در حال تایپ رمان طلای سیاه | ژاله یوسفی کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
"الهی به امید تو"

عنوان رمان: طلای سیاه
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه
نویسنده: ژاله یوسفی کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظر محترم: @جغد برفی

خلاصه:
پرونده‌‌‌‌ی قاچاق نفت، مدت‌هاست که روی میز مأمورین اطلاعات و امنیت دست به دست می‌چرخد. درست زمانی که روزنه‌ای برای رخنه پیدا کردند، سازمان اطلاعات با از دست دادن یک مهره‌ی سوخته در تشکیلاتی عظیم، راه نفوذ خود را از دست داد. اکنون باید دید چگونه می‌خواهند راهی به درون آن تشکیلات باز کنند. غیرممکن برای آن‌ها وجود ندارد، وقتی می‌دانند تنها یک راه باقی مانده است. آیا این همان فرصت طلایی و شانس دوباره است یا... .
همیشه گفته‌اند تاوان خیانت مرگ است. اگر این خیانت برای نجات زندگی کسی باشد، باز هم تاوانش مرگ است؟
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
193
821
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
مقدمه: به نگاه روباه مانندشان اعتماد نکن، آن‌ها گرگ‌هایی هستند در کالبد انسان؛ زمانش که فرا برسد همچون درنده‌ای تو را می‌درند و یادشان می‌رود روزی که بودی و چه کردی.
دست دوستی می‌دهند امّا نامردها، خنجرهایشان از پشت س*ی*نه‌ات را می‌شکافد. خیلی وقت است این جماعت، انسانیت را فراموش کرده‌اند. سرشان را مانند کبک در برف فرو کرده‌اند و نمی‌ترسند از عاقبت کاری که می‌کنند.
دیگر بس نیست این ناحقی‌ها؟ زمان آن رسیده از سایه‌ها بیرون بیایی. بازگرد که منتظر تو هستند.
***
با دل‌ آشوبه‌ای پنهان ماگ قهوه را به دست پدرش داد و کنار او روی کاناپه نشست. باربد ماگ را روی میز گذاشت، کف‌ دست‌هایش را به هم مالید و آرنج‌هایش را روی زانو گذاشت؛ اضطراب و پریشان‌حالی‌اش برای دخترش تازگی داشت که آن‌طور نگران نگاهش می‌کرد. تمام مدّت شاهد بی‌قراری‌های پدرش بود و حرفی نمی‌زد؛ حتی داغی و سوزش کف‌ دست‌های حلقه‌ شده‌اش دور ماگ هم نتوانست نگاهش را لحظه‌ای از باربد جدا کند. همراه با دم عمیقش دستی به صورتش کشید و به سمت دخترک نگاه کرد.
در گفتن حرف‌هایش هیچ تردیدی نداشت؛ تأخیرش در اقرار کردن فقط برای سامان دادن به ذهن مشوشش بود. دخترک با پاشنه‌ی پایش روی زمین ضرب گرفته بود و انگشت شستش را به دیواره‌ی سفالی ماگ می‌فشرد.
- حرف‌هایی که امروز می‌شنوی رو خوب به خاطر بسپر. سازمان از خیانت من خبردار شده، دیر یا زود میان سراغم. خیالم راحته تموم ردپاهای تورو از ماجرا پاک کردم. تحت هیچ شرایطی نباید بدونن تو، توی ماجرا بودی. فهمیدی؟
شنید آنچه را که نمی‌خواست بشنود. شنید و فکر عاقبت کارشان تنش را لرزاند. پلک بست و بغض چنبره در گلویش را با درماندگی بلعید. فکر چنین روزی را می‌کرد، امّا نمی‌دانست که به این سرعت همه چیز تمام می‌شود. به همین آسانی، نرفته در میدان نبرد باخت داده بودند. فکش لرزید، چشم‌های لبالب اشک دردانه دخترش را که دید، عاجزانه رو برگرداند.
صدایش بم‌تر از حالت عادی شده بود وقتی گفت:
- زمانی که پا تو این راه گذاشتیم، از همه‌ی عواقبش با خبر بودیم. دیگه واسه پشیمونی خیلی دیر شده. پاک کن اشکات‌و.
نگاهش به گل‌های قالی خشک شده بود. دیگر چیزی نمی‌شنید، حتی صدای زنگ تلفن پدرش که مدام زنگ می‌خورد. با تکان شدید شانه‌اش، بالأخره دل از گل‌های قالی کَند و به چهره‌ی شکسته‌ی پدرش زل زد. می‌شود دردانه دخترش باشی، تنها پناه و همه‌ی دار و ندارت در دنیا باشد و دیدن رنگ پریدگی و لــ*ب‌های خشکش تو را تا مرز جنون نبرد؟ وقتی نگاه درمانده‌ و ناامید پدرش را دید، خیسی زیر چشم‌هایش را پاک کرد. امّا طولی نمی‌کشید اشک‌های تازه‌ جای قبلی‌ها را پر می‌کردند.
- بابا... .
باربد اجازه نداد حرفی بزند؛ انگشت اشاره‌اش را روی لــ*ب گذاشت و نجوای «هیس» سر داد. باید تا دیر نشده حرف‌های ناتمامش را به انتها می‌رساند. نمی‌دانست چه‌قدر دیگر زمان دارد، برای همین باید عجله می‌کرد.
- امروز فقط من حرف می‌زنم و تو گوش می‌کنی. هر اتفاقی افتاد، تأکید می‌کنم، هرچی شد تو دخالت نمی‌کنی و جلو نمیای. نباید به خاطر اشتباه من تو جونت رو از دست بدی. ردپاهاتو پاک کردم امّا برای امنیت سازمان هم که شده بعد من میان سر وقتت، و اون‌جا دیگه من نیستم که کمکت کنم. خودتی و خودت. باید بتونی موقعیتت‌ رو تو سازمان حفظ کنی تا کار نیمه تموم منو تموم کنی و در آرامش و امنیت زندگی کنی.
نفسی گرفت و ادامه داد:
- آبا که از آسیاب افتاد برو بهبهان؛ اون‌جا محمدعلی رو پیدا کن، یه امانتی دستشه. حواست باشه، اون دیسک نباید به دست افراد سازمان بیفته. متوجه‌ای چی میگم؟ مدارک و اطلاعات اون دیسک بهت میگن باید چی‌کار کنی.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
***
دستی به گوشه‌ی لــ*ب چاک خورده‌اش کشید، ناله‌کنان چهره درهم کرد و دست خون‌آلودش را زیر آب گرفت. هنوز س*ی*نه‌اش با همان شتاب بالا و پایین می‌شد. از آینه‌ی کوچک دور پلاستکی میخ شده به دیوار نگاهی به چهره‌ی زخمی و خون‌آلودش کرد؛ در آن فضای نیمه‌تاریک حیاط به سختی چیزی دیده می‌شد. با لمس بالای ابرویش سوزشی در پیشانی‌اش پیچید که چشم‌هایش روی هم فشرده شد و فریادش در گلو خفه.
«تف به ذاتت بی‌پدر.»
برای بار چندم بود که مصبب این اتفاق را لعنت می‌کرد؟
هم‌چنان با درد و فحش‌های زیرلبی‌اش درحال تمیز کردن شکاف بالای ابرویش بود که صدایی از پشت سر، حرکت دستش را کند کرد.
- به‌به آقا رستم، خوش گذشت عیاشی؟
شیر آب را بست و روی پاشنه‌ی پا به عقب چرخید. رویا دست به کمر و طلبکار پشت سرش ایستاده بود. آب از روی تیغه‌ی چانه‌اش سُر خورد و تا روی گردنش روان شد. نگاهش که از زور خستگی و بی‌خوابی، قرمز و خمارگونه شده بود را به رویا دوخت.
- بوی زهرماری هم که میدی.
نم دستش‌هایش را با تیشرت پاره‌پاره‌اش گرفت. پلک خواباند و خمیازه‌ای کشید.
- جون رویا اعصاب مصابم تعطیله، یا راهتو بکش برو رد کارت یا هم بی‌صدا بیا این زخما رو ببند.
رویا به او نزدیک شد، نور گوشی‌اش را به سمت او گرفت و صورتش را با دقت از نظر گذراند.
- از کی کتک خوردی؟ از ضرب دستش مشخصه خیلی حرفه‌ای بوده که این‌جور از قیافه انداختت.
خنده‌ی ریزی کرد و ضربه‌ای به بازوی رستم کوبید.
- بیا بریم تو. مامان این‌طوری نبینتت بهتره.
رستم گیج و بدون حرف، با بدنی خسته و کرخت به دنبال رویا روانه شد. باری دیگر اتفاقات مهمانی را در ذهنش مرور کرد؛ باری دیگر از نامردی جابر که او را در مهلکه انداخت و فرار کرد خونش به جوش آمد. درد پیچده در انگشت‌هایش، نگاهش را به زخم‌های کوچک و مفصل‌های متورمش کشاند. کلافه نفسی کشید و سرش را پایین انداخت که با دیدن کفش‌های مردانه جلوی در هال کنجکاو پچ زد:
- خان‌دایی کی برگشت؟
رویا بدون ایجاد کوچک‌ترین صدایی در را بست، درحالی که در تاریکی راه اتاق رستم را پیش گرفته بود زمزمه کرد:
- غروب. خیلی سراغت رو می‌گرفت.
- اینم وقتی کارش گیره یادش می‌افته خواهرزاده داره.
جلوی در اتاق ایستاد و به داخل اشاره کرد.
- واسه‌ توی چلمن کار جور کرده که دربه‌در تو خیابونا عین سگای ولگرد نچرخی. لباساتو عوض کن تا بیام.
پوزخند سوک لبش از روی تمسخر بود و نگاهش معنادار. کلامش همچون نیش عقرب بود.
- آتیشش طرف هیچ‌ک**س‌و گرم نمی‌کنه اما دودش چش‌وچال آدم‌و کور می‌کنه. دفعه پیش‌و یادت رفته؟ حالا بکش کنار دکتر دوزاری، می‌خوام کپه‌مرگم‌و بزارم.
رویا با تأسف سری تکان داد. واقعیت را نمی‌توانست انکار کند، دایی‌اش همینی بود که رستم می‌گفت. خوب یا بد فقط همین دایی را داشتند. از جلوی در اتاق با اکراه کنار رفت. نگاهش را به در بسته‌ی اتاق مادرش دوخت و با صدایی آرام گفت:
- اون زهرماری که خوردی مغزت‌ رو کمپلت داده اجاره، نمی‌دونی داری چی میگی. زدی دماغ طرف رو آسفالت کردی، انتظار داشتی ازت تقدیر و تشکر بکنه؟
نیشخند زد و س*ی*نه به س*ی*نه‌ی رستم ایستاد. پشت دستش را چندبار آهسته به س*ی*نه‌ی او کوبید و گفت:
- فعلاً همین دکتر دوزاری شب و نصفه شب از دست عزرائیل کشیدت بیرون. منتی نیست، فقط یکم آدم باش و قدر بدون.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
نگاه به ظاهر بی‌تفاوتش را از باریکه‌ی خون روان شده از شقیقه‌ی رستم گرفت و به سمت اتاقش چرخید. مچ دستش که اسیر دست رستم شد او را نگه داشت. رستم فاصله‌شان را با یک گام بلند به حداقل رساند، خم شد و کنار گوشش گفت:
- می‌دونی الان حالم خوش نیس و فاز قهر برمی‌داری؟ شب بدی رو گذروندم رویا، خواهش می‌کنم تو بدترش نکن. من نوکر همین دکتر قلابی‌ام که به اجل اجازه‌ی بردنم‌و نمیده. خوبه حالا؟
دلش که از سنگ نبود صدای عاجز و خش‌گرفته‌ی برادرش را بشنود و بی‌تفاوت از کنارش بگذرد. هرچه بود همین یک برادر را داشت و پشتش تنها به او گرم بود. وقتی صدای نفس عمیقش را شنید مچ دستش را رها کرد و وارد اتاق شد. تیشرت پاره شده‌اش را گوشه‌ی اتاق پرت کرد. از داخل کمد رنگ و رو رفته‌اش گوشه‌ی اتاق، پیراهنی در آورد و به تن کرد. بدون بستن دکمه‌ها راهش را به سمت پنجره کوچک اتاقش کج کرد. زیر پنجره نشست و به دیوار ترک خورده تکیه داد. در سرش صداهای گنگ و نامفهوم ولوله به پا کرده بودند و سردردش را تشدید؛ این سردردهای گاه و بی‌گاه خسته‌اش کرده بودند. کلافه دستی روی موهای تراشیده‌اش کشید و زیر لــ*ب ناسزایی گفت.
- خوبی؟
سینی پلاستیکی را کنار رستم روی موکت گذاشت. مانند همیشه در این مواقع سؤالش بی‌جواب ماند. فشار دست‌هایش را که روی شقیقه‌اش دید، از ورقه‌ی قرصی که در سینی همراهش بود یک دانه باز کرد و با لیوان آبی به سمتش گرفت.
- رستم، این قرص‌ رو بخور.
سرش را از حصار دست‌هایش آزاد کرد. قرص را با اکراه برداشت، آب را لاجرعه سرکشید و لیوان را به دست رویا داد.
- کی این بلا رو سرت اورد؟
- یه نامرد که اسم خودش‌و گذاشته رفیق.
پنبه‌ی آغشته به الکل را به آرامی روی شکاف بالای ابرویش کشید. از سوزش طاقت فرسایش دست رویا را پس زد و اخم‌آلود نجوا کرد:
- چه خبرته؟ یواش.
پنبه را دوباره به صورتش نزدیک کرد.
- یکی دوتا بخیه باید بخوره که من نمی‌تونم بزنم. با چی زدن؟ به نظر نمیاد زخم چاقو باشه.
بوی تند الکل حالش را دگرگون می‌کرد. سست و خواب‌آلود نگاهش کرد.
- بخیه نمی‌خواد، چسب بزن. از خراشای تو صورتم معلوم نیست بطری رو تو سرم شکوندن؟
لحظه‌‌ای نگاهش مات ماند. چیزی در ذهنش جولان داد که وحشت وجودش را فرا گرفت. فقط کاش آنی نباشد که فکرش را می‌کرد. کوبش‌های بی‌امان از ترس قلبش را نادیده گرفت، لــ*ب‌هایش را تر کرد و بریده‌بریده پرسید:
- چ... چی‌کار کردی؟ با کی دعوا کردی‌؟
تکه پنبه‌ای روی پارگی کنج لبش گذاشت. گوشه‌ی چشمش از درد چین خورده بود. با حرص پنبه‌ی خونی را در سینی پرت کرد.
- با چندتا گردن کلفت سر شاخ شدم. زدم، خوردم... خوب از خجالت هم در اومدیم.
شماتت‌بار نگاهش کرد. رستم زیر نگاه سنگین خواهرش سربه‌زیر پرز‌های موکت را به بازی گرفته بود. رویا چند مرتبه به قصد سرزنش کردن دهـ*ان باز کرد اما هربار با یادآوردن موضوعی پشیمان می‌شد. پریشان از ندانستن راه درست آهی کشید.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
- بچه نیستی که بخوام هربار یه چیز رو برات تکرار کنم. مهمونی‌های آن‌چنانی و آدمایی که باهاشون برو بیا داری... .
هیس کش‌دار رستم نطق بلندبالای او را قطع کرد. دوباره همان حرف‌های تکراری و حوصله سربر رویا، گوش‌هایش را آزار داد؛ این حرف‌های پوچ و محدود کننده‌ و احتیاط افراطی که رویا به خرج می‌داد برایش عجیب بود.
- شد یه بار من برم بیرون و بیام این حرفای آب‌دوغ خیاری رو دیکته نکنی واسم؟ خستم کردی رویا، باور کنم این احتیاط و نگرانیا فقط یه دلیل داره و چیزی رو پنهون نمی‌کنی؟
چسب زخم را بالای ابرویش زد و با اطمینان سری تکان داد.
- باور کن اگه چیزی بود حتما به داداش کوچیکه می‌گفتم.
باز هم حرفی خلاف میل باطنی‌اش تحویل رستم داد. حال با عذاب وجدانش چه می‌کرد؟ مجبور بود، تنها راه درست فعلاً همین بود و بس. صورتش را به دقت وارسی کرد و چند تکه شیشه‌ی ریز را با موچین از زخم‌هایش بیرون آورد.
زمانی که رویا دستش را باندپیچی می‌کرد، او از فرط خواب چرت می‌زد. آخرین گره را زد، نگاهش را که بالا کشید با چشم‌های بسته‌ی رستم مواجه شد. لبخند نیم‌بندی زد و بی‌صدا از کنارش بلند شد.
پتو و بالشی که روی رخت‌خواب‌های مرتب کنج دیوار بود را برداشت.
- رستم؟
بالش را کنار او گذاشت و شانه‌اش را تکان داد. سیاه‌چال‌‌های نگاهش که گویی در غروب سرخی رها شده‌اند را به چهره‌ی تار رویا دوخت. صدایش را از فرسنگ‌ها دورتر می‌شنید وقتی که گفت‌:
- دراز بکش.
با کمک رویا به سمت بالش متمایل شد و وقتی سرش روی نرمی بالش قرار گرفت، نگاهش خاموش شد. رویا پتو را رویش کشید و بعد از خاموش کردن چراغ از اتاق خارج شد.
- چه بلایی سرش اومده؟
این را فروغی پرسید که در درگاه آشپزخانه ایستاده بود و لیوان آبی می‌نوشید. رویا راه رفته را برگشت و به سمت او رفت.
- چیز مهمی نیست، چندتا خراش سطحی بود.
سینی را روی اُپن رها کرد. درحالی که جلوی اجاق گاز ایستاده بود و سعی در روشن کردن شعله‌ی زیر کتری داشت، صدای فروغ را شنید.
- این پسر آخر با حرف گوش نکردناش و این دیوونه‌بازیاش سرش رو به باد میده. خیلی مراقبش باش. نصف شبی چه وقتِ چای درست کردنه؟
سفره‌ی کوچیکی روی زمین پهن کرد، با گذاشن چند نان و جعبه‌ی تقریباً خالی پنیر روی آن، صبحانه‌ی شاهانه‌اش را تکمیل کرد.
- چشم مامان فروغ، رو چشمم. پنج و نیم صبحه مامان، کجا نصف شبه؟
خواب‌آلود تکیه از درگاه گرفت.
- خب حالا. قرار امروزت یادت نره.
پشت‌بند حرفش به طرف اتاقش رفت. رویا که خبر نداشت فروغ او را تنها گذاشته، به گمان این‌که هنوز پشت سر اوست گفت:
- یادم می‌مونه. بیرون کار دارم، واسه همین دارم صبحونه رو زود می‌خورم که برم و به موقع به قرار برسم.
وقتی صدایی از جانب فروغ نشنید، برگشت و با جای خالی او روبه‌رو شد. صدای سوت کتری نگاه رویا را از جای خالی فروغ گرفت و توجه‌اش را جلب کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
***
کلاه کپش را برعکس روی سرش فیکس کرد و تا جای ممکن آن را پایین کشید. هنوز سرش سنگین بود و میل شدیدی به خواب داشت. باری دیگر ضامن چاقو را فشرد و با تصور گردن جابر میان دست‌هایش، انگشتش را لبه‌اش کشید. تیغه‌ی چاقوی ضامن‌دارش در برابر نور خورشید برق می‌زد، و اگر با خون سرخ جابر رنگین می‌شد قطعاً برق زیباتری خواهد داشت. آن را بست و درون جیب شلوارش سُر داد.
- تیزی کشی تو قاموست نبود پسرجان.
نظری به لهراسب کرد که جلوی روشویی ایستاده بود و تیغ اصلاح را با احتیاط روی صورتش می‌کشید.
- خان‌دایی قرار نیست شیکم کسی‌و سفره کنم. واس خاطر خوشگلیشه که با خودم دارمش.
- اینا رو واسه کسی بگو که جنس خراب توی پدرسوخته رو نشناسه، نه منی که می‌دونم یه روده راست نداری.
تیغ اصلاح را لبه‌ی روشویی گذاشت و مشت آبی به صورتش زد سپس خیسی صورتش را با حوله‌ی دور گردنش زدود و به سمت رستم چرخید:
- می‌دونم می‌خوای چه خبطی کنی. پات به کلانتری باز بشه، اجازه نمیدم فروغ یا رویا برات وثیقه بزارن.
نیشخند سوک لبش بی‌اختیار بود. جواب دندان‌شکنی تا پشت لــ*ب‌های به هم فشرده‌اش آمد، اما چیزی نگفت. با سرعت از حیاط خارج شد و در را کوبید. سکوت صبحگاهی کوچه توسط سروصدای خنده‌ی چند جوانی که نبش کوچه‌ ایستاده بودند، شکسته می‌شد. مقصدش مشخص بود، می‌دانست این وقت از صبح کجا می‌تواند او را پیدا کند. معطل نکرد و به گام‌هایش سرعت بخشید.
به سر در کله‌پزی نگاهی انداخت و بوی مطبوع پخش شده در فضا را به ریه‌هایش کشید؛ حیف که برای کار دیگری آمده بود.
درب شیشه‌ای را به جلو هل داد و وارد شد. تشخیص جابر با آن موهای رنگ‌ شده‌ی سفیدش کار سختی نبود. پشت میز به همراه دو پسر دیگر نشسته بود و با ولع کله‌پاچه می‌خورد. هنوز متوجه‌ی حضور او نشده بودند که آن‌طور سرخوشانه قهقهه‌ سر می‌دادند. جهانگیر درحالی که دست‌هایش را با پیش‌بند تمیز می‌کرد رستم را سلام کرد.
- چی بذارم برات رستم‌خان؟
آن‌قدر غرق حال خودشان بودند که حتی صدای زمخت جهانگیر را هم نشنیدند.
- فعلاً اومدم حال‌گیری، باشه واس بعد.
جهانگیر سری تکان داد و بی‌توجه به او مشغول ضبط کهنه‌ی روی میز شد.
نیشخند محرک روی لبش و نگاه خون‌زده‌اش که زیر لبه‌ی کلاه پنهان بود حس خوبی را القا نمی‌کرد. آرام و شمرده به سمت میزی که جابر اشغال کرده بود رفت.
- رستم از دستم شکاره، تا این‌ورا آفتابی نشده باید بزنم به چاک. دمت‌گرم صابر، خیلی‌ چسبید.
صندلی پلاستکی کنار جابر را کشید و شانه‌ی اویی که قصد بلند شدن داشت را فشرد.
- واسه گم‌وگور شدن خیلی دیره.
با دیدن او در کنارش دست و پایش آشکارا می‌لرزید. بزاق دهانش به گلویش جست و نفس بریده اسم رستم را نجوا کرد. نیشخندش بند دل جابر را پاره کرده بود. آن دو پسر از ترس جانشان همان اول میز را ترک کرده و گوشه‌ی کله‌پزی به تماشا ایستاده بودند.
- داشتی می‌گفتی. ادامه بده. از نامردی دیشبتم بهشون گفتی؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
تته‌پته‌کنان با لبخند دستپاچه‌ای گفت:
- سلام داش رستم، خوبی؟ جهانگیر واسه داش‌مون... .
با ضربه‌ی محکمی که رستم به گردن جابر کوبید، صدایش در نطفه خاموش شد. موهای پشت سرش را در چنگ گرفت و سرش را به عقب خم کرد. نگاه جابر دو دو می‌زد و قفسه‌ی س*ی*نه‌اش با شتاب بالا و پایین می‌شد.
کنار گوشش با صدای وهم‌آوری زمزمه کرد:
- که با دوس‌دختر اون گردن کلفت می‌ریزی رو هم، آره؟ شستش که خبردار شد با توی بزغاله می‌پلکه منو انداختی وسط و دِ برو که رفتیم. فک کردی دیگه دستم بت نمی‌رسه کره‌خر؟
از گوشه‌ی چشم ملتمس به او نگاه کرد.
- رستم‌... رستم‌خان غلط بی‌جا کردم. تو ببخش، نادونی کردم. داداش... .
سر جابر را با ضرب روی میز‌ پلاستیکی فرود آورد که نصف صورتش درون سینی کله‌پاچه فرو رفت. کف دستش را روی سر و صورت جابر فشرد. چاقو را از جیبش در آورد و ضامن آن را آزاد کرد.
جابر با دیدن برق چاقو دست رستم را گرفت و لرزان گفت:
- غلط کردم، نکن... تو ببخش... نادونی کردم... رستم‌خان خواهش می‌کنم.
نوک‌ چاقو را به چشم گریان جابر نزدیک کرد.
- نظرت چیه به تعداد مشتایی که خوردم خش رو صورتت بندازم؟ چه‌طوره؟ موافقی؟
- ن... نه. خواهش می‌کنم.
جهانگیر که رستم را جدی‌تر از همیشه و اوضاع را وخیم می‌دید، پا در میانی کرد.
- رستم‌خان، دست‌تو به خون این نخاله آلوده نکن، که فقط شر داره واست. واسه کسی تیزی بکش که سرش به تنش به‌ارزه نه این‌ لاابالی که یه شاهی هم مفتشه.
رستم با حرص و عتاب چاقو را از چشم جابر دور کرد و نفس‌زنان غرید:
- برو یه نون کوفت کن و صد نون خیر خدات کن که جهانگیر جونت‌و خرید. که اگه نبود خون‌تو می‌ریختم.
پشت‌بند حرفش چاقو را از گوشه‌ی لــ*ب‌های سفید شده‌ی جابر تا زیر چشمش کشید. جابر فریادی از درد کشید و جهانگیر قدمی به رستم نزدیک شد.
خیره به سرخی‌ای که صورت کریه‌ی او را پوشانده بود گفت:
- اینم یه یادگاری از من. تا آخر عمر بات می‌مونه و هربار که بخوای نارفیق بشی این یادت می‌ندازه که عاقبت خنجر زدن چیه.
لبه‌ی چاقو را با پیراهن جابری که از از درد به خود می‌پیچید و جرئت ناله کردن نداشت تمیز کرد. چند ضربه‌ی پی‌در‌پی به دست او که روی جای چاقو گذاشته بود زد.
- عزت زیاد.
میان درگاه ایستاد و خطاب به جهانگیر گفت:
- داداش واس این ماجرا تو مغازت متأسفم.
جهانگیر تابی به سبیل چخماغی‌اش داد.
- موردی نداره رستم‌خان.
- مخلصتم.
درب شیشه‌ای را پشت سرش بست و سوت زنان به سمت مقصدی نا معلوم به راه افتاد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
380
1,896
93
***
گوشه‌ی اتاقک نیمه‌تاریک و نمور نشسته و محزون زانوهایش را بـ*غـل کرده بود. به سوسک جلوی پاهایش زل زده بود امّا انگار آن را نمی‌دید، ذهنش به گذشته‌ی نه چندان دور سفره کرده و تمام حواسش به آن خاطرات تلخ و شیرین بود. حسرت می‌خورد، حسرت روزهایی که می‌توانست بیشتر در کنار او باشد، افسوس می‌خورد که قدر لحظه‌به‌لحظه‌اش ندانست و حال کارش به این‌جا کشیده، به یک قدمی مرگ.
سخت پشیمان بود از این‌که می‌توانست جلوی او را بگیرد و از بروز این اتفاقات جلوگیری کند امّا نگرفت و هردویشان را به سمت هلاکت کشاند.
دل پر از غصه‌اش هوای باریدن داشت و حاصلش لایه‌های حلقه‌زده در عسلی‌های نگاهش بود. امّا سرسختانه جلوی ریزش اشک‌هایش را گرفته بود. نگاه مرده‌اش حال متوجه سوسک شده بود. پایش را آهسته بلند کرد و لحظه‌ای بعد صدای له شدنش را از زیر کفش‌هایش شنید.
«بترسین از اون روزی که من زنده از این‌‌جا برم بیرون. تا می‌تونین بتازونین که به وقتش همه‌تون رو زیر پاهام له می‌کنم.»
صدای گوش‌خراش لولای زنگ زده‌ی در نگاهش را از لاشه‌ی له شده به آن سمت کشاند. نور از پشت سر مرد به داخل اتاق تابید، چشم‌هایش را از هجوم شدت نور بست و با دستش مانع تابیدن نور به چهره‌ی تکیده‌اش شد. چشم بسته هم می‌توانست حدس بزند او کیست. خودش بود، همانی که تمام این مدت برای بازجویی و به منظور کمک به او، پا به آن اتاقک می‌گذاشت. نمی‌دانست مقصود واقعی‌اش برای کمک چیست و همین برای تصمیم‌گیری متزلزلش کرده بود. می‌ترسید با طناب پاره او دوباره به ته چاه برود. مرد روی زانوی راستش مقابل او نشست.
- به زودی از این‌جا آزاد می‌شی. مدرکی علیه تو و خیانتت وجود نداره و این باعث خوشحالیه، امّا این به این معنی نیست که قراره سایه‌ی سازمان از زندگیت کنار بره. وجودت برای سازمان خیلی مهمه، چون نمی‌تونیم کسی رو با نفوذ تو جایگزین کنیم، سازمان اجازه داده زنده بمونی. از این‌جا که بری بیرون همچنان زیر ذره‌بین باقی می‌مونی و با کوچک‌ترین اشتباه بلیت بازیت می‌سوزه.
پوست کنار ناخنش را کشید و بی‌تفاوت به خون جاری شده سراغ پوست ریش شده‌ی بعدی رفت.
- چرا؟ در قبال نجات زندگیم چی ازم می‌خوای؟
اخم‌های مرد از تیزهوشی او کمی به هم نزدیک شدند.
- از چی حرف می‌زنی؟
به خوبی می‌دانست از چه حرف می‌زد امّا حاشا می‌کرد.
- بیا این قسمت‌ رو که تظاهر می‌کنی نمی‌دونی ولی من می‌دونم نجات جونم به خاطر قدرت و نفوذ تو روی رئیسه رو رد کنیم. هرکس دیگه‌ای جای من بود سازمان بدون تحقیق همون اول حذفش می‌کرد. امّا تو نذاشتی منو بکشن. نمی‌خوامم بدونم چرا نذاشتی. حالا بگو در قبال کاری که کردی چی از جونم می‌خوای؟
گوشه‌ی لبش به حالت تیک‌دار کج شد. کمی به سمت او خم شد و گفت:
- اگه بگم از روی انسانیتم این کارو کردم و هیچی ازت نمی‌خوام باور می‌کنی؟
- نه. نه تو گربه‌ای هستی که محض رضای خدا موش بگیره و نه من دوست دارم زیر دین کسی باشم.
جفت ابروهایش بالا پرید. دختر روبرویش زیادی زیرک و باهوش بود. بعد از مکثی کوتا دستی به صورت سه‌تیغه‌اش کشید.
- خیلی‌خب، هنوزم روی پیشنهادی که بهت دادم هستم. می‌تونی قبول کنی و از شر چشم‌هایی که زیر نظرت دارن راحت بشی. یا هم قبول نکنی و لحظه‌به‌لحظه‌ی زندگیت رو توی ترس و استرس بگذرونی. انتخاب با خودته.
جعبه‌ای مربع شکل از جیب کتش بیرون آورد که نگاه دخترک را معطوف خود کرد. خم شد و آن را مقابل پای او گذاشت.
- ده دقیقه بیشتر منتظرت نمی‌مونم.
از جایش برخاست و با قدم‌های شمرده اتاق را ترک کرد. تصمیمش را همان اول گرفته بود، پس دیگر نیازی به فکر کردن نداشت. برای انجام خیلی از کارها نیاز به پوشش داشت، پس چه کسی بهتر از او می‌توانست آن پوشش باشد. شعله‌های سوزان خشم به نگاه مرده‌اش برگشته بودند، برمی‌گشت تا کار نیمه تمامی را تمام کند. برمی‌گشت تا به خاک و خون بکشاند.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678، banafshehbfg و Golbarg

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر