جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

آموزش نویسندگی درخواست ناظر

📖در حال تایپ رمان شاهزادگان خورشید و ماه | نارسیس یوسفی کاربر انجمن ستارگان رمان

نارسیس یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/3/21
48
72
18
Offline
《به نام پروردگار زیبایی ها 》


نام رمان : شاهزادگان خورشید و ماه
نویسنده : نارسیس یوسفی
ژانر :فانتزی
ناظر:
@جغد برفی
خلاصه : در روزگاری نه‌ چندان دور،
در زمانی که یاس و ناامیدی روی سر همگان سایه افکنده بود، وقتی که رنگ ترس پیکر تمام آن خاک را سیاه کرده بود، به واقع هاله‌ای از نور به روی تاریکی مطلق و خموشی آن سرزمین، رنگ امید می‌تاباند.
کاین روشنایی دیری نخواهد پایید که خاموش خواهد شد، اگر که شاهزادگان ماه و خورشید جرعت مبارزه و شکستِ سرچشمه‌ی اصلی این نبرد را، نداشته باشند.
مقدمه:
عصر ظلمت و سیاهی بود...
هاله‌ی تیرگی و ارتحال
در خاک مهر
بر فراز سردرگمی می‌درخشید...
در آن زمانه،
سیاهی عظیمی
بر جهان هور نازل شد...
همگان
سردرگم و ناامید
در انتظار نور مهتاب و شید
در پشت میله‌های زنگ‌زده
پرسه می‌زنند...
ولیکن
آن دویی که رهایی جستند
به دور از یک‌دیگر
طرد شدند...
ذهن‌شان افسون شد...
قلب کوچک‌شان،
با سیاهی نیرنگ ساحر
همراه شد...
در نهایت روزگار
به‌واقع هاله‌ای مطلق از امید را
به روی آن دو نیروی حیاتی
می‌تاباند...
به‌زودی خواهیم فهمید
در آن مجال
روشنایی پیروز میان نبرد است
و یا تاریکی...
«نارسیس یوسفی»
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
84
446
53
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

نارسیس یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/3/21
48
72
18
Offline
پاورچین، پاورچین از خانه بیرون آمدم.
در دلم غوغا بود و استرس همانند سرطان در پیکرم پیچیده بود.
پس از جدالی طولانی مدت‌ با مادرم، بالاخره به طور پنهانی از خانه بیرون آمدم تا به مکانی که از صمیم قلب عاشقش بودم سری بزنم.
اما دیگر حتی عطر خاک باران خورده و نغمه‌ی دلنواز پرندگان، برایم تازگی نداشتند.
امروز هم، مانند روزهای پیشین، نگاه خیره‌ی عابران به گیسوان آسمانی‌ام مرا بسیار آزرده‌خاطر می‌کرد.
گام‌های بلندی را یکی پس از دیگری برداشتم تا به مکان مورد نظرم برسم.
صدای دل‌انگیز قطرات پی‌درپی بارانی که روی چترگلدارم فرود می‌آمدند، به گوش می‌رسید.
با دیدن تابلوی بزرگ کتابخانه، دسته ای از موهای ‌درخشانم که بر روی صورتم پراکنده شده ‌بودند را به پشت گوشم هدایت کردم.
چتر گلداری که در دست داشتم را بستم و بی‌تردید درب کتابخانه را به سمت داخل هل دادم.
با ورود به کتابخانه و مشاهده انبوهی از کتاب‌ها و مجلات، کلافه نفس عمیقی کشیدم.
در گذشته، تنها کتابخانه برای تنهایی من مساحت کمی داشت، ولیکن سرشار از آرامش بود؛ اما حال کتابخانه هم چون قفسی تنگ و تاریک، آزادی را از من ربوده است... .
افرادی که با جامه‌های رنگارنگ، اطرافم را در بر گرفته بودند دیگر برایم معنایی نداشتند.
نگاهم که به سیمای هر یک از آنان گره می‌خورد، در نخست فقط چهره‌ی غمگین‌شان برایم پدیدار می‌شد.
نمی‌دانم!... شاید به دلیل پریشان‌حالی خویش، حس و حال دیگران را هم این‌گونه اندوهگین می‌پنداشتم.
در حالی که قدم‌های بلندی بر می‌داشتم، گرداگرد کتابخانه را زیر نظر گرفتم.
همیشه کمتر کسی در کتابخانه حضور داشت.
گه گاهی با خود می‌اندیشیدم که چرا افراد کمی به کتاب‌ها علاقه‌مندند؟!
یعنی خواندن‌ کتاب این‌قدر خسته‌کننده‌ است؟!
این ‌همه نویسندگان مختلف با کلی سختی و مشقت آثارشان را در قالب کتابی خلق می‌کنند اما متاسفانه خیلی‌ها... .
سعی‌ کردم خاطرم را بیش از این درگیر نکنم.
روح و روانم، مانند گذشته‌ها نبود. طرد شده بودم... پژمرده شده بودم... یا به عبارتی، دیگر توانایی زندگی را دارا نبودم؛ زیرا نمی‌توانستم بقیه‌ی عمرم را فقط در سلول انفرادی‌ای که گویی خانه نام داشت، سپری کنم.
کلافه آبِ ‌دهانم را قورت دادم و بی‌معطلی به‌ طرف قفسه‌ی چوبی کتب و رمان‌های فانتزی که کنج‌ سالن قرار داشت، قدم برداشتم.
دیگر حتی قفسه‌های چوبی و تیره‌رنگ کتابخانه هم آن حس دلنشین گذشته را به من القا نمی‌کرد و تنها نقش قفسه‌های زندانی را برای من به همراه
داشت... ‌.
کتاب‌ها را یکی پس از دیگری بررسی می‌کردم و کتب بررسی ‌شده را روی میز کناری قرار می‌دادم تا کتاب دلخواهم را بیابم.
کمی بعد، با دیدن قفسه‌ی خالی از کتاب پوفی زیر لــ*ب کشیدم و لعنتی‌ای نثار خویش کردم.
گویی کتاب دوست‌داشتنی‌ام را قبلا دیگران برده‌ بودند.
ای کاش زودتر به کتابخانه می‌آمدم!... .
نا‌امیدی به وضوح در چشمانم دیده می‌شد.
اگر قدرتش را دارا بودم، حتما زمان‌حال را به عقب بر می‌گرداندم تا شاید فرصت خواندن دوباره‌ی آن کتاب نصیبم شود.
اما متاسفانه اینجا دنیای‌ خیال و رویا نیست که موجوداتش این‌چنین قدرت‌های سحرآمیزی را دارا باشند.
این‌جا دنیای واقعیت‌هاست و باید واقع‌بین بود، نه خیال پرداز.
همان‌طور که درحال بحث و جدال با خود بودم؛ کهن کتابی پرزرق و برق که در قفسه‌ی جفتی قرار داشت مرا مجذوب خویش کرد.
شگفت‌زده به سمت کتاب قدم برداشتم و آن را در دست گرفتم.
نیمی از جلدکتاب، طلایی و با نشان ‌خورشید؛ و نیمی دیگرش نقره ای و با نشان ‌ماه بود.
آری! این کتاب مورد علاقه‌ام بود. هر هفته که به کتابخانه می‌آمدم، تنها این کتاب را با خود به خانه می‌بردم.
نمی‌دانم چه‌طور؛ نمی‌دانم چرا؛ اما تنها این کتاب که «شاهزادگان خورشید و ماه» نام داشت به من انگیزه‌ی زندگی ک*ر*دن را می‌داد!
نگاهم را به طرف جای ‌جای کتابخانه سوق‌ دادم و با چشمانم سعی در پیداکردن مسئول‌ کتابخانه داشتم.
 
آخرین ویرایش:

نارسیس یوسفی

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/3/21
48
72
18
Offline
با دیدن بانوی ‌کهنسالی که کمی آن طرف‌تر، پشت میز چوبی نشسته بود، با عجله به طرفش راهی‌ شدم.
نگاه‌ خیره‌ام را به سیمای ‌مهربان و موی ‌سپید آن بانوی ‌مسن دوختم. به ‌راستی مهر و محبت در دریای چشمان‌ سبز رنگش موج‌ می‌زد. ای کاش دیگران هم، همین گونه ذره‌ای از عنصر محبت را در قلب خود جای داده بودند.
آهسته آب ‌دهانم را قورت دادم و لــ*ب به سخن گشودم:
- روزتون‌ بخیر خانوم.
کهن‌کتابی که در دست داشتم را به آرامی روی میز مسئول‌ کتابخانه گذاشتم و ادامه ‌دادم:
- می‌تونم این کتاب رو قرض‌ بگیرم؟
مسئول‌کتابخانه با آن نگاه ‌نافذ و آن صورت پر چین و چروک نگاهی سرشار از تعجب به چهره‌ی پریشانم انداخت. نمی‌دانم! شاید درک حال و روز امروزم برایش کمی سخت بود، زیرا دیگر روزها هر چه‌قدر هم که در آن سلول انفرادی، تک و تنها روزگارم را سپری می‌کردم، اما باز لبخند کوچکی را بر لــ*ب داشتم.
- روز تو هم بخیر دخترم؛ چرا که نه، فقط لطفا کارت کتابخونه‌ات رو نشونم بده.
سری تکان دادم و باشه‌ای زیر لــ*ب گفتم. کارتی با ابعاد کوچکی را از درون کیف‌ چرمی‌ام بیرون آوردم و مقابل کتاب قرار دادم.
نیم ‌نگاهی به کارت سپید رنگ انداخت و گفت:
- مشکلی نیست، می‌تونی کتاب رو ببری.
- ممنونم.
بی‌حوصله کتاب و کارت کتابخانه‌ام را درون کیف ‌طلایی‌ رنگم گذاشتم و خیلی زود راهی خانه شدم. آن‌قدر بی‌حال و خسته بودم، که اصلا نفهمیدم چگونه در اتاقم بر روی تخت‌‌ چوبی کرم ‌رنگم نشسته و درحال مطالعه هستم.
ماجرای آن کتاب، راجع‌به شاهزادگانی به نام‌های مهنورا و مهراسا، که در سرزمین ‌‌خورشید زندگی می‌کردند، بود. زمانی که آن کودکان فقط پنج سال داشتند، ساحره‌ای از جنس تاریکی آرامش همگان را در هم ریخت. سرزمین ‌پهناور خورشید را به آتش کشید و قصر وسیع آنجا را با خاک یکسان کرد.
شاهزاده‌ی ‌ماه، مهنورا در همان روز ناپدید شد و تا به حال هیچ شخصی از او کوچک‌ترین خبری نداشته است. ولیکن شاهزاده‌ی ‌خورشید؛ مهراسا که در قصر حضور داشت توسط آن ساحره‌ی ‌پیر ربوده، و به سرزمینی‌ دوردست فرستاده شد تا در زمان تکامل یافتن قدرت‌هایش، جادوگر تاریکی نیروهای او را به خود انتقال دهد که برای نابودی سرزمین ‌ماه و حکومت بر هر دو سرزمین قدرت کافی و شکست‌ناپذیری داشته باشد.
این‌بار، بدون شوق و ذوق مشغول خواندن آن کتاب اسرارآمیز شده بودم.
لحظه‌ای با خود اندیشیدم که چقدر جالب می‌شد اگر من جای مهنورا، شاهزاده و وارث تاج و تخت سرزمین ‌ماه بودم و مادرم آن ساحره‌ی نفرت‌انگیز بود.
آخ که مادرم هم چقدر با آن جادوگر خبیث شباهت داشت... . مادر که چه عرض کنم، بیشتر شبیه به دشمنم می‌بود.
از تفکرات کودکانه‌ام، خنده‌ام گرفت و زیر لــ*ب زمزمه کردم :
-ولی من همچین شانسی ندارم و نخواهم داشت.
شانه‌ای بالا انداختم و آن کتاب جواهرنشان را ورق زدم.
در آن صفحه متون عجیبی، با خطوط درهم و برهم حک شده‌ بود و ابتدایش با خط ریز جمله‌ی (طلسمی که شاهزادگان خورشید و ماه با خواندنش می‌توانند به سرزمین مادری‌شان بازگردند) نوشته بود.
ناگهان صدای پای شخصی سر تا سر اتاق‌ها را در بر گرفت. با ترس و لرز، آن کهن‌ کتاب را پشت تخت خواب چوبی انداختم. نگاهم را به درب زرد رنگ اتاق دوختم. لحظه‌ای نگذشته بود که...
***
قاب‌ عکس نقره‌ را محکم در دست گرفتم و با حسرت نگاهی به آن انداختم‌.
بسیار، بسیار دلتنگش بودم! تقریباً پانزده سالی می‌شد که هر روزم را با دوری از خواهر دوقلویم سپری می‌کردم... .
قاب عکس را بر روی میز قرار دادم و با بی‌حوصلگی روی تخت‌ بزرگ سلطنتی‌ام نشستم.
دیگر نمی‌دانم چه‌کاری را برای دیدنش انجام دهم!
تمام نیرو‌هایم را برای ارتباط با او به کار گرفتم، اما هر بار با مشکلی مواجه می‌شدم.
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا