ی بیمارستان!
سپس، با لبخند غمگینی، تکه ای سیب به سر چاقو زد و به طرفش گرفت.
- کاش من جات روی این تخت خوابیده بودم که الان بار شرمندگی افسانه رو شونه هام نبود.
باران دست دست کرد. هیچ کلمه ی احساسی ای در ذهنش نمی چرخید که در پاسخ به لحن غمگینش بگوید. خیلی وقت بود که به کسی ابراز احساسات نکرده بود.
در حالی که تکه سیب را از روی چاقو برمی داشت، به ناچار حرف را عوض کرد.
- شاید اصلا عاشق یکی دیگه ست، ما داریم زور بی خود می زنیم.
لیلا ابرو بالا انداخت.
- ما یک سال وقت الکی صرف نکردیم که تو به این نتیجه برسی. مهمونی برسه همون کاری که قرار بود رو انجام میدی. این تصادفم فقط برای این بود که شرایطت مهیا بشه. کسی به یک دختر دست شکسته شک نمی کنه. ضمنا در مورد عشق هم... عشقی در کار نیست. دوست دختر داشت، ثابت نبودن ولی! با آخریش هم همین یک ماه پیش تموم کرد. درست چند روز قبل از رفتن تو به اون شرکت! الانم تا جایی که می دونم با کسی نیست. البته اگه...
با تقه ای که به در خورد، سر باران برگشت و لیلا، شوکه رو برگرداند که چهره اش مشخص نباشد.
باران با دیدن پوریا، تصنعی سلام داد. انتظار آمدنش را نداشت.
پوریا پاسخش را داد و متعجب از زنی که پشت به او، پوست های سیب را تند تند تکه تکه می کرد، گفت:
- مزاحم که نشدم؟!
باران فهمید لیلا نمی خواهد دیده شود. مگر قبلا همدیگر را دیده بودند؟
نهایت بی ادبی بود، اما چاره ای نداشت. تنها چیزی که به ذهنش آمد را بیان کرد.
- خواهش می کنم، مراحمید! فقط می شه لطف کنید به پرستارم بگید یک آرام بخش بهم بزنه؟! آخه خیلی درد دارم.
پوریا تمام تلاشش را کرد که از گرد شدن چشم هایش جلوگیری کند.
سری تکان داد و از اتاق بیرون زد. با خودش فکر کرد، " لابد خیلی درد داشت. ولی آخه انقدر که اینجوری بی مقدمه بگه؟ نمی تونست به همراهش بگه؟ عجبا!"
باران لــ*ب هایش را ثانیه ای زیر دندان کشید.
- الان معلوم نیست چه فکری پیش خودش می کنه. چرا نمی خواستی ببینتت؟ قبلا همدیگر و دیده بودین؟
لیلا به سرعت کیفش را از روی صندلی کنار تخت برداشت. بــ*وسه ی تندی به گونه اش زد و همانطور که به طرف در می رفت گفت:
- اینجوری برای نقشه هات بهتره! نمی خوام وقتی خواستم برات کاری کنم من و بشناسه.
باران خداحافظی اش را بی جواب گذاشت و سر به بالشش تکیه داد. داستانی را که شروع کرده بود، آن قدرها هم آسان نبود.
مهمانی شهروز هفته ی دیگر بود و او هیچ کاری از پیش نبرده بود. متنفر بود از چشم های جنگلی اش!
پرستار که با پوریا وارد شد، زبان روی لــ*ب هایش کشید. آرام بخش را هم باید تحمل می کرد.
پوریا دستی به گوشه ی لبش کشید.
- همراهتون رفتن؟
پرستار نزدیکش شد.
- نباید درد داشته باشی. تو کدوم ناحیه از دستت احساس درد داری؟
و او پاسخ پرستار را داد. چه به موقع سوالش را پرسید.
- نمی تونم تشخیص بدم.
پرستار مشغول کارش شد و او مجبور به تعارف شد. بیزار بود از آن که باید نقاب به چهره اش می زد و فرد دیگری می شد.
- زحمت نمی کشیدید تا اینجا بیاید.
- کی مرخص می شید؟
چشم بالا برد و "فردا"یی زمزمه کرد.
پرستار که آرام بخش را در سرمش خالی کرد و رفت، پوریا به دست هایش اشاره زد.
- فکر کنم مجبورید برای مهمونی با همین دست های گچ گرفته بیاید. شما...
حرفش را در دهـ*ان مزه مزه کرد. در نهایت اما گفت:
- خانواده تون...
تیله های مشکی باران، به ضرب یک گلوله به سرما نشست.
- فوت شدن.
- پس...
- اونی که الان تو این اتاق بود خاله ام بود. از دار دنیا فقط اون رو دارم. مادر و پدرم به طور همزمان فوت شدن.
و واقعا هم برای او شده بودند. شاپورخان هم در همان هفت سالگی کذایی اش، در قلبش مرده بود.
پوریا "متاسفم"ی لــ*ب زد و نپرسید پس آن شماره ی درون پرونده ی استخدامت برای که بود؛ نپرسید خاله ات چرا نماند؛ نپرسید چشم هایت، چشم هایت چرا آن قدر یخی است که از سردی اش بخار ناامیدی بلند می شود.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
از باغ بزرگی که پر شده بود از ماشین های مدل بالا و لوکس، عبور کرد.
وارد سالن شد. زینت سالن با آن دیوارکوب های مختلف، در اولین لحظه ی ورود، جدا چشم گیر بود.
خدمتکار، مانتوی درون دستش را گرفت و به او خوش آمد گفت.
با چشم هایش، یک دور کامل فضا را از نظر گذراند. ویلای بزرگی بود. دم شاپور گرم، خوب به پسر معشوقه اش رسیده بود.
از میان مرد و زن هایی که هر کدام در گوشه ای نشسته و در حال بگو بخند بودند، رد شد.
شهروز و پوریا در حال حرف زدن با مردی بودند که با کت و شلوار سفید، روی مبل سلطنتی طلایی نشسته بود و عصای برنز رنگش را به دسته ی مبل تکیه داده بود.
به طرفشان نرفت. همکارها را هم دیده بود، ولی ترجیح می داد اول، عرض ادبش را نثار صاحب خانه کند.
کنار یکی از میزهای پایه بلندی که با حریر شیری تزیین شده بود، ایستاد.
خیلی وقت بود به همچین مهمانی ای نیامده بود. درست به اندازه ی سال هایی که جای خانه ی پدری اش، در چهاردیواری پرورشگاه و زندان به سر برد. آخ آن چهار سال زندان! برود که دیگر تا قیام قیامت برنگردد.
تیله های تیره اش را چرخاند تا آن زهری که در جانش جوش می خورد از سرش برود.
به راه پله های عریضی که به حالت نیم دایره، از دو طرف سالن قد کشیده بود و منتهی می شد به سالن بزرگی در طبقه ی بالا، نیشخند زد. ویلای دوبلکس اعیانی ای بود و این همه اش برای یک پسر سی و دو ساله؟
افسانه به اندازه ی یک آپارتمان نقلی برای آن مرد نمی ارزید که نگذارد دخترش در پرورشگاه سر کند؟! معشوقه اش آن قدر عزیز بود که چشم روی هم خونش بست و به غیر هم خونش خوش خدمتی می کرد؟
خدمتکاری که با سینی حاوی نوشیدنی های مختلف کنارش ایستاد، او را از قعر افکارش بیرون کشید.
بی توجه به لیوان های حاوی مشـ*روب، با تشکری، لیوانی آبمیوه برداشت. امشب باید سراسر هشیار می بود.
متوجه شد که پوریا و شهروز، بی خیال آن مرد اشرافی شدند. به طرفشان گام برداشت.
پیراهن بلندش روی زمین کشیده می شد و این پیشنهاد خودش بود که در عین شیک بودن، کاملا پوشیده باشد.
پیراهنش تا کمر تنگ بود و از آن به بعد، دامنش گشاد می شد. سیاهی پیراهن، بی نهایت به پوست سفیدش می آمد و انگار، برعکس دلش که از ریخت افتاده بود و رنگ باخته بود، هنوز چهره ی دلپذیری داشت.
پوریا زودتر متوجه اش شد و از همین فاصله هم می توانست متوجه برق شیطنت چشم هایش شود. زیر گوش شهروز چیزی گفت.
مقابلشان که رسید. سلامی کرد و سپس، با لبخندی ملیح، بابت مهمانی شکوهمندی که برگزار کرده بود اظهار نظر کرد.
- اگه همونطور که من شنیدم طرف های قراردادتون امشب حضور داشته باشن، حتما تحت تاثیر قرار می گیرن. میزبانیتون قابل تحسینه!
شهروز به موهای فرش که به زیبایی بالای سرش جمع شده بود، با آن آرایش مات که اجزای صورتش را زیباتر می کرد لبخندی زد. حقیقتا زیبا بود. شرقی و زیبا!
پوریا به دست گچ گرفته اش که زیر آستین کلوشش پنهان شده بود اشارکی زد و مزه پراند.
- نفرمایید خانم شوکانی! ماشالله مدیریتتون برای اوضاع حرف نداره.
باران لبخندش را تکرار کرد و سکوت را ترجیح داد.
شهروز او را به سمت همکارها هدایت کرد.
- تنها نمونید. بریم پیش بچه ها!
باران، آبمیوه اش را قایم تر چسبید. گوشه ی دامنش را گرفت و به آن سمت حرکت کرد.
پوریا هیزی را به حد اعلا رساند و با یک حساب سرانگشتی از آن کمر باریکش، دست های کشیده اش، طرز راه رفتنش، با فاکتور از قد نسبتا کوتاهش، می توانست بگوید دختر خوش اندامی ست.
میان کارمندان شرکت ایستادند و بعد از یک خوش و بش اولیه، یکی از دخترها شیطنتی کرد.
- جناب پاکزاد ما قرار نیست نامزدتون رو ببینیم؟
گوش های باران تیز شد و لیوان، ناخودآگاه میان انگشت هایش فشرده شد.
شهروز ابرو بالا برد و با کلامش که ته مایه ای از شوخی داشت، خیال باران را راحت کرد.
- به نظرتون اگه نامزدی وجود داشت من کنار پوریا می رفتم به استقبال مهمان هام؟
خنده ی جمع از حاضرجوابی اش بلند شد.
بحث های دیگر به میان آمد و چشم های باران به ساعت بود.
همین که احساس کرد وقتش است، طوری ایستاد که پشت سرش خانم رهرو قرار می گرفت. وانمود کرد می خواهد برگردد و از عمد، با تنه ای که به اصطلاح غیرعمدی بود، آبمیوه را روی دامن خودش برگرداند.
"هین" او و خانم رهرو همزمان بلند شد. متاسف، دستش را مقابل دهانش گرفت.
- خدای من، حالا چیکار کنم؟
نظر بقیه هم جلب شد. از فکر شهروز گذشت، "این دختر چرا انقدر بی حواسه! هر لحظه یک چیز به سرش میاد."
خانم رهرو دلداری اش داد و او، همانطور که باید، نقش بازی کرد.
- می شه بگید سرویس بهداشتی کجاست؟ فقط لطفا شلوغ نباشه، که راحت بتونم پاکش کنم.
شهروز به طبقه ی بالا اشاره کرد. درست همانطور که می خواست، نقشه های لیلا گاهی حرف نداشت.
- سرویس بهداشتی بالا کسی نیست. همراهیتون کنم؟
باران دست بالا گرفت.
- متشکرم! از پسش برمیام. مهمان هاتون در حال حاضر به حضورتون نیاز دارن.
سپس به سمت راه پله رفت. به طبقه ی بالا که رسید، نامحسوس، چشمی به دوربین های نصب شده انداخت. لیلا گفته بود حل است، کارش را بکند. به او اعتماد داشت. می دانست به هر نحوی که بوده دوربین ها را از کار انداخته.
به طرف همان اتاقی رفت که لیلا نشانی اش را داد. دستگیره را لمس کرد و با نگاه سریعی به اطراف، درون اتاق رفت. قفلش کرد و چه خوش شانس بود امشب که همه چیز طبق نقشه اش پیش می رفت.
به طرف کشو رفت. فرصت ارزیابی اتاق را نداشت، وگرنه از آن تخت دو نفره ی ارباب منشانه، تا دراور و پرده های سرتاسر کشیده، می توانست عکسی بشود در سرش که کینه روی کینه بگذارد.
دستکش پلاستیکی را دستش گذاشت و حیف که دست چپش شکسته بود.
کشوها را باز کرد. تند تند همه چیز را زیر و رو می کرد تا به چیزی برسد که لیلا می گفت خیلی قیمتی است.
لباس هایش را بیرون ریخت. به اندازه ی ده چمدان لباس داشت این مرد و وای به حال شاپور که او دخترش بود.
کف کشوها را گشت. سراغ کمدهایش رفت. درون آن ها هم چیزی پیدا نکرد جز کلکسیون کفش های برق افتاده و کت و شلوارهایی که دست کم، می توانستی یک مغازه ی آبرومند با آن ترتیب دهی.
کشوی دراور را بیرون ریخت. آن جا هم جز ساعت و عینک نصیبش نشد.
به نفس نفس افتاده بود، بس که با سرعت می گشت. غیبتش داشت طولانی می شد و این اصلا به نفعش نبود.
تقریبا ناامید شده بود که ته کشو یک برآمدگی حس کرد. چند ضربه به همان قسمت زد. توخالی بود. لبخند مشعفی به لــ*ب هایش نشست. کشو را کامل درآورد. باید با یک چیزی بازش می کرد. یک جعبه ی چوبی چسبیده به کشو بود.
اطرافش را نگاه کرد. صدای قدم های یکی را حس کرد.
دوید به سمت کلید کمد! نوک آن را بین فاصله ی جعبه و کف کشو گذاشت و با همه ی توانش زور زد. قدم ها مقابل اتاق ایستاد و او دوباره زور زد. حتی با دست شکسته اش! دردش طاقت فرسا بود، ولی بالاخره جعبه بیرون آمد. فلش بود. یک فلش کوچک نقره ای رنگ!
مزه ی پیروزی اش هنوز به دهانش ننشسته بود که دستگیره ی در بالا و پایین شد. نفس در س*ی*نه اش ایستاد و شقیقه اش نبض گرفت.
مردمک هایش دو دو زد. وضعیت اتاق آشفته بود و هیچ جایی برای پنهان شدن نمی توانست پیدا کند.
صدای شهروز را شنید.
- فیروزه خانم این در چرا قفله؟
- قفلش نکردم آقا!
- خیلی خب، بگو مش صادق کلید یدک و بیاره وقت ندارم ببینم کی این در کوفتی رو قفل کرده.
دست باران، دامنش را چنگ گرفت. می فهمید پشت در کلید است. اگر لو می رفت...
- بفرمایید آقا!
خون در مغزش منجمد شد و چهار چشمی به در زل زد. کلید درحال فرو رفتن در قفل در بود و او حیرت کرده بلند شد...
نفهمید چه شد که بی مقدمه تاریکی همه جا را فرا گرفت. برق رفته بود انگار!
ناباور، زبان روی لــ*ب هایش کشید. صدای پوریا را شنید.
- الان چه وقت برق رفتن بود. تا همه چیز خراب نشده یک کاری کن شهروز، این آدمایی که دعوت کردی اصلا خوش ندارن یک چیز غیرمعمول بیاد وسط خوشیشون!
آوای قدم هایی که دور می شد باعث شد نفسش را آزاد کند. فلش را به زور در گچ درون دستش چپاند. حالا باید یک جوری خودش را از اینجا خلاص می کرد.
به طرف پنجره های قدی اتاق رفت و یکی از آن ها را باز کرد. پرده را محکم کشید و به حالت کج شده، بیرون انداخت. صحنه را طوری مهیا کرد که گویی دزد از پنجره فرار کرده.
سپس گوشش را به در چسباند. وقتی مطمئن شد که کسی پشت در نیست بیرون زد و در را مجدد قفل کرد.
زیاد وقت نداشت. شهروزی که همچین مهمانی ای ترتیب داده بود حتما یک فکری هم برای چنین شرایطی داشت.
کلید را از زیر در هل داد به درون اتاق و با نگاهی به اطراف، در تاریک روشن سالن، به سمت پله ها رفت.
وسط پله ها بود که فضای ویلا دوباره روشن شد و او هنوز تپش قلب داشت. اگر برق ها قطع نمی شد حالا میان دست های شهروز بود و حتم داشت که قطعی برق زیر سر لیلا بود.
اخم های شهروز شدیدا درهم بود و به همراه پوریا، درست از راه پله های آن طرفی به طرف سالن بالا رفتند.
میان همکارها که ایستاد، لیلی که در واقع منشی شرکت بود به پیراهن مشکی اش اشاره زد.
- مثل اینکه خوب پاکش نکردی باران جان! رد آبمیوه روش مونده.
باران لبخند ناچیزی زد. در این شرایط، کم اهمیت ترین موضوعش همین بود.
- برق قطع شده بود. نتونستم درست ببینم. عیبی نداره. مجبورم باهاش کنار بیام.
لیلی دیگر چیزی نگفت و او پوریا را دید که از پله ها به طرف پایین پا تند کرده بود.
هیچ وقت او را با اخم ندیده بود و امشب اولین بار بود. ریزخندی زیر پوستی زد. بالاخره فهمیده بودند.
و جالب اینکه پوریا هم از محتوای آن فلش قیمتی خبر داشت. لیلا راست می گفت که به خوبی هایش اعتماد نکند، او هم از قماش شهروز و مادرش بود.
دست گچ گرفته اش را با دست سالمش گرفت. بالاخره یک چیزی از آن ها به دست آورده بود.
دید که پوریا زیر گوش یکی از آن آدم های کت و شلواری غول پیکر که به اصطلاح امنیت مهمانی را تامین می کردند چیزی گفت.
چشم از آن ها گرفت و مردمک های آغشته به نفرتش را به سوی مردی انداخت که از اول مهمانی حتی نیم نگاهی هم به سمتش نینداخت و او ولی خوب می شناختش. هم خونش بود و دیر نبود آن روز که یادش می آورد هم خون یعنی چه! در سرش زمزمه شد. "شاپورخان، سخته برات، اما قراره خان رو از کنار اسمت بردارم. حیف شد که تو هفت سالگی به جای کشتنم، من رو به پرورشگاه بردی. حالا باید بهای دلسوزیت رو بدی. قاتل اسم و رسم و خوشیت می شم... " با تمسخر در سرش ادامه داد"بابا!"
زنی همراهش نبود و فرانک نبود و تقاصشان چقدر نزدیک بود.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
شهروز با کراواتی که دور گردنش شل بود و سه دکمه ی باز پیراهنش، با آستینی که تا روی آرنجش تا کرده بود، روی تختش نشسته بود.
چند ساعتی از تمام شدن مهمانی می گذشت و او، او باورش نمی شد دستاورد یکساله اش را اینگونه بر باد داده باشد.
پوریا وارد اتاق شد و وقتی او نگاهش کرد، با ناامیدی سر تکان داد.
- کل فیلم های این چند ساعت رو دیدم. دوربین ها هیچ تصویری نگرفتن. دوربین هک شده بود. چون صحنه ای که قبل از قطع شدن برق هم اومده بودی جلوی در، تو فیلم نبود.
شهروز، دو دستش را میان موهایش برد و آن ها را در چنگ گرفت.
- قطعی اون برق هم پیش بینی شده بود. من لعنتی نباید میومدم پایین! اون آدم اون لحظه تو اتاق بود، می تونستم گیرش بیارم.
پوریا به طرف پنجره ی باز رفت و به ارتفاعش تا زمین نگاهی انداخت. شهروز سر کج کرد و با چشم های خمار شده اش گفت:
- از اونجا فرار نکرده.
پوریا مشکوک به سمتش برگشت.
- منظورت چیه؟ یعنی...
- آره! اون آدم هر کی بود تو مهمونی امشب حضور داشت. این پنجره ی باز و در قفل شده هم صحنه سازی بود. کلید و از زیر در هل داده. فقط خواسته فکر کنیم از پنجره فرار کرده.
و لیلا راست گفته بود که شهروز بی نهایت باهوش است.
پوریا، اتاق پخش و پلا را با دست نشان داد.
- کمتر از نیم ساعت فلش رو پیدا کرده. از کلید کج شده ی کمدتم مشخصه تلاش کرده تا تونسته اون جعبه رو از کف کشو بکنه. هر کی بوده زور چندانی نداشته که متوسل به کلید شده.
شهروز، انگشت شستش را گوشه ی لبش نگه داشت و به سرش که از درد نبض می زد، توجه نکرد.
- با این حساب، فروغی کناره می گیره. گفته بود تا مدرک محکمی نبینم همکاری ای در کار نیست.
- ممکنه کار شاپور بوده باشه.
شهروز، به منظور نفی سر بالا انداخت.
- شاپور احمق نیست. اون امشب تو این مهمونی بود. هیچوقت همچین ریسکی نمی کنه.
- چرا که نه! اجیر کردن یک آدم کار اصلا سختی نیست.
دست های شهروز روی کراواتش نشست، آن را باز کرد و روی تخت انداخت.
- نه تو مهمونی من که همه ی مهمون ها از فیلتر رد شدن! هیچ غریبه ای امشب اینجا نبوده. باید بفهمیم کدوم یکی از مهمون ها این کار رو کرده.
- شایدم مهمون نبوده. حواست به مستخدم ها هم باید باشه. یا حتی بادیگاردایی که برای امشب استخدام کردی.
- زحمت یکساله مون از دستمون رفت. اون شاپور لعنتی مستحق مرگه!
پوزخند تلخی زد. به پوریایی که روی تک کاناپه ی فیلی رنگ نشسته بود و سرش را به پشتی اش تکیه داده بود، خیره شد. او هم درست مثل خودش خسته بود از آن دست رنجی که مزدش را نگرفته، از دست داده بودند.
- اگه بو برده باشه سخت می شه کار رو پیش برد.
پوریا از جا برخاست و کتش را از تن کند.
- دزد امشب رو پیدا می کنیم. حتی به قیمت اسکن کردن همه ی مهمون ها!
مردمک های جنگلی شهروز، از غم تیره شد.
- نمی خوام خونش پایمال بشه. اون زن همه ی زندگی من بود. بی گناه مرد. از بی گناهیش نمی گذرم.
پوریا با محبتی برادرانه شانه اش را فشرد.
- سختش نکن. وقتی تونستیم انقدر پیش بریم، حتما می تونیم به آخرش برسیم.
شهروز لــ*ب های پایینش را به دهـ*ان برد و لحظه ای، از چیزی که به ذهنش رسید، پلک هایش به هم نزدیک شد.
- این دختره، باران...
پوریا ابرو بالا پراند.
- باران چی؟
- برای اینکه لباسش رو پاک کنه اومده بود بالا، مگه نه؟!
نگذاشت پوریا چیزی بگوید و با نگاهی به ساعت رولکسش، اضافه کرد.
- الان که دیروقته! ولی باید باهاش حرف بزنم. اون لحظه بالا بود. ممکنه کسی رو دیده باشه که یک کمکی بهمون کنه تو پیدا کردن اون آدم!
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
باران همانطور که مقنعه اش را درمی آورد، کنار شومینه نشست و دستش را مقابل آن گرفت تا گرم شود. آبان ماه، آخرهای عمرش را می گذراند و هوای این روزها حسابی سرد شده بود.
- امروز که رفتم، وارد اتاقم نشده، خواست برم پیشش! ازم پرسید کسی رو ندیدم وقتی بالا بودم، منم یکم ادا اومدم گفتم جز خدمتکارش کسی رو ندیدم.
لیلا، ماگ چای به دست، کنارش نشست.
- گفتم که باهوشه! اگه دستت گچ گرفته نبود شک نکن به تو هم مظنون می شد.
باران ماگ را از دستش گرفت و اجازه داد بخاری که از چای بلند می شود اندکی سرمای درونش را بهبود ببخشد.
- دیشب دیر جنبیده بودی تو دست هاش بودم. کدومشون رو خریدی که راضی شد برق ها رو قطع کنه؟
لیلا به کوسن های تلنبار شده ی رنگارنگ کنار شومینه لم داد.
- بادیگاردهایی که دیشب استخدام کرد جدید بودن، بالاخره خریدن یکی از اونا کار ناممکنی نبود. سی میلیونم پول کمی نبود برای یک قطعی ساده ی برق، با هک کردن دوربین های یک قسمت از خونه!
- تو باید خیلی به مامانم علاقه داشته باشی که اینطور پول خرج می کنی براش!
لبخند لیلا آن قدر با محبت و ناب بود که کوچکترین منتی در آن پیدا نمی شد.
- پاش برسه بیشتر از این ها براش هزینه می کنم. اگه می دونستی افسانه چه کمکی بهم کرده به من حق می دادی. در واقع اون باعث رفتنم به کانادا شد و پیشرفت هام! اگه اون نبود بابام اجازه نمی داد برم کانادا، ولی افسانه کمکم کرد. پیش بابام کلی سفته گذاشت به تضمین اینکه من برمی گردم. برگشتم...
تلخ خندی زد. چهره اش از نهایت تاثر، آویزان شد.
- اما این برگشت بدون اون هیچ لطفی نداره. بدجور دیر رسیدم.
دست بالا انداخت.
- بی خیال! تو رو هم ناراحت می کنم با این حرفا! بگو ببینم، با فلش چیکار کردی؟ تونستی بازش کنی؟
باران قلپی از چایش نوشید.
- نه! رمزگذاری شده. تو از کجا می دونستی یک همچین چیزی تو خونه ش داره؟
- به هر حال تو اون یکسالی که مهارت هات رو افزایش می دادی تا بتونی تو شرکتش استخدام بشی، منم دنبال این بودم راه های ضربه زدن بهش رو پیدا کنم. هر کدوممون باید به وظیفه مون عمل می کردیم. اینطور نیست؟
نظر باران از لبخند گرمش، به عکس بزرگی که از لیلا روی دیوار بود، افتاد. خانه اش زیاد از حد شیک و مدرن بود.
- شهروز امروز داشت دیوونه می شد. چند بار، بی جهت سر کارمنداش فریاد کشید. اون فلش حتما خیلی چیزی مهمی توش داره. نمی فهمم، حتما باید یک کپی از همچین چیز با ارزشی داشته باشه، این همه آشفته بودنش...
لیلا یک ضرب، لیوان حاوی مشـ*روب را بالا رفت. چهره اش از آن تلخی زهرگونه جمع شد. عادتش بود هر شب، شده در حد چند جرعه بنوشد. مخصوصا وقتی پاییز و زمستان از راه می رسید.
- اون فلش غیرقابل کپی برداریه! حتی نمی تونسته یک نسخه ازش کپی کنه. برای همین عصبانیه! چون تنها نسخه رو از دست داد. بدش به من تا بدم یکی که مطمئنه برامون بازش کنه. می تونیم چیزهای خوبی از توش در بیاریم.
باران ماگ را روی پارکت خوش رنگ گذاشت. موهای فرش را که جلوی دیدش پارازیت می انداخت، کنار زد. هرگز راضی نبود این دستاورد جدید را از دست دهد. حتی اگر آن شخص لیلایی بود که بعد از سال ها آمد از زندان درش آورد و برایش خانه اجاره کرد و به نوعی سر و سامانش داد.
- خودم یک فکری به حالش می کنم. جاش پیشم امنه!
- حق داری بهم اعتماد نکنی.
و او هیچ پاسخی به این جمله ی دلگیرش نداد. در عوض لیلا ادامه داد:
- بهتره زودتر مرحله ی بعدی نقشه ات رو شروع کنی. تو برای پیشبرد کارهات به اعتماد شهروز لازم داری. بهتره وابسته ش کنی.
- اما من محبت کردن به جنس مرد رو بلد نیستم. تا حالا هم هیچ رفتاری ازش ندیدم مبنی بر اینکه ذره ای به دید دیگه ای نگاهم می کنه. زیاد از حد غرق کاراشه! برنامه ی همه ی خوشی هاش رو هم پوریا می چینه.
لیلا، ناخن، روی طرح خالکوبی بازویش کشید. برای یک زن چهل و اندی ساله، کمی زیاد از حد جوانانه به نظر می آمد. و لیلا با آن روحیاتش، انگار چیزی به نام میان سالی نداشت.
- پس بهتره از طریق پوریا نظرش رو نسبت به خودت جلب کنی.
 
آخرین ویرایش:

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
شهروز وارد اتاق کنفرانس شد. به آن ها که با ورودش به منزله احترام بلند شده بودند، اشاره زد که راحت باشند. در حالی که روی صندلی چرم مشکی می نشست، برگه های درون دستش را هم روی میز گذاشت.
- خب... چیکار کردین؟ به نظرتون برای سرمایه گذار جدید می تونه وسوسه کننده باشه؟
پوریا صندلی چرخ دارش را اندکی از میز طویل و طولانی فاصله داد و تصویری را که به کمک پروژکتور روی دیوار افتاده بود، نشان داد.
- چند تا ریز مشکل داره، با باران علامت گذاری کردیم. فقط اینکه باران یک طرحی هم برای شروع برنامه ضمیمه کرده. به نظر من و مهندس پایدار جالب اومد. گفتیم تو هم یک نگاه بهش بندازی که اگه اوکی بود با برنامه مچش کنیم.
شانه های باران، راست شد. پوریا جدا هوایش را داشت. از آن روزی که لیلا توصیه بر صمیمیت با او کرده بود، یک، یک ماه و دو هفته ای می گذشت. به توصیه اش عمل کرد. و حقیقتا هم صمیمیت با پوریا جواب می داد. در زمینه کاری عجیب کمکش می کرد. جاهایی که کم می آورد به دادش می رسید و هر جا هم عملکرد خوبی داشت، تشویقش می کرد.
شهروز متفکرانه سر تکان داد. با کنترلی که در دست داشت، باقی چراغ های اضافی اتاق را هم خاموش کرد.
- خیلی خب، هر وقت آماده بود نشونم بدین.
باران پیش قدم شد. اتلاف وقت، جایز نبود.
- الانم آماده ست.
سپس موس را دست گرفت و طرح را روی صفحه باز کرد.
شهروز، چشم ریز کرد. با دقت به جزئیاتی که ارائه کرده بود، خیره شد. یک تای ابرویش به نشانه تحسین بالا رفت و پوریا چشمک شیطانی به باران زد. از همان دور برایش لــ*ب زد، "دلش رو بردی."
باران در پوسته ظاهری اش فرو رفت. به بی قید حرف زدن های این مرد عادت کرده بود. لبخندی به ادایش زد و ناخودآگاه به شهروزی که درست آن طرف میز، در کت و شلوار سرمه ای اتو کشیده اش هیبت رسمی گرفته بود، خیره شد. چانه تقریبا گرد و برآمدگی جالبی که جذاب تر نشانش می داد را از نظر گذراند. او سخت برای سودآوری و پیشرفت شرکتش تلاش می کرد. برعکس تصورات اولیه اش، هرگز راحت طلب نبود. با صدایش به خودش آمد و چشم از او گرفت.
- عالیه! روش کار کنین. خانم شیرازی فردا با رئیس شرکتشون یک قراره نیم ساعته گذاشته. باید پیش برنامه کامل باشه. ببینم چیکار می کنید تو این نصفه روز!
پوریا زبان روی دندان های بالایی اش کشید. بی آنکه سرش را بلند کند، چشم بالا برد و شیطنت کرد.
- جون شهروز شیرازی بدجور لقمه شده گیر کرده تو گلوی این مردک!
شهروز چشم غره ای رفت و با ابرو، حضور باران را یادآوری کرد.
- لودگی نکن، یک وقت می شنوه ناراحت می شه.
پوریا با حالت مسخره ای لــ*ب هایش را پیش داد.
- چیکار بچه داری، باران از خودمونه! نمی ره بذاره کف دستش! ضمنا...
آرنجش را روی دسته ی صندلی گذاشت و با حالت مثلا متفکری، چانه بالا داد.
- اگه اینجوری نیست چرا مخبر از ما نمی خواد ر به ر بریم سرقرار؟! والا با توجه به شناختی که از این مردک دارم، اگه منم چشم و ابروی شیرازی رو داشتم جای اون بودم سرقرار! لبخندهای ژکوند مخبر هم حواله من می شد.
سعی شهروز برای آنکه خنده اش را کنترل کند ناکام ماند. اگر باران نبود او هم همپای پوریا می شد. آن ها با هم از این حرف ها نداشتند. بارها شده بود سر شوخی را باز می کردند، اما سیاستش این بود که در محیط کار نباید از محدوده ی تعیین شده رد شوند. نمی خواست با این حرف ها، جدیت کار زیر سوال برود.
- خیلی خب حالا! به کارت برس زیاد وقت نداری. منم برم دستور جلسه رو به محبی بدم.
از اتاق که خارج شد، پوریا با زیرکی لــ*ب کج کرد. همانطور که از گوشه چشم باران را می نگریست، طعنه زد.
- شنیدم شهروز چشم بعضی ها رو گرفته. باران متوجه شد که به خیرگی اش اشاره دارد. لبخند نمادینی زد و اجازه داد او به افکارش پر و بال دهد. این دقیقا هدفی بود که دنبالش می کرد. خیلی وقت بود نقش بازی می کرد تا همچین ذهنیتی برایش ایجاد کند.
پوریا لبخند مهربانی زد. سکوتش را دوست داشت. از نظر او باران زیادی ساده و تنها بود. به سرش زد. " چراکه نه! این شهروزم از عزب بودن درمیاد. مخصوصا بعد از اون اتفاق کذایی؛ لازم داره یک دختر دائمی بیاد تو زندگیش! " با خودکارش زد پشت دست باران و به چشم های گرد شده از تعجبش خندید.
- بی خود چشمات رو درشت نکن برام! باید بدونی آدم پررویی ام! تعارفم که ندارم باهات! یک برنامه ای داریم فردا شب... تو هم بیا! مهمون من! خیالتم از بابت امنیتش راحت باشه.
باران لــ*ب زد.
- ولی...
نگذاشت ادامه دهد.
- با دوست دخترم میام دنبالت، روحیه اونم عینه خودمه، نمی ذاره احساس تنهایی کنی. باران به چشم هایش نگاه کرد. یک لحظه احساس بدی پیدا کرد از اینکه او را وارد بازی خودش کرده. هیچوقت طعم داشتن رفیق را نچشیده بود. همیشه گوشه گیر و تنها بود. تنها دوستش عسل نامی بود که تا رفت به او عادت کند یک خانواده آمدند و به فرزند خواندگی قبولش کردند. آن وقت او ماند و عهدی که با خودش بست. که تا دنیا دنیاست با کسی دوست نشود و وابسته نشود که تهش جز تنهایی و رهایی برایش نداشت. اگر سرنوشتش عادی بود، بی شک پوریا بهترین رفیقش می شد.
 

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
در عقب را باز کرد و سوار شد. از دیدن دختر خوش رویی که کنار دست پوریا نشسته بود، حدس زد باید نامزدش باشد.
دختر رویش را به سمت او برگرداند و دستش را دراز کرد.
- من ارغوانم، دوست پوریا! از آشناییت خوشبختم!
دست های باران هم در دست هایش قرار گرفت. از سرش گذشت،"چه صمیمی!"
رنگ چشم های میشی و موهای بلوندش، زیاد از حد قابل توجه بود و او داشت فکر می کرد در هیچ زمینه ای سر پوریا کلاه نمی رود.
نگاه ارغوان روی موهای فرش چرخ زد.
- بی مقدمه ست اگه بگم، ولی جدا موهات عالیه! این پوریای خائن نمی ذاره موهام رو فر کنم.
پوریا لبخند موذی ای زد.
- عشقم موهات انقدر نرمه من با صاف شده اش مشکل دارم، فرش که دیگه...
ادامه نداد و رو به باران کرد. گویی راضی نمی شد دمی سکوت کند و دست از اذیت و آزار دیگران بردارد.
- این ارغوان استاد تور کردنه! ببین چه تیکه ای کنارش نشسته. واسه افسار زدن شهروز بد رقمه به کارت میاد.
با حالت مسخره ای گردن تکان داد.
- این دختر بلده کاره!
ارغوان با مشت به بازویش کوبید و پشت چشمی برایش نازک کرد.
- حالا خوبه جنابعالی دو ماه دنبالم بودی.
سپس رو به باران ادامه داد:
- بهش توجه نکن عزیزم! خدای اعتماد به نفسه! بگو ببینم، جدی جدی تو از شهروز خوشت اومده؟
باران نیم لبخند زورکی ای زد. انرژی ارغوان زیاد بود و او هرگز عادت به چنین روحیه ای نداشت. خاموشی را ترجیح می داد.
مردمک های مشکی اش خالی از هر حسی، با لبخند مضحکی بر لــ*ب، خیره شان بود. در طی مسیر شیطنت های پوریا تمامی نداشت و باران فهمید چقدر شخصیت او و ارغوان یکی است. دختر سرزنده و زیادی شاد با مردی که بمب انرژی بود. به هم می آمدند. کج خند بی بخاری زد. چقدر فاصله گرفته بود از زندگی عادی ای که از این به هم آمدنشان سر شوق بیاید و بتواند برایشان آرزوی خوشبختی کند.
روی کاناپه راحتی نشست. دیده به افرادی که نشسته و با شادی خوش و بش می کردند، انداخت. جمع صمیمی بود. این از تیپ شهروز، کاملا مشخص بود. آن شلوار جین زغالی، با تیشرت سفیدش، او را از آنی که بود جوان تر نشان می داد.‌ برایش جالب آمد که به طور کل با مهمانی رسمی ای که گرفته بود فرق داشت. حتی نحوه پذیرایی اش!
شهروز، زیر گوش پوریا پچ زد.
- نگفته بودی؟!
پوریا بی تعارف مشتی پسته از درون ظرف روی میز عسلی برداشت و لاقید شانه بالا انداخت.
- این همه بار تو نگفتی، یکبارم من نگفتم. انقدرم اینجوری بهش زل نزن فکر کنه راضی به حضورش نیستی.
زیر لــ*ب غر زد.
- مرتیکه ناخن خشک!
شهروز زبان روی دندان هایش کشید و راست نشست. از دست کارهای غیرمعمول پوریا، می ماند که چه کند. همه کارهایش بی فکر بود. چشم به سوی باران گرداند. با لبخند کم سویی که حین گوش دادن به حرف های ارغوان می زد، می توانست متوجه بی میلی اش به هم صحبتی با او شود. زیادی آرام بود. این سه ماهی که در شرکتش کار می کرد، خندیدنش را ندیده بود. شاید ته لبخندش همان منحنی بی رنگی بود که گاه به گاه روی لــ*ب هایش به نمایش می گذاشت.
- حالا ببین می تونی چشم دختر مردم و در بیاری با نگاهت! خیلی مشتاقی یک حرکت بزن دنیا به کامتون شه.
از صدای پوریا، نگاهش را از روی او برداشت.
- این وسط چی گیر تو میاد انقدر جزش و می زنی. من و اون به هم نمی خوریم. می دونی که از دخترهای آروم خوشم نمیاد.
پوریا بی منظور پوزخند زد و دستش را روی پشتی کاناپه گذاشت.
- اون عجوبه های مثلا شیطونی هم که دور و برت پلکیدن رو دیدیم. تهش، گند همه شون دراومد. بده انقدر دختر خوبیه؟
- این خوب بودنش به گروه خونی من نمی خوره.
پوریا تک خنده ای کرد و راحت تر لم داد.
- پس بگو، آقا گروه خونیش به دختر حسابی نمی خوره.
شهروز سعی کرد صدایش آرام باشد تا به گوش دیگران نرسد. جنگلی های خمار شده اش، با آن نوای بمش سنخیت عجیبی داشت.
- باران دنبال یکیه که دائمی باشه. من آدم دائمی بودن نیستم.
پوریا از گوشه چشم خیره اش شد.
- منم آدمش نبودم، ولی دیدی که شش ساله چسبیدم به ارغوان! باران هم خوشگله، هم اون نگاهش...
صاف تر نشست و با ابرو به صورتش اشاره کرد. تکه ای از موهای فر باران نیم رخش را گرفته بود و همین زیباترش می کرد.
- خیلی مظلومه!
و وای که اگر پوریا می دانست کینه، قلب آن چهره به ظاهر مظلوم را چنان سیاه کرده که برای همه نقش بازی می کند.
- پس داری بهش ترحم می کنی.
- نه! ترحم مال بدبختاست. از جنس این دختر خوشم میاد. تو این گرگ بازار خوب گلیم خودش رو از آب می کشه بیرون! کل خانواده ش مردن. ولی اون بازم داره ادامه می ده. ادامه دادنش و دوست دارم.
شهروز سیگاری بیرون کشید و رو به نغمه که مشـ*روب تعارفش می کرد، سر به نشانه نفی بالا انداخت.
- پس انتظار نداشته باش بتونم از پس همچین دختری بر بیام. نمی خوام دلش رو بشکنم. مخصوصا حالا که فهمیدم بهم بی میل نیست.
پوریا با پررویی، سیگار روشن کرده اش را از میان انگشت هایش کش رفت و کامی از آن گرفت. همانطور که دودش را بیرون می داد، بی اهمیت به خنده دوستانش که معلوم نبود باز چه سوژه ای گیر آوردند، گفت:
- من فقط نمی خوام این فرصت و از دست بدی. شده برای یک مدت! می دونم بهش بی رغبت نیستی. می شناسمت که می گم!
ارغوان جیغی کشید و حواس آن ها را برای ثانیه ای پرت کرد.
- پوریا تو می دونستی امشب تولد بارانه؟
پوریا دست بالا انداخت.
- نه! ولی یک کادوی اساسی از طرف من طلبش!
نغمه به شوخی، مردمکش را در کاسه چشم هایش چرخاند.
- بلا به دور! تو کار به کارش نداشته باش، کادو پیشکشت! ماری که پارسال به حسین هدیه دادی هنوز یادم نرفته.
پوریا با لذت خندید و لیوان پایه بلندش را از نوشیدنی پر کرد.
- من چیکار کنم نامزدت انقدر ترسوئه! مرد اگه مرد باشه، با افعی ام بخوابه آخ نمی گه.
رو به شهروز زمزمه کرد.
- امشب تولدشه! کادوت بشه پیشنهاد بهش؟
شهروز با تاسف سر تکان داد و او، با کج خندی، ضربه ای به شانه اش زد.
- دمت گرم! پس کادوت شد پیشنهاد بهش!
سپس مشغول کل کل با نغمه شد. و اما شهروز، سیگار دیگری آتش زد و رک، زل زد به باران! نمی دانست می تواند چنین را*ب*طه ای را مدیریت کند یا نه! بعد از آن اتفاق، اجازه نداد هیچ زنی برای را*ب*طه جدی وارد زندگی اش شود. همه شان مهمان تختش بودند و نیازی که باید رفع می شد. مطمئن نبود باران از چه دسته ای است، ولی می توانست حدس بزند مهمان یک شبه اش نخواهد بود. در همین اثنای افکارش، باران نگاهش را غافلگیر کرد و او، بی خجالت، چشم هایش را برنگرداند و همانطور به سیاهی بی روحش خیره ماند. باران هم از زل زدن دست نکشید و از خیال او گذشت، " در عین آرام بودن گستاخ است و او از گستاخ بودن استقبال می کرد."
 
آخرین ویرایش:

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
به پشت روی تخت دراز کشید. در تاریک روشن اتاق، عکس مادرش را مقابلش گرفت و خیره اش شد. یک عکس رنگ و رو رفته که قدمتش به چندین سال می رسید.
امشب سالگردش بود. سالگرد مرگ او و تولد خودش! و چه شوم بود این تاریخ! غرق آن چشم های خرمایی شد و سنگینی تلخی روی قلبش احساس کرد.
چه حیف که نمی توانست اشک بریزد. زمزمه کرد.
- دیدی مامان... دیدی این روز چه داستانی داره. تو این روز من به دنیا اومدم. تو درست تو همین روز از پیشم رفتی. امشبم...
به پهلو شد و انگشت اشاره اش را روی عکس کشید. آرزویش بود، آرزویش بود یکبار، شده در خواب لمسش کند.
- امشبم شهروز بهم پیشنهاد داد. شد تاریخ پشنهادش! حالا این تاریخ یادآور سه تا چیز شده. قول می دم دردهای این تاریخ رو زیاد کنم. انقدر زیاد که یک روزی تو همین روز دق کنم و بیام پیشت! می دونی پسر فرانک چی گفت بهم؟ اون ه*ر*ز*ه پرست بی همه چیز می دونی چی گفت مامان؟ گفت آدم موندن نیست، گفت رک می گه که دو سوا دیگه گلایه نکنم. اشتباه نکردم، اونم مثل مادرشه! همون اندازه خودخواه و نفرت انگیز!
زهرخند زد. کینه تیشه شد و ریشه تک تک ته مانده های احساسات قلبش را زد.
- قول می دم این تاریخ برای اونم بدترین تاریخ عمرش بشه. که پشیمون بشه از اینکه تو چنین شبی بهم پیشنهاد داده.
عکس را روی لــ*ب هایش گذاشت. آن روز می رسید که شهروز هم مثل او آرزو می کرد کاش چنین تاریخی در دنیای خدا وجود نداشت.
جنین وار جمع شد و یادش رفت به ظالمانه ترین ورق زندگی اش! آن شب که مادرش با پدرش یک دعوای سخت داشت. آن قدر سخت که بی اهمیت به او از خانه بیرون زد. بیرون زد و او از گریه ی نبودش خوابش برد. وقتی بیدار شد شاپور سر خدمتکارها فریاد می کشید و نفیسه خانم به صورتش چنگ می انداخت که خانم خانه تصادف کرده. و چه تصادف خانه خراب کنی بود. مادرش دیگر برنگشت و او با همه بچگی اش فهمید که در آن خانه جایی ندارد. تا قبل از مرگ افسانه هم شاپور با او خوب رفتار نمی کرد. انگ بچه ی ناخواسته به او می چسباند و مادرش با گریه گوش هایش را می گرفت که بی محبتی های پدرش را نشنود.
پلک بست.
تقاص آن اشک ها، آن نگاه آخر، آن حسرت درون چشم های افسانه را از شاپور غریب پرست می گرفت.
صدای زنگ پیامش باعث شد چشم باز کند. اسم لیلا روی صفحه اجازه نداد بی خیال خواندنش شود. قفل صفحه را زد.
از خواندن نوشته اش، چشم هایش ریز شد. "شهروز قراره فردا برای شاپور یک معامله انجام بده. شریک اصلی این معامله فرانکه! وثیقه شم دست شهروزه! نمی دونم کجاست، شاید خونه اش، شایدم تو شرکتش، ولی می دونم دست اونه! نباید بذاری قرار فرداشون سر بگیره. به خاطر مادرت که امشب سالگردشه! اون وثیقه رو پیدا کن. هر طور که شده."
موهای پریشانش را پشت گوشش راند و از روی تخت بلند شد. قرار از دلش فراری شد و در فکر رفت که چطور می تواند معامله ی فردا را به هم بزند.
پشت پنجره ی قدی اتاق ایستاد. روی کمک پوریا نمی توانست حساب کند. نمی خواست هیچ جوره به او شک کنند.
به دست چپش که لاغرتر از دست راستش شده بود نگاه کرد. یک هفته پیش گچش را درآورده بود و کارش سخت تر بود برای پیدا کردن آن وثیقه!
گوشی اش را از روی پاتختی برداشت و برای لیلا نوشت "هدایت می تونه کمکم کنه؟" جواب صریحش که روی صفحه آمد، لبش را کج کرد. "روش حساب نکن. اون فقط از سابقه ات چشم پوشی کرده. امکان نداره تو این کار بشه خریدش!"
به دیوار کنار پنجره تکیه داد و خیره آسمان سرمه ای بی ستاره، فکر کرد مجبور است ریسک کند.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHIVA_P و پریاpariaعباسی

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
زیر چشمی نگاهی دوباره به پوریا انداخت. از صبح تا به حال گوشی در دستش بود و انگار که برای چیزی مشوش بود.
می خواست برود اتاق شهروز را بگردد، ولی نمی دانست چه کلکی سوار کند. لیلا دیر خبر داده بود و او از شب گذشته، هر فکری را که بر سرش می آمد خط می زد، چون چندان سنجیده نبود. پاهای پوریا روی زمین ضرب گرفته و اصلا حواسش نبود که برنامه مقابلش دو بار اخطار داد. پروژه جدیدی که کار می کردند خیلی برای گروه مهم بود.
تا حدی، همگی را به جنب و جوش انداخته بود که نکند با استقبال کافی مواجه نشود و هزینه ی سنگینی که متحمل شدند به هیچ بند شود. با این حساب، این بی احتیاطی های پوریا را نمی فهمید. لــ*ب زیرینش را مبحوس دندان هایش کرد. نامحسوس، نیم نظری به ساعت دیواری انداخت. فقط یک ساعت دیگر وقت داشت. نفسی کشید. اگر بی فکر عمل می کرد فرصت های بعدی را هم از دست می داد. دستش را بند لبه میز کرد. شاید بهتر بود بی خیال معامله امروز شود و بگذارد انجام شود. هنوز خیلی راه داشت تا به شهروز و فرانک ضربه های سهمگین تر از این بزند. تلفن همراهش را درآورد و به لیلا پیام زد. "امروز بی خیالش شدم. راهی به فکرم نمی رسه تا بتونم به اون وثیقه برسم. کوچک ترین رفتارم اون رو نسبت بهم بدبین می کنه. نمی خوام شانسم رو برای آینده از دست بدم. "
سپس سیستم پیش رویش را باز کرد تا طرحی را که داستان نویس خبره گروه برای این بازی نوشته بود مجددا بخواند. با این بی تمرکزی اش هنوز نتوانسته بود یک دور کامل آن را بخواند.
آقای پایدار وارد اتاق شد و رو به پوریا کرد. - مهندس لطفا برید اتاق موسیقی، بچه های صدا به یک سری مشکل برخوردن برای برنامه!
پوریا به سر تکان دادنی بسنده کرد و رفت. آقای پایدار پشت سر باران ایستاد. با نکته سنجی به صفحه مانیتور زل زد و گفت:
- با ایده موافقت شده. می تونید تا فردا خرد و ریزه هایی که داستانش لازم داره در بیارید؟
- به نظرتون همین که بچه های گروه داستان نویسی تاییدش کردن کافی نیست؟
آقای پایدار با همان چهره غیر قابل نفوذش "نه" قاطعی گفت!
- فکر کنم بعد از گذشت این سه ماه و آموزش هایی که بهتون داده شده لازم نباشه توضیح دوباره بدم. می دونید که فقط به تایید اون ها بسنده نمی شه. مهندس پایمرد هم وقت نداره. بنابراین این مسئولیت به شما محول شده.
سپس همانطور که به طرف میزش می رفت، اضافه کرد.
- اگه تا فردا نمی تونید تمومش کنید به جناب پاکزاد بگید که یک فکر دیگه ای بکنند.
باران، کفری به صفحه مقابلش خیره شد. نمی دانست پایدار چه مشکلی با او داشت که اینطور بی انعطاف رفتار می کرد. گویی با او پدرکشتگی داشت. هنوز چند خط از داستان را نخوانده بود که صداهای بیرون باعث شد کنجکاو، دست از کار بکشد. همکارهایی که در اتاق بودند هم مثل او گوش تیز کرده بودند.
بالاخره خانم رهرو از جا برخاست تا ببیند چه خبر است. پشت بند آن، خودش بلند شد. نگهبان ساختمان بالا آمده و در حال توضیح بود. پوریا تند تند شماره جایی را می گرفت. شهروز هم با اخم های در هم رفته به حرف های نگهبان گوش می داد. نمی توانست چیز درستی از حرف هایشان بفهمد. چند نفر دیگر از همکارها هم از سر و صدا، به سالن آمده بودند. خانم رهرو پرسید:
- مشکل چیه مهندس؟
شهروز انگار تازه متوجه همکارها شده بود. دست بلند کرد.
- بفرمایید سرکارتون، مشکلی که مربوط به کار باشه نیست.
مثل آن که خانم رهرو از لحن تند شهروز سر خورده شد که دیگر حرفی نزد و به اتاق برگشت. پوریا، پریشان رو به شهروز کرد.
- تو چرا تو ماشین گذاشتیش؟ مگه نمی دونستی...
ادامه حرفش را خورد و نگهبان با لحن ملتمسی گفت:
- آقا به خدا من حواسم بود. یک بچه ای اومده بود دم در گفت آدرس خونه ش رو گم کرده. داشتم به اون نشونی می دادم. اصلا نفهمیدم چی شد که زدن شیشه ماشین شما رو خرد خاکشیر کردن. آقا به خدا من تازه پسرم و داماد کردم، من و از کار بی کار نکنید!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHIVA_P و معصومه مولایاری

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
شهروز دست بالا انداخت. چهره اش از عصبانیت سرخ شده بود.
- خیلی خب! شما فعلا بفرمایید سرکارتون! الان پلیس میاد رسیدگی می کنه. به آقا شاهد هم بگین فیلم دوربین های پارکینگ و برام بیاره.
سپس پوریا را به اتاقش خواند. باران همچنان ایستاده بود. نمی دانست می تواند وارد اتاق شهروز شود یا نه! با آن که دیشب به او پیشنهاد داده بود، اما هیچ تغییری در رفتارش ایجاد نشده بود. از صبح تا به حال او را ندیده بود و سر صبحم به یک سلام کوتاه بسنده کرده بود. قبل از آن که بازی را شروع کند فکر می کرد خیلی آسان می تواند کارهایش را پیش ببرد، ولی حالا که وسط ماجرا بود هیچ چیز طبق برنامه اش پیش نمی رفت. حتی فلشی را که از شهروز کش رفته بود نتوانست رمزگشایی کند. آدم مطمئنی پیدا نمی کرد. لیلا هم چند باری مستقیم و غیرمستقیم خواست فلش را از او بگیرد تا فکری برای باز کردنش بکند که جواب منفی داد. تحت هیچ عنوان نمی خواست فلش را از دست دهد.
نگاهی به سالن خالی انداخت. همه به سرکارشان برگشته بودند. وقت مناسبی نبود وارد اتاق شهروز شود. بهتر بود زمان دیگری را برای رفع کنجکاوی اش صرف می کرد.
شهروز، عصبی دکمه بالایی پیراهنش را باز کرد.
- یکی داره تو کارمون موش می دوونه. ما هر قدمی که برمی داریم اون یک قدم ازمون جلوتره! این ها اتفاقی نیست.
دست پوریا روی زانوهایش نشست.
- معلومه که اتفاقی نیست. وگرنه چرا ما هر دفعه می خواییم واسه این موضوع حرکت بزنیم یک بلا باید نازل بشه.
دست پشت دستش کوباند و به زونکن های روی هم تلنبار شده ی گوشه میز خیره ماند.
- امکان نداره یاوری دیگه باهامون همکاری کنه. اون از فلش، اینم از پرونده! قرار اولی هم که با اون رابط جور کردم گند زده شده بهش به خاطر تصادف باران! قرار امروزم که...
پوف کشداری کشید و خودش را روی کاناپه کرم رنگ ول داد.
- حدسمون درست بود، شاپور بو برده!
شهروز چشم ریز کرد.
- تو چی گفتی؟
- گفتم شاپور...
شهروز به میان کلامش پرید.
- نه! قبلش... گفتی تصادف باران؟! نکنه... پوریا سیخ سرجایش نشست.
- چی می خوای بگی؟
دست شهروز به پس گردنش نشست و فکرش گریز کرد به آن روز!
- اون روز باران و زدن که من به قرار نرسم.
و پوریا ادامه داد:
- وگرنه چه دلیلی داشت درست وقتی تو از پارکینگ دراومدی بزنن بهش! این همه برنامه ریزی نیاز به اطلاعات زیادی داره. گوشی شهروز زنگ خورد و چشم هر دویشان به صفحه اش رفت که نام یاوری روی آن نقش بسته بود. سر شهروز، پر حرص تکان خورد. مشتش را روی پیشانی اش گذاشت و چند ضربه ی نرم زد.
- یاوری... یاوری....
لــ*ب روی هم فشرد و مشتش را اینبار روی زانوی راستش کوبید.
- اینم از دستمون رفت. یک آدم احمق تو این شرکت هست که داره بهشون گرا می ده. و الا کی می تونه انقدر دقیق از ساعت رفت و آمدم مطلع باشه. تو اون مهمونی هم نتونستیم اون دزد عوضی رو پیدا کنیم چون از آدم های شرکت بود. حواست رو جمع کن. باید به خودمونم از این به بعد شک کنیم. مردمک های پوریا به رگ پیشانی اش که متورم شده بود خیره شد. از سرش گذشت، بیچاره آن بخت برگشته ای که موش می دواند در کار شهروز، باید از همین حالا گردنش را شکسته تصور می کرد.
- خیلی خب بابا! انقدر حرص نخور سکته می کنی.
شهروز از جا برخاست و دستش را به معنای "برو بابا" بلند کرد.
- نشین زیر گوشم عین پیرزن ها به نصیحت! پاشو ببین چه غلطی باید بکنیم، پرونده از دستمون رفت. یکی یکی مدرکامون و دارن از دستمون در میارن.
دست هایش را به کمرش زد و متفکر، سر به سمت سقف بلند کرد. سیب آدمش بالا و پایین شد. پوریا میان این اوضاع شلم شوربا ژستش را از نظر گذراند و به فکرش آمد. "جای دوست دخترهایش خالی که قربان ژستش روند. مرتیکه لوند، چه لوندی ای می کند با این طرز ایستاندنش!" سعی کرد خنده بی هنگامش را قورت دهد. "حالا بود که یک مشت اساسی از این خنده بی موقع نصیبش شود. می شد آش نخورده و دهـ*ان سوخته!" هیزی در این مرد، انگار فقط به دختر جماعت بسنده نمی کرد.
- یاوری با من! کپی از اون مدارکی که از ماشینت بردن داری؟ سخته کپی رو قبول کنه. اما هر طوریه حلش می کنم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHIVA_P و معصومه مولایاری

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
شهروز به سمتش نگاه انداخت. آن جنگلی های بی نظیرش که در هنگام آرامش خمار بود، حالا از شدت خشم گشاد شده بود.
- نه! تا اون بی پدر و گیر نیارم نمی تونم ریسک کنم. به اون بارانم بگو دیگه دور و برم نپلکه!
ابروهای پوریا بالا پرید.
- به اون بنده خدا چیکار داری. اون خودش شده قربانی دشمنی یکی دیگه با تو! ممکن بود تو اون تصادف...
شهروز دست چپش را بند پیشانی اش کرد، در حالی که هنوز یک دستش به کمرش بود.
- دقیقا واسه خاطر همین می گم! نمی خوام فکر کنن نقطه ضعفی دارم. بارانم هنوز بچه ست. انقدر بزرگ نیست که بشه با این مسائل خطرناک روبروش کرد. منم آدم پابند شدن نیستم. اشتباه کردم بهش پیشنهاد دادم.
پوریا خواست چیزی بگوید که شهروز اجازه نداد.
- تموم شد پوریا، تموم! فرصت برای بحث سر یک دختر نداریم. تموم؟
پوریا دلش راضی نبود. نمی خواست باران را ناامید کند. ولی چاره ای نداشت. شهروز را می شناخت و می دانست حرفش عوض نمی شود. از طرفی هم حق را به او می داد. ممکن بود از باران به عنوان اهرم خواسته هایشان استفاده کنند و شهروز را تحت فشار بگذارند. هر چند که تعلق خاطری از سویش نبود.
به خودش لعنت فرستاد که چرا اصلا دیشب اصرار کرد که حالا کار به اینجا بکشد. دل باران را چه می کرد...
همانطور که به طرف در می رفت، آهسته گفت:
- تموم!
پوریا در دهانه در ایستاد. متوجه بود افرادی هم که در اتاق هستند، به نحوی حواسشان به اوست تا سر از داستان امروز در بیاورند.
رو به باران کرد.
- باران بیا اتاقم کارت دارم.
باران بلند شد و به دنبال او که بی گپ و گفت دیگری از اتاق خارج شد، روانه گشت.
تقه ای زد و وارد شد. در را پشت سرش بست. فکر کرد پوریا می خواهد بابت مشکل پیش آمده با او حرف بزند.
- می تونم کمکی کنم؟
پوریا نمی دانست چطور بگوید که احساساتش جریحه دار نشود.
- ببین باران جان...
به میزش تکیه داد. مشکی های باران هنوز سرد بود. هنوز هیچ احساسی در آن نبود. چطور می گفت؟
دست هایش را به هم زد. یکباره می گفت بهتر بود تا اینکه مقدمه چینی های مزخرف را ضمیمه می کرد و لفتش می داد.
- راستش شهروز گفته که از خواسته ش پشیمون شده. نه اینکه تو بد باشی ها، نه! مشکل اینجاست که شهروز نگران توئه! نمی خواد آسیب ببینی.
باران سعی کرد به نحوی سر از قضیه درآورد. آوایش را تا حدودی ناراحت جلوه داد.
- مربوط به اتفاقیه که امروز برای شهروز افتاده و من نمی دونم؟ خب این چه ربطی به من داره؟
پوریا مکثی کرد. از میز فاصله گرفت. شاید اینطور راحت تر می توانست قانعش کند.
- آره، درست فهمیدی! ربطشم نمی تونم بگم. فقط بهتره دیگه شهروز برات بشه همون آقای مهندس! اینجوری برای خودت بهتره!
باران درست به چشم هایش زل زد. محکم گفت، در همان جلد واقعی اش!
- ممنون که انقدر به فکرمی! ولی اجازه بده در این مورد خودم تصمیم گیرنده باشم.
سپس به سرعت از اتاق بیرون زد. می دانست چه کار کند.
هوا تقریبا تاریک شده بود. آن قدر طولش داد که ساعت رفتنش با شهروز یکی شود.
کنار خروجی پارکینگ ایستاد. در پارکینگ آهسته در حال باز شدن بود. وقت خودنمایی اش بود.
با طمانینه قدم برداشت. درهای پارکینگ کامل باز شده بود.
درست مقابل ماشین شهروز ایستاد و او را هم مجبور به توقف کرد. نور چراغ های ماشین رویش افتاده بود و می توانست حدس بزند شهروز را متعجب کرده از رفتارش!
کیفش را روی شانه اش بالاتر کشید و با اعتماد به نفس به طرف در ماشین رفت.
سوار شد. در سکوت به روبرویش خیره ماند.
صدای شهروز اما، اصلا آرام نبود.
- می شه بپرسم این چه بازی ایه که راه انداختی؟ مثل اینکه فیلم زیاد می بینی. پوریا گفته که پشیمون شدم؟
باران بالاخره نگاهش کرد. گستاخانه! از چهره اش می خواند که آرام نیست. برعکس همیشه که سعی می کرد پرستیژش را حفظ کند.
- گفته! ولی من موافقت نکردم. تو تصمیم دیشب تو تنها نبودی. پیشنهاد دادی، منم قبول کردم. حالا پیشنهادت رو پس گرفتی که قبول نکردم.
شهروز دستش را بند فرمان کرد. کلافه بود، خسته بود، عاصی بود از اتفاقات پیش آمده!
- نمی خوام حرفی بزنم که بعدش پشیمون بشم.
- خب نزن! عوضش حرفی بزن که هم به دل من بشینه، هم خودت پشیمون نشی.
شهروز به چشم های بی روحش نگاه کرد. حرف هایش هرگز با رنگ نگاهش هم خوانی نداشت. این دختر از او چه می خواست؟
- مشکل اینجاست که حرف هایی که باب دل تو باشه بعدش حتما پشیمونم می کنه. مثل پیشنهاد دیشب!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHIVA_P

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
سر باران به طرف شیشه برگشت. دلش می خواست دندان قروچه کند. و چه حیف که حالا فقط باید نقش بازی می کرد.
- من کاری کردم که باعث شده از پیشنهادت پشیمون بشی؟ یعنی حتی فرصت با من بودن برای یک مدت کوتاه هم اذیتت می کنه؟
شهروز، انگشت شست و اشاره اش را به چشم هایش کشید.
سعی کرد آن حس حقارتی را که به او تحمیل کرده کم کند.
آوایش را ملایم تر کرد. هر چند که هنوز درونش به غلیان افتاده و خروشان بود. اصلا یکی از عادت های بدش عدم کنترل خشمش بود. زود از کوره در می رفت.
- تو کاری نکردی. فرصت با تو بودن هم برای هر کسی غیر از من شاید آرزو باشه.
باران پوزخند زد.
- برای هر کسی غیر از تو، این یعنی...
شهروز نگذاشت ادامه دهد. ولوم صدایش بار دیگر بالا رفت.
- این یعنی هیچی! هیچ معنایی نداره. اشتباه از من بود که به کارمندم پیشنهاد دادم. تا حالا این کار و نکردم چون فکر می کردم محیط کار باید یک دایره ی بی حاشیه باشه، حالا این کار و کردم و دیدم که فکرم همچین بی راه نبوده. خانم شوکانی...
باران کنترلش را از دست داد.
- من نمی خوام خانم شوکانی باشم. می خوام باران باشم. برای تو باران باشم.
صدایش را ملتمس کرد. و جای یک کارگردان خالی که برایش کف بزند و بابت بازیگری بی نقصش از او تقدیر به عمل آورد.
- بذار برات باران باشم. فقط برای یک مدت! نمی دونم امروز چه اتفاقی افتاده که نظرت رو برگردونده، اما هر چی که باشه تبعاتش رو می پذیرم، به خواست خودم! من آویزون نیستم، اما تو جوری رفتار می کنی که هر لحظه چنین احساسی بهم دست بده.
شهروز سکوت کرد. نمی خواست بیش از آن به غرورش خدشه وارد شود. به هر حال او تازه بیست و سه سالش بود. با وجود نداشتن پدر و مادر، این احساس نیاز به یک مرد، برایش طبیعی بود.
- باشه، فقط برای یک مدت! پس باید حواست جمع باشه که از کارکنای شرکت کسی نفهمه. یک مسئله ای پیش اومده که نمی خوام فکر کنن یکی رو دارم تا باهاش بهم ضربه بزنن. حالا هم لطفا پیاده شو که خیلی خسته ام!
باران نیشخندی را که می رفت تا روی لــ*ب هایش سبز شود، از ریشه خشکاند و زیرپوستش پنهان کرد.
پس فهمیده بود یکی در شرکتش بر علیه اش است. نمی دانست امروز دقیقا چه اتفاقی افتاده، ولی متوجه شده بود که معامله ای صورت نگرفت. این یعنی پای نفر سومی هم در جریان بود و او از این بابت احساس نگرانی می کرد، مبادا یکی زودتر قافله را ببرد و سرش بی کلاه بماند.
پررویی را به حد اعلا رساند. جا برای کوتاه آمدن نداشت. تا حالایش هم دیر شده بود.
پیش از آن که یکی دیگر بازی را دست می گرفت، باید این صحنه گردانی را به انتها می رساند.
- من یک دختر تنهام که از قضا ماشینم ندارم. پس با این حساب فکر نکنم بد باشه دوست پسرم من و برسونه!
شهروز بعد از آن همه کش مکش، از این بی باکی، کج خندی به لــ*ب نشاند.
به او نمی آمد اینطور جسور بودن! فکر می کرد آن سردی و صامت بودنش نشانه ی کم رویی ست. اما حالا می دید درصدی هم کم رو نیست و او از این جسارت و بی پروایی خوشش می آمد. با دخترهای خجالتی میانه ای نداشت و از اینکه برعکس تصورش باران خجالتی نبود، احساس خوبی داشت.
ماشین را به راه انداخت و از پارکینگ بیرون آمد. ریموت را هم زد که در، پشت سرشان بسته شود.
- کدوم مسیر و برم؟
باران خیره اش شد. آرام تر شده بود. به خودش امیدوار شد. پس اگر می خواست می توانست یک کارهایی بکند.
- فعلا مستقیم لطفا!
شهروز بی آن که نگاهش کند گفت:
- نگام می کنی؟!
باران نگاهش را برنداشت.
- آره! چون تا حالا با خیال راحت نگات نکرده بودم.
شهروز دیگر چیزی نگفت و او، تا رسیدن به خود خانه فکر کرد به آن نفر سومی که امروز معامله ی شهروز را به هم ریخت.
هنوز به لیلا نگفته بود. در حالت عادی هم او پر از استرس بود. اگر می دانست پای دیگری هم در میان هست، شاید مردد می شد برای کمک به او برای ادامه ی مسیر!
باید خودش فکری می کرد.
ممکن بود فرد دیگری هم در شرکت باشد که پا به پای او تلاش می کرد برای انتقام از شهروز؟
و این شهروز و مادرش چه ها که نکرده بودند. گویی تنها زخم خورده از آن ها خودش نبود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHIVA_P

Nastaran.hamzeh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
4/12/20
52
177
33
***
از حمام بیرون آمد. بی آن که سرش را خشک کند، حوله را دور کمرش سفت کرد و با بالا تنه ی لـخـ*ت روی تخت نشست. احساس خستگی عجیبی می کرد. دلش یک ماساژ اساسی می خواست تا کوفتگی تنش را رفع کند.
تلفن همراهش را برداشت و از میان مخاطبینش روی نامش کشید. یک هفته ای می شد که با او در تماس نبود.
آوای محکمش که در گوشی پیچید، نیم لبخندی بر لــ*ب نشاند.
- چطوری رفیق؟
دست میان موهای خیسش کشید.
- من خوبم! ولی شنیدم که تو حالت خوش نبود. بازم که گرد و خاک کردی مرد!
صدای خنده ی آرام او از آن طرف خط، غمگینش کرد. یادش بخیر آن روزها، داریوش را همه به خندیدن های بلندش می شناختند.
- فقط یک حمله ی ناخونده بود. بی خود بزرگش کردن این نامردها!
مکثی کرد.
- پوریا بهم گفته چی شده. اگه می ذاشتی تو این راه همراهتون باشم راحت تر می تونستیم از پسشون بر بیایم.
شهروز با دلی زخمی چشم از قاب عکس دختر زیبارویی که روی پاتختی اش بود، گرفت.
- این پوریا کلا آلو تو دهنش خیس نمی خوره. من کار بهش ندارم دیگه! تو هم نیفت پی حرفش! بگو ببینم، الان رو به راهی؟
آوای داریوش خش برداشت.
- هفته ی دیگه سالگردشه...
هر دو خاموش شدند. نگفتن هایشان، ته گفتن هایشان بود. این هفته ی دیگر سالگردش است، خوب به هر دویشان یادآور شد که چه کسی را از دست دادند. خوب آتش به دلشان زد.
بالاخره داریوش این سکوت را شکست.
- سوختم وقتی چشمام به تقویم خورد و دیدم چیزی نمونده که سالش برسه به پنج سال و دخترش بشه شش ساله! داغ نبودشم شهروز!
آرواره های شهروز، سفت روی هم فشرده شد تا نگوید. "منم داغ نبودشم!"
- به خودت فشار نیار! تو هنوز باید سر پا بمونی. ما هر دومون یک از دست رفته داریم که باید حقش رو به جا بیاریم. هر دومونم یکی رو داریم که به بودنمون نیاز داره. به خاطر اون یکی باید بمونیم. نمی تونیم به خاطر اونی که رفته، موندنیمون هم عزادار نبودمون کنیم. باید هر چه زودتر خوب بشی. دلم می خواد برگردی پیشمون! مثل همون سال هایی که بودی و ایده هات هر دفعه می ترکوند.
صدای خش خشی آمد و داریوش گفت:
- باشه داداش! تو هوای خودت رو داشته باش. حواستم باشه که باز رو دست نخوری. اون آدمی هم که تو شرکت داره زیرآبی میره خیلی زود خودش رو لو میده. فقط کافیه بهش میدون بدی.
شهروز صداهای آن طرف خط را شنید. لبخند عمیقی سرتاسر لــ*ب هایش را پوشاند.
- چی می گه اون پدرسوخته؟ چرا بیداره تو این ساعت؟
داریوش خندید.
- یادگاریمون دلش برات تنگ شده. بهش قول داده بودم امشب بهت زنگ می زنم. منتظر بود باهات حرف بزنه.
پیش از آن که پاسخش را دهد، فریاد کودکانه ی الگا در تلفن همراه پیچید. و او حظ برد از آن شوق دخترانه اش!
- بابا شهروز جونم!
- جون بابا شهروز! نفس شهروزی تو!
الگا خودش را لوس کرد.
- دلم می خواد بیام پیشت! به داریوش بگو برگردیم. اون به حرف من گوش نمیده. از اینجا خوشم نمیاد.
شهروز خیره به قاب عکس ماند و آن چشم های خندان درونش! "بی معرفت رفتنت دخترت و بی مادر کرد."
- عزیزم یکم طاقت بیار! خیلی زود میای پیشم!
آرام تر گفت:
- الگا می تونی از داریوش دور بشی؟ می خوام باهات خصوصی حرف بزنم.
- ازش دورم، رفته به کلاوس غذا بده.
نگاه شهروز از پنجره ی قدی نیمه باز گذشت و به پرده ی حریری که در باد می رقصید، رسید.
- چند روز بستری بود؟
الگا بغض کرد.
- خیلی حالش بد بود. اما راضی نشد بره بیمارستان! این چند روزم ادوارد ازش پرستاری کرد. بابا شهروز؟
- جان شهروز؟
- داریوش خوب می شه، مگه نه؟
شهروز روی تخت دراز کشید و به هالوژن های رنگی سقف خیره شد. این دختر مگر جز او و داریوش چه کسی را داشت.
- آره عزیزم! خوب می شه!
و در دل ادامه داد، "داغ حنا که از دلش برود خوب می شود. چشم های حنا را که از یاد ببرد خوب می شود."
قاب عکس را از روی پاتختی برداشت و روی س*ی*نه اش گذاشت. "آخ حنا، نبودنت داغونمون کرد."
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: SHIVA_P

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر