جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان زمهریر پگاه| خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

5.00 ستاره 2 Votes

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
نگاهم روی دست‌های لرزان سارا که کلید را در قفل می‌چرخاند، نشست و همزمان با چرخش کلید انگار که دنیا دور سرم چرخیده‌ باشد، جلو چشم‌هایم سیاهی رفت و شقیقه‌هایم ضرب گرفت.
لبم را به دندان کشیدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم که
بغض چنبره‌زده در گلویم را، فرو ببرم.
دست‌های مریم دور بازویم حلقه شد و وقتی که نگاه حسرت‌بارش را روی صورتم پاشید، چانه‌ام لرزید و گلوله‌های اشک از روی گونه‌هایم غل خورد.
در دلم آشوبی به پا شد آن سرش ناپیدا.
صدای ناله در حیاط سکوت وهم‌انگیز حیاط را در هم شکست و هق‌هقم در گلو خفه شد.
قدم در حیاط که گذاشتم،
نگاهم دور تا دور حیاط چرخید و روی میز و صندلی گوشه حیاط که مادر آنجا بود، نشست.
مادر لبخند به لــ*ب، شربت سکنجبین را هم می‌زد و زل زده‌ بود به
پدر که شیلنگ آب را در دست گرفته‌ بود و روی باغچه آب می‌پاشید.
رنگین‌کمانی از رنگ‌ روی گل‌های باغچه نشسته‌ بود که رنگ‌پرانی می‌کرد و انعکاسش به چشم‌هایم می‌تابید.
مادر با دیدنم چشمکی زد و دستش را به طرف دراز کرد.
بی‌هوا به طرفش پا تند کردم تا دست‌هایم را به گرمای دست‌هایش بسپارم.
صدای تق تق صندل‌های سارا سکوت حیاط را در هم شکست و دست‌هایم در هوا معلق ماند و لبخند روی لــ*ب‌هایم ماسید.
مادر رفته بود و جای خالی‌اش به رویم نیشخند می‌زد،
پدر آنجا نبود و
گل‌های باغچه از بی‌آبی له له می‌زدند و برگ‌های پژمرده تک درخت خرمالو چون خار در چشمم فرو می‌رفتند.
زانوهایم تا شد و چون دیواری فروریخته
روی موزاییک‌های خاک‌آلود حیاط آوار شدم.
بعد از هفته‌ها اولین باری بود که قدم در خانه می‌گذاشتم،
خانه‌ای که بوی خون می‌داد و از در و دیوارش نکبت می‌بارید.
سارا کنارم زانو زد و با پریشانی نگاهش را به چشم‌هایم دوخت.
- می‌خوای برگردیم؟
- نه! دلم تنگ شده.
دست‌های مریم دور شانه‌هایم حلقه شد و به آرامی لــ*ب زد.
- پاشو بریم تو.
نگاهم روی نگاه بی‌قرارش نشست، چشم‌هایش که به‌ اشک نشست، چانه‌اش لرزید و رنگ از رخش پرید.
سرم را در س*ی*نه‌اش فرو بردم و نفس‌هایم با نفس‌های داغش در هم آمیخت و هق‌هقمان با هم هم‌آوا شد.
دست‌های سارا روی دست‌های سردم نشست و کمک کرد که از جایم بلند شوم.
دماغم را بالا کشیدم و دست‌هایم را روی شانه‌اش گذاشتم.
با پاهایی که می‌لرزید و چشم‌هایی سیاهی می‌رفت، پله‌ها را بالا رفتم.
هوایی در خانه برای نفس کشیدن نبود، دستم روی کلید برق لرزید؛ خانه در روز روشن غرق در تاریکی‌ای بود که با هیچ چلغراغی روشن نمی‌شد.
از سکوت و هوای دم‌کرده هال ، درد در دلم پیچید و معده‌ام به گزگز افتاد.
به طرف پنجره پا تند کردم و پرده‌ها را کنار زدم، پنجره را باز کردم و هوای گرم تیر ماه را بلعیدم.
از شوری اشک و داغی هوای بیرون گلویم سوخت و نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
همانطور که با پشت دست نم چشم‌هایم را می‌گرفتم، بینی‌ام را بالا کشیدم و سلانه سلانه به طرف اتاق پدر و مادرم رفتم.
همین که در اتاق را باز کردم،
نگاهم دور تا دور اتاق چرخید و روی قاب عکس روی دیوار پشت تخت نشست.
شب یلدایی که برای همیشه در آن عکس خانوادگی ماندگار شده‌ بود چون فیلم از مقابل چشم‌هایم گذشت.
من در حالی که دست‌هایم دور شانه پدر و مادرم که دور میز پر از خوراکی‌های شب یلدا نشسته‌ بودند، حلقه شده‌ بود.
و پارسا کلاه قرمز و سبزی که مادرم بافته‌ بود را روی سرم گذاشته و به دوربین زل زده‌ بودیم.
در اولین شب زمستان، نگاه‌ها رنگ شادی داشت و لــ*ب‌ها به خنده باز بود و عشق گرما‌بخش محفل‌مان بود.
انگشت‌های لرزانم روی قاب عکس نشست و آن را از دیوار جدا کردم همین که قاب عکس را به س*ی*نه‌ام فشردم،
لرز به جانم نشست و دندان‌هایم روی هم لرزید.
چند قدم عقب رفتم و پشتم که به دیوار چسبید، زانوهایم تا شد و روی زمین آوار شدم.
بغض کرده سرم را به دیوار تکیه دادم و نگاهم را به تخت دو نفره دوختم، جای خالی پدر و مادرم به چشمم نیشتر می‌زد و تا عمق وجودم را می‌سوزاند.
نگاهم از روی پرده حریر آبی رنگ سُر خورد و از میز توالت گذشت و به کف خالی اتاق که رسید، انگشت‌های لرزانم را روی سرامیک‌های کرم‌رنگ نشست و درد در دلم پیچید.
جای خالی فرشی که خون مادر و پارسا رنگینش کرده بود به رویم دهـ*ن کجی می‌کرد چون سیاه چاله‌ای من را به کام خود کشید؛ نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد و بغضم آب شد.
قاب عکس را جلوی صورتم گرفتم و هق‌هقم در اتاق طنین انداخت.
سارا قاب عکس را از دستم گرفت و دست‌های یخ‌زده‌ام را فشرد و با سر انگشت نم چشم‌هایم را گرفت.
- دارم خفه می‌شم سارا.
سارا از جایش بلند شد و دستش را زیر بازویم گرفت و من به سختی از زمین کنده‌ شدم.
مریم با چشم‌های به خون نشسته و صورتی پریشان به در بسته اتاق پارسا تکیه‌ داده بود، با دیدنم کف دستش را به طرفم گرفت و زنجیر و پلاک ظریفی در دست‌های لرزانش درخشید.
لــ*ب‌هایش به هم دوخته‌ شد و اشک از روی گونه‌هایش سر خورد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
دست دیگرش را پیش برد و زنجیر را میان انگشت‌هایش گرفت، زنجیر و پلاک جلوی چشم‌هایم رقصیدن گرفت.
نگاهم که روی پلاک اسم مریم نشست، دلم لرزید و درد تا تیره کمر نشست و قلبم فرو ریختم.
مریم زنجیر و پلاک را به س*ی*نه‌اش فشرد
به تلخی لــ*ب زد.
- بالاخره به دست صاحبش رسید.
روی مبل ولو شدم و سرم را میان دست‌هایم گرفتم.
- پگاه، مطمئنی که می‌خوای تو خونه خودتون بمونی‌؟
سرم را بالا گرفتم و به نگاه خیسم را به سارا دوختم.
- حرف یه روز دو روز که نیست، نمی‌خوام سر باری کسی باشم.
دست‌های مریم روی شانه‌ام نشست و لــ*ب زد.
- پگاه‌، تو سربار کسی نیستی؟
- تحمل دیدن زجری که ننه‌طلا می‌کشه برام سنگینه، نفسم می‌گیره وقتی سیمین صدام می‌کنه.
- تو یادگار خاله‌ای، دلش به بودنت گرمه.
لــ*ب‌هایم را به دندان کشیدم و بغضم را فرو دادم.
- نگران ننه‌طلام
مریم لــ*ب‌هایش را بهم فشرد و به طرف آشپزخانه رفت.
- میرم ببینم چیزی برا خوردن پیدا می‌کنم.
سارا شالش را از سر برداشت و روی زانوهایم انداخت بعد از این‌که کنترل تلویزیون را از روی میز برمی‌داشت به طرفم آمد که بنشیند.
نگاهم که روی تلویزیون نشست با یادآوری دعوای پارسا و پدر، لــ*ب‌هایم بهم دوخته شد و درد در وجودم پیچید.
با روشن شدن تلویزیون دستم روی گوش‌هایم نشست و پلک‌هایم روی هم فشرده شد، صدای شکستنش در سرم سوت کشید و لرز به جانم نشست.
دست‌های سارا دور شانه‌ام حلقه شد و تکانم داد.
از لای پلک‌هایم به چشم‌های وحشت‌زده‌اش زل شدم و لــ*ب‌هایم را به دندان کشیدم.
سارا با درماندگی لــ*ب زد.
- پگاه‌!
مریم کنارم نشست و دستم‌هایم را به خیسی دست‌هایش سپرد.
- پگاه لج ن*کن تو نمی‌تونی اینجا دوام بیاری.
دستم را به طرف تلویزیون دراز کردم و هق زدم.
- یه چیزی بکش رو اون آینه دغ!
سارا به تندی گفت:
تا کی می‌خوای تلویزیون رو قایم کنی؟ توی این خونه دیونه می‌شی به خدا!
با درماندگی لــ*ب زدم.
- من می‌تونم گلیم خودمو از آب بکشم، باید بتونم.
- بله می‌تونی، اما نه به این زودی نه تو این خونه.
سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و پرسیدم.
- می‌گی چه خاکی به سرم بریزم!
سارا دستش را روی صورتم کشید و به آرامی لــ*ب زد.
- من می‌گم وسیله‌هاتو جمع کن یه مدت دیگه برو پیش ننه‌طلات.
- بعدش چی!
- حالت که بهتر شد بیا اینجا اگه نتونستی اینجا بمونی، خونه رو بفروش یه خونه کوچیک بگیر!
- راست میگه!
لــ*ب‌هایم را به دندان کشیدم و به حرف‌های سارا فکر کردم، آهی کشیدم و لــ*ب زدم.
- بد فکری نیست.
مریم به تندی از جایش بلند شد.
- پس من به امیر زنگ بزنم بیاد دنبالمون، تو هم وسیله‌هاتو جمع کن.
کمتر از نیم ساعت بعد، لبا‌س‌ها و وسایل شخصی‌ام را در چمدان بزرگی چیده بودم.
با به صدا در آمدن زنگ خانه،
مریم چمدان را روی زمین کشید و به طرف در هال پا تند کرد.
نگاهم را به خانه‌ای که تا همین چند وقت پیش مأمن آرامشم بود و حالا مثل دخمه‌ای تاریک به رویم دهجی می‌کرد، دوختم و بغضم آب شد.
- همه زندگی‌ام اینجا پا گرفت و توی همین خونه فرو ریخت.
در حیاط که پشت سرم بسته شد، بند بند وجودم لرزید و شقیقه‌هایم نبض گرفت.
همه خاطرات تلخ و شیرینم را پشت در جا گذاشتم و به طرف ماشین امیر پا تند کردم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
زمان می‌گذشت، اما کند و تلخ.
تلخ‌تر از زهر و ثانیه‌ها کش می‌آمدند و به انتها نمی‌رسیدند و دل من اما بی‌قرارتر می‌شد.
جای خالی خانواده‌ام مثل حفره‌ای بود که روز به روز عمیق‌تر می‌شد و همه وجودم را به کام خود می‌کشاند.
هر روز که می‌گذشت، سوز بی‌کسی به جانم می‌نشست و تا می‌توانست نیشتر می‌زد.
نگاهم را از ساعت دیواری که عقربه‌هایش
ماه‌ها بود که برای من از حرکت باز ایستاده بود، گرفتم و به ننه‌طلا که سجده‌اش طولانی شده بود، چشم دوختم.
وقتی کنارش نشستم، بوی عطر گل محمدی که به چادر نمازش زده‌ بود را عمیق نفس کشیدم.
زیر لــ*ب نام خدا را زمزمه می‌کرد و از شیوایی صدایش بود که دلم آرام گرفت.
دستم روی شانه‌اش نشست و به آرامی لــ*ب زدم.
- قبول باشه ننه‌طلا.
سرش را که بالا گرفت، نگاهم از روی سجاده مخمل سبزش به
سرخی چشم‌هایش نشست.
تسبیح آبی رنگش میان انگشت‌های لرزانش می‌لغزید و لــ*ب‌هایش به آرامی نجوا کرد.
- دلتنگ آقاتم.
این را که گفت چشم‌هایش به اشک نشست و چانه‌اش لرزید.
- رفیق نیمه‌راه شد.
لــ*ب به دندان گزیدم و بغضم را فرو دادم.
- منم دلم تنگ شده، خونه که خلوت می‌شه، نفسم می‌گیره.
دست سردش روی گونه‌ام نشست و نوازشم کرد.
- به دوستات بگو بیشتر بمونن، اگه بخوای اجازه‌شون رو می‌گیرم که شب‌ها پیشت بخوابن.
دلم از مهربانی‌اش لبریز شد و لبخندی به چشم‌هایش پاشیدم.
- به پری و محسن بگم یه چند وقت اینجا بمونن؟
سرم را تکان دادم و بغض روی س*ی*نه‌ام گره خورد.
- اونا که هر روز میان، کار و زندگیشون چی میشه.
- باید سر خودت رو گرم کنی دختر!
- دستم با هیچ‌کاری نمی‌ره، حوصله ندارم.
- خدا صبر می‌ده مادر، دلت رو بسپار به خودش.
چادر را که از سرش برداشت، خانه پر از عطر گل‌محمدی شد.
دستش را ستون زمین کرد و از جایش بلند شد و سلانه سلانه به آشپزخانه رفت.
ننه‌طلا راست می‌گفت، باید خودم را با کاری مشغول می‌کردم، وگرنه در حصار انزوایی که دور خودم تنیده بودم، خفه می‌شدم.
خسته از تکرار لحظاتی که در تنهایی خانه ننه‌طلا کش می‌آمدند، خمیازه‌ای کشیدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم.
با شنیدن صدای شکستن ظرفی در آشپزخانه و پشت‌بندش ناله ننه‌طلا، پلک‌هایم باز شد و نگاهم روی سقف نشست.
نفس حبس شده در س*ی*نه‌ام را فرو دادم و به طرف آشپزخانه پا تند کردم.
ننه‌طلا گوشه آشپزخانه کز کرده و انگشت‌هایش در هم قلاب شده‌ و روی س*ی*نه‌‌اش نشسته بود.
با دیدن من اشک از کنج چشمش راه گرفت و لــ*ب ورچید.
نگاهم از ژاکت بافتی که بر تن داشت روی قوری شیشه‌ایی که در فصل سرما در آن دمنوش درست می‌کرد، سر خورد.
دلم لرزید و دست‌هایم را دور شانه‌هایش حلقه کردم.
- سیمین دیدی چی شد؟
به طرف خاک‌انداز و جارو که رفت،
اشکی که به چشم‌هایم هجوم آورد را پس زدم و لبخندی روی لــ*ب‌هایم نشاندم.
پلک‌هایش چند بار پرید و چانه‌اش لرزید.
- گفتم برات دمنوش درست کنم رفتی حموم نچایی.
لــ*ب به دندان گزیدم و گفتم:
اشکال نداره مامان‌جون خودم تمیزش می‌کنم.
پلک‌هایم را بهم دوختم و بغضم را فرو دادم، چقدر سیمین بودن دردناک بود.
خاک‌انداز و جارو را از دستش گرفتم و روی کابینت گذاشتم.
دستش را گرفتم و او را لنگ لنگان به اتاقش بردم.
وقتی کمک کردم که به تاج تختش تکیه بدهد، صدای زنگ آیفون در خانه پیچید، و نگاهم به آن سوی پنجره کشیده شد.
در حیاط باز شد و قامت امیر که در میان چهارچوب در نمایان شد، قلبم به تپش افتاد و نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
همیشه قبل از اینکه کلید را در قفل بچرخاند، زنگ در را می‌زد و حضورش را اعلام می‌کرد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
ننه‌طلا به چهره‌ام دقیق شد و لــ*ب زد.
- گل از گلت شکفت مادر.
این را که گفت گونه‌هایم گر گرفت و نگاه دزیدیم.
- دوستش داری؟ می‌خوای زنش بشی.
ضربان قلبم شدت گرفت و نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
پلک‌هایم لرزید و اشکی را که روی گونه‌ام لغزید را با پشت دست پاک کردم.
نگاهم روی رگ‌های آبی رنگ روی دست‌هایش نشست و لــ*ب زدم.
- می‌خوای انگشت‌هاتو حنا بذارم.
- الان نه مادر عزاداریم، خوبیت نداره، هر وقت عروس شدی می‌ذارم. نا سلامتی دخترم می‌خواد عروس شه.
صدای امیر که در خانه پیچید، لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشست و چشمکی زد.
- پسر خوبیه!
بغضم را فرو خوردم و لــ*ب‌هایم را به دندان کشیدم.
- صاب‌خونه، مهمون اومده، کجایی!
دست‌های ننه‌طلا را فشردم و صدا بلند کردم.
- بیا اینجا امیر.
سرم را که بالا گرفتم، نگاهم در نگاهش گره خورد و دلم برایش پر کشید.
- سلام خانم‌های خوشگل!
بی‌حرف نگاهش کردم و دلتنگی‌ام را روی نگاهش، پاشیدم.
چشم‌های امیر درخشید، لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و وقتی لبه تخت نشست، بــ*وسه‌ای روی پیشانی ننه‌طلا نشاند.
- طلا جون چطوره؟
ننه طلا وقتی چینی به پیشانی‌اش انداخت و لــ*ب‌هایش را جمع کرد، چشم‌هایش درخشید.
- دفعه بعد با بزرگترت میای،
دیگه نامزد بازی بسه پسر، در و همسایه حرف در میارن.
قهقهه امیر با ضربان قلبم هم‌آوا شد وگونه‌هایم گر گرفت.
به چشمانم که زل زد از داغی نگاهش، نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
- ای به چشم، طلا خانم.
نگاهم را دزدیدم، به یکباره از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم که آنجا را تمیز کنم.
پلاستیک خرید‌های امیر روی کابینت صف بسته بودند.
با احتیاط از کنار شکسته‌های قوری که کف آشپزخانه پخش شده بودند، رد شدم و خاک‌انداز و جارو را برداشتم و به جانشان افتادم.
سایه‌ امیر که روی کاشی‌ها افتاد، خورده شیشه‌ها را روی خاک‌انداز ریختم و سرم را بالا گرفتم و
نگاهم در نگاه بی‌قرارش گره خورد و بغضم را فرو دادم.
لبخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و لــ*ب زد.
- چطوری؟
نفس عمیقی کشیدم و خاک‌انداز را در سطل آشغال گوشه آشپزخانه خالی کردم.
- بد نیستم.
چند قدم که جلو آمد، از جایم بلند شدم و روبه رویش ایستادم.
نگاهش را به چشم‌هایم دوخت و من غرق نگاه مخملینش شدم و ضرباهنگ قلبم اوج گرفت.
- چی شده؟
شانه‌ بالا انداختم و زبانم را به لــ*ب‌هایم کشیدم.
- ننه‌طلا روبه راه نیست.
انگشت‌هایش را دور انگشت‌هایم حلقه کرد و فشرد.
- دایی محسن بعدازظهر براش نوبت دکتر گرفته.
- دیدن ننه‌طلا داغ دلم رو تازه می‌کنه.
درسته خاله پری و زندایی مهتاب هر روز میان، اما همین که خونه خلوت می‌شه، ننه ‌طلا بیشتر تو خودش غرق می‌شه و من نمی‌تونم هیچ‌کاری براش بکنم، من حتی نمی‌تونم خودمم آروم کنم.
بغضم که آب شد، گریه امانم نداد و اشک‌هایم سرازیر شد.
- هر لحظه برام اندازه یه عمر طول می‌کشه، نه حوصله درس‌خوندن دارم نه هیچ کار دیگه، در و دیوار این خونه...
دست‌هایش دو طرف صورتم نشست و نگاه خیسش را به صورتم دوخت.
- هیچ ک**س نمی‌دونه چه آتیشی به جونم نشسته.
اشک که از چشم‌هایش سرازیر شد، سرم را روی س*ی*نه‌اش نشاند و من هق زدم.
دست‌هایش روی موهایم نشست و با گریه‌هایم اشک ریخت تا که ابرهایی سیاهی که روی قلبم نشسته بودند کنار رفتند و دلم آرام گرفت.
ریه‌هایم که از عطر تنش پر شد، دلم برای بودنش پر کشید و بغض و حسرت روی س*ی*نه‌ام نشست، چقدر زود همه آرزوها و رویاهایم آوار شد.
- پگاه می‌خوام با پدر و مادرم صحبت کنم، دیگه نمی‌خوام اینجا تنها باشی.
سرم را از س*ی*نه‌اش جدا کردم و ابرو در هم کشیدم.
- نه امیر، نمی‌تونم.
- پگاه اجازه بده رفیقت باشم و باری که روی دلت سنگینی می‌کنه رو به دوش بکشم.
روی صندلی وسط آشپزخانه که نشستم،
دستم میان موهایم چنگ شد و نگاهم را به گلدان دست‌ساز مادر دوختم.
همه جای خانه بوی مادرم را می‌داد و نبودنش، مثل پتک بود که بر سرم می‌نشست.
"کجایی مامان برای دخترت خواستگار اومده، اجازه‌شو از کی بگیره‌"
- امیر من عزادارم.
جلو تر که آمد، دستش زیر چانه‌ام نشست و به چشم‌هایم زل زد.
- من فقط می‌خوام کنارت باشم، شب‌ها از فکر تنهایی تو خوابم نمی‌بره.
چشم در چشمم دوخت و از التهاب نگاهش، لــ*ب به دندان گزیدم.
- اجازه بده بیام خواستگاری.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و چانه‌ام که لرزید، پوزخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
- هه خواستگاری! از کی می‌خوای اجازه‌مو بگیری، از پدر ومادری که س*ی*نه قبرستونن یا مادربزرگی که من رو با دخترش اشتباه گرفته، بی‌کسی بد سوزی داره.
عروس امیر شدن آروزیم بود اما نه آن روزهایی که اندوه در بند بند وجودم رسوخ کرده بود و حتی حوصله خودم را هم نداشتم، از طرفی سرم را که روی س*ی*نه‌اش می‌گذاشتم وجودم پر از امنیت و دل‌گرمی می‌شد و دل کندن از او برایم مثل مرگ بود.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
سرش را جلوتر آورد و زیر گوشم پچ زد.
- می‌خوام همه‌ک*س*ت بشم، می‌شم مرهم زخمات می‌شم، فقط کافیه لــ*ب تر کنی.
اشک از کنج چشمم راه گرفت و تلخندی روی لــ*ب‌هایم نشست.
اگر امیر را نداشتم چه می‌کردم؟ دلم به بودنش گرم بود که زیر این آوار هنوز نفس می‌کشیدم.
سینی چای را که روی میز گذاشتم، نگاهم روی چشم‌های مات ننه‌طلا نشست.
چند بار پلک زد و از روی مبل بلند شد،
دستم را دور بازویش حلقه کردم که همراهی‌اش کنم، زیر لــ*ب زمزمه کرد.
- تو بشین مادر، خسته‌ام میرم تو اتاقم.
دایی‌محسن که روی مبل کنار زندایی‌مهتاب نشسته بود،
س*ی*نه‌اش را از آهی سرد خالی کرد.
نگاه‌ها به دنبال ننه‌طلا کشیده شد و او لنگ لنگان به اتاقش رفت.
خاله پری نگاهش را از در اتاق گرفت، دستمال کاغذی را زیر بینی‌اش کشید و نگاهش بین زندایی مهتاب و دایی محسن چرخید.
- دکترش چی گفت؟
دایی‌محسن به جلو خم شد و آرنجش را روی زانوهایش نشاند، صدایش انگار که از ته چاه می‌آمد.
- افسردگی! داره توی بخشی از گذشته سیر می‌کنه.
خاله پری فینی کشید و چانه‌اش لرزید.
- اون سالی که آقام فوت شد؟
دایی‌محسن دستش را روی صورتش کشید.
- آره، مرگ سیمین شوک بزرگی بهش وارد کرده.
بغض بیخ گلویم نشست و راه تنفسم را سد کرد، آب دهانم را بلعیدم و به خاله پری چشم دوختم.
موهای سفیدی لابه‌لای موهای قهوه‌ای رنگش دویده و چشم‌های سیاه پف کرده‌اش او را بیشتر از همیشه شبیه مادرم کرده بود.
درست شبیه آن روزهایی که دلش از گند‌کاری‌های پارسا آشوب بود.
- حالا باید چکار کنیم.
زن‌دایی مهتاب موهای سیاهش را از روی پیشانی کنار زد و شالش را روی شانه انداخت.
- نباید به روش بیاریم که توی گذشته سیر می‌کنه. باید خیلی مراقبش باشیم.
لبم را به دندان کشیدم و بغضم را فرو دادم.
- سعی‌ می‌کنم بیشتر...
خاله‌پری دستش را روی شانه‌ام نشاند و گوشه لبش را به دندان کشید.
- تنهایی نمی‌تونی، خودت بیشتر از مامان به مراقبت نیاز داری.
دایی محسن لیوان استکان چایی را از روی سینی برداشت و گفت:
پری راست می‌گه پگاه، از عهده‌ی تو خارجه، از این به بعد هر روز یه نفرمون میاد تا شب می‌مونیم.
زندایی مهتاب پلک‌هایش را روی هم فشرد و دستش را روی زانوی دایی محسن نشاند.
- نگران نباش عزیزم حواسمون بهش هست، دستور داروهاشم بنویس بچسبونیم در یخچال، باید حتما سر وقت بخوره.
زندایی مهتاب این را که گفت از جایش بلند شد.
دایی محسن رو به او گفت:
یه سر به ننه‌طلا بزن.
خاله پری دستی به موهایم کشید و گفت: خاله‌ جون یه کم به خودت برس، رنگ به روت نمونده.
لبخند نیم‌بندی روی لــ*ب‌‌هایم نشست و خواستم زبان باز کنم که
زندایی مهتاب از اتاق ننه‌طلا صدا بلند کرد.
- محسن، محسن ننه‌طلا تو اتاقش نیست.
هر سه نفر با چشم‌های گرد شده، همزمان از جایمان بلند شدیم و به طرف اتاق ننه‌طلا پا تند کردیم.
نگاهم که از چهره برافروخته زندایی مهتاب روی تخت خالی ننه‌طلا چرخید، آه از نهادم بر آمد.
- شاید...شاید رفته تو حیاط.
خاله پری این را گفت و به طرف حیاط هجوم برد و زندایی مهتاب و دایی محسن به دنبالش کشیده شدند.
نگاه هراسانم دور تا دور اتاق چرخید و به اتاق‌های دیگر سر کشیدم اما خبری نبود.
مانتو و شالم را برداشتم و به حیاط دویم.
نگاهم از لابه لای درخت‌ها گذشت و به آلاچیق خالی رسید.
از سکوتی که در حیاط خیمه زده بود و سایه‌ بلند درخت‌ها کف حیاط، دلم لرزید و به کوچه دویم.
زندایی‌مهتاب با دایی محسن که سوار ماشین‌اش می‌شد، صحبت می‌کرد و خاله در کوچه می‌دوید.
نگاهم از لابه لای چند خانم که دم در خانه‌ای نشسته و گرم صحبت بودند گذشت و روی بچه‌هایی که بازی می‌کردند و سر و صدایشان در کوچه پیچیده بود، سر خورد.
دایی محسن ماشینش را که روشن کرد، به طرفش پا تند کردم و سوار شدم.
اشک‌هایم را پس زدم و اضطرابی که تا گلویم بالا آمده بود را فرو دادم.
دایی محسن رو به زندایی مهتاب گفت:
بمون خونه شاید برگرده.
دست‌هایم می‌لرزید و قلبم بی‌امان می‌کوبید.
- وای دایی از دلشوره دارم می‌میرم.
- نباید زیاد دور شده باشه، همه‌اش ده دقیقه نبود رفت تو اتاقش.
خاله پری موهای پریشانش را زیر شال برد و با گام‌هایی شتابزده از عرض کوچه گذشت، نفس‌زنان به طرفمان آمد و گفت:
- شاید رفته باشه نونوایی، جایی، من همین اطراف رو می‌گردم. تو برو تو خیابون.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
دایی محسن نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستاد و به سمت خیابان پیچید.
نگاهم بین مردمی که در پیاده رو در رفت و آمد بودند، دو دو می‌زد و زیر لــ*ب ذکر می‌گفتم که برای ننه‌طلا اتفاقی نیفتد.
دایی محسن محکم روی فرمان کوبید و فریاد زد.
- قبل از اینکه هوا تاریک بشه باید پیداش کنیم.
دست‌هایم را روی شقیقه‌هایم فشردم و فکر کردم کجا ممکن است رفته باشد.
- شاید رفته قبرستون.
دایی محسن نفس تندی از بینی بیرون فرستاد و گفت:
خدا کنه.
با سرعت به طرف قبرستان راند و تا رسیدن به آنجا از شدت دلهره جان به لــ*ب شدیم.
دم غروب قبرستان دل را می‌لرزاند، نگاهم روی سنگ قبرهایی که ردیف به ردیف چیده شده بودند
نشست و
بغضم آب شد.
چند نفری کنار سنگ قبری نشسته و هق‌هق‌شان در دل شاخ و برگ درختان کاج می‌پیچید.
در گوشه‌ای دیگر چند جوان هیزم روی هم می‌گذاشتند که برای تازه درگذشته‌ای آتش روشن کنند.
ننه‌طلا را بر سر قبر آقاجان پیدا کردیم.
شمعی را روشن کرده و روی سنگ قبر گذاشته بود.
به آرامی کنارش نشستم و دستم روی سنگ سرد نشست و لرز به جانم افتاد.
ننه‌طلا که زیر لــ*ب فاتحه می‌فرستادم با دیدنم، به آرامی نجوا کرد.
- اومدم سر قبر آقات شمع روشن کنم.
نگاه لرزانم از ننه‌طلا گذشت و روی دایی محسن که پشت سرش ایستاده و چانه‌اش می‌لرزید، نشست.
اشک‌هایم بی‌محابا فرود آمدند و سرم را روی سنگ قبر گذاشتم.
هیچ وقت آقاجان را ندیده بودم اما همیشه حضورش را در میان خاطرات شیرینی که برای ننه‌طلا به جا گذاشته بود، حس می‌کردم.
سرم را بالا گرفتم و سرخی آسمان چشم دوختم.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
وارد حیاط که شدم، از ترس بیرون رفتن ننه‌طلا در را از داخل قفل کردم.
خسته از پیاده روی طولانی‌ام با سارا لــ*ب حوض نشستم.
دست‌هایم را در آب فرو بردم و صورتم را که از گرما عرق کرده بود به خنکای آب سپردم.
نگاهم را به آبی آسمان دوختم و فکرم به سوی امیر پر کشید.
دیروز غروب پیامک فرستاد که فردا با خبرهای خوبی می‌آید و هنوز از او خبری نبود.
از پله‌ها که بالا رفتم نگاهم روی کفش‌های خاله‌پری و دایی محسن نشست و از بودنشان آن وقت روز در آنجا ابروهایم بالا پرید.
" امروز نوبت زندایی مهتاب بود، چی شده که اونام اینجان!"
وارد هال که شدم، ننه طلا و آنیتا را دیدم که کنار پنجره، نور کم‌جان عصرگاه خوابیده‌اند و صدای آنها از داخل آشپزخانه می‌آمد.
کیفم را روی مبل گذاشتم و به قصد رفتن به آشپزخانه، راهم را کج کردم که صدای هق‌هق خاله‌پری دراتاق ننه طلا پیچید و نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
پشت در میخکوب شدم و از لای در نگاهم را به خاله‌پری که به پشتی تیکه داده و زانوهایش را بـ*غـل کرده بود، دوختم.
صدای متعجب زندایی مهتاب هق‌هق گریه خاله را بند آورد.
- این دیگه ظلمه! پگاه و امیر همدیگه رو دوست دارن.
خاله‌پری پر حرص گفت:
- من که کور نیستم، می‌بینم که امیر برای پگاه بال بال می‌زنه اما زورم به باباش نمی‌رسه.
نفسم را در س*ی*نه حبس کردم که صدای بی‌امانش را خفه کنم بلکه حرف‌های آنها را درست بشنوم.
- به امیر گفتم کاری نکنه که بابات قدغن کنه بیایم خونه ننه طلا، گوش نکرد که نکرد.
دستم روی قفسه س*ی*نه‌ام چنگ شد و به دیوار تکیه دادم.
- دیشب مصطفی خونه رو گذاشت روسرش، از اولم دلش با آقا حمید خدابیامرز صاف نبود‌‌.
زندایی مهتاب میان حرفش پرید و صدا بلند کرد.
- پری جون شمام نباید کوتاه بیای، بحث آینده بچه‌ته.
با صدای ضربه دست خاله پری روی زانویش، پلک‌هایم روی هم نشست.
- زورم بهش نمی‌رسه مهتاب، خدا مرگ منو بده راحت شم، اون از مریم که مثل مرغ سر کنده است، اینم از امیر.
صدای خاله پری لرزید و پر حرص گفت:
- اگه این دخترای خیره سر از اول به من می‌گفتن چی بین پارسا و مریمه، نمی‌ذاشتم مصطفی بفهمه و کار به اینجا ها بکشه.
اشک‌هایی که پشت پلک‌هایم هجوم آوردند را پس زدم و دستم روی دهانم نشست.
دایی محسن عصبی و محکم صدا بلند کرد.
- خواهر من باید باهاش حرف بزنی، صحبت زندگی دو تا جوونه، دل مریم رو شکوند بس نبود.
با یادآوری آن روزی که پارسا زیر بار سنگین حرف‌های آقا مصطفی، شکست، لــ*ب‌هایم را بی‌رحمانه به دندان کشیدم.
- ای بابا محسن چه حرفایی می‌زنی، دیشب که نبودی ببینی پدر و پسر چه الم‌شنگه‌ای تو خونه راه انداختن.
حرفایی می‌زد، خدا به سر شاهده اگه به خاطر بچه‌هام نبود طلاقم رو ازش می‌گرفتم.
معده‌ام به گز گز افتاد و سرم را به دیوار تکیه دادم.
"آقا مصطفی نمی‌خواد عروسش بشم"
- مردک خجالت نمی‌کشه، می‌گفت می‌خوام عروسم اصل و نسب دار باشه، خانواده دار باشه.
دست‌هایم لرزید و روی زمین آوار شدم، حرف‌های آقا مصطفی سنگین بود.
- تو روی من نگاه میکنه و هر چی که لایقشه می‌گه.
صدای زندایی مهتاب، بغض داشت.
- امیر چی می‌گفت.
خاله‌پری عصبی خندید.
- گفت آسمون بیاد زمین من پگاه رو می‌خوام.
دستم روی قلبم چنگ شد و چشم‌های امیر در ذهنم مجسم شد.
آن‌همه ذوق و شوقش زیر پاهای پدرش له شده بود و دلیل دوری کردنش از من همین بود.
حتی مریم سردرد را بهانه کرده بود و همراه ما بیرون نیامد.
طفلک مریم همه اتفاقاتی که بین او و پارسا افتاد، دوباره برایش تداعی شده بود.
- امیر گفت چه بابا اجازه بده چه اجازه نده با پگاه ازدواج می‌کنه.
باباشم گفت اگه این کارو بکنه دیگه حق نداره پاشو تو خونه بذاره.
دایی محسن پر حرص گفت:
آخه حرف حساب این مرد چیه.
خاله پری بینی‌اش را بالا کشید عصبی گفت: چه می‌دونم، میگه پگاه حال و روز درست و حسابی نداره و امیر می‌خواد از روی ترحم باهاش ازدواج کنه.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
وارد حیاط که شدم، از ترس بیرون رفتن ننه‌طلا در را از داخل قفل کردم.
خسته از پیاده روی طولانی‌ام با سارا لــ*ب حوض نشستم.
دست‌هایم را در آب فرو بردم و صورتم را که از گرما عرق کرده بود به خنکای آب سپردم.
نگاهم را به آبی آسمان دوختم و فکرم به سوی امیر پر کشید.
دیروز غروب پیامک فرستاد که فردا با خبرهای خوبی می‌آید و هنوز از او خبری نبود.
از پله‌ها که بالا رفتم نگاهم روی کفش‌های خاله‌پری و دایی محسن نشست و از بودنشان آن وقت روز در آنجا ابروهایم بالا پرید.
" امروز نوبت زندایی مهتاب بود، چی شده که اونام اینجان!"
وارد هال که شدم، ننه طلا و آنیتا را دیدم که کنار پنجره، نور کم‌جان عصرگاه خوابیده‌اند و صدای آنها از داخل آشپزخانه می‌آمد.
کیفم را روی مبل گذاشتم و به قصد رفتن به آشپزخانه، راهم را کج کردم که صدای هق‌هق خاله‌پری دراتاق ننه طلا پیچید و نفس در س*ی*نه‌ام حبس شد.
پشت در میخکوب شدم و از لای در نگاهم را به خاله‌پری که به پشتی تیکه داده و زانوهایش را بـ*غـل کرده بود، دوختم.
صدای متعجب زندایی مهتاب هق‌هق گریه خاله را بند آورد.
- این دیگه ظلمه! پگاه و امیر همدیگه رو دوست دارن.
خاله‌پری پر حرص گفت:
- من که کور نیستم، می‌بینم که امیر برای پگاه بال بال می‌زنه اما زورم به باباش نمی‌رسه.
نفسم را در س*ی*نه حبس کردم که صدای بی‌امانش را خفه کنم بلکه حرف‌های آنها را درست بشنوم.
- به امیر گفتم کاری نکنه که بابات قدغن کنه بیایم خونه ننه طلا، گوش نکرد که نکرد.
دستم روی قفسه س*ی*نه‌ام چنگ شد و به دیوار تکیه دادم.
- دیشب مصطفی خونه رو گذاشت روسرش، از اولم دلش با آقا حمید خدابیامرز صاف نبود‌‌.
زندایی مهتاب میان حرفش پرید و صدا بلند کرد.
- پری جون شمام نباید کوتاه بیای، بحث آینده بچه‌ته.
با صدای ضربه دست خاله پری روی زانویش، پلک‌هایم روی هم نشست.
- زورم بهش نمی‌رسه مهتاب، خدا مرگ منو بده راحت شم، اون از مریم که مثل مرغ سر کنده است، اینم از امیر.
صدای خاله پری لرزید و پر حرص گفت:
- اگه این دخترای خیره سر از اول به من می‌گفتن چی بین پارسا و مریمه، نمی‌ذاشتم مصطفی بفهمه و کار به اینجا ها بکشه.
اشک‌هایی که پشت پلک‌هایم هجوم آوردند را پس زدم و دستم روی دهانم نشست.
دایی محسن عصبی و محکم صدا بلند کرد.
- خواهر من باید باهاش حرف بزنی، صحبت زندگی دو تا جوونه، دل مریم رو شکوند بس نبود.
با یادآوری آن روزی که پارسا زیر بار سنگین حرف‌های آقا مصطفی، شکست، لــ*ب‌هایم را بی‌رحمانه به دندان کشیدم.
- ای بابا محسن چه حرفایی می‌زنی، دیشب که نبودی ببینی پدر و پسر چه الم‌شنگه‌ای تو خونه راه انداختن.
حرفایی می‌زد، خدا به سر شاهده اگه به خاطر بچه‌هام نبود طلاقم رو ازش می‌گرفتم.
معده‌ام به گز گز افتاد و سرم را به دیوار تکیه دادم.
"آقا مصطفی نمی‌خواد عروسش بشم"
- مردک خجالت نمی‌کشه، می‌گفت می‌خوام عروسم اصل و نسب دار باشه، خانواده دار باشه.
دست‌هایم لرزید و روی زمین آوار شدم، حرف‌های آقا مصطفی سنگین بود.
- تو روی من نگاه میکنه و هر چی که لایقشه می‌گه.
صدای زندایی مهتاب، بغض داشت.
- امیر چی می‌گفت.
خاله‌پری عصبی خندید.
- گفت آسمون بیاد زمین من پگاه رو می‌خوام.
دستم روی قلبم چنگ شد و چشم‌های امیر در ذهنم مجسم شد.
آن‌همه ذوق و شوقش زیر پاهای پدرش له شده بود و دلیل دوری کردنش از من همین بود.
حتی مریم سردرد را بهانه کرده بود و همراه ما بیرون نیامد.
طفلک مریم همه اتفاقاتی که بین او و پارسا افتاد، دوباره برایش تداعی شده بود.
- امیر گفت چه بابا اجازه بده چه اجازه نده با پگاه ازدواج می‌کنه.
باباشم گفت اگه این کارو بکنه دیگه حق نداره پاشو تو خونه بذاره.
دایی محسن پر حرص گفت:
آخه حرف حساب این مرد چیه.
خاله پری بینی‌اش را بالا کشید عصبی گفت: چه می‌دونم، میگه پگاه حال و روز درست و حسابی نداره و امیر می‌خواد از روی ترحم باهاش ازدواج کنه.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
107
514
93
Offline
پوزخندی روی لــ*ب‌هایم نشست، عشق امیر سال‌ها بود که در چشم‌هایش می‌درخشید و پدرش آن را باور نداشت.
- ای بابا، کیه که عشق رو از تو چشم امیر نخونده باشه.
این را زندایی مهتاب گفت و چانه‌ام لرزید، با وجود اینکه هیچ‌وقت عشق‌مان را به زبان نیاورده بودیم، اما همه عشق را از نگاه امیر خوانده بودند.
- می‌دونم، من بهش گفتم فعلا حرفی نزنه، هنوز عزاداریم مگه حرف حساب تو کله‌اش می‌ره.
پلک‌هایم را روی هم فشردم و پاورچین پاورچین به حیاط رفتم.
شنیدم همه آنچه را که لازم بود و کمرم خم شد زیر آن
به راستی که عشق کور و کر می‌کند و من و امیر نسبت به پیرامونمان چه بی‌تفاوت بودیم.
نگاهم را به آسمان نیلی دوختم ک آه کشیدم.
آه کشیدم و س*ی*نه‌ام را از آتشی که می‌سوازند وجودم را خالی کردم.
شاخه‌های در‌هم تنیده درخت‌ها دور گردنم حلقه شده و بی‌رحمانه می‌فشردند.
صدای کلاغ‌ها در سرم تیر می‌کشید و در‌خت‌ها دور سرم می‌چرخیدند.
چشم‌هایم می‌سوخت و نفس در س*ی*نه‌ام گره خورده بود.
مگر می‌شد بدون امیر زندگی کنم، مگر می‌توانستم از امیر دور باشم.
گیج و گنگ لبه حوض نشستم و پاهایم را در آب حوض فرو بردم.
قلبم دیوانه‌وار به قفسه س*ی*نه‌ام می‌کوبید و زلالی آب حوض چشم‌هایم را می‌زد و دیدگانم را تیره و تار می‌کرد.
چند نفس پی در پی کشیدم و بغضم را فرو دادم.
بغض سر ریز کرد و اشک از چشم‌هایم راه گرفت.
اشک‌هایم را با مشت مشت آبی که روی صورتم می‌پاشیدم، می،شستم
اما مگر خیال کوتاه آمدند داشتند.
با صدای زندایی مهتاب که پشت سرم ایستاده بود، رو برگرداندم.
با دیدنم لــ*ب‌هایش را به دندان کشید و گفت:
- کی اومدی؟!
تلخندی روی لــ*ب‌هایم نشاندم و از حوض بیرون رفتم.
دست‌های زندایی مهتاب که دور بازویم حلقه شده بود را پس زدم و آرام زمزمه کردم.
- حالم خوبه.
بغضم را فرو دادم و به طرف پله‌ها پا تند کردم.
خاله‌پری و دایی‌محسن روی پله‌ها ایستاده بودند.
خاله‌پری به طرفم آمد و دست‌هایش را برای در آغـ*وش کشیدنم از هم باز کرد.
من اما سرم را به چپ و راست تکان دادم و به اتاقم پناه بردم.
دایی محسن به دنبالم کشیده شد و صدایم کرد.
- پگاه صبر کن، همه‌ی ما...
بغضم را فرو دادم قبل از بستن در اتاق، صدا بلند کردم.
- خواهش می‌‌کنم دایی، می‌خوام تنها باشم.
روی تخت ولو شدم و سرم را در بالشت فرو بردم.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا