جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان زمهریر پگاه| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
نام رمان: زمهریر پگاه
نویسنده: خدیجه اسدی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
ناظر محترم: @قلم الدوله

پگاه، دختری از جنس احساس و نجابت،
دختری چون خورشید تابان که
با رقص رنگ، نقش می‌زند طرحی از احساس را بر سفیدی بوم.
می‌بافد رویاهایش را بر داری از امید و آرزو.
در گیر‌و دار زندگی، شانه‌های دخترانه‌اش زیر بارسنگین غم خم می‌شود.
ابرهایی سیاه می‌پوشانند، آسمان نیلگون دخترانه‌اش را،
امواج خروشان در هم می‌شکند، بلور احساسش را.
و
می‌بازد هرآنچه را که دلبسته اش بوده،
رها می‌کند هر آنچه نیش میزند بر پیکره‌ی احساسش.
تن می‌دهد به تنهایی و غربت و
چشم به راه چشمانی همیشه محجوب و گرم روزهایش یکی از پی دیگری سپری می‌شود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20201207_143755_478.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
خورشید در حال غروب‌ بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت!
نسیم خنک پاییزی به نرمی می‌وزید و برگ‌های رنگارنگ و خشک، رقص‌کنان بر روی سنگ فرش پیاده‌رو فرو می‌افتادند!
عابران بدون توجه به حضور برگ‌ها، غرق در هیاهوی روزمرگی خود با گام‌های شتاب‌زده از روی آنها می‌گذشتند!
غرق در افکارم کنار پنجره غبار گرفته ایستاده‌بودم و بیرون را نگاه‌
می‌کردم.
کش‌و قوسی به تن خسته‌ام دادم و
تنهایی‌ام را در آغـ*وش کشیدم. انگشت‌های بی‌جانم را بر روی کتف استخوانی‌ام کشیدم و به آرامی نوازش کردم.
سپس آهی پر حسرت از س*ی*نه بیرون فرستادم.
حس کردم چقدر شبیه برگ‌هایی هستم که درحال فروریختن هستند.
برگ‌هایی که خود را به دست تقدیر سپرده‌‌بودند و آزادانه به هر سویی می‌رقصیدند.
بغض گلویم را به سختی فرو دادم، دلتنگی روی دلم تلنبار شده‌ و همه توانم را گرفته‌بود.
اشک‌هایم مهیا برای لغزیدن روی گونه‌های استخوانی و پریده‌رنگم بودند!
باخوردن ضربه‌ای به در، از چنگ افکاری که عذابم می‌دادند خلاص شدم!
اشک‌هایم را پس زدم،
از خیابان رو برگرداندم و به طرف در چرخیدم.
با صورت تپل هستی که بر اثر سرمای هوا گونه‌های گندمی‌اش سرخ شده‌بود و چشم‌های قهوه‌ای رنگش برق میزد، روبه رو شدم. هستی کوله‌پشتی سنگینش را از روی دوشش بر‌داشت و روی میز قدیمی که پر از انواع مداد و مداد‌رنگی، پاکن‌های ریز و درشت، قلم‌مو، پالت رنگ و دیگر وسایل نقاشی بود گذاشت.
همانطور که به آرامی از لابه لای صندلی‌ها و سه پایه‌های نقاشی می‌گذشت زیر لــ*ب غر زد!
- شتر با بارش اینجا گم می‌شه.
از حرفش خنده‌ام گرفت، به خاطر حال خرابم به بچه‌ها گفته‌بودم لازم نیست گالری را مرتب کنند، اصلا دوست نداشتم شاگردهایم ناراحتی‌ام را ببینند.
هستی به طرفم آمد، بــ*وسه‌ای بر روی گونه‌های سرد و یخ‌زده‌ام نشاند.
دست‌هایم را در دست‌های ظریفش گرفت .
- اوه! بیرون بودی؟!
ابروهای کمانی سیاه‌ام را بالا اندختم.
دست‌هایم را به لبش نزدیک کرد و آنها را ها کرد.
با شیطنت دست‌هایم را بهم مالید و گفت:گرم شو! گرم شو!
همیشه از احساسات هستی دلم غنج می‌رفت. برای لحظه‌ای پلک‌هایم را بستم و دست‌های سرد هستی را بر روی چشم‌های تبدارم گذاشتم!
لحظه‌ای به همان حال در سکوت گذشت.
همین که هستی دست‌هایش را از روی چشم‌هایم برداشت، قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد.
به سرعت اشکم را پاک کردم و آهی از ته دل کشیدم!
سپس چند نفس عمیق کشیدم.
هستی مضطربانه دستش را روی شانه‌ام گذاشت.
- رها جون حالت خوبه؟ صورتت کبود شده!
بغضی که گلویم را چنگ می‌زد فرو دادم و
سعی کردم که ناراحتی‌ام را پنهان کنم و با لبخندی تصنعی گفتم: چیزی نیست عزیزم نگران نباش!
هستی با دلخوری به چشم‌های اندوهگینم زل زد.
- این یعنی اینکه دیگه ادامه ندم!
درحالی که دست‌های هستی را نوازش می‌کردم با محبتی که در صدایم طنین انداخته‌بود، لــ*ب زدم.
- یعنی حالم خوبه! برو کنار بخاری گرم شی. چایی می خوری؟
- خودم می‌ریزم، می‌خوری؟
- ممنونم.
هستی به طرف بخاری که قوری و کتری استیل روی آن بود رفت و برای هر دویمان چای ریخت. سپس در حالی که فنجان چای داغ را میان انگشتان باریک و سفیدش گرفته‌بود، گره‌ای به ابروهای کم‌پشت قهوه‌ای رنگش انداخت.
- هروقت بغض می‌کنی، صورتت داد می‌زنه. نمی‌تونی من رو گول بزنی.
بغض‌آلود لبخندی زدم.
- متاسفم که باعث ناراحتیت می‌شم، می دونم چقدر از دیدن حال خرابم زجر می‌کشی! نمی‌خوام...
هستی چینی به پیشانی‌اش انداخت.
- مثل غریبه‌ها با من حرف می‌زنی! تو همه ک**س منی.
چایی‌ام را روی میز گذاشتم، هستی را به طرف خود کشیدم و او را در آغـوش گرفتم.
- تو هم همه زندگی منی.
صدای ضربه‌ای کوچک به در شیشه‌ای ما را از هم جدا کرد.
- بریم دیگه دختر، صداش در اومد.
هستی پرده‌های حریر آبی رنگ را کشید و بخاری کوچک گالری را خاموش کرد، سپس فنجان‌های چای را روی میز گذاشت.
نگاهی به تابلوهای نقاشی انداختم و لبخندی از سر رضایت صورت رنگ‌پریده‌ام را پوشاند. با نفسی عمیق بوی رنگ و تینر را عاشقانه بلعیدم!
- نگاهت پر از عشقه رها جون!
- تک تک این تابلوها و بچه‌ها بهم شوق زندگی می‌دن.
هستی با شنیدن این حرف‌ها غرق در لذت شد و دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد و هر دو از گالری خارج شدیم.
در گالری را قفل کرد و نگاهی به اطرافش انداخت.
همه مغازه‌های پاساژ بسته بودند و سرایدار پیر و صبور پاساژ منتظر ما بود. پیرمرد مهربان و تنهایی که از دور شاهد اشک‌ها و حسرت‌هایم بود و با چشم‌های مهربان و دنیا دیده‌اش با من همدردی می‌کرد.
هستی جلوی مغازه بـ*غـل که اتاق سرایدار پیر بود ایستاد و صورتش را به شیشه چسباند!
با خنده لــ*ب زدم.
- چکار می کنی دخترک فضول؟!
- یعنی واقعا شبا اینجا می خوابه؟ کاش یه دونه پرده ضخیم‌تر می‌زد به این در.
با کنایه لــ*ب زدم.
- برای تو که بد نشده می‌تونی راحت‌تر دید بزنی!
دستش را از
بالای سرش به شیشه چسباند و لــ*ب زد.
- با این امکانات چطور زندگی می‌کنه؟! فکر کن شبا روی این تخت چوبی رنگ و رو رفته بخوابی! خدا می‌دونه تا صبح چقدر آه و ناله تخت فلک زده رو می‌شنوه‌.
- دلت به حال تخت می‌سوزه مثلا!
هستی دستم را کشید و به لــ*ب زد.
- بیا نگاه کن چه دراور با آینه وشمعدان قدیمی خوشگلی داره. اونم از سماور کوچیکش! پس کجا غذا درست می کنه؟
دستم را از دست هستی بیرون کشیدم و لــ*ب زدم.
- ای بابا! می خوای برم ازش بپرسم؟
صورت شاداب هستی مثل غنچه ای زیبا از هم باز شد.
- بیا بریم دیر شد.
بالاخره از آنجا دل کند و به دنبالم کشیده‌شد.
- خیلی خب!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
با فشار دست‌های هستی دور بازوهایم، حسی از آرامش و سرخوشی زیر پوستم لغزید!
رو به آسمان ابری کردم و
در دل بخاطر حضور هستی خدا را شکر گفتم.
با قدم گذاشتن در پیاده‌رو هجوم هوای سرد به صورتمان سیلی زد.
هوای سرد، برایم مثل سم بود و من را به سرفه انداخت! اما لذت پیاده‌روی در زیر باران و هوای پاییزی وسوسه‌ام کرد و بدون توجه به سرما راه خانه را در پیش گرفتم!
هستی شتاب‌زده دستم را کشید.
- نه! امروز از پیاده روی خبری نیست. الان بارون می‌گیره و خیس می‌شیم.
همچنان که سرفه می‌کردم، دست‌های هستی را با آرامش نوازش کردم و لــ*ب زد.
- بارون نمی‌باره دختر، دوست دارم پیاده بریم.
هستی از لای دندان‌های صدفی‌اش غر زد.
- من نمی‌دونم چرا ماشین خریدی، شما که عاشق پیاده روی هستی.
با خنده لــ*ب زدم.
- باز غر غرهات شروع شدها، خانم بزرگ !
هستی که سعی می‌کرد ادای خانم بزرگ‌ها را در بیاورد لبش را جمع کرد.
- هوا سرده، می‌چایی مادر! یه کم به فکر قلبت باش!
قهقهه‌ای زدم و چشم‌های خسته‌ام را ملتمسانه به هستی دوختم.
امروز حس عجیبی دارم، دلم می‌خواد قدم بزنم.
- اما بارون...
مثل کودکی لجباز پایم را به زمین کوبیدم!
- فقط امروز!
هستی دست‌هایش را در جیب پالتوی کتان یاسی رنگش فرو برد و آهی از سر ناچاری کشید.
- باشه بریم.
- تو با ماشین نمی‌ری؟
هستی با جدیت گفت:
- این رو دیگه از من نخواه، نمی‌تونم تنهات بذارم.
یک دستم را دور بازوهای هستی حلقه کردم و دست دیگرم را در جیب پالتویم فرو بردم.
خنده‌کنان لــ*ب زدم.
- بزن بریم.
خیابان‌های شهر و سنگ فرش‌های پیاده رو، مغازه‌ها، ماشین‌ها همه و همه مونس‌های بی‌صدایم بودند!
هر روز غروب این مسیر را پیاده به خانه می‌رفتم.
و تمام طول راه را به روزهای رفته عمرم فکر می‌کردم و وجودم پر از دلتنگی و حسرت می‌شد!
هستی خنده ریزی کرد و گفت:
- حتما می‌دونی که چند تا مغازه تو این راسته هست، پیاده‌رو چند تا موزاییک داره و...
دستم را از جیب پالتویم بیرون آوردم و ضربه آرامی به بازوی هستی زدم.
- چی می‌گی آتیش‌پاره، اونقدر با خودم حرف می‌زنم که چشمام حایی رو نمی‌بینه.
هستی چشم‌های بادامی‌اش را ریز کرد و لــ*ب زد.
- کاش می‌تونستم افکارت رو بخونم.
چشم‌هایم را تنگ کردم.
- ای کلک! تو فکر خودت چی می‌گذره؟
هستی با دست به سرش اشاره کرد.
- این کله من فعلا درگیر درس ومشقه!
هردو ریز خندیدیم ودست‌های هم را محکم تر گرفتیم.
باران نم نم می‌بارید و من سرخوش از قدم زدن زیر باران، با لذت هوای بارانی را به ریه‌هایم می‌کشیدم!
همانطور که در پیاده رو قدم می‌زدیم، گاه گاهی نگاه پرسش‌گرم را به خیابان و رفت و آمد خودروها می‌‌دوختم.
برای لحظه‌ای گذرا داخل یک خودرو چهره‌ای آشنا دیدم که به سرعت از کنارمان رد شد!
چشم‌هایش، حیرت‌زده‌ام کرد. چشم‌های محجوب و نگاه گرمی که بعد از سال‌ها می‌دیدم، زنده و قابل لمس!
مطمئن بودم که اشتباه نمی‌کنم.
محال بود آن نگاه را که تمام این سال‌ها همه وجودم را به دنبال خود کشیده‌بود، نشناسم.
فکم منقبض شد و لــ*ب‌هایم لرزید.
تمام بدنم به رعشه افتاد، پلک‌هایم لرزید، چشم‌هایم سیاهی رفت و نفسم به شماره افتاد. باران شدیدتر شده‌بود، احساس سرمای عجیبی تمام وجودم را در بر گرفت، سرم به دوران افتاده‌بود!
سعی کردم که نفس عمیق بکشم اما تنفس برایم سخت بود، انگار که کسی با دست گلویم را چنگ زده باشد! هستی که متوجه حال پریشانم شد، دست‌های لرزانش رل دور شانه‌ام حلقه کرد.
آغوشش برایم کوچک بود خیلی کوچک، اما برای نفس کشیدن به آن نیاز داشتم!
با صدای بلند جیغ کشیدم.
- نه...نه... دیگه تنهام نذار. چشم‌هات رو از من نگیر!
هستی در حالی که با دلهره من را نوازش می‌کرد بغض از سر ترسش را فرو داد.
- رها، رها چی شده؟ آروم باش، خواهش می‌کنم.
باران شدید‌تر شده‌بود و هردو خیس شده‌بودیم، به سختی نفس می‌کشیدم و همهمه مردمی که دورمان جمع شده‌بودند را از دور دست‌ها می‌شنیدم.
سایه‌های حیرت‌زده‌ای که دورم جمع شده‌بودند، با پچ پچ‌هایشان هر لحظه از من دورتر و دورتر می‌شدند.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
پلک‌های سنگین‌ام به سختی از هم باز شد.
نفس عمیقی کشیدم،
بوی الکل زیر دماغم پیچید و صورتم را در هم کشیدم.
سرم سنگینی می‌کرد. حجمی از درد به سنگینی یک کوه، روی جسمم آوار شده‌ و رمقمم را گرفته‌بود.
دست‌های بی‌جانم در پی دست‌های هستی می‌گشت.
دست‌های نوازشگر هستی روی دست‌هایم نشست.
نوازش کرد و فشرد و من جانی دوباره گرفتم.
هستی با بغضی که سعی در مهار کردنش داشت، لــ*ب زد.
- بهتری رها جون؟!
سعی کردم که دست هستی را لمس کنم و به زحمت لبخندی بی‌جان روی لــ*ب‌های خشکم نشاندم!
- خوبم‌ عزیزدلم.
هستی بغضش را فروخورد.
- خداروشکر.
از ناتوانی‌ بغضم ترکید و اشک‌هایم بی اختیار سرازیر شدند.
هستی متأثر از دیدن اشک‌هایم، دستش را روی صورت نمدارم کشید و اشک‌ها را پاک کرد.
- رها چی شد که حالت بد شد؟!
صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ای در فضای کوچک اتاق تزریقات پیچید، پرده سفید لک گرفته، کنار رفت
و آتوسا با نفس‌هایی که به شماره افتاده بود، روبه رویم ظاهر شد.
دست‌های تپلش را روی پیشانی‌ام گذاشت و موهایی که از زیر شال بیرون زده‌بود را نوازش کرد.
- نصف‌جونم کردی دختر!
با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد، لــ*ب زد.
- تو اینجا چکار می‌کنی؟
گره‌ای به ابروهای هاشور کرده‌اش انداخت و لــ*ب زد.
- امان از دست لجبازی‌‌های تو سرتق خانم!
هستی بغض را فرو داد و لــ*ب زد.
- خیلی ترسیدم، همین که آوردیمت اینجا زنگ زدم به آتوسا جون.
آتوساهیکل تپلش را تکانی داد و روی لبه تخت نشست.
نگاهش را به سِرُم که بالای سرم بود، دوخت.
- چیزی نمونده تموم شه، هستی جان برو بگو بیان.
هستی که با آمدن آتوسا خیالش آسوده‌ شده‌بود، لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
با دور شدن هستی، آتوسا سرش را نزدیک‌تر آورد و به آرامی پچ زد.
- هستی گفت یهو حالت بد شده، چی شده؟
سرم را تکان دادم.
- دیدمش، اما...مطمئن نیستم.
- کی؟
لــ*ب زیرینم را در حصار بی‌رحم دندان‌هایم فشردم و بعد از مکث کوتاهی لــ*ب زدم.
- خیلی شبیه امیر بود.
چشم‌های قهوه‌ای رنگ آتوسا به یکباره گشاد شد.
- کجا بود؟!
بی‌حوصله دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم.
- یه لحظه توی یک ماشین دیدمش. چشماش آتیش به جونم انداخت.
آتوسا به فکر فرو رفت و لــ*ب‌هایش را جمع کرد.
در همین زمان، هستی به همراه پرستار با وارد شدند.
پرستار انژوکت را بیرون کشید و پد الکلی را روی دستم فشرد.
با مهربانی لــ*ب زد.
- خداروشکر بهترید، بیشتر استراحت کنید.
آتوسا از پرستار تشکر کرد و دستم را گرفت که بلند شوم.
- سرت گیج نمیره.
با قدرانی نگاهش کردم و لــ*ب زدم.
- نه خوبم.
لبخندی روی لــ*ب‌های گوشتی‌اش نشست.
- بریم داروهاتو بگیریم و بریم خونه.
***
کنار پنجره، روی صندلی گهواره‌ای‌ام نشسته‌ و به رقص برگ‌ها زل زده‌بودم.
تک درخت داخل کوچه کم کم همه برگ‌هایش را به باد می‌سپرد و با عریانی به خواب زمستانی فرو می‌رفت.
"خوش‌ به حال درختا که حداقل یه فصل از سال رو خواب هستن."
پالت رنگ که پر از رنگ‌های پاییزی بود در دست‌های کم‌جانم منتظر مانده‌بود.
قلم‌مو را برداشتم و برگ‌های خشکی بر روی درخت منتظر کشیدم و لبخندی نثارش کردم.
چند روزی از آمزشگاه مرخصی گرفته‌بودم و صبح‌ها در خانه می‌ماندم. سرم را با خواندن کتاب و نقاشی و دیدن فیلم گرم می‌کردم، بعدازظهرها هم به گالری‌ام می‌رفتم.
هستی اجازه نمی‌داد که زیاد در گالری بمانم و قبل از تاریک شدن هوا به خانه می‌آمدیم.
بچه‌ها هم رعایت حالم را می‌کردند و زودتر کارشان را تمام می‌کردند و با هم از گالری خارج می‌شدیم.
هستی با سماجت پیاده‌روی در هوای سرد را قدغن کرده‌بود، اواخر آذر ماه بود و هوا سردتر شده‌بود.
احساس پیری و کسالت می‌کردم. اما مگر چند سال داشتم.
به قول آتوسا در اوج جوانی بودم، بدون اینکه از لحظاتم لذت ببرم.
از چند ماه پیش، برنامه‌ام این بود که
قرار بود که اواخر آذر ماه یک نمایشگاه از کار خودم و بچه‌ها دایر کنیم.
کارهای نمایشگاه به اندازه کافی سرم را گرم می‌کرد و دیگر فرصتی برای فکر و خیال‌های آزاردهنده نداشتم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
چند روزی بود که حس غریبی داشتم، ترس و دلشوره‌ امانم را بریده‌بود.
دلم گواهی می‌داد اتفاقی در شرف وقوع است، شاید همان آن اتفاقی که سال‌ها چشم به راهش بودم اما می‌ترسیدم که فقط آرزوی محالی باشد.
پای دویدن به دنبال سراب فکر و خیال‌هایم را نداشتم.
خسته بودم. تنم می‌لرزید، زانوهایم از درد تا شده‌بود.
غم، دوباره درونم رخنه کرده‌بود و بند بند وجودم را در چنگ می‌زد.
هیچ‌چیز شادم نمی‌کرد، حتی گالری و هیاهوی نمایشگاه!
در گالری آرام و قرار نداشتم و نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوت بودم.
هستی و شاگردهایم تمام کارهای نمایشگاه را انجام می‌دادند و همه کار می‌کردند که من را شاد ببینند.
آتوسا ساعت‌های پای درد‌های کهنه دلم می‌نشست و مثل همیشه دلداری‌ام
می‌داد.
اما من در دنیای دیگری سیر می‌کرد.
***
نگاهم را به سقف دوخته‌بودم، اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته‌بود و من در خودم غوطه‌ور بودم.
غلطی زدم و روبه دیوار کردم، دست‌هایم را روی پیشانی‌ام گذاشتم و تا آنجا که توان داشتم فشردم.
برای چندمین بار پلک‌هایم را به‌هم فشردم و سعی کردم بخوابم. اما بی‌فایده بود.
خاطرات گذشته در سرم سوت می‌کشیدند و کلافه‌ام کرده‌بودند!
ساعت از نیمه شب گذشته‌بود. انگار کسی در دلم رخت می‌شست. دلم آشوب بود، دلتنگی از گوشه چشمم راه افتاد و بی‌صدا روی صورتم لغزید.
موهای چسبیده به گردنم از اشک تر شد.
لبم را به دندان گرفتم و دلم از درد تیر کشید.
دلم برای روزهای گذشته تنگ شده‌بود. دلم قهقهه می‌خواست، سرخوشی می‌خواست، دلم دورهمی‌های هفتگی می‌خواست، دلم شیطنت‌های دزدکی می‌خواست. کاش می‌توانستم برگردم، دوباره بخندم، نگاه‌های مخملی، احساسم را قلقلک بدهد.
اما نمی‌توانستم، پای رفتن نداشتم.
پلی برای رسیدن نبود. همه چیز پشت سرم آوار شده‌بود.
هرشب خواب گذشته را می‌دیدم، روزهای لذت بخشی که برای همیشه پر کشیده‌بودند و آن چشم‌های محجوب که در لحظات آخر پر از تمنا بود و من را می‌خواست.
و من عاجزانه به او پشت کردم.
گذشته‌ها همیشه به سراغم می‌آمد! چرا هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌داشت؟ شاید من ول کن آنها نبودم.
می‌خواستم رها باشم، آزاد از هر خیالی که آزارم می‌داد! اما نمی‌توانستم.
خاطراتم مثل بختک روی زندگی‌ام افتاده‌بود. تقلایم در فراموش ک*ر*دن خاطرات تلخی که وجودم را به آتش می‌کشید بی‌فایده بود.
بدون اینکه بخواهم سایه به سایه‌ام می‌آمدند، همیشه حسشان می‌کردم!
آن روز که در خیابان حالم بد شد مطمئن بودم که امیر را دیدم. خیلی واقعی و قابل لمس، دیگر فکر و خیال نبود! او را دیده‌بودم خود خودش را!
ای کاش یکبار دیگر می‌دیدمش حتی برای یک لحظه! دلتنگش بودم.
اگر می‌دیدمش چه حالی می‌شد‌م؟ دلم تاب می‌آورد؟ زبان در دهانم می‌چرخید که نامش را به زبان بیاورم؟
اصلا من را به یاد داشت؟
با فکر اینکه برای همیشه از خاطر عزیزانم پاک شده‌باشم، دلم لرزید و نوک انگشت‌هایم یخ بست. لبم را گزیدم که جلوی فریادم را بگیرم.
بی‌صدا هق زدم.
صدای هستی من را از افکاری که در حال غرق کردنم بودند بیرون کشید!
- رها؟ داری گریه می‌کنی؟
نتوانستم حرف بزنم، بغضم ترکید و احساس خفگی کردم.
- اجازه می‌دی چراغ‌ها رو روشن کنم؟
لــ*ب‌های خشکم به زحمت لرزید.
- آره، دارم خفه می‌شم!
نور چراغ برای لحظه‌ای چشم‌هایم را زد، هستی هراسان سرم را درآغوش کشید، کاری که همیشه می‌کرد.
- چرا خودت رو عذاب می‌دی؟ باصدا گریه کن، راحت باش.
با بیچارگی لــ*ب زدم.
- نمی‌تونم هستی، بلدنیستم! من همیشه تو خودم ریختم.
هستی برایم آب ریخت و پرده‌های گلدار حریر را کنار زد! هوا رو به روشنی می‌رفت و باران می‌بارید!
هستی لبه تخت نشست و دستم را گرفت.
- شرشر بارون رو می‌شنوی؟ بغض آسمون شکسته و گریه می کنه. چرا دل آسمانی‌ات رو رها نمی‌کنی؟ چرا از بغض خالی‌اش نمی‌کنی؟
- نمی‌تونم، اون وقت احساس می‌کنم چیزی توی دلم ندارم.
- تو که همیشه شادی رو برای دیگران می‌خوای، چرا شادی رو از خودت دریغ می‌‌کنی؟
با
افسوس سرم را تکان دادم.
- وای هستی، هستی چرا اینقدر تو رو عذاب می‌دم!
- باهام حرف بزن! بریز بیرون درد و غمی که انقدر عذابت میده؟
لبم را گزیدم و سرم را تکان دادم.
- چی بگم؟ دل کوچیک تو تحمل درد و غم من رو نداره!
- هرچی خودت دوست داری بگو؟ فقط بگو تا سبک بشی، من هرشب شاهد گریه‌های بی‌صدات هستم. هیچ وقت نخواستم خلوتت رو بهم بزنم، اما امشب دیگه نتونستم. داری ازدست میری!
آهی پر از حسرت و درد از ته دل کشیدم.
- سال‌هاست که سعی می‌کنم فراموش کنم اما نمی‌تونم، نمی‌شه!
آسمان غرید و رعد و برق پنجره‌های بزرگ اتاق را لرزاند و اتاق برای لحظه‌ای کاملا روشن شد! شرشر باران موسیقی حزن‌انگیزی می‌نواخت و من را به سال‌های دور برد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
با صدای شر‌شر‌ آب و پچ پچ پدر و مادر پشت پنجره اتاقم، از خواب بیدار شدم.
به پهلو غلتیدم، روتختی را مچاله کردم و زیر زانوهایم گذاشتم.
سرم گنگ بود و چشم‌هایم از هم باز نمی‌شد.
دیشب تا دیروقت فوتبال تماشا کرده‌بودیم. دهـ*ن‌دره‌ای کردم و انگشت‌هایم روی پیشانی‌ام لغزید.
پلک‌هایم را روی هم فشردم که کمی دیگر بخوابم اما با خوردن تقه‌ای به پنجره خواب از چشم‌هایم پر کشید.
سایه مادر از پشت پرده حریر گلبهی‌رنگ که اشاره می‌کرد بیدار شوم، را از لای پلک‌های نیمه‌بازم دیدم.
برایش دستی تکان دادم و با بی‌حوصلگی از تخت جدا شدم.
نگاهی به ساعت روی دیوار روبه رویم انداختم، ابروهایم را از تعجب بالا دادم.
جای شکرش باقی بود که مادر زودتر از این بیدارم نکرده‌بود.
امروز جمعه بود و بعد از خوردن صبحانه به خانه ننه‌طلا می‌رفتیم.
با یادآوری خانه ننه‌طلا، از شوق دیدراشان لبخندی کنج لبم نشست و به یکباره از جایم بلند شدم.
نگاهی به آینه قدی گوشه اتاق کوچکم که قابش را با سنگ‌های رنگارنگ تزیین کرده‌بودم، انداختم.
دستی به چشم‌های پف کرده‌ام کشیدم و انگشت‌هایم را لای مو‌های وز کرده‌ام بردم. برس را از روی میز توالتم برداشتم و به جانشان افتادم.
موهایم را پشت سرم جمع کردم و چشمکی به خودم در آینه زدم.
به هال پذیرایی که غرق در سکوت بود رفتم. مادر پرده‌های والان‌دار نسکافه‌ای رنگ را کنار زده‌بود و نور از پنجره‌ای که ته هال قرارداشت و به کوچه باز می‌شد روی مبل‌های قهوه‌ای رنگ می‌تابید.
نگاهم به آویز جدیدی که مادر درست کرده‌بود و به درب اتاق خودش و پدر، که روبه روی اتاق من و پارسا و کنار آشپزخانه قرار داشت؛ خیره شد.
عروس و دامادی نمدی با نمکی که خنده را به لــ*ب می‌آورد.
درب اتاق پارسا باز شد.
با دیدن قیافه‌‌ی خواب‌آلود پارسا در میان چارچوب درب اتاقش که روبه روی اتاقم بود، خنده‌ام گرفت.
به طرفش رفتم موهای ژولیده‌اش را بهم ریختم و دستی به گونه‌ استخوانی‌اش کشیدم.
- وقتی با این قیافه می‌بینمت دلم کباب می‌شه.
پارسا با بی‌حوصلگی دستم را عقب زد.
- بی‌مزه!
- اوه با یه من عسلم نمیشه خوردش!
چینی به دماغم دادم و به طرف حیاط که پدر و مادر آنجا مشغول خوردن صبحانه بودند، رفتم.
از روی پله‌‌هایی که دور طرفش پر از گلدان‌های گل رنگارنگ بود، نگاهم را به حیاط کوچک خانه دوختم.
دست‌هایم را از هم باز کردم و سرمست از بوی بوته یاس باغچه، نفس عمیقی کشیدم.
موزاییک‌های حیاط خیس بود. با تابش امواج رقصان نور خورشید روی آبی که لابه‌ لای موزاییک‌ها جمع‌شده بود، چشمم را تنگ کردم و لبخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
صدای جیک جیک گنجشک‌های روی درخت خرمالو موسیقی سحرانگیزی می‌نواخت.
طوری که پارسا بشنود با کنایه لــ*ب زدم.
- حالا خوبه از هفت روز هفته فقط یه روز جمعه رو زود از خواب بیدار میشی.
‌پارسا در حالی که پشت سرم می‌آمد، خنده‌کنان لــ*ب زد.
- حسود!
پدر و مادر دور میز کوچک گوشه حیاط نشسته بودند.
بوی نان‌ سنگک داغ و املت حیاط را پر کرده‌بود.
نگاهم به گلدان گل کریستالی روی میز، که مادر دیشب مشغول درست کردنش بود، خیره ماند و با هیجان فریاد زدم.
- وای مامان چه خوشگل شده!
تیله‌های سیاه مادر از هیجان برق زد و لبخندی لــ*ب‌های قلوه‌ای‌اش را پوشاند.
پارسا خواب‌آلود سلام کرد.
پدرم لبخندی زد و چشم‌های قهوه‌ای‌اش از شوق درخشید.
مادر بــ*وسه‌ای برایم فرستاد و با قاشق به پشت دست پارسا که در حال ناخنک زدن بود، زد.
- اول دست‌هاتو بشور پسر!
به طرف حوض کوچک وسط حیاط رفتم و دستم را داخل آب فرو بردم، آب خنک حالم را جا آورد.
شیلنگ آب، توی باغچه پر از گل بود و آب با فشار کمش، راه‌باریکی از لابه لای سنگریزه‌ها و کلوخ‌های باغچه باز کرده و به طرف تک درخت خرمالو راه گرفته‌بود.
صدای لخ لخ دمپایی‌های پارسا را پست سرم که شنیدم.
مشتی آب به طرفش پاشیدم.
پارسا که غافلگیر شده بود، فریاد کشید و من پا به فرار گذاشتم.
- دختره دیوونه!
به طرف میز صبحانه رفتم و برای پارسا شکلکی درآوردم.
مادر موهای عسلی رنگی که روی پیشانی‌اش ریخته‌بود را پشت گوشش زد و خندید.
- چکارش داری مادر، نمی‌بینی هنوز خوابه!
پدر چایی‌اش را سرکشید و با خنده گفت:
- خدا رو هزار مرتبه شکر که بدون خون و خونریزی بیدار شد.
قهقهه‌ای سر دادم و لیوان شیر گرم را در دست گرفتم.
- از ذوق مسابقه فوتبالی که با دایی و امیر داره، بیدار شده وگرنه...
پارسا صندلی‌اش را عقب کشید و در حالی که می‌نشست لــ*ب زد.
- امروز می‌خوام گلبارونشون کنم.
مادرم اخمی ساختگی روی ابروهای باریک تازه رنگ شده‌اش نشاند.
- بیخود! حق نداری از داداشم ببری.
پارسا خندید و چَشم کشیده‌ای گفت.
پدر استکان چایی‌اش را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد.
- دست بجنبونید برسونمتون.
پدر به سراغ باغچه رفت و فشار آب را بیشتر کرد کو مشغول آبیاری باغچه شد.
من و پارسا هم با عجله صبحانه‌مان را خوردیم که قبل از اینکه صدای پدر
در بیاید حاضر شدیم.
به سر کوچه قدیمی ننه‌طلا که رسیدیم، پارسا بلافاصله از ماشین پیاده شد و برای پدر دستی تکان داد و به طرف صندوق عقب رفت که توپش را بیرون بیاورد.
من و مادر هم بعد از خداحافظی از پدر پیاده شدیم.
مادر سرش را خم کرد و رو به پدر لــ*ب زد.
- نهار زودتر بیا. برای خونه ننه‌طلا هم از نخودچی کشمکش‌های تازه‌ مغازه بیار.
پدر دست‌های پهنش را روی چشمش گذاشت.
- ای به چشم خانم، به ننه‌طلا سلام برسون.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
بــ*وسه‌ای روی هوا برای پدر فرستادم و چشمکی حواله‌اش کردم.
ماشین پدر با صدای بوقی که در کوچه پیچید به آرامی از کنارمان گذشت.
پارسا وسط کوچه خلوت که سر صبح آب و جارو شده‌بود، با توپش بازی می‌کرد.
مادرم کلید خانه پدری‌اش را از کیفش بیرون آورد و در قفل چرخاند.
حیاط بزرگ و پر درخت ننه‌طلا به رویمان لبخند زد.
بوی گل‌های یاس همه جا پیچیده‌بود.
گنجشک‌ها جیک‌جیک‌کنان از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریدند.
دایی محسن با لباس ورزشی آبی‌رنگ در حال دویدن بود و از دور برایمان دستی تکان داد.
بساط صبحانه به راه بود!
همگی روی تخت بزرگ زیرآلاچیق نشسته بودند.
بوی نان داغ و ریحانی که ننه‌طلا از باغچه کوچک‌اش چیده‌بود را با هیجان به ریه‌هایم کشیدم!
ننه‌طلا کنار سماور قدیمی‌ که صدای قل قل‌اش در آلاچیق پیچیده‌بود، نشسته‌ و سر آنیتا کوچولوی خواب‌آلود روی پاهای تپل و ورم‌کرده‌اش بود و برای همه چای می‌ریخت.
امیر و مریم بچه‌های خاله‌پری دو طرف مادرشان نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودند و زندایی مهتاب در حال خرد ک*ر*دن گوجه وخیار بود.
مادر، ننه طلا را بوسید و کنارش نشست.
با صدای بلند سلام کردم و صورت پرچین و شکن ننه‌طلا را عاشقانه بوسیدم و بعد مریم و خاله پری و زندایی را و به امیر پسر همیشه محجوب خاله دست دادم.
امیر سلام گرمی تحویلم داد و لقمه بزرگی گرفت و به دایی محسن و پارسا ملحق شد و من کنار مریم نشستم و قاشقی در دست گرفتم.
مریم نیشگونی از لپم گرفت و گفت: چند بار صبحونه می‌خوری شکمو؟!
در حالی که قاشق مربای آلوبالویی که ننه‌طلا درست کرده‌بود را به دهـان می‌بردم گفتم: صبحونه‌ی اینجا فرق میکنه عزیزم.
و من هم از او نیشگونی گرفتم و بعد هر دو کر و کر خندیدیم.
صورت گلگون ننه‌طلا برقی زد و قربان صدقه‌مان رفت.
- ایشالله تو رخت عروسی ببینمتون عزیزای دلم.
هر دو با صدای بلند گفتیم: ایشالله!
و باز هم خندیدیم.
زندایی مهتاب چشمکی زد و با خنده گفت:
- قربون حجب و حیاتون برم من!
قهقهه همه در آلاچیق پیچید و هر کدام سرگرم صحبت با دیگری شدند.
بعد از جمع ک*ر*دن سفره صبحانه، مادرها به آشپزخانه رفتند ومشغول پخت و
پز شدند.
من و مریم و آنیتا آلاچیق را آب‌ و جارو کردیم بعد از آن به سراغ گل‌های شمعدانی که ننه‌طلا دو طرف پله‌ها قرار‌داده بود رفتیم.
آب‌پاش بزرگ سبز رنگ را از آب پر‌ و گلدان‌های رنگارنگ را سیرآب کردیم.
آنتیا خنده‌کنان شلینگ آب را باز کرد که باغچه کوچک ننه‌طلا را که بوی ریحان و ترپ و تره‌اش، آدم را مسـ*ت می‌کرد؛ آبیاری کنیم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
به تیله‌های آبی‌رنگ آنیتا که زیر نور آفتاب می‌درخشد، چشمکی زدم و شیلنگ را از دستش گرفتم؛ روی سر مریم، که روی موزاییک‌های کنار باغچه زانو زده بود و ریحان می‌چید، گرفتم.
همین که آب روی سرش ریخت، جیغ‌های پی‌در پی‌اش با قهقهه‌ من و آنیتا یکی شد و برای اینکه بیشتر از آن خیس نشود به طرفمان آمد و شیلنگ را از میان انگشت‌هایم کشید. آب را روی سر و صورتم گرفت و من هم خیس آب شدم.
فریاد زدم.
- دیوونه... مگه دستم بهت نرسه! کله‌تو می‌کنم.
مریم زبانش را بیرون آورد و در میان خنده‌های از ته دلش، لــ*ب زد.
- اگه می‌تونی بیا!
از فکر کندن کله مریم خنده‌ام گرفت، او با قد بلند و کشیده‌اش یک سر و گردن از من جلوتر بود و به قول ننه‌طلا باید نردبان زیر پایم می‌گذاشتم که به او می‌رسیدم!
پسرها که در حال گرم ک*ر*دن قبل از بازی فوتبال بودند، با شنیدن خنده‌هایمان برایمان شکلک در آوردند.
آنیتا با خیس شدن لباس‌هایش لــ*ب ورچید و به داخل ساختمان بزرگ و قدیمی رفت که لباس‌هایش را عوض کند.
من و مریم با لباس‌های خیس روی پله‌ها به تماشای بازی نشستیم.
پارسا عاشق فوتبال بود و یکی از بهترین بازیکنان تیم شهر کوچکمان.
همه امیدوار بودیم که او به زودی وارد تیم استان که در لیگ برتر حضور داشت شود و به آرزوی قلبی‌اش برسد.
دایی‌محسن قوطی‌های بزرگ روغن را به عنوان دروازه گوشه حیاط گذاشت و با گچ، زمین کوچکی کشید.
بدون توجه به خواب جمعه همسایه‌ها
با سوت
دایی محسن که داور بود، بازی بین امیر و پارسا شروع شد.
دایی محسن در این میان علاوه بر داوری به امیر نیز کمک می‌کرد؛
با این وجود برنده میدان پارسا بود.
بیشتر بازی به شوخی و کل کل می‌گذشت و من و مریم از رفتارهای بچه‌گانه‌ای که داشتند، از خنده ریسه می‌رفتیم.
خمیازه‌ای کشیدیم و گردنم را نرمش دادم.
- دیشب تا ساعت دو فوتبال نگاه کردیم!
مریم چشمکی زد و گفت:
باز نذاشتید بابات بخوابه؟!
- همین که بازی شروع میشه، از تو اتاقش داد می‌زنه صداشو کم کن پسر! پارسا هم کلا صداشو قطع می‌کنه.
- دیوونه‌اید بخدا! همه هیجان فوتبال به سر و صداشه، اینجوری که حال نمی‌ده!
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم: همینم غنیمته! بابا عصبی بشه از سقف آویزونمون می‌کنه.
مریم با صدا خندید!
نگاهم به امیر که افتاد خنده‌ام گرفت!
آنچنان پارسا را در حصار بازوهای مردانه‌اش گرفته‌بود، انگار که دزدی را زمان دزدی غافلگیر کرده‌باشد.
دایی محسن از فرصت استفاده کرد و توپ را وارد دروازه پارسا کرد.
من و مریم در حالی که از خنده ریسه رفته‌بودیم از پله‌ها سرازیر شدیم و به طرفشان دویدیم.
یک دستم را به کمرم زدم و دست دیگرم را سایبان چشم‌هایم کردم و به صورت عرق‌کرده دایی محسن زل زد.
- آقایون این گلتون قبول نیست.
دایی محسن با خنده زبانش را بیرون آورد.
امیر دستی روی س*ی*نه‌اش گذاشت، نگاه گرمش را روی صورتم پاشید و سرش را خم کرد.
- ای به چشم خانم شما دستور بفرمایید!
لبخندی روی لــ*ب‌هایم نشاندم و چشم‌هایم را روی پارسا دوختم.
پارسا روی زمین نشسته و زانوهایش را بـ*غـل گرفته بود، از لای پلک‌های نیمه‌بازش چشمکی زد.
- مگه اینطوری بتونن گل بزنن.
مریم سرش را به نشانه تاسف تکان داد و با شیطنت لــ*ب زد.
- خدایی نمی‌تونید ازش ببرید چرا بازی می‌کنید؟
امیر ابروهای سیاه و پهنش را بالا داد و دست‌هایش را رو به آسمان بالا گرفت.
- خدایا یک هزارم از شانس پارسا رو قسمت ما کن!
همگی با خنده دست‌هایمان را به حالت دعا گرفتیم و یک صدا لــ*ب زدیم.
- الهی آمین!
امیر اهل سبک‌سری وجلف‌بازی نبود، اما گاه‌گداری زیر آن چهره متین و باوقارش، شیطنت و بازی‌گوشی موج می‌زد و همه را به خنده وا می‌داشت.
دایی محسن رو به امیر بشکنی زد و همزمان با هم به طرف پارسا هجوم بردند.
دایی محسن پاها و امیر دست‌های پارسا را گرفتند و او را که سبک‌تر از هردوی آنها بود از زمین جدا کردند و به طرف حوض بزرگ پر از آب بردند.
دست و پا زدن‌های پارسا و میانجی‌گری من و مریم بی‌فایده بود.
پارسا به یکباره وسط آب حوض افتاد و بر سر و رویش آب می‌ریختند.
من و مریم هم شیر آب را باز کردیم و شیلنگ آب را بر سر و روی امیر و دایی محسن گرفتیم.
صدای جیغ و خنده‌هایمان حیاط را در بر گرفته بود.
امیر درحالی که با دست آب حوض را به طرف ما می‌پاشید، لــ*ب زد.
- موندم این پارسا چی داره شما دوتا طرفداریشو می‌کنید.
پارسا دستش را به نشانه پیروزی به طرف امیر گرفت.
- قهرمان ملی‌ام دیگه!
دایی محسن که نفس نفس می‌زد، شیرآب را بست و لــ*ب حوض نشست.
- بسه دیگه بچه‌ها به من پیرمرد رحم کنید، از کت و کول افتادم.
مریم به طرف دایی محسن رفت و شانه‌های خیس‌اش را ماساژ داد.
آنتیا دوان دوان خود را روی پله‌ها رساند و داد زد.
- ننه‌طلا می‌گه بیایین بالا.
امیر سوتی کشید و با شیطنت گفت:
اوه الان میاد با کفگیر می‌افته به جونمون.
دایی‌محسن از جایش بلند شد و لــ*ب زد.
- من رفتم، بدنم جون کفگیر خوری نداره!
من و مریم دست‌های دایی محسن را گرفتیم و به طرف پله‌ها پا تند کردیم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
روی پل فلزی ایستاده‌ و دستم‌هایم را به دور حصار فلزی آبی‌رنگش حلقه کرده‌بودم.
چشم‌هایم را بسته و به صدای شرشر آبشار کوچک اما پر آب که موسیقی سحرانگیزش جادویم کرده‌بود، گوش سپرده‌‌بودم.
و آرامشی عجیب مرا تنگ در آغـ*وش گرفته‌بود.
یک‌ آن دستی به دور کمرم پیچید و با گرمای نفس‌هایی زیر گوشم، نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد و چشم‌هایم را با وحشت باز کردم.
- بندازمت توی آب؟!
با شنیدن صدای شیطنت‌آمیز سارا، ترس جایش را به خشم داد؛ دست‌هایم را روی مچ دستش حلقه کردم و با حرص فشار دادم.
- دختر دیوونه! ترسیدم.
قهقهه‌اش با صدای آب یکی شد! دست‌هایش را از حصار دست‌هایم بیرون کشید و یک قدم به عقب رفت.
- خیلی خُلی که اینجا چشماتو بستی! فکر نکردی یه دیوونه‌تر از خودت بیاد هولت بده تو آب چی میشه؟!
چشم‌هایم را ریز کردم و چینی به پیشانی‌ام انداختم.
- فکر می‌کنی همه مثل خودت خل وچل ان؟!
سارا صمیمی‌ترین دوستم از دوران دبیرستان و هم‌دانشگاهی‌ام بود. هر چند وقت یکبار برای گپ و گفت دخترانه با هم قرار می‌گذاشتیم.
برای شهر قدیمی و کوچک ما، بهترین و راحت‌ترین مکان برای قرارهای دخترانه پارک باستانی شهر بود که می‌توانستیم به دور از نگاه پرسش‌گر دیگران ساعت‌ها بنشینیم و درد و دل کنیم.
و من عاشق سراب پر آبش بودم. که در دامنه کوه قرار داشت و دور تا دورش را حصار کشیده بودند.
صدای جیغ و هیاهوی چند نفری که مشغول قایق‌سواری بودند در دل کوه پیچید و سکوت پارک را در هم شکست.
سارا
دستم را کشید و از لابه لای درخت‌هایی که دو طرف راه باریک شنی را پوشانده‌بودند به طرف وسایل بازی پارک برد.
هم‌آوا با خش‌خش شن و ماسه زیر پاهایمان، زیر لــ*ب شعری زمزمه می‌کردم.
پارک خلوت بود و چند پسر نوجوان روی چمن‌ها نشسته بودند و با صدای بلند صحبت می‌کردند. سارا
به طرف اولین تاب خالی رفت و روی آن نشست.
صدای گنجشک‌ها و کلاغ‌ها در میان درخت‌های جنگلی سر به فلک کشیده پیچیده بود و بوی چمن‌هایی که تازه آبیاری شده‌بودند مشامم را نوازش می‌کرد.
آفتاب از لای شاخه‌ درخت‌ها سرک می‌کشید و بر روی پارک نور می‌پاشید.
سارا در حالی که نگاهش را روی دختر و پسر جوانی که روی نیمکت‌ روبه‌رویش نشسته بودند و با هم پچ پچ می‌کردند، دوخته بود لــ*ب زد!
- بدو بیا تابم بده.
سپس با لحن کودکانه‌ای گفت:
تاب تاب عباسی!
- خرس گنده!
صورت کک مکی و استخوانی‌اش را در هم کشید و لــ*ب ورچید.
- ننه‌بزرگ تو رو خدا!
خنده‌کنان، نیشگونی از بازوهای لاغرش گرفتم.
- ننه‌بزرگ و کوفت!
قاه قاه خندید و اشکی که از کنج چشم‌های درشت و روشن‌‌اش راه گرفت را پاک کرد.
- خدا نکشتت!
در حالی کا تابش می‌دادم گفتم: من موندم که تو چرا هر وقت می‌خندی اشکت در میاد؟!
خنده ریزی کرد و لــ*ب زد.
- تندتر تاب بده نوبتت برسه تاب نمیدم ها!
- مگه تو میذاری من بشینم رو تاب؟! هر وقتم می‌شینم میگی سنگینی نمی‌تونم تابت بدم!
- خبه خبه! مگه دورغ میگم که...
می‌دانستم جمله بعدیش چیست، بلافاصله گفتم: من چاق نیستم تو پرم!
گره‌ای بین ابروهای پهن‌ قهوه‌ای رنگش انداخت و
با صداقت همیشگی‌ که در کلامش بود، لــ*ب زد.
- خدا شانس بده! چی می‌شد منم مثل تو بودم؟
از حسادتی که سعی در پنهان کردنش نداشت خنده‌ام گرفت.
- لاغر مردنیه کک مکی!
- وا پگی تو کی انقدر بی پروا شدی؟!!
- شوخی کردم بابا.
- گوشیتو دربیار تا از دلم دربیاد.
در حالی که لــب قلوه‌ای‌اش را جمع می‌کرد گفت: یه دونه عکس بگیر! منو خوشگل در بیاری‌ها!
بعداز گرفتن چند سلفی دونفره با هیجان لــ*ب زد.
- اگه گفتی چی شده؟
- چی؟!
- آرش می‌خواد از زنش جدا بشه؟!
جیغ کشیدم و با صدای بلندی لــ*ب زدم.
- نه؟ جدی که نمی‌گی؟!
سارا با دست به پهلویم زد و اطرافش را دید زد!
- آروم دختر چخبرته؟
ناخوداگاه سر چرخاندم و پارک را از نظر گذراندم، چند خانم به همراه بچه‌هایشان در حال نزدیک شدن به سرسره‌ها بودند.
- تو که گفتی خیلی همدیگه رو دوست دارن. هنوز دوسال نشده زدن به تیپ هم؟
دستش را در هوا تکان داد و چینی به پیشانی‌اش انداخت.
- همه‌اش تظاهر بود، الان که باهم اختلاف دارن می‌گن از اولش هم تفاهم نداشتن!
ابروهایم را بالا دادم و لــ*ب زدم.
-عجب! من که یکی دوبار دیدمشون باورم شد که لیلی و مجنون‌اند!
سارا آهی کشید و گفت: آره، برای ما هم باورنکردنیه! به آخر خط رسیدن.
خود من چند بار با آرش صحبت کردم، می‌گفت اگه لیلا برگرده حاضره از نو شروع کنه اما لیلا زیر بار نمیره.
طفلک آرش خیلی لاغر شده!
گره‌ای به آبروهای سیاهم انداختم و با کنایه لــ*ب زدم.
- وای وای ...تو کی باهاش حرف زدی؟!
- چند روز پیش اومد خونمون، کلی باهام درد ودل کرد، دلم براش سوخت.
سرم را با افسوس تکان دادم.
- از این پسرعموی مغرورتو حرصم می گیره!
- آخ گفتی! اتفاقا خیلی دوست داشتم بهش بگم اگه آنقدر مغرور نبودی، حال و روزت این نبود.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
سر چرخاندم به طرف نیمک روبه رو. نگاهم روی ناز و کرشمه‌های دخترک و ناز خریدن پسر جوان نشست.
پسر‌جوان دست‌هایش را به آرامی به موهای دختر نزدیک کرد و آن‌ها را از روی پیشانی‌اش کنار زد؛ دخترک دستش را گرفت و قهقهه‌ای سر داد که با جیک‌جیک گنجشک‌ها، هم‌آوا شد.
سارا همچنان از آرش و ازدواج ناموفق‌اش حرف می‌زد و ذهن من خاطرات روزهایی که عشق آرش در دل سارا جوانه زده‌بود را زیر و رو می‌کرد.
آرش پسر‌عموی مغروری بود که ده سال از سارا بزرگ‌تر بود و با وجود اینکه می‌دانست که عشقش در دل نوجوان سارا جوانه‌ زده‌است، به روی خودش نیاورد.
روزی را که خواهر آرش در دورهمی دختران فامیل از سارا خواستگاری کرد‌ه‌بود یکی از روزهای دردآور سارا و پایان دلخوشی‌اش به اینکه شاید بتواند دل آرش را به دست بیاورد، بود.
سارا که این طرز خواستگاری را در شأن خودش نمیدید و به نوعی احساس کرده بود مورد تمسخر قرار‌گرفته، حاضرجوابی کرده‌ و در جواب دختر عمویش گفته‌بود آرش هم‌سن پدربزرگش است.
هق هق گریه‌های تلخ سارا پشت تلفن، فراموش نشدنی بود.
او آرش را دوست داشت و انتظار برخورد دیگری در مقابل احساس زلالش را داشت.
بعد از این‌که حرف‌هایش را زد و اشک‌هایش را ریخت و دلش سبک شد، به او اطمینان دادم که اگر آرش او را برای زندگی مشترک می‌خواست حتما به او ابراز علاقه می‌کرد.
آن روزها بر سارا گذشت، اما تلخ.
چند ماه بعد آرش با دختر یکی از دوستان مادرش ازدواج کرد و سارا به کلی عشق او را از دلش بیرون کرد.
دختر و پسر نیمکت رو‌به رو دست در دست هم از جایشان بلند شدند، دست دخترک دور بازوی یارش حلقه شد و سرمست از عشق از لابه لای درخت‌ها گذشتند.
با کنایه به سارا گفتم: تو هم از آرش مغرورتر بودی!
سارا حق‌ به جانب لــ*ب زد.
- تو بودی پیش‌قدم می‌شدی؟
- نمی‌دونم. کار سختیه!
نگاهش به دور دست‌ها خیره شد!
- منم مثل همه دخترا دوست دارم پسر مورد علاقه‌ام نازمو بکشه! نه اینکه منت کشی کنم!
چشمکی زدم و گفتم:
- خوشم اومد که شب عروسیش
خودتو از تک‌و تا ننداختی. از خواهرای دامادم بیشتر رقصیدی !
- اتفاقا بهترین کاری که کردم همون بود، به خاطر این با زنش صمیمی شدم که بهش ثابت کنم که کوچکترین اهمیتی برام نداره.
سارا از لحظه‌ای که نشستیم از اتفاقات پیرامون آرش گفت و اینکه تمام فامیل من جمله خود او بسیج شده‌اند که آنها را باهم آشتی دهند.
سارا با اندوه گفت: خدا کنه هم جدا نشن! حیفه به خدا.
- کجاش حیفه وقتی باهم نمی‌سازن. مخصوصا الان که بچه‌ای ندارن این وسط بسوزه.
سارا با گوشه شال، صورتش را باد داد و در میان خنده لــ*ب زد.
- خیلی منطقی بود!
به چشم‌هایش خیره شدم و بشکنی زدم.
- یه خبر خوب برات دارم!
- وای ببخشید، اصلا اجازه ندادم تو حرف بزنی!
سپس هیجان زده لــ*ب زد.
- خب بگو!
- بله دیگه! فرصتی نمونده من حرف بزنم اگر هم بود جنابعالی باز حرف داشتی.
سارا باخنده نیشگونی از من گرفت و گفت: خدا بگم چکارت نکنه از بس خونسردی تو! یه خبر خوب داری و الان می‌خوای بگی؟ د بگو از کنجکاوی تاول زدم!
- امتحانات ترم تمو بشه می‌خوام برم مغازه دوست دایی محسن همون که چاپ بنر و تبلیغاته، کار کنم. برای تابستون برنامه‌ای نداری؟
لــ*ب‌های سارا کش آمد.
- نه...اما خب ما که تجربه نداریم.
- کار با کامپیوتره که داریم درسشو می خونیم، برامون یه دوره می‌ذاره که با کارآشنا بشیم. با شروع کلاسا هم اگه کارمون خوب بود اجازه می‌ده روزهایی که کلاس نداشته باشیم بریم سرکار.
- خدا شانس بده! چقدر پارتی بازی! شامل حال منم می‌شه آیا؟
- معلومه که میشه. گفتم دو نفریم. حالا چی می‌گی؟
سارا با شیطنت انگشت‌ اشاره‌اش را به طرفم گرفت و لــ*ب زد.
- ببین جهنمم بری باهات میام. مخصوصا جایی که پول توش باشه با سر میام!
دستش را گرفتم و از روی نیمکت بلندش کردم.
- پس پیش به سوی جهنم با حقوق و مزایا!
شادمانه همدیگر را در آغـ*وش کشیدیم.
- پگاه ببخش پر حرفی کردم!
- عزیزم. خوشحالم که اونقدر باهام راحتی که حرف دلت رو می‌زنی.
- منو باش فکر کردم خبرت اینه که بالاخره اون پسرخاله خل و چلت دهـ*ن وا کرده!
چینی به پیشانی‌ام انداختم و لــ*ب زدم.
- وا خل و چل چیه!
- خله دیگه! خدا زبون رو برای حرف زدن داده، نه اینکه مثل چی زل بزنی تو صورت اونی که دوستش داری!
ضربه‌ای به بازویش زدم.
با یاد آوری نگاهای امیر پلک‌هایم را روی هم فشردم و لــ*ب زدم.
- من عاشق همین نگاهاشم.
سارا انگشت‌هایش روی پلک‌هایم گذاشت و لــ*ب زد.
- پس تو هم از اون چل تری.
قهقهه‌ای سر داد و برای در امان ماندن از ضرباتم به طرف در خروجی پارک پا تند کرد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
بی‌توجه به زنگ موبایم، روبه روی آینه قدی داخل هال ایستادم و موهای سیاه مجعدم را زیر شال سورمه‌ای رنگم بردم، انگشت اشاره‌ام را زیر به لبم کشیدم که رژهای پخش شده را پاک کنم. کمی عقب رفتم، سرتا پای خودم را داخل آینه برانداز کردم.
چشمکی برای دخترک تپل پوشیده در مانتوی آبی‌ ساده و شلوار جین سورمه‌ای فرستادم.
موبایلم همچنان داخل کیفم ناله می‌کرد! کفش‌هایم را با عجله از جاکفشی بیرون کشیدم و پوشیدم، سپس به طرف در حیاط پا تند کردم.
پژوه سفیدرنگ دایی محسن جلوی در پارک بود.
به‌خاطر تاخیر چند دقیقه‌ای‌ام
لــ*ب گزیدم و سوار ماشینش شدم.
- سلام به دایی جون خودم!
دایی محسن ابروهای پرپشت و صافش را بالا داد و با دست به ساعتش اشاره کرد.
- ببخش دایی!
- حالا چرا گوشیتو جواب نمی‌دی؟
بادی به غبغبم انداختم و لــ*ب زدم.
- مدیریت زمان!
باکشیدن سوتی، لــ*ب‌های باریکش جمع شد.
- باریک الله! خدا کنه سرکارم همین قدر مدیر باشی!
قهقهه‌ای سر دادم و بــ*وسه‌ای نرم برصورت زبرش نشاندم.
- قربون دایی مهربون خودم!
- ای بلای زبان باز!
- استرس دارم دایی.
- نترس از پسش بر میای.
کف دستم را روی زانوهایم کشیدم و نفس مضطربم را فوت کردم.
- خدا کنه! می‌خوام حقوقم رو پس‌انداز کنم، نمی‌خوام برای ارشد به بابام فشار بیارم.
دایی محسن آهی از سر افسوس کشید و لــ*ب زد.
- کاش پارسا هم مثل تو بود. فقط چسبیده به یه توپ.
- چند روز دیگه ازشون تست می‌گیرن!
- خودت که می‌دونی آرزوم اینه که پارسا فوتبالیست بشه، ولی به فکر جیبشم باشه.
خسته نمی‌شه‌ انقدر از تو و بابات پول تو جیبی میگیره؟!
شانه‌هایم را بالا انداختم و لــ*ب زدم.
- مامان خیلی بهش می‌گه اما یه گوشش دره یکیش دروازه.
با صحبت راجع به پارسا و کار، مسیر بین خانه تا مغازه دوست دایی‌محسن، خیلی زود سپری شد.
به مغازه که نبش خیابان اصلی بود، رسیدیم، استرس من بیشتر شد.
کف دست‌هایم را بهم مالیدم و نگاهم را به آسمان دوختم.
دایی محسن ضربه‌ای به در شیشه‌ای مغازه زد و کناری ایستاد که من داخل شوم.
نگاه کنجکاوم را به اطراف چرخاندم و زیر لــ*ب سلام کردم.
سلامم در میان سر و صدای دستگاه چاپ گم شد.
دایی محسن دستش را به کمرم زد و مرا به جلو هدایت داد.
- پدرام!
با بوی تندی که تمام مغازه را در برگرفته‌بود به سرفه افتادم، سر و صدای دستگاه چاپ استرسم را بیشتر کرد.
دستم را جلوی بینی‌ام تکان دادم و چند نفس پی‌در پی بیرون فرستادم.
طولی نکشید که صدای دستگاه چاپ خاموش شد و
آقا پدرام که مردی سی و چند ساله بود، با لبخندی که صورتش را جوان‌تر نشان میداد از پشت دستگاه بیرون آمد و به طرفمان پا تند کرد.
دایی محسن را در آغـ*وش کشید و خوش آمد گفت.
قد بلندش به بلندی قد دایی محسن بود، اما کمی لاغرتر از او به نظر می‌رسید.
دایی محسن صورتش را بوسید و با لبخند او را از خود جدا کرد.
سپس به من اشاره کرد.
- پگاه جان! خواهرزاده گل و هنرمند من، خیلی با استعداد و خانم! هرکاری رو فقط یکبار بهش بگی زود یاد می گیره...خلاصه حلال‌زاده به دایی‌اش رفته.
با شنیدن معرفی بلند بالای دایی محسن احساس کردم صورتم گر گرفت و دهنم خشک شد.
آقا پدرام با شنیدن حرف‌های دایی محسن، لبخندش عمیق‌تر شد و دستی به موهای مشکی براقش کشید.
روبه من لــ*ب زد.
- بله مشخصه! خیلی خوش اومدید.
کف دست‌هایم را که از شدت استرس و خجالت عرق کرده‌بود را بهم فشردم.
با صدایی که برای خودم هم غریبه بود، زیر لــب تشکر کردم و نگاهم بین وسایل مغازه چرخید.
مغازه بزرگ و دلبازی بود.
از بین چند میز کامپیوتری که کنار دیوار بود، دوست داشتم میز آخری که چند متر با دستگاه چاپ فاصله داشت از آن من شود.
باصدای دایی محسن نگاهم را از میز گرفتم و به او دوختم.
- پگاه دایی من باید برم، کاری نداری!
لــ*ب‌های خشکم را با زبان تر کردم، کاش می‌توانستم بگویم که من هم می‌خواهم با تو بیایم و بیخیال کار شده‌ام.
محیط آنجا سردرگمم کرده و سرگیجه اعصابم را متشنج کرده‌بود.
با تکان دادن سرم افکار پریشانی که قصد منصرفم کردنم داشتند، را از خود راندم.
لبخندی زورکی بر صورتم نشاندم و لــ*ب زد.
- ممنونم دایی!
دایی محسن از آقا پدرام تشکر و خداحافظی کرد و من را تا دم در به دنبال خود کشاند.
- پگاه جان، اگه حس می‌کنی ...
از اینکه صورتم آنچه را در قلب و ذهنم می‌گذشت به نمایش می‌گذاشت، حرصم گرفت. حرف دایی محسن را قطع کردم و به آرامی لــ*ب زدم.
- نه دایی، فقط از بوی مواد و سر و صدا سرگیجه گرفتم، عادت می‌کنم.
دایی محسن با مهربانی دستش را روی شانه‌ام گذاشت.
- هر کاری داشتی حتما به خودم بگو.
روی پنجه پا بلند شدم و بــ*وسه‌ای بر صورتش نشاندم.
دایی محسن با مهربانی در آغوشم فشرد و رفت.
به طرف آقا پدرام که مشغول جمع ک*ر*دن بنر چاپ شده بود، رفتم.
آقا پدرام سرش را بالا گرفت و لــ*ب زد.
- سفارش اداره بهداشت. تا یه ساعت دیگه میان ببرنش.
سرم را تکان دادم و محو تماشای دستگاه بزرگ و پر سر و صدا شدم.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
همانطور که نگاهم را روی دستگاه دوخته‌بودم، لبم را گزیدم و در دل غر زدم.
" اَه، کی حوصله کار ک*ر*دن با این هیولا رو داره؟"
آقا پدرام با حوصله و طمأنینه بنر بزرگ را لول کرد و کناری گذاشت سپس دستس روی پیشانی عرق کرده‌اش نشست.
در حالی که به طرف میز‌های کامپیوتر می‌رفت لــ*ب زد.
- توی کار ما، خلاقیت و هنر حرف اول رو می‌زنه شما هم که ماشالله هنرمندید.
- لطف دارید.
آقا پدرام چشم‌های مشکی ریزش را به پایین دوخته بود و به آرامی لــ*ب زد.
- ما کارت ویزیت، کارت عروسی آگهی ترحیم و... طراحی و چاپ می‌کنیم. دوست دارم ایده‌های جدید و بکر استفاده کنم.
- حتما، تمام تلاشمو می‌کنم.
با تمام شدن صحبت‌هایش مژه‌های بلند و برگشته‌اش را بر هم زد و به من زل زد.
- سوالی نداری؟
- من می‌تونم روی میز آخر کار کنم؟
با لبخندی گرم و دوستانه که بر جذابیت صورت استخوانی‌اش می‌افزود، لــ*ب زد.
- ایرادی نداره، هر جایی که راحت تری.
برخورد دوستانه‌اش باعث شد که اضطراب و سردرگمی ام کم کم از بین برود، نفسی از سر آسودگی کشیدم و لــ*ب زدم.
- می‌تونم از امروز شروع کنم؟
- چرا که نه! راستی سرویس بهداشتی اون گوشه سمت چپه! رو‌به روش هم آبدارخونه‌ست.
نگاهم رد دست‌هایش را دنبال کرد.
دقیقا پشت دستگاه چاپ! سرویس بهداشتی آنجا قرار داشت.
آبدارخانه کوچکم هم جای دنجی به نظر می‌رسید.
- ببخشید، این بو...
آقاپدرام دستش را بالا برد و لــ*ب زد.
-کم کم عادت می‌کنید، اگرم خیلی اذیت شدید ماسک بزنید.
گلویم را صاف کردم و لــ*ب زدم.
- بله حتما. راستی دایی محسن درباره دوستم با شما صحبت ک*ر*دن؟
با لبخند جواب داد.
- بله! می‌تونن از فردا تشریف بیارن!
خوشحالی و هیجانم را در پس لبخندی کش آمده پنهان کردم و لــ*ب زدم.
- ممنونم.
آن روز تا ظهر سرکار بودم و تا حدودی با کار آشناشدم هر چند که خستگی و سردرگمی
نگرانم کرده‌ بود که نکند از پس کار برنیایم، اماحقوقش دلگرمم می‌کرد وفکر آینده و آرزوهایی که در سر داشتم مرا به جلو می‌خواند.
سیستم را خاموش کردم و دوباره نگاهی به میز کارم انداختم. همه چیز مرتب بود!
با رضایت لبخندی زدم و کیفم را برداشتم.
از آقا پدرام خداحافظی کردم و به میان مردمی که شتابان از کنار هم می‌گذشتند خزیدم.
لرزش گوشی‌ام از داخل کیفم را در میان سر وصدای ماشین‌ها و ازدحام جمعیت به سختی شنیدم.
همانطور که به روبه رو زل زده بودم و شتابان قدم برمی‌داشتم، دستم را داخل کیفم بردم و در میان شلوغی گوشی را بیرون کشیدم.
چهره خندان سارا بر روی صفحه گوشی ام نقش بست.
قبل از اینکه چیزی بگویم صدایش در گوشی پیچید.
- به به خانم شاغل. زود بگو چخبر.
- خسته‌ام سارا. ولی خوب بود، فردا سر ساعت هشت اونجا باش.
- وای پگی! خیلی زوده.
- بیخود، دیر بیای باید فاتحه کارو بخونی!
- فاتحه مه صلوات.
- دیوونه.
گوشی را قطع کردم و داخل کیفم سر دادم .
*
دومین روز کاری به موقع در مغازه حاضر شدم.آقا پدرام قبل از من آنجا بود و پشت میزش مشغول تایپ ک*ر*دن بود.
سلام کردم و کیفم را روی میز کارم گذاشتم و به طرف آقا پدرام رفتم.
- صبح‌بخیر، خوبی؟
- ممنونم، چیکار می‌کنید؟
- باید یه کارت ویزیت طراحی کنم.
- من چیز زیادی نمی‌دونم.
- ببین توی طراحی کارت ویزیت، درج اطلاعات و توناژ رنگی خیلی مهمه.
- اکثراً از کارت‌های خاص و متفاوت خوششون میاد..
- بله و هر چقدر نو تر و جذاب‌تر باشه، کارمون می‌گیره.
نیم ساعتی که گذشت سارا با چهره خواب‌آلودش در مغازه ظاهر شد.با دیدنش از پشت میز بلند شدم و به استقبالش رفتم.
آنچنان در آغـوش هم جای گرفتیم انگار که خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم.
سارا زیر گوشم پچ زد.
- اینجا چه بوی بدی میاد! چخبره؟
آرام به پهلویشم زد و او را از خود جدا کردم.
- بوی مایع دستگاه چاپِ!
سارا پلکهایش را باز و بسته کرد و لــ*ب زد.
- یعنی باید این بو رو تحمل کنیم!
- عادت می‌کنی.
سارا دستی به موهای فرفری‌اش کشید و شال یاسی رنگش را جلو کشید.
لبش را که با رژی صورتی کمرنگی رنگین کرده‌بود را تر کرد و زیر لــ*ب گفت:
- اگه امروز خفه نشدیم!
- نترس!
دستی به مانتوی مشکی کوتاهش کشید و گلویش را صاف کردم و زیر لــ*ب سلام کرد.
سر چرخاندم ،آقاپدرام پشت سرم ایستاده بود، دستم را به کمر سارا زدم.
- آقاپدرام، ایشون سارا هستن.
آقاپدرام با احترام سرش را خم کرد و لــ*ب زد.
- خوش اومدی.
- ممنونم.
سپس سارا را به طرف میز کارش برد.
- اینم میز‌کار شما. پگاه خانم براتون توضیح میدن.
سارا با شیطنت گفت:
پگاه جون چه زود با چم و خم کار آشنا شده.
آقاپدرام با خنده گفت:
ان شالله شما هم به زرنگی پگاه خانم باشید!
سارا دستش را به حالت دعا بالا گرفت و گفت: ان‌شالله.
آقاپدرام گلویش را صاف کرد و با جدیت لــ*ب زد.
- ماشالله به این همه انرژی، می‌خوام توی کارم همین‌قدر فعال باشید.
لبخندی زد و به طرف میز کارش پا تند کرد.
با خنده چشمکی به سارا زدم و هر دو خندیدیم.
- کم بخند دختر، بیرونمون می کنه‌ها.
- بیخود مگه شهر هرته!
چشم‌هایم گشاد شد و لــ*ب زدم.
- وا؟! چی می‌گی تو!
- عجب خوشتیپ و جذابه.
گره‌ای به ابروهایم دادم و لــ*ب زدم.
- اِ می شنوه.
چشمکی حواله‌ام کرد ولب زد.
- می‌خوای برم تو روش بگم؟
دستم را روی دهانم گذاشتم که صدای خنده‌ام را خفه کنم سپس اخمی کردم به آرامی لــ*ب زدم.
- بیا بریم پشت سیستم برات بگم که باید چکار کنی. کم حرف بزن.
- امیدوارم دسته گل آب ندم!
- نترس از پسش بر میای البته اگه زبونت بذاره.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
بوی رنگ و روغن با بوی گل‌های یاسی که دیوار حیاط کاهگلی را پوشانده‌ بود، در هم پیچیده‌ بود و مشامم را قلقلک می‌داد.
درخت‌های پر شکوفه بر روی باغچه سایه انداخته بودند و رقص نور‌خورشید از لا‌به لای شاخه‌ها،
نقشی از زندگی بر روی بوم نقاشی به جای گذاشته‌ بود.
از تصور این‌که وسط حیاط کاهگلی ایستاده‌ام، حس سرخوشی در وجودم می‌دوید و خنکای سایه‌ها زیر پوستم می‌لغزید.
برای چندمین بار با لذت به منظره پیش رو چشم دوختم و قلم‌مو را به طرف یاس‌ها سُر دادم و انعکاس نور و رنگشان را روشن‌تر کردم.
زیر لــب آهنگ سنتی آرامش‌بخشی که از گوشی موبایلم پخش می‌شد را زمزمه می‌کردم و ذوق زده، لحظه شماری می‌کردم که کامل شدنش را ببینم و هرچه زودتر تحویل مشتری بدهم.
فکر غافلگیر‌ک*ر*دن پارسا، هیجان‌زده‌ام می‌کرد.
می‌خواستم با پولش برای پارسا کفش ورزشی بخرم که وقتی وارد تیم لیگ برتری می‌شود کفش‌هایش نونوار باشد.
صدای باز شدن در حیاط و سپس کوبیده شدن لنگه‌های در به روی هم، من را از حیاط قدیمی به بیرون پرت کرد!
صدا آنقدر ناگهانی بود که قلم‌مو از دستم افتاد و نگاه وحشت‌زده‌ام از پنجره باز به حیاط کشیده‌ شد.
نگاه مضطربم روی پارسا نشست. با تندی ساک باشگاه‌اش را گوشه‌ای انداخت، سرش را رو به آسمان گرفت و دست‌هایش را مشت‌ کرد. سپس به طرف حوض کوچک رفت و شیر آب را باز کرد و سرش را زیر آن گرفت.
با دیدن حرکاتش، دلهره به جانم چنگ انداخت. پالت را که رومیز گذاشتم به دسته جاقلم‌موی سلطی خورد و قلم‌موهای داخلش پخش ‌زمین شدند.
بی‌توجه به وضع موجود از اتاق بیرون رفتم.
دمپایی‌های پشت در را لنگه به لنگه پوشیدم و یکراست به طرف پارسا پا تند کرد.
صدای جیک‌جیک گنجشک‌ها از لابه لای تک درخت خرمالو، در حیاط طنین انداخته‌بود.
فکری که از ذهنم گذشت تنم را لرزاند:" نکنه که پارسا...؟! "
کنارش زانو زدم و گره‌ای به ابروهایم انداختم.
- پارسا، پارسا!
پارسا سرش را از زیر آب بیرون کشید و در حالی که نفس نفس می‌زد، لــ*ب زد.
- هان؟
- چی شده؟! چرا اینقدر پریشونی؟
پارسا شیر آب را بست و همان‌جا، زانوهای لرزانش را در حصار دست‌هایش گرفت و سرش را به دیوار تکیه داد.
نگاهم روی سیب گلویش که بالا و پایین می‌شد، نشست.
- چیزی شده؟!
پارسا آب دهانش را گوشه‌ای تف کرد.
- نه.
با سماجت لــ*ب زدم.
- دِ بگو دیگه نصف جون شدم!
از چشم‌هایش که کاسه خون بود، به راحتی می‌شد رد اشک‌های خشک شده را دید!
- جون بابا بگو چی شده؟! کُشتی منو!
چانه‌اش لرزید و برق اشک در چشم‌های خشکش، نشست.
- چیزی نشده.
با دیدن صورت پریشانش، دلم آشوب شد، انگار که در دلم رخت بشویند.
- سر هیچی اینجوری گریه کردی؟
چند بار سرش را به دیوار کوبید و سپس سرش را میان دست‌های لرزانش گرفت، بغضش را فرو داد و لــ*ب زد.
- پگی همه چی دود شد رفت هوا!
سرش را روی زانوهایش گذاشت و هق زد.
دهانم خشک شد، و حیاط دور سرم چرخید.
- یعنی چی؟
لبش را به دندان گرفت و صورتش از درد سرخ شد.
- یعنی باید خواب لیگ برتر رو ببینم.
با شنیدن این حرف برای لحظه‌ای نفسم بند آمد. زبان در دهانم نمی‌چرخید. چنگ انداختم و شانه‌اش را به طرف خودم کشیدم.
- آخه چرا؟! تو که گفتی...
سرش را از روی زانوهایش بلند کرد.
بغض و نفرت صورتش را پوشانده‌بود و فکش منقبض شد.
- نامردی ک*ر*دن کثافطا، من رو رد ک*ر*دن. تف به این شانس، تف!
به طرف ساکش رفت، آن‌را برداشت و چند بار به زمین کوبید و با پا رویش رفت.
سراسیمه به طرفش رفتم و ساک را چنگ زدم، وحشت‌زده لــ*ب زدم.
- چکار می‌کنی پارسا!
ساک را رها کرد و دندان‌هایش را بهم فشرد و به طرف در رفت سپس
لگد محکی حواله در کرد و آن را باز کرد.
لحظه‌ای مکث کرد و سپس شتابزده از خانه بیرون رفت و در را پشت سرش بهم کوبید.
نگاه خیسم به در حیاط که از شدت ضربه به خود می‌لرزید، خیره ماند.
همانجا روی زمین نشستم، ساک را در بغلم فشردم و نفس عمیقی کشیدم. من هم به شانس بد پارسا لعنت فرستادم.
باورکردنی نبود! چطور ممکن بود که پارسا بهترین بازیکن شهر انتخاب نشود؟!
سال‌ها منتظر این لحظه بود و به یکباره همه آرزوهایش آوار شد.
بغض و افسوس گلویم را چنگ می‌زد و اشک‌هایم بی‌اختیار بر پهنای صورت می‌لغزید.
دستم را داخل حوض کوچک بردم و مشتی آب به صورتم پاشیدم، آب خنک صورتم را نوازش کرد، اما دلشوره امانم را بریده‌بود.
نمی‌دانم چقدر به آن حال بودم که
با صدای باز شدن در حیاط، نگاهم به طرف در حیاط چرخید!
مادر سبد خرید به دست در آستانه در بود، با آرنجش در را هل داد و به طرف من پا تند کرد.
با دیدنم چینی به پیشانی‌اش انداخت و لــ*ب‌هایش را به دندان گرفت؛ سبد خرید را روی زمین گذاشت.
پا تند کرد و به طرفم آمد. دستش بی‌اختیار روی دهانش نشست و لــ*ب‌های خشکش را با زبان تر کرد.
- گریه کردی؟
تیله‌های سیاهش دو دو می‌زد و پرده‌ای از اشک، چشم‌هایش را پوشاند.
دست‌هایم روی دست‌های لرزانش نشست.
- پارسا برای انتخابی تیم رد شد!
برق ناامیدی در چشم‌هایش درخشید و ابروهایش بالا پرید.
- کی گفت؟
نفس تندی بیرون فرستادم و لــ*ب زدم.
- خودش! خیلی کفری بود.
دستش را روی صورتش کشید، چشم‌هایش را بست و اشک از لای پلک‌های بسته‌اش لغزید؛ مژه‌های کوتاه نمدارش را بر هم زد و آه کشید.
- کجا رفت؟
- چیزی نگفت!
مادر دستش را روی زانوهایش کوبید و از لای دندان‌های بهم قفل شده‌اش لــ*ب زد.
- خدا باعث وبانیشو لعنت کنه! به زمین گرم بخوره اونی که با بچه‌ام این کار رو کرد!
- مامان!
- دلم داره برا بچه‌ام آتیش می‌گیره! این‌همه سال‌ منتظر امروز بود.
مادرت بمیره پارسا!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
روی مبل روبه روی تلویزیون لم داده و کتاب‌ درسی‌ام را روی پیشانی‌ام گذاشته‌ بودم.
مادر در آشپزخانه
مشغول پختن شام بود، صدای جلزو ولز سیب ‌زمینی‌هایی که مادر سرخ می‌کرد و بوی روغن سرخ‌کردنی در خانه پیچیده‌ بود.
با باز شدن در هال و سلام بلند بالای پدر کتاب را برداشتم و از روی مبل بلند شدم.
- سلام بابا خسته نباشی.
پدر دسته‌ کلیدش را روی جا کلیدی کنار در انداخت، حوله را از روی جاحوله‌ای عروسکی که مادرم درست کرده‌بود برداشت و صورتش را خشک ‌کرد. لبخندی که گوشه‌‌ی لــ*ب‌هایش نشست، چروک‌های پنجه کلاغی دور چشم‌هایش را عمیق‌تر کرد.
- خوبی!
به طرفش رفتم و بــ*وسه‌ای روی صورت نمدارش نشاندم.
- یه کوچولو خسته‌ام!
پدر عادت داشت که دست و صورت و جوراب‌هایش را در حیاط می‌شست.
مادر ملاقه به دست، آرنجش را روی اپن گذاشت و لــ*ب زد.
- خسته نباشی، چایی می‌خوری یا شربت!
پدر در حالی که روی مبل کنار ویترین می‌نشست لــ*ب زد.
- سلامت باشی. فقط چایی خستگی منو در می‌کنه!
مادر با آستین لباسش، پیشانی عرق‌کرده‌اش را پاک کرد و زیر لــ*ب گفت:
بشین، الان میارم.
چند دقیقه بعد مادر
با سینی چای و کاسه‌ای نخودچی و کشمش به هال آمد و بعد از گذاشتن سینی روی عسلی دوباره به آشپزخانه برگشت.
من هم طبق عادت، بعد از ماساژ شانه‌های خسته پدر، رو‌به رویش نشستم و سرگرم خواندن کتاب ‌درسی‌ام شدم اما همه‌ی حواسم در پی پدر و واکنشش زمان شنیدن خبر انتخاب نشدن پارسا بود.
در سکوت لیوان چایی‌اش را برداشت و بدون حرف مشغول خوردن چایی شد.
چایی‌اش را که خورد به پشتی مبل تکیه داد و نفس عمیقی کشید، چشم‌های قهوه‌ای‌ رنگش را ریز کرد و به من که بیهوده ورق‌های کتاب را زیر و رو می‌کردم، دوخت!
- چیزی شده!
کتاب را بستم و نگاهم را به تابلو وان یکاد پشت سرش دوختم.
- نه چیز خاصی نیست.
پدر دستی به سبیل‌های جو گندمی‌اش کشید.
- پارسا کجاست؟ عصری گوشیش خاموش بود!
با شنیدن اسم پارسا، خون به صورتم دوید و نفسم گرفت، کتاب را در دست‌هایم فشردم.
پدرم از مسابقه امروز بی‌خبر بود و پارسا قصد داشت بعد از انتخاب شدنش او را غافلگیر کند.
با یادآوری آن اتفاق طعم دهانم تلخ شد، لبم را به دندان گرفتم و به آرامی زمزمه کردم.
- یکی دو ساعت پیش اومد خونه، ساکشو گذاشت و رفت!
- کجا؟!
لبم را تر کردم و شانه‌ام را بالا انداختم!
- نمی‌دونم.
پدر گلویش را صاف کرد و با لحن جدی گفت:
نمی‌خوای بگی چی شده!
اشک‌هایی که به پشت پلک‌هایم هجوم آورده‌بودند را پس زدم.
- امروز مسابقه انتخابی بود.
کتاب را روی مبل گذاشتم و پچ زدم.
- پارسا انتخاب نشد!
پدرم برای لحظه‌ای رنگش پرید و نفس تندی از بینی بیرون داد، حیرتی که در نگاهش می‌درخشید را به صورتم پاشید و لــ*ب زد.
- الان کجاست؟
- نمی‌دونم!
پدر دستش را به دسته چوبی مبل گرفت و فشرد.
- لا الّه الا الله!
مادرم که در تمام مدت از آشپزخانه حرف‌های ما را می‌شنید، با لیوانی آب به طرف پدر آمد و دستش را روی شانه‌هایش گذاشت.
- خیره ان‌شالله! چه می‌شه کرد.
پدر جرعه‌ای از آب را نوشید و اخمی چهره‌اش را پوشاند.
- حتمی خیلی ناراحته! بهش زنگ بزن بگو بیاد خونه کار دست خودش نده!
- گوشیش خاموشه بابا!
پدر گوشی موبایلش را به طرفم گرفت.
- شماره بابک رو بگیر.
شماره بابک دوست صمیمی پارسا را گرفتم و گوشی را به پدر دادم.
- الو...سلام آقا بابک...حال واحوالت چطوره! پارسا پیش شماست...خیلی خب...فقط بابا بی زحمت بهش بگو زودتر بیاد خونه...سلام برسون.
پدر تماس را قطع کرد و لــ*ب زد.
- بعد از شام میاد.
سپس گوشی را روی مبل انداخت و از جایش بلند شد، به حیاط رفت و خودش را به آب دادن گل‌های باغچه مشغول کرد.
تنها کاری که زمان ناراحتی، تسکینش می‌داد.
مادر آهی کشید و خودش را روی مبل انداخت، سرش را به پشتی مبل تکیه داد و شقیقه‌هایش را ماساژ داد.
- مامان خوبی؟
پلک‌هایش را روی هم فشرد و لــ*ب زد.
- سرم داره می‌ترکه!
- برم برات قرص بیارم؟
کوسن کرمی را برداشت و روی پیشانی‌اش گذاشت.
- خوردم، دوتا با هم! برو میز شام رو بچین، بابات گرسنه است.
آهی کشیدم و به آشپزخانه رفتم.
آن شب شام در سکوت خورده‌ شد و بعد از شام، پدر و مادر مشغول تماشای تلویزیون شدند و من ظرف‌های شام را شستم و سپس به اتاقم رفتم.
پارسا تا دیروقت خانه بابک بود و نیمه‌های شب که همه خواب بودیم به خانه برگشت.
تازه پلک‌هایم گرم شده‌ بود که صدای باز شدن در حیاط و سپس صدای قدم‌های پارسا، خواب را از چشم‌هایم ربود.
چشم‌هایم به یکباره از هم باز شد و به تاریکی اتاق زل زدم.
خمیازه‌ای کشیدم و با سرانگشت‌هایم پلک‌هایم را بهم مالیدم و چراغ‌خواب را روشن کردم.
خواب‌آلود رو تختی بنفش رنگ را کنار زدم.
پاهایم را از تخت‌خواب آویزان کردم کور‌مال کورمال از اتاق بیرون رفتم.
نور چراغ کوچه که از لای پنجره به داخل هال می‌تابید، هال را نیمه‌ روشن کرده بود.
پارسا در هال را به آرامی باز کرد و سلانه سلانه به طرف اتاقش گام برداشت
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
با دیدن من که به دیوار وسط دو اتاق تکیه داده‌بودم، جاخورد، آب دهانش را فرو داد و لــ*ب زد.
- هنوز نخوابیدی؟!
دستم را جلو دهانم گرفتم که خمیازه‌ام را مهار کنم.
- الان بیدار شدم، تا دیر وقت منتظرت بودیم.
- بی‌خیال پگاه! حالم خوب نیست.
انگشت‌هایم را روی پیشانی‌ام کشیدم و فشردم، سردرد کلافه‌ام کرده‌بود.
لــ*ب زیرینم را به دندان گرفتم و به آرامی پچ زدم.
- نمی‌دونم چی بگم که آرومت کنه و فقط دوست دارم بغلت کنم!
خنده تلخی روی لــ*ب‌هایش نشست، دست‌هایش را از هم باز کرد و به طرفم آمد.
دست‌هایم را دور شانه‌هایش حلقه‌کردم. بغض گلویم را چنگ می‌زد، پرده‌ای از اشک دیدگانم را تار کرد، اما زمان مناسبی برای گریه نبود!
بغضم را فرو دادم و محکم‌تر پارسا را در برگرفتم، نگاهم که به
سایه‌هایمان روی دیوار
افتاد؛ ترس در دلم پیچید. ای کاش آن لحظه تا آخر دنیا ادامه داشت و برای همیشه سرم بر روی شانه‌های ستبرش می‌ماند.
پارسا دست‌های سردش را روی موهای سیاه بلندم کشید و لــ*ب زد.
- بسه دیگه دختر! الان مامان و بابا بیدار می‌شن.
خودم را با اکراه از بغلش بیرون کشیدم اما باز هم حرفی که بشود دلداری‌اش داد به ذهنم نرسید.
پارسا آهسته لــ*ب زد.
- بابا چی گفت؟
سرم را پایین انداختم و انگشت‌هایم را لای موهاییم سُر دادم.
- خیلی ناراحت شد.
پارسا آهی از س*ی*نه بیرون فرستاد و دستی به صورتش کشید.
- شرمنده‌اش شدم، دیگه نمی‌تونم تو چشماش نگاه کنم.
دست‌های سردش را در دست گرفتم و فشردم و به چشم‌هایش که در تاریکی می‌درخشید زل زدم.
- خدانکنه شرمنده بشی، تو همه تلاشت رو کردی.
پارسا به آرامی زمزمه کرد.
- مامان دوست داشت مثل امیر درس بخونم، بابا بدون اینکه خم به ابرو بیاره حمایتم کرد، خیلی براش مهم بود که من فوتبالیست بشم.
- پارسا تو...
بی‌حوصله دستش را بالا برد!
- نه پگی، هیچی نگو. حتی نگو ان‌شالله دفعه بعد، چون دفعه بعدی برام وجود نداره.
حیرت‌زده لــ*ب زدم.
- پارسا!
فکش منقبض شد و قطره‌ اشکی که از گوشه چشمش لغزید در میان تاریک و روشن هال برق زد.
-هیچ انرژی نداری، حس می‌کنم مثل یه بادکنک ترکیده‌ام!
باشنیدن حرف‌هایش، دلم لرزید، نفسم به شماره افتاد و شوری اشک چشمانم را سوزاند.
محکم دست‌های سردش را در میان دست‌هایم گرفتم .
- محکم باش پسر!؟
- نمی‌تونم...
- بعد از هر شکستی این احساسات طبیعیه، تو به زمان احتیاج داری.
فکش منقبض شد و دندان‌هایش را به‌هم فشرد.
- باورم نمی‌شه اون عوضی منو انتخاب نکرد.
- پارسا به خدا توکل کن.
دیگر حوصله شنیدن حرف‌هایم را نداشت، دستش را از میان دست‌هایم بیرون کشید، نگاهش به در اتاقش خیره‌ماند و به آرامی لــ*ب زد.
- خوابم میاد! خیلی خسته‌ام.
دستش را به دستگیره گرفت و در تاریکی اتاق ناپدید شد.
نگاه ناباورم به در اتاقش قفل شد، از شدت اضطرابی که به جانم افتاد، لبم را به دندان گرفتم.
"خدایا کمکش کن"
قطره اشکی که از گوشه چشم به روی گونه‌ام سر خورد را با سر انگشت پاک کردم و به اتاقم رفتم.
تمام شب را به سقف اتاقم زل زدم. اتاق دوازده متری‌ام مثل قفسی تنگ من را در خود حبس کرده‌بود.
فکر نمی‌کردم پارسا آنقدر شکننده باشد.
آن شب با تمام تلخی اش صبح شد!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
با اوقات تلخی چشم‌بند را از روی چشم‌هایم برداشتم و روتختی را کنار زدم. سرم سنگینی می‌کرد و شقیقه‌هایم تیر می‌کشید.
نورخورشید که از لای پرده سرک می‌کشید تا روی گلیم سنتی دست بافت ننه‌طلا وسط اتاق، آمده‌بود.
بی‌حوصله پاهایم را از تخت آویزان کردم و چنگی به موهایم زدم؛
کش و قوسی به تنم دادم و خمیازه‌‌‌ی عمیقی کشیدم سپس
از جایم بلند شدم و به طرف میز‌ توالتم رفتم و خودم را روی صندلی انداختم.
گنگ و خواب‌آلود به
چشم‌های پف کرده‌ام در آینه زل زدم و نگاهم را به رد چشم‌بند که روی پیشانی‌ام مانده‌بود دوختم.
دیشب با غصه پارسا خوابیده و تا صبح خواب‌های آشفته کلافه‌ام کرده‌بودند.
برس را از روی میز برداشتم و به آرامی میان موهای بلندم سُر دادم.
کاش می‌توانستم تمام روز را بخوابم و سر کار نروم، با یادآوری کار
نگاه شتابزده‌ام را به ساعت دیواری دوختم، آه از نهادم برآمد.
نزدیک به یک ساعت تاخیرم را چطور باید توجیح می‌کردم؟
با عجله کش‌موی ساتن صورتی‌رنگم را برداشتم و موهایم را پشت سرم جمع کردم و از اتاق خارج شدم.
صدای سوت کتری که روی اجاق گاز بود، تنها صدایی بود که به گوش می‌رسید.
لقمه نان و پنیر در دست‌های مادر به انتظار بلعیده شدن بود اما هوش و حواسش جای دیگری سیر می‌کرد.
- سلام مامان! چرا بیدارم نکردی؟
مادر به آرامی سرش را بالا گرفت و چشم‌های خسته‌اش را به صورتم دوخت، شانه‌ای بالا انداخت و لــ*ب زد.
- دلم نیومد بیدارت کنم. بشین برات چایی بریزم.
در حالی که به طرف قوری و کتری می‌رفتم، لــ*ب زدم.
- میریزم. خیلی دیرم شد!
چایی را روی میز چهار‌نفره وسط آشپزخانه گذاشتم و روبه‌ رویش نشستم.
- عیبی نداره! یه روز دیر رفتن به هیچ جای دنیا بر نمی‌خوره.
- به دنیا شاید بر نخوره اما به پدرام درخشان حتما برمی‌خوره!
مادر آهی کشید و لقمه‌ای نان و پنیر به طرفم گرفت.
- کاش پارسا هم مثل تو، تو واقعیت زندگی می‌کرد!
نگاهش پر از دلواپسی بود و رنگ به رو نداشت.
- درست میشه مامان!
- دیشب که اومد تو بیدار بودی؟
- آره.
چایی را داغ داغ سر کشیدم و
لقمه‌ای نان و پنیر و گردو برداشتم و از جایم بلند شدم.
سرش را بالا گرفت و به نگاه گریزانم زل زد.
- چی گفت؟
شانه بالا انداختم و نگاهم را از نگاهش که روی صورتم میخ شده بود، دزدیم.
- چیزخاصی نگفت، شرمنده تو و بابا بود!
چشم‌های سیاهش از نم اشک تر شد و به آرامی دستش را زیر بینی‌اش کشید.
- الهی من بمیرم.
ناخن‌هایم را روی پیشانی‌ام کشیدم سپس دستم را دور گردنش حلقه کردم.
- خدا نکنه! بیدار که شد به روش نیار، کم کم به خودش میاد.
- خدا کنه.
بــ*وسه‌ای روی صورت رنگ پریده‌اش نشاندم و با عجله به اتاقم رفتم که حاضر شوم.
خودم هم به امیدی که در دل مادر کاشتم، ایمان نداشتم.
پارسا دلش شکسته بود بدجور هم شکسته‌ بود. به زبان آوردن حال و روزی که دیشب از پارسا دیده‌بودم، یعنی کاشتن بذر ناامیدی در دل مادرم و من دل ناامید کردنش را نداشتم.
تمام طول مسیر به برخورد درخشان فکر می‌کردم، این اولین باری بود که دیر سر کار می‌رسیدم.
کرایه تاکسی را به راننده دادم و بدون اینکه منتظر باقی مانده پول باشم پیاده شدم و برای راننده که می‌خواست باقی پول را بدهد دست تکان دادم.
لبم را به دندان گرفتم و کوله‌ام را روی شانه‌ام جابه‌ جا کردم و به آرامی وارد مغازه شدم.
آقا پدرام کنار دستگاه بزرگ چاپ بود و آن‌ را روشن می‌کرد.
سارا روی میزش نشسته‌ و مشغول کار با کامپیوترش بود. با دیدن من سرش را بالا گرفت و چینی به پیشانی‌اش داد.
به طرفش رفتم و صورتش را که جلو آورده‌بود، بوسیدم.
- سلام چقدر دیر کردی!
- خواب موندم.
چشم‌هایش را ریز کرد و نگاه موشکافانه‌اش را به صورتم دوخت.
- چیزی شده؟
کوله‌ام را روی میز گذاشتم .
- بعداً برات می‌گم.
به طرف آقا پدرام رفتم و به آرامی لــ*ب زدم.
- صبح بخیر! بابت تاخیرم عذر می‌خوام.
لبخندی که روی صورت اصلاح شده‌اش نشست، همه ترس و نگرانی‌ام را در خود حل کرد.
- سلام! ایرادی نداره. به کارت برس.
زیر لــ*ب تشکر کردم و به طرف میزکارم رفتم و مشغول شدم.
سارا چندین بار حین کار با اشاره چشم و ابرو پرسید که چه شده و من که با سردردم کلنجار می‌رفتم و تمرکز لازم را برای انجام کارم نداشتم، از تعریف ماجرا در آن شرایط سر باز زدم.
نمی‌خواستم از گذشت آقاپدرام سواستفاده کنم، هرچند با این کارم سارا را کنجکاوتر کردم.
بالاخره بعد از گذشت یک ساعت، سرم خلوت شد و سارا حق به جانب به طرفم آمد و ضربه‌ای روی شانه‌ام نشاند.
- اوی دختر بگو چی شده تاول زدم.
نگاهی به آقا پدرام انداختم. مشغول ور رفتن با بنر بزرگی بود که در حال چاپ بود، آرام پچ زدم.
-بس که فضولی.
- تو هم بس که لوسی و ادای کارمندای وظیفه‌شناسو در میاری.
دستم را جلوی دهانم گرفتم که صدای خنده‌ام به گوش پدرام درخشان نرسد.
- بنال ببینم چی شده.
آهی کشیدم و موس زیر دستم را به بازی گرفتم. با یادآوری پارسا بغضم گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد لــ*ب زدم.
-پارسا انتخاب نشد!
دستش را روی دهانش گرفت که صدای جیغش به گوش پدرام نرسد.
- راست می‌گی؟! باورم نمیشه!
سرم را به نشانه بله تکان دادم.
- چرا آخه؟! اون که بازیکن خیلی خوبیه؟
شانه‌ای بالا انداختم و پر حرص لــ*ب زدم.
- چه می‌دونم. دیروز با ناراحتی از خونه زد بیرون تا نصف شبم برنگشت. منم اصلا نتوستم بخوابم.
صورتش را در هم کشید و دستی بر روی شانه‌ام کشید .
- واقعا حق داشته! حیف شد.
پر غصه لــ*ب زدم.
- خودشو باخته!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
روزها و هفته‌ها به سرعت از پی هم می‌گذشت.
پارسا شب‌ها دیر وقت به خانه می‌آمد و روزها تا لنگ ظهر می‌خوابید.
و من هرشب به انتظار پارسا خواب را از چشم‌هایم فراری می‌دادم.
پارسا مثل شبگردها بدون سر و صدا به خانه می‌آمد و در تاریکی و سکوت شب به داخل اتاقش می‌خزید.
و من مشکوکانه بوهای مشمئزکننده‌ای را که با ورود پارسا به خانه هجوم می‌آوردند را نفس می‌کشیدم و به خود نهیب می‌زدم که حتما اشتباه می‌کنم.
صبح‌ها را با سردرد و خواب‌آلودگی که به تازیگی از دوستان همیشگی‌ام شده‌بودند از خواب بیدار می‌شدم و سر کار می‌رفتم.
تغییر رفتار پارسا، باعث برهم ریختن نظم زندگی و پر کشیدن تدریجی آرامش از خانه شده‌بود.
***
آفتاب گرم تابستان از لابه لای پرده‌ی حریر، سرک می‌کشید و صورتم را قلقلک می‌داد، موهایم خیس از عرق به گردنم چسبیده‌ و کلافه‌ام کرده بود.
با حرص به گوشه تخت که از تابش آفتاب در امان بود خزیدم و چشم‌بند روی چشم‌هایم را جا به جا کردم که دوباره بخوابم.
روز جمعه بود و نه از کار خبری بود و نه مهمانی خانه ننه‌طلا!
تازه چشم‌هایم گرم شده‌ بود که ضربه‌ای به در اتاق، خواب را از چشم‌هایم گرفت.
- پگاه جان مادر!
چشم‌بند را از روی چشم‌هایم برداشتم، آرنجم را ستون بدنم کردم و نیم‌خیز به مادر زل زدم.
- ببخش بیدارت کردم عزیزم.
آهی کشیدم و لــ*ب زدم.
- چی شده؟!
- ننه‌طلا از صبح چندبار زنگ زده می‌گه چرا نیومدید!
- حق داره دو هفته است که نرفتیم!
مادرم لبه تخت نشست و موهایش را پشت گوشش زد.
- دیگه نمی‌دونم چه بهانه‌ای بیارم. گفتم پگاه خوابه، بیدار که شد خبرش می‌کنم.
نگاهم را از پروانه‌های رنگارنگ روی روتختی بنفش‌ رنگم گرفتم و آن را کنار زدم.
- بریم، منم خیلی دلم تنگ شده!
چشم‌های نمدارش را از من گرفت.
- پارسا چی می‌شه؟ هر کاری کردم بیدار نشد.
دلم برای چشم‌های خسته‌اش که از نگرانی دو دو می‌زد آتش گرفت.
- من میرم ببینم بیدار میشه!
چندبار به در اتاق پارسا ضربه زدم اما جواب نداد نفس عمیقی از روی حرص کشیدم و بدون اجازه وارد شدم.
پارسا دمر روی تخت ولو شده‌ بود و خرناسش در اتاق طنین انداخته بود.
به طرف پنجره پا تند کردم، پرده‌ها را کنار زدم و در حالی که پنجره را باز می‌کردم غر زدم.
- چله تابستون پنجره رو چرا کیپ کردی؟
به طرف پارسا که همچنان خرناس می‌کشید، رفتم همین که سرم را به صورتش صورتش نزدیک کردم؛
از بوی بد دهانش صورتم را در هم کشیدم و سرم را عقب بردم.
احساس کردم تنم یخ کرد و زیر پاهایم خالی شد.
پس حدسم درست بود، بی‌دلیل دلم شور نمی‌زد!
زیر لــ*ب غریدم."کاش فقط سیگار باشه."
سرم را تکان دادم و افکار مزاحم را پس زدم. دستم را روی شانه‌های لـخـ*ت و لاغرش گذاشتم.
- پارسا...پارسا بیدار شو نهار مهمون ننه‌طلاییم.
پارسا غلطی زد و با صدای گنگی لــ*ب زد.
- ولم کن خوابم میاد.
نفس تندی از بینی بیرون فرستادم و لــ*ب‌هایم را روی هم فشردم.
- چقدر می‌خوابی لنگه ظهره! می‌دونی چند وقته نرفتیم؟ جون خودت پاشو دیگه.
با غیظ روتختی‌اش را که طرح توپ بزرگی روی آن بود، چنگ زدم و از رویش کشیدم.
بی‌حوصله لــ*ب زد.
- شما برید منم میام.
- میای دیگه؟
در میان سرفه‌‌های خشکش لــ*ب زد.
-آره. برو می‌خوام بخوابم.
دوست داشتم یک سطل آب یخ روی سرش بریزم که برای همیشه خواب از سرش بپرد. خواب شبانه را ازچشم‌های ما دزدیده‌ بود و خودش تمام روز در خواب و بی‌خبری به سر می‌برد.
از لای در داد زدم.
- حتما بیای‌ها !
چشم‌هایم را به مادر که پشت در منتظر ایستاده‌ بود، دوختم و لــ*ب زدم.
- میگه شما برید منم میام.
آهی کشید و سرش را با افسوس به چپ و راست تکان داد.
- تو برو من با پارسا میام.
دست‌هایش را گرفتم و او را به دنبال خود کشاندم.
- مامان خوشگلم تا من آبی به سر وصورتم میزنم شما هم حاضرشو. پارسا خودش میاد، بچه که نیست!
- آخه..
- ا مامان چند وقته خودتو تو خونه حبس کردی و فقط غصه می‌خوری. دلت برا ننه‌طلا تنگ نشده؟
مادر را به داخل اتاقش هل دادم و لــ*ب زدم.
مامان‌جونم یه کم به خودت برس!
نیم ساعت بعد در میان جمع صمیمی خانواده مادرم بودیم.
بوی آش‌رشته و روغن‌ سرخ کردنی در آشپزخانه بزرگ و قدیمی ننه‌طلا پیچیده‌ بود.
زندایی مهتاب روی گلیم‌فرش کف آشپزخانه نشسته و مشغول خرد ک*ر*دن پیاز برای پیازداغ بود و خاله پری روی اجاق‌گاز کتلت‌ها را سرخ می‌کرد.
هوای آشپزخانه گرم و دم‌ کرده‌ بود و هوای کولر کم‌جان تر از آن بود که گرما را از آشپزخانه براند.
- اِ پگاه دیگه بس کن انگار از سفر قندهار برگشتی.
سرم را از آغـ*وش پر محبت ننه‌طلا که روی زمین کنار سماورش نشسته‌بود، بیرون آوردم و بوی موهای حنایی‌اش را نفس کشیدم!
- آخ قربونتون برم طلاجون!
سپس چشمکی حواله مریم که به چهارچوب در آشپزخانه تکیه داده‌ بود، کردم.
ننه‌طلا پیشانی‌ام را بوسید و من را از خودش جدا کرد.
- خدا نکنه مادر.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
ننه‌طلا آغوشش را برای مادرم باز کرد و با دلخوری لــ*ب زد.
- نمی‌گی یه مادر پیر دارم که چشمش به در خشک شد؟
مادرم بغضش را فرو داد و نگاهش را پایین انداخت.
- گرفتار بودم.
ننه‌طلا دست‌های مادر را در دست‌های کم‌‌جان اما پرمحبتش گرفت و لــ*ب زد.
- به پری و مهتاب گفتم اگه نیومدن با دیگ و قابلمه بریم سروقتشون. دیگه طاقت دوری تونو نداشتم.
- اِ کاش نمی‌اومدیم که شما بیایین اونجا!
خاله پری و زندایی مهتاب با این حرف من با صدا خندیدند و از اینکه در میانشان بودم وجودم غرق در لذت شد.
مریم دستم را گرفت و به دنبال خود کشید و
دست در دست هم به حیاط رفتیم. حیاط آب و جارو شده‌ و باغچه ننه‌طلا از آبیاری سر صبح غرق در شادابی بود.
چشم‌هایم را بستم و بوی خاک نم‌خورده باغچه را به ریه‌هایم کشیدم.
لبه‌ی حوض که آبش تازه عوض شده‌ بود نشستیم، دستم را داخل آب فرو بردم و با انگشت‌هایم روی آن ضرب گرفتم.
مریم نگاهی به حیاط خالی انداخت و آهی پر حسرت کشید.
- این حیاط صفای چند هفته پیش رو نداره.
با یادآوری روزهای خوش نه چندان دور،
انگشت‌هایم را روی شقیقه‌هایم که ضرب گرفته بود، فشردم؛ مشتی آب به صورتم پاشیدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم.
- آره!
- پگاه! نمی‌خوای با من حرف بزنی؟ کم بریز تو خودت، ناسلامتی من هم دوستتم هم دخترخاله!
اشک‌های هجوم آورده پشت پلک‌هایم را به تندی پس زدم و بغض‌آلود لــ*ب زدم.
- چی بگم؟ نگران پارسام، زده به جاده خاکی!
مریم نگاه نگرانش را به صورتم پاشید و لــ*ب‌هایش را بهم دوخت.
دست‌هایش را در میان دست‌های خیس و لرزانم گرفتم و داخل آب حوض فرو بردم.
- کاش می‌‌تونستم جلوشو بگیرم!
حالا انگشت‌های هردومان زیر آب ضرب گرفته‌ بود.
- می‌‌خوام یه کاری بکنم، اما می‌ترسم.
- چه‌کار؟!
نگاهم را به نگاه پرسش‌گرش دوختم و لــ*ب زدم.
- پارسا اصلا طرف من نمیاد، کلا از من و مامان و بابا فراریه!
- خب؟!
- ک**س رو می‌خوام که سر از کارش در بیارم!
مریم ناباورانه به صورتم زل زد.
- که برات خبر چینی کنه؟!
- هم خبر چینی هم اینکه بهش امید بده.
نگاهم رو صورتش نشست و لبم را به دندان گزیدم.
مریم که متوجه حرفم‌ شده‌ بود، ابروهایش را بالا داد و با حیرت لــ*ب زد.
- منو که نمی‌گی؟
دستم را از آب بیرون کشیدم و روی شانه‌هایش
گذاشتم.
- به هیچ کی اعتماد ندارم.
مریم معترض سرش را تکان داد.
- اگه بفهمه بازیش می‌دیم چی؟
- بازی کدومه، تو فقط بهش نزدیک شو و امر و نهی‌اش کن!
- وای پگی‌، من می‌ترسم.
- مریم تو رو خدا! پارسا خیلی تنهاست.
مهار ک*ر*دن بغض گره‌خورده‌ زیر گلویم، بی‌فایده بود.
دستم را از روی شانه‌هایش برداشتم، و نگاهم را به رد دست‌‌های خیسم روی شومیز حریرش نشست، دوختم.
لبم را بین دندان هایم فشردم، خواسته‌ام از مریم کار سختی بود اما تنها راهی بود که به ذهنم می‌رسید.
مریم ناباورانه به من خیره شد و لــ*ب زد.
- چطوری آخه؟!
نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم و دردمندانه لــ*ب زدم.
- پارسا به کسی نیاز داره که باهاش درد و دل کنه. من می‌کشونمش توی جمع. دوباره من و تو امیر و دایی محسن.
اون وقت تو سعی کن بهش نزدیک بشی.
چند لحظه‌ای که در سکوت گذشت برای من لحظات دلهره‌آوری و تمام نشدنی‌ بود.
مریم نگاهش را از آب حوض گرفت و به چشم‌های منتظرم دوخت.
- باشه! سعی خودمو می‌کنم.
دست‌هایم را دور بازوهایش حلقه کردم و سرم را روی شانه‌اش گذاشتم.
- وای مریم!
مریم آهی کشید و هر دو تلخ خندیدیم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
امیر و دایی محسن که در نبود پارسا دور فوتبال را خط کشیده‌ بودند بعد از چند ساعت پیاده‌روی در پارک، به خانه آمدند.
دایی محسن با دیدن ما لــ*ب حوض، با لبخند به طرفمان آمد و آغوشش را باز کرد.
- به به... زیبارویان من!
دلم برای مهربانی‌ها و شوخ‌طبعی‌اش تنگ شده‌ بود! از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم.
- اوف اوف شوخی کردم، بـ*غـل نمی‌خوام از بوی عرقم خفه‌ می‌شید!
با صدا خندیدم و خودم را در آغوشش انداختم.
- من عاشق بوی تن دایی مهربونمم.
امیر در حالی که آستین‌هایش را بالا می‌زد زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- خوش به حال دایی محسن!
با دیدن امیر و شنیدن حرفش صورتم گر گرفت و خودم را به نشنیدن زدم و بــ*وسه‌ای بر صورت دایی محسن نشاندم.
- اوه چقدر داغی تو دختر.
از بی‌پروا صحبت ک*ر*دن دایی محسن جلو امیر حرصم گرفت و از لای دندان‌هایم غر زدم.
- اِ دایی!
مریم و امیر باهم قهقه زدند.
امیر که صورتش را می‌شست به طرف من و دایی آب پاشید .
- بیایید خودتونو خنک کنید!
با اخم به دایی و سپس به امیر نگاه کردم، مریم چشمکی زد و همزمان باهم به طرف حوض رفتیم و امیر را داخل حوض انداخیم و به طرف دایی محسن آب پاشیدیم.
دایی محسن به یک‌باره به طرفمان هجوم آورد و ما را داخل آب انداخت.
صدای جیغ و داد من و مریم با قهقهه امیر و دایی محسن در حیاط پیچید.
مریم به طرف دایی محسن آب می‌پاشید و داد زد.
- دایی محسن نشون دادی طرف امیری.
امیر با مشت برسطح آب کوبید و آب بر سر و رویمان ریخت.
خندید و و لــ*ب زد.
- دایی همیشه طرف مظلوما رو می‌گیره!
دایی محسن با صدا خندید و لــ*ب زد.
- چقدرم که تو مظلومی.
امیر زبانش را برایمان درآورد و از حوض بیرون پرید.
پاچه گرمکن و کفش‌های کتانی‌اش پر از آب بود.
- خدا بگم چکارتون کنه آتیش پاره‌ها. سپس با لحن دخترانه‌ای لــ*ب زد.
-حالا لباس چی بپوشم.
بعد از مدت‌ها از ته دل قهقهه زدم.
- وای امیر! شانس آوردیم دختر نشدی!
امیر دستش را به طرف من و مریم دراز کرد که از حوض بیرون بیاییم.
- خیلی هم خوب می‌شد! الان دوتا دختر خاله ناز داشتی.
دایی محسن در میان خنده، لــ*ب زد.
- خدا به دادتون برسه الان ننه‌طلا میاد سراغتون.
- ا دایی میخوای در بری!
- نه عشق دایی بیا بشینیم رو پله‌ها خشک بشید. می‌دونی چند وقته ندیدمت.
دستم را در دست‌های مهربانش گذاشتم و هر چهار نفری روی پله‌ها نشستیم.
دایی دستی به پشتم کشید و لــ*ب زد.
- خب تعریف کن، چه خبر؟!
به امیر و مریم که یک پله پایین‌تر از ما نشسته و به من زل زده‌ بودند چشم دوختم، ناراحتی در چشم‌هایشان فریاد می‌زد.
آهی کشیدم و لــ*ب زدم.
- اوضاع خوب نیست دایی! من نمی‌دونم باید چکار کنم. پارسا رو اصلا تو خونه بند نمی‌شه.
امیر ابروهایش را در هم کشید و لــ*ب زد.
جواب تلفن‌های منم به زور میده.
دایی محسن با افسوس سری تکان داد.
- منم یکی دوبار که دیدمش رفتارش سرد بود، داره خودشو ازمون جدا می‌کنه.
نگاهم به چهره مریم گره‌ خورد، لبخند کم‌جانی بر لــ*ب‌هایش جا خوش کرد.
امیر به چشم‌هایم زل زد و با مهربانی لــ*ب زد.
- غمت نباشه، درست میشه.
از مهربانی‌ که در چشم‌هایش می‌درخشید، گونه‌هایم رنگ به رنگ شد.
- اره دایی جون. غم و غصه از سر روت می‌باره. پیر می‌شی‌ها!
لبم را به دندان گرفتم که اشکم سرازیر نشود.
- چشم دایی!
- پاشید بریم تو .
پله‌ها را که بالا رفتیم، بوی سبزی‌هایی که ننه‌طلا برای خشک شدن گوشه‌ای از ایوان پهن کرده‌ بود مشامم را نوازش کرد.
دایی محسن و امیر قبل از ما وارد شدند، من و مریم بعد از دست کشیدن روی سبزی‌های معطر به آنها ملحق شدیم.
سفره رنگارنگ ننه‌طلا وسط هال بزرگش چیده‌ شده‌ بود اما هنوز خبری از پارسا نبود.
این چندمین باری بود که مادر شماره‌اش را می‌گرفت اما جواب نمی‌داد.
امیر پیشنهاد داد که به دنبالش برود.
- نه خاله جان! شاید راه افتاده‌باشه.
ننه‌طلا که روی نمد قدیمی‌اش نشسته و به بالشت‌های گرد که با روبالشتی ساتن قهوه‌ای آراسته بودند، تکیه داده‌ و
زانوهایش را با دست‌های پر چینش ماساژ می‌داد.
- یه کم دیگه منتظر می‌مونیم مادر. عجله‌ای نیست.
بغضم را فرو دادم نگاهم را به اطراف دوختم.
مادرم که کنار ننه‌طلا و پدر نشسته‌ بود لبش را به دندان گرفته‌ و چشم به در بزرگ و چوبی هال که نور از لای شیشه‌های رنگی‌اش بر روی فرش‌های دستبافت و قدیمی می‌تابید، دوخته‌ بود و پدر اخم‌هایش را درهم کشیده‌ و تسبیح شاه‌مقصودش را دور انگشت‌هایش می‌چرخاند.
آقامصطفی و دایی محسن روی مبل‌های خاکستری رنگ لم داده و مشغول صحبت بودند .
خاله‌پری و زندایی مهتاب در آشپزخانه مشغول آماده ک*ر*دن غذا بودند.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا