جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان شیطان را باور کن|پریا عباسی کاربر انجمن ستارگان رمان

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
نام رمان:شیطان را باور کن
نام نویسنده:پریا عباسی
ژانر:اجتماعی،عاشقانه
ناظر محترم: @z.moradi.g
خ‍لاصه: محمد شاهرخ پسر حاج سلیم یه فوتبالیست جذاب و مشهوره که در مسابقه دستش آسیب می‌بینه و خونه‌نشین می‌شود.مادرش خدمتکار سرتق و زبان درازی را برای مراقبت از پسرش می‌فرسته!آلا بی خبر از همه وارد زندگی سلیم میشه و خبر نداره گره‌های کور زندگی‌اش در همین خانواده باز خواهد شد و از رازهایی پشت پرده با خبر خواهد گشت.عاشقانه‌ای ناب از دختری فقیر و پسر جذاب و مشهور.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
84
446
53
Online
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت اول


بوی تند سیگار و نوشیدنی به بینی‌ام می‌زد و صدای خفه‌ی بمِ موزیک سایکوی پشت سرم،روحم را آزار می‌داد.صدای خنده‌ی مستانه‌ی عاطفه را از پشت سر بین آن همه هیاهو به راحتی می‌توانستم تشخیص دهم.خود من هم نمی‌دانستم دقیقا چه مدت است که دور از میدان رقص،پشت به آن‌ها، زیر تاریک روشن رقص نور،روی کاناپه‌ی قرمز چرمی نشسته بودم و به جام مشـ*روب نیمه‌ی دستم نگاه می‌کردم.چندمین جام بود که سر می‌کشیدم؟حسابش از دستم در رفته بود.اصلا من آنجا چه می‌کرم؟الان می‌بایست در آن عمارت سنتی شمشاد نشسته،خانومی می‌کردم.

غمی عظیم به دلم چنگ زد و بغض خفه‌ی این روزهایم را بیشتر کرد.

جام را بالا بردم و یک نفس مابقی محتویات تیز داخلش را نوشیدم.سرم سنگین بود و چشمانم همه چیز را مه گرفته می‌دید.انگار با خودم هم لج کرده بودم که برای خدمتکار سینی به دست که از مقابلم رد می‌شد،دست بالا بردم ،این یعنی لیوانی دیگر .جام را از خدمتکار اتوکشیده گرفتم و خودم را روی کاناپه بالاتر کشیدم.چاک لباس ماکسی سبزم کنار رفت و پاهای سفید کشیده‌ام بیرون زد. با خود فکر کردم اگر او،اینجا می‌بود و مرا در این حالت می‌دید چه می‌شد؟آنقدر گیج و بی‌رمق بودم که حتی ذره‌ای تلاش برای پوشاندن پاهایم هم نکردم.جام را بالا بردم و جرعه‌ای تلخ دیگر درون دهـ*ان زهر مانندم ریختم.در این مدت کم یاد گرفته بودم چطور آتش آن تهمت سوزان را خاموش کنم.باید آنقدر می‌خوردم تا صحنه‌ی التماسم به او و باور نشدنش را فراموش کرد.زهر خندی زدم.مگر می‌شد فراموشش کرد،کم‌رنگش کنم.جام را بالا آوردم و اینبار رو به عاطفه که نگران نگاهم می‌کرد نشان سلامتی دادم و جرعه‌ای دیگر نوشیدم.طناز چشمکی حواله‌ام کرد و خودش را از بازوی پسری که داشت دستش را سمت پله‌های متصل به اتاق‌های بالا می‌کشید،آویزان کرد.امشب قرار بود با که باشد؟آرش،رضا،مسعود!چه فرقی می‌کرد؟باز کفری شدم از سرنوشتی مانند عاطفه که تقدیر برایش رقم زده بود.تقدیر کثیف!

دستی به موهای لـخـ*ت دم اسبی‌ام زدم و با جام نیمه‌پر دستم،یک حرکت از جا برخواستم.دامن بلند ماکسی‌ام ‌زیر پاشنه‌های بلند کفش‌هایم گیر می‌کرد و از غرق شدن در آن همه بی‌وزنی لذت می‌بردم.تلو تلو خوران خودم را به پله‌ها رساندم و از نرده‌های فلزی پهنش گرفتم و خودم را بالا کشیدم.صدای موزیک پشت سرم کمتر می‌شد و طعنه‌ای که روی پله از دختر مسـ*ت کنارم خوردم،سرم را به دوران انداخت و حالت تهوع را به جان معده‌ام.
 
آخرین ویرایش:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت دوم

دوری زدم و از بالای پله صحنه‌ی پیش‌رویم را که دختر و پسر، بی‌پروا اندام خود را با موزیک انفجاری تنظیم می‌کردند از نظر گذراندم.انگار امشب در خوردن نوشیدنی زیاده روی کرده بودم که حتی توان نگه‌داشتن جام را هم نداشتم چه برسد روی پای خود ایستادن.مشمئز از آنهمه صدا رو بر گرداندم و باز با کمک نرده‌های کنار، خودم را بالا کشیدم.دلم آرامش می‌خواست،ذره‌ای سکوت.تا حالا چند بار باغ ستار مهمانی آمده بودم و می‌دانستم چندین اتاق بالا الان رزو‌اند برای چه کاری!

با امید اینکه بتوانم اتاقی خالی پیدا کنم،دست روی معده‌ی تیر کشیده‌ام گذاشتم و بالاتر رفتم.سالن بالا خلوت بود و تک و توک دختر پسری گوشه‌ای را گیر آورده بودند.کمر خمیده با قدم‌های ناتنظیم جلو می‌رفتم و گاه صدای ریز آه و ناله‌هایی که از پشت درهای بسته به گوشم می‌رسید،تنفری به جانم می‌انداخت.به انتهایی‌ترین اتاق که رسیدم ، به امید خالی بودنش دست روی دستگیره گذاشتم و با درد معده‌ای که در بدنم پیچید در را با شدت باز کردم.بخت با من یار بود که در اتاق پرنده‌ پر نمی‌زد و من راحت توانستم در هجوم ناگهانی محتویات معده‌ام به بالا ،خود را به گوشه‌ی اتاق برسانم،با زانو‌روی زمین بنشینم و تمام آن مایع زهرماری را بالا آورم.آنقدر عق زدم و بالا آوردم ،که اندامم به رعشه افتاد.دست به دیوار کنارم زدم و از جا نیم‌راست برخاستم و خودم را تا تخت بزرگ دونفره‌ی روبه‌رویم کشاندم و طاق باز روبه سقف دراز کشیدم.دست روی معده‌ام داشتم و نمی‌دانستم چرا اشک داغ از کنار چشمانم می‌جوشید و تا زیر گوشم می‌رفت.

داشتم با خود چه می‌کردم؟صدای جدی‌اش که از دکتر زنان می‌گفت و نوای سیلی محکمی که زیر گوشش نواختن،باز فضای گوشم را پر کرد و او با چشمان به خون نشسته چنگ در موهایش داشت و چه بی‌رحم شیطان خطابم کرد.

-تو چه‌طور آدمی هستی؟...تو شیطانی،تو خود شیطانی.

یادآوری آنهمه سنگینی حرفش،چشمانم را بست و اشکم را سرازیرتر کرد. نمی‌دانم

چقدر گذشت که بوی تنش به جان نشست و دست‌های مردانه‌ای که مرا در آغـ*وش کشید و بلندم کرد.بی‌رمق چشم باز کردم و از پشت پرده‌ی مه‌آلود چشمان خسته‌ام،خود را روی دستان اویی دیدم که سنگین نفس می‌کشید و صورت درهمش،غضب همیشه‌اش را به یاد می‌آورد.فکر کردم چه رویای شیرینی و اگر مرده بودم چه جهنمی که با او‌بهشت می‌شد.وارد باغ شده بودیم و رسیدن باد خنک فضای باغ با ترکیب عطر مردانه‌اش ،هوشیارترم می‌کرد.دوباره چشم باز کردم و زیر زبان فقط توانستم اسم او را ناله‌‌گویان به زبان آوردم.

-محمد شاهرخ،...محمد
 
آخرین ویرایش:

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت سوم

تقریبا از داشتم از هوش می‌رفتم و تک صدای او به دور از آنهمه هیاهو به من جان دوباره داد.

-آلا صدامو می‌شنوی،نگران نباش من اینجام،دارم می‌برمت،نگران نباش.

او حرف می‌زد و نگاه نگرانش به دختر ظریف با چهره‌ی معصوم روی دستانش بود و من در آن عالم فکر می‌کردم اگر این رویا نیست و این مرد محمد شاهرخ واقعی‌ است،چطور از آنهمه شوکت و شهرت نترسیده و حالا اینجاست؟اگر از او عکس و فیلمی بگیرند چه؟به ماشین بزرگش رسیده بودیم و بصیر همیشه نگران همراهش،با دیدن ما به سمت ماشین می‌آمد،دست از جیب بیرون کشید و سمت در ماشین نگران شتافت. در را برای ما باز کرد و محمدشاهرخ با وسواس مرا روی صندلی عقب خواباند.ناخواسته با او چه کرده بودم و با من چه کرد؟محمد شاهرخ خود را از عقب بیرون کشید و با شتاب سمت صندلی راننده پرید.بدون معطلی پشت فرمان نشست و ،گاز داد و دنده عقب تا خروجی باغ انگار پرواز کرد.توقفی کرد تا بصیر سوار شود و با تمام توجه‌اش به عقب ماشین در جاده‌ی تاریک و باریک ،باز روی پدال فشرد. تکان‌های ریز ماشین را متوجه می‌شدم و بوی عطر بدنی که هفته‌ها به دنبالش می‌گشتم،اما آنقدر بی‌رمق بودم که نمی‌توانستم عکس‌العملی نشان دهم.دوباره اشک از گوشه‌ی چشمم پایین چکید و خیره‌ی نور زردی شدم که از آن رو به‌رو مستقیم به سمتمان

می‌آمد.سردم بود و احساس بی‌‌وزنی می‌کردم.نور هر لحظه نزدیکتر می‌شد و صدای گوشخراش لاستیک‌های کشیده شده‌ی آسفالت،همه جا را تاریک ساخت و در یک آن پرت شدم به جسم آلای چند وقت پیش.آلای نچندان دور.

*******************************************************

فصل دوم
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت چهارم

این که تورو از دست بدم کابوس من بود ،آغـ*وش آروم تو اقیانوس من بود .تو تا همیشه توی قلبم موندگاری ،واسه پشیمونی همیشه وقت داری.

تصویر خنده هات همیشه روبرومه ،غیر از کسی که بین ماهارو بهم زد، حالا دیگه هیشکی میون ما دوتا نیست ،من دست و پامو توی عشقت بستمو، اون حتما مثل من توی عشق بی دست و پا نیست، هرروز میگم با خودم مردم براش تا بعدا نپرسم از خودم هرروز چرا نیست.

بی‌پروا صدای موزیک را آنقدر بالا برده بودم که شیشه‌ی پنجره‌های خانه‌ی کوچکم ریز می‌لرزید و از فکر اینکه الان شمسی فضول سر سجاده‌ی نمازش بلند بلند فحش و نفرین نثار روحم می‌کند،یک جورایی کیف می‌کردم،الان‌ها بود سر پله‌های پایین بایستد و نصف فارسی نصف ترکی سخنرانی کند،باید منتظر چغلی ک*ر*دن‌هایش هم پیش زنان از خودش بدتر همسایه باشم.خدا را شکر را*ب*طه‌ی خوبی با عمه نییر ندارد وگرنه اورا چه می‌کردم.مردم صاحبخانه دارند ما هم داریم.با سوزشی که از دستگیره داغ کتری سیاه به دستم رسید تقریبا کتری خالی از آب را روی گاز انداختم و انگشت مجروح این فکر و خیالات را با آب دهانم خیس کردم.خوب شد ماک صورتی سفیدم پر آب جوش شد و امروز واقعا به استراحت نیاز داشتم و حوصله‌ی بدبیاری جدید را نه.حتی برای این تصمیم سر کار نرفته بودم.فکر شمسی و نییر عمه را با نفسی تصنعی از سر بیرون کردم و با قاشق کوچک پودر نسکافه‌ی ماکم را همانطور هم می‌زدم و لــ*ب خوانی کنان با

آهنگ از آشپزخانه‌ی به قول نییر عمه لونه‌ی موش بیرون آمدم.چقدر آهنگش شبیه حال دلم بود.خودم را تقریبا روی تنها مبل داخل سالن کوچک خانه انداختم و با احتیاط کمی از مایع داغ ماکم را مزه کردم.همان بخار سوختی انگشتم کافی بود،هنوزم هم می‌سوخت،اما نه بیشتر از جاهای دیگر بدنم.ماک را روی میز گرد کوچک کنار دستم گذاشتم و پاهایم را روی مبل دراز کش کردم و با کنترل افتادم به جان تغییر آهنگ+.​

از دیشب تا حالا هزار بار تمام صحنه‌هایی که سهیل با مینا وارد مهمانی شد و همدیگر را همراهی می‌کردند، جلوی چشمانم می‌آمد.نگاههای پیروزمندانه‌ی مینای اسکلتی و بی‌تفاوت سهیل. سوزش برای منی که تا چند وقت پیش همه ما را نامزد هم می‌دانستند بیشتر از همه‌ی دخترانی بود که فکر می‌کردند بعد از کات ک*ر*دن من و سهیل می‌توانند جای من را بگیرند.گویا مینا خانوم از بقیه زرنگتر بودند.یک سال کم نبود برای بودن با آقازاده‌ای که خیلی تلاش کرد برای رسیدن به دوستی با من و بعد با بهانه‌های الکی که تو برای من وقت نمی‌گذاری و برای من خیلی زیادی و این حرف‌ها بهم زد.
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت پنجم

انگار خودش هم فهمیده بود برای من خیلی هفت خط و گرگ است.من که می‌دانستم درد دلش چیست.بهرحال ،حال دلم خوب نبود حالا شاید بخاطر غرور جریحه‌دار شده‌ام جلوی آنهمه آشنا در مهمانی یا شایدم یک سال کم نباشد برای دل بستن به تنها مرد زندگی‌ام وقتی نه تا حالا بطور کامل وجود پدر را حس کردم نه برادر.درست بود هفته ای یکی دوبار او را بیشتر نمی‌دیدم و ملاقات‌های ما یا رستوران بود یا همان مهمانی های دورهمی اما انگاری کم و بیش عادت کرده بودم مرا دوست دختر سهیل آقازاده ببینند.نکند واقعا عاشقش شدم که حرف عاطفه‌ی بی عقل را گوش دادم و وقتی گفت امشب سهیل هم در آن دورهمی است پول کل حقوق ماهیانه‌ام را آن لباس کوفتی قرمز کوتاه را خریدم و با او به مهمانی رفتنم که آخر هم غمزه و غمیش مینا جان را ببینم.با حرص دکمه‌های کنترل را بیشتر فشار می‌دادم و این کنترل هم که همیشه‌ی خدا شل کن سفت کن در می‌آورد.اینجای آهنگ روی اعصابم بود.با دهـ*ن کجی تکرارش کردم و خودم را سمت تلویزیون کشیدم و بیشتربرای خاموش ک*ر*دن آهنگ روی اعصاب تلاش کردم.

-تو رو از دست بدم کابوس من بود...برو بمیر برو بدرک،تو دردت یه چیز دیگه بود،اصن لیاقتت همون میناس،مثل خودت هفت خط و ....

داشتم غر می‌زدم و هنوز با حرص تلاش برای خفه ک*ر*دن آهنگ داشتم،که بالاخره موفق شدم .صدای کوبیده شدن شدید در شیشه‌ای خانه جایش را به صدای بلند آهنگ داد و همین مرا از روی مبل به هوا انداخت.انتظار شکایت صاحبخانه را داشتم اما نه به این شدت.اصن شمسی کی توانست سیزده چهارده پله‌ی باریک را تا بالا بیاید؟

-آلا،آلا ، درو باز کن آلا،....محسنم....الا.

انگار تازه به خودم آمده بودم ،از همانجا هم می‌شد اندام پسر نوجوان را از پشت شیشه‌ی سفید رنگی دید.محسن اینجا چه می‌کرد؟سر آورده بود؟چه طرز در زدن است؟.فکر کردم خوب است،یکی پیدا شد تا دق و دلی‌ام را سرش خالی کنم.عصبی اخمی به ابروهایم دادم ،موهای لـخـ*ت بلندم را به پشت انداختم و سمت در شتاب گرفتم.الان بود که شیشه‌ها بریزد،باید حقش را می‌گذاشتم کف دستش،اما با حرفی که نفس نفس زنان از دهـ*ان پسر نوجوان شتاب زه‌ی پشت شیشه‌ها شنیدم درجا خشک شدم و مثل هر موقع از استرس دلم ب پیچ و تاب افتاد.

_آلا بیا،آلا فاطی داره رضا رو می‌کشه بخدا میکشه،در و بسته کسی رو راه نمیده تو.

گیج، پر از نگرانی برای رضای نوجوان با عجله سمت در رفتم.می‌ترسیدم از فاطی آرام درون‌ریز وقتی عصبی می‌شد.شال سیاه را از روی آویز کنار در کشیدم و با عجله در را باز کردم و بدون اینکه حتی حرفی به محسن بزنم یا توجهی به شمسی که پایین پله ها ایستاده بود و حدس می‌زدم به زبان ترکی محسن را هم در لیست نفرین هایش قرار داده بود،پس زدم و بی توجه به دمپایی روفرشی های که پایم بود در کوچک فلزی چرک باریک خانه را باز کردم .
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت ششم

بدون اینکه حتی حرفی به محسن بزنم یا توجهی به شمسی که پایین پله ها ایستاده بود و حدس می‌زدم به زبان ترکی محسن را هم در لیست نفرین هایش قرار داده بود،پس زدم و بی توجه به دمپایی روفرشی های که پایم بود در کوچک فلزی چرک باریک خانه را باز کردم .از وسط عرض کم کوچه با دو گذشتم و خودم را داخل خانه‌ی حیاط دار روبه رو انداختم و سمت اتاقی رفتم که فاطی چند سالی می‌شد با پسرش اجاره کرده بود. باز به سرش زده بود.همسایه های عجوج و مجوج خانه از اتاق هایشان بیرون زده بودند یا از گوشه‌ی در اتاقشان نگاه می‌کردند یا مثل مرد آفتابه به دست و پیژامه پوش همسایه‌ی یکی از اتاق‌ها پشت در اتاق فاطی ایستاده بودند .صدای داد و بیداد فاطی و زجهای رضای بیچاره خانه‌ی شلوغ را آرام کرده بود.مثلا خواستم امروز را بدون استرس سر کنم.از زیر نگاه هیز چند مرد اطراف رد شدم.ممد زغالی را پس زدم و تقریبا خودم را به اتاق فاطی چسباندم و با بالاترین صدا به در چوبی رنگ و رو رفته کوبیدم و فریاد زدم.

_فاطی،فاطی داری چه غلطی می کنی باز کن این درو باز کن....فاطی....

**********************
صدای فحش و نفرین های فاطی والتماس رضا کاملا واضح شنیده می‌شد و من پشت در فقط فریاد می‌زدم و تلاشم برای باز شدن در اتاق بی فایده بود.اندام ظریف من ،قدرت شکستن در چوبی گردو را نداشت.کفری شده بودم که با فریاد برگشتم سمتم چند مرد و زنی که داخل حیاط خانه اضحارنظر می‌کردند و حرف مفت می‌زدند،نفس بریده و شاکی چند پله تا حیاط را پایین پریدم و سمتشان توپیدم.

-شماها جز زدن حرف مفت کاری بلد نیستین یکی بیاد این درو بشکنه!

تقریبا بهم نگاه می کردند .چه اهمیتی داشت چند زن چادری گوشه‌ی حیاط در مورد بلوز شلوار گلدار و استین کوتاه من حرف می‌زنند یا شال افتاده سرم روی موهایم و چند مرد با نگاه چندش آور مخصوص همین محل دیدم می‌زنند.خودم را آماده می‌کردم برای فریاد بلندتر که پسر جوانی با صورت جدی از گوشه‌ی حوض بلند شد و با دمپایی های آبی پایش بی‌رمق سمتم آمد.همه او را بعنوان نقاش تابلو می‌شناختند و چند ماهی می‌شد یکی از اتاق های خانه را اجاره کرده بود و فاطی می‌گفت کاری به کار کسی ندارد.بازهم مرام او.صداها از داخل کمتر شده بود،انگار هر دو از نا افتاده بودند و من نگران رضای لاغر اندام و ضعیف بودم و جنین سه چهارماهه که در شکم فاطی بود.پسر نقاش همچنان در تلاش بود و محسن هم زورش به در نمی‌رسید،سمتشان رفتم و با سومین تلاش قفلی در افتاد و بالاخره باز شد و تقریبا هر سه روی زمین نیم خیز افتادیم.

******
رضا با گوشه‌ی لــ*ب پاره و صورتی کبود پشتم پناه گرفته بود و می‌لرزید .هر چه لیچار بود بار فاطی می‌کردم که از سنش بیشتر می‌زد،گره چادرش را از کمر باز کرده بود و تکیه به چند دست پتو و بالشت گوشه‌ی اتاقش داده بود و هنوز هم با ناله روی زانوهایش می‌زد و نفرین می‌کرد.مراعات تو راهیش را می‌کردم وگرنه حالیش می‌کردم دیوانه ‌گی یعنی چه.

-به زمین ...گرم بخوری تو...دلم خوشه مرد دارم..سایه سر دارم.تخم نابسم‌الله.

انگار هنوز حرصش کامل خالی نشده بود که تک دمپایی پایش را بیرون کشید و نابلد سمت رضا نشانه گرفت و دمپایی سنگین مستقیم روی بازوی دستم فرود آمد.رنگ پوست سفیدم حتما به کبودی می‌زد،آخ تیکه‌های نییر عمه را کی جمع می‌کرد!`وحشی` با غیظ خطاب به فاطی گفتم و سمت رضا برگشتم.
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت هفتم
-تو مادری؟کدوم مادر با بچه‌اش این کارو می‌کنه؟ببین چطور سیاه و کبودش کردی؟

بغض رضا ترکید و دلم کباب شد برای بی‌پناهی این مادر و پسر.فاطی چند سالی از من بزرگتر بود،سن و سالی نداشت اما ازدواج زورکی در سن دوازده سالگی و مشکلات زیاد ،او را بی‌حوصله‌ کرده بود.شاید او هم مقصر نبود.جبر زمانه خسته اش کرده بود.سر روی زانوهایش گذاشته بود و عصبی خودش را تکان می‌داد و چیزهایی زمزمه می‌کرد.

-تو نمی‌گی همسایه هات در مورد چی فکر کنن؟همینجوریشم بات خوب نیستن.

با عجله سر از روی زانو برداشت،عمدا صدایش را بالا برد تا همان تک و توک نفری که پشت در ایستاده بودند و هنوز منتظر در حیاط متفرق شوند.

-چاردیواری اختیاری،برن دعواهای زندگی خودشونو جمع کنن،

تکه موی کوتاه زردش را که خودم برایش دکلره کرده بودم زیر روسری سچیاهش داد و خطاب به من صدایش را پایین‌تر آورد .

-بخدا صدمم بود امروز همه رو از این زندگی سگی خلاص کنم،دیگه تا کی؟تا کی بکشم؟اون بابای کصافطش کم بود ،حالا طولشم شده لنگه‌ی خودش.

-پس بگو دلت از کجا پر،دغو دلیاتو سر این بیچاره خالی کردی؟

دوباره سمت رضا برگشتم و سرش را از آغوشم بیرون کشیدم.

-پاشو بریم خونه‌ی ما رو صورتت یخ بزارم.

-اینقدر لی لی به بالای این نزار...ذلیل مرده زبونتو موش خورده؟ بگو چه گهی خوردی بگو چه غلطی کردی.

-هر غلطی کرده باشه باید اینجوری کنی؟

-بخدا الا.....دف.....دفعه اولم ......بو..... بخدا....شرط گذاشتیم با جعفر و محسن و...ب.چه....ها.

-گه خوردن جعفر و محسن و بچه‌ها.بزار برم سراغ نه نه باباهاشوون حالیشون می‌کنم.

-بس کن فاطی،فکر خودت نیستی دلت برای اون بدبختی بسوزه که تو شکمته.

داغ دلش را تازه باز کرده بودم.باز اشکش سرازیر شد و من می‌دانستم در این مدت چه مشکلاتی تحمل کرده.

-نمی‌خوام آلا نمی‌خوام.بچه‌ی بی‌پدر می‌خوام چی‌کار؟چند ماهه گذاشته رفته معلوم نیس کدوم گوریه؟تا بود از دود و منتقلش می‌نالیدم حالام که نیس با توله‌اش باید بگیرم.... دم ظهری رفتم از عباس آقا ماست بگیرم،ناهار یه چیزی درست کنم کوفت کنیم، میبینم آقا نشسته گوشه‌ی کوچه سیگار می‌کشه.

برق از سه فازم پرید با ناباوری` چی `کشیده‌ای گفتم و غیر ارادی پس گردنی محکمی نثار رضای همیشه سر به راه کردم.

-چه غلطی کردی؟سیگار؟

-هاااا ،بازم نازشو بکش.

-آلا بخدا نص....فه رو زمین افتاده بود هنوز رو.....شن بود....فقط خواستم شرط و ببرم ....

هنوز هق هق می‌کرد و ترس در چشمان عسلیش معلوم بود.

-فعلا ساکت باش،هیچچی نگو،حقت بود میزاشتم بکشتت.انتظارم از تو بیشتر از این حرفا بود آقا رضا.

بلند شدم ایستادم و همانطور دستش را کشیدم.

-پاشو بریم خونم فعلا یکم یخ بزارم برات.خواهر برادری خیلی حرف دارم بات بزنم.باید سنگامونو وا بکنیم.

می‌دانستم رضای سر به راه مال این حرفها نبود و برای بودن در آن محل حسابی حیف بود.تازه داشت پست سیبیلش سبز می‌شد وسن حساسی را می‌گذراند.روزها درس می‌خواند و بعد از مدرسه وردست یاسر مکانیکی کار می‌کرد و از خدا بیخبر با آن همه بیگاری کشیدن از بچه،پول تو جیبی بیشتر کف دست رضا نمی‌گذاشت،هر چه بود بهتر از الافگشتن با پسرهای لات محل بود.با وجود آن پدر،پسری مظلوم و سر به راه بود.
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت هشتم

نمی‌خواستم بشود یکی مثل بقیه‌ی مردهای خلاف این محل.او را برادر نداشته‌ام می‌دانستم .از حقوق هر ماه‌ام چیزی برای فاطی می‌خریدم یا پولی در جیبش می‌گذاشتم خصوصا این چند ماه که شوهرش رفته بود و زندگی‌سختش سختر می‌گذشت.چشمانم را به علامت خیالت راحت نگران نباش به سمت فاطی باز و بسته کردم و مادر چه موجود عجیبی‌است ، چه غریب به صورت کبود و لــ*ب پاره‌ی پسر نوجوانش نگاه می‌کرد.+++


فشارهای عصبی مهمانی دیشب و حل و فصل ک*ر*دن دعوای مادر و پسر امروز حسابی انرژی‌‌ام را گرفته بود.بعد از ترمیم زخم های رضا و کلی نصیحت خواهرانه،ماکارونی درست کردم و دنبال فاطی رفتم و مادر و پسر را آشتی دادم .خیلی وقت بود در فکر تغییر وضعیت زندگی خودم و فاطی بودم.کار در باشگاه بعنوان مربی بدنسازی حقوق کافی نداشت و بودن در این محل کم کم داشت جانم را می‌کند.من سالهای کودکی و نوجوانی قشنگی را در محله‌ی قبلی در کنار مادر و پدرم گذرانده بودم.محبت و عشق ورزیدن را از مامان فرشته و پدرم یاد گرفته بودم.بزرگ شدم رشد کردم و مدرسه رفتم .در کنارشان خندیدم و خوشبختی را به راحتی لمس می‌کردم اما چه حیف وقتی خبر مرگ بابا علی در جاده با آن ماشین سنگین باری‌اش آمد،انگار مامان فرشته هم مرد.بدون او نتوانست طاقت بیاورد،انگار بابا علی برایش مهم تر از من بود که دو سال بعد از افسردگی شدید رفت.تنها فامیلم نییر عمه بود که در آن سال ها چند باری او را دیده بودم.تمام ارث من شد انگشتری یاقوتی از پدرم و جعبه‌ای از عکسهای یادگاری.هر سال خانه به کوچ بودیم و خانه برای من و عمه نییر گرفته می‌شد اما در اصل من تنها زندگی می‌کردم .او خدمتکار ارشد ادم پولدارها بود و به همان زندگی اشرافی عادت داشت.هر هفته چند روزی پیش من می‌آمد و باز دوباره تنها می شدم و تنها.تا وقتی این خانه را اجاره کردیم و چهارسالی می‌شد که اینجا بودم و با فاطی و رضا از همین جا آشنا شدم.زیر دوش حمام ایستاده بودم و فکر اتفاقات گذشته و اینکه باید کاری کرد برای تغییر آیینده ،دیوانه ام کرده بود.باید تغییر بزرگی برای همه ایجاد می‌کردم.آهی کشیدم و سمت شامپوی همیشه‌‌گی‌ام دست دراز کردم.شامپوتمام شده بود و من ناراضی از شامپوی لوکس نییر عمه در حمام روی موهای سیاه لـخـ*ت سرم ریختم.عجب بوی خوبی می‌داد.​
طبق عادت حوله‌ی صورتی گلدارم را دور بدنم پیچیدم و موهای نمدار را دورم ریختم،چقدر با این کار داد مامان فرشته در می‌آمد.از در حمام بیرون زدم که بوی شیرین عطر مارکش به بینی ام زد.پس امشب آمده بود.همیشه بوی عطرش قبل خودش می‌آمد.مگر حقوق خدمتکاری برای اشراف زاده ها چقدر بود؟بهترین لباس ها و عطر ها را می‌زد و آنها را از دست دوم‌های خانوم خانه می‌نامید که نصیبش شده.از تلویزیون روشن و صدای تلق و تلوق در آشپزخانه حدسم درست بود.دیدنش نه خوشحالم می‌کرد نه ناراحت،با بعضی از عقایدش مخالف بودم اما از خون پدرم بود و
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت نهم
بخاطر او هم شده همیشه احترامش را داشتم.موهایم را به پشت انداختم و سمت تک اتاق خانه رفتم تا لباس بپوشم.

-الان اگه فرشته‌ی خدابیامرز تو رو اینطوری می‌دید حسابی دعوات می‌کرد.

صدای نازکش همراه با کفش های پاشنه درهم شده بود و صدای قاشق کوچکی که شیر کرمش را با آن هم می‌زد.

-ساعت حموم خوشگله،عافیت باشه.

سمتش برگشتم.روی مبل نشست و پا روی پا انداخت.موهایش را شرابی رنگ کرده بود و با پوست گندمی‌اش کمی تضاد داشت..شاید باید بیشتر با او مهربان‌تر می‌بودم.بهرحال من دختر برادرش بودم و بعد آن ها و تنهایی کم کمکم نکرده بود.کمی لــ*ب‌هایم را از هم باز کردم.لــ*ب هایم را دوست داشت می‌گفت لــ*ب غنچه‌ای قرمز گوشتی.کمی سمتش رفتم.

-ممنون،رسیدن بخیر، چه عجب افتخار دادید بعد دو هفته.چه خوب که اومدی.

مثلاً خواستم مهربان باشم اما لحنمم بیشتر شبیه گله شد.خنده‌های ریز مخصوص خودش را کرد که لــ*ب هایش روی هم جمع می‌شد و دندان های مرتبش را گم می‌کرد.به نظرم اینطوری خیلی بیشتر شبیه بابا بود.

-نگو دلت برای عمه تنگ شده؟

نیمچه خنده‌ای تحویلش دادم .زرنگتر از این حرفها بود.با اشاره‌ی دست که روی مبل می‌زد جلوتر رفتم و کنارش نشستم.

مرموز نگاهم می‌کرد و من باز مثل همیشه این سوال از ذهنم رد می‌شد که چرا نییر عمه همیشه لباس مشکی می‌پوشد؟



کمرم از نم موهای بلند و نمدار خیس شده بود و دلم می‌خواست هر چه زودتر خودم را به کمد لباس های اتاقم برسانم،اما تازه نییر عمه را پیدا کرده بودم و باید حضوری با او حرف می‌زدم.

-بازم در مورد خونس؟

دستش را زیر بـ*غـل و دیگری را در هوا گرفت و انگشتان ظریفش را تکان و رفت سراغ قهواه‌اش..یک نوع اقتدار خاصی در حرکاتش بود و من حتما در این زمینه و هیکل ظریف به عمه‌ام رفته بودم نه مامان فرشته‌ی تپل. .تکه‌ی موی خیسم را پشت گوش زدم و با ناز قهوه خوردن نییر بانو را نگاه می‌کردم.

-در مورد اونم هس.

خواست بحث را عوض کند.

-این فاطی غربتی باز امروز چش شده بود؟

انگار بهم برخورد که ابروهایم را کمی در هم کشیدم.

-جاسوست اینجا خوب فعاله.

فنجان قهوه‌اش را روی عسلی گرد گذاشت و با رضایت خندید.

-خودم نیستم اما همیشه حواسم بت هس....تو یادگار عزیزترینمی.چشای سیاهت منو یاد اون می‌ندازه.

کل صورتم را آنالیز کرد و من عادت داشتم به مکث چند دقیقه ای نگاهش روی صورتم.چقدر گذشت که چشمانش به خیسی می‌رفت و من مدام حس می‌کردم با دیدن من داغ برادرش برایش زنده می‌شود.

-پاشو برو لباس بپوش،سرما می‌خوری.

علنا داشت باز مرا دست به سر می‌کرد.اما من سرتق تر از این حرفها بودم.

-من ازت پول نمی‌خوام.خودت می‌دونی خونه به مجرد نمی‌دن.می خودم تو برام بگیری.

با چشمان ریز پوزخندی زد و خم شد تا کنترل را از روی عسلی بردارد.

-نکنه گنج پیدا کردی؟....
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت دهم
حرصی شدم ،خودش هم می‌دانست در تمام این سال ها نه از او پولی خواستم نه کمکی.می دانست منظور من چند ماهه آینده است تا بتوانم پول بیشتری جور کنم.اما باز طعنه می‌زد تا کارم را تحقیر کند.پول پیش این خانه درست بود کم بود و دیگر با این پول نمی‌شد جایی رهن کرد اما مال بابا علی بود و اصلا دلم نمیخواست زیر دین او باشم.نه او پیشنهاد پول کرد و نه من می‌خواستم.نمی‌دانم چرا هر وقت بحث خانه می‌شد راه نمی‌آمد و من بیزار بودم از حس اسارت یا شاید کنترل شدن.خودم را کنترل می کردم تا عصبی حرف نزنم.بالاخره راضی یا ناراضی کار دوم پیدا می‌کنم و با پسنداز بیشتر از اینجا می‌روم.فکر کردم شاید الان وقت خوبی نبود تا در موردش حرف بزنم.بیخیال شدم و خودم را مشغول محکم ک*ر*دن حوله روی س*ی*نه ام شدم و قصد کردم از کنارش عبور کنم.برای امروز واقعا کافی بود.

-هنوزم لجبازی.چندبار بت گفتم با مربی بودن تو اون باشگاه و وزنه یاد دادن به جایی نمی‌رسی.

خواستم نادیده بگیرمش اینطوری بیشتر حرص ممی‌خوردآرام زیر لــ*ب تقریبا غر زدم.

-حتما با کلفتی برای پولدارا به یه جایی می‌رسم.

-درست صحبت کن.من نگفتم برو کلفتی کن.....

درجا ایستادم.کمتر عصبانی می‌شد و اصلا خوشحالی یا غمش معلوم نبود.

لحن صدایش آرامتر شده بود و نزدیکتر.

-چند ماهه دارم می‌گم یکی از دوستای خانوم دنبال پرستار برای بچش،به کسی هم راحت اطمینان نمی کنند از من خواست یکیو پیدا کنم.چرا قبول نمی‌کتی؟درآمدشم خوبه سر چند ماه می تونی اجاره خونه‌ی جدید پیدا کنی.

ساکت بودم و او را از پشت سر حس می کردم .چند ماه پیشنهاد این کار داده بود و من اصلا به آن فکر نمی‌کردم .چون مرغ من یک پا داشت.شایدم داشتم با او لج می‌کردم.دست هایش را دور شانه ام حلقه کرد.

تو دختر جذاب و خوش اندامی هستی آلا.چرا یه ذره از زیباییت استفاده نمی کنی؟-

دقیقا منظورش چه بود؟هرچه بود حس خوبی به من نداد و کفری کرد.من به عنوان مربی بدنسازی بعد دیپلم مدرسه،اندام خوبی داشتم و پوست سفید و چشمان کشیده و پر مژه با موهایی لـخـ*ت به رنگ شب .همه‌ی اینها از من دختری جذاب ساخته بود اما هیچ وقت سعی نکرده بودم از آن سو استفاده کنم.نه تربیتم می‌گذاشت و نه غرورم.

-تو زیبایی دختر جوون،جوونی......

شاید داشتم وسوسه می‌شدم یا واقعا دیگر برای آن روز خسته بودم که کنترلم را از دست دادم و با سرعت طرفش برگشتم و خیلی جدی با انگشت تهدید سمتش لــ*ب باز کردم.

-من خدمتکار کسی نمیشم.اگر بمیرمم نمیشم.از فردا بازم می‌کردم دنبال یه شغل دوم اما کلفتی نمی‌کنم....شب شما بخیر.

صدای غر زدن هایش هنوز پشت سرم می امد و من بی توجه وارد اتاق شدم و در را محکم روی خودم بستم.امیدوار بودم امروز دیگر تمام شود.بلوز شلوار گرم کنی پوشیدم و جلوی دراور شلوغ پر از لوازم آرایش و بهداشتی رو به آیینه ایستادم و شروع به زدن مرطوب کننده به صورتم شدم.اتاقم پنجره نداشت و من متنفر بودم از بوی نمی که آنجا را می‌گرفت.غرق آیینه‌ی روبه شدم و صدای نییر عمه که باز از صورتم تعریف می‌کرد.تا حالا اینطور صورتم را آنالیز نکرده بودم و حالا که بیشتر دقت می‌کردم چقدر رنگ چشم و مژه‌ای پر و موهای سیاه رنگ به صورت کشیده‌ و سفید جدی دختر داخل آیینه می امد.​
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت یازدهم

بهتر از این نمی‌شد،دنبال شغل دوم بودم و حالا بخاطر موادی که در قسمت مردانه‌ی باشگاه پیدا کرده بودند ،باشگاه تعطیل و از کار بی کار شده بودم.با کلی پارتی بازی و ریش گرو گذاشتن مربی ‌ام توانسته بودم در آن باشگاه وی‌آی‌پی بالای شهر کار پیدا کنم و حالا هم که اینطور.به خوشکی شانس.نمی‌دانم روزی که شانس را تقسیم می‌کردند من داشتم چه غلطی می‌کردم که به من نرسید.​
دو هفته از بیکار شدنم می‌گذشت و باز طبق عادت هر روز این دو هفته، دست از پا درازتر به خانه برمی‌گشتم.

کلید را در قفل در‍ِچوبی شیشه‌ای انداختم و وارد خانه‌ی کوچک تاریکم شدم.کلید برق را زدم و بی‌رمق کیفم را از شانه پایین گرفتم و همراه خودم تا تک مبل سالنم کشیدم.با کلافکی کلید را روی عسلی و کیف بعد خودم را روی مبل ول کردم.در یک حرکت روسری سیاه و سفیدم را از سر کندم.موهای پشت سرم درد گرفته بود،کش دم اسبی موهایم را باز کردم وتکه‌ام را به پشتی مبل دادم.از صبح زود تا حالا کجاها نرفته بودم و چه پیشنهادهایی نشنیده بودم.تن به فروشندگی و منشی شرکت یا داری هم داده بودم بودم ،اما مگر کار پیدا ک*ر*دن در این شهر درن دشت ،آسان بود.شاید بهتر بود پیشنهاد کار نییر عمه را قبول می‌کردم.شاید داشتم زیادی شلوغش می‌کردم و با او سر لج گرفته بودم.نگاهی به کیف ولو شده‌ی کنارم کردم.طبق عادت ناخن بلند انگشتم را با دندان می‌کندم و فکر می‌کردم،یعنی کار درست کدام بود؟به نییر عمه زنگ بزنم؟نه من نباید به این زودی ها کم بیاورم .باز هم می‌گردم باز هم تلاش می‌کنم.

-ای....نه،آره.

جستی زدم و راضی از تصمیم غرورمندانه‌ام و ناراضی از بوی نم خانه همانطور که دکمه‌های مانتوی رسمی خاکستری‌ام را باز می‌کردم سمت پنچره‌ی پشت مبل رفتم،پرده را کنار زدم و پنجره را نیم باز کردم.شب از نیمه گذشته بود و هنوز بچه‌های محل گل کوچیک بازی می‌کردند و زنان همسایه تک و توک کنار در خانه‌ای جمع شده بودند و معلوم نبود اینبار غیبت کدام بیچاره‌ای را می‌کنند؟انگار گوش‌های همه عادت کرده بود به دعواهای همسایه‌ی جدید سر کوچه.نگاهی به سر کوچه انداختم و با دادی که صدای زن همسایه راه انداخته بود جگرم حال آمد.حق مردی که زن جوان و سوسول پانزده سال از خودش کوچکتر بگیرید بیشتر از این هم نیست.با لبخندی بدجنس از پنجره فاصله گرفتم و همانطور که مانتوام را از دست بیرون می‌کشیدم کیفم را برداشتم و سمت اتاقم رفتم.​
هوای گرم بهاری کلافه‌ام کرده بود و دیر آمدن خط اتوبوس از آن همه انتظار خسته‌ام کرد.با خودم فکر کردم کاش با تاکسی به خانه برگردم اما مگر از پول قرضی که از عاطفه گرفته بودم چقدرش مانده بود؟همین دیشب بود که برای پیشنهاد سر کار رفتن فاطی با آن تو راهیش حسابی داغ کردم و کمی از آن پول را کف دستش گذاشتم،شرایط او هم سخت بود و من بیشتر از خودم نگران او بودم.یک ماهی از آخرین دیدارم با نییر عمه می‌گذشت و در طول این مدت چندباری تلفنی حالم را پرسیده بود.این مطب آخری آخرین امید این ماهم بود که با پیشنهاد صیغه‌ شدن از طرف دکتر زیبایی‌اش بر باد رفت و با لحن تند و زننده‌ی من در مورد موهای کچل و شکم خیکی‌اش حتما که استخدام نخواهم شد.یارو به هر چیزی می‌خورد الا دکتر زیبایی.داغونتر از همیشه‌،کمی شال روی سرم را زیر گردن شل کردم و پشیمان شدم چرا زیر مانتوی نخی کلبهی‌ام تاپی خنک نپوشیدم و اصلا چرا شال مشکی سر کردم.نگاهی دوباره به مسیر آمد اتوبوس کردم و چند نفری که اطرافم همچنان انتظار می‌کشیدند،اتوبوسی که خط من نبود بالاخره نمایان شد و با خالی شدن صندلی زنگ زده‌ی ایستگاه،طرفش رفتم و کمی به پاهایم استراحت دادم،مرا چه به کفش پاشنه!مثلا خواستم در مصاحبه‌ی کاری زنانه‌تر بنظر بیایم.ندایی در درونم می‌گفت نمی‌شد،با این تلاش‌ها به جایی نمیرسی و آخرش که چی؟بین جدال غرور و منطق کلنجار می‌رفتم،مگر چه می‌شد؟،پرسیدنش ضرر نداشت.دست در کیف سیاه شانه‌ای کنارم بردم و گوشی تلفن صفحه شکسته‌ام را بیرون کشیدم.باز هم مردد شدم.یعنی جز این راه دیگری نبود؟نگاهی به چند زن مسن اطرافم انداختم که باهم درد و دل می‌کردند و چون من منتظر اتوبوس لعنتی ایستاده بودند.انگشتم رفت روی روشن ک*ر*دن صفحه‌ی تلفن و لیست مخاطبان،دو روز پیش با من تماس گرفته بود و راحت می‌شد شماره‌اش را پیدا کرد.دستم روی شماره‌اش رفت و غرورم باز مانع شد.جدال بی منطقی بود و در نهایت عقلم دستور داد تا شماره‌اش را لمس کنم.دو بوق نخورده بود که صدایش فضای گوشم را گرفت.

-لــ*ب قلوه‌ای قرمز من!!!

-الو...نییر عمه..سلام ،باید بات حرف بزنم.​
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت دوازدهم

چند دقیقه‌ای می‌شد که داخل ماتیز سفید رنگ سودابه نامی نشسته بودم که نییر عمه مرا برای پرستاری معرفی کرده بود.غرور و تعصب از سر و رویش می‌بارید و با النگوهایی که دستش بود و جنس مارک روسری پلنگی و مانتوی ستش،معلوم بود نییر عمه الکی کلی سفارش نکرده که خودارتر باشم و این عمه‌ی من از صدقه سر خانومش با کم کسایی معاشرت نمیکند.از پنجره به باران تندی که از ظهر شروع شده بود و تا حالا می‌بارید نگاه کردم و کم‌کم ور رفتنش با گوشی و اینکه انگار نه انگار من آنجا وجود دارم داشت کلافه‌ام می‌کرد.بالاخره رضایت داد و گوشی را با حرص داخل کیف چرمش انداخت و بار دیگر با انگشت ،پیشانی‌اش را ماساژ داد.معلوم بود حسابی کفری شده .نگاهم سمت مانیکور تمیز ناخن‌هایش رفت که صدای جدی‌اش مرا همراه کرد.

--اون آدم مطمئنی که نییر می‌گفت تویی پس؟

کمی سر جا جا‌به‌جا شدم و سعی کردم محترمانه جوابش را بدم،موی بیرون زده از زیر روسر آبی‌ام را داخل کشیدم .حواسم بود که به سفارش نییر عمه خودم را برادرزاده‌اش معرفی نکنم.

-بله،...آلا هستم.

نگاهش سر تا پایم را نشانه گرفت و تنها صدای بینمان بوق چند ماشین عبوری از داخل کوچه‌ی باریک محل و برف پاکن هایی بود که سیل آسمان را از روی شیشه کنار می‌زد.

--قیافت بد نیس.

لحن و نگاهش جوری بود که حرفش از صدتا فحش بدتر می‌زد.در جوابش لبخندی تصنعی زدم،مثلا چه می‌گفتم؟مرسی از تعریفتون بابت زیباییم؟


-من عروس کوچیک حاج‌آقا سلیمم.

اوه،چه با غرور،کاش می‌شد فکرم را بلندتر بیان کنم و اینهمه فشار را متحمل نشوم.خب باش خانوم از خود راضی.در دل لیچار بارش می‌کردم و او انگار مشتاق بود تا شجرنامه‌ی خانوادگی‌اش را به رخ بکشد.سمت شیشه‌ی رو‌به رو برگشت.

-نمی‌دونی حاج سلیم کیه؟....حق می‌دم.....بزرگ راسته‌ی فرش فروشا‌ تو این شهر.از اول تا حالا.

حالم از نگاه پر معنی‌اش و لحن تمسخر آلودش بهم خورد.نیامده داشت خودش را خوب نشان می‌داد!گفتم من آدم سر و کله زدن با این جماعت پر فیص و افاده نیستم.عروس حاجی ندیده بودیم با موی بلوند بیرون،چادرت کو پس؟از حرص دندان هایم را بهم ساییدم و عزمم را جزم کردم بگویم `به من چه هر خری هستی،واسه خودتی`که بسته‌ای تراول پنجاه هزار تومنی روی پاهایم نشست.دهانم باز مانده بود و نگاهم بین پول‌ها و سودابه‌ی از دماغ فیل افتاده چرخید.

-اینم نصف حقوق این ماهت،بقیشو آخر ماه می‌گیری.

نگاه هاج و واجم را خواند یا عادت داشت به زبان طعنه حرف زدن که تای ابرویی بالا انداخت و سمتم نشانه رفت.

-چیه کمه؟

عمدا گفت،خودش هم می‌دانست پول کمی نبود و با یه برانداز بسته فهمیدم دو سه میلیون تومانی هست و تازه این نصف حقوق ماهانه‌ام بود.یعنی پرستاری از بچه‌های ثروتمندان اینقدر درامد داشت؟

-آخه من هنوز...

کم حوصله نگذاشت حرفم تمام شود،با انگشت روی فرمان ضرب گرفت و باز جدی خیره‌ی رو‌به‌رو شد.

-می‌تونی کارتو از اول هفته شروع کنی،چمدونتم ببندی بیای تا وقتی اونجایی تو ساختمون خدمتکارا بمونی.فقط.....

کامل سمتم برگشت.

-نییر بهم گفت تصحیلاتت دیپلم بیشتر نیس،....من با خانواده‌ی همسرم زندگی می‌کنم وقتی اومدی اونجا به بقیه میگی که پرستاری خوندی،خونواده‌ی همسر مرحومم خیلی روی این نکته تاکید دارن.

نییر عمه گفته بود اگر قبول کنم می‌توانم پیش خانواده‌ی بچه زندگی کنم و نقشه کشیدم تا مدت کارم در آنجا و پس‌انداز پول ،با رهن بیشتر که دهـ*ن شمسی بسته شود خانه را به فاطی بدهم.پس تعجب نکردم اما اینکه می‌گفت دروغ بگویم،و وانمود کنم که تحصیلات دانشگاهی پرستاری دارم کمی بو دار می‌آمد.باید قاطع حرفم را می‌زدم، فکر نکند با ببو گلابی طرف است.بسته‌ی اسکناس را در دست می‌فشردم و لحنم را مصمم جلوه دادم.

-چرا باید دروغ بگم؟..من چیزی از پرستاری نمی دونم.فکر می‌کردم بخاطر آشناییتون با نییره که قبولم کردید .

-شک ن*کن که همین طوره دختر جون،اگه نییر تاییدت نمی‌کرد امکان نداشت قبول کنم یه دختر جوون بیاد سمت بچم.
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت سیزدهم

-یعنی برای خودتون مهم نیس بچتون زیر دست کسی که تحصیلات دانشگاهیش پرستاری نیس،باشه؟

انگار باز عصبی شده بود که پیشانی‌اش را دوباره با انگشت ماساژ داد.

-نه مهم نیس،چون کار اصلی تو یه چیز دیگس،انگار نییر خوب مجابت نکرده؟همین که فامیل همسرم فکر کنن تو پرستاری کافیه.

زکی،بیا و درستش کن. ماجرا بوی دردسر می‌داد و من اصلا اهل دردسر نبودم.اخم ریزی به ابروهای پر دخترانه‌ام دادم و بسته‌ی پول را بی‌پروا سمتش گرفتم،فکر نکند عالم و آدمم محتاج پول او هستند و بخاطر پول هر کاری می‌کنند.

-شرمنده من اهل خلاف نیستم،بمن گفتن پرستاری نه کار دیگه.

-خلاف چی؟چی می‌گی تو؟کار تو فعلا نگهداری از پسرمه،اینقدر بچه بچه ام ن*کن،32سالشه،تو یه تصادف ویلچرنشین شده،با زمین و زمانم قهره،حتی حرف هم نمی‌زنه،صدتای مثل تو پرستار دورش ریختم اما فایده نداشت،فعلا وظیفت نگهداری از اونه،برای دوش و لباس و این چیزا یه خدمتکار مرد هس میاد کمکت،تا همینجا،در نهایت ازت یه کار کوچیک میخوام که اونم نه برای تو کاری داره نه خلافه،اصن چیز مهمی نیس که کولی بازی در میاری.

دستم هنوز دراز بود و برو بر مات حرفهایش شده بودم،سی و دو سال؟چرا فکر می‌کردم قرار است پرستار بچه‌ی نهایت شیش هفت ساله شوم،چرا نییر عمه حرفی نزده بود.بقیه‌ی حرفهایش گوشزدهایی بود که ال کن،بل کن،فلان کن،حاج آقا اونطوری دوس نداره حاج خانوم اونجوری دوس داره،با پسرم گرم نگیری، و من تمام این مدت چشمم به بسته‌ی اسکانس دستم بود و صدایی که در گوشم می‌پیچید نیرر عمه بد تو رو نمی‌خواد.
فصل پنجم

چیزی که می‌دیدم باورکردنی نبود،اول آن کوچه باغ پهن و سراتاسر درخت و گل و حالا هم این خانه‌ی بزرگ و سنتی که لوازم و چیدمان لوکس و مدرنش تضاد زیبایی به آن داده بود،با ساک باشگاه از لوازم شخصی‌ام از چند پله‌ی موزایک شده‌ی خانه پایین آمدم و خودم را رو به حوضی بزرگ در وسط حیاط دیدم که دورش پر از شمشادهای رنگی بود.فواره‌ی کوچکش روشن بود و بوی گاه گل زیر بینی‌ام می‌زد.دور تا دور، اتاق‌هایی با در های چوبی و فانوسی در کنار آویزان به چشم می‌خورد،عجب معماریه جالبی داشت،عظمت دو عمارت رو‌به‌روام یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ ،با آن کنده‌کاری‌های دو سه طبقه‌اش،چه خوب در چشم ببیننده طنازی می‌کرد.چند قدم دیگر جلوتر رفتم و همانطور محو دید زدن خانه بودم،حضور پیرمرد مسن را که در را برایم باز کرد از صدای نفس‌های بریده‌اش پشت سر حس کردم و در روبه‌رویم پیرزنی که با شال آویز روی دوشش عصا زنان از عمارت سمت راست بیرون زد و هنوز متوجه‌ی حضور من از آن فاصله نشده بود.

-همینجا صبر کن، برم سودابه خانومو صدا کنم،

ساک باشگاه را با دو دست ،جلوی پاهایم پایین گرفتم و در جوابش با لبخند سر تکان دادم.سر برگردانندم و مشتاق به دید زدن نمای اتاق‌های پشتی مشغول شدم ، با حضور سودابه که عصبی داشت با زن کنار دستش بحث می‌کرد و ازعمارت سمت چپ بیرون زد،راه رفته‌ی پیرمرد کمر خمیده را در وسط راه و لذت بردن من از تماشای آن کندهکاری های روی در اتاق‌ها را ناتمام گذاشت.نگاهم رفت پی آن‌ها و حواسم به صدای پیرزن جلب شد که حالا متوجه‌ی من شده بود و تقریبا داشت به‌من می‌رسید.

-شما کی هستی دخترم؟با کسی کار داشتی؟

کامل سمتش برگشتم،از زیر عینک دقیق براندازم می‌کرد،صورت نورانی داشت و کلا به دل من که نشست.سر جایم جا‌به جا شدم.شاید وقارش مرا گرفت که بی‌اراده دست روی مانتوی بلندم کشیدم و صافتر ایستادم. تا خواستم حرفی بزنم ،سودابه با دور تند سمتان آمد و مجال حرف زدن به من نداد.

-ایشون پرستار جدیدن تاج‌الموک خانم،

رو به من کرد و دو دستش را باز.

--ببخشید ،خیلی منتظر موندید؟چرا زودتر خبرم نکردی مش رمضون..بفرمایید بفرمایید خانم دکتر.

نه به اخم و تخم و جیغ و دادش سر آن دختر ترسیده‌ی پست سرش،چند دقیقه پیش نه به این خنده‌های تصنعی و استقبال.

لبخند کشداری سمتش آمدم و همانطور سمت پیرزن رفتم و دست دراز کردم،از اسم و تحویل گرفتن سودابه معلوم بود شخص مهمی در آن خانه است.

-خیلی خوشبختم از آشناییتون حاج خانوم،البته من دکتر نیستم...

پیرزن گیج دست درازشده‌ی من بود که سودابه باز پرید وسط حرفم و دست دراز شده‌ام را از سمت پیرزن کنار کشید.

-شکسته نفسی ن*کن عزیزم،دکتر با پرستار چه فرقی داره؟هر دو یه درس میخونن اون میشه دکتر اون میشه پرستار...
 

پریاpariaعباسی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
20/11/20
39
133
33
Offline
#پارت چهاردهم

مرا تقریبا همراه خودش کشید و خطاب به پیرزن متفکر پشت سر صدا بلند کرد.

تاج‌الموک بانو سراپا واینستید برای زاونوهات خوب نیس،

به دختر غصه‌دار با لــ*ب و لوچه‌ی آویزان آنطر فتر مثل چند دقیقه‌ی قبل باز تشر زد.

-تو چرا وایستادی،برو کمک کن حاج خانوم بشینه رو تخت اونور حیاط...

دختر بیچاره نفهمید چطور دستپاچه خودش را به حاج خانوم رساند...

صدایش آرامتر شد و فشار انگشتانش دور بازوام بیشتر.

-یه مشت احمق دور خودم جمع می‌کنم،بعدا تکلیف همتونو معلوم می‌کنم صبر کن.

سردرگم از رفتار سوری ،همچنان با فشار دستانش و آن لبخند تصنعی روی لبش سمت عمارت چپی کشیده می‌شدم و همانجا بود در آن هاگیر و واگیر از پشت پنچره‌ی بزرگ اتاق طبقه‌ی دوم عمارت،مردی را دیدم که روی ویلچر نشسته بود و نگاهش سمت ماجراهای پایین می‌چرخید.


معماری داخل خانه کم از بیرون نبود،تلفیقی از سنت و مدرنتیته.الکی نبود سودابه مدام عروس حاج سلیم عروس حاج سلیم می‌کرد،این حاج آقا پولش از پارو بالا می‌رفت.ما هم خانه زندگی داشتیم اینا هم دارند.با پولی که از سودابه به عنوان پیش قسط حقوقم گرفته بودم رهن خانه را بیشتر کردم تا دهـ*ن شمسی برای آمدن رضا و فاطی به خانه‌ام بسته شود.خودم شاهد بودم موقع آمدن به خانه‌ام،چه ذوقی کرده بودند،تا وقتی که پول پسنداز می‌کردم و خانه‌ای جدید رهن،بهترین جا برایشان خانه‌ی من بود،دیگر من مانده بودم و ساکی از وسایلم.

بعد از کلی غر زدن سودابه و خط نشان کشیدن که اینجا حرف اضافه نباشه،سوال اضافه نباشه.حرف حرف منه،فهمیدم ساختن با این سودی ،اعصابی فولادین می‌خواهد ،حیف به خودم قول داده بودم بخاطر هدفم بیشتر به اعصابم مسلط شوم.فهمیدم تاج‌الموک مادر شوهر سودی‌اس و چقدر حرف زد از قانون های خانه،بعضی‌ها را خودم متوجه شدم،مثل همین که تا سودی وارد عمارت شد روسری را از سرش کند و روی مبل سلطنتی قرمز سالن پرت کرد و غرولند کنان زیر لبش چیزهایی گفت،فهمیدم در منزل حاجی سلیم محرم و نامحرم باید رعایت شود و سودی جون حیفش می‌آمد از آنهمه پولی که روی بلوند ک*ر*دن موهای کوتاهش داده بود.دست پشت سر گره زده بود و قدم رو رو‌به روام رژه می‌رفت و حرف می‌زد دیگر از تحملم داشت فراتر می‌رفت که خدا را شکر تمامش کرد و با همان جدیتش نگاهی گوشه‌ی چشمی سمتم انداخت..

-دنبال من بیا.

ساک ورزشی جلوی پایم را برداشتم و مطیع اما بی‌حوصله دنبالش راه افتادم.گفتم شاید قرار باشد اتاقم را نشان دهد اما وقتی دو دور از پله‌های فرش شده‌ی نفیس بالا رفتیم و وارد اتاق روبه پله‌ها شدیم،با اتاقی مواجهه شدم که آشفتگی از آن داد می‌زد.تاریک و آرام.با پرده‌ی بسته و پر از قرص‌هایی که اینور و آنور پرت شده بود و رنگ های روغنی که روی فرش های دستبافت بیچاره ریخته شده بود و بوم های نقاشی خط خطی و پسری که روی ویلچر بی اعتنا به ورود ما گوشه‌ی اتاق با لــ*ب‌تابش ور می‌رفت.نگاه دوباره‌ام افتاد روی فرش ها و آه از نهادم برخاست .ای بی‌انصاف،این فرش ها خداتومن پولش بود.اگر این پسر سودی بود شاید حق داشت اینقدر عبوس و جدی شود.عصبی بود با دیدن این صحنه عصبی تر هم شد اما انگار برایش تازگی نداشت.با قدم های تند سمت پنجره‌ی بزرگ اتاق رفت.

-چیه باز هار شدی زده به سرت؟
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا