در حال تایپ رمان قنوتی برای غنای چشمانت | Madiheh کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
نام رمان: قنوتی برای غنای چشمانت
نام نویسنده: مدیحه
ناظر محترم: @shaparak5678
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
شقایق دختری که شیفته‌‌ی آزادی بی‌قید و بند است، فیلمنامه‌‌ای که تقدیر برایش نوشته را بازی می‌کند.
فرهادی که ناخواسته قلبش را به بازی می‌گیرد، شاید هم تمام زندگی‌اش را... .
آیا غیر منتظره‌ترین صحنه‌های زندگی‌اش وابسته به بودن فرهاد است؟
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
151
734
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
بند کفشم را پشت ساق پایم بستم و از روی پله بلند شدم. با عجله عرض حیاطی که دو طرفش باغچه‌ی رُزهای رنگارنگ بود را پشت سر گذاشتم، بوی خوششان مشامم را پر کرد و لبخندی شیرین روی لــ*ب‌هایم نشاند. خیلی دیر شده بود، باز هم باید غرولندهای مامان را تحمل می‌کردم، البته اگر نرفته باشد!
"وای اگه مامان رفته باشه چی؟"
بند کوله‌‌ای که داشت از روی دوشم سُر می‌خورد را با دست راست گرفتم و در را با ضرب باز کردم. وقتی نگاهم به ماشین مامان که مثل همیشه از تمیزی برق می‌زد، خورد؛ نفسی از سر آسودگی کشیدم.
جلو رفتم و در ماشین را باز کردم. با نگاهی به قیافه‌ی غضبناک مامان خودم را روی صندلی شاگرد پرت کردم.
-می‌ذاشتی فردا می‌اومدی.
خودم را برای این توپ و تشر‌ها آماده کرده بودم، در را بهم کوبیدم:
-اَه اِلی‌جون گیر نده دو دقیقه دیر شد همه‌‌ش.
ماشین را روشن کرد و با حرص لــ*ب زد:
-دو دقیقه؟ یه ربع شده منتظرتم.
آدامس را توی دهانم انداختم، خوب شد به زور مامان دو لقمه صبحانه خورده بودم، وگرنه سرصبحی با این مزه‌ی شیرینش دلم را بهم می‌پیچاند.
-حرص نزن اِلی، صورتت چروک می‌شه بابا دیگه تو روت نگاه نمی‌کنه‌ ها.
نفس عمیقی که کشید به خنده‌ام انداخت. می‌دانستم از لحن و نوع حرف زدنم بدَش می‌آید اما باز هم تکرار می‌کردم.
آینه را از جیب کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به چهره‌ام انداختم. رژ صورتی کم‌رنگ و خط چشم نازکی که کشیده بودم، تغییر زیادی توی چهره‌ام ایجاد نکرده بود. بهتر، از بزک دوزک کردن خوشم نمی‌آمد.
مامان به ساعت مچی‌‌اش نگاهی انداخت و با اخم از بین دندان‌های کلیدشده‌اش غرید:
-وای به‌حالت اگه دیرتر برسیم.
کمی با عجله رانندگی می‌کرد و این برای مامان یعنی اوج عصبی بودن. لبخند خونسردی در آینه‌ی بـ*غـل به خود تحویل دادم، مامان از عجله‌ی زیاد نفهمیده بود چطوری تیپ زده‌ام، وگرنه اصلاً اجازه نمی‌داد سوار ماشین شوم. نه‌ این‌که استاد اخلاق همه بود و حالا دخترش بویی از اخلاق و فرهنگ نبرده بود!
با توقف ماشین سرم را بلند کردم. مامان درحالی که کمربندش را باز می‌کرد، نگاه منی را که دورادور دانشگاه و دانشجو‌هایی که در حال رفت و آمد بودند می‌گشت، سمت خود کشاند.
-بدو بریم، می‌خوای دیرتر از اینی که شده برسیم؟
-ولش اِلی دانشجو که نیستی اِنقدر نگرانی استاد سر کلاس رات بده یا نه.
از ماشین پیاده شدم که نور خورشید چشمم را زد. خورشید هم وقت گیر آورده بود که داشت این‌قدر خودنمایی می‌کرد. صدای مامان از بیخ گوشم بلند شد:
-نظم تو هر کاری حرف اول و می‌زنه، دیگه‌ام حرفی نباشه.
با خنده نگاه از کفش‌های پاشنه پنج سانتی مامان که محکم روی زمین کوفته می‌شد، گرفتم و به دنبالش به راه افتادم:
-چشم، شما فقط استاد دانشگاه نیستی که. استادِ همه باش من‌ و سنه‌نه!
مامان همیشه خونسرد بود و خیلی کم پیش می‌آمد عصبی شود، اما سر بحث نظم و عهد و این چیزها واقعاً خیلی حساس بود.
آدامس را از دهانم درآوردم و مثل یک آدم متشخص توی سطل زباله‌ای که آن‌طرف‌تر بود، انداختم.
با مامان هم‌قدم شدم و از در ورودی دانشگاه گذشتیم‌. دانشگاه بزرگی بود. درخت‌هایی که روی محوطه‌ی دانشگاه سایه انداخته بودند، فضای بیرونی را دلنشین‌تر جلوه می‌دادند. ساختمان بزرگ دانشگاه که نمای آجری داشت، مرا بیشتر به وجد می‌آورد برای روزی که در اینجا درس بخوانم. از بچگی آرزو داشتم مثل مامان و بابا مهندس شوم و سر ساختمان‌ها بروم. چندتا دانشجو هم توی محوطه دیده می‌شد،انگار هنوز زمان کلاس‌شان نرسیده بود . کیفم را روی شانه‌ جابه‌جا کردم و با بی‌تفاوتی از کنار نگاه‌های متعجب بعضی از دانشجوها گذشتم. مامان جلو افتاده بود، قدم‌هایم را تندتر برداشتم تا به او برسم. نگاهم، نگاه هیز و چشم‌چران پسری را نشانه رفت، با انزجار از او رو گرفتم. با اینکه اصلاً برایم مهم نبود اما احساس بدی پیدا کردم. وقتی نگاه چند نفر دیگر را هم دیدم، طاقت نیاوردم و کفرم در آمد. با حرص رو به مامان که با چهره‌ای خنثی و آهسته قدم برمی‌داشت، گفتم:
-مامان پسر‌های دانشگاه‌تون همیشه اِنقدر هیزن؟
اخم درهم کرده بودم و طلبکارانه به آن‌ها نگاه می‌کردم. با ابروی بالارفته به پسری که نگاه از چشم‌هایم نمی‌گرفت چشم غره‌ای رفتم. مگر از رو می‌رفت؟
از در اصلی وارد ساختمان دانشگاه شدیم، این‌جا هم مثل فضای بیرونش مدرن و شیک بود. می‌توانستم خودم را توی کاشی‌های براق سالن ببینم.
مامان شمرده‌شمرده با حرصی پنهان لــ*ب زد:
-اگه شما تو نوع پوشِشِت صرفنظر می‌کردی کسی اون‌جوری نگاهت نمی‌کرد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Raby، Golbarg و shaparak5678

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
زل زده به لبخند و سر تکان دادن مامان برای چندتا از دانشجوها گفتم:
-مگه چشه؟
پشت چشمی نازک کرد و پوفش نشان از کلافگی می‌داد.
-مانتوی تنگت، جیغ بنفش‌رنگ نیست که هست، پاچه‌ی شلوارت چی؟ موها؟
دستی به موهای بیرون زده از شالم کشیدم، خوب بود خودش تیپ بقیه را می‌دید و این‌طور می‌گفت، با اخم نگاهش کردم.
-مامان خانم اگه به دور و برِت نگاه کنی می‌بینی تیپ من اونقدر‌هاهم مشکل نداره.
به طبقه‌ی دوم رسیده بودیم، دکوراسیون این‌جا هم دقیقاً مثل پایین بود فقط با این تفاوت که گلدان‌ها با برگ و گل مصنوعی‌شان کمی به این‌جا روح بخشیده بودند.
-همه دختر استاد رفیعی نیستن.
یک‌تای ابرویم را بالا دادم، استاد حرص دادنم بود.
-بله همه مثل استاد رفیعی، استاد اخلاق و فرهنگم... .
با صدای سلام چندتا از همکار‌های مامان حرفم نصفه ماند، من هم سری به نشانه‌ی سلام برای آن‌ها تکان دادم، منتظر نگاهم کرد که سکوت کردم. می‌دانستم اخلاقش فقط در خانه اینطوری نیست، توی دانشگاه هم به استاد اخلاق شهرت داشت.
-می‌ری بالا تو دفترم می‌شینی یا می‌خوای بری... .
نگذاشتم حرفش تمام شود و با اخم گفتم:
-می‌رم دفترت، کلید؟
بی‌توجه به ناراحتی‌ای که در نِی‌نِی نگاهش دیده می‌شد، زل زدم به گوی‌های سیاهی که ستاره‌های نیمه و کاملش برای من و بابا یک دل‌خوشی تمام محسوب می‌شد. همیشه آرزو داشت خانمانه و متشخص رفتار کنم، کاری که برای من از کوه کندن هم سخت‌تر است.
از توی کیف سرمه‌ای رنگش دسته کلیدی را که گل پلاستیکی و کوچکی به آن آویزان بود، درآورد و به دستم داد. لبخندی نامحسوس روی لبم نشست، هنوز هم هدیه‌‌ای که خودم برای اولین بار تنهایی برایش خریده بودم را دارد.
-من بعداً میام، امروز دوتا کلاس بیشتر ندارم.
با بی‌تفاوتی سر تکان دادم و مامان وارد کلاس شد. به سمت پله‌های طبقه‌ی سوم به راه افتادم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
نگاهم توی سالن می‌چرخید، با دیدن قیافه‌ی زار چندتا دانشجو که از استرس امتحان حرف می‌زدند، نیشخندی زدم؛ یک روز قرار بود من هم این روز‌ها را تجربه کنم. با رسیدن به دفتر مامان کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. خیر سرم آمده بودم بیشتر با محیط دانشگاه آشنا شوم، رفتار مامان با دانشجو‌هایش، نحوه‌ی تدریس اما... دندان‌هایم را با حرص روی هم ساییدم، مامان بیش از حد سخت می‌گرفت، تقصیر من چه بود؟ حتی بهتر از همیشه تیپ زده بودم و به قولی مراعات آبرویش را در دانشگاه کرده بودم.
کیفم را روی مبل‌های یک‌دست قهوه‌ای پرت کردم و با اخم‌های درهم به سمت پنجره‌‌‌ای که نور هنوز پرتوهایش را ارزانی شیشه‌های تمیزش نکرده بود به راه افتادم. سختگیری‌های مامان عذابم می‌داد، چرا همه‌اش نصیحت، تذکر... خسته شده بودم. پرده را کنار زدم و بی‌هدف به دانشجوهایی که درحال رفت‌وآمد بودند خیره شدم. با صدای زنگ موبایلم به سمت مبل‌‌ها رفتم، اسم سهیل روی صفحه‌ی گوشی روشن و خاموش می‌شد، تحمل صدا و لحن مسخره‌اش آن هم الآن خارج از تحملم بود اما به زور جوابش را دادم.
-چیه؟
صدای خنده‌اش بلند و چشم‌های من از حرص بسته شد.
-به تو ادب یاد ندادن؟
بی‌حوصله روی مبل نشستم و پا روی پا انداختم.
-کارت‌ رو بگو.
واقعاً که وقت گیر آورده بود، صدایش جدی شد.
-چی شده؟ چرا پاچه می‌گیری؟
انگار خودش را زیادی مهم فرض کرده بود، عصبی غریدم:
-به تو چه؟ کارت‌ رو می‌گی یا قطع کنم؟
انگار فهمید حوصله‌ی جروبحث ندارم، بعد از کمی مکث صدای نکره‌اش بلند شد:
-هستی عصری بریم یه سر طرف‌های دربند؟
یک‌تای ابرویم بالا رفت، پیشنهاد خوبی بود، مخصوصاً حالا که می‌خواستم از این بی‌حوصلگی و اعصاب بهم‌ریخته آزاد شوم.
-آره هستم، دیگه کی هست؟
-کی باشه؟ دوتایی می‌ریم دیگه.
از جا بلند شدم و قدم‌رو رفتن را به یک‌جا نشستن ترجیح دادم. بهتر بود، به هوای آزاد و تنهایی البته با تحمل موجود مزاحمی مثل سهیل نیاز داشتم.
-باشه می‌بینمت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
منتظر جواب نشدم و قطع کردم. چند دقیقه‌ای بی‌هدف طول و عرض اتاق را طی کردم و سراغ فایل و پوشه‌ها رفتم و آن‌ها را زیرورو کردم اما نه، شدنی نبود. حوصله‌ام واقعا سرریز شده بود، فکر اینکه مامان تا سه چهار ساعت دیگر می‌آید بیشتر عصبی‌ام می‌کرد. متفکر به تابلوی منظره‌ای که زیبایی آهوی قهوه‌ای رنگ را در دشت سرسبز و پر گل، به رخ می‌کشید خیره شدم. بهتر بود به حیاط می‌رفتم، حداقل آن‌جا اکسیژن بیشتری بود تا به مغزم برسد.

نفس عمیقی کشیدم، این‌جا خلوت‌ترین قسمت حیاط بود. درخت‌های کاج اطرافم کنار آسمان آبی و چند تکه ابر مسافر فضا را عجیب دلنشین کرده بود، همیشه عاشق فضای سبز و پر دارودرخت بودم. دستم را به پشتی نیمکت تکیه دادم و با دست دیگر کتابم را نگه‌داشتم، تحمل انتظار طاقت‌فرسا حداقل با خواندن رمان آسان‌تر می‌شد.
دلم به حال عمادی سوخت که همیشه در برابر خواسته‌های پدربزرگ خرفتش فرمانبر بود، یکبار که عشقش را از او گرفت و باز هم... .
نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم که روی دوازده و نیم جاخوش کرده بود، با چشم‌هایی گرد از جا پریدم "وای چه زود گذشت الان مامان میاد."
سمت ساختمان دانشگاه قدم تند کردم و از کنار دختری که با انزجار به دختر کناری‌اش می‌گفت:
-حرف حالیش نمی‌شه دختره‌ی خنگ، صددفعه گفتم پول و قیافه زندگی نمی‌شه، اون باید دوسِت داشته باشه؛ گذشتم.
حواسم به حرف‌های آن‌ها بود که با سر تو کمر کسی رفتم، آنقدر محکم به او خوردم که با شدت روی زمین پرت شدم. دردی که در سرم پیچید آخی را از لــ*ب‌هایم خارج کرد. چشم‌هایم را با درد بستم و دستم روی پیشانی‌ام نشست. "این کی بود یک‌دفعه وسط راهم سبز شد؟"
با اخم‌هایی درهم چشم باز کردم و دو سه بار پلک زدم تا اشک جمع‌شده روی چشمم را مهار کنم، دوتا تیله‌ی مشکی‌رنگی که نگرانی در آن‌ها موج می‌زد، روبرویم ظاهر شد. "چه رنگ باحالی!"
رنگ چشم‌هایش را هزار جا دیده بودم اما این رنگ... .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678 و Golbarg

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
لــ*ب‌هایش تکان خورد.
-خوبی؟
گیج به معنای تصدیق حرفش سر تکان دادم، وقتی از جا بلند شد دستش را سمتم دراز کرد، بی‌توجه زیر دستش زدم، برای بلند شدن هیچ‌وقت از کسی کمک نخواسته بودم.
-بیشتر مراقب باش.
صدایش بیش از حد به درد خوانندگی می‌خورد. با دست خاک‌های مانتویم را تکاندم، زل زده به چندتار موی سیاهش که روی پیشانی بلندش سایه انداخته بود محکم و جدی لــ*ب زدم:
-نباشم چی؟
-بریم، دیر شد فرهاد.
صدای دوستش بود که باعث شد با کمی مکث جوابم را بدهد.
-به خودت آسیب می‌رسه.
عقب گرد کرد و من در فکر این‌که یک آدم تا چه حد می‌تواند جذاب و گیرا باشد به راهی که رفته بود خیره ماندم. از آن آدم‌هایی بودم که جز خودم هیچ‌ک**س را نمی‌دیدم اما نمی‌دانم چرا یک‌لحظه حس کردم او بالاتر از من است!
گارد گرفته صدایم را کمی بلند کردم.
-هر چی باشه به تو مربوط نیست.
با دیدن چشم‌های گرد شده‌اش پوزخندی زدم، انگار توقع سکوت داشت. بی‌توجه از کنار او و پسر کنار دستش گذاشتم.
"نَمیری دختر که انقدر بی‌خیالی!"
به سرعت عرض حیاط دانشگاه را متر کردم و وارد ساختمان شدم. وقتی درِ دفتر مامان را باز کردم با دیدن اتاق خالی نفسم را با آسودگی بیرون دادم، خوب شد نیامده بود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: shaparak5678 و Golbarg

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
جلو رفتم و روی صندلی چرخان نشستم. هر چند که می‌دانستم مامان تیزتر از این حرف‌هاست که نداند از جایم تکان خوردم، اما ظاهرسازی هم بد نبود.
با صدای تقه‌ی در نیشخند پر حرصی زدم، گاهی وقت‌ها از کارهای مامان سرسام می‌گرفتم، واقعاً این‌همه احترام و خودداری لازم بود آن هم برای اعضای خانواده؟
مامان که داخل شد بی‌خیال پاهایم را تکان تکان ‌دادم. با بلند شدن صدای خونسردش نگاهم را به او دادم.
-خوش گذشت؟
طعنه در لحنش آشکار بود، برای منی که دو دقیقه یک‌جا بند نمی‌شدم. بی‌اراده پوزخند محوی زدم، با طعنه حرف زدن در خور شخصیت فرهنگی مامان نبود البته به جز من.
-حسابی خوش گذشت، کلاً با داشتن مامانی مثل اِلی مگه می‌شه خوش نگذره؟
عصبی بودم و دوست داشتم مثل خودش با کلمات خشمم را ادا کنم. به سمت فایلی که سمت راست میز جا گرفته بود، رفت و چندتا پرونده را برداشت. آرامشش روی اعصاب نداشته‌ام خط می‌انداخت.
-خودت خوب می‌‌دونی واسه چی انقدر بهت گیر می‌دم، آخه دختر خوب چی ازت کم می‌شه یک‌کم به حرف‌های من گوش کنی؟
روز مثلاً خوبم زهر شد، مامان باز هم حرف‌های خودش را می‌زد. از روی صندلی بلند شدم و به سمت در قدم برداشتم.
-بریم؟
تمایلی به صحبت نداشتم، انگار او هم فهمید که با نگاهی به ساعت مچی‌اش جوابم را داد.
-بریم.
 
آخرین ویرایش:

Madiheh

کاربر انجمن
کاربر انجمن
21/1/21
14
41
13
پنجره‌ی ماشین را پایین کشیدم و دستم را بیرون بردم. خنکای نسیم بهاری که مویرگ‌های گداخته‌ صورتم را به آرامش سردش دعوت می‌کرد، لبخند محوی را نقش لبانم کرد. مگر زیباتر از بهار هم فصلی بود؟ آن‌قدر غرور داشت که نتواند چیزی را بدون سرسبزی و تازگی بخواهد و چقدر این خصلتش به دل می‌نشست‌. در حال و هوای بهار مغرور و همیشه سرزنده بودم و در عین حال درخت‌هایی که کنار خیابان با قدهای بلند و کوتاه صف کشیده بودند را می‌شمردم. تعدادشان از ابتدای راه تا به‌ حال به سی‌ و پنج می‌رسید. سرعت ماشین که زیاد شد شمارشان از دستم در رفت. بی‌خیال شمردن به پشتی صندلی تکیه دادم تا از شر سرگیجه‌ای که همیشه دامن‌گیرم می‌شد در امان بمانم.
نگاهم روی کلمه‌ی ولیعصری که خبر از طویلی خیابان می‌داد ثابت شد، همان خیابانی بود که آخرش به خانه‌ی خاله ختم می‌شد. چشم‌هایم به آنی گرد شدند و از فرط عصبانیت خون به تک تک رگ‌های صورتم هجوم آورد. بی‌تعلل به سمت مامان که در آرامش و سکوت رانندگی می‌کرد برگشتم.
-مامان؟ چرا داری این طرفی می‌ری؟
خونسرد دنده را عوض کرد و بی‌توجه به منی که داشتم از حرص جان می‌دادم لــ*ب زد:
-می‌ریم خونه‌ی خاله، نکنه راه‌ رو یادت رفته؟
این کارش دیگر خارج از تحملم بود چون می‌دانستم اگر پا به خانه‌ی خاله بگذاریم تا فردا صبح رنگ خانه را نمی‌بینم که هیچ باید باز هم مهراب عقب‌ مانده و آن رفتارهای اُملانه‌اش را تحمل کنم و از طرف دیگر خبری از گردش با سهیل نیست.
-مامان، جانِ شقایق بی‌خیال خونه‌ی خاله شو. اَه حوصله ندارم، تو هم وقت گیر آوردی.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر