جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان زمهریر پگاه| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
استکان چای داغ را کنار کره و مربا و عسل، روی میز گذاشتم و پشت میز نشستم و با بی‌میلی لقمه‌ای کره و عسل به دهـ*ان بردم.
مادر با دست و رویی شسته اما چهره‌ای خواب‌آلود به آشپزخانه آمد.
- بابا کی رفت؟
مادر آهی کشید و موهای روی پیشانی‌اش را بی‌حوصله پشت گوشش زد.
- آفتاب‌نزده رفت!
مادر به پشتی‌صندلی تکیه داد و پلک‌های افتاده‌اش را از درد بهم فشرد.
- صبحونه نخورده!
- دیشب تا صب چشم رو هم نذاشت! نصف‌شب که پارسا اومد خیلی ناراحت بود، منم دست کمی از بابات نداشتم، پاهام جون نداشت از اتاق بیام بیرون و ببینمش.
لقمه را به سختی پایین فرستادم، آن وقت شب که پارسا برگشت، خود من هم بیدار بودم و سرم را در بالشت فروکردم که صدای گریه‌هایم بیرون نرود.
آهی کشیدم و استکان چای را به لــ*ب‌هایم نزدیک کردم.
وقتی که از داغی چای لبم سوخت،
آخی گفتم و روبه مادر پرسیدم.
- بابا با مشاورش حرف نزد؟
- اونم دیگه جواب نداد، پارسا کلی بد و بیراه بهش گفته!
سگرمه‌هایم در هم رفت و پرحرص گفتم:
لعنت بهت پارسا!
مادر بی‌هدف قاشق را در عسل فرو برد و به آرامی لــ*ب زد.
- مشاورش گفته بچه‌ها رو می‌فرسته سراغش.
جرعه‌ای چای نوشیدم و بی‌حوصله گفتم:
اگه آقا پا بده، سیری ناپذیره!
صدای باز شدن در‌ب هال و به دنبال آن صدای خشمگین پدر سکوت خانه را در هم شکست.
من و مادر با تعجب به یکدیگر خیره شدیم.
مادر به زحمت لــ*ب زد.
- چرا انقد زود برگشت؟!
صدای پدر اوج گرفت!
- پارسا!
هراسان از آشپزخانه بیرون رفتیم و نگاهم روی پدر که پشت در اتاق پارسا بود، نشست.
مادر به طرفش پا تند کرد و پرسید.
- چی شده، چرا برگشتی؟
پدر دست‌های لرزانش را روی در اتاق کوبید.
- پارسا!
- نمی‌خوای بگی چی شده!
وقتی که دست پدر را روی دستگیره اتاق را نشست و فشرد، چشم‌هایش از سر خشم برق زد، در اتاق بسته‌ بود!
پدر دوباره با مشت به در کوبید.
- در اتاقت رو چرا قفل می‌کنی؟
مادر دستش را روی شانه پدر گذاشت و به تندی گفت:
ای بابا نصف جون شدم، چکار کرده؟!
ابروهای پرپشت پدر در هم گره‌ خورده‌ بود، صورت برافروخته‌اش را به طرف من و مادر چرخاند و از لای دندان‌هایش غرید.
- دیشب مثل دزدا رفته سر وقت گاوصندوق!
مادر چشم‌هایش از تعجب گرد شد و نالید.
- چی می‌گی؟
گلویم از وحشت سوخت و لبم را به دندان گزیدم.
- مطمئنی کار پارسا بوده بابا؟!
- معلومه، جز پارسا کی کلید مغازه رو داره؟
پدر دوباره دستگیره را چرخاند.
- بیا بیرون! چرا به خودم نگفتی؟ مگه من هر ماه بهت پول نمی‌دم؟
در اتاق به آرامی باز شد، هر سه با چشم‌هایی پر از درد به چهره منگ پارسا زل زدیم.
دهـ*ن‌دره‌ای کرد و دستش را میان موهای ژولیده‌اش کشید.
- چرا داد و بیداد می‌کنی پدر من؟
پدر چشم‌هایش را تنگ کرد و فکش منقبض شد.
مادر دست پدر را گرفت و به طرف یکی از مبل‌های داخل پذیرایی کشاند.
- بشین نفست جا بیاد.
سپس رو به پارسا که سگرمه‌هایش در هم رفته بود، گفت:
- بیا اینجا پارسا!
پارسا شانه‌ای بالا انداخت به طرف پدر رفت و روی مبل روبه ‌رویش نشست.
- چرا رفتی سراغ گاوصندوق؟!
- گفتم من بر نداشتم.
کنار پارسا نشستم و به صورتش زل زدم، باور نمی‌کردم که آنقدر راحت از اعتماد پدر سواستفاده کند.
- چی‌کار کردی پارسا؟
پارسا به تندی سر چرخاند و به چشم‌هایم خیره شد، وقتی که
نگاهم در نگاه غضب‌آلودش گره‌ خورد، نفسم گرفت و گلویم خشک شد.
- تو یکی زر نزن!
مادر به پارسا توپید!
- با خواهرت درست حرف بزن پارسا!
پارسا با عصبانیت از روی مبل بلند شد و غرید.
- چی گفتم مگه؟
همین مونده بهم انگ دزدی بزنید. بگید راحت باشید، اول صبی اومدی داد و هوار می‌کنی که چی؟ من دزدم؟
پدر و مادر از وقاحت پارسا یکه خوردند.
پدر دستش را مشت کرد و روی دسته مبل کوبید.
- دست پیش می‌گیری که پس نیفتی؟
پارسا دست‌های لرزانش را میان موهایش فرو برد و چنگ زد! پره‌های بینی‌اش از هم باز شده‌ بود و با خشم به پدر زل زد.
- حقمو برداشتم.
پدر از جایش بلند شد و ناباورانه نگاهش کرد.
- حقت؟
- آره حقم، چند ماهه مثل سگ ازم کار می‌کشی بعد مثل پادوها دو تومن میذاری کف دستم، مگه من مسخره‌ام.
لبم را به دندان گرفتم و به طرف پارسا رفتم، زیر لــ*ب گفتم:
می‌فهمی چی می‌گی پارسا!
پارسا با عصبانیت کف دستش را به روی شانه‌ام کوبید، از شدت ضربه‌اش تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم.
- بهت گفتم تو فک نزن.
پدر به طرف پارسا رفت و دستش با خشم روی صورت خواب‌آلود او نشست.
- مگه من مُردم رو دخترم دست بلند می‌کنی!
دست‌های پارسا روی رد دست پدر نشست، چشم‌هایش را تنگ کرد و همه نفرتی که در وجودش بود را به نگاهم پاشید.
از درد شانه‌ام و چشم‌های پر خون پارسا به خود پیچیدم و دندان‌هایم روی هم لرزید.
- فقط پگاه براتون مهمه! من که آدم نیستم، منو به چشم یه آشغال می‌بینید.
سپس دندان‌هایش را بهم فشرد و
به طرف تلویزیون پا تند کرد و با یک حرکت آن را روی زمین انداخت!
وقتی که صدای برخورد تلویزیون با زمین و جیغ من در هال پیچید،
مادر وحشت‌زده به طرف پارسا رفت.
صدایش از ترس می‌لرزید، پر از بغض لــ*ب گشود.
- تو چت شده‌ ذلیل شده؟! خدا از اونی که این آتیش رو انداخت تو زندگی ما نگذره!
پارسا دستش را در هوا تکان داد و بیرون رفت.
پدر در حالی که نفس نفس میزد، دستش را روی قلبش گذاشت و روی زمین آوار شد.
من و مادر سراسمیه به طرفش رفتیم.
با صدایی لرزان و بغضی که روی س*ی*نه‌ام چمبره زده بود فریاد زدم.
- بابا! بابا چی شده.
مادر دستش را روی شانه‌های پدر گذاشت.
- یا امام‌رضای غریب، پگاه، زنگ بزن اورژانس، زود باش!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
شقیقه‌هایم نبض می‌زد و مثل طبل در سرم صدا می‌داد، سرم روی گردنم سنگینی می‌کرد.
وقتی که با ظرف املت روبه روی تلویزیون خاموش نشستم، سفره یک‌نفره، با لیوان آب و چند تکه نان به رویم دهـ*ن‌کجی می‌کرد.
با دیدن صفحه ترک برداشته تلویزیون بغضم را فرو دادم.
لقمه‌‌ای گرفتم و بی‌میل به دهـ*ان گذاشتم.
سکوت خانه آزارم می‌داد و
در و دیوار خانه به رویم ریشخند می‌زدند.
اشک در چشم‌هایم حلقه زد، پلک زدم و
قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد و روی گردنم لغزید.
هنوز نتوانسته‌ بودم اتفاقات صبح را هضم کنم.
پدر روی تخت بیمارستان بود و پارسا از خانه فراری و من تنها در خانه در خود مچاله شده‌ بودم.
صدای گوشی موبایلم که سکوت خانه را در هم شکست، از صدایش ترس به جانم افتاد.
لقمه‌ای که در دستم بود را روی سفره گذاشتم. خم شدم و گوشی را از روی عسلی برداشتم.
با دیدن اسم مادرم هیجان‌زده لــ*ب زدم.
- مامان! بابا چطوره؟
مادر آهی کشید و صدایش را پایین آورد.
- بهش آرام‌بخش زدن.
مکثی کرد و با بغض زمزمه کرد.
- به امید خدا فردا آنژوپلاستی انجام می‌‌دن.
دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم، اشک روی گونه‌هایم سُر خورد.
تا ظهر در کنار پدر بودم، دیدنش روی تخت بیمارستان با صورتی که از شوک دریدگی پارسا درهم مچاله شده‌ بود، دردآور بود.
دست‌های بی‌جانش ساعت‌ها در دستم بود و زار می‌زدم که جسم بی‌جانش، جانی دوباره بگیرد.
تا انجام دادن تست آنژیوگرافی هزار بار مردم و زنده شدم.
در یکی از رگ‌های قلبش خون لخته‌شده‌ بود و هر چه زودتر باید آنژیوپلاستی می‌کرد.
با حرف‌های امیدوار کننده دکتر، دل‌های بی‌تاب و من و مادر آرام گرفت و
بعد از آن به اصرار مادر به خانه ننه‌طلا رفتم.
- دلم برای بابا پر می‌زنه مامان.
- باباتم خیلی بی‌تابی می‌کنه، نگران تو و پارساست.
قلبم از دلواپسی‌های پدرانه‌اش مچاله شد و گوشی را در دست‌هایم فشردم.
- پارسا هنوز نیومده خونه!
- ‌‌دایی‌محسنت بهش زنگ زد، گفته حالش خوبه. روی دیدن باباتو نداره!
بغضش ترکید و هق زد.
- دیدی پارسا چه به روزمون آورد! انگار دنیا دور سرم می‌چرخه.
- مامان! خودتو نباز، بابا...
- آخ پگاه! کار من از این حرفا گذشته.
چهارزانو روی مبل نشستم، ناخن‌هایم را از روی سویشرت قرمزم، روی بازویم کشیدم.
صدای نفس‌های بریده مادر، نفسم را می‌سوزاند، آب بینی‌اش را بالا کشید و به آرامی لــ*ب زد.
- کاش خونه ننه‌طلا می‌موندی!
- دوست داشتم خونه خودمون باشم.
ننه‌طلا هر چه اصرار کرد که تا برگشتن پدر و مادر آنجا بمانم طاقت نیاوردم. بی‌قراری‌های ننه‌طلا، دلم را بیشتر به درد می‌آورد و حس سرشکستی تا مغز استخوانم را می‌سوزاند.
- نگران نباش مامان، همه چی روبه راهه!
- دلم پیش شماهاست! درها رو قفل کن با خیال راحت بخواب.
- چشم مامان. شبت بخیر.
وقتی که گوشی را قطع کردم و روی مبل انداختم، دندان قروچه‌ای کردم و
کوسن را برداشتم و به طرف دیوار پرت کرد.
لبم را به دندان گزیدم، بغض سر باز کرد و صدای هق‌هق‌ام در خانه پیچید.
خسته بودم، از ناتوانی‌ام. از مصیبتی که هر لحظه بیشتر و بیشتر به دامنمان چنگ می‌زد.
با صدای زنگ آیفون، مردمک‌هایم گرد شد و نفس عمیق کشیدم و با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم.
مردد گوشی آیفون را برداشتم، صدای آشنای امیر که در گوشی پیچید، پلک‌هایم لرزید و لــ*ب به دندان گزیدم، دلم برای آرامش چشم‌هایش پر کشید.
- پگی باز کن.
وقتی که دکمه را زدم، سراسیمه گوشی را سر جایش گذاشتم ودستی به پلک‌هایم کشیدم و موهایم را مرتب کرد.
سپس قفل در وردوی را باز کردم.
با دیدن پارسا و امیر در آستانه در، ابروهایم بالا پرید.
بودن امیر در کنار پارسا آن هم آنجا بعد از مدت‌ها حیرت‌آور بود.
نگاهم که روی امیر نشیت، چشم‌هایش برق زد، به آرامی سلام کرد و با افسوس سرش را تکان داد.
هنوز جواب سلام امیر در دهانم نچرخیده‌ بود که نگاهم به پارسا در جا میخکوبم کرد.
نگاهم از سر و صورت پارسا که غرق در خون بود گذشت و به آستین پاره پیراهن و شلوارش خاکی کشیده شد.
چشم‌های به خون نشسته‌اش را به من دوخت وقتی که بغض گلویش را که فرو داد، سیب گلویش بالا و پایین شد.
احساس کردم خون به مغزم نمی‌رسد و راه گلویم بسته‌ است.
لــ*ب گزیدم تا فریاد نزنم که پارسا با خودت چه کردی؟
اما زبان به کامم چسبیده‌ بود و قدرت مهار ک*ر*دن اشک‌هایم را نداشتم.
امیر با اشاره ابرو سعی کرد که آرامم کند و پارسا را به داخل حمام بر سپس رو به من لــ*ب زد.
- براش حوله و لباس بیار.
بدون اینکه پلک بزنم به طرف اتاق پارسا پا تند کردم.
لــ*ب‌هایم را پر حرص به دندان کشیدم و با مشت به روی کشو دراور پارسا کوبیدم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
از شدت درد صورتم را در هم کشیدم.
لباس‌های پارسا را بیرون کشیدم و به طرف حمام رفتم.
- امیر! لباسا رو می‌ذارم پشت در!
منتظر جواب امیر نماندم، به طرف آشپزخانه رفتم و زیر کتری را روشن کردم.
چند دقیقه بعدی را که من در آشپزخانه به خود می‌لرزیدم، بیرون آمدند.
وفتی که پارسا بدون حرف به اتاقش رفت، امیر به طرف من که کف آشپزخانه نشسته و زانوهایم را بـ*غـل گرفته‌ بودم، آمد.
سرم را بالا گرفتم و
نگاه پرسشگرم را به لــ*ب‌هایش دوختم.
برایم زجرآور بود که با امیر درباره گندکاری‌های پارسا که هروز
بیشتر می‌شد، حرف بزنم.
دیدن پارسا در آن وضع رقت‌انگیز، درد به دلم چنگ می‌زد‌.
امیر نفس عمیقی کشید و روی سرامیک‌های آشپزخانه نشست و به چشم‌هایم زل زد.
- با دوستش دعوا کرده، سر چی نمی‌دونم! یکی از بچه‌ها بهم زنگ زد.
نفسی از سر درمانگی کشیدم و ناخن‌هایم را روی دست دیگرم فرو کردم.

امیر دستم را گرفت و ابروهایش را در هم کشید.
- ن*کن با خودت این کارو!
- پارسا داره چکار می‌کنه؟ هر روز یه روی گند جدید!
دستم را روی دهانم گذاشت و هق زدم.
- به مریم و خاله که چیزی نگفتی؟!
امیر آهی کشید و لــ*ب زد.
- به اندازه کافی اوضاع خراب هست، خیالت راحت نمی‌گم.
- ای وای پارسا.
چشم‌هایش از ناراحتی سرخ شده‌‌ بود را به صورتم دوخت.
- پگاه! نمی‌دونم...
ناگاه ساکت شد و لبش را به دندان گزید.
سرم را بلند کردم و به چشم‌های محجوب و گرمش زل زدم. تمام وجودم برای لحظه‌ای پر از دل گرمی شد.
دلم آغـ*وش حمایت‌گرش را می‌خوایت، دلم می‌خواست من را محکم در آغـ*وش مردانه‌اش بگیرد و تمام درد و غمی که این روزها مثل پتک بر فرق سرم نشسته بود را از روی شانه‌هایم بیرون بکشد.
انگار که از نگاهم افکارم را خوانده‌ باشد سر به زیر انداخت.
نزدیک‌تر شد و دست‌های بی رمقم را در میان دست‌های مردانه‌اش گرفت.
پلک‌هایش را روی هم گذاشت،
دست‌هایم را به لبش نزدیک کرد و بوسید و چند ثانیه به همان حالت نگه داشت.
گونه‌هایم گر گرفت و نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
قلبم بی‌امان در س*ی*نه می‌کوبید و صدایش در سرم می‌پیچید.
دست‌هایش از آرامش لبریز بود و بــ*وسه‌اش جانی دوباره در وجودم دمید
و من را در خلسه‌ای شیرین فرو برد.
با تمام وجود دوست داشتم آن لحظه تا آخر دنیا ادامه داشته‌ باشد.
نگاه لرزانم را به صورتش دوختم و در زلالی چشم‌هایم جان دادم.
مژ‌ه‌های بلند و سیاهش از نم اشک تر شو فکش منقبض شده بود.
به یکباره دست‌هایم را رها کرد و از جایش بلند شد و رفت.
و من غرق در آرامش و بهت رفتنش را نگاه کردم، ای کاش کمی بیشتر در کنارم می‌ماند‌.
سیل اشک به چشم‌هایم هجوم آورد،
هق زدم و دست‌هایم را روی قلبم گذاشتم و لباسم را چنگ انداختم.
بودن امیر خود آرامش بود!
به همان حال روی سرامیک‌های سرد آشپزخانه به پهلو دراز کشیدم و سرم را روی بازویم گذاشتم.
از پشت پرده اشک به خط‌های تیره بین سرامیک‌ها زل زدم و دستم را روی سرامیک کشیدم و پلک‌هایم را بستم.
نمی‌‌دانم چقدر در آن حال بودم که صدای پی در پی زنگ خانه، من را از حال و هوای امیر که در آن غوطه‌ور بودم بیرون کشید.
پلک‌هایم بی‌اختیار باز شد، چشم‌هایم می‌سوخت، بدنم کرخت شده‌ بود، به سختی روی پاهایم ایستادم و دستی به بازوهایم کشیدم.
بدنم کرخت شده‌ بود، به سختی
نگاهم را به ساعت دیواری داخل هال دوختم، ساعت از دوازده گذشته بود!
وقتی که آیفون را جواب دادم.
صدای نکره‌ای از پشت در وحشت را به جانم سرُ داد.
- مصیبم! بگو پارسا بیاد دم در.
ابروهایم را بالا انداختم و از بینی نفس تندی بیرون فرستادم.
گوشی را که سرجایش کوبیدم،
چادر مادر را از چوب‌لباسی کنار در برداشتم و بی‌حوصله پوشیدم سپس
سلانه سلانه به حیاط رفتم.
از سوز سرد اسفند ماه، بدنم مور مور شد و چادر را محکم‌تر به خود پیچیدم.
وقتی به وسط حیاط رسیدم، صدای پارسا که پشت سرم بود، سکوت شب را در هم شکست.
ایستادم و نگاهش کردم.
نگاه گریزانش را از من دزید و لــ*ب زد.
- خودم میرم.
دستم روی قلبم نشست، دیدنش در آن حال چنگ به جسم و روحم می‌زد و بند بند وجودم را می‌سوزاند.
پارسایی که می‌شناختم از وجودش پر کشیده پارسایی که رو در رویم ایستاده بود، جوانی از درون سوخته و رنجور بود.
با پلک‌هایی فرو افتاده، لــ*ب‌های کبود و بهم دوخته، موهایی ژولیده و استخوان گونه‌ای که بیرون زده‌ بود.
کبودی‌هایی که زیر چشمم خودنمایی می‌کرد، مثل زخم چرکینی بود که در دلم سر باز کرده بود.
ابروهایم ناخودآگاه در هم پیچید و دندان‌هایم بهم قفل شد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
آهی بلند کشیدم، چطور می توانستم کمکش کنم؟
همان لحظه تصمیم گرفتم که دوباره بهش اعتماد کنم، چشمم را بر روی تمام بی‌اعتمادی‌ها ببندم.
چشمم را روی آشوبی که دیروز به پا کرده‌ و خون به جگرمان کرده‌ بود،بستم
برگشتم به دوسال پیش که اندازه چشم‌هایم به او اعتماد داشتم و به وجودش افتخار می‌کردم.
لبخندی زدم و یک قدم به جلو رفتم.
- برو تو، من باز می‌کنم.
- با من کار دارن، خودم میرم. برو تو اتاقت می‌خوام بیارمش تو.
نگاه خیره و متعجبم را به چشم‌های بی‌حالتش دوختم و
در سرم هزاران سوال پیچید! چطور از کارهایش شرم نمی‌کرد!؟
چطور همه‌چیز را نادیده می‌گرفت، چطور یادش رفته‌ بود چه بلایی سر پدرمان آورده.
نفسم را پر حرص بیرون فرستادم و دست‌هایم را مشت کردم.
- این وقت شب؟! برو تو اتاقت خودم جوابشو می دم.
بی‌حوصله لــ*ب زد.
- پگاه اذیت ن*کن.
بی‌اختیار فریاد زدم.
- بس کن پارسا! سر وصورتت رو داغون ک*ر*دن، من اجازه نمی‌دم هر کسی رو بیاری تو این خونه.
نفسم را در س*ی*نه حبس کردم و به آسمان پر ستاره که غرق در آرامش بود زل زدم.
اشک در چشم‌هایم حلقه زد، بغضم را فرو دادم و به طرف در پا تند کردم.
قلبم بی‌امان به قفسه س*ی*نه‌ام می‌کوبید و
به تنها چیزی که فکر می‌کردم این بود که آن وقت شب غریبه‌ها را به خانه راه ندهم، مخصوصا که پدر و مادرم نبودند.
با باز ک*ر*دن در حیاط، نگاهم از روی دو جوانی که نزدرک در ایستاده بودند، گذشت و روی آن یکی که سوار بر موتورش بود و در تاریکی کوچه مثل شبحی ترسناک بود، نشست.
با دیدن آنهایی که با چشم‌های دریده‌شان سر تا پایم را برانداز می‌کردند، دلم آشوب شد، آب دهانم را را بلعیدم.
ابروهایم را در هم کشیدم و دندان‌هایم را بهم فشردم، تصور رفاقت پارسا با آن‌ها دلم را به هول و ولا انداخت.
با دست‌های لرزانم دو طرف چادر را چنگ زدم و محکم روی سرم نگه داشتم.
خشم و نفرت در چشم‌هایم زبانه می‌کشید، چشم‌هایم را تنگ کردم و
زل زدم توی چشم آنکه جلوتر ایستاده‌ بود و با نگاه هیزش داخل حیاط را می‌کاوید.
چشمم به زنجیر پهنی که گردنش آویزان بود، افتاد و فکم منقبض شد.
قیافه پدر و مادرم جلو چشم‌هایم نمایان شد و دلم پر از جرأت شد، نباید خودم را می‌باختم.
آب گلویم را فرو دادم و با تحکم گفتم:
بفرمایید!
یک قدم جلو آمد و من سر جایم محکم‌تر از قبل ایستادم، از بوی گند لباس‌هایش، بینی‌ام جمع شد و نفسم را حبس کردم.
یک دستم را به چهارچوب در گرفتم و با دست دیگرم چادر را محکم جلو صورتم نگه‌ داشتم.
- با پارسا کار دارم.
به چشم‌های درشت و ورقلمبیده‌اش زل زدم و بی‌پروا پرسیدم.
- کارت چیه؟
از جسارتم جا خورد و وقتی که دستی به گوشه‌ لبش کشید و یک تای ابروهای پت و پهنش را بالا داد، نگاهم روی
انگشتری با طرح جمجمه روی انگشت اشاره‌اش نشست.
- راستیتش آبجی، با کامران دعوا کرده!اومدم دستشون رو تو دست هم بذارم، خوبیت نداره دو تا دوست...
به پسری که پشت سرش ایستاده‌ و این پا و آن پا می‌کرد، خیره شدم، حتما کامران او بود.
گوشه‌لبش جر خورده‌ و خون‌مردگی روی آن، چهره‌اش را کریه‌تر کرده‌ بود.
به گونه‌های استخوانی و تیره‌اش زل زدم و با نفرت گفتم:
لازم نکرده، دستشون تو دست هم باشه!
مصیب که بعدها فهمیدم سازنده مواد شهر است، صورتش از عصبانیت سرخ شد، پره‌های بینی گنده‌اش با حرص از هم باز شد و روی زمین تف انداخت.
با هر حرکتش ترس و نفرتم به اوج می‌رسید و لرزش بدنم بیشتر می‌شد.
صدای نفس‌های پارسا را که از پشت سرم شنیدم، رو برگرداندم و با عصبانیت کف دستم را بر روی س*ی*نه‌اش کوبیدم و به داخل حیاط هولش دارم.
مصیب چند قدم جلوتر آمد و زیر لــ*ب غرید.
- با پارسا حرف دارم آبجی.
چشم‌هایم را تنگ کردم و تمام نفرتم را به صورتش پاشیدم.
- نصفه شبی اومدی در خونه مردم که چی؟!
با شنیدن این حرف به طرف موتور رفت و لــ*ب به گلایه گشود.
- دست شما درد نکنه حالا ما شدیم ولگرد!
کامران با قامت خمیده و لاغرش جلو آمد، دست‌هایش روی تنش آویران مانده‌ بود و وقتی که انگشت‌‌های باریکش را میان موهای کم‌پشتش سُر داد،
لبش را تکان داد که حرف بزند.
نگاهی به پنجره‌های خاموش خانه روبه رویی انداختم.
انگشت اشاره‌ام را جلوی لبم گرفتم و از میان دندان‌هایم غریدم.
- می‌رید یا زنگ بزنم پلیس؟!
فکش منفبض شد و ابروهای باریکش را در هم کشید و به طرف دوستانش که کنار موتور بودند، رفت!
چند لحظه بعد هر سه ترک موتور بودند و در چشم به هم زدنی صدای موتور در کوچه پیچید. به خلوت کوچه زل زدم، به پنجره‌های خاموش همسایه‌ها، به خانه‌هایی که غرق در آرامش بودند.
به سیاهی شب!
گلویم خشک و لــ*ب‌هایم را بهم دوختم
آه کشیدم و تمام حرصم را روی در خالی کردم.
در پشت سرم در چهارچوب لرزید.
روی موزاییک‌های سرد حیاط آوار شدم و دست‌های گره‌کرده‌ام را روی زانوهایم کوبیدم، آه کشیدم.
چشم به آسمان کبود دوختم و فریادم را در گلو خفه کردم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
هوا سرد بود اما من از درون می‌سوختم.
این من بودم که اینطور جسورانه حرف زدم! چشم در چشم جوانانی که زندگی‌شان را باخته‌ بودند و هر کاری از آنها ساخته‌ بود.
هق زدم، و زانوهایم را چنگ انداختم.
با هق هق گریه‌ام پارسا به طرفم آمد.
در حالی که دستم را در میان انگشت‌های باریک و بی‌جانش گرفته‌ بود، گوشی موبایلش را در دست دیگرش داشت.
ملتمسانه لــ*ب زد.
- حال بابا خوب نیست، بخاطر اون یکم عصبیه، آقا مصیب تو به بزرگی خودت ببخش.
هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، مانند خنجری بود که در قلبم فرو می‌برد.
با التماس‌هایش به مصیب روحم را به رگبار بسته‌ بود، سرم تیر می‌کشید و چشم‌هایم در کاسه می‌سوخت.
با نفرت دستم را از میان دستش بیرون کشیدم، اشکی نمانده بود که بریزم.
لبم را به دندان گزیدم و دندان قروچه‌ای کردم.
نگاه ناباورم را به برادری که برادری از وجودش رخت بسته بود، دوختم.
پارسا از دست رفته‌ بود، حالش خراب بود آنقدر خراب که نصفه شب عده‌ای ولگرد را به خانه‌ای که مأمن تنها خواهرش بود، دعوت می‌کرد
و من بیهوده دل خوش کرده بودم به روزی که بیاد و پارسا غیرت خرجم کند.
ترحمم به پارسا جایش را به تنفری عمیق داد، تنفری که تا عمق وجودم رسوخ کرد و جانم را به آتش کشید.
درمانده از جایم بلند شدم، چادر مادر به آرامی از روی سرم سُر خورد. پاهایم همراهی‌ام نمی‌کردند، کمرم شکسته‌ بود.
پارسا بی‌توجه به حال و روزم به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد پوشیده در کاپشن گرمش از خانه بیرون رفت.
دست‌هایم را مشت کردم و دو طرف شقیقه‌هایم گرفتم و با تمام توانی که در دست‌هایم بود، فشردم.
از پشت پرده اشک، به باغچه‌ خالی از گل زل زدم در دل فریاد زدم.
"این کابوس کی تموم میشه."
وقتی که از ترس تنهایی به داخل خانه خزیدم روی مبل ولو شدم و به سقف زل زدم.
فکرم به سوی امیر پر کشید، کاش کنارم می‌ماند، دلم بیشتر از هر زمان دیگری دست‌هایش را می‌خواست، شانه‌هایش را می‌خواست که به آنها تکیه کنم و این تنهایی خوفناک را با او قسمت کنم.
گوشی را برداشتم و چند دقیقه بعد صدایش در گوشم پیچید و من هق زدم.
- میای اینجا؟
صدای خواب‌آلودش پر از اضطراب شد و پرسید.
- چیزی شده!
- نه، فقط می‌ترسم.
- اومدم.
تا آمدن امیر، از ترس به خود لرزیدم و نگاهم را به در هال دوختم، از ترس این‌که پارسا همراه مصیب و دار و دسته‌‌اش برگردند، همه تنم می‌لرزید.
دکه آیفون را که زدم به دیوار روبه روی در، تکیه دادم و چشم به راه امیر ماندم.
پلک‌هایم را بستم و صدای قدم‌هایش با ضرب‌آهنگ قلبم هم‌آوا شد.
آهنگ صدایش که در خانه پیچید، پلک‌هایم از هم باز شد و به آغوشش پناه بردم.
دست‌هایش دور شانه‌هایم حلقه شد و صدای نفس‌های تندش برایم لالایی شد.
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و هق زدم.
- چرا رفتی؟
- چی شده، پارسا کجاست؟
وقتی که خواستم لــ*ب باز کنم و برایش از نگاه‌های دریده‌ای که با آنها جنگیده بودم
بگویم، سکسکه امانم نداد و هق‌هقم در خانه پیچید.
همین که دلم آرام گرفت، امیر دست‌هایم را در دستش فشرد و مرا به طرف مبل برد.روی مبل که نشست، سرم را روی شانه‌اش نشاند و دستش را روی موهایم سر داد و من برایش گفتم از آنچه که در نبودش اتفاق افتاد و آنچه که به قلبم نیشتر می‌زد.
امیر دست‌هایش را مشت کرد و زیر لــ*ب غرید.
- اگه بودم دندوناشون رو تو دهنشون خورد می‌کردم، تف به روت بیاد پارسای بی‌غیرت.
از لرزش صدایش، دلم گرم شد، پلک‌هایم را روی فشردم و عطر تنش را بو کشیدم و وجودم پر از آرامش شد.
- پاشو برو تو اتاقت بخواب.
نگاهم را به چشم‌های خشمگینش دوختم و لــ*ب زدم.
- می‌خوای بری؟
- نه یه پتو بیار، روی مبل می‌خوابم.
- اینجا سرده، برو تو اتاق بابا و مامان.
نگاهم روی چشم‌های محجوبش نشست، چانه‌اش لرزید و اشک در چشم‌هایش حلقه زد، صورتم را در قاب دست‌هایش گرفت و وقتی که بــ*وسه‌ای روی پیشانی‌ام نشاند، وجودم آتش گرفت و اشک از کنج چشمم راه گرفت.
با سرانگشت نم اشک‌هایم را گرفت.
- گریه نکنم دلم آتیش می‌گیره.
بینی‌ام را بالا کشیدم و لبخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
- زشت شدم.
قهقهه‌ تلخی سر داد و گفت:
خیلی!
وقتی از جایم بلند شدم، چشم‌هایم را ریز کردم و دستم روی شانه‌اش نشست.
- ممنون که اومدی.
پلک‌هایش را روی فشرد ولب زد.
- ممنون که زنگ زدی.
آن‌شب با همه تلخی و دلهره‌اش با آمدن امیر با آرامش به پایان رسید و صبح با صدای بسته شدن در حیاط در از خواب بیدار شدم.
امیر رفته بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
هوا سرد بود اما من از درون می‌سوختم.
این من بودم که اینطور جسورانه حرف زدم! چشم در چشم جوانانی که زندگی‌شان را باخته‌ بودند و هر کاری از آنها ساخته‌ بود.
هق زدم، و زانوهایم را چنگ انداختم.
با هق هق گریه‌ام پارسا به طرفم آمد.
در حالی که دستم را در میان انگشت‌های باریک و بی‌جانش گرفته‌ بود، گوشی موبایلش را در دست دیگرش داشت.
ملتمسانه لــ*ب زد.
- حال بابا خوب نیست، بخاطر اون یکم عصبیه، آقا مصیب تو به بزرگی خودت ببخش.
هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، مانند خنجری بود که در قلبم فرو می‌برد.
با التماس‌هایش به مصیب روحم را به رگبار بسته‌ بود، سرم تیر می‌کشید و چشم‌هایم در کاسه می‌سوخت.
با نفرت دستم را از میان دستش بیرون کشیدم، اشکی نمانده بود که بریزم.
لبم را به دندان گزیدم و دندان قروچه‌ای کردم.
نگاه ناباورم را به برادری که برادری از وجودش رخت بسته بود، دوختم.
پارسا از دست رفته‌ بود، حالش خراب بود آنقدر خراب که نصفه شب عده‌ای ولگرد را به خانه‌ای که مأمن تنها خواهرش بود، دعوت می‌کرد
و من بیهوده دل خوش کرده بودم به روزی که بیاد و پارسا غیرت خرجم کند.
ترحمم به پارسا جایش را به تنفری عمیق داد، تنفری که تا عمق وجودم رسوخ کرد و جانم را به آتش کشید.
درمانده از جایم بلند شدم، چادر مادر به آرامی از روی سرم سُر خورد. پاهایم همراهی‌ام نمی‌کردند، کمرم شکسته‌ بود.
پارسا بی‌توجه به حال و روزم به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد پوشیده در کاپشن گرمش از خانه بیرون رفت.
دست‌هایم را مشت کردم و دو طرف شقیقه‌هایم گرفتم و با تمام توانی که در دست‌هایم بود، فشردم.
از پشت پرده اشک، به باغچه‌ خالی از گل زل زدم در دل فریاد زدم.
"این کابوس کی تموم میشه."
وقتی که از ترس تنهایی به داخل خانه خزیدم روی مبل ولو شدم و به سقف زل زدم.
فکرم به سوی امیر پر کشید، کاش کنارم می‌ماند، دلم بیشتر از هر زمان دیگری دست‌هایش را می‌خواست، شانه‌هایش را می‌خواست که به آنها تکیه کنم و این تنهایی خوفناک را با او قسمت کنم.
گوشی را برداشتم و چند دقیقه بعد صدایش در گوشم پیچید و من هق زدم.
- میای اینجا؟
صدای خواب‌آلودش پر از اضطراب شد و پرسید.
- چیزی شده!
- نه، فقط می‌ترسم.
- اومدم.
تا آمدن امیر، از ترس به خود لرزیدم و نگاهم را به در هال دوختم، از ترس این‌که پارسا همراه مصیب و دار و دسته‌‌اش برگردند، همه تنم می‌لرزید.
دکه آیفون را که زدم به دیوار روبه روی در، تکیه دادم و چشم به راه امیر ماندم.
پلک‌هایم را بستم و صدای قدم‌هایش با ضرب‌آهنگ قلبم هم‌آوا شد.
آهنگ صدایش که در خانه پیچید، پلک‌هایم از هم باز شد و به آغوشش پناه بردم.
دست‌هایش دور شانه‌هایم حلقه شد و صدای نفس‌های تندش برایم لالایی شد.
سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و هق زدم.
- چرا رفتی؟
- چی شده، پارسا کجاست؟
وقتی که خواستم لــ*ب باز کنم و برایش از نگاه‌های دریده‌ای که با آنها جنگیده بودم
بگویم، سکسکه امانم نداد و هق‌هقم در خانه پیچید.
همین که دلم آرام گرفت، امیر دست‌هایم را در دستش فشرد و مرا به طرف مبل برد.روی مبل که نشست، سرم را روی شانه‌اش نشاند و دستش را روی موهایم سر داد و من برایش گفتم از آنچه که در نبودش اتفاق افتاد و آنچه که به قلبم نیشتر می‌زد.
امیر دست‌هایش را مشت کرد و زیر لــ*ب غرید.
- اگه بودم دندوناشون رو تو دهنشون خورد می‌کردم، تف به روت بیاد پارسای بی‌غیرت.
از لرزش صدایش، دلم گرم شد، پلک‌هایم را روی فشردم و عطر تنش را بو کشیدم و وجودم پر از آرامش شد.
- پاشو برو تو اتاقت بخواب.
نگاهم را به چشم‌های خشمگینش دوختم و لــ*ب زدم.
- می‌خوای بری؟
- نه یه پتو بیار، روی مبل می‌خوابم.
- اینجا سرده، برو تو اتاق بابا و مامان.
نگاهم روی چشم‌های محجوبش نشست، چانه‌اش لرزید و اشک در چشم‌هایش حلقه زد، صورتم را در قاب دست‌هایش گرفت و وقتی که بــ*وسه‌ای روی پیشانی‌ام نشاند، وجودم آتش گرفت و اشک از کنج چشمم راه گرفت.
با سرانگشت نم اشک‌هایم را گرفت.
- گریه نکنم دلم آتیش می‌گیره.
بینی‌ام را بالا کشیدم و لبخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
- زشت شدم.
قهقهه‌ تلخی سر داد و گفت:
خیلی!
وقتی از جایم بلند شدم، چشم‌هایم را ریز کردم و دستم روی شانه‌اش نشست.
- ممنون که اومدی.
پلک‌هایش را روی فشرد ولب زد.
- ممنون که زنگ زدی.
آن‌شب با همه تلخی و دلهره‌اش با آمدن امیر با آرامش به پایان رسید و صبح با صدای بسته شدن در حیاط در از خواب بیدار شدم.
امیر رفته بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
جاروبرقی را از پریز کشیدم و دستم را روی کمرم کشیدم.
کش و قوسی به تنم دادم و نگاهی از سر رضایت به فرش‌های کرم رنگ هال انداختم.
تمام بعدازظهر را به جان خانه افتاده‌ و همه جا را برق انداخته‌ بودم.
یکی دو ساعت دیگر دایی‌محسن به بیمارستان می‌رفت که پدر و مادر را به خانه بیاورد.
ننه‌طلا در آشپزخانه بود و
بوی خورشت قیمه‌بادمجان و سوپ‌شیری که برای شام پخته‌ بود، در خانه پیچیده‌ بود.
به طرفش که کنار اجاق ایستاده‌ بود و شیر را داخل قابلمه سوپ می‌ریخت، رفتم.
هیجان‌زده بوهای خوشمزه را بلعیدم و ننه‌طلا را از پشت در آغـ*وش کشیدم.
- به به! چه کرده ننه‌جونم.
ننه‌طلا ظرف شیر را روی کابینت گذاشت و به طرفم چرخید.
سرم را روی شانه‌اش گذاشت و موهای بلندم را نوازش کرد.
- ننه قربونت بره! من بمیرم و غمت رو نبینم.
- خدا نکنه ننه‌طلا!
بغض در صدایش نشست.
- خم به ابروی هر کدومتون که بیاد، دلم آتیش می‌گیره.
خندید و لپم را کشید.
- آدم گرگ‌بیابون بشه، مادر نشه!
موهای‌ حنایی‌اش را بوییدم و بــ*وسه‌ای روی پیشانی‌ بلند و پرچینش نشاندم.
زنگ آیفون در خانه پیچید.
هر دو از بالای اپن به طرف آیفون سر برگرداندیم.
- من باز می‌کنم.
گوشی آیفون را که برداشتم، امیر از پشت در صدا بلند کرد.
- پگی باز کن!
هیجا‌ن‌زده پلک‌هایم را بستم و لبم را به دندان فشردم.
- بیا تو!
رو به ننه‌طلا که دست‌هایش را روی اپن گذاشته‌ بود و نگاهم می‌کرد، لــ*ب زدم.
- امیرِ!
چشم‌های ننه‌طلا از شوق درخشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
موهایم را مرتب کردم و شالی را روی سرم انداختم و به طرف حیاط پا تند کردم.
آفتاب زردی از لای شاخه درخت‌ خرمالوی عریان، روی موزاییک‌های حیاط پهن شده‌ و سایه بلندش تا دیوار کشیده‌ شده‌ بود.
بوی عطر تلخ امیر قبل از خودش رسید و مشامم را نوازش کرد.
امیر درحالی که جعبه نسبتا بزرگ ال‌سی‌دی را در دست داشت، داخل شد و با پا در حیاط را بست.
چانه‌اش را از لای کارتون بالا گرفت و لبخندی روی لــ*ب‌های پرش نشست و وقتی زیر سنگینی کارتون به طرفم آمد و لــ*ب زد.
- سلام.
دوان دوان به طرفش رفتم، صدای دمپای‌هایم روی موزاییک‌ها با جیک جیک گنجشک‌های روی شاخه درخت یکی شد.
دستم را به طرفش داراز کردم و لــ*ب گشودم.
- بده کمکت کنم.
وقتی که یک طرف کارتون را گرفتم.
امیر نفسش را فوت کرد و نگاه خندانش را به صورتم دوخت.
- چطوری؟!
- بهتر از این نمی‌شه! بابا داره میاد خونه، تلویزیونم که...
گره‌ای میان ابروهایش نشاند و گفت:
- پس من چی؟
قهقهه‌ای سر دادم و گفتم:
- خودت رو لوس ن*کن، مرد گنده.
- یه دونه نو گرفتم ها!
- جدی؟
- اون یکی درست بشو نبود، خاله گفت براتون یکی قسطی بردارم.
ننه‌طلا در حالی که دستش را به کمرش گرفته‌ بود در هال را باز کرد و قربان صدقه امیر رفت.
کارتون را که روی زمین گذاشتیم، امیر به طرف ننه‌طلا رفت و او را در میان بازوهایش گرفت.
- قربون طلای خوشگلم بشم.
- خدا نکنه پسر، نمی‌خواد زبون بریزی!
امیر قهقه‌ای سر داد و رو به من لــ*ب زد.
- برو یه چاقو بیار چسباش رو باز کنیم!
ننه‌طلا به آرامی گفت:
- ننه زودتر رو‌به راهش کن، تا حمید و سیمین نیومدن!
امیر دستش را روی چشمش گذاشت و کنار کارتون نشست.
در حالی که چاقو به دست از آشپزخانه بیرون می‌آمدم لــ*ب زدم.
- خونه بدون تلویزیون خیلی سوت و کور بود، دستت درد نکنه!
لبخندی پت و پهن روی صورت گلگون امیر نشست و پلک‌هایش را باز بسته کرد.
در حضور ننه‌طلا شرمم شد.
تپش قلبم در گوش‌هایم پیچید،حس کردم زیر نگاه ملتهبش ذوب شدم.
ننه‌طلا خندید زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- تصدقت بشم.
دستش را به کمرش زد و لنگ‌لنگان به طرف آشپزخانه رفت.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
دست امیر روی گونه‌های تبدارم نشست و نوازش کرد.
نگاه مضطربم را به آشپزخانه دوختم، ننه‌طلا کنار اجاق ایستاده و در حال دم ک*ر*دن چای بود.
از تماس دست‌های امیر روی صورتم، گونه‌هایم به گز گز افتاد.
دست‌های لرزانم را روی دستش گذاشتم، دستش را از روی گونه‌ام برداشتم و به لــ*ب‌هایم نزدیک کردم.
بوسیدم و بوییدم و روحم به پرواز در آمد.
امیر نگاه آتیشنش را به چشم‌هایم دوخت، صورتش از شرم سرخ شد و لبش را به دندان کشید.
انگشت‌هایش را در انگشت‌هایم قلاب کرد و فشرد.
زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- پگی دوستت دارم.
انگشت‌های لرزانم را روی لبش گذاشت، اشک در چشم‌هایم حلقه زد.
وقتی که قلبم دیوانه‌وار به قفسه س*ی*نه‌ام می‌کوفت، مثل برق گرفته‌ها از جایم بلند شدم و به طرف حیاط پا تند کردم که نفس بکشم.
حس مخملینی که سال‌ها در چشم‌هایش خانه‌ کرده‌ بود، بر زبانش جاری شده و قلبم را نشانه گرفته‌ بود.
و من هیجان‌زده از این احساس، نفس حبس شده‌ در س*ی*نه‌ام را ، همراه هوای سرد غروب هم‌آوا کردم.
ساعتی بعد، صدای تلویزیون با پچ‌پچ اهالی خانه یکی شد.
پدر روی تشکی که کنار بخاری برایش پهن کرده‌ بودیم دراز کشید‌ه‌ و به ال‌سی‌دی جدید زل زده‌ بود.
سگرمه‌هایش را در هم کشید و از تلویزیون رو گرفت و به شعله‌های کم‌جان بخاری خیره شد. کنارش زانو زدم و سرم را روی شانه‌های افتاده‌اش گذاشتم و در آغوشش حل شدم.
دست نوازشگرش را روی موهایم کشید و طره‌ای از موهایم را به بازی گرفت.
دست‌هایش لرزید، پلکش لرزید و لــ*ب‌هایش لرزید.
اشک از کنج چشمش راه گرفت و روی گردنش خط انداخت.
با سرانگشت نم اشک را از صورتش گرفتم و بــ*وسه‌ای روی گونه‌های رنگ پریده‌اش نشاندم.
- همه چی درست می‌شه بابا، بهت قول می‌دم.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و لبخند کم‌رنگی روی لــ*ب‌های خشکش نشست.
قول دادم! قول دادم که همه چیز درست می‌شود، مثل روز اولش.
قولی که برای خودم هم گنگ بود.
دایی محسن حوله را روی صورتش کشید و به امیر که ساکت روی مبل روبه رو نشسته و هرازگاهی نگاه زیر چشمی‌اش را به من می‌دوخت، دست داد.
- پدر و دختر خلوت کردید.
پدر لبخند بی‌جانی رو لــ*ب‌هایش نشست و دستم را بیشتر فشرد.
- این دختر عمر باباشه!
دستش را فشردم و از کنارش بلند شدم. به طرف دایی‌محسن رفتم، روی پنجه پا بلند شدم و بــ*وسه‌ای روی صورتش نشاندم.
با محبت دستش را روی کمرم کشید و بــ*وسه‌ای در هوا برایم فرستاد.
مادر و ننه طلا در آشپزخانه پچ پچ می‌کردند.
مادر از خستگی روی پا بند نبود، حوله حمام را روی میز گذاشت و روی صندلی نشست، آهی کشید و رو به من لــ*ب زد.
- پارسا نیومده!
- نه.
ننه‌طلا لــ*ب زد.
- به محسن بگو بره هر جایی هست بیارتش، بیاد از دل باباش دربیاره.
استکان‌های پایه‌دار را روی سینی گذاشتم و گفتم:
مامان، تو برو حمام من به دایی می‌گم.
مادر لــ*ب باز کرد که چیزی بگوید، در هال باز شد.
از روی اپن چشم چرخاندم و نگاهم روی
پارسا را که در آستانه در بود، نشست.
وقتی که پارسا نگاهش را در هال چرخاند، امیر و دایی‌محسن همزمان از جایشان بلند شدند و
پدر پلک‌هایش را روی هم فشرد.
زیر لــ*ب زمزمه کردم.
- خودش اومد.
مادر و ننه‌طلا از جایشان بلند شدند.
پارسا با دیدن آنها سرش را پایین انداخت و انگشت‌هایش را به بازی گرفت.
ننه‌طلا دستش را به لبه میز گرفت. سلانه سلانه به طرف پارسا رفت و او را به آشپزخانه کشاند.
پارسا سر به زیر انداخت.
چانه مادر لرزید و حوله را چنگ زد.
ننه‌طلا رو به پارسا لــ*ب زد.
- هر چی بود گذشت ننه قربونت. دست پدر و مادرتو ببوس، دلشون رو نشکون.
پارسا لبش را به دندان گزید و با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد وبینی‌اش
را بالا کشید.
دست‌هایش را به طرف مادر دراز کرد و او را در آغـ*وش کشید.
دست‌های مادر آویزان مانده‌ بود و
صورتش را از درد در هم فشرد.
به آرامی دست‌هایش روی کمر پارسا نشست و فشرد.
پارسا مثل کودکی خطاکار در آغوشش زار زد.
مادر سرش را از آغوشش بیرون کشید و لــ*ب زد.
- برو پیش بابات! دلش لک زده برات.
ننه‌طلا با گوشه روسری گلدارش اشک‌هایش را پاک کرد.
پارسا از مادر جدا شد و به هال رفت.
شرمزده کنار پدر نشست، دستش را روی دست‌های پدر که در هم قلاب شده و روی س*ی*نه‌اش بود، گذاشت.
سرش را نزدیک برد و روی دستش بــ*وسه زد.
زار زد و در میان هق‌هق‌اش لــ*ب زد.
- غلط کردم بابا، خریت کردم.
اشک از پلک‌های بسته پدر سرازیر شد و روی موهایی پشت گوشش نشست. دستش لرزید و روی سر پارسا نشست.
امیر بینی‌اش را بالا کشید و کنارم ایستاد.
به دیوار تکیه داده‌ بودم و به عزیزانم
که نم اشک چشم‌هایشان را تر کرده‌ بود، زل زدم.
- این یعنی اینکه پارسا رو همین جوری که هست قبول کردیم؟
امیر دستش را زیر چشم‌هایش کشید.
- اینجوری بهتر از اینه که از خونه فراری بشه.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
نگاه خسته‌ام را روی صورت‌های خندان و عرق‌کرده‌ای که در کوچه بازی می‌کردند، دوختم.
صدای خنده‌شان، محله را از خواب زمستانی بیدار کرده‌ بود.
سرخوش از عطر هوای بهاری که در راه بود و فارغ از هیاهوی اطرافشان می‌دویدند و قهقهه سر می‌دادند.
و من غرق لذت و حسرت به رویشان، وقتی که از کنارشان رد شدم، لبخند بر لبم نشست.
بوم و پلاستیک رنگ‌هایی که خریده‌ بودم را به یک دستم سپردم و با دست دیگر در کیفم به دنبال کلیدم می‌گشتم.
کلافه خرت و پرت‌های داخل کیفم را زیر و رو کردم تا به کلید رسیدم.
همین که کلید را در قفل چرخاندم، در حیاط باز شد.
پارسا که دستش را روی یک لنگه در گذاشته‌ بود با دیدنم به یکباره رنگ از رخش پرید.
وقتی که سیاهی چشم‌هایش دو دو می‌زد و پلکش چند بار پشت سر هم پرید. دم غروبی از بودنش در خانه تعجب کردم.
چشم‌هایم را تنگ کردم و لــ*ب گشودم.
- سلام! چی شده که خونه‌ای؟!
آب گلویش را فرو داد و گره‌ای بین ابروهایش نشاند و فکش منقبض شد.
- چیه باید به تو هم حساب پس بدم؟! خونه نیستم یه‌جور گیر می‌دید، میام خونه یه‌جور؟!
شانه‌ بالا انداختم و کنار کشیدم که رد شود.
در حالی که گوشه لبش را می‌‌جوید، سر تا پایم را برانداز کرد.
دستش را روی لباسش کشید و روی جیب شلوارش نگه داشت و سیب گلویش بالا و پایین شد.
قدم در کوچه که گذاشت، شتابان رفت، انگار که دنبالش کرده‌ باشند.
نفسی از سر حرص از س*ی*نه بیرون فرستادم و با پشت پا در حیاط را بستم.
نگاهم پر کشید سمت شکوفه‌های درخت خرمالو و لبخند روی لــ*ب‌هایم نشست.
قدم روی اولین پله که گذاشتم، نگاهم دوخته‌ شد به در باز هال. با افسوس سری تکان دادم.
" خوب شد به موقع سر رسیدم و گرنه در حیاطم نمی‌بست آقا پارسا"
قدم به هال نیمه‌ روشن که گذاشتم، از
بوی سیگاری که در خانه پیچیده‌ بود، بی‌اختیار بینی‌ام را جمع کردم.
دندان قروچه‌ای کردم و یکراست به اتاقم رفتم.
آنجا هم از بوی سیگار در امان نمانده‌ بود. وسایلی که خریده‌ بودم را روی تخت گذاشتم، زیپ سوییشرتم را پایین کشیدم و با شالم روی تخت انداختم سپس پنجره اتاق را باز کردم و به لبه پنجره تکیه دادم.
به وقت باز ک*ر*دن دکمه‌های مانتو‌ام، چشم‌هایم را تنگ کردم و دور تا دور اتاق را از نظر گذراندم.
" اینجا چرا انقد بو می‌ده؟!"
نگاهم از میز کمد نیمه باز لبایس‌هازم چرخید و روی صندوقچه چوبی‌ام که روی تاج تخت خودنمایی می‌کرد، نشست.
وقتی که نگاهم روی قفل شکسته‌اش رسید، به‌یکباره نفسم رفت و ابروهایم بالا پرید.
وقتی که محتویات معده‌ام در هم لولید ، دستم روی معده‌ام چنگ شد و به طرف صندوقچه پا تند کردم.
ناباور قفل شکسته صندوقچه را در دست گرفتم و نگاهم به طرف گلدان کاکتوس روی میز تحریر پر کشید، همیشه کلید را زیر آن می‌گذاشتم.
دست بردم و صندوقچه را برداشتم، دستم لرزید و بغض بیخ گلویم نشست.
زانوهایم تا شد و کف اتاق آوار شدم.
بهت‌زده صندوقچه را روی گلیم کف اتاق خالی کردم و چشم‌هایم روی محتویاتش دو دو زد.
بی‌اراده خرت و پرت‌ها را زیر و رو کردم، فقط چند سنجاق‌سر و دستبند‌های مهره‌ای رنگارنگ!
چنگ زدم و پول‌های داخلش را برداشتم.
یادم نبود چقدر پول داخل صندوقچه‌ بود، اما نگاه که می‌کردم نصف بیشترش نبود.
دوباره و چندباره شمردم، نبود.
نفسم سنگین شده‌ بود و چشم‌هایم باز.
موهای روی پیشانی‌ام را بی‌حوصله پشت گوش زدم.
دوباره صندوقچه را زیر و رو کردم و خبری از دستبند طلا و پلاک و زنحیر ظریف ستش نبود.
بی‌اراده دست بردم و گوش‌هایم را لمس کردم، گوشواره‌هایم را همیشه به گوشم می‌انداختم اما دستبند و ...
شاید داخل کشوی پاتختی گذاشته‌ بودم.
وقتی که چهاردست و پا به طرف پاتختی رفتم و زیر و رویش کردم، گوش‌هایم داغ شده و سرم سوت کشید.
حس کردم به‌یکباره سطلی آب داغ روی سرم خالی شد و رگ‌های شیقه‌هایم بی‌ر ‌حمانه ضرب گرفتند.
از فکری که از سرم گذشت، لبم را به دندان گزیدم و دست‌هایم را مشت کردم و روی زانوهایم کوبیدم.
وقتی که صندوقچه را برداشتم و زمین کوبیدم، فریادم در اتاق پیچید.
- لعنتی!
به نفس نفس افتاده‌ بودم و اتاق دور سرم می‌چرخید!
با صدای باز شدن در حیاط به
به سمت پنجره چرخیدم.
از پنجره باز نگاهم به سوی پدر و مادر که به طرف ساختمان می‌آمدند، پر کشید. آن روز پدرم نوبت دکتر داشت.
با دیدنشان اشک‌هایی که پشت پلک‌هایم صف بسته‌ بودند را پس زدم.
چند نفس عمیق کشیدم و خرت و پرت‌های روی زمین را را زیر تخت کشاندم و پشت دستم را زیر بینی‌ام کشیدم.
نگاهی به صورت سرخ شده از سر خشمم انداختم و لبم را به دندان کشیدم.
در اتاق را پشت سرم بستم و به طرف مادر که به اتاقش می‌رفت، پا تند کردم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
- سلام! دکتر چی گفت؟!
مادر کیفش را از روی شانه‌اش برداشت و لــ*ب زد.
- خداروشکر دکترش راضی بود.
آشفتگی‌ام را با شنیدن خبر سلامتی پدر به پستوی ذهنم کشاندم و مادرم را در آغـ*وش کشیدم.
- بابا کجاست؟
- رفت دست و صورتش رو بشوره.
- برم چایی بذارم.
به طرف آشپزخانه می‌رفتم که پدرم با صورتی بشاش در آستانه در هال ظاهر شد و حوله را از روی جا حوله‌ای برداشت.
- سلام بابا جونم.
آویزان سر و گردنش شدم و صورتش را غرق در بــ*وسه کردم.
- چخبرته دختر، سر و صورتم خیسه.
- خیس باشه.
پیشانی‌ام را بوسید و حوله را روی جا حوله‌ای انداخت.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و وقتی که به آشپزخانه رفتم، زیر کتری را روشن کردم و روی صندلی آشپزخانه آوار شدم.
سرم را در میان دست
‌هایم گرفتم و بغضم را فرو دادم.
دست‌های مادر روی شانه‌ام نشست و من را از افکارم بیرون کشید.
سرم را بالا گرفتم و نگاهم روی پیراهن بلند آبی‌رنگش نشست. چشم‌هایش خستگی را فریاد می‌زد.
- تو فکری دختر؟!
- نه! فقط خسته‌ام.
- کی اومدی؟ وسایلتو خریدی؟
- نیم‌ساعتی می‌شه.
مادر روبه رویم نشست و دستم را گرفت.
- نیم‌ ساعته اومدی و هنوز لباس بیرون تنته!
وقتی که آب دهانم را فرو دادم، لبخند بی‌جانی روی لــ*ب‌هایم نشاندم و نگاهم دوخته‌شد به مانتویی که هنوز بر تنم بود.
- از اتاقت که اومدی بیرون خیلی پریشون بودی!
سرم را تکان دادم و لــ*ب زدم.
- حالم خوبه!
چانه‌ام را بالا آورد و نگاه نگرانش در نگاه گریزانم نشست.
- به قول خودت اصلا نمی‌تونی منو بپیچونی، دستت همیشه برام رو.
نمی‌خواستم حال خوبش را خراب کنم، تازه بعد از چند هفته خیالش بابت پدر آسوده شده‌ بود.
- مامان می‌شه درباره‌اش حرف نزنیم؟
مادرم ابروهایش را بالا انداخت و چشم‌هایش برق زد.
از دستم ناراحت شد.
" از دستم ناراحت بشی بهتر از اینه که بشنوی پارسا چه گندی زده"
صدای سوت کتری که بلند شد، از روی صندلی بلند شدم که چایی را دم کنم.
و مادر بی‌حرف بلند شد و به سمت یخچال رفت که شام درست کند.
یک‌ساعت بعد
بدون حضور پارسا سر میز شام بودیم ! نبودنش سر میز نهار و شام این روزها برایمان عادی شده‌بود.
غذا از گلویم پایین نمی‌رفت و قاشق و با چنگال بی‌هوا دانه‌های پلو را زیر و رو می‌کردم.
مادر زیر چشمی نگاهم می‌کرد اما چیزی نمی‌گفت.
و پدر با صحبت راجع به بیمارانی که در مطب دیده‌ بود، هراز چندگاهی سکوت سنگین بینمان را می‌شکست.
بعد از جمع‌ک*ر*دن میز،
ظرف‌ها را شستم و بی‌حرف به اتاقم رفتم.
لامپ را که روشن کردم، نگاهم به زیر تخت کشیده شد.
آهی کشیدم و وسایلم را از زیر تخت بیرون کشیدم.
اشک از روی گونه‌هایم سر خورد و از پس پرده اشک نگاهم را به نقش‌های گلیم دستبافت ننه‌طلا دوختم.
طعم تلخی زیر زبانم خزیده بود، بیشتر از دزیده شدن دستبند و زنجیرم، دردم از بودن دزد خانگی بود.
بعد از آرامش و شادی، امنیت از خانه پر کشیده‌ و این برایم سنگین بود.
کار پارسا به کجاها کشیده‌ بود که اینطور بی‌پروا در چشمانم زل میزد در حالی که پس‌انداز و طلاهایم را در جیبش می‌فشرد.
با باز شدن در اتاق، ناخودآگاه صندوق‌چه را پشتم قایم کردم و به مادرم زل زدم.
مادر در اتاق را بست و به دیوار تکیه داد.
- چی‌ شده که مثل مرغ سر کنده شدی؟!
صندوقچه را از پشتم بیرون کشیدم و سرم را پایین انداختم.
شرمم می‌شد از اینکه بگویم طلاهایم را پارسا برده، شاید داشتم به برادرم تهمت می‌زدم.
مادر نگاه ناباورش را به صندوقچه دوخت و با قدم‌هایی سنگین به طرفم آمد.
توان حرکت نداشت و روی زمین آوار شد.
- ط...طلاهات نیست؟
اشک‌هایم بی‌محابا سرریز کردند، سرم را تکان دادم.
- پولم توش بود؟
- آره اما زیاد نبود! تقصیر خودمه، همه‌اش امروز و فردا می‌کردم بریزم رو کارت.
آه کشید و دامن لباسش را چنگ زد.
- انگشتر منم برد. مثل زالو شده این بچه.
نگاه ناباورم را به چشم‌های به‌ خون‌نشسته‌اش دوختم.
- مامان! چرا بهم نگفتی؟!
دستش را به زیر بینی‌اش کشید و با بغض لــ*ب زد.
- مثل الان تو! چی باید می‌گفتم؟ تف سر بالاست.
- بقیه طلاهات کو؟"
- از ترس قایمشون کردم. اما میدونم اونارم کش میره.
لبش را به دندان کشید و سرش را تکان داد.
- اَه چرا به فکر طلاهای تو نبودم؟!
- مامان یه فکری برای سرویست ب*کن.
- چه فکری؟
- فردا میرم بانک، می‌ذاریمشون اونجا.
مادر به یکباره هق زد و دستش را جلو دهانش گرفت، مردمک‌هایش از شدت درد بیرون زده‌ بود و نفسش بالا نمی‌آمد.
هراسان به طرفش پا تند کردم.
- مامان ن*کن با خودت! مامان دق می‌کنی ها.
- خدا منو بکشه راحت شم. یه وقت به بابات نگی ها.
بغضم را فرو دادم و اشک‌هایم را پس زدم، وقت خوبی برای بارش چشم‌های ابری‌ام نبود.
- خیالت راحت. بریم بیرون بابا تنهاست.
دستمال کاغذی را از روی پاتختی برداشت و بینی‌اش را بالا کشید.
وقتی که پلک‌هایش را روی هم فشرد
چند نفس عمیق کشید و از اتاق بیرون رفت.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
از تاکسی که پیاده شدم، سرم را بالا گرفتم و نگاهم به سر در بانک خیره ماند.
وقتی که انوار طلایی خورشید، سر صبح چشمم را نشانه گرفتند، چشم‌هایم ناخودآگاه تنگ شد و دستم را سایبانشان قرار دادم.
نسیم نوازشگر صبح‌گاه خبر آمدن نوروز را به صورتم پاشید و اشک در چشم‌هایم نشست.
جعبه شکلات را در دستم جابه جا کردم و دست آزادم روی کیفم چنگ شد.
وقتی که بغضم را بلعیدم، به طرف بانک پا تند کردم و نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستادم و داخل شدم.
صدای خانمی که شماره‌های نوبت‌دهی را اعلام می‌کرد در میان پچ‌پچ مراجعین اندک بانک گم شده‌ بود.
چشم چرخاندم که امیر را پیدا کنم، در مدت دو ماهی که استخدام شده بود، این اولین باری بود که به دیدنش می‌رفتم.
امیر پشت پیشخوانی که درست روبه روی میز رئیس بود، نشسته و مشغول تایپ ک*ر*دن بود و مرد میانسالی روی صندلی روبه رویش نشسته‌ و به سوالا‌هایش پاسخ می‌داد.
از دستگاه نوبت‌دهی نوبت گرفتم و
به طرف امیر پا تند کردم.
رو به رویش که ایستادم تک سرفه‌ای کردم.
امیر که دستش روی کیبور بود سرش را بالا گرفت و نگاه ناباورش را به صورتم دوخت.
به یکباره دستش را از روی کیبورد برداشت و از جایش بلند شد.
از پشت شیشه گیشه لبخندی که کنج لبش نشسته‌ بود را به رویم پاشید و
با شادمانی لــ*ب زد.
- پگاه! راه گم کردی!
لبخندی زدم و با دست اشاره کردم که بنشیند و خودم روی یکی از صندلی‌ها نشستم.
خمیازه‌ای کشیدم و پلک‌هایم را بستم.
دیدن امیر در جایی که برایش زحمات زیادی کشیده بود، وجودم لبریز از شادی شد و حسرت‌زده به این فکر کردم اگر پارسا مسیرش را کج نمی‌کرد، دیگر هیچ غمی نداشتم
وقتی که غرق در افکاری بودم که مثل زالو به جانم افتاده‌ بودند، صدای دستگاه نوبت‌دهی که شماره من را اعلام می‌کرد در بانک پیچید.
نگاهی به شماره‌ای که در دست داشتم انداختم و به طرف امیر رفتم و
جعبه شکلات‌های عروسکی را از بالای شیشه گیشه به طرفش گرفتم.
لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و جعبه را گرفت.
- چرا زحمت کشیدی؟!
نگاهم را به پایین دوختم و شرمزده لــ*ب زدم.
- باید زودتر از اینا می‌اومدم.
چشمکی زد و صدایش را پایین آورد.
- هر وقت بیای سر من و کل بانک منت گذاشتی.
برقی که در چشم‌هایم درخشید را به صورتش پاشیدم و او چشم چرخاند و اطرافش را دید زد.
سپس بلافاصله
جعبه شکلات را باز کرد و از میان آنها یکی برداشت، با شیطنت جلدش را باز کرد و به دهانش برد.
تکه‌ای از شکلات را به دندان کشید و بقیه را به طرف من گرفت.
- بخور شیرین شی.
نگاهم را به زیر انداختم و شکلات را از دستش گرفتم.
-خب! چخبر.
با یادآوری این‌که‌ برای چه به آنجا رفته‌ بودم، چند لحظه بدون حرف به صورتش زل زدم.
لبم را به دندان کشیدم و بغضی را که در س*ی*نه‌ام جا خوش کرده‌ بود،
فرو دادم.
- چیزی شده پگاه؟!
- اومدم که طلاهای خودم و مامان رو بسپرم صندوق امانات اینجا.
شکلات آب شده‌ در دهانش را به یکباره قورت داد و گره‌ای ریز بین ابروهایش نشست.
زیر سنگینی نگاهش آب شدم. دوست نداشتم دلیلش را بگویم و او هم چیزی نپرسید.
از میان کاغذهای زیر دستش کاغذی را به طرفم گرفت.
- اینا رو پر کن. اینجا حساب داری؟!
- نه.
- خب پس باید برات یه حساب باز کنم.
سرم را تکان دادم و دست در کیفم بردم و کپی شناسنامه و کارت ملی‌ام را بیرون کشیدم.
نیم‌ساعت بعد کلید صندوقی که به امانت گرفته‌ بودم را در قفلش چرخاندم.
جعبه طلاها را از کیفم بیرون کشیدم و به امیر زل زدم.
لبم را به دندان کشیدم و از پره‌های بینی‌ام نفس تندی بیرون فرستادم.
- بغض ن*کن عزیزم، همه باید طلاهاشونو یه جای امن بذارن.
تلخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
- همه یا فقط اونایی که دزد خونگی دارن؟
دستش را روی دستم گذاشت و فشرد.
- پگی! خودتو عذاب نده.
به صندوق‌هایی که ردیف به ردیف چیده شده بودند، اشاره کرد و گفت:
ببین این‌همه صندوق هست بیشترشونم طلا توشونه.
طاقتم طاق شد، پلک‌هایم را فشردم و اشک روی گونه‌های رنگ پریده‌ام سُر خورد.
با سرانگشت
اشک‌هایم را پاک کرد و از گرمای دست‌هایش، دلم گرم شد.
نگاهم را به چشم‌های به اشک نشسته‌اش دوختم و همه‌ی عشقی که در جودم زبانه می‌کشید را به نگاهش پاشیدم.
پلک‌هایش را روی هم فشرد و سیب گلویش بالا و پایین شد و من دلم قنج رفت برای صورت مردانه‌اش.
نفس عمیقی کشیدم و در دل خدا را به خاطر وجودش شکر کرد و
کلید را در کیفم چپاندم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
پلک که زدم، قطره اشکی از کنج چشمم راه گرفت و روی گونه‌های رنگ‌پرده‌ام قل خورد.
نگاه بی‌فروغم را از آینه‌ی فیروزه‌ای گرفتم و به سفره طرمه که هفت سین را در خود جای داده بود، دوختم.
آهی پر حسرت از س*ی*نه بیرون فرستادم و به ماهی گلی کوچک تنهایی که در تنگ بلور پرسه می‌زد، زل زدم.
از تنهایی و سرگردانی‌اش، دلم لرزید و لــ*ب‌هایم را بهم دوختم.
با وجود اینکه دل و دماغ سال تحویل و سفره هفت‌سین را نداشتم، به خاطر دل‌خوشی پدر و مادرم ظرف‌های هفت‌سین را رنگ‌آمیزی کردم و روی سفره چیدم.
ننه‌طلا مثل هر سال یک هفته قبل از عید، با عیدی‌هایش آمد. سبزه‌ای که در ظرف گرد چینی
جوانه‌ زده بود، ظرف‌های سفالی، و آینه و شمعدان‌ ستش و سفره طرمه فیروزه‌ای رنگی که پر از طرح‌های دلبرانه بود.
و کادوهایی برای هر چهار نفرمان.
وقت رفتن مرا گوشه‌ای کشاند، لــ*ب‌هایش که در حصار چروک‌های بی‌رحم زمانه گرفتار بودند، لرزید و اشک در چشم‌هایش نشست.
- دخترم مامانت دل و دماغ نداره، خودت دست بجنبون، شگون نداره سر سال تحویل لـخـ*ت و عور بشینید غصه بخورید.
- چشم ننه‌جون.
آن روز پارسا زهرش را به شادی کوچکی که از رنگ ک*ر*دن سفال‌ها در دلم جوانه زده‌بود، ریخت.
خمار بود و برای نئشگی‌اش پول می‌خواست.
دست‌هایش می‌لرزید و چشم‌هایش کاسه خون بود.
مادرم با دیدن حال زارش بی‌چون و چرا پولش را داد و وقتی که او تلو تلو خوران بیرون رفت، مادر اما زانوهایش تا شد و روی زمین آوار شد و زار زد.
پالت پوشیده در رنگ‌های سبز و آبی در دستم، سیاه و چرکین شد و امید کوچکی که با حرف‌های ننه‌طلا در دلم جوانه زده‌ بود، پژمرد.
بعد از آن مادر دیگر از پا درد سرپا نبود،
انگار که فلج شده‌ باشد.
اصرارم برای بردنش به دکتر فقط یک جمله بود.
- تا وقتی این آینه دغ جلومه، هیچ دکتری نمی‌تونه دردمو دوا کنه.
مرغش یک پا داشت و دردش را از همه پنهان کرده‌ بود، مبادا که برایش دلسوزی کنند.
پدر با وجود اینکه دلمردگی مادر و پژمردگی پارسا، روزگارش را چرکین کرده‌ بود مثل هر سال تمام خرید‌ها را انجام داده‌ بود.
از پرتقال و سیب‌های سرخ گرفته تا آجیل و شکلات و شیرینی‌های رنگارنگ.
و من همه را روی سفره چیدم.
سبزی و پلو ماهی‌ای را که برای اولین‌بار پخته‌ بودم سر میز نهار نشاندم و
به اصرار مادرم را سر میز نهار کشاندیم.
نهار با بغض‌های فروخورده مادر و آه‌های پر حسرت پدر صرف شد و وقتی که
ساعتی بعد که سال تحویل شد پارسا در اتاقش خرناس می‌کشید، مادر دست به دعا بود و پدر قرآن می‌خواند.
و من نگاه پوچم را روی هفت‌سینی که هر سینش رازی نهفته در خود داشت دوختم.
صدای شلیک و فشفه که در کوچه پیچید و یا مقلب القلوبی که از تلویزیون پخش شد، وا شک از گوشه چشمم راه گرفت و
زبان به کامم چسبیده.
لبم را باز زبان تر کردم و دستم را دور شانه‌های پدر حلقه کردم، عجیب بوی دلتنگی می‌داد.
دلتنگی‌ای که مثل دل‌پیچه در دلم پیچیده‌ بود و دل دل‌کندن نداشتم.
دست‌های نوازشگر پدر روی موهایم لغزید و لــ*ب‌هایش را روی پیشانی‌ام نشاند و بویید، او هم حس گنگی داشت.
مکثش طولانی شد، طولانی‌‌تر از دل دل ک*ر*دن من.
چشم‌هایم به ماهی‌ کوچک تنهایی که در آب می‌رقصید، خیره ماند.
از روی شانه‌های پدر نگاهم روی چشم‌های بارانی مادر نشست که سعی در پس زدن اشک‌هایش داشت.
پدر به آرامی حلقه دست‌هایم را از دور شانه‌اش باز کرد و تنهایی بر دلم چنگ انداخت.
وقتی که از روی صندلی بلند شد و سلانه سلانه به حیاط رفت و نگاه غمزده‌ مادر به دنبالش کشیده شد.
دست‌های سردش را در میان دست‌های یخ زده‌ام فشردم، آهی کشید و من را جایی میان آغوشش حبس کرد.
وقتی که هق‌هق گریه‌اش در اتاق پیچید، دلم لرزید.
- ننه‌طلا می‌گه موقع سال تحویل گریه شگون نداره.
دست‌هایش روی شومیزی نویی‌ که برای دل‌خوش ک*ر*دن اهل دلمرده خانه به تن کرده بودم، چنگ شد.
- آخ پگاه، چه بد شگونی‌ای بدتر از اینکه جگر گوشه‌ات ذره ذره جلو چشمت جون بده.
لبم را به دندان کشیدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم.
- مامان طاقت دیدن اشکاتو نداره.
بینی‌اش را بالا کشید و میان هق‌هق‌اش لــ*ب زد.
- منم طاقت دیدن خودخوری‌های بارات رو ندارم. مثل چینی شکسته‌ای شده که هیچ چینی بند زنی نتونه بندش بزنه.
- مامان!
دست‌هایش شل شد و پر حسرت لــ*ب زد.
- دلم آشوبه پگاه.
لــ*ب ورچید و وقتی که سرش را از روی شانه‌ام برداشت، از خیسی چشمانش دلم لرزید.
- وقتی چشمم تو چشم پارسا می‌افته بند دلم پاره میشه، پاهام بی‌جون میشن.
زبان در دهانم نمی‌چرخید که برای دل‌خوش کردنش حرفی بزنم، بغض امانم نداد و س*ی*نه‌ام به خس خس افتاده.
صدای زنگ موبایلم که در اتاق طنین انداخت، نفس رفته‌ام بازگشت.
خدا خیرش بدهد! ننه‌طلا بود، چه به موقع مرا از گردابی که در آن دست و پا می‌زدم بیرون کشید.
مادر دست برد و اشک‌هایش را پاک کرد.
لبخندی زورکی گوشه لبم نشاندم و به ننه‌طلای مهربانم سال جدید را تبریک گفتم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
همان‌طور که کارت‌های عروسی را دسته می‌کردم، نگاهم روی ناخن‌های بلند و قرمز رنگ دخترک که دور بازوی پسر جوان حلقه شده بود، نشست.
چشم‌هایش از سر دلخوشی برق می‌زد و
در جواب لبخند از ته دلش، لبخندی سرد روی لــ*ب‌های خشکم نشست.
کارت‌ها را به دست نامزدش، که نگاه گرمش از روی صورت چون گل شکفته دخترک جمع نمی‌شد، دادم.
با هر خنده‌ای که روی لــ*ب‌های سرخ دخترک می‌نشست، حسی گنگ بر وجودم خیمه می‌زد.
حسی خوشایند که حسرت و غبطه چاشنی‌اش بود..
- ان‌شالله خوشبخت بشید.
دخترک خندید و دندان‌های ردیفش را به رخ کشید، خنده از روی لــ*ب‌هایشان محو نمی‌شد.
نامزدش زیر لــ*ب تشکر کرد و
دست در دست هم به طرف در مغازه پا تند کردند.
رفتند اما بوی ادکلن شیرین و عشقی که از وجودشان ترواش می‌کرد، در مغازه پیچید و مشامم را غلغلک داد.
پدرام درخشان با سگرمه‌هایی در هم با آنها س*ی*نه به س*ی*نه شد.
دخترک و نامزدش کنار کشیدند.
و
پدرام زیر لــ*ب معذرت خواست و پا به درون مغازه گذاشت و زوج عاشق
راهشان را گرفتند و رفتند.
پدرام کلافه دستی میان موهایش فرو برد و روی صندلی ولو شد.
لــ*ب‌هایم از رفتار و بی‌حالی‌اش جمع شد و جلو رفتم.
- چیزی شده؟!
غمی که در چشم‌هایش خانه کرده‌ بود را به صورتم پاشید، سرش را کج کرد و لــ*ب زد.
- می‌خوای بگی که نمی‌دونی؟!
در بازار آشفته ذهنم جایی برای کنایه پدرام پیدا نکردم.
- چرا من باید بدونم؟!
پوزخندی زد.
- چون که سارا آبم بخوره به تو می‌گه.
ابروهایم را بالا انداختم و گوشه لبم را به دندان گزیدم.
- یه چیزایی گفته اما ... دلیل ناراحتید ساراست؟
دندان‌هایش را روی هم فشرد و آب گلویش را که فرو دادر سیب گلویش بالا و پایین شد.
با اندوهی که در صدایش نشسته‌بود، لــ*ب زد.
- می‌دونی برای من که سنی ازم گذشته تکرار یه شکست خیلی سنگینه؟!
از بغض نشسته در س*ی*نه‌اش دلم گرفت، نزدیک‌‌تر شدم و روی صندلی کناری‌اش نشستم.
- تو با همه دخترهایی که می‌شناسم فرق می‌کنی.
کاش تو اینهمه سال دوستی‌تون یه ذره معرفت یادش میدادی!
زبانم را به لبم کشیدم و دست‌هایم را در هم قلاب کردم.
- من فکر می‌کردم همه چی دوطرفه است.
نگاه غمبارش را به پشت سرم دوخت و انگار که با خودش حرف می‌زند، لــ*ب زد.
- بعد از سال‌ها دوباره اعتماد کردم، عاشق شدم! عشق قدیمی و زخمی که بهم زد رو فراموش کردم و به سارا دل بستم.
اما اونم تا چشمش به از ما بهترون افتاد، منو یادش رفت.
دیدن اشک‌هایی که به راحتی بر روی گونه‌های استخوانی‌اش می‌غلتید دلم را لرزاند.
پدرام درخشان تنها بود و دلشکسته، برعکس ظاهر آرامی که داشت دلش پر از موج‌های متلاطمی بود که به هر سویی می‌کوفتند.
لایه‌های زیرین پوسته آرامش، پر از درد چرکینی بود که آن روز
سر باز کرده‌بود.
دست‌های لرزانش را به طرفم دراز کرد.
دست‌هایش را در دست گرفتم و فشردم.
تنها کاری که ازم ساخته بود.
دست‌هایم را فشرد.
- تو دوست کوچولوی مهربونی هستی.
لبخند کمرنگی روی لــ*ب‌هایم نشست، سارا هم دل پری از او داشت و من در این میان نمی‌خواستم هیچ‌کدامشان را قضاوت کنم.
- کاش می‌تونستم دردتو تسکین بدم.
- دیگه نمی‌خوام سارا رو ببینم!
- بهش می‌گم.
- خوش‌به حالش اون صمیمی‌ترین دوست تو‌!
- درسته که سارا دوست چند ساله‌ی منه. اما شما هم به اندازه سارا برام ارزشمندید. آرزوی من یکی شدن شما بود.
دست‌هایم را بالا برد و به لــ*ب‌هایش نزدیک کرد.
- بودن تو بهم آرامش می‌ده.
از آن همه نزدیکی، نفس در س*ی*نه‌ام آتش گرفت و دلشوره بر وجودم چنگ انداخت.
خون به صورتم دوید، دست‌هایم را پس کشیدم.
حس کردم زیر پاهایم خالی شده و قدرت بلند شدن نداشتم.
مغازه با تمام
وسایلش دور سرم می‌چرخید.
دستم را به لبه میز گذاشتم و سعی کردم بلند شوم.
پدرام که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بی توجه به حالم، دوباره
دستش را دراز کرد که دست‌هایم را بگیرد.
بی‌توجه به نگاه ملتهبش، دستش را پس زدم.
سرم به دوران افتاده‌بود، از لبخند و نگاه داغش چندشم شد!
التماس در صدایش طنین انداخته‌بود.
- بشین حرف بزنیم، حرف زدن باهات منو آروم می‌کنه!
در دلم طوفانی بر پا شده‌بود که سر ناسازگاری داشت.
بدون توجه به حرف‌هایش به طرف کیفم رفتم.
ابروهایش را بالا انداخت و یوک قدم نزدرکتر شد!
- داری میری؟!
اشک‌هایم را پس زدم و سرم را تکان دادم.
چنگ زد و مچ دستم را در حصار دست‌هایش گرفت.
دست‌هایش داغ بود به داغی نگاهش.
دست دیگرش را زیر چانه‌ام برد و سرم را بالا گرفت.
چشم‌هایش جور دیگری بود، سوزان و پرحرارت. از نگاه ک*ر*دن به چشم‌هایش واهمه داشتم.
نگاهم را از چشم‌هایش گرفتم و به پشت سرش، جایی که سارا همیشه می‌نشست زل زدم.
- پگاه من ...من دوستت دارم، قبل از اینکه سارا رو دوست داشته‌باشم. اما تو اصلا حواست به من نبود.
دستش را به طرف گونه‌هایم برد، دست‌هایش می‌لرزید و گونه‌هایم از خشم آتش گرفت.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
90
428
53
Offline
از لای دندان‌هایی که از سر خشم بهم می‌ساییدم، غر زدم.
- دیگه هیچ وقت پامو توی مغازه‌ات نمی‌ذارم.
احساس می‌کردم دنیا دور سرم می چرخد و
نفرت و انزجارم نسبت به او هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد و در قلبم ریشه می‌گرفت.
دست‌هایم را چنگ زدم جوری که رد لــ*ب‌های داغش را پاک کنم.
دلم جایی را می‌خواست که بتوانم با آسودگی فریاد بزنم و یک دل سیر گریه کنم.
مغازه پدرام در تمام مدتی که از خانه گریزان بودم، برایم خلوتگاه امنی بود که به یکباره ویران شده‌ بود، درست
مثل قعله مخوفی که روی سرم آوار شده‌ باشد.
ناخودآگاه راه خانه را در پیش گرفتم.
پی در پی چند نفس عمیق کشیدم و اشک‌هایی که به چشم‌هایم نیشتر می‌زدند را پس زدم.
درد مثل تازیانه بر روحم فرود می‌آمد، و نفسم را می‌گرفت و به قلبم چنگ می‌زد.
احساس حقارت در وجودم زبانه می‌کشید و ذوبم می‌کرد.
حرف‌های پدرام درخشان و بوق ماشین‌ها و هیاهوی مردمی که در پیاده‌رو می‌لولیدند،
در سرم می‌پیچید و کلافه‌ام کرد‌ه‌ بود.
"اصلا مهم نیست. نه زندگی‌ای که پارسا روی سرمون آوار کرده نه نگاه دریده پدرام و نه از دست دادن کارم"
فقط اتاقم را می‌خواستم که در خلوتش زار بزنم.
دعا کردم مادر خانه نباشد که مجبور نباشم دروغ بگویم.
اصلا نمی‌توانستم آنچه را که در دل دارم و آنچه که اتفاق افتاده بود را به زبان بیاورم.
دعا کردم کسی از آشناهایمان در مسیر خانه مرا نبیند.
دعا کردم خدا دلم را آرام کند، قبل از اینکه سیل اشکم در میان مردمی که نمی‌شناختم، جاری شود.
احساس می‌کردم هیچ کجای این دنیای بی‌رحم جایی برای نفس کشیدن من نیست.
بی‌هوا به عابرانی که از کنارم رد می‌شدند، تنه می‌زدم.
پا تند کردم که زودتر به خانه برسم قبل از اینکه این درد تازه س*ی*نه‌ام را از هم بدرد.
به سر کوچه که رسیدم صدای زنگ موبایلم بلند شد.
بی‌توجه به ناله‌های سرسام آور گوشی‌ام، با پاهایی که دیگر توانی نداشت پیش می‌رفتم.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و چند نفس عمیق کشیدم، یک‌بار، دوبار.
انگشت اشاره و شصتم را گوشه پلک‌هایم کشیدم و بینی‌ام را بالا کشیدم.
وقتی که در چند قدمی خانه بودم، سر و صداها و جمعیتی که در کوچه جمع شده‌ بودند، بهت‌زده‌ام کرد.
نگاهم چرخید و چشم‌هایم گشاد شد،
قلبم تقلا می‌کرد س*ی*نه‌ام را بشکافد و بیرون بزند.
وقتی که نگاهم روی آمبولانس و ماشین پلیس نشست، آب دهانم را بعلیدم و قدم‌هایم را تند کردم.
دست‌هایم را روی شانه پسر بچه‌ای که سر راهم بود نشست و بی‌رمق کنارش زدم.
زبان در دهانم نمی‌چرخید و چشم‌هایم دو دو می‌زد.
جمعیت با دیدن من یکی یکی کنار رفتند و
پچ پچ‌ها در سرم دنگ دنگ صدا می‌داد و قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید.
گوشی‌ داخل کیفم که روی شانه‌ام می‌لرزید، بند بند وجودم می‌سوخت و س*ی*نه‌ام گز گز می‌کرد.
چند مأمور اورژانس با برانکاردی در دست به سرعت از کنارم رد شدند و به داخل خانه خزیدند.
نفسم بند آمده بود و پاهایم دست یاری‌شان را از من دریغ کرده‌ بودند.
دستم را روی در حیاط نشست و نفس زدم.
آزیتاخانم همسایه دیوار به دیوارمان با صورتی که به سفیدی گچ بود، به طرفم پا تند کرد.
نم چشم‌هایش بارانی‌اش را با گوشه شالش گرفت و لــ*ب‌هایش لرزید.
- پگاه جان اومدی؟
دست‌هایش را چنگ زدم و او سراسیمه دستم را گرفت.
دست‌هایش سرد بود و یخ!
مگر چه فصلی از سال بود؟
چرا من سردم بود؟ وجودم از سرما می‌لرزید و لــ*ب‌هایم از تشنگی می‌سوخت.
آزیتاخانم به زحمت من را به داخل کشاند.
نگاهم از مأموری به مأمور دیگر سر خورد، و بعد مأموری دیگر.
به اشباحی که با دیدنم بر سر و روی خود می‌کوبیدند و من نمی‌شناختمشان اما برایم آشنا بودند، چشم دوختم.
گنگ و گیج نگاه می‌کردم.
شمعدانی‌های لــ*ب حوض خشک و پژمرده به رویم ریشخند می‌زدند و از برگ‌های خشکشان خون می‌چکید.
نگاهم روی حوض کوچک نشست، پر بود از خونی که دلمه بسته بود و معده‌ام را زیر و رو کرد.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا