در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
نام رمان: طالع سلطنت خونین
نام نویسنده: ساحل صالحی‌زاده
ژانر: معمایی، عاشقانه، تراژدی، علمی_تخیلی
ناظر محترم:
@جغد برفی
خلاصه: سقوط سلطنت پادشاه لویی دوم؛ به دست برادرش. نقطه عطف شروع یک تقدیر جدید برای «پریسیلا پنسون» بود. زمانی که در پس آینه‌ی، اتاق ممنوعه قصر پنسون‌ها، پرده از رازی چندین ساله برداشته می‌شود. یک طالع شوم؛ تاریخ دوباره تکرار می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، Golbarg و جغد برفی

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، sahel.salehi و جغد برفی

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
«به نام خداوند جان و خرد»
مقدمه:
با ترس و وحشت، قدم‌هایش را تندتر می‌کند و در حالیکه عرق، از سر و صورتش می‌چکد؛ هراسان، سرش را به اطراف می‌چرخاند، تا مبادا سرباز‌ها پیدایش کنند. جنگل دافنی، در تاریکی فرو رفته و درختان سایه‌ی رعب‌آورشان را بر زمین افکنده‌اند و باد،‌ هو هو کشان از میان شاخه‌ها به گوش می‌رسد.
به هر سمت که می‌رود، تنها چیزی که به چشم می‌خورد؛ درختان سر به فلک کشیده‌ای اند که مانند اشباح معلق، از این سو به آن سو می‌روند. ناگهان صدای یکی از سربازان به گوش می‌رسد «پیدایش کنید... آن رمال نحس را پیدا کنید و بکشیدش!»
کلاه شنل سیاه آغشته به خونش را، جلوتر آورده و در حالی که عرق سرد، از ستون فقراتش به پایین می‌چکد؛ طفل معصومش را محکم‌تر به آغـ*وش می‌کشد و به راهش ادامه می‌دهد. صدای سربازان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود؛ دیگر رمقی برایش نمانده بود. از شدت خونریزی و فرط خستگی، میان بوته‌ها از پای می‌افتد و به درخت بلوط سفیدی که سالهاست خشکیده، تکیه داده و عاجزانه از سربازان طلب رهایی می‌کند.
سربازها یکی پس از دیگری، گردش آمده و کمانشان را به طرفش نشانه گرفتند.
- بلاخره، زمان مرگت فرا رسیده است!
و تیری از کمان رها شده و مستقیم به قلبش اصابت می‌کند، سرباز جلوتر آمد و طفل را از آغوشش جدا ساخت« به طرف قصر برمی‌گردیم»
حال، صدای رعب‌آور جنگل دافنی با صدای سربازان در ه‍م‌ آمیخته و بانگ سر می‌دهد« سلطنت پادشاه لویی دوم به پایان رسید؛ زنده باد پادشاه ادوارد!»
***

سخن نویسنده:
«دورادو» نام سرزمینی خیالی‌ست؛ در قرن ۱۹میلادی، واقع در اروپای غربی و در همسایگی بریتانیا و فرانسه. تمام شخصیت‌ها و اتفاقات، جملگی از قوه‌ی تخیل نویسنده نشأت گرفته و در هیچ تاریخی ثبت نگردیده است.
این رمان اولین تجربه‌ی نوشتن من است و امیدوارم بتوانم شما خوانندگان عزیز را تا پایان، راضی نگه دارم. ممنون از همراهی سبزتان.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
فصل اول
***
۱۷ سال بعد
نسیم ملایمی می‌وزید و باد، برگ‌های درختان را به رقص آورده بود. صدای برگ‌ درختان با نوای، آهنگین و گوش‌نواز پرندگان، در هم آمیخته و خورشید تابناک بر فراز آسمان‌ها، پیام ظهر را به ارمغان آورده بود.
جاده، خاکی و طولانی بود؛ کالسکه‌ای از دور نمایان، و هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. با صدای درشکه‌چی، یکباره وقفه‌ای به حرکت خستگی ناپذیر اسب‌ها، وارد آمد و سر جای خود ایستادند. درشکه‌چی به سرعت از کالسکه پیاده شد و در درشکه را گشود. لابه لای پرده‌ای ابریشمی، دستان ظریفی با طنازی، بیرون آمده و پرده را کنار زد. تابلویی که بر سر دروازه‌ی حیاط، نصب شده بود را خواند:
« آکادمی آموزش اتیکت اشراف‌زادگان_سال تاسیس ۱۸۲۰»
لبخند کجی بر گوشه‌ی لبانش نقش بست و با ناز و عشوه پشت چشم‌هایش را نازک کرده و خطاب به درشکه‌چی می‌گوید:
- خب منتظر چه هستی؟! من را به داخل ببر.
درشکه‌چی سرش را به نشانه‌ی تعظیم فرود آورده و دستان ظریف دخترک را با احتیاط در دست گرفته و دخترک نیز پای راستش را از درشکه بیرون آورده و با دست دیگرش، دامن چین‌دار قهوه‌ای رنگش را با اکراه بلند کرده و از درشکه بیرون می‌آید.
از دروازه‌ی حیاط عبور کرده و در‌ حالیکه نگاهش را دور تا دور حیاط می‌گرداند، خطاب به درشکه‌چی می‌گوید:
- بهتر است برگردید، از حالا به بعد دیگر نیازی نیست همراهیم کنید. برگردید و به مادربزرگ بگویید صحیح و سالم به آکادمی رسیدم، و سعی خواهم کرد هر روز برایش نامه بنویسیم.
- چشم، دوشیزه آیدا.
و سرش را بار دیگر به نشانه‌ی تعظیم فرود آورد و به طرف کالسکه به راه افتاد.
بار دیگر آیدا، با دقت هرچه تمام‌تر اطرافش را از نظر گذراند و با عشوه به راهش ادامه داد، تا اینکه به ساختمان اصلی آکادمی رسید. کلاه کوچک توری‌اش را روی سرش تنظیم کرد و با نفسی عمیق، هوای مطبوع ناشی از عطر گل‌های یاس حیاط، را به داخل ریه‌هایش کشاند؛ و داخل شد.
با یک دست دامن بلند و چین‌دارش را گرفته، سرش را با غرور بالا آورد و همانطور که با چشمان عسلی و گردش، راهرو‌های سنگ‌فرش و دیوارهای کنده‌کاری شده، را از نظر می‌گذراند؛ به راهش ادامه داد. تا اینکه به اتاق ته راهروی غربی رسید. در اتاق، نیمه‌باز بود و می‌توانست از پشت در، داخل را تماشا کند. خانمی میانسال، با موهای طلایی بافته‌شده و لباسی ارزان‌قیمت برتن؛ پشت یک میز چوبی مشرف به پنجره‌ای بزرگ، روی صندلی نشسته و با چشمان خمارش، نوشته‌های کاغذ توی دستش را می‌خواند. آیدا خمی به ابروانش آورده و غرلندکنان زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- آه مادربزگ! از دست کارهای شما... مرا چه به این فقیر فقرا! یعنی ایشان قرار است به من آموزش بدهند که چگونه مانند یک دوشیزه‌ی اشرافی رفتار کنم!
با حرص سرش را تکان داده و دستش را مشت می‌کند و چند ضربه‌ی ملایم به در وارد می‌کند. خانم میانسال سرش را بالا ‌آورده و با مهربانی لبخندی بر لبای نازکش نشاند و لــ*ب برچید:
- بفرمایید داخل!
آیدا با تکبر خاصی سرش را بالا گرفته و با ناز و عشوه وارد می‌شود و بدون گفتن حتی یک کلمه، فورا نامه‌ای که در دست داشت را روی میز گذاشته و منتظر می‌ایستد. خانم میانسان با اینکه از رفتار مغرورانه و دور از ادب آیدا رنجیده شده بود اما به روی خود نیاورده و نامه را از روی میز برمی‌دارد و شروع به خواندن می‌کند. چند لحظه‌ای اتاق غرق در سکوت و آرامش می‌شود، تا اینکه خانم میانسال همچنان که نامه در دستش بود و خط به خط می‌خواند؛ صورتش را به سمت آیدا برگرداند و با لبخندی بر لــ*ب خطاب به آیدا گفت:
- آیدا اسکوات... نوه‌ی دوست داشتنی، و تنها وارث کنتس، پاتریشیا اسکوات... به آکادمی اتیکت اشراف‌زادگان خیلی خوش آمدید!
آیدا بادی به غبغب آورده و با غرور، لبخند کجی بر گوشه‌ی لبش نشاند. خانم میانسال ادامه داد:
- کنتس اسکوات در این نامه ذکر کردند که شما سالهاست به طور خصوصی تحت نظر بهترین مربیان، در قصر شخصیتان آموزش دیده‌اید.
مکث کوتاهی کرد و همزمان که نامه را در کشوی میز جا می‌داد، گفت:
- که ظاهرا زیاد در کارشان موفق نبودند!
سپس ابروهای بور و کم پشتش را بالا انداخته و به قیافه‌ی متکبر آیدا نگاهی انداخت و ادامه داد:
- ایشان اصرار دارند که شما سال آخر آموزش‌هایتان را اینجا، در همین آکادمی بگذرانید! نگران نباشید دوشیزه‌ی جوان، مطمئنم از آموزش‌هایمان راضی خواهید بود! همانطور که از نامش پیداست، اینجا مکانی بسیار مناسب، با آموزش‌های سطح بالا و قوانین خاص، برای شما بهترین امکانات را فراهم خواهد کرد و شما می‌توانید در کنار اشراف‌زاده‌های دیگر؛ که هر کدام از خانواده‌های سرشناس و ثروتمند این سرزمین هستند، آموزش‌های لازم را ببینید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
آیدا همچنان سرش را بالا گرفته و سکوت کرده بود؛ گویی داشت با این کارش به خانم میانسال می‌فهماند که چقدر از آمدن به اینجا ناراضی و ناراحت است. در این هنگام یکی از خدمه‌های آکادمی، وارد اتاق می‌شود و خطاب به خانم میانسال می‌گوید:
- از اینکه مزاحم اوقاتتان شدم، عذر می‌خواهم خانم جونز! اما مدیر جدید می‌خواهند شما را ببینند.
خانم جونز با دستش به آیدا اشاره کرد و گفت:
- لطفا دوشیزه اسکوات را تا خوابگاه همراهی کنید و هر چیزی که خواستند در اختیارشان قرار بدهید، منم با مدیر جدید ملاقات خواهم کرد.
خدمتکار با تواضع و احترام سرش را خم کرد و خطاب به آیدا گفت:
- خواهش می‌کنم دنبالم بیایید، دوشیزه اسکوات.
آیدا چشمانش را در حدقه چرخاند، و نفسش را محکم بیرون داد و همچنان که خدمتکار را دنبال می‌کرد؛ از او پرسید:
- قرار است تا کی اینجا بمانم؟!
- تا هر وقت که آموزش‌هایتان به پایان برسد.
پوفی کشید و دست‌هایش را مشت کرد و همراه خدمتکار به راهش ادامه داد.
پله‌های چوبی و قدیمی ساختمان را با احتیاط پیمودند، تا بلاخره بعد از پیمایش حدودا، چهل و پنج تا پله‌ی چوبی، به طبقه‌ی سوم ساختمان رسیدند. خدمتکار سر جایش ایستاد و صورتش را به طرف آیدا چرخاند و گفت:
- اینجا خوابگاه آکادمی است، و شما قرار است از این به بعد همین‌جا به استراحت بپردازید.
با یک نگاه، کف چوبی و دیوار‌های سفید گچ‌بری شده، راهروی عریض و طولانی که در دو طرفش، قطاری از درهای چوب گردو، صف کشیده بودند، را از نظر گذراند. سپس نگاهش، به پنجره‌ی کوچک و مثلثی شکل ته راهرو، معطوف گشت و زیر لــ*ب غرید:
- آنقدر که از آکادمی‌شان تعریف و تمجید می‌کنند، حتی به خودشان زحمت ندادند یک پنجره‌ی بزرگتر و دل‌بازتر بسازند.
خدمتکار با مهربانی لبخندی را مهمان لبای نازکش کرد و گفت:
- سخت نگیرید دوشیزه‌ی جوان، اطمینان دارم از اینجا خوشتان خواهد آمد، هنگامی که با دوستان جدیدتان آشنا شوید و سر کلاس‌ها حضور پیدا کنید، متوجه خواهید شد که اینجا چقدر به شما خوش خواهد گذشت.
آیدا ابروهایش را در هم آمیخت و ناله‌ای سر داد:
- اما من می‌خواهم به قصر خودمان برگردم، پیش مادربزرگم. این‌جا احساس خفگی می‌کنم، یعنی قرار است تا کی در این جای تنگ و تاریک بمانم.
خدمتکار با شنیدن حرف‌هایش، پی برد که آیدا چقدر از آمدن به آکادمی ناراضی است. آیدا اولین و تنها کسی بود که از آمدنش به آکادمی ناراضی بود؛ چرا که مابقی دوشیزگان هر ساله با ذوق و اشتیاق فراوان خود را برای آمدن به آکادمی، آماده می‌کردند. اما یقین داشت که آیدا هم پس از آشنایی با دوشیزگان دیگر، قطعا عاشق آکادمی می‌شود. به همین خاطر، اتاق شماره‌ی چهار را برای اقامت آیدا در نظر گرفت. و گفت:
- از حالا به بعد، این‌ اتاق محل اقامت شما در آکادمی خواهد بود. تا من وسایل شما را داخل اتاق می‌چینم، شما می‌توانید سری به باغ آکادمی بزنید.
سپس، با چشمان روشن و براقش، چشمکی زد و ادامه داد:
- مطمئنا پشیمان نخواهید شد.
آیدا به نشانه‌ی تایید سری تکان داد و با سرعت پله‌ها را درنور دید، تا به در خروجی رسید. نگاهش را به اطراف چرخاند، تا باغ آکادمی را پیدا کند. مردی‌ را دید که لباسی مشابه، لباس باغبان قصرشان، را بر تن دارد و به طرف بوته‌های گل رز سرخ در حرکت است.
سرش را تکان داد و با اطمینان گفت:
- این باید باغبان باشد، بهتر است دنبالش بروم تا من را به باغ آکادمی برساند.
دامن چین دارش را با دو دستش گرفته و پشت سر مرد باغبان، به راهش ادامه داد. از کنار بوته‌های گل رز سرخ، گذر کرد و در حالیکه با نفسی عمیق، عطر گل‌ها را به داخل ریه‌هایش می‌کشاند، خود را میان انبوهی از گل‌های رنگارنگ و خوش‌بو دید. نگاهش را نافذتر کرد و به دقت اطراف را از نظر گذراند. سمت راستش، درخت‌های گیلاس و زردآلو، قد علم کرده و میوه‌های خوش‌رنگ و آبدارشان را به نمایش گذاشته بودند. سرش را به طرف دیگر چرخاند، فواره‌ای مرمرین، با شکل و شمایل پرنده‌ای که نوکش را به سمت آسمان گرفته و بال‌هایش را باز کرده بود، و آبی زلال و گوارا از نوکش به سمت پایین در جریان بود. داخل حوض، ماهی‌های قرمز و سفید، که بخاطر، تابش نور خورشید روی پولک‌هایشان، براق و درخشان شده بودند، به چشم می‌خورد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
چشم‌هایش را آرام روی هم گذاشت و طنین گوش‌نواز پرندگان را مهمان گوش‌هایش کرد و در این حین یکباره رعشه‌ای بر کل بدنش وارد آمد و با هیجان چشم‌هایش را گشود و همچنان که لبخندی از سر اشتیاق بر لبانش نشسته بود، به آسمان آبی خیره ماند.
خورشید سوزان، پرتو نورش را به سمت چشم‌های آیدا، راهی ساخت و با برخورد پرتو نور با چشمان عسلی‌اش، حدقه‌ی چشمانش گشادتر شده و رنگش به یشمی مایل گشت.
نگاهش را از خورشید دزدید و بلند فریاد کشید:
- این‌، بی نظیره!
در این حین، نوای دلنشین و گوش‌نوازی، از پشت سر، حرفش را قطع کرد و گفت:
- هنوز که چیزی ندیدید! این تازه اول شگفتی‌هاست!
آیدا چشمانش را گرد کرد و سرش را چرخاند؛ خود را مقابل دخترکی دید که سر تا پایش را با شنلی نیلی رنگ طلاکوب شده، پوشانده و کلاهش را طوری بر سر نهاده بود که صورتش ناپیدا؛ تنها از زیر کلاه زاویه‌ی ظریف فک و چانه‌اش، با لبانی به سرخی خون، نمایان بود.
سپس دخترک، لبخندی بر لــ*ب نهاده و دندان‌های ردیف و مروارید نشانش را به رخ کشیده و آهسته زمزمه کرد:
- شما که هستید؟! از کجا آمدید! و آیا از مربیان آکادمی هستید یا یک دوشیزه‌ی اشرافی؟!
آیدا با دیدن جنس مرغوب پارچه‌ی شنل و حاشیه‌ی طلاکوب شده‌اش، نفس در س*ی*نه‌اش حبس شد و با خود گفت« ای کاش من نیز چنین شنل پر زرق و برقی داشتم»
خودش را کمی جمع و جور کرد و سرش را بالا گرفت تا پیشش کم نیاورد. با اعتماد به نفس خاصی گفت:
- من آیدا اسکوات هستم... تنها وارث و نوه‌ی کنتس، پاتریشیا اسکوات.
دخترک کلاه شنلش را جلوتر آورد و با خنده‌ی شیرینی گفت:
- پس شما هم یک دوشیزه‌ی اشرافی هستید. به آکادمی خوش آمدید، آیدا.
شنیدن نام کوچکش، از زبان دخترک اعیان، برای آیدا عجیب دل‌پذیر و روح‌نواز بود، چرا که تا قبل از این هیچ کسی اجازه‌ی بر زبان آوردن نام آیدا، بدون پیشوند دوشیزه، را نداشت. برای اولین بار احساس کرد هم‌تای خودش را پیدا کرده است.
دخترک بی درنگ دست آیدا را گرفت و گفت:
-‌ به دنبالم بیا! می‌خواهم تو را با شگفتی‌های دیگر باغ، آشنا کنم‌.
دستش را محکم‌تر گرفت و با دخترک اعیانی، به راه افتاد.
از لا‌به لای درختان گیلاس، گذر کرده و قدم به کوچه‌باغی که انتهایش به باغ بهشت ختم می‌شد،‌ نهادند. باغ بهشت اصلی‌ترین باغ آکادمی و مکانی دنج و اشرافی برای گردهمایی و دورهمی‌های اشراف‌زادگان بود. همچنان که از کوچه‌باغ گذر می‌کردند؛ مکالمه‌هایی در بینشان رد و بدل می‌شد.
دختر اعیانی، محکم با دستش شانه‌ی آیدا را چسبید و همچنان که قدم‌هایش را تندتر می‌کرد، گفت:
- مکانی که می‌خواهم شما را ببرم، خاص‌ترین مکان آکادمی است. آنجا دختران و پسران اشرافی‌ای که در آکادمی مشغول تحصیل و آموزش هستند، دور هم‌ جمع شده و با یکدیگر هم صحبت می‌شوند.
آیدا گوشه‌ی ابروی چپش را بالا گرفت و چشم‌هایش را گرد کرد و پرسید:
- مگر پسرا هم اینجا هستند؟!
- البته! تمام دختران و پسران اشرافی این مرز و بوم، برای تحصیل و آموزش اتیکت‌های خاص، به اینجا می‌آیند؛ تا بعدها به عنوان یک اشراف‌زاده‌ی اصیل، کردار و رفتاری در خور شأن داشته باشند.
- اما فکر می‌کردم دختران و پسران اشرافی از هم جدا باشند!
- البته که دختران و پسران اشرافی از هم جدا هستند؛ در واقع هر گونه تماس و یا دیدار مخفیانه اینجا ممنوع است؛ این اصلی‌ترین قانون آکادمی است. خوابگاه پسرها درست پشت باغ بهشت و از خوابگاه دوشیزه‌ها فاصله دارد...
حرفش را نیمه‌تمام رها کرد و قدم‌هایش متوقف شد، دستش را از شانه‌ی آیدا جدا کرده و روبه رویش ایستاد و همچنان که سعی داشت صورتش را از نظر پنهان کند؛ سخنش را ادامه داد:
- یادت باشد، هرگونه تماس نامتعارف یا دیدار مخفیانه ممنوع است! چون ممکن است عواقب خیلی بدی را به دنبال داشته باشد، اما داخل حیاط آکادمی، باغ بهشت و سالن اجتماعات، ایرادی ندارد که دخترها و ‌پسرها به صورت عمومی، با یکدیگر معاشرت داشته باشند.
- پس که اینطور! نگران نباشید حواسم هست.
- خوب است، پس به راهمان ادامه می‌دهیم. می‌خواهم جای جای این آکادمی را نشانت بدهم، به دنبالم بیا!
- یک لحظه صبر کنید! شما هنوز خودتان را معرفی نکردید، من حتی نام شما را نمی‌دانم، نامت چیست؟!
دخترک قدم نیمه برداشته‌اش را روی زمین قفل کرد و همچنان که پشتش به آیدا بود، سر جایش ایستاد؛ به آرامی کلاه روی سرش را برداشت و در حالیکه موهای فندقی موج‌دارش را که انتهایش تا کمر می‌آمد، را از هم باز می‌کرد، آرام آرام صورتش را برگرداند و دسته‌ی موهای ابریشمی‌اش را روی شانه‌ی چپش انداخت و همچنان که انگشتان بلند و ظریفش را لابه لای امواج موهایش، می‌چرخاند؛ لبخند جسورانه‌ای را چاشنی لبان سرخ فامش کرد و آهسته نامش را بر زبان جاری کرد:
-« پریسیلا».
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
نگاه آیدا با زیبایی محصور کننده‌ی پریسیلا در هم آمیخته و قدرت کلام را از آیدا گرفته بود، چشمان عسلی‌اش را معطوف صورت زیبای پریسیلا کرده و ناگهان با دیدن چشمان زمردین پریسیلا، که میان دسته‌ای از موهای ریخته شده روی صورتش، اسیر شده بودند؛ برق از سرش پرید و لــ*ب به سخن گشود:
- باورم نمی شود! مثال پری قصه‌ها می‌مانی!
پریسیلا با انگشتان دو دستش، دو طرف دامن چین‌دار و نیلی رنگش را گرفته و نوک پای چپش را جلو آورده و پای دیگرش را مقداری خم می‌کند و در این حین کمر و شانه‌هایش را در حالی‌که سرش را همچنان با اقتدار بالا گرفته، با یک تکان به سمت پایین خم کرده و ادای احترام کرد و گفت:
- از تعریفی که کردید، بسیار بسیار خرسندم.
آیدا نیز در جواب احترامی که پریسیلا نشان داد، دامنش را در دست گرفته و به مانند پریسیلا ادای احترام کرد.
حال وقت آن رسیده بود که پریسیلا و آیدا وارد باغ بهشت شوند و آنجا، آیدا با بقیه‌ی اشراف‌زادگان آشنا شود. هنوز وارد باغ نشده، گروهی از دوشیزه‌های کوچک که سال اول آمدنشان به آکادمی بود، جلوی مسیرشان ظاهر شدند و همگی با دیدن، چهره‌ی زیبای پریسیلا به وجد آمده و با چشمانی گشاد و دهانی باز، در حالی که با انگشت اشاره، پریسیلا را به هم نشان می‌دادند، بلند فریاد زدند:
- دوشیزه پریسیلا! نگاه کنید ایشون دوشیزه پریسیلا هستند...
پریسیلا هم خنده‌ای را مهمان لبانش کرد و در حالی‌که دستش را برایشان تکان می‌داد؛ با اشتیاق در جوابشان گفت:
- سلام دوشیزه‌های کوچک... به آکادمی خیلی خوش آمدید... امیدوارم سال اول برایتان، به یادماندنی باشد.
آیدا با دیدن این صحنه پی برد که پریسیلا چقدر انسان خون‌گرم و دوست‌داشتنی‌ است. به نیم رخ پریسیلا خیره ماند و گفت:
- معلوم است انسان خوش‌قلب و مهربانی هستی که همه اینقدر برای دیدنت هیجان‌زده هستند!
پریسیلا نیم رخش را از آیدا گرفت و صورتش را برگرداند و درحالی‌که سرش را با تاکید بالا و پایین می‌کرد، گفت:
- این یک قانون نانوشته‌ست که برای خودم گذاشتم، اینکه نسبت به همه، با مهربانی و عدالت برخورد کنم. با همه دوست باشم و کسی را بر دیگری برتر ندانم.
قانون پریسیلا درست نقطه مقابل قانونی بود که آیدا برای خودش گذاشته بود. چرا که آیدا کسی را همتا و برابر خود نمی‌دانست و در تمام طول عمرش کسی را لایق دوستی ندانسته و مدت مدیدی را‌ در قصر خصوصی‌اش تنها و در انزوای کامل به سر می‌برده است. و تنها مادربزرگش و خدمه‌ی ویژه‌ی قصرشان، اجازه‌ی معاشرت با ایشان را داشتند. تمام این‌ها برمی‌گردد به زمانی‌که آیدا با یک بیماری وسواس فکری به دنیا آمده و تا این سن گریبان‌گیرش است و سالهاست دارد با آن دست و پنجه نرم می‌کند. اما حالا با شناختن پریسیلا یقین پیدا کرده بود، تنها کسی که لایق دوستی با آیدا باشد، پریسیلا هست و بس.
همچنان که چشمهایش را نافذتر کرده و به صورت پریسیلا خیره مانده بود؛ پریسیلا با آرنجش ضربه‌ای به او وارد کرد و گفت:
- در فکر فرو رفته‌ای! چیزی شده است؟!
آیدا پلک‌هایش را چند بار برهم زد و سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- خیر، چیزی نیست. بهتر است به راهمان ادامه دهیم، بی صبرانه مشتاق دیدن باغ بهشت هستم.
پریسیلا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و بار دیگر دست‌های آیدا را گرفت. آیدا نیز دستان لطیف و نرم پریسیلا را محکم در دستانش فشرد و با هم قدم در باغ بهشت گذاشتند.
صدای خنده و شور در سرار باغ پیچیده بود؛ اشراف‌زادگان بسیاری، با لباس‌ها و پیراهن‌هایی اطلسی ؛ گرد هم آمده و در حال معاشرت و گفت و گو بودند. باغی به مساحت یک هکتار که دور تا دورش را درختان چنار محصور کرده و فاصله‌ی بین هر درخت را نیز پرچینی پر کرده بود، در قسمت شمالی باغ، آبنمای مرمرین دیگری بود با همان شکل و شمایل پرنده‌‌‌ای که نوکش به سمت آسمان است.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
از هر طرف باغ، گل بوته‌های رنگارنگ به چشم می‌خوردند؛ شاپرک‌ها نیز در میان گل بوته‌ها به این طرف و آن طرف می‌پریدند. پرندگان آواز سر می‌دادند و نوای آهنگینشان با صدای خنده‌ی اشراف‌زادگان درهم می‌آمیخت. در میان این باغ و همه‌ی زیبایی‌هایش، چشمه‌ای را میتوان نظاره کرد که نفس باغ را احیا می‌کند و به آنان وجود می‌بخشد.
آیدا نفسش را در س*ی*نه حبس کرده و در دلش گفت« آه خدای من، این باغ همان امید،ناامیدی هست که در هیچ جای زندگی‌ام نتوانستم آن را بیابم و از وجودش بهره ببرم.»
سپس صورتش را به سمت پریسیلا چرخاند و گفت:
- هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم یک باغ، با درختان سر به فلک کشیده‌اش و گل‌ بوته‌های رنگینش، در حالیکه معدن عشقی از میان آنها جاریست؛ حال مرا اینقدر دگرگون سازد. باغ بهشت برازنده‌ی آن است؛ به راستی اینجا تکه‌ای از بهشت خداوند است.
پریسیلا با قاطعیت حرف‌های آیدا را تایید کرد و گفت:
- من که گفته بودم این تازه اول شگفتی‌هاست!
سپس شکر خنده‌ای را مهمان لبان سرخ‌ رنگش کرد و همچنان که با نگاهش اطراف را می‌پایید، ادامه داد:
- از حالا به بعد، تو نیز عضوی از ما هستی، خوب اطراف را بنگر و برای خودت دوستانی پیدا کن، من نیز همراهیت خواهم کرد.
لبخند رضایت‌بخشی بر لبان آیدا نشست و نگاه کنجکاوش را معطوف دسته‌ای از اشراف‌زادگان کرد؛ میانشان پسرکی خوش قد و قامت، در حالیکه یک دستش را به بند کمر شلوارش قفل کرده و در دست دیگرش عصای چوبی کنده‌کاری شده‌ای بود، پای راستش را به دیوار پشت سرش تکیه داده و پای دیگرش را محکم به زمین قفل کرده بود، توجه آیدا را سمت خودش کشاند.
پسرک نیز همچنان که خنده‌ای جسورانه بر لــ*ب‌هایش نشسته و دندان‌های سفیدش نمایان گشته بود، سرش را چرخاند و با دو انگشت شست و سبابه‌اش، پیچی بر سیبیل‌های کم پشت و سیاهش داد و سپس کلاه سیلندر کرمی‌رنگش را به نشانه‌ی احترام از سرش برداشت.
پریسیلا که نظاره‌گر این صحنه‌ی زیبا بود، با شیطنت خطاب به آیدا گفت:
- گمان کنم کنجکاوی مایکل را برانگیختی! نگاهش سمت ما معطوف گشته است، کم پیش می‌آید مایکل به کسی توجه کند!
دگر بار آیدا سرتا پای مایکل را از کلاه سیلندر کرمی‌رنگش، پیراهن اطلسی و کراوات ابریشمی، جلیقه‌ی طلاکوب‌شده و کت و شلوار کرمی‌اش، را از نظر گذراند، و با هیجان پرسید:
- او کیست پریسیلا؟! لباس‌هایش بسیار خاص و گران‌قیمت است!
- قطعا خوش‌پوشی آندرسون‌ها، زبان‌ زد است! ایشان« مایکل آندرسون» سومین پسر دوک، سباستین آندرسون هستند. از مهاجران انگلیسی‌ تبار که سالها پیش به سرزمین‌مان مهاجرت کرده‌اند و حال به لطف سرورمان پادشاه ادوارد، به پدر ایشان مقام دوک اعطا شده است.
سپس پریسیلا صورتش را به سمت آیدا خم کرده و آهسته در گوشش زمزمه کرد:
- البته ناگفته نماند که خانواده‌ی آندرسون‌، نقش بسیار برجسته و مهمی در به سلطنت رسیدن سرورمان داشتند، آن‌ها جملگی سیاستمداران بسیار پر نفوذی هستند.
آیدا که از توصیفات مایکل و خانواده‌اش به وجد آمده بود، نفسش را در س*ی*نه حبس کرده و در خیالش، تقدیر خود و مایکل را برای هم نوشت. پریسیلا گردنش را کج کرده و بار دیگر خطاب به آیدا گفت:
- احساسم به من می‌گوید، تو نیز از مایکل خوشت آمده است! اگر مایل باشی، برای شما دوتا ترتیب یک قرار ملاقات، جهت آشنایی می‌دهم. آیا موافق هستی؟!
از خجالت، خون در مویرگ‌های صورت آیدا جمع شده و گونه‌های برجسته‌اش گل انداختند. و به نشانه‌ی تایید سری تکان داد. در این حین با صدای دخترانه‌ای، آن دو به خود آمدند.
صدا از پشت سرشان نزدیک و نزدیک‌تر میشد:
- پریسیلا؟!
پریسیلا هم‌زمان که رویش را برمی‌گرداند؛ چشم‌هایش از خوشحالی برق زد و با هیجان گفت:
- رزالین!
و به سرعت خود را در آغـ*وش رزالین جای کرد. رزالین نیز محکم دستانش را به دور کمر پریسیلا قفل کرد، چشمان آسمانی‌اش را روی هم گذاشت و صورتش از فرط خوشحالی، مچاله گشت و همچنان که او را در آغوشش می‌فشرد، گفت:
- چقدر دلم برایت تنگ شده بود!
پریسیلا نیز لبخندی بر لبانش نشاند و با اشتیاق در جوابش گفت:
- من نیز دلم برایت تنگ شده بود، دوست عزیزم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

sahel.salehi

کاربر انجمن
کاربر انجمن
7/9/21
10
33
13
سپس به سرعت دستانش را از دور کمر رزالین رها کرده و به صورتش خیره ماند و همچنان که لبخند روی لبانش بزرگ‌تر میشد، گفت:
- هنوز همان نگاه آسمانی و پر شور را داری! آه رزالین، دوست نازنینم! خیلی وقت است ندیدمت؛ دلم دیگر تاب دوری‌ات را ندارد.
رزالین نیز در جواب پریسیلا سری تکان داد و با لحنی ملایم لــ*ب برچید و گفت:
- تو نیز همان پریسیلای دوست داشتنی و مهربان همیشگی هستی.
سپس سرش را به طرف آیدا چرخاند و نگاه کنجکاوش را سمت پریسیلا گرفت و پرسید:
- ایشان کیستند پریسیلا؟!
آیدا سرش را بالا گرفت و پشت چشم‌هایش را نازک کرد، نفس عمیقی کشید و منتظر واکنش پریسیلا ماند. پریسیلا نیز دستش را به سمت شانه‌ی آیدا گرفت و او را به خود نزدیک‌تر کرد و نگاهش را سمت رزالین برگرداند و با افتخار گفت:
- ایشان آیدا اسکوات هستند، نوه‌ی کنتس پاتریشیلا اسکوات. امروز، اولین روز آشنایی آیدا با ماست و قرار است تا پایان سال همراه ما بماند.
سپس نگاهش را سمت آیدا برگرداند و گفت:
- آیدا، می‌خواهم تو را با دوست عزیزم رزالین، آشنا کنم. ایشان رزالین مکنزی، دختر شایسته‌ی لرد مکنزی هستند. لرد مکنزی، از مؤسسان این آکادمی و ارباب زمین‌های شمالی هستند.
پس از پایان یافتن سخنان پریسیلا، رزالین دو طرف دامن چین‌دار آبی‌رنگش، را با دو دستش گرفته و هم‌زمان که به آیدا ادای احترام می‌کرد، گفت:
- از آشنایی با شما بسیار خرسندم، آیدا اسکوات. من مادر‌بزرگ شما را می‌شناسم. بانویی بسیار دانا و قدرت‌مند هستند. باعث افتخار است که با نوه‌ی چنین بانویی دست دوستی بدهم.
سپس دستش را جلو آورده و منتظر ماند. آیدا نیز در جوابش، ادای احترام کرده و دستان رزالین را در دستانش فشرد و با لبخندی بر لبان برجسته‌اش، گفت:
- من نیز از آشنایی با چنین دوشیزه‌ی برازنده‌ای، بسیار مفتخرم.
در این حین، میان دسته‌ای دیگر از اشراف‌زادگان، ندایی برآمد و پریسیلا را نزد خود فراخواندند. رزالین با لبخندی که بر لبانش نشاند؛ دندان‌های خرگوش‌مانندش نمایان گشت و دستی بر شانه‌ی پریسیلا گذاشت و گفت:
- باز هم همان برنامه‌ی همیشگی! عجله کن پریسیلا! گویی خاستگارهایت دگر بار برایت صف کشیده‌اند!
پریسیلا چشمان زمردینش را گشادتر کرده، لــ*ب گزید و گفت:
- چه می‌گویی رزالین؟! مگر هرکس که مرا فرا می‌خواند، خاستگارم هست؟!
همچنان که لبخند روی صورت رزالین بزرگ‌تر می‌شد، گفت:
- هر ک**س که نداند، من خوب می‌دانم که تمام پسرهای آکادمی خواهان تو هستند.
سپس سرش را به طرف پسرانی که نگاهشان معطوف پریسیلا گشته بود، برگرداند و همزمان که هدایای موجود در دستانشان را نظاره می‌کرد، خطاب به پریسیلا گفت:
- از هدایای میان دستانشان، این امر مشهود است!
تبسم ظریفی بر لبان سرخ‌فام پریسیلا، نشست. لحظه‌ای به فکر فرو رفت. سری تکان داد و در حالی که عزم رفتن کرده بود، با شیطنت گوشه‌ی ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- تا من پیش شما برمی‌گردم، شما نیز بیشتر با یک‌دیگر آشنا شوید.
سپس دستان ظریفش را بر دهانش گذاشت تا خنده‌اش نمایان نشود و به طرف دسته‌ی اشراف‌زادگان به راه افتاد.
رزالین و آیدا نیز، پریسیلا را با نگاهشان، تا رسیدنش سوی دسته‌ی اشراف‌زادگان، تعقیب کردند. در این حین آیدا نگاهش را سمت رزالین برگرداند، همچنان که چشم به موهای طلایی و مجعد رزالین، دوخته بود. خطاب به رزالین گفت:
- خیلی وقت است پریسیلا را می‌شناسی؟!
رزالین به سرعت نگاهش را سمت آیدا چرخاند و همچنان که روبان گیپور آبی‌رنگی که با نیمی از موهای طلایی‌اش گره خورده بود را مرتب می‌کرد، سری به نشانه‌ی تایید تکان داده و گفت:
- آری، خیلی وقت است که او را می‌شناسم. تقریبا می‌توان گفت که از همان دوران کودکی با یک‌دیگر بزرگ شده‌ایم.
لبخند محوی بر لبان آیدا نشست و آرام زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- خوش به حالت! که در تمام طول زندگی‌ات چنین دوست برازنده‌ای داشته‌ای!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Maria.na، جغد برفی و Golbarg

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر