جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان زمهریر پگاه| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
آسمان غرید! رعد و برق اتاق نیمه تاریک را روشن کرد و پنجره اتاق لرزید.
کتاب فروغ را بستم و به طرف پنجره پا تند کردم.
باران به شدت به پنجره می‌خورد و صدایش در اتاق طنین انداخته بود.
احساس دلتنگی خوشایندی بند بند وجودم را در برگرفته‌ بود.
آهی کشیدم و با نوک انگشت روی پنجره مه گرفته را پاک کردم و نگاهم را به قطرات سرکش باران دوختم.
زیر لــ*ب دعا کردم تمام غم‌هایی که یکسال گذشته بر دل خانواده‌ام سایه انداخته‌ بود با باران شسته شود.
پارسا به زودی به خانه بر‌می‌گشت و همه ما هیجان زده‌ بودیم و برای دیدارش لحظه شماری می‌کردیم.
جای خالی‌اش در مدت دو ماهی که در کمپ بود، همه ما را بی‌قرار کرده‌ بود.
و من دلم برای بودنش پر می‌کشید!
دایی محسن و پدر هفته‌ای دو سه بار به دیدنش می‌رفتند.
من و مادر اما هیچ وقت برای دیدن او به کمپ نرفتیم.
هر وقت که پدر به کمپ می‌رفت، مادر غذاهای مورد علاقه پارسا، لباس جدید، کتاب، فیلم و خلاصه هر چیزی که پارسا دوست داشت برایش آماده می‌کرد و همراه دعای خیر مادرانه‌اش برایش در بقچه می‌پیچید.
از آنجایی که دلش را نداشت که پارسا را آنجا ببیند‌، تا وقتی که پدر برمی‌گشت کنار باغچه می‌نشست و دلتنگی‌اش را با گل‌های باغچه قسمت می‌کرد و برای پارسا اشک می‌ریخت.
در تمام این مدت من شاهد بی‌قراری‌ها و گریه‌های پنهانی‌اش برای پارسا بودم.
و حالا که روز ‌شماری‌هایش رو به اتمام بود، به جان خانه افتاده و به قول خودش می‌خواست خانه را برق بیندازد.
یخچال فریزر را هم پر کرده‌ بود که هر غذایی که پارسا دوست داشت برایش بپزد.
هیجان‌زده دور مادر که بسته سبزی را داخل فریزر جا می‌کرد، چرخی زدم.
- مامان خونه حال و هوای عید رو داره.
مادر آهی کشید و لــ*ب زد.
- این چند وقت دلمون خون بود، می‌خوام همه رو فراموش کنیم.
برای اینکه فکر اتفاقات تلخی که زندگی‌مان را متلاطم کرده‌ بود را از ذهنش برانم، دستش را گرفتم و روی صندلی نشاندم.
- غصه دیگه تموم شد، پارسا خوب شده.
قطره اشکی از سر شوق روی گونه گلگون مادر سُر خورد.
- انگار روی ابرها راه می‌رم، باورم نمی‌شه پارسا...
گره‌ای به ابروهایم انداختم و لــ*ب زدم.
- اِ مامان بازم گریه؟ فردا پس فردا که براش زن بگیری، بچه‌دار بشه...
مادرم سر ذوق آمد و دست‌‌اش را روی س*ی*نه گذاشت.
- ای جانم! اونوقت ذوق مرگ می‌شم.
- مامان یه چیزی می‌گم باید قبول کنی.
- جون بخواه!
دستم را میان موهای جوگندمی‌اش بلندش سُر دادم و لــ*ب زدم.
- موهات رو رنگ کن!
مادر دستم را پس زد و شانه‌اش را بالا انداخت.
- وای نه دختر حوصله آرایشگاه رفتن ندارم.
- اِ مامان! یه کم به خودت برس.
برق شادی در چشم‌هایش نشست.
بــ*وسه‌ای گرم رو صورت مادر نشاندم، چشمکی حواله‌اش کردم و لــ*ب زدم.
- به مریم گفتم بیاره.
- ای آتیش‌پاره برنامه هاتو چیدی اون‌وقت الان به من می‌گی؟
- بله... الان سر و کله‌اش پیدا می‌شه.
هنوز حرفم تمام نشده‌ بود که
صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد.
ابروهایم را بالا انداختم و لــ*ب زدم.
- الو‌ مریم؟!
صدای کلافه مریم از پشت خط بلند شد.
- درو باز کن خیس شدم!
گوشی را قطع کردم و به طرف در پا تند کردم .
مادرم داد زد.
- چتر رو ببر دختر.
چتر را از کنار جا کفشی برداشتم و زیر لــ*ب غر زدم .
- نمی‌دونم چرا هر وقت بارون میاد این آیفون غش می‌کنه.
چتر را روی سرم گرفتم و با حالت دو به طرف در حیاط رفتم.
باران مثل تازیانه روی چتر می‌بارید و صدایش در سرم می‌پیچید.
نگاهم روی آب حوض که سرریز کرده‌ و در حیاط روان بود، نشست و ابروهایم بالا پرید." ماشالله"
در را که باز کردم مریم دستش را به س*ی*نه‌ام زد و به طرف ساختمان پا تند کرد.
نگاهم روی ماشین امیر نشست و آب دهانم را بلعیدم، امیر شیشه ماشین را پایین کشید،
چشم‌های گرم و محجوبش می‌خندید.
- خوبی؟
- سلام! نمیای تو.
ابروهایش را بالا انداخت و لــ*ب و دهانش را جمع کرد.
- وقتی پارسا برگشت، اینجا لنگر می‌ندازم!
چینی به ابروهایم انداختم و لــ*ب زد.
- مگه فقط به خاطر پارسا می‌یای اینجا؟!
گونه‌هایش گل انداخت و گرمی نگاهش را به چشم‌هایم پاشید.
- هواسرده برو تو.
بند بند وجودم از زلالی نگاهش گُر گرفت.
نگاه شرمگینم را به چشم‌های محجوب و نگاه ملتهبش دوختم.
این پسر چه خوب می‌توانست بدون اینکه کلامی بر لــ*ب بیاورد با چشم‌هایش حرف بزند.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و بی‌هیچ حرفی در را بستم.
پشتم را به در تکیه دادم و بی توجه به باران چتر را بستم و به آسمان زل زدم.
داغی گونه‌هایم را به دست باران سپردم.
صدای ماشین امیر که در کوچه پیچید، از حیاط دل کندم.
مادر با سینی چای در دست از آشپزخانه بیرون آمد.
- این چه وضعیه دختر، مثل موش آب کشیده شدی؟ مگه تو چتر نبردی؟
نگاهم روی مریم نشست، چشمکی زد و من اخم کردم.
- از بس خل و چل شده دخترت خاله جان!
عطر چای دارچین را بلعیدم و
زبانم را برای مریم در آوردم و به طرف او که دست‌هایش را روی بخاری گرفته ‌بود، رفتم.
پالتو و شالش را روی دسته مبل پهن کردم که خشک شود.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
استاد زبان آخرین لغات را که روی تخته وایت‌برد نوشت، ماژیک را داخل کیفش انداخت سپس دستی به موهای کم‌پشتش کشید رو به بچه‌ها گفت:
این درس خیلی مهمه، کسانی که قصد دارن برای کنکور ارشد شرکت کنن، روی این درس بیشتر تمرکز کنن.
صدای همهمه دانشجوها در کلاس پیچید،
استاد وسایلش را جمع کرد، خسته نباشید گفت و از کلاس خارج شد.
بی‌توجه به سوال‌های پی‌در پی سپیده خودکار و کتاب را داخل کوله‌ام سُر دادم و از روی صندلی بلند شدم.
سپیده گره‌ای به ابروهای قهوه‌ای هاشور شده‌اش انداخت و گفت:
کجا با این عجله؟
موهای بهم ریخته‌ام را زیر مقعنه‌ کشیدم و گفتم: کار دارم. قربون دستت همه رو مرتب بنویس که منم از روش کپی‌ کنم.
سپیده سرش را تکان داد و مشغول نوشتن شد.
- برو به سلامت.
از او خداحافظی کردم و از میان صندلی‌ها و همکلاسی‌هایم خود را با عجله بیرون کشیدم و به حیاط دانشگاه رفتم.
دستم را سایبان چشم‌هایم قرار دادم و
چشم چرخاندم که سارا را پیدا کنم.
سارا روی چمن‌های زیر درخت کاج نشسته و مشغول صحبت با گوشی موبایلش بود.
با نزدیک شدن من، چشم‌هایش برقی زد و زیر لــ*ب خداحافظی کرد.
- اومدی؟
چشمکی زدم و دستش را که به طرفم دراز کرده‌ بود کشیدم.
- چقدر حرف می‌زنید، همین دیروز پیش هم بودید.
گونه‌های سارا گل انداخت و چشم‌های خندانش را به من دوخت.
دستی به مانتوی سورمه‌ای رنگ کوتاهش کشید و لــ*ب زد.
- این فضولیا به تو نیومده.
ضربه‌ی آرامی به بازویش زدم و به طرف در حیاط پا تند کردیم.
- زود باش، یه عالمه کار دارم. چی زیر گوشت می‌گه آقا مجنون.
سارا که سعی می‌کرد خودش را به من برساند، در حالی که نفس نفس می‌زد، لــ*ب زد.
- حرف‌های دل‌خوش کُنَک.
- تو هم که بدت نمیاد!
نفس عمیقی کشیدم و هوای خنک بهاری را به ریه‌هایم کشیدم و لــ*ب زدم.
- تکراری نمی‌شه برات؟
سارا که هر لحظه از حرف‌های عاشقانه پدرام به وجد می‌آمد دستش را میان موهایش کشید و پچ زد.
- دارم کم کم مطمئن می‌شم تو احساس نداری.
- دیوونه! من از این لوس بازیا خوشم نمیاد.
نگاهم را به درخت‌های حیاط دانشگاه که تازه شکوفه زده‌ و خبر از آمدن عروس فصل‌ها می‌داد، دوختم.
سارا نفس عمیقی کشید.
- این ترمم تموم بشه، یه نفس راحت می‌کشم.
- نمی‌خوای برای ارشد شرکت کنی؟
شانه‌ای بالا انداخت و گوشه لبش را پایین کشید.
- نمی‌دونم.
به سر خیابان که رسیدیم برای اولین تاکسی که ایستاد دست تکان دادیم و سوار شدیم.
دل توی دلم نبود که زودتر به خانه برسم.
امروز پارسا به خانه می‌آمد و مادر برای ورودش تدارک دیده‌ بود.
به خانه که رسیدم، بوی اسفند و غذاهای روی اجاق گاز در خانه پیچیده‌ بود.
مادر پوشیده در پیراهن بلند آبی رنگی که هدیه من و پارسا برای روز تولدش بود، روی مبل جلو تلویزیون نشسته و با پاهایش روی فرش ضرب گرفته بود
زل زدم به موهای بلوطی‌‌ رنگش که روی شانه‌‌هایش رها شده و شالی نازک روی آنها انداخته بود و در دل مریم را تحسین کردم، کارش را خوب انجام داده بود.
با آرایش ملایم صورتش و خنده‌ای که در چشم‌هایش خانه کرده‌ بود، جوان‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
با دیدن چهره شادش، قند در دلم آب شد.
دست‌هایم را قاب صورتش گرفتم و بــ*وسه‌ای گرم روی گونه‌اش نشاندم.
- وای مامان بزنم به تخته چقدر خوشگل شدی.
بــ*وسه‌ای روی گونه‌ام نشاند و خندید.
- تو هم برو حاضر شو، الان میان.
مقنعه‌ام را از سرم برداشتم و روی مبل انداختم.
- تنها میان؟
- آره دایی محسن گفت نمی‌خواد خلوتمون رو بهم بزنه.
دکمه‌های مانتوام را باز کردم و روی مبل ولو شدم.
- وا چه حرفیه.
- یه‌جورایی حرف دل من رو زد، دوست دارم امشب فقط خودمون باشیم... دلم لک زده برای اینکه بعد از مدت‌ها با هم شام بخوریم.
چشم‌هایم را بستم و به پشتی مبل تکیه دادم.
- آخ گفتی.
- فردا شب همه‌رو دعوت می‌کنم، البته باید ببینم روحیه پارسا چطوره.
چهره مریم در ذهنم نقش بست و با خنده لــ*ب زدم.
- مطمئنم خوشحال می‌شه.
- برو لباست رو عوض کن.
از روی مبل بلند شدم و به اتاقم رفتم.
شومیز سبز زیتونی و شلوار ستش را از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم.
موهایم را دم اسبی بستم و رژ کم رنگی روی لبم زدم.
با بلند شدن صدای در حیاط به طرف پنجره پا تند کردم و پرده را کنار زدم.
مادر در حالی که منقل کوچک اسپند را با دست باد می‌زد، در حیاط را باز کرد.
پارسا در آستانه در ظاهر شد و پشت سرش پدر با چهره‌ای خندان ایستاده‌ بود.
پدر دستش را به کمر پارسا زد و او را به جلو هل داد.
مادر چند قدم عقب رفت منقل را به پدر که دستش را برای گرفتن آن دراز کرده‌ بود، داد و آغوشش را برای پارسا باز کرد.
پاسار در آغـ*وش مادر حل شد و اشک در چشم‌هایم حلقه زد.
صدای هق هق مادر این‌بار طنین شادی را در خانه منعکس می‌کرد.
پرده را رها کرده و به طرف حیاط پا تند کردم.
مادر دستش را دور شانه پارسا حلقه کرده‌ بود و با هم از کنار گل‌های جوانه‌زده باغچه ، گذشتند.
نگاهم را به پارسا دوختم، صورتش بشاش و آب زیر پوستش رفته‌ بود.
خودم را در آغوشش انداختم و از ته دل خندیدم.
- خوش اومدی پارسا.
پارسا دستش را دور کمرم حلقه کرد و به آرامی لــ*ب زد.
- دلم برات تنگ شده‌ بود.
- خونه بدون از جهنم بدتر!
بــ*وسه‌ای روی موهایم نشاند و دست در دست هم داخل شدیم.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
روزهای پایانی سال بود.
سالی پر تلاطم که امواج خروشانش، چون شلاقی
بر پیکره‌ی خانواده‌ام فرود آمده‌ بود.
شور و شوق آمدن بهار و جشن عید نوروز، باعث شد که همه رنج‌ها و آشوب‌هایی که به دامن زندگی‌مان چنگ انداخته‌ بودند را به ورطه فراموشی بسپاریم.
همه در تکاپوی نوروز بودیم.
نوروزی با طراوت که خاطرات تلخ را از وجودمان بشوید و فصلی تازه در دل‌هایمان بکارد.
خانه‌تکانی، از کارهایی بود که با وجود سختی‌اش، حس تازگی و نشاط را در همه بیدار می‌کرد.
لباس‌های پارسا را از کمد بیرون کشیدم و یکی یکی روی تخت انداختم و او را مخاطب قرار دادم.
- لباس‌های گرمت رو بنداز تو ساک.
پارسا لبه تخت نشست، همانطور که سوت می‌زد، لباس‌ها را از هم سوا کرد.
آن‌ها را یکی یکی تا کرد و داخل ساک گذاشت.
- ساک رو کجا بذارم؟
- بذارش جلو در بعداً می‌بریم زیرزمین.
پارسا ساک را جلو در گذاشت و به طرف قفسه کتاب‌هایش رفت.
کتاب‌ها را یکی یکی روی میز تحریراش گذاشت.
مکثی کرد و روی صندلی نشست و به من که دیواره‌های کمد را دستمال می‌کشیدم زل زد.
- پگی؟
دستم روی دیواره کمد ماند و به او چشم دوختم.
چهره‌اش رنگ به رنگ شد و به آرامی زمزمه کرد.
- می‌خوام یه چیزی بهت بگم.
دستمال گردگیری را روی دستگیره کمد کشیدم، چشم‌هایم را تنگ کردم و رو به او پرسیدم.
- چی؟
زبانش را به لبش کشید و با نوک انگشت سرش را خاراند.
- درباره مریم...
از فکر اینکه پارسا متوجه شود که راز دلدادگی او و مریم را می‌دانم، نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
لبم را به دندان گزیدم و به طرفش رفتم.
کتاب‌های تلنبار شده‌ روی میز را روی هم جمع کردم و به لبه میز تکیه دادم.
- خب...
پارسا سرش را پایین انداخت و انگشت‌هایش را به بازی گرفت.
- دوستش دارم!
گوش‌هایش سرخ شد و عرق روی پیشانی‌اش نشست.
شنیدن این حرف‌ها از زبان پارسا برایم حس خوش‌آیندی داشت. هیجان‌زده کف دست‌هایم را بهم کوبیدم و وانمود کردم از چیزی خبر ندارم.
- وای پارسا! راست می‌گی؟
برق شادی در چشم‌هایش درخشید و مصمم گفت.
- می‌خوام باهاش ازدواج کنم.
مردمک چشم‌هایم گرد شد،
پارسا خیلی جدی و عجول بود! آب دهانم را به سختی قورت دادم و لــ*ب زدم.
- مطمئنی؟
- معلومه... ما همدیگه رو دوست داریم.
- اما...
چشم‌هایش به اشک نشست و فکش منقبض شد.
- من چند ماهه که ترک کردم.
یکی از کتاب‌های درسی‌اش را به دست گرفتم و فشردم.
ـ منظورم این نیست.
ـ اگه منظورت شغل و درآمده، به همه‌ی این چیزا فکر کردم.
گوشه لبم را به دندان کشیدم، دو ماه زمان بسیار کمی بود و عجله پارسا اضطراب به جانم انداخت.
- مریم چی‌ می‌گه؟
از روی صندلی بلند شد و دستش را میان موهای بورش کشید.
ـ نمی‌خواد فعلا کسی با خبر بشه.
نفس عمیقی کشیدم و کتاب را روی میز انداختم و دست به س*ی*نه به پارسا که لبه تخت نشست زل زدم.
- نمی‌خوام تو کارت دخالت کنم اما این‌همه عجله براب چیه؟ دهـ*ن جفتتون هنوز بو شیر می‌ده!
مردمک چشم‌هایش لرزید و عصبی خندید!
- تا روبه راه شدن کارها، از شیر می‌گیرنمون.
بی‌اختیار خندیدم و به طرفش رفتم.
- کارات زیاده! سربازی، درس و پیدا ک*ر*دن یه شغل پر درآمد!
ـ مریم دوست داره درسم رو ادامه بدم!
یک تای ابرویم را بالا دادم و به صورتش چشم دوختم.
ـ خودت چی دوست داری؟
ـ تحصیلات مهمه ولی برای یک مرد درآمد مهم تره.
ـ پس فکرهاتو کردی؟
روی تخت دراز کشید، دستش را زیر سرش گذاشت و به سقف زل زد.
- می‌خوام یه مدت با بابا کار کنم، کنارشم درسم رو ادامه می‌دم.
خم شدم و بــ*وسه‌ای روی پیشانی‌اش نشاندم، با شوق گفتم:
خیلی خوشحالم برات داداشی.
چشم‌هایش درخشید و خنده روی لــ*ب‌هایش نشست.
****
اولین روز عید بود و بعد از سال تحویل راهی خانه‌ی ننه‌طلا شدیم.
کنار سفره بزرگی که ننه‌طلا وسط هال پهن کرده بود نشسته و به پارسا که دور از چشم بقیه نگاه‌های عاشقانه‌اش را به روی مریم می‌پاشید، زل زده بودم.
مریم نگاهش را می‌دزید و همه حواسش به این بود که کسی متوجه التهاب درونش نشود.
نگاهم را از سفره هفت‌سینی که ننه‌طلا بالای سفره چیده بود کندم و به ظرف‌های بزرگ میوه و شیرینی و آجیل دوختم.
ننه‌طلا مثل همیشه سنگ تمام گذاشته بود‌ و سفره‌ای رنگارنگش به رویمان لبخند می‌زد.
لــ*ب‌هایش را روی کتاب قرآن گذاشت و آن را به که باز کرد و نگاهم روی اسکناس‌های نو نشست و خنده‌ای از ته دل سر دادم.
ننه‌طلا از آقامصطفی شروع کرد و عیدی همه را که داد.م،
صدای خنده و شادی در خانه پیچید.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
زمان به سرعت سپری می‌شود، مخصوصا لحظاتی که بی‌دغدغه می‌گذرند.
از وقتی که پارسا ترک کرده‌ بود، زندگی روی خوشش را به ما نشان داده‌ بود.
آرامش در دل پدر و مادرم جوانه زده و ردپای غصه از صورتشان محو شده‌ بود.
با وجود اتفاقاتی که مثل سیلاب در دل زندگیمان جاری شده‌ بودند،
ترک ک*ر*دن پارسا برای ما حکم پیروزی بر دشمنی را داشت که به راحتی می‌توانست هر خانواده‌ای را به نیستی بکشاند‌.
من هم با خیالی آسوده به کارهایم می‌رسیدم.
آن روز آقا پدرام و سارا با هم بیرون رفته‌ بودند و من یک ساعتی بود که مشغول طراحی کارت عروسی بودم.
انگشت اشاره و شصتم را روی پلک‌هایم گذاشتم و آنها را مالیدم.
طراحی کارت‌های عروسی کار زمان‌بر اما لذت‌بخشی بود.
آخرین طرح را که زدم، مشتم را باز و بسته کردم و خمیازه‌ای کشیدم.
فایل را ذخیره کردم و از جایم بلند شدم.
لیوانم را از روی میز برداشتم و از آب‌سرد کن پر کردم.
با دیدن پارسا در آستانه در مغازه جا خوردم. لیوان را روی میز گذاشتم و به طرفش رفتم.
- سلام پارسا، راه گم کردی؟
پارسا صورتش را در هم کشید و زبانش را در آورد.
- می‌خوای برگردم؟
کاغذها و طرح‌های روی میز را کناری گذاشت و پلاستکی که در دست داشت روی میز قراداد.
- همکارات نیستن؟
- رفتن بیرون.
نگاهم که روی بستی‌های سنتی داخل پلاستیک نشست، زبانم را بر لبم کشیدم و هیجان‌زده گفتم:
- به‌به! چه کردی؟!
- امروز بابا بهم حقوق داد، گفتم تو هم توی شادیم سهیم کنم.
کف دست‌هایم را به هم زدم و هیجان‌زده گفتم:
ای جونم! تو هر سری که حقوق می‌گیری منو خجالت میدی.
- نوش جونت.
یکی از بستی‌ها را جلویش گرفتم و سهم پدرام و سارا را داخل یخپال کوچک مغازه گذاشتم.
روی صندلی رو‌به روی پارسا نشستم و قاشقی از بستنی را به دهـ*ان بردم و به او زل زدم.
- بابا گفت چند ماه دیگه برام مغازه رهن می‌کنه.
- جدی می‌گی؟
قاشقی به دهـ*ان گذاشت و بعد از خوردنش گفت:
اوهوم! باید باهام بیای بریم جدیدترین کیف و کفش‌ها رو بیاریم، بریزیم توی مغازه.
از ذوق سربه راه شدن پارسا، قلبم لبریز از شادی شد، در دل قربان صدقه‌اش رفتم.
پارسا بستی‌اش را خورد و کاسه را روی میز گذاشت و به آرامی لــ*ب زد.
- پگی، می‌خوام با مامان درباره من و مریم صحبت کنی.
قاشق بستنی در دهانم ماند و خیره نگاهش کردم.
پارسا چشم‌هایش را به من دوخته‌ و منتظر جواب بود.
- مطمئنی؟
- ببین پگی، چون مریم ازم خواست واحد‌های عقب افتاده مو پاس کردم، قول می‌دم بعد از سر و سامون دادن مغازه خودم، برای دانشگاه بخونم.
شانه‌ای بالا انداختم و لــ*ب زدم.
- مامان که از خداشه! اما اگه خاله اینا قبول نکردن چی؟ آقا مصطفی رو که می‌شناسی چقدر سخت می‌گیره.
- فقط می‌خوام ارتباطمون رسمی بشه!
- باشه بهش می‌گم.
پارسا از جایش بلند شد و بــ*وسه‌ای روی گونه‌ام نشاند.
- ببینم چکار می‌کنی!
دلواپسی‌ام را زیر لبخندی زورکی پنهان کردم و دستش را فشردم.
- خیالت راحت!
پارسا رفت و من ماندنم و دلهره‌ای که به جانم افتاد.
روی صندلی ولو شدم و سرم را میان دست‌‌هایم گرفتم.
کمی که گذشت سارا و پدرام با چهر‌ه‌هایی خندان، برگشتند.
پدرام سلام گرمی تحویلم داد و به طرف آب‌ سرد کن، رفت.
سارا به میز کنارم تکیه داد و زیر لــ*ب پچ زد.
- تو فکری؟!
آهی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم.
- پارسا اینجا بود!
ابروهای پهنش را بالا داد و لــ*ب زد.
- چی می‌خواست؟
با کلافگی دستم را روی صورتم کشیدم.
- اوف، زن می‌خواد.
سارا بلند خندید و پدرام سرش را با کنجکاوی به طرف ما چرخاند.
- بی‌مزه.
روبه پدرام گفتم: آقا پدارم، سهم بستنی شما و سارا رو توی یخچال گذاشتم.
پارسا آورد!
پدرام به طرف یخچال رفت و با صدای بلند گفت:
- کاش از خدا یه چیز دیگه می‌خواستم!
یک تای ابرویم را بالا دادم و رو به سارا لــ*ب زدم.
- مادر زن دوستش داره.
سارا چشمکی زد و سرش را جلو آورد و پچ زد.
- متاسفانه مامانم از پدرام خوشش نمیاد!
چشم‌هایم گرد شد و به آرامی پچ زدم.
- میدونه دوستش داری؟!
- نه، چیزی بهش نگفتم هنوز.
موهای روی پیشانی‌اش را کنار زد، آرام‌تر لــ*ب زد.
- این روزا آرش زیاد میاد خونمون.
- خب؟!
- همین روزا میرن محضر واسه طلاق !
چشم‌هایم را تنگ کردم و پچ زدم.
- و تو؟!
کلافه، ناخن‌های لاک‌زده‌اش را در پوست دستش فرو برد.
- دو به شَکم!
- تکلیف پدرام چی میشه!
شانه‌ای بالا انداخت و مژهای برگشته و بلندش را بهم فشرد.
- من و پدرام از اولش قرار گذاشتیم که همدیگرو بیشتر بشناسیم.
- آرش دور و برت می‌پلکه؟!
سرش را تکان داد و به پدرام که به طرفمان می‌آمد زل زد.
پدرام بستنی را به دست سارا داد و به طرف دستگاه چاپ رفت.
- از پارسا بگو؟
- می‌خواد که به مامان بگم که مریم رو می‌خواد!
سارا اخمی کرد و لــ*ب زد.
- چرا نمی‌گید؟
- پارسا هنوز شش ماهه که ترک کرده، خیلی زوده.
سارا چینی به ابروهایش داد و به تندی گفت:
چی چیو زوده؟! تو و مریم خیلی سخت می‌گیرد.
شانه‌ای بالا انداختم، انگشت‌هایم را روی پیشانی‌ام کشیدم.
- ما که از خدامونه این ارتباط رسمی بشه. ولی ترسمون اینه بابای مریم قبول نکنه.
- پارسا که تا حالا هر چی شما گفتید، انجام داده، دیگه چی از جونش می‌خوایین؟!
یک‌وری نگاهش کردم و گفتم‌:
ای بابا، تو هم که حرف پارسا رو میزنی.
شانه‌ای بالا انداخت و پشت میزش رفت.
- از من گفتن، خود دانی.
گوشه لبم را به دندان گرفتم و یک تای ابرویم را بالا انداختم.
- به مامان می‌گم، ببینم چی میشه.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
روی تخت ولو شدم و به سقف زل زدم. خسته از چند ساعت کار در مغازه، پلک‌هایم را روی هم فشردم.
طولی نکشید که صدای زنگ گوشی موبایلم سکوت اتاق را در هم شکست.
غلتی زدم و
گوشی را از روی پاتختی برداشتم.
چهره خندان و آرام مریم روی صفحه گوشی‌ام نقش بست.
صدایم را صاف کردم و به آرامی لــ*ب زدم.
- چطوری مریم!
صدای نگران مریم که در گوشم پیچید، گوش‌هایم را تیز کردم.
- خوب نیستم پگی! دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشه.
نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستادم و گفتم: چی شده.
- دیگه نمی‌تونم دست به سرش کنم.
- منم کلافه کرده! ازم خواست که با مامان صحبت کنم.
صدای وحشت‌زده مریم در گوشی پیچید.
- نه پگی! خاله حتما به مامان می‌گه، اونوقت بابا می‌فهمه! من نمی‌خوام اوضاع خراب بشه... خودت خوب می دونی که نمی‌تونم رو حرف پدرم حرف بزنم.
نگاهم به قاب عکس بچگی‌های خودم و پارسا روی دیوار کشیده‌ شد، در میان دست‌های کوچک و تپل پارسا محصور شده‌ بودم و لــ*ب‌های گوشتی‌اش روی گونه‌های سرخم جا خوش‌ کرده‌ بود.
دلم برای آن روزها قنج رفت.
- نترس از مامان قول می‌گیرم که با پارسا حرف بزنه. من دیگه از عهده پارسا بر نمیام.
- حداقل یکی دوسال از پاکیش باید بگذره که بشه بهش تکیه کرد.
- می‌دونم هنوز زوده!
از اینکه این بازی را شروع کرده‌بودم، وجودم پر از دلهره بود!
- مریم پارسا ترک کرده و خیلی هم هیجان‌زده‌ است، میدونی که چقدر حساسه...
مریم با درماندگی زمزمه کرد.
- چون می‌دونم حساسه بهت میگم نباید خانواده‌ام بفهمن! مطمئنم بابا قبول نمی‌کنه. نه فقط بخاطر اون یه سالی که پارسا گند زد به زندگیش. بابام قانون خودش رو داره، تحصیلات و شغل خیلی براش مهمه.
سپس در حالی که بغضش را فرو می‌داد، گفت:
- این‌همه خون دلم خوردیم که پارسا به زندگی برگرده.
آهی کشیدم و موهایم را چنگ زدم.
با وجود اینکه آقا مصطفی مرد سخت‌گیری بود و اما به او حق می‌دادم، او هم مثل همه پدرها برای آینده تنها دخترش برنامه داشت.
از طرفی دلم برای پارسا می‌سوخت، او بعد از سقوطش سر پا ایستاده و امیدی دوباره در وجودش جوانه زده‌ بود،
وجودش لبریز غرور شده و مطمئن بود که آن‌هایی که دوستش دارند به او اعتماد کرده‌اند.
اعتماد ک*ر*دن به پارسا اما، کار ساده‌ای نبود، کسی که یکبار به بیراهه رفته‌ بود مثل کودک نوپایی بود که به زمان و مراقبت نیاز داشت.
و پارسا برای رسیدن به خواسته‌هایش، اسبش را زین کرده بود و می‌تاخت.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
نگاهم را به دختر شادابی که در آینه می‌خندید، دوختم و انگشت اشاره را زیر لبم کشیدم، سپس شال زمستانی یشمی رنگ را روی سرم مرتب کردم.
با ضربه‌ای که به پنجره خورد به طرفش پا تند کردم و پرده را کنار زدم.
نگاهم روی صورت مادر که زیر شال قهوه‌ای رنگش می‌درخشید، نشست.
- اومدی پگاه؟ شب شد دختر!
- وای مامان تو کی حاضر شدی؟!
قهقه‌ای سر داد و لــ*ب زد.
- بجنب!
- وایسا الان میام.
پرده را رها کردم، کیف و موبایلم را برداشتم و نگاهی دوباره به خودم در آینه قدی انداختم و موهایم را به زیر شال فرستادم.
دکمه‌های درشت پالتو مشکی‌ام را بستم و با عجله از اتاق بیرون رفتم.
مادر بعد از مدت‌ها کارهای تزیینی‌اش را از سر گرفته بود و برای خرید وسایلش راهی بازار می‌شدیم.
به حیاط که رسیدم، به مادر که دم در حیاط منتظرم ایستاده بود و دامن پالتوی بلندش را می‌تکاند، خیره شدم و به رویش چشمکی زدم.
کیفش را روی مچ دستش جا به جا کرد و دست دیگرش را به طرفم دراز کرد، دست در دست هم
قدم در کوچه گذاشتیم.
- مامان پیاده بریم!
- سردت نیست؟
- نه هوا خوبه. باهات حرف دارم.
نگاه کنجکاو مادر به لــ*ب‌هایم دوخته شد.
- چی؟!
- در مورد پارسا!
مادر ایستاد، دلواپسی در چشم‌هایش خانه کرد و گوشه لبش را به دندان کشید.
- کاری کرده؟
از قیافه‌ نگرانش خنده‌ام گرفت.
- بله ! عاشق شده!
چند لحظه سکوت کرد که حرفم را هضم کند.
- نصف جونم کردی پگاه! عاشق کی شده!
به یکباره لــ*ب زدم.
- مریم!
برق حیرت در چشم‌هایش درخشید و دستم را چنگ زد.
- راست می‌گی؟ از کی؟
حواسم بود که حقیقت را لو ندهم، آب دهانم را فرو دادم و لــ*ب زدم.
- پارسا به عشق مریم ترک کرد.
چشم‌هایش از تعجب گرد شد و کنج لبش جمع شد.
- چی داری می‌گی پگاه!
با تداعی آن روزهای سیاه در ذهنم‌، آهی کشیدم و آرام لــ*ب زدم.
- همون روزایی که من و تو برای پارسا ضجه می‌زدیم، مریم سعی می‌کرد راضیش کنه بره کمپ!
مادر دستش را روی قلبش گذاشت و بغضش را فرو داد.
- الهی من قربون این دختر معصوم برم.
قهقهه‌ای سر دادم و زیر گوشش نجوا کردم.
- معصوم اما آب زیرکاه!
چشم‌هایش می‌خندید! پشت چشمی نازک کرد و سقلمه‌ای به بازویم زد.
- اِ رو عروسم اسم نذار.
- اوه کی میره این همه راهو، بیا پایین مامان، تو که از پارسا آتیشی‌تری!
چشم‌هایش را تنگ کرد و پرسید.
- چی میگه پارسا؟!
دست‌هایم را در جیب پالتو‌ام فرو بردم.
- می‌خواد زودتر براش آستین بالا بزنی.
چشم‌هایش از خوشحالی و هیجان برق زد.
- ای خدا! پسرم زن می‌خواد!
انگار که تازه چیزی یادش آمده‌ باشد، لبش را به دندان گزید.
- ولی محاله بابات قبول کنه که تو این شرایط بره خواستگاری، محال تر اون که آقا مصطفی راضی به این وصلت بشه!
به خیابان اصلی رسیده‌ بودیم، صدای بوق ماشین‌ها و ازدحام جمعیت باعث شد که بلند‌تر صحبت کنم.
- من و مریمم همین رو می‌گیم، اما پارسا گوشش بدهکار نیست‌! پسرت خیلی مغرور شده فکر می‌کنه همه بهش اعتماد دارن و هیچ کی به شش ماه پیشش فکر نمی‌کنه.
مادر با اوقات تلخی چشم‌هایش را به صورتم دوخت.
- الهی بمیرم برا بچه‌ام! قرار نیست که تا آخر عمر چوب ندونم کاریش رو شو بخوره.
- نه مادر من، قرار نیست! اما باید پاشو از رو گاز برداره، امتحان خودشو پس بده بعد! تبش تنده گل پسرت!
حرفم برایش گران تمام شد و شاد کامی‌اش را تلخ کرد و صورتش را در هم کشید.
- جوری حرف می‌زنی انگار دختر تو رو می‌خواد!
سعی کردم از دلش در بیاورم، احساسات مادرانه، منطقش را کور کرده‌ بود.
پشت ویترین مغازه‌ای که وسایل تزیینی می‌فروخت ایستادیم.
- آخه خودت قبول می‌کنی به کسی مثل پارسا دختر بدی! اصلا کاری به یک سال پیشش نداریم، پارسا نه سربازی رفته، نه پس‌اندازی داره.
مادر آهی از از س*ی*نه‌اش بیرون داد و نگاهش را به گلبرگ‌های کریستالی و دوخت!
- آخ پارسا ببین چه پرونده‌ای برا خودت درست کردی.
- مامان سعی کن منصرفش کنی‌، اگه به گوش خاله و شوهرخاله برسه اصلا نمی‌ذارن مریم یه نیم نگاهم به پارسا بندازه. اون وقت خدا می‌دونه چی به سر ش میاد!
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
مادر که دلواپسی در چشم‌هایش خیمه زده‌ بود گفت:
خدا بگم چکارت کنه دختر چه وقت حرف زدن بود!
- اوا چرا؟!
- دلم آشوب شد. دیگه، دل و دماغ خرید ندارم.
دستم را روی کمرش گذاشتم و به داخل مغازه هدایتش کردم.
- اِ مامان! برو تو!
- خدا به خیر کنه.
وقتی که وارد مغازه شدیم، نگاهم روی آقای کمالی صاحب مغازه، که در حال صحبت با مشتری بود، نشست و به دنبال همسرش سحر، چشم چرخاندم.
سحر وقتی که دکمه‌های رنگا‌رنگ را روی ویترین مرتب می‌کرد، نگاهش در نگاهم گره خورد و لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشست، دستش را به طرفم دراز کرد.
- به به پگاه خانم خوش اومدی.
دستش را به گرمی فشردم.
- ممنون عزیزم.
مادر که چند سالی بود از مشتریان همیشگی مغازه کمالی بود، بــ*وسه‌ای روی صورت گندمی سحر نشاند.
- چطوری عزیزم، دختر نازت چطوره؟
- سلامت باشید، بفرمایید.
به رویش لبخندی زدم و زیر لــ*ب تشکر کردم و سحر مشغول کارش شد.
مادر چشم‌هایش را ریز کرد و به ردیف گلبرگ‌ها و ریسه‌های مروارید و دکمه‌های روی دیوار خیره شد، زیر لــ*ب پچ زد.
- دوست دارم خودم لباس عروس تو و مریم رو بدوزم.
سرم را جلو بردم و به آرامی لــ*ب زدم.
- چطوره تو یه شب عروس بشیم.
خندید و دستش را روی گونه‌ام گذاشت.
- اونوقت از ذوق دل ضعفه می‌گیرم.
با تصور احساسات مادر در آن شرایط بدون توجه به حضور مشتری‌ها بلند خندیدم.
- قیافه‌ات دیدنی می‌شه مامان، از یه طرف دخترت میره از یه طرف عروست میاد.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و نگاه مشکوکش را به صورتم دوخت.
- نکنه خبریه؟!
- نه جونم حالا حالاها ور دل خودتم.
خندید و به طرف قفسه گل‌های رنگا‌رنگ رفت.
فکرم پر کشید به سوی امیر و لبخند روی لــ*ب‌هایم نشست.
نیم ساعت بعد با وسایلی که می‌خواست از مغازه خارج شدیم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
بیهوده جزوه را باز کرده‌ بودم و با خودکارم بازی می‌کردم،
چند روز دیگر امتحانات آخر ترم شروع می‌شد اما من افکارم در پی پارسا و احساسش نسبت به مریم سیر می‌کرد و از اینکه شروع کننده این بازی بودم، کلافه بودم و ذهنم روی درس متمرکز نمی‌شد.
نفسی از سر بی‌حوصلگی بیرون فرستادم، از روی صندلی بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
نگاهم را به مادر که روی زمین نشسته‌ بود، دوختم.
با آن موهای وز کرده که پشت سرش جمع کرده‌ بود و عینک مطالعه‌ای که تا نوک دماغش آمده‌ بود، خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
پارچه‌ بزرگ طوسی رنگی روی زمین پهن کرده‌ و وسایل کارش را روی آن پخش و در حال درست ک*ر*دن گل‌‌ رز برای تزیین آیفون بود.
دستم را میان موهایم فرو بردم و زیر لــ*ب گفتم: خسته‌ نباشی!
سیم گلسازی را قیچی کرد و لــ*ب زد.
- قربونت برم، چایی رو تازه دم کردم دو تا بریز بی‌زحمت.
- چشم.
صدای سوت کتری و بوی چای دارچین در آشپزخانه پیچیده‌ بود.
دو استکان چای روی سینی گذاشتم و چند شاخه نبات از کابینت بیرون آوردم.
چای را داخل استکان‌ها ریختم و از آشپزخانه بیرون رفتم و کنار مادر نشستم.
- تموم نشد؟!
- چیزی نمونده!
شاخه‌نبات‌ها را داخل استکان‌ها انداختم و یکی یکی هم زدم.
- چند تا درست کردی؟
- سه تای ننه‌طلا و خاله پری و زنداییت...
نگاه خسته‌اش را به صورتم دوخت.
- تو فکری؟
- کلافه‌ام! با پارسا حرف زدی؟
- دختر بچسب به درست!
استکان چای را به دستش دادم و گفتم:
تمرکز ندارم، همه‌اش استرس دارم که نکنه اتفاقی بیفته.
- نترس عزیز دلم! باهاش حرف زدم، بهش قول دادم بعد از اینکه مغازش رو باز کرد، کم کم به خاله‌ات بگم.
سرم را بالا گرفتم و به صورتش زل زدم.
- اون چی گفت؟ قبول کرد؟
مادر سری تکان داد و گلی را که کامل کرده‌ بود، روی زمین گذاشت.
- مگه دست خودشه! بهش گفتم دست خالی که نمی‌شه رفت خواستگاری دختر مردم.
استکانم را در دست گرفتم و صورتم را به بخاری که از آن بلند می‌شد نزدیک کردم، شاید که حالم را جا بیاورد.
- خدا کنه پارسا سر قولش بمونه!
نفس عمیقی کشید و تفنگ چسب حرارتی را به دستم داد.
- ان‌شالله! فعلا که قضیه ختم به خیر شده.
به پریز پشت سرش اشاره کرد و لــ*ب زد.
- اینو برام بزن به پریز.
چسب حرارتی که داغ شد، گل را روی پارچه ساتنی که قبلا برش زده‌ بود، گذاشت و آن را چسباند.
بعد از سر کشیدن چایی‌اش
با ذوق به طرف آیفون که کنار در هال بود رفت و گل را رویش نصب کرد.
چند لحظه بعد، عقب عقب به طرفم آمد.
- چطوره؟
همیشه از دیدن کارهای تزیینی‌اش هیجان‌زده می‌شدم.
- عالی شده مامانم، فقط طرح‌های متنوعی بزن.
چشم‌های مادر از دیدن کارش درخشید‌ و شانه‌هایش را با دست مالید.
- چشم خانم.
- به بابا نگفتی!
عینکش را روی عسلی گذاشت و خودش را روی مبل رها کرد.
- نه، فعلا نمی‌خوام ذهنشو درگیر کنم.
- مامان نری دورن خواهری به خاله بگی‌ها.
دستش را روی کمرش گذاشت و خندید.
- نه بابا!
برای مدتی خیالمان آسوده شده‌ بود و هر کدام درگیر کارهایمان بودیم.
من و مریم و سارا درگیر امتحان‌های آخر ترم بودیم. پارسا با هیجان و پشتکار هم در مغازه پدر کار می‌کرد و هم درباره مغازه‌ خودش تحقیق.
امیر هم منتظر جواب آزمون استخدامی‌اش بود و مطمئن بود که به زودی به استخدام بانک در می‌آید.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
آخرین سوال را که جواب دادم، لبخندی از سر رضایت کنج لبم نشست.
چشم چرخاندم و نگاهم روی صندلی‌‌های سالن امتحانات که اکثراً خالی شده بودند، نشست.
مثل همیشه با خلوت شدن سالن، استرس به جانم افتاد و آب دهانم را فرو دادم.
به وقت بلند شدن از روی صندلی، نگاهی سرسری به جواب‌هایم انداختم.
برگه امتحانم را که تحویل دادم،
نفسی از روی آسودگی کشیدم و
تا آمدن سارا به حیاط رفتم.
نگاهم را به دانشجو‌هایی که داخل حیاط پخش شده‌ بودند، دوختم.
عده‌ای خود را برای امتحان آمده می‌کردند و نمونه سوال‌هایی که در دست داشتند را با صدای بلند برای هم می‌خواندند.
عده‌ای دیگر امتحانشان را داده‌ بودند و با چهره‌های خسته و گرفته درباره آن صحبت می‌کردند.
نگاهم را از حیاط دانشگاه که هر لحظه شلوغ‌تر می‌شد، کندم و به آسمان ابری دوختم. نور کم‌جان خورشید از پشت‌ ابر‌ها سرک می‌کشید و سوز سردی می‌وزید.
روی یکی از نیمکت‌های داخل حیاط نشستم و سرم را به پشت نیمکت تکیه دادم.
فقط چند امتحان دیگر مانده‌ بود و دانشگاهم تمام می‌شد.
آن وقت باید با جدیت بیشتری خودم را برای کنکور ارشد آماده می‌کردم.
قصدم این بود که همچنان در مغازه پدرام کار کنم و در کنار این‌ها به هنرم وقت بیشتری اختصاص بدهم.
غوطه‌ور در رویاهایم به درخت عریان روبه رویم زل زده‌ بودم که
سارا با چهره‌ای ناامید مقابلم ظاهر شد و کنارم نشست.
چشم‌هایم را ریز کردم و پرسیدم.
- باز گند زدی؟
ابروهایش را در هم کشید و سرش را تکان داد.
- بدجور!
با دست را روی کتفش زدم.
- ای خاک! چه مرگته دختر!
- ذهنم درگیره پگی! داغونم.
- واقعا می‌افتی؟
- نه بابا! س*ی*نه خیز بالا اومدم.
آستین کاپشن‌اش را کنار زد و دستش را به تقلبی‌های روی ساعدش کشید.
- لعنتی، هیچ کدوم به کارم نیومد.
با افسوس سرم را تکان دادم.
- حداقل چهار صفحه خر خون می‌‌کردی!
اشک در چشم‌های خسته‌اش نشست و با انگشت روی سرش ضرب گرفت.
- مخم نمی‌کشه! از یه طرف آرش که همه‌اش تو خونمون پلاسه، از طرف دیگه پدرام خان که طاقچه بالا می‌ذاره! تو میگی من چکار کنم؟
شانه بالا انداختم و نگاهم روی لاک ارغوانی رنگ ناخن‌هایش نشست.
- چه می‌دونم! بشین فک کن ببین با خودت چند چندی؟
- پدرام درخشان مزخرفه، راه براه منو امتحانم می‌کنه، کلافه‌ام کرده.
- آرش چی؟
- حس می‌کنم فقط دو تا گوش شنوا می‌خواد که براش درد و دل کنه.
- یعنی هیچکدوم؟!
- نمی‌دونم، منتظرم ببینم کدومشون مثل بچه آدم میان جلو.
ابروهایم را از تعجب بالا انداختم و خیره نگاهش کردم.
- سارا تو واقعا می‌خوای آینده تو بسپاری دست دو تا آدمی که هر کدوم یه بار گند زدن به زندگیشون.
موهای روی پیشانی‌اش را زیر مقعنه سیاه‌رنگش جا کرد.
- پگاه واقعا سر درگمم، خانواده‌ام با آزش مشکلی ندارن و فقط کافیه من
بله رو بگم، اما خودم می‌خوام بیشتر بشناسمش.
- مغازه هم که نمیای؟
- نمی‌تونم، به پدرام گفتم بخاطر امتحانای ترم نمیام اما بهانه است چون آقا آرش از پدرام خوشش نمیاد.
با انگشت شست و اشاره پلک‌هایم را مالیدم و لــ*ب زدم.
- چیزی که من از تو می‌بینم فاتحه عشقت به پدرام خونده‌ است.
از روی نیمکت بلند شد و دستم را گرفت.
- پاشو بریم سردمه، گور بابای هر دوشون!
دستش را گرفتم و با هم از دانشگاه خارج شدیم.
سر خیابان منتظر تاکسی بودیم که ماشین امیر جلوی پایمان ترمز کرد.
شیشه را پایین کشید و نگاه خندانش را به من دوخت.
- سلام پگی! بپر بالا.
سارا با آرنج به پهلویم زد و سرش را نزدیک گوشم آورد.
- خیلی شنگوله، چی زده!
با آرنج به پهلویش زدم.
- اِ کوفت، می‌شنوه...بیا سوار شو.
- نمی‌خوام مزاحم بشم، شاید...
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند
در عقب را باز کردم و به داخل هلش دادم و خودم کنار امیر جای گرفتم.
نگاهم را به صورتش دوختم، چشم‌هایش می‌خندید.
- چطوری امیر!
امیر هیجان‌زده پچ زد.
- عالی!
سارا از پشت سر با کنایه لــ*ب زد.
- خدا شانس بده!
امیر با صدا خندید و به من گفت:
-پگاه تو آزمون قبول شدم.
چشم‌هایم گرد شد و به نفس نفس افتادم وکف دست‌هایم را بهم کوبیدم.
- وای امیر راست می‌گی!
اشک در چشم‌هایش حلقه زد و سرش را تکان داد.
سارا سرش را جلو آورد.
- به به مبارکه! بی‌زحمت منو یه جا پیاده کن می‌دونم می‌خوای پگاه رو ببری شیرینی کوفت کنه!
امیر نگاهش را از آینه به سارا دوخت و گفت: پگاه که بدون تو جایی نمیره!
شنیدن قبولی‌اش، خستگی امتحانات را از تنم به در کرد، نفس عمیقی کشیدم و اشک شوقی که پشت پلک‌هایم به انتظار باریدن بود، پس زدم.
امیر نگاه مشتاقش را به صورتم دوخت و لبش را به دندان گزید.
حس کردم بیشتر از هر زمان دیگری به او نزدیک‌ هستم.
- چی‌ دوست داری؟
از درخشش نگاهش، گونه‌هایم آتش گرفت و نگاهم را به خیابان دوختم، قبل از این‌که زبان در دهانم بچرخد، سارا غر زد.
- من اینجا بوقم دیگه!
در گلو خندیدم و سرم را به عقب چرخاندم.
- تو که می‌خواستی پیاده شی.
سارا سرش را به صندلی ماشین تکیه داد.
- نظرم عوض شد. می‌خوام یه بادی به کله‌ام بخوره. برو کافی شاپ!
امیر با گفتن چشم بلند بالایی به طرف تنها کافی‌شاپ شهر که کمتر پیش می‌آمد به تنهایی به آنجا برویم، راند.
نگاهم دور تا دور کافی‌شاپ دنجی که خلوتگاه جوانانی دلباخته بود، چرخید
و روی نگاه امیر که به صورتم چشم دوخته بود، نشست.
دست‌هایش روی دست‌هایم نشست و از داغی‌اش نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد و پلک‌هایم را روی هم گذاشتم.
سارا سرش را جلو آورد و گفت:
- می‌خوایین من برم راحت باشید، حداقل شطرنجی شید.
صورت امیر گلگون شد و فشار دستش را بیشتر کرد و من لــ*ب به دندان گزیدم.
سارا دست‌هایش را زیر چانه‌اش زد و نگاهش بین من و امیر چرخید، لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشست و گفت:
خب پسرم، تکلیف کارت که مشخص شد، دست دست ن*کن زودتر بیا خواستگاری.
ابروهایم را بالا دادم و از زیر میز روی پایش کوبیدم.
- چرا می‌زنی؟
صدای خنده امیر که بلند شد نگاهم را به چشم‌های زلالش دوختم.
- اولین حقوقم رو که گرفتم. می‌خوام یه انگشتر خوشگل و گل وشیرینی بخرم و بیام خواستگاری
صدای جیغ سارا و کف زدنش در پیچید و گونه‌های من گر گرفت.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
نگاهم بین صفحه تلویزیون و بازی فوتبال و پارسا که دست‌هایش روی زانو مشت شده بود، می‌چرخید.
پارسا چهار چشمی به تلویزیون خیره شده و با هر حرکت بازیکنان تیم مورد علاقه‌اش به طرف تلویزیون نیم‌خیز می‌شد.
- گل شو لعنتی، گ...
توپ که وارد دروازه شد، پارسا مشت‌هایش را روی دسته مبل کوبید و فریاد شادی سر داد و من که تیم مورد علاقه‌ام گل خورده بود، لــ*ب‌هایم را بهم دوختم.
- مرده شور تو ببرن نمی‌تونی یه توپ بگیری.
پارسا خندید و روی مبل عسلی ضرب گرفت.
- اینه!
نگاهم را از او کندم و به مادر که با دیسی پر از شلغم داغ از آشپزخانه بیرون آمد، دوختم.
نگاه خندانش از پس بخار دیس شلغم به وضوح دیده می‌شد.
نفسی از سر حرص کشیدم و به برف‌های درشتی که آن سوی پنجره بی‌امان فرود می‌‌آمدند، چشم دوختم.
مادر شلغمی روی پیش‌دستی گذاشت و به طرفم گرفت و پیش‌دستی دیگری به پارسا داد.
صدای گوشی موبایلم که روی عسلی رو‌به روی پارسا بود، با صدای گزارشگر فوتبال یکی شد و
مادر گوشی را برداشت و لــ*ب زد.
- مریمه!
پارسا نگاهش را از تلویزیون گرفت و به من که به طرف گوشی‌ام می‌رفتم، چشم دوخت.
- الو مریم!
صدای گرفته مریم از آن‌سوی خط مرا به فکر فرو برد.
- خوبی پگاه! نرفتی مغازه؟!
- نه نمی‌بینی چه کولاکیه؟!
- نه هیچی نمی‌بینم!
ابروهایم بالا پرید و به پارسا که یک چشمش به من و یک چشمش به تلویزیون بود، زل زدم.
- چیزی شده؟!
پیشد‌ستی را روی عسلی گذاشتم و از جایم بلند شدم.
به طرف بوفه کوچک گوشه هال، رفتم و از داخل شیشه‌اش به پارسا که همه حواسش پی من بود، زل زدم.
مریم بعد از مکث کوتاهی به یکباره گفت:
- پگی! برام خواستگار اومده.
با شنیدن این خبر احساس کردم زیر پاهایم خالی شد، لبم را به دندان گزیدم و ناخنم روی رنگ‌های پریده روی بوفه نشست.
از ترس این‌که پارسا حرف‌هایمان را بشنود، دست‌هایم لرزید و لــ*ب به دندان گزیدم و به آرامی پچ زدم.
- کی؟
- پسر خاله بابام! قراره فرداشب بیان!
دلهره به جانم افتاد و آب دهانم را بلعیدم.
- تو چی گفتی؟
صدای درمانده‌اش که در گوشی پیچید، پلک‌هایم را روی هم فشردم.
- گفتم نمی‌خوام بیان. درسم رو بهانه کردم، مامانم گفت یه آشنایی ساده است ولی من می‌دونم هر دو راضی‌ان.
از داخل شیشه بوفه پارسا و مادر را می‌دیدم که تمام حواسشان پی من بود،
می‌دانستم با وجود آن خواستگار هیچ شانسی برای پارسا نمی‌ماند.
- می‌خوای چکار کنی مریم؟
- خودت می‌دونی که چقدر پارسارو می خوام.
- مریم خر نشی از علاقه‌ات به پارسا چیزی بگی؟
بغضش آب شد و در میان گریه گفت:
نمی‌دونم چکار کنم! من هر بهانه‌ای میارم اونا یه دلیل میارن.
- گریه ن*کن مریم ...خودتو ضعیف نشون بدی معلومه که اونا برات تصمیم می‌گیرن.
- می‌گی چکار کنم؟!
ابروهایم را در هم کشیدم و ناخنم را بیشتر روی رنگ پریدگی فشردم و خراشیدم.
- بذار بیاد بعدش بگو ازش خوشم نیومد.
- نمی‌دونی مامانم چقدر ازش تعریف می‌کنه.
- تو باید خوشت بیاد.
- پگاه مامان و بابای من رو نمی‌شناسی؟!
- این زندگی تو، نه من نه هیچ‌ک**س دیگه نمی‌تونیم خودمون رو جای تو بذاریم.
- پگی حواست باشه پارسا نفهمه!
آهی کشیدم و لــ*ب زدم.
- داره نگام می‌کنه، موندم چی بهش بگم.
مریم سکوت کرد و صدای نفس‌های بریده‌اش در گوشم پیچید.
- مریم یه کم سیاست به خرج بده.
شاید اگه بابات بفهمه پارسا رو دوست داری مجبورت کنه به خواستگارت جواب مثبت بدی.
- بابام وقتی که فکر کنه حق با خودشه دیگه کسی جلودارش نیست.
از تصور ازدواج مریم با دیگری بدنم به رعشه افتاد و دلم برای پارسا سوخت.
به طرف مادر و پارسا سر چرخاندم و زیر لــ*ب از مریم خداحافظی کردم.
پارسا تلویزیون را خاموش کرده‌ و نگاه هر دو به روی لــ*ب‌هایم میخ شده بود.
با دیدنش یکه خوردم و گوشی را در دست‌هایم فشردم.
از روی مبل بلند شد و به طرفم آمد و
نگاه پرسش‌گرش را به چشم‌هایم دوخت.
- چی شده؟
- حرف‌های دخترونه!
فکش منقبض شد و از لای دندان‌های بهم فشرده‌اش لــ*ب زد.
- براش خواستگار اومده آره؟!
- پسرخاله عمو مصطفی...
پارسا یک قدم نزدیک‌تر شد و انگشت اشاره‌اش را به طرفم گرفت و نعره زد.
- اگه شوهرش بدن همه رو از چشم تو می‌بینم.
نگاه ماتم را به صورتش دوختم و انگشت‌هایم در هم لولیدند.
"گناه من چیه؟"
صدای نفس‌های تندش با ضربان قلبم یکی شده و فکش منقبض شده بود.
بغضم را فرو دادم و نفس تندی بیرون فرستادم.
- چخبره پارسا! هنوز که چیزی نشده،
جواب مریم منفیه!
مادر دست‌های پارسا را گرفت و به طرف مبل برد.
- نگران نباش مادر، این فقط یه خواستگاریه همین!
پارسا دست‌ لرزانش را از میان دست‌های مادر کشید، چشم‌هایش را تنگ کرد و غرید.
- اگه جوابش منفی بود به منم می‌گفت؟
نگاهم روی سفیدی چشم‌هایش که به سرخی می‌زد، نشست و چینی به پیشانی‌ام انداختم.
تو به مریم شک داری؟
رگ‌های گردنش بیرون زد و فریادش در خانه پیچید.
- چرا به من چیزی نگفت؟! دروغ می‌گید، هم تو هم مریم!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
مادر آهی کشید و درمانده سرش را تکان داد.
- دست بردار پارسا! چرا باید بهت دروغ بگن! مریم خودش خبر داده.
دست‌های پارسا می‌لرزید و صدایش هرلحظه بالاتر می‌رفت و رو به من غرید.
- چرا به تو زنگ زد؟ اما حتی جواب تلفن منم نمی ده.
دست‌هایم رو شانه‌اش نشست و به آرامی گفتم:
برای اینکه نگرانته! مریم خیلی دوستت داره، چرا باورش نمی‌کنی؟
- برو بابا فک کردی من گاگولم؟ اگه دوستم داره چرا اجازه نمی‌ده برم خواستگاری؟
دست‌های مادر روی لــ*ب‌هایش نشست و نفس تندی کشید.
- مگه ما با هم حرف نزدیم؟
- همه‌اش می‌گید صبر کن! آخه تا کی؟!
پارسا به طرف اتاقش رفت و چند لحظه بعد با کاپشن‌اش بیرون آمد.
- اگه به حرف شما بشینم و نگاه کنم، دور روز دیگه مریم برا عروسیش دعوتم می‌کنه.
سراسیمه به طرفش پا تند کردم و کاپشن‌اش را کشیدیم.
- کجا میری؟
پارسا دستش را کشید و فریاد زد.
- ولم کن.
پارسا به طرف درب هال پا تند کرد و بیرون رفت.
مادر دندان قروچه‌ای کرد و با دلواپسی به دنبالش کشیده‌ شد.
پشت سر مادر داد زدم.
- مامان کجا میری؟!
سراسیمه به طرف تلفن خانه رفتم و
شماره مریم را گرفتم.
- الو مریم!...پارسا داره میاد اونجا...
دیگر جلودار اشک‌هایی که به پشت پلک‌هایم هجوم آورده‌ بودند، نبودم.
- نتونستم جلوشو بگیرم...خودت بهش زنگ بزن.
گوشی را روی تلفن گذاشتم و روی مبل ولو شدم و سرم را در حصار دست‌هایم گرفتم.
چرا این کابوس لعنتی تمام نمی‌شد!
چه خوش خیال بودم که فکر می‌کردم همه‌ چیز آن‌طور که می‌خواهم اتفاق می‌افتد.
مادر شتاب‌زده برگشت، زل زدم به برف‌هایی که روی سر و لباسش نشسته‌ بود و چشم‌هایی که با وحشت به من دوخته شده بود.
- زنگ بزن آژانس بریم خونه پری، می‌‌ترسم آبروریزی کنه.
شماره آژانس را گرفتم و کمتر از ده دقیقه بعد در خانه خاله‌پری بودیم.
دل آشوبه به جانم افتاده و بالا رفتن از پله‌های خانه خاله‌پری نفسم را گرفته‌‌ بود.
تا رسیدن به طبقه دوم دست‌های مادر را که به دنبالم کشیده‌ می‌شد، در دست‌های یخ زده‌ام فشرده‌ بودم.
به پاگرد دوم که رسیدیم
صدای آقا مصطفی تا پشت در می‌رسید.
از عصبانیتی که در صدایش موج می‌زد، تیره‌پشتم به لرزه افتاد.
- برو با بزرگترت بیا، اونم نه الان وقتی که تونستی روی پای خودت وایسی.
دست‌هایم روی زنگ نشست و بغضی که روی س*ی*نه‌ام چنبره زده بود را فروخوردم.
در هال باز شد و نگاهم روی خاله‌پری که رنگ به رو نداشت، نشست.
چانه‌اش می‌لرزید و نگاه ناباورش را به چشم‌های مادر دوخت و لــ*ب به گلایه باز کرد.
- پسرت چی میگه سیمین؟
مادر گره روسری‌اش را شل کرد و لــ*ب‌های لرزانش را به سختی تکان داد.
- روم سیاه!
خاله پری کنار رفت و من و مادر داخل شدیم. پاهایم از سرمای بیرون و فضای سنگین آنجا می‌لرزید.
با دیدن زانوهای‌ مادر که تا شده‌ بود،
ناخن‌هایم را روی پشت دستم کشیدم و با خشم فشردم.
"لعنت به من که این بازی رو شروع کردم!"
هال بزرگ خاله‌ پری با مبلمان سلطنتی‌اش دور سرم می‌چرخید و دهانم مزه زهرمار می‌داد.
مادر به طرف پارسا که روبه روی آقا مصطفی نشسته‌ بود پا تند کرد.
- پارسا!
پارسا از روی مبل بلند شد و دستش را مشت‌ کرد.
- مگه گناه کردم عاشق شدم، چرا با من اینطوری رفتار می‌کنید؟
صدایش را پایین آورد و ملتمسانه لــ*ب زد.
- شما فقط بله رو بگید، من قول می‌دم هر شرطی که داشتید...
آقا مصطفی لــ*ب‌های کلفتش را جمع کرد و چینی به پیشانی بلندش انداخت.
- برو خونتون آقا پارسا، فکر مریم رو هم برای همیشه از سرت بیرون کن!
سپس از روی مبل بلند شد و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- سیمین خانم از خواهر برام عزیز تری، نمی‌خوام کدورتی پیش بیاد! پسرتو ببر!
مادر سر به زیر انداخت و لــ*ب گزید.
- شما به بزرگواری خودتون ببخشید آقا مصطفی.
آقا مصطفی یک تای ابرویش را بالا داد و نگاهش را به در بسته اتاق مریم دوخت و با صدای بلندی گفت:
دختر من لای پر قو بزرگ شده.
نگاه تحقیرآمیزش را به پارسا دوخت و گفت:
زن هر کسی نمی‌شه.
بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد و به اتاقش رفت.
زل زدم به در بسته اتاق مریم که فقط خدا می‌دانست پشت آن در چه حالی دارد.
مادر درحالی که سرتاپایش از حس حقارتی که آقامصطفی به رویمان پاشیده بود، می‌لرزید، دست پارسا را گرفت و از لای دندان‌هایش غرید.
- آبروریزی تو کردی! بیا بریم خونه.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
رگ‌های گردن پارسا بیرون زده‌ بود و دندان‌هایش را روی هم سابید.
- تا تکلیفم روشن نشه از اینجا تکون نمی‌خورم.
دست‌های لرزان مادر به یکباره بالا رفت و روی صورتش نشست و صدایش در میان نفس‌های تند پارسا گم شد.
- تکلیفت روشن شد، نفهمیدی؟
پارسا دستش را روی صورتش گذاشت و با خشم به مادر زل زد.
- می‌دونم همه‌تون من رو به چشم یه آدم لاشی می‌بینید، هنوز باور نکردید که من ترک کردم!
دستش را روی س*ی*نه‌اش کوبید و با بغض فریاد زد.
- هنوز بهم اعتماد ندارید!
به طرف درب هال که آمد
نفس نفس می‌زد و از چشم‌هایش نفرت می‌بارید.
لبش به را دندان گزید و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد.
نگاه دردمندش برای همیشه روی ذهنم نقش بست و دردش روی دلم تلنبار شد.
مادر با چشم‌های گریانش به طرفم آمد و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- ببخش پری.
خاله پری دست مادر را گرفت.
- اینجوری نرو سیمین! بشین یه لیوان آب بدم...
مادر دستش را روی لــ*ب‌های خشک خاله پری گذاشت.
- نه خواهر دستت درد نکنه‌ آژانس دم در منتظره.
دستم را به نرده‌های طلایی رنگ گرفتم و با بغضی که گلویم را چنگ زده‌ بود، از پله‌ها سرازیر شدیم.
با بسته‌شدن در حیاط حس کردم برای همیشه در خانه خاله‌پری به رویم بسته شد.
به خانه که رسیدیم، پدر کنار بخاری دراز کشیده‌ و مشغول تماشای تلویزیون بود.
با دیدن ما سگرمه‌هایش را در هم کشید و چهارزانو نشست.
- کجایید شماها! چرا گوشی‌هاتونو نبردید؟!
نگاهم از پدر به گوشی‌ام که روی عسلی بود، چرخید و تلخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
زیر لــ*ب سلام کردم.
دکمه‌های پالتو‌ام را باز کردم و به طرف بخاری رفتم، دست‌هایم را روی بخاری گرفتم، نوک انگشت‌هایم از سرما بی‌حس شده‌ بود.
مادر چند لحظه دم در ماند.
بینی‌اش بر اثر سرما و اشک‌هایی که داخل ماشین ریخته‌ بود، سرخ و متورم بود.
لبش را به دندان گزید و قطره اشکی از روی گونه‌های سرخش سُر خورد.
به آرامی جلو آمد و
کنار پدر زانو زد، با بغض لــ*ب زد.
- هر کاری کردم سوار ماشین نشد! نمی‌دونم تو این هوای سرد کجا رفت.
چشم‌های پدر از تعجب گرد شد.
- چی شده؟
- پارسا رفت خونه پری، مریم رو از آقامصطفی خواستگاری کرد.
پدر دستی به صورت برافروخته‌اش کشید.
- غلط کرده! مگه بزرگتر نداره، چرا جلوشو نگرفتی؟!
مادرم سرش را به چپ و راست تکان داد و با دست روی زانوهایش کوبید.
- همین که شنید برای مریم خواستگار اومده، آتیشی شد و رفت، تا ما رسیدیم کار از کار گذشته‌ بود.
پدر دستش را مشت کرد و چند بار پیاپی روی دسته مبل کوبید.
- مگه خاطرخواه مریم بود؟!
مادر لــ*ب ورچید و سکوت کرد.
پدر فریاد زد.
- چرا حرف نمی‌زنی؟!
- آره، چند وقت پیش بهم گفت براش بریم خواستگاری، گفتم فعلا صبر کنه.
پدر دندان قروچه‌ای کرد و غرید.
- اون وقت الان باید به من بگی، خودت بریدی و دوختی؟
پدر نگاه شماتت‌بارش را به مادر که چانه‌اش می‌لرزید، دوخت با عصبانیت از جایش بلند شد و به من که همچنان سر پا ایستاده‌ بودم، زل زد.
- تو چرا چیزی نگفتی؟
لــ*ب‌های خشکم به زحمت از هم باز شد.
- من و مریم خیلی سعی کردیم منصرفش کنیم‌، از وقتی از کمپ برگشته پیله کرده بره خواستگاری...
- لاإله‌لااللّه، این‌همه اتفاق زیر گوشم افتاده و من بی‌خبرم.
از درماندگی پدرم دلم به درد آمد.
لبم را به دندان گزیدم که جلو ریزش اشک‌هایم را بگیرم.
- بابا بخدا گفتیم شما بفهمید قبول نمی‌کنید برید خواستگاری. خواستیم تا...
- معلومه که نمی‌رفتم خواستگاری، خیال کردید که مصطفی با اون کبکبه و دب دبه‌اش به پسر یه‌لاقبای من دختر می‌ده.
پوزخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و لبش را به دندان کشید.
- بماند که آقا دو روزه از کمپ برگشته.
- همه‌اش تقصیر منه، من ...
گریه امانم نداد به طرف اتاقم پا تند کردم و روی تخت ولو شدم.
زل زدم به سیاهی شب. به لحظات سیاه و زشتی که آتش به جانم انداخته‌ بودند.
قیافه خاله‌پری و چشم‌های آقا مصطفی که از خشم سرخ شده‌ بود یک لحظه از جلو چشمم دور نمی‌شد.
نگاه ناباور پدرم وقتی که ماجرا را شنید، حس غربتی که در چشم‌هایش لانه کرد وقتی که فهمید از راز دل اهل خانه‌اش بی‌خبر است.
و بغضی که روی س*ی*نه‌ پارسا چنبره زده‌ بود و راه نفسش را گرفت.
حرف‌هایش مثل ناقوس مرگ در سرم صدا می‌داد، از اینکه به او اعتماد نداشتیم، دل خون بود.
و غروری که بعد از ترک در وجودش ریشه دوانده‌ بود، در خانه خاله‌پری به یکباره درهم شکست.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
ساعتی از نمیه شب گذشته و خانه در سکوت وهم‌انگیزی فرو رفته‌ بود!
در و دیوارش از سکوت و درد اهالی خانه، در حال انفجار بودند.
پدرم ساکت و مغموم روی مبل روبه روی تلویزیون خاموش، مچاله شده و تسبیح‌اش را دور می‌گرداند و زیر لــ*ب ذکر می‌گفت.
هراز چند گاهی آهی از ته دل می‌کشید، بعد از جر و بحثش با من و مادر، و زنگ زدن به مشاور پارسا که پیدایش کند، یک کلمه هم حرف نزده‌ بود.
مادر در اتاق پارسا سجاده‌اش را پهن کرده‌ و همچنان که به پهنای صورت اشک می‌ریخت برای پارسا دعا می‌کرد.
من هم دراتاقم ، خسته و دلمرده روی تختم چمباتمه زده و به تابلو نیمه تمام جنینی که پیر شده‌ بود، چشم دوخته‌ بودم.
دل نگرانی‌ام برای پارسا و بی‌خبری از مریم رعشه به جانم انداخته‌ بود، احساس می‌کردم هر آن سقف خانه روی سرم آوار می‌شود.
برای چندمین بار قفل گوشی‌ام را باز کردم و شماره پارسا را گرفتم اما قبل از اولین بوق قطع کردم، محال بود که پارسا جوابم را بدهد.
دو دل بودم که به مریم زنگ بزنم یا نه. اصلا جوابم را می‌داد؟
دل به دریا زدم و برایش پیامکی فرستادم.
- بیداری؟
آهی کشیدم و به صفحه گوشی‌ام زل زدم و به انتظار جواب نشستم. طولی نکشید که صفحه گوشی‌ام دوباره روشن شد.
- با آبروریزی که پارسا کرد، خوابم کجا بود؟
درد عمیقی به وجودم چنگ انداخت و راه نفسم را بست!
- مریم واقعا متاسفم! خودمم دارم آتیش می‌گیرم.
اینبار دیرتر جواب مریم رسید! تا رسیدن جواب از جایم بلند شدم و به طرف آینه‌ای که یک روز با شوق ، قابش را با سنگ‌هایی که پارسا برایم آورد و تزیینش کرده ‌بودم، رفتم!
آینه کدر و زشت به رویم دهـ*ن کجی می کرد و چهره ماتم‌زده‌ام در آینه مرده‌ بود.
باصدای پیامک به طرف گوشی‌ام رفتم!
- بابام کلی سرکوفتم زد! بعد از بابا نوبت مامان شد. طفلی شده چوب دوسر طلا. خیلی از دستم ناراحته که چرا بهش نگفتم پارسا رو دوست دارم. فقط شانس آوردم امیر به موقع رسید و بابام رو آروم کرد! پگاه، دوست دارم بمیرم!
با خواندن حرف‌های مریم، چانه‌ام لرزید و اشک به چشم‌هایم نیشتر زد.
دلم می‌خواست کنارش بودم و سرش را در آغـ*وش می‌کشیدم و هم‌صدا با هم زار می‌زدیم.
برایش نوشتم:
- مریم تو رو خدا این حرف رو نزن!
از ترس اینکه مریم بلایی سر خودش بیاورد، وحشت به جانم افتاد، نگاهم روی ساعت که یک نیمه شب را نشان می‌داد، نشست و شماره امیر را گرفتم!
بعد از چند بوق صدای خواب‌آلود امیر در گوشی پیچید.
صدایم می‌لرزید و نمی‌دانستم چه بگویم. با الم شنگه‌ای که پارسا راه انداخته‌ بود روی صحبت ک*ر*دن با امیر را نداشتم. می‌خواستم قطع کنم که صدای گرم امیر با صدای تپش قلبم یکی شد.
- الو ...پگاه...چرا حرف نمی‌زنی!
بغضم را فروخوردم و با صدایی که برای خودم هم غریبه بود جواب دادم.
- امیر...من واقعاً متاسفم نمی‌دونم چی بگم!
در صدایش خشمی بود که سعی در پنهان کردنش داشت.
- تو چرا باید متأسف باشی؟! چند بار بهت گفتم تو خودت رو درگیر کارهای پارسا ن*کن؟!
دستم مشت شد و روی زانویم نشستم
- می‌دونم، اشتباه کردم...اما.
- نمی‌خوام سرزنشت کنم فقط می‌خوام بدونی که ناراحتی من از پارساست و کارای اون نباید باعث شرمندگی تو بشه!
چنگ انداختم میان موهایم و از سر حرص فشردم.
- امیر من نگران مریم هستم!
آهی که کشید، راه نفسم را بست و لــ*ب ورچیدم.
- طفلی امروز خیلی اذیت شد. حتی نتوست یه کلمه هم حرف بزنه. بعد از داد و بیدادهای بابا و سرزنش‌های مامان که تمومی نداشت، رفت تو اتاقش دیگه هم بیرون نیومد.
پلک‌هایم را روی هم فشردم، از تصور بی کسی مریم دلم ریش شد.
- نرفتی پیشش؟
- گفت می‌خواد تنها باشه.
- امیر نذار تنها باشه! می‌ترسم کاری دست خودش بده.
امیر با اطمینان خاطر گفت:
نگران نباش حواسم بهش هست، منتظرم بابام و مامان بخوابن می‌رم پیشش.
- اون واقعا پارسارو دوست داره.
چند لحظه سکوت کرد و صدای لرزانش در گوشم پیچید.
- می‌دونم، از برق چشماش فهمیدم. اما به روش نیاوردم... لعنتی...پارسا هم که همه‌اش گند بالا میاره....من چطور می‌تونم به مریم بگم که پا روی دلش بذاره و پارسارو فراموش کنه؟! از طرفی پارسا..
از اینکه امیر درباره پارسا اینطور حرف بزند خجالت می‌کشیدم.
انگشت اشاره‌ام را زیر دندان کشیدم و از سر حرص فشردم.
- امیر...پارسا خوب شده! اون...
امیر بالحن ملایمی، پچ زد.
- پگاه...پارسا برای من غریبه نیست خیلی خوب می‌شناسمش، تو نگران نباش! اینم می‌گذره!
اشک‌هایم را پس زدم، احساس تنهایی و بی‌کسی وجودم را در حصار بی‌رحمش گرفته بود.
حرف‌های امیر و لحن صدایش دلگرم کننده‌ بود و از اینکه این اتفاقات بینمان فاصله بیندازد، دلم لرزید.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
بغضم را فروخوردم.
- امیر...ممنونم به حرفام گوش دادی!
امیر چند لحظه سکوت کرد. صدای نفس‌هایش، نفسم را بند آورد.
- از شنیدن صدات خیلی خوشحال شدم!
انگشت‌هایم روی گونه‌های آتش گرفته‌ام نشست و چانه‌ام لرزید.
- خوش‌حالم که هستی، شب بخیر
پلک‌هایم را بستم و گوشی را به س*ی*نه‌ام فشردم.
اشک دلتنگی روی گونه‌هایم لغزید و
با صدای باز شدن در حیاط به طرف پنجره پا تند کردم و و از لای پرده، نگاهم روی پارسا که با گردنی کج و شانه‌های افتاده در میان برف‌هایی که حیاط را پوشانده‌ بود، به طرف ساختمان می‌آمد، نشست.
پرده را رها کردم و از اتاق بیرون رفتم.
دست‌های پدر روی پیشانی‌اش مشت شده و به صفحه تلویزیون زل زده‌ بود.
- پارسا برگشت بابا!
مادرم با چشمانی اشکبار به طرفم آمد و دست‌های لرزانش بر روی شانه‌هایم نشست.
نگاه‌همان روی دستگیره در نشست که به آرامی تکان خورد و
پارسا آرام و بدون سر و صدا به داخل خزید.
با دیدن هرسه ما که چشم به او دوخته بودیم، یکه‌ای خورد و زیر لــ*ب سلام کرد.
نگاه خیره‌ام از چشم‌های به خون نشسته‌اش به دسته کلیدی که در دست‌هایش می‌فشرد، کشیده شد. پره‌های بینی پدر از هم باز شد و نفس عمیقی کشید.
- علیک سلام! کجا بودی؟
مادر شتابزده نگاهی به پدر و سپس به پارسا انداخت و لــ*ب زد.
- شام خوردی مادر؟!
- بله مامان! خونه دوستم بودم الانم با اجازه‌تون می‌خوام بخوابم!
نگاه مضطرب مادر بین پارسا و پدر سرگردان ماند.
قلبم بی‌امان به دیواره س*ی*نه‌ام می‌کوبید، دستم روی دهانم نشست و در دل خدا خدا کردم که اتفاقی نیفتد.
پدر با لبخندی ساختگی قائله را ختم به خیر کرد.
- شبت بخیر!
پارسا بدون گفتن کلمه‌ای به اتاقش رفت، درمیان تاریکی اتاق محو شد و در را بست.
مادرم در حالی نگاهش به در بسته خیره مانده‌ بود‌،
روبه پدر کرد و با ملایمت لــ*ب زد.
- پاشو برو بخواب، دیدی که حالش خوب بود.
پدر با صدایی گرفته انگار با خودش حرف می‌زد.
- خواب! تو می‌تونی بخوابی؟
دست‌های بی‌رمق پدر را گرفتم و به چشم‌های غم‌بارش زل زدم.
- بابا جونم! بد به دلت راه نده!
پدر آهی از سر تسلیم کشید و از جایش بلند شد.
- چشمم ترسیده، بدجورم ترسیده.
مادر لبش را به دندان کشید و پلک‌هایش را بست.
- بخدا توکل کن.
ساعتی بعد خانه در تاریکی غریبی فرو رفت.
تمام شب را به سقف اتاقم که با نور چراغ حیاط نیمه روشن بود، زل زدم و این فکر بودم که تکلیف دل‌های بی‌قرار پارسا و مریم چه می‌شود، عشقی که
بزرگترها با بی‌رحمی نادیده‌ گرفته‌ بودند، چه بر سرش می‌آمد.
گرگ و میش هوا بالاخره خواب به چشم های خسته‌ام خزید و با خواب‌هایی آشفته تا نزدیک‌های ظهر خوابیدم.
با سر وصدای بچه‌های کوچه، که برف‌بازی می‌کردند، خواب از چشم‌هایم پر کشید!
دستم روی پیشانی‌ام نشست، رگ‌های سرم ضرب گرفته بود و از صدایشان که در سرم می‌پیچید، سرسام گرفته بودم. از روی تخت بلند شدم و گوشی‌ام را از روی پاتختی برداشتم.
با دیدن پیام مریم، که یکی دو ساعت پیش فرستاده‌ بود، قلبم به تپش افتاد.
نوشته‌ بود.( خواستگارا رو فعلا جواب کردیم)
همین! با این خبر مسرت‌بخش، لبخند بی‌جانی روی لــ*ب‌هایم نشست،
گوشی را روی پا تختی انداختم و به طرف اتاق پارسا پا تند کردم.
با وجود اینکه روبه رو شدن با پارسا بعد از اتفاق دیشب برایم کار سختی بود!
تمام اعتماد به نفسم را جمع کردم و به اتاقش خزیدم.
پارسا روی تخت مچاله شده و پشتش به من بود.
- پارسا!
چند ثانیه طول کشید که جواب بدهد.
پتو را روی سرش کشید.
- سرم درد می‌کنه پگاه!
- یه خبر خوب برات دارم!
پارسا بی‌تفاوت لــ*ب زد.
- حوصله شنیدن هیچ خبری رو ندارم.
- اما این خبر مهمیه؟ خواستگار رو جواب ک*ر*دن.
پارسا کلافه و بی‌قرار گفت:
برای منی که جواب رد شنیدیم چه فرقی می‌کنه.
با هیجان به تختش نزدیک شدم.
- نه داداشی، صبور باش همه چی...
پارسا غرید.
- دست از سرم بردار پگاه.
خنده روی لــ*ب‌هایم ماسید،
اشک‌ در چشم‌هایم حلقه زد و خیره نگاهش کردم.
- رفتی بیرون در اتاق رو ببند!
سرم را با افسوس تکان دادم و اشک روی گونه‌‌هایم لغزید.
به آشپزخانه رفتم که بغضم را با لیوانی آب فرو دهم!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
بوی غذای مورد علاقه پارسا در آشپزخانه پیچیده‌ بود و
ظرف‌های کثیف داخل سینک به من دهـ*ن کجی می‌کرد.
مادر روی صندلی نشسته‌ و
با یک دستش ظرف سیب زمینی که نصفش را خلال کرده‌ بود را به بازی گرفته‌ و با دست دیگرش گوشی را به گوش‌هایش چسبانده بود.
تمام حواسش به حرف‌هایی بود که از پشت خط می‌شنید.
وقتی که من را دید، صورتش رنگ به رنگ شد و اشاره کرد که خاله پری است، سپس کلافه لــ*ب گشود.
- درسته...آره حق داری...اجازه بده منم حرف بزنم!
اشاره کردم که گوشی را روی بلندگو بگذارد.
صدای عصبی و ناراحت خاله پری سکوت آشپزخانه را درهم شکست!
- خواهر من...تو نباید به من می‌گفتی این دونفر همدیگرو می‌خوان؟ مریم جوون و کم تجربه است، شاید مقصر خودمم که اونقدر با دخترم دوست نیستم که حرف دلشو باهام درمیون بگذاره! اما تو چی، تو که خواهرمی...
مادر لبش را گزید و حرصش را با چاقو روی سیب‌زمینی‌ها خالی کرد.
- حق داری، منم تازه فهمیدم. خودت که شاهد بودی پارسا چه شرایطی داشت و چی کشیدیم. می‌دونی که پارسا رو خدا دوباره به من داده!
خاله پری با صدای بلند که حیرت در آن موج می‌زد، غرید.
- فکر نمی‌کردم انقد خودخواه باشی! تو فقط به فکر پسر خودتی!
خلال‌های سیب‌زمینی زیر دست مادر ریز شدند و او بی‌توجه به آنها لــ*ب زد.
- من به فکر مریمم بودم! خودت که می‌دونی بدبختیام کم نیست. الانم تو دلم انگار رخت می‌شورن، همه‌اش دست و دلم می‌لرزه. پارسا از دیشب از تو اتاقش بیرون نیومده.
خاله پری لحظه‌ای سکوت کرد و سپس بینی‌اش را بالا کشید، با صدای لرزانی گفت:
می‌دونم چی کشیدی! پارسا مثل امیر خودمه. دیروز که اومده بود اینجا، مصطفی تا مرز سکته رفت.
منم از همه جا بی‌خبر! نمی‌دونستم اصلا چی بگم، یه طرف شوهرم یه طرف دخترم و یه طرفم شما! دیشب تا اذان صبح چشم رو هم نذاشتم. مریمم تو اتاقش خودش رو حبس کرده.
به امیر گفته پارسا رو دوست داره! به خواستگارشم گفتیم نیاد...
ولی بهت بگم سیمین، مصطفی راضی بشو نیست.
اشک‌های مادرم سرازیر شدند و با بغض لــ*ب زد.
- من که نمی‌خواستم با همین شرایط بیام خواستگاری. اصلا روم نمی‌شه براش برم خواستگاری!
خالا پری آهی از ته دل کشید.
- چی بگم والا! فعلا به پارسا بگو دور مریم رو خط بکشه، ببینیم چی پیش میاد!
مادر پلک‌هایش را روی هم فشرد.
- حق داری جگر گوشته، اما پارسا به عشق مریم خوب شد!
- خواهش می‌کنم از من نخواه اجازه بدم از دخترم به عنوان طعمه استفاده کنی؟!
مادر با شنیدن این حرف، ابروهایش را بالا داد و ناباورانه لــ*ب زد.
- طعمه؟! اینا همدیگرو دوست دارن، طعمه چیه؟
خاله پری که دیگر کنترل اعصابش را نداشت، چند نفس عمیی کشید و پر حرص گفت:
دوست داشتنی که به صلاح دختر من نیست! خداشاهده نمی‌خوام ناراحتت کنم اما به منم حق بده!
مادر آهی کشید و دسته چاقو را با حرص روی میز کوبید.
- حق داری!
خاله تماس را قطع کرد و گوشی تلفن در دست‌های مادر ماند.
هر دو بدون حرف بهم خیره شدیم‌.
مادرم می‌لرزید، زیر چشم‌هایش گود افتاده‌ و بغضش در حال ترکیدن بود.
دست‌هایش را در دست گرفتم.
- مگه من چه گناهی کردم؟ این از پسرم اینم از خواهرم.
اشک‌هایی که روی گونه‌های تکیده مادر می لغزید مثل تازیانه بر روحم فرود می‌آمد و دلم را ریش کرد، وقتی که سرش را درآغوش گرفتم، گفتم:
- همه‌اش تقصیر منه مامان..منو ببخش!
- نه مادر تو چه گناهی داری! این از بخت سیاه منه...
- مامان تو رو خدا این حرف رو نزن!
- آخ پگاه! مادر نیستی که بفهمی چی می کشم. پری حق داره من فقط به فکر پسر خودم بودم.
فکر اینکه پارسا دوباره خونه خرابم کنه تنمو می‌لرزونه! حاضرم هر کاری بکنم اما پارسا سراغ این زهرماری نره.
لبم را به دندان کشیدم و اشک‌هایی که مهیای باریدن بود را پس زدم.
- باید خیلی مواظبش باشیم.
مادر سرش را بالا گرفت و اشک‌هایش را پاک کرد.
- بابات گفت اگه رفت بیرون بهش بگیم که به مشاورش زنگ بزنه.
- اونا بهتر می‌تونن کنترلش کنن.
مادر از روی صندلی بلند شد و به طرف کتری رفت.
- برو دست و صورتت رو بشور، چایی برات بریزم.
لبخند بی‌جانی به صورت مادر پاشیدم و از آشپزخانه بیرون رفتم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
صدای جر و بحث پارسا با مادرم، چون ناقوس مرگ در سرم پیچید و خواب را از چشم‌هایم گرفت.
چشم‌بندم را با وحشت برداشتم و گوشه‌ای انداختم، چشم‌هایم را در کاسه چرخاندم و اتاق را از نظر گذراندم.
گیج و گنگ،
با پاهایی لرزان به طرف در اتاق خیز برداشتم.
صدای پارسا هر لحظه بیشتر اوج می‌گرفت و به دنبال آن، صدای شکستن لیوانی که به روی زمین افتاد، در خانه پیچید.
هراسان به آشپزخانه رفتم.
مادرم با چشم‌هایی به خون نشسته کف آشپزخانه زانو زده‌ بود و شکسته‌های لیوان را جمع می‌کرد. پارسا که نفس نفس می‌زد و صورت رنگ‌پریده‌اش از خشم سرخ شده‌ بود، با فکی منقبض شده به طرفم آمد.
بعد از آن اتفاق با هم حرف نزده‌ بودیم و خیلی کم یکدیگر را می‌دیدم.
خشم و نفرتی در چشم‌هایش خانه کرده‌ بود، رعشه به جانم انداخت.
چشم‌هایش را تنگ کرد و به چشم‌هایم زل زد!
بی‌خبر از همه جا به صورتش زل زدم، لــ*ب‌هایم به زحمت از هم باز شد.
- چی شده؟
چشم در چشمم دوخت، از نفرتی که در نگاهش بود، وحشت تمام وجودم را در بر گرفت!
- تو و مریم منو بازی دادید!
حیرت‌زده نگاهش کردم و آب گلویم را فرو دادم.
- بازی! تو...
پارسا دندان‌هایش را از خشم بهم سایید!
- کاری می‌کنم هردوتون به دست و پام بیفتید!
جرأت پلک زدن نداشتم، دستم را بر روی دستگیره فلزی کابینت قلاب کردم و از ترس فشار دادم.
احساس کردم زیر پاهایم خالی شده و هر آن سقوط می‌کنم.
دست‌های لرزان پارسا به دست‌های بی جانم نزدیک شد.
بدون حرکت سر جایم ماندم، آب گلویم را قورت دادم و به چشم‌های خشمگینش چشم دوختم.
پلک‌هایش می‌پرید و پره‌های بینی‌اش از هم باز شد، دندان قروچه‌ای کرد و از لای دندان‌هایش گفت:
ازت متنفرم پگاه!
مادرم سراسمیه به طرفمان پا تند کرد.
وقتی که پارسا مشت گره‌کرده‌اش را بر روی کابینت کوبید، من جیغ کشیدم.
چنان نفس نفس می‌زد که نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
سرش را تکان داد و دوباره مشتش را روی کابینت کوبید و رفت.
زانوهایم تا شد و روی سرامیک‌های شیری رنگ آشپزخانه آوار شدم.
دست‌های مادرم دیر رسید و در هوا ماند.
بغض راه گلویم را بست و به زحمت نفس می‌کشیدم.
مادرم در حالی چانه‌اش می‌لرزید، دستش را روی شانه‌هایم را گذاشت و بغض‌آلود لــ*ب زد.
- نفس بکش جان مادر، جیغ بزن عزیزم. تو خودت نریز.
تمام وجودم می‌لرزید، و چشم‌هایم سیاهی رفت.
نفس نفس زدم و به سختی زمزمه کردم.
- من فقط می‌خواستم بهش کمک کنم.
مادرم هق زد.
- می‌دونم مادر، جیگرم داره می‌سوزه...
نمی‌توانستم حرف بزنم، نمی‌توانستم دلداری‌اش بدهم، خودم بیشتر از هر هر کسی به دلداری نیاز داشتم.
نگاه پر از کینه و نفرت پارسا تا عمق وجودم را سوزاند و نفسم را گرفت.
مادر دستش را روی زانوهایش کوبید و زار زد.
- بهش گفتم نرو بیرون، دوباره خودتو گرفتار ن*کن! دیدی چکار کرد؟
لبم را به دندان گزیدم که جلوی باران اشک‌هایم را بگیرم.
گریه ک*ر*دن چه فایده‌ای داشت، وقتی که پارسا من و مادر را به چشم دشمنانش می‌دید!
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
73
370
53
Offline
پلک‌هایم را روی هم فشردم و آه کشیدم.
س*ی*نه‌ام سنگین شده‌ بود و پشیمانی، مثل خوره به جانم افتاده‌ بود و ذره ذره وجودم را می‌خورد.
روی دیدن مریم را نداشتم و نمی‌دانستم چه بگویم که درد دلش را تسکین بدهم.
پارسا دوباره راهش را کج کرده‌ بود و به بهانه‌های مختلفی به مغازه نمی‌رفت و
خانه دوباره رنگ غم به خود گرفته‌ بود.
نگاهم را به آسمان دوختم و پر حسرت نفس زدم.
خورشید که از پشت‌ ابرها سرک می‌کشید و نور کم‌جانش را به همه جا پخش کرده‌ بود.
دستم را از جیب پالتوام بیرون آوردم و به طرف ورودی پارک پا تند کردم.
شالی که مادر برایم بافته‌ بود را از دور گردنم باز کردم و موهای چسبیده به پیشانی‌ام را کنار زدم.
چند نفس عمیق که کشیدم،
هوای ابری، سوز س*ی*نه‌ام را بیشتر کرد.
دستم را سایبان چشم‌هایم کردم و به دنبال مریم چشم چرخاندم.
سر و صدا و شادی چند کودک که بدون توجه به سرمای هوا بازی می‌کردند، دلم را لرزاند و به حال و روزشان غبطه خوردم.
آتش درونم را با آهی بلند خاموش کردم.
" کاش هیچ وقت بزرگ نمی‌شدم"
مریم روی نیمکتی کنار شمشادها نشسته‌ و به بچه‌ها زل زده‌ بود.
از کنار درخت اقاقیا که تازه هرس شده‌ بود، گذشتم و
به طرفش گام برداشتم.
- ببخشید دیر کردم.
مریم که غرق در افکارش بود، سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد.
- منم تازه اومدم.
دست‌های سردش را به طرفم دراز کرد و من را به طرف خود کشید.
وقتی که برای چند لحظه محکم همدیگر را در آغـ*وش گرفتیم، دلتنگی و بغض قلبم را لرزاند و چشم‌هایم را نمدار کرد.
حال مریم بهتر از من نبود.
چشم‌های درشتش لبریز اشک بود و با کوچکترین تلنگری فرو می‌ریخت.
صورت بدون آرایشش، رنگ پریده و زیر چشم‌هایش گود افتاده‌ بود.
دستم را بر روی گونه‌های تبدارش کشیدم و به آنی سیل اشکش جاری شد.
- با خودت چکار کردی دختر؟
پوزخندی زد و زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- من یا عشق؟
آهی از سر حسرت از س*ی*نه بیرون فرستادم و دست‌هایش را فشردم.
-دیدی دوباره همه چی مثل آوار فرو ریخت!
صورتش را درهم کشید و لــ*ب زد.
- این آوار رو پارسا رو سرمون خراب کرد.
شرم‌زده لبم را گزیدم و سرم را پایین انداختم.
- دیگه نمی‌شناسمش.
- چکار می‌کنه؟
- رفته تو لاک خودش یا بیرون خونه پرسه می‌زنه یا تو اتاق خودشو حبس می‌کنه!
مریم به بچه‌هایی که با شادی از روی سرسره سُر می‌خوردند، چشم دوخت و به آرامی لــ*ب زد.
- اون شب بعد رفتنش بهش زنگ زدم، پیام دادم اما جوابم رو نداد!
از بی‌محلی پارسا شرمم شد.
- فقط داره با خودش لج می‌کنه.
مریم با افسوس سرش را تکان داد.
- اصلا فکر نمی‌کردم انقدر سفت و سخت باشه. باورم نمی‌شه در این حد منو دوست داشت.
با یادآوری رفتار پارسا، بغض گلویم را چنگ زد و چانه‌ام لرزید.
- با من اصلا حرف نمیزنه! خیلی ناراحت و گوشه‌گیر شده.
قطره اشکی که از گوشه چشمش چکید را با سرانگشت دست پاک کرد.
- فکر می‌کردم اونقدر دوستم داره که بخاطر من همه کار می‌کنه.
پارسا خیلی ضعیفه!
دستم را روی صورتش کشیدم و به آرامی لــ*ب زدم.
- بعد از اون شکست پارسا یه آدم دیگه شد، فکر از دست دادن تو...
مریم کلافه دستش را در هوا تکان داد.
- اینا همه‌اش توجیحه پگاه. همه تو زندگیشون سختی می‌کشن، شکست می خورن. اما پارسا...
از جایش بلند شد و به طرف بوته‌ی شمشادها رفت و شاخه‌هایش را به بازی گرفت.
- پگاه دلم براش تنگ شده! شب و روزم یکی شده. احساس خفگی می‌کنم.
سرم را پایین انداختم و گوشه شالم را به بازی گرفتم.
- من نمی‌دونم چی باید گم. واقعا شرمنده‌ام!
مریم اخمی کرد و به طرفم آمد.
- تو چرا باید شرمنده باشی؟!
- چه خوش‌خیال بودیم که فکر می‌کردیم این کابوس‌ها تموم میشن.
- همه چی واسه من تموم شده‌! دیگه به پارسا فکر نمی‌کنم.
به نگاه ماتش چشم دوختم و لــ*ب زدم.
- می‌تونی؟
بغضش را فرو داد.
- معلومه که نه! برام سخته، اما پا رو دلم می‌ذارم. نمی‌خوام دوباره پیش قدم بشم، نمی‌خوام خودم رو بهش تحمیل کنم.
ناباورانه به چشم‌هایش زل زدم وگفتم:
مریم پارسا دوستت داره! شاید می ترسه که تو نتونی باباتو راضی کنی!
مریم لــ*ب ورچید و چینی به پیشانی‌اش انداخت.
- پارسا از اولش می دونست که بابام مخالفه، با این وجود من انتظار داشتم مثل سابق با من تماس بگیره با هم حرف بزنیم، نه اینکه مثل بچه‌ها قهر کنه!
وقتی که نگاهم را به آسمان دوختم،خورشید پشت ابرها پنهان شده بود و هوا سردتر شد.
بچه‌ها همچنان مشغول بازی بودند، و صدای جیغ‌های از سر شادیشان سکوت پارک را درهم شکسته‌ بود!
دلم برای خنده‌های از ته دلشان قنج رفت.
- پاشو بریم هوا سر شد!
آهی کشید و شال را دور گردنم انداختم.
- خونه دوباره شده شهر ارواح. اصلا حوصله ندارم برم خونه!
مریم تلخندی زد.
- خونه ما هم همه نامحسوس حواسشون به منه. یک دقیقه دیرتر برم تو شهر دوره می‌افتن.
دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم و لــ*ب زدم.
- اول از همه میرن سر وقت پارسا!
مریم خنده‌ای عصبی سر داد و به طرف خانه پا تند کردیم.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا