در حال تایپ رمان صدایم کن| دنیا حیدری کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

دنیا حیدری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
17/6/21
27
82
13
نام رمان: صدایم کن
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: دنیا حیدری| کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظر محترم:
@shaparak5678
مقدمه: سفری بی‌چمدان دارم. صدا بزن مرا، مهم نیست به چه نامی فقط میم مالکیت را آخرش بگذار، می‌خواهم باور کنم مال تو هستم، با صدایت می‌ایستم.
خلاصه: صدای خنده‌های سرمستش گوش فلک را کر می‌کند اما با مرگ پدرش لــ*ب‌های سها برچید و دیگر نخندید، سختی‌ها را به آغـ*وش می‌کشاند تا اینکه با یک اتفاق مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند...
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210228_223547_519.jpg
بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

دنیا حیدری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
17/6/21
27
82
13
با صدای گریه‌ی برادر پنج ساله‌ام سامان، چشمان خواب‌آلودم را به زور از هم باز کردم و به سقف ترک‌خورده‌ی اتاق چشم دوختم، خمیازه‌ی بلندی کشیدم که تا اعماق وجودم را نشان داد، هوف بلندی می‌کشم و از روی تشک رنگ و رو رفته بلند می‌شوم، با حالت منگی قدم های آرام خود را به هال کوچک و نقلی‌مان می‌رسانم. فرش‌ سرخ زیر پاهایم از پوسیدگی فریاد می‌کشید و انگشتانم را چنگ می‌زد. سامان با صدای خش‌دار که دلیل‌اش گریه‌ی زیاد بود پاهایش را بهم می‌سابید و کلمه‌ی من می‌خوام را پشت سر هم با آن صدای شیرینش تکرار می‌کرد، مادرم با غمی بزرگ در چشمان آهویی‌اش سعی در آرام کردن طفلش دارد:
- خودم برات می‌خرم، گریه نکن الهی مامان فدات شه.
سامان از زور گریه نفس‌نفس می‌زند و با چشمانی مالامال از اشک به مادر نگاه می‌کند:
- در ... دروغ میگی ماما، اون بالم گفتی می‌خلم اما نخلیدی.
اشک در چشمان مشکی‌اش شروع به باریدن می‌کند و مادر چشمانش را می‌بندد و قطره‌ی اشکی بر روی دامنش نقش می‌گیرد. بدنم سنگین شد، انگار سال‌هاست وزنه‌ای را به دوش کشیدم، وزنه‌ای که در حال شکسته شدن مهره های پشتم بود، آن وزنه چه نام دارد؟ چه فرقی می‌کند! فلاکت، بدبختی یا هر چیز دیگری که بخواهد من را به زمین بکوبد. دیگر طاقت اشک‌های سامان و شرمندگی مادرم را ندارم، پاهای بی‌رمقم را از زمین جدا می‌کنم و چند قدمی هال را طی می‌کنم، جلوی سامان زانو می‌زنم و دستان کوچک‌اش را در دستان سردم جا می‌دهم، به چشم‌هایش خیره می‌شوم، چشمانی که اشک در آن موج می‌زند و شبنم های کوچکی را مهمان صورت گندمگون‌اش می‌کند، لبخند کجی برای تظاهر روی لــ*ب‌هایم جا خوش می‌کند، تنفر دارم از تظاهر، از لبخند هایی که هیچ‌کدامشان تعلق به تو ندارند و برای ظاهربینی کنج لــ*ب‌هایت لم می‌دهند، لــ*ب‌های خشکم را از هم باز می‌کنم:
- نبینم اشکاتو داداشی! بدو پاک کن این قطره‌های بارون رو، مرد که گریه نمی‌کنه.
با آستین لباس کهنه‌اش که ریش‌ریش شده بود اشکایش را پاک کرد و با یک فین بلند آب بینی‌اش را که سرازیر شده بود بالا کشید، بغض چنگی به گلویم انداخت و دستانش را دور گلویم حلقه کرد، لــ*ب گشودم:
- خب، بگو ببینم کی چشای قشنگ داداشم رو بارونی کرده؟
با اخم شیرینی سرش را به طرف مادر چرخاند:
- مامان
متعجب به مادرم نگاه می‌کنم که با ریشه‌ی روسری‌اش بازی می‌کند و با حرف سامان سرش را بلند می‌کند و غمزده به چشم‌هایم خیره می‌شود؛ مادری که جان می‌دهد برای یک قطره اشکمان، حالا باعث‌بانی گریه‌های پسرکش شده است، دست‌هایش را به فرش می‌زند و با آخی از جایش بلند می‌شود، به آشپزخانه می‌رود تا باقی غم‌هایش را آنجا خالی کند. چانه‌ام شروع به لرزیدن می‌کند، ولی نباید گریه می‌کردم، اشک‌ها به دردم نمی‌خوردند، برایم منطق نمی‌شدند، برایم هیچ نمی‌شدند.
رویم را به طرف سامان برمی‌گردانم که به جای خالی مادر زل زده است، به چشمانم نگاه می‌‌کند:
- آجی مامان رو نالاحت کلدم؟
در دلم گفتم: تو اون رو ناراحت نکردی، روزگاره که خوشی رو ازش گرفته و ناراحتش کرده، سرم را به مفهوم نه تکان می‌دهم:
- نه عزیزم تو ناراحتش نکردی، نگفتی! چرا گریه کردی؟
بغ کرده سرش را پایین می‌اندازد و با لــ*ب‌های آویزان می‌گوید:
- آجی، سپهل ماشین آتش نشانی خلیده ولی نداد باهاش بازی کنم، مامانم بلام نمی‌خله.
زانوهایم خسته شد، خزیدم و به پشتی قدیمی تکیه دادم، اینبار سامان را در آغـ*وش می‌گیرم و بــ*وسه‌ای به موهای فرفری‌اش می‌زنم، چانه‌ام را روی سرش می‌گذارم و آرام زمزمه می‌کنم:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دنیا حیدری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
17/6/21
27
82
13
- این که گریه نداره، خودم قول میدم یه ماشین آتش نشانی بزرگ برات بخرم.
با خوشحالی خودش را از من جدا می‌کند و با رویی خندان به چشمانم خیره می‌شود، طوری که دندان های خرگوشی‌اش را به نمایش می‌گذارد:
- راست می‌گی آجی؟
- بله که راست می‌گم عزیزم.
هورایی کشید و به طرف حیاط پا تند کرد، حسرت تمام وجودم را فرا گرفت، حسرتی که در دنیای پر از اسباب‌بازی‌‌هایش خلاصه می‌شود، حسرتی در پاهای کوچک‌اش که فقط برای شادمانی بالا و پایین می‌پرد. از جایم بلند می‌شوم و به سمت آشپزخانه‌ای که به زور دو نفر در آن جا می‌گیرد قدم برمی‌دارم، جلوی در آشپزخانه می‌ایستم و به مادرم که به یخچال تکیه داده است نگاه می‌کنم، سنگینی نگاهم را حس می‌کند و پشت سر هم اشک‌هایش را با انگشتان ظریف‌اش پاک می‌کند، به سمتم برمی‌گردد:
- جانم مامان چیزی می‌خوای؟
- یه لیوان آب می‌خوام مامان جون
آب خوردن برای بهانه‌ی دیدنش بود و بس. به سمت سینک رفت و از روی آب‌چکان لیوانی برداشت، پارچ را به دست گرفت و آب را در لیوان ریخت:
- بیا مامان جان.
دستم را به طرف لیوان می‌برم، انگشتان سرد مادرم که قفل لیوان است، جرقه‌ای بر تنم می‌زند، اما چیزی نمی‌گویم، می‌دانستم اگر لــ*ب‌ باز کنم ریزش اشک بی‌مهابا روی گونه‌هایم می‌غلتدد...
جرعه‌ای از آب را در دهانم جمع می‌کنم تا تلخی زبان عوض شود و بعد آب را با گلوله‌های بغض قورت می‌دهم، به مادرم نگاه‌ می‌کنم که خیره به پارچ آب عمیق در فکر فرو رفته است، لیوان را روی سینک می‌گذارم و عقب گرد می‌کنم تا در آن محیط خفقان دور شوم که صدای نرم مادر پاهایم را میخ زمین می‌کند:
- سها دخترم؟
به سمتش برنمی‌گردم تا سیل غم و اشک را در چشمان دخترکش نبیند:
- جانم مامان
- کاشکی هنوز به سامان قول نمی‌دادی، می‌دونی اگه براش نخری چه غوغایی به پا می‌کنه.
بعد از کمی سکوت باز هم صدای گرم‌اش گوشم را نوازش می‌کند:
- بخدا دست و بالم تنگه، وگرنه خودم براش می‌خریدم که این همه بچم گریه نکنه.
چنگال بغض هر لحظه محکم‌تر گلویم را فشار می‌داد، طوری که نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد، با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می‌شد، لــ*ب می‌زنم:
- نگران نباش خودم کمی پس‌انداز دارم، براش می‌خرم، ب ... بابا مرده من که ن ... نمردم.
همین یک جمله کافی بود تا قطره‌ی اشکی برای شروع روی گونه‌ام بغلتد. پاهای ناتوانم را به سمت تنها اتاق خانه می‌کشانم، اتاقی که شاهد گریه‌ها، بغض های کهنه و حسرت های پر از آه است، دستگیره را پایین می‌کشم که با صدای جیر مانندی باز می‌شود و به کلبه‌ی تنهایی‌ام پناه می‌برم، تکیه‌ام را به در می‌دهم و آرام می‌خزم، خودم را در آغـ*وش می‌گیرم و غصه‌هایم را بـ*غـل می‌کنم تا کمتر غریبگی کند، سرم را روی زانوهایم می‌گذارم و اجازه می‌دهم بغضی که امانم را بریده است سر باز کند، قطرات اشکی که بر روی گونه‌هایم می‌نشینند به قدری داغ است که صورتم را در هم می‌کند، به یاد جمله‌ی بی‌بی طلا می‌افتم: سها جان دل اگه پر از غم و غصه باشه می‌جوشه، برای اینه که اونقدر اشک‌ها داغن، خداکنه کسی اشک داغ روی گونش نشینه.
بی‌بی کجای که بدانی این اشک‌های داغ و دلی که قل‌قل می‌کند آتش بر جانم زده است، کجای که بدانی غم بی‌پدری من را از پای در آورده است.
سرم را به دیوار تکیه می‌دهم و به قاب عکس پدرم که روی دیوار ترک‌خورده لم داده است خیره می‌شوم اما اشک دیده‌ام را تار می‌کند، آنقدر تار که گذشته جلوی چشمانم تداعی می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دنیا حیدری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
17/6/21
27
82
13
تیک‌تاک ساعت قدیمی روی دیوار نمور تنها صدایی بود که سکوت خانه را می‌شکست، پتوی پلنگی را از رویم برداشتم و آهسته از جایم بلند شدم، پاورچین‌پاورچین به طرف حیاط قدم برداشتم. نور کم‌سویی از تیربرق کوچه جلوی پایم را روشن می‌کرد، در هال با صدای جیغ‌مانندی باز شد و یکی از دمپایی‌ها را پا کردم، لاک قرمز رنگ پریده‌ام با آبی دمپایی که انگشت کوچکم از پارگی آن بیرون می‌زد برایم مهم نبود، قدم‌های کوتاهم را به طرف سکو کشاندم. فریاد جیرجیرک‌ها در بین باغچه سکوت شب را متلاشی می‌کرد، سرم را بلند کردم و به آسمانی که جامه‌ی نگین‌دار بر تن کرده بود چشم دوختم، نگرانی در چشمانم فریاد می‌زد، ستارگان چشمک‌زن زیبایی خود را به رخ زمین می‌کشیدند. دستم را به طرف دهانم بردم و ناخنم که رنگ دلمه شده بود را در بین دندان گرفتم و کندم، با نگرانی لــ*ب پایینم را گزیدم و از روی سکو بلند شدم، نسیم اردیبهشت ماه موهای بلند و پرکلاغی‌ام را به بازی گرفته بود، به خود لرزیدم و دست به س*ی*نه محکم خود را در آغـ*وش کشیدم، بوی خوش گل‌های زنبق و شیپوری که پدرم در باغچه‌ی کوچک حیاط کاشته بود مشامم را پر کرد، لحظه شماری کردم که هر چه زودتر صورت نورانی پدرم را ببینم تا دلم آرام شود.
با صدای چرخش کلید سرم را به طرف در چرخاندم که قامت کشیده‌ی پدر جلوی در نمایان شد؛ جانه تازه‌ای در وجودم ریشه دواند و نفسی از سر آسودگی کشیدم، خستگی در چشمان مشکی پدرم موج می‌زد، تبسمی به رویش زدم و آرام به طرفش قدم برداشتم، طوری که سامان و مادر بیدار نشوند زمزمه کردم:
- سلام بابایی، خسته نباشی، چرا دیر برگشتی؟ ساعت یازده نصفه شبه.
رو به رویم ایستاد و بر پیشانی‌ام بــ*وسه‌ای زد:
- سلام عزیز بابا، درمونده نباشی، ببخشید نگهبان شیفت دیر اومد مجبور شدم بمونم.
لبخند برای لحظه‌ای از لــ*ب‌هایم برداشته نمی‌شد، همین که صدایش را شنیدم انگار روح تازه‌ای در جانم نقش گرفت، اما لحن دلخوری به خود گرفتم:
- پس چرا زنگ نزدی بابایی؟ چرا گوشیت خاموش بود اصلا؟
پدرم آرام به سمت شیر آب رفت و کنار حوض خالی از آب نشست، کفش‌های پوسیده و جوراب‌هایش را از پایش در آورد، آخیشی از فرط خستگی به زبان آورد که قلبم به درد آمد، لــ*ب گشود:
‌- بابا جان گوشیم خاموش شد ببخشید.
پاهای درمانده‌اش را زیر شیرآب گذاشت و ادامه داد:
- حالا قهر نکن دختر بابا، راستی! پرستو و سامان کوچولو خوابن؟
به طرف سکو رفتم و سر جای قبلی‌ام نشستم، دستم را حائل سکو کردم و آرام گفتم:
- سامان انقد گفت بابا نیومد! بابا کجاس؟ آخرش مامانم خوابوندش که کمتر بی‌قراری کنه، خودشم کمی سردرد داشت مسکن خورد و خوابید
لبخند مهمان لــ*ب‌های خشکش شد:
- الهی بابا قربون پسرکش بشه... سها جان یه دمپایی برام بیار کفشام خیس نشن
از جایم برخاستم و به طرف جا کفشی زنگ‌زده رفتم، دمپایی را در بین دو انگشتم گرفتم و جلوی پاهای پدرم قرار دادم، پاهای خسته‌اش را در دمپایی کرد و کفش‌هایش را به دست گرفت و با یا علی گفتن از جایش برخاست،کفش‌هایش را در جاکفشی گذاشت و جوراب‌های شسته شده‌اش را روی بند انداخت. نسیم بهاری بار دیگر بر صورتم سیلی زد و موهایم را به‌ هم ریخت، لرزی بر جانم نشست که باعث شد تنم مورمور شود. دیگر فریاد جیرجیرک‌ها شنیده نمی‌شد انگار آن‌ها هم با آمدن پدر آسوده به خواب رفته بودند. موهایم را پشت گوش انداختم و جلو رفتم:
- بابا گشنت نیس؟ غذا رو گاز هست برات گرم کنم؟
دستش را روی صورتم به حرکت درآورد و آرام نوازش کرد، زبری انگشتانش برایم لطیف‌تر از پنبه بود، با زبری انگشتانش گرمای بودنش را در دلم بیشتر کرد، به چشمان تیله‌ایم زل زد و آرام لــ*ب زد:
- نه سها جان صاحب شرکت برای خودشون غذا گرفته بود یدونه هم به من داد، سیرم عزیز بابا
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، shaparak5678 و Golbarg

دنیا حیدری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
17/6/21
27
82
13
یک تای ابرویم را بالا بردم و لبم را کج کردم:
- بابا این صاحب شرکت کی هست که همیشه ازش تعریف می‌کنی؟ تا حالا اسمش رو نگفتی!
نیمچه لبخندی کنج لــ*ب‌های خشکش نشست، دستش را جلو آورد و روی ابروی پریده‌ام فشار داد:
- هزار بار گفتم سها خانوم این عادتت رو ترک کن، اما کو گوش شنوا!
-چشم بابایی ولی خب چیزی که عادت بشه ترک کردنش نشدنیه، خب نگفتی کی هست این صاحب شرکت؟
به طرف سکو رفت، پاهایش را بالا برد و به پشتی سکو تکیه داد، تسبیح شاه مقصودش را از جیب شلوارش بیرون آورد و دانه‌ای از تسبیحش را میان سبابه و شستش بازی داد:
- اسمش ایرجه، ایرج مستوفی، مرد خیلی خوبیه همیشه بیشتر از حقوقم بهم داده، خدا خیرش بده.
لبه‌ی سکو نشستم، صدای تسبیح پدرم که دانه‌ می‌انداخت در سرم منعکس شد. چشمانم را به آسمان دوختم، آسمان زیباتر از قبل خودنمایی می‌کرد، یقین داشتم با وجود پدر همه چیز زیباتر بود. نمی‌دانم چرا حس خوبی به آقای مستوفی نداشتم، تعجب کردم که ندیده و نشناخته از او اژدهای غول پیکری در ذهنم ساخته بودم. تصویر دانه‌های تسبیح جلوی چشمانم در میان ابرها نقش گرفت و صدایش همچنان در گوشم شنیده شد. با صدای گرم پدرم دانه‌های تسبیح بر روی ابرها افتادند و محو شدند، رویم را به طرفش گرفتم:
- راستی سها حالا که درست تموم شده کی آزمون کنکور میدی بابا جان؟
با اتمام حرف پدرم انگار یک آب سردی بر روی تنم ریخته شد، سرم را پایین انداختم و با انگشت های سردم بازی کردم:
- راستش ... راستش من نمی‌خوام کنکور بدم باباجون.
سنگینی نگاهش را بر رویم احساس کردم، آرام سرم را بلند کردم که با نگاه متعجب پدرم مواجه شدم، چینی بر پیشانی‌اش انداخت و لــ*ب زد:
- یعنی چی؟ تو که عاشق درس و رشته‌‌ت بودی، لابد از رشته‌ت خوشت نمیاد، خب تغییر رشته بده عزیز بابا کاری که ندا...
کلامش را قطع کردم و آرام زمزمه کردم:
- بابا من با رشتم مشکلی ندارم، من ... من در کل می‌خوام درسم رو ادامه ندم
تسبیح در بین انگشتانش بر روی فرش افتاد، به چشمانم خیره شد و با جدیت کامل گفت:
- نمی‌فهمم! یعنی چی که می‌خوای درست رو ادامه ندی؟ کسی چیزی گفته؟اتفاقی افتاده که می‌خوای از آرزوهات دست بکشی؟
موهایم را پشت گوش انداختم و آب دهانم را با بغضی که بر گلویم نشسته بود قورت دادم:
- آره بابا من از خواسته ها و آرزوهام می‌گذرم، چون خرج دانشگاه زیاده و شما با این حقوق نگهبانی از پسش بر نمیای، اشکال نداره اگر من به جایی نرسیدم لااقل بزار سامان برسه.
برق اشک در چشمانش برایم حکم مرگ را صادر کرد، از حرفی که گفتم پشیمان شدم و سرم را پایین انداختم تا شرمندگی پدرم را نبینم، با صدای لرزانش بغض، چنگ دیگری بر گلویم زد و نفسم را حبس کرد:
- یعنی من اونقدر بی‌وجدانم که دخترم برای نداری و بی‌پولی از آرزو‌های که داره دست بکشه و زندگیش رو تباه کنه؟
پلک‌هایم را روی هم فشردم که قطره‌ای اشک از چشمانم پایین آمد و بر روی گونه‌ام نشست، دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و سرم را بالا برد و به صورت بغ کرده‌ام نگاه کرد:
- سهای من دیگه این حرف رو هیچ‌وقت نزن، تا لحظه‌ای که زنده‌م نمی‌زارم که تو و سامان حسرت یه چیز کوچیکی توی دلتون بمونه، الان هم نگران نباش دخترم فردا میری و برای کنکور ثبت نام می‌کنی، خدا روزی رسونه بابا جان
بار دیگر بغض کردم اما این بار از شادی و وجود پدرم بود که اشک دوباره مهمان چشمانم شد. لبخندی زد و آغوشش را به رویم باز کرد، به پناهگاه همیشگی‌ام پر کشیدم که بوی خوش پدرم در ریه‌هایم جا خوش کرد و من را به عمق خوشبختی کشاند. بــ*وسه‌ای بر سرم زد و آرام زمزمه کرد:
-بابا جان دیگه نبینم اشک‌ توی چشات جمع بشه، حالا هم بریم بخوابیم که دیر وقته
چشمانم را خاراندم و خمیازه‌ای بلند کشیدم که سی و دو تا دندانم دیده شد، پدرم به چهره‌ام نگاه کرد و خنده‌ای آرام سر داد، یقین داشتم من خوشبخت‌ترین دختری هستم که روی کره‌زمین زندگی می‌کند. بــ*وسه‌ای بر گونه‌ی زبرش زدم که جوابش را با بــ*وسه‌ی دیگر بر روی پیشانی‌ام داد:
- شب بخیر باباجون
- شب بخیر عزیز بابا
از سکو پایین آمدم، به طرف هال قدم برداشتم و داخل شدم. سامان با دهانی باز به خواب شیرینی رفته بود و مادرم در کنارش با سربندی که بر سر بسته بود به آرامی خوابیده بود، لبخندی به روی‌شان زدم و به اتاقم رفتم و آرام در رخت‌ خوابم خزیدم، پتو را تا زیر چانه‌ام کشیدم و به سقف خیره شدم، خدارا شکر کردم برای این همه خوبی که در حقم کرده بود و از ته قلب فریاد زدم: خدایا شکرت، خیلی دوست دارم خدا.
چند ثانیه‌ای طول نکشید که خواب چشمانم را با خود برد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na و shaparak5678

دنیا حیدری

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
17/6/21
27
82
13
خرمن موهای بلندم را با حوله خشک کردم و جلوی آینه شروع به شانه کردن موهایم شدم، زیر لــ*ب شعر فاضل نظری را زمزمه کردم:
- و عمر شیشه‌ی عطر است! پس نمی‌ماند
پرنده تا ابد در قفس نمی‌ماند
مگو که خاطرات از حرف من مکدر...
با صدای کودکانه‌ی سامان که بابا را صدا می‌زد از فیض شعر خواندن بیرون آمدم، به طرف هال قدم برداشتم که پدرم با دستانی پر داخل شد، لبخندی روی لبانم لم داد و دردل قربون صدقه‌ی پدرم شدم و به سویش پرواز کردم:
- سلام بابایی خسته نباشی. دستت دردنکنه چقدر خرید کردی، بده کمکت کنم
نصف کمی از خرید ها را بین انگشتانم حلقه کردم و داخل آشپزخانه شدم که صدای سلام کردن مادرم هم به گوشم رسید، میوه ها را روی سینک گذاشتم و به پدرم چشم دوختم:
- سلام دختر بابا درمونده نباشی، سلام بانو سلامت باشی
همه وسایل را روی زمین گذاشت. سامان از پشت پاهای پدر را چنگ زد و شروع به بابا گفتن کرد، پدرم با ذوق به طرفش برگشت و سامان را در آغـ*وش گرفت و بــ*وسه‌ای بر موهایش زد:
- سلام بابا فدات بشه، خوبی شیر مرده بابا
سامان انگشت شستش را داخل دهانش کرد و چرخاند و با لحن لوسی به پدر زل زد:
- بابایی بلام پاستیل خریدی؟
- بله که خریدم ... سها جان توی همون مشمای دستت بود بیارش برای پسر بابا.
به طرف سینک رفتم و پاستیل های رنگی را از مشما بیرون آوردم، یکی را به طرف سامان گرفتم که با ذوق از دستم گرفت و بــ*وسه‌ای برگونه‌ی پدر زد که زود جواب‌اش یکی از بــ*وسه‌های گرم پدرم بود، از آغوشش پایین آمد و به طرف حیاط قدم برداشت. پاستیل را باز کردم و یکی از پاستیل های خرسی را بین دندان هایم گذاشتم که از نرمی‌اش به ذوق آمدم و با ولع شروع به خوردن کردم:
- ای شکمو به من و مامانت نمیدی؟
سرم را بلند کردم و به چشمان خندان پدر که در حال شستن دستانش بود نگاه کردم، خنده‌ی کوتاهی کردم و جلو رفتم، یکی از پاستیل ها را داخل دهـ*ان پدرم گذاشتم و پاستیل دیگری را به مادرم دادم:
- دستت دردنکنه بابایی، خیلی خوشمزس اصلا حواسم نبود تعارف کنم
دستانش را با حوله خشک کرد:
- اشکال نداره دختر بابا نوش جونت، سها جان چرا موهاتو نبستی؟
مادرم که در حال سرخ کردن سیب زمینی ها بود، به طرفم برگشت و با اخم به صورتم زل زد:
- سها خانم بابات راست میگه! چرا موهات رو نبستی الان میریزه تو خونه!
- باشه مامانی پاستیلم رو بخورم میرم موهام رو جمع می‌کن...
پدر حرفم را قطع کرد:
- بیا بابا جون خودم برات می‌بافمش
چشمانم از شوق دو دو می‌زد:
- الهی من قربونت برم بابایی، این موهام خیلی بلنده کلافم کرده، حتما سر فرصت باید کوتاهش کنم
این بار اخم پدر بود که حواله‌ام شد:
- لازم نکرده دست به موهات بزنی، تا وقتی که خودم زندم موهات رو می‌بافم و شونه می‌کنم.
دستانش را در دست گرفتم و بــ*وسه‌ای بر دستش زدم:
- ایشالا سایتون همیشه رو سرمون باشه بابایی.چشم کوتاه نمی‌کنم
شانه‌هایم را گرفت و من را به طرف هال کشاند:
- قربونت بشه بابایی
صدای مادر داخل آشپزخانه به گوشمان رسید:
- آقا خسرو کم این دختر رو لوس کن
هر دو تک خنده‌ای کردیم ونشستیم، من پشت به پدر منتظر ماندم تا دستان قدرتمندش داخل موهایم بنشیند، خرمن موهایم را در بین انگشتانش گرفت و شروع به بافتن کرد، حس آرامش در تمام وجودم تزریق شد، آرامشی از جنس امنیت.
سامان در هال را باز کرد و با خنده به طرف پدر دوید:
-بابا جونم؟
پدر همان طور که موهایم را پیچ و تاپ می‌داد، جواب سامان را هم داد:
- جانم عزیز بابا
- با من بازی می‌تونی؟
- آره بابایی فقط صب کن موهای آبجی سها رو ببافم
سرم را چرخاندم به سامان که دستانش را دور گردن پدر حلقه کرده بود نگاه کردم و گفتم:
- منم بازی
سامان از روی دوش پدر پایین آمد و با اخم به چشمانم زل زد، یک اخم شرین و دوست داشتنی!
- نخیر تو بازی نیستی
همون لحظه بافت موهایم تمام شد و پدر سامان را روی پایش گذاشت:
- اهه بابا جان اینجوری با خواهرت حرف نزن عزیز بابا، سها هم میاد بازی اشکال نداره گل پسرم
بــ*وسه‌ای روی گونه‌ی هردویشان زدم و از جایم بلند شدم:
- نه بابا جون من میرم یکم به مامان کمک کنم، خوش بگذره
به طرف آشپزخانه قدم برداشتم که صدای گرمش در گوشم نجوا شد:
- راستی سها جان کی برای کنکور میری ثبت نام کنی؟
به صورت همیشه مهربانش چشم دوختم و با لبخند گفتم:
- فردا قراره با پونه بریم برای ثبت نام
- انشالله موفق باشی عزیز بابا
لبخندم را عمیق‌تر کردم که چال گونه‌ام دیده شد:
- ممنونم بابا، بابت همه چی ممنونم
تبسم مهربانی بر لــ*ب آورد و با سامان شروع به بازی کرد.
با همان لبخند به طرف آشپزخانه رفتم و از ته دل خدا را شکر کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na و shaparak5678

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر