در حال تایپ رمان مرگِ زندگی | you make me cry کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
نام: مرگِ زندگی
نویسنده: you make me cry
ژانر: ترسناک، فانتزی
ناظرمحترم:
@جغد برفی
خلاصه: روزی اتفاقی می‌افتد که باعث فاجعه‌ای بزرگ می‌شود؛ کسانی که زودتر از هر کسی متوجه این اتفاق شده‌اند، بدون هیچ مکثی به بلوک 321 فرار می‌کنند و از دور، به تماشای مرگِ زندگی می‌نشینند.

نکته: منظور از فانتزی در ژانر، این نیست که اژدها و... داشته باشه؛ یه رمان آخر الزمانی است که منتظر هیچ اوجی نباید باشید و هرلحظه باید منتظر یک پایان بد در کنار یک پایان خوش باشید!
هدف نویسنده از نوشتن این رمان، هدف خاصی نیست
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
  • Wow
واکنش‌ها[ی پسندها]: banafshehbfg، Golbarg، Qazaleh و 6 کاربر دیگر

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
151
734
93
IMG_20210110_152348_635.jpg

سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.
پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.
پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.

🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: banafshehbfg، Golbarg، Qazaleh و 7 کاربر دیگر

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
با استرس یقه‌ی مدل کلاسیکش را بالا داد و بعد از باز ک*ر*دن کروات و دکمه‌ی اول پیراهن سفیدش شروع به نفس‌نفس زدن کرد، عرقش را با پشت دست گرفت و به آمپول روبه رویش با چشمانی که از ترس گشاد شده بود، نگاه کرد. آب گلویش را که قورت داد، جلوتر رفت و پشت میز آهنی که آمپول رویش قرار داشت؛ نزدیک‌تر شد. بعد از نگاه دقیقی به حباب‌هایی که در رنگ قهوه‌ای غوطه‌ور بودند، سرش را بالا آورد و به سیاهی شیشه‌ی روبه رویش نگاه کرد. پشت شیشه‌ای که آن طرفش را نمی‌توانست ببیند، مردی خودش را به جلو کشاند و با بعد از فشردن دکمه‌ی میکروفون گفت:
- سوزن این آمپول رو به خودت تزریق می‌کنی... .
بعد از این حرف عقب رفت و به زنی که موهای قهوه‌ای خودش را با کشی سیاه بالا سرش بسته بود، با سر چیزی را اشاره کرد. زن حدودا بیست و نه ساله، سرش را بدون هیچ حرفی تکان داد و از در آهنی رنگ کنار دستش بیرون رفت؛ جثه‌ی ظریفش بعد از چند دقیقه روبه رویش پشت شیشه نقش بست، به مرد لباسی داد و بعد از اینکه کمکش کرد تا بندهای پشت سرش را گره بزند، کنار ایستاد و دستانش را درون جیب‌ روپوش سفیدش کرد. مرد با اشک به آمپولی که درون ظرف آهنی بود نگاه کرد. چونه‌اش که لرزید؛ پشت شیشه کسی گفت:
- این اینکاره نیست، آقا!
دستانش را به معنی ساکت باش بالا آورد و به شیشه نگاه کرد. سرش را جلو برد و دوباره دکمه‌ی میکروفون را فشرد.
- نگران چیزی نباش... موریس؟ موریس؟
موریس سرش را بالا آورد و با فین‌فین به شیشه‌ی سیاه که چیزی از پشتش مشخص نبود، نگاه کرد.
- اما... خانواده‌ام چ... .
- بهت قول میدم که اگه اتفاقی برات افتاد، همه‌ی پول توافقیمون رو بهشون پرداخت می‌کنم!
موریس سرش را پایین انداخت و شروع به گریه ک*ر*دن کرد، عصبی اما جدی دوباره گفت:
- موریس؟
سرش را که بالا آورد سریع گفت:
- قول میدم!
با لــ*ب و لوچه‌ای آویزان سرش را تکان داد و بعد با سر انگشتان سردش اشکش را پاک کرد.

نظرات و پیشنهاداتتون رو ممنون میشم در پروفایلم بگید:")
 
  • لایک
  • Sad
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، Qazaleh، **** و 5 کاربر دیگر

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
دقایقی وقت گذشت تا با خودش کنار بیاید، نزدیک رفت و سوزن نازک آمپول را درون آرنجش فشار داد؛ با احساس سرمای مواد درون آمپول آهی کشید و بعد سرش را بالا گرفت. با ترس چشمانش را بست، بعد از دقایقی حساس و استرس‌زا نفسی آسوده کشید و اول چشم راست و بعد چشم چپش را باز کرد. لبخندی زد و گفت:
- چیزی نشد! هه... ک... کاق... خ... .
روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن کرد، زن کنار در از ترس به در چسبید و به او نگاه کرد. یک لحظه بدنش بی‌حرکت شد، چشمانش بسته و کفی سفید با حباب‌هایی بزرگ از دهانش بیرون ریخت. به شیشه‌ی سیاه نگاه کرد و گفت:
- ف... فکر کنم مُ... .
حرفش را به خاطر شکستن گردنش نصف و نیمه گذاشت؛ پشت شیشه، همه با وحشت به او نگاه می‌کردند که با بی‌رحمی و چشمانی با مردمک قرمز داشت گردن زن را می‌جوید. خون که فواره زد؛ همه پشت شیشه چند قدم عقب رفتند. زن هنوز زنده بود و خوردن شدن گوشتش را توسط آن مرد حس می‌کرد دستانش را که می‌لرزید به سمت شیشه‌ی سیاه گرفت و با صدایی گرفته گفت:
- کُ... مک!
بعد چشمانش بسته شد. مرد بعد از چند گاز دیگر از گردنش، رهایش کرد و به سمت شیشه هجوم برد، از لای دندان‌هایش خون می‌چکید. دماغش را بالا و پایین کرد انگار می‌توانست پشت شیشه را ببیند و بوی آن‌ها را حس کند.
- حالا... چی کار کنیم؟
خواست نظری بدهد که زن پشت سرش بعد از لرزش تشنج‌آوری بلند شد و با شدت خود را به شیشه کوبید. صدای خر‌خر کنشان مو به تن همه به جز او انداخته بود، نفسی عمیق کشید و آرام دستانش را در جیبش فرو برد، درحالی که به شیشه نزدیک می‌شد گفت:
- می‌دونی؟ می‌تونیم با اینا چه کارایی بکنیم؟
و بعد با لبخندی بزرگ برگشت و قهقهه‌ای گوش خراش کشید، که صدای کوبیدن سر آن دو و مالیدن خون دهانشان از پشت شیشه، بین قهقهه‌هایش گم شد.
***
«دوازده ماه بعد از آزمایش پی‌ ار اچ 170»
 

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
سکوتش را با جویدن ناخن‌هایش شکسته بود، خراشی میان افکارش داشت؛ الگوی نامرتبی برای تکان دادن خودش تشکیل داده بود، گاهی به عقب می‌رفت و گاهی به جلو، گاهی به چپ و گاهی به راست و هر بار هم این الگو را نامنظم تکرار می‌کرد.
- بیا... برات غذ... .
صدای شکستن ظروف شیشه‌ای آمد، چند قدم به عقب برداشت و با ترس آمیخته به تعجب گفت:
- چی... چی کار کردی؟
با اشک سرش را بالا آورد و به صورت متعجب و چشمان گود شده‌اش نگاه کرد.
- می‌خواست... .
- اوه خدای من، اوه خدای من... خدا لعنتت کنه! چه غلطی کردی؟ چ... چرا مادرت رو کشتی؟ یا خدا، مَ... من الان زنگ می‌زنم به پُ... .
صدایش را با شنیدن گریه‌های او برید. به صورتش که نگاه کرد گفت:
- چرا؟
- او... ن سعی کرد منو بخوره!
نگاه‌ش این بار طعم حقیقت میداد، سریع بلند شد و به طرفش رفت که تند گفت:
- ازم دور شو... برو عقب، بهم نزدیک نشو
با هق‌هق ادامه داد
- به خدا قسم اون می‌خواست منو بخوره... دروغ نمی‌گم!
عقب رفت و گفت:
- برو عقب تو پاک خُل شدی!
موهایش را عقب داد و به پشت سرش نگاه کرد، به سر خُرد شده‌ای که مغزش میان موهای سیاهش نامعلوم بود.
- اون... می‌خواست منو بکشه... مجبور شدم با ساطور سرش رو له کنم!
دستش را جلوی دهنش گرفت و گفت:
- اوه خدای من... از بس مجله خوندی دیوونه شدی... آه الان چه غلطی بکنیم؟
اشک‌هایش را که با خط چشم سیاهش مخلوط شده بود را پاک کرد و گفت:
- چ... چال‌ش می‌کنیم!
با هین ک*ر*دن ادامه داد
- دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ چال‌ش کنیم؟ "کُنیم؟" من که نیستم... عمراً... .
دماغش را بالا کشید، با ترس ناخن‌هایی که لاک سیاهشان رفته بود، آرنجش را در مشتش فشار داد و گفت:
- توی باغچه‌ی پشتی چالش می‌کنیم قول میدم برات دردسر نمی‌سازم، فقط من زورم نمی‌رسه مرد که نیستم!
به موهایش چنگ انداخت، عصبی دندان‌هایش را روی هم سابید و گفت:
- مَرد نیستی؟ زدی سرش رو له کردی با ساطور... مرد نیستی؟
با انگشت به سر له شده‌اش و خون‌هایی که کف سرامیک آشپزخانه ریخته بود و داشت حلقه‌ی خونش را بیشتر و بیشتر می‌کرد اشاره کرد. یک لحظه نگاهش روی سرش ایستاد، به ثانیه نکشید که شروع کرد به استفراغ ک*ر*دن.
- من... من قول میدم برات اتفاقی نیوفته... پس لطفا... کُمکم کن! به خاطر عشقی که داشت...
 

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
عصبی شد، می‌دانست این حرف‌های بی‌پایه و اساس به کجا خطم خواهند شد، به جشنی نیمه کاره که با نیامدن عروس خاتمه یافت! سریع بدون هیچ حسی حرفش را قطع کرد.
- ما هیچی بینمون نبوده و نخواهد بود! تو فقط یه روانی توهمی هستی!
با آستین لباس سفیدش، رد خیس بالای لبش را پاک کرد. آهی کشید، به چشمان روبه رویش خیره شد. حرفی نمی‌زد اما درون چشمانش بیشتر از قبل اشک جمع شده بود، می‌دانست این اشک‌ها به خاطر مادر ناتنیش نیست، او هرگز آن زن با آن بوی گند و موهای کارخانه‌ی چربی‌ سازی‌اش را دوست نداشت! می‌توانست این اشک‌ها را به خاطر حرف خودش تلقی کند؟ دستانش را مُشت کرد، حالش از اویی که دیگر همان دختر دیروزی نبود، بهم می‌خورد! چشمانش را به هم مالید و بعد با لحنی کلافه کننده‌ای گفت:
- باشه کمکت می‌کنم!
جوانه‌ای از لبخندی تلخ، کنار لــ*ب او شکل گرفت، از خودش متنفر بود به خاطر از دست دادن او، اما می‌توانست این حرفش را عشقی که هنوز نیمه جان درون هردویشان قوطه ور بود قبول کند؟ سکوتش را نشست، تنها با بالا آوردن سرش و دوختن چشمانش به نیم رخ عصبی روبه رویش، آرام گرفت. آن مرد دوست داشتنی که تنها سه سال با اون اختلاف سنی داشت؛ هنوز خودش را بالاتر از او می‌دانست؟ یا این فقط مانند حرف‌های جفری بود؟ یک روانیِ توهی؟! از کنارش که رد شد، نصفش در س*ی*نه حبس شد؛ اما جفری بی‌اهمیت بود، او خودش را هنوز دسته بالا می‌گرفت، ولی از درون داشت برای تنها یک آغـ*وش از طرف رانا، پرپر می‌شد! از طرف کسی که جان به جانش کرده بود، دیوانه و برخلاف خواسته‌ش قلبش را شکسته بود! اون روزی تمام دنیا را با او تصور می‌کرد، حتی اسم بچه‌هایشان! دو کوچولو به اسم‌های مرسیا و دنیل، اما رانا، تمام این خواسته‌ها را برای جفری پوچ کرده بود.
- یه چیزی بیار ک... ک... که من اینو بزارم توش... .
آهی کشید، سرش را به سمت سقف گرفت، حالش دوباره داشت بهم می‌خورد و معده‌هایش انگار متنظر یک استفراغ دیگر بودند.
- ب... باشه... من الان می‌بینم چه توی کابینت‌ها چیا هست!
با عجله به سمت کابینت‌های سفید رفت، درشان را به سرعت باز و بسته می‌کرد. منتظر چیزی بود که انگار در ذهنش خالی بود، چیزی که نمی‌دانست چیست؛ اما الکی با باز و بسته کردن در کابینت‌ها ادای فهمیدن را در می‌آورد.
 
آخرین ویرایش:

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
صدای باز و بسته شدن درهای کابینت‌ها، این‌بار جلوی آمدن فکری بی‌مقدمه را نگرفتند.
- پس شما کمک کردید این زنو خاک کنن!
صدایش به‌وضوح در آن سالن با آدم‌های سیاه پوش پیچید.
- بله! من کمکش کردم؛ اون... اون‌ می‌گفت که مادرش سعی داشته گازش بگیره و از گردنش به سمت شکمش و اجزای درونی بدنش بره!
عینکش را میزان کرد و کمی به سمت جلو خم شد.
- برای این حرف‌ها دلیل و شاهدی دارید؟
با تته‌پته با انگشت اشاره، به سکوی قاتل اشاره کرد.
- بله... رانا!
رانا سرش را بالا گرفت، طوری که چشمان قاضی درون قرنیه‌ش عصبی جلوه داده می‌شد. ناخن‌هایش را جویده بود.
- شما دقیقاً چی کار کردید؟ ممنون می‌شم یه بار دیگه این رو از زبون خودتون بشنوم!
گلویش را با سرفه‌ای صاف کرد.
- ما... اون، منظورم مادرمه! مادرم رو روی یک کیسه‌ی زباله‌ی سیاه انداختیم و همون‌طور که از آشپزخونه به سمت حیاط خلوط می‌بردیم، چاله‌ای که از قبل جفری کنده بود... اون رو اونجا پرت کردیم و روش خاک ریختیم!
قاضی به صندلی‌ش تکیه زد.
- حیاط پشت کجا بود؟
- کنار و پشت کابینت‌هامون بود. یه حیاط پشت با در رو پنجره یه‌سره شیشه‌ای، اون رو باز کردیم و بقیه‌ش رو هم می‌دونید.
قاضی به جلو خم شد، به صورت هر دو نگاه کرد و بعد با صدایی جدی ادامه داد
- آقای جفری هاتینسون ادعا دارن که شما... رانا جراپنس مادرتون رو به این دلیل کشتید که اون سعی داشته، شما رو بخوره!
خندید! یک خنده‌ی پُر از اشتیاق و بعد از تمام شدن آن قهقه‌ها که ترس بر دل جفری انداخته بود، دستش را روی بینی‌ش گذاشت و بعد از بالا کشیدن بینی‌ش گفت:
- آه... جفری من! من از مادرم متنفر بودم، تو که بهتر از هرکسی می‌دونی!
چشمان جفری گرد شد، حرف‌هایی می‌زد ولی حالا دیگر اهمیت نداشت؛ او شریک قتل شده بود. چراغ‌ها خاموش شدند و بر روی سر او چراغی روشن شده بود، همه با بی‌رحمی او را قاتل می‌خواندند و او با اسرار سعی بر این داشت که این صداها را خفه کند. به خود آمد! در تمام این مدتی که در فکر و خیال به سر می‌برد، دقیقاً همان‌کاری را کرده بود که رانا در ذهنش در حال اعترافش به دادگاه و قاضی بود! رانا بیل را برداشت و گفت:
- آه... گودال کوچیکه! باید یکم دیگه بکنیم، اندازه‌ش نیست!
چشمانش به چشم‌هایی که زیر موهای خونی کمی ناپیدا بود، گیر کرده بود. چشمان سیاهی که با ترس نگاه می‌کردند شاید هم نداشتن هیچ توقعی...
- جفری؟! جفری!
سرش را به سمت چهره‌ی رانا چرخاند. چهره‌ش ترسیده به‌نظر نمی‌رسید.
- شنیدی چی گفتم؟ آه... دست بردار! گفتم باید گودالو بزرگتر کنم... کمکم کن!
آب گلویش را قورت داد. باید فکرش را قبل از گفتن بله به رانا می‌کرد، حالا دیگر دیر شده بود! خیلی دیر... دوباره چشمانش را به مادر رانا دوخت، تنها چیزی که از آن زن دیده بود محبت بود و بس؛ لبخندهایی که می‌زد و تمام چیزهایی که کسی شاید باورش نشود از او سر زده بود، حتی رانا!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: سحـــر حاجیوند و Golbarg

you make me cry

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/12/20
9
48
13
ته همون کوچهه
سکوتی بینشان برقرار شد. بیل بر روی خاک رس صدای خراشیدن سنگ‌ها و همه و همه مانع از افکار رانا نشده بودند. او از چیزی که دیده بود مطمئن بود، شاید هم نه کاملاً! اما حالا دیگر دیر شده بود ساطور درست مغزش را له کرده بود و تمام اجزایی که کمک هشیاری‌اش را به او می‌دادند له، خرد شده، نابود و از هم دریده شده بودند. حرفی نمانده بود. او یک قاتل شده بود و برای قتلی که انجام داده بود حالا یک همدست هم پیدا کرده بود! این چیزی بود که همیشه در ذهنش به طور مداوم چنگ می‌انداخت، خاک را نگاه می‌کرد. ذره‌ذره‌اش را نگاه می‌کرد حتی گلبرگ‌های ریز و درست و پلاسیده‌ی باغ کوچک مادرش، همه را نگاه می‌کرد و تمام حواس‌پرتی‌اش را به همان خاک و گل و لای مدیون بود. دلش نمی‌خواست دوباره چشم به آن مادر بدوزد. مادر که نه، نامادری! نامادری سفید برفی هم از او بهتر بود؛ شاید هم نبود! هرچه نباشد او قبل از این‌که به مادرش بگوید با جفری را*ب*طه داشته با او نامزد کرده، حتی قبل از آن هم که خودشان برای خودشان حسابی غوغا به پا کرده بودند؛ زمانی که درست روبه روی مادرش روبه رویش ایستاد با دست‌های پیچیده شده در دستان جفری هیچی نگفت حتی بعد از اینکه به او گفت این نامزدم است! تنها چیزی که گفت این بود: "خوشحالم که بالاخره مردت رو پیدا کردی، رانا!" اولین جرقه‌ای که به ذهنش رسید این بود یا سال‌ها قبل از این اتفاقات روی این کلمات کار کرده بود؟ یعنی می‌دانست بالاخره رانا پسری را با خود به خانه می‌آورد و به جای این‌که بگوید دوست پسرم است می‌گویند نامزدم است؟ یا از قبل از تمام این‌ها خبر داشته؟ فکر رانا گزینه‌ی دوم را بیشتر از اولی می‌پسندید همیشه می‌دانست نمی‌تواند اسم او را مادر بگذارد چه برسد به این‌که به او لقب دلسوز یا حتی مهربان بدهد، حتی زمانی که کشتش چشمانش را دید. سفید نبودند. قرمز نبودند، یا حتی بنفش! پس چرا این کار را کرد؟ برای این‌که غیر طبیعی راه می‌رفت؟ شاید خمار بود! شاید یک چیزی مصرف کرده بود و به حالت نسخی افتاده بود کسی چه می‌داند، اما هرچه بود با هر دلیلی که می‌خواست برای خودش ببافد؛ او یک قاتل بود. صندلی شماره‌ی یک دادگاه می‌نشاندنش و به او لقب قاتلی بی‌رحم را می‌دادند. روی تک‌تک روزنامه‌ها تیتر اول می‌شد، "قاتلی بی‌رحم که سر مادرش را با ساطور له و لورده کرد!" این چیزی بود که برایش حتماً در خطوط اولیه چاپ می‌شد. " این قاتل، رانا جراپنس به همراه همدستش جفری هاتینسون دو معشوق که ادعا کردند مادر قاتل، یعنی هانا واشین قبل از این‌که هانا جراپنس شود؛ قصد داشته رانا جراپنس را بخورد!" نه تنها توسط کسی باور نمی‌شد بلکه مسخره خاص و عام می‌شدند. می‌شدند؟ می‌شد! هرچند با کاری که کرد و باعث شد جفری هم کمکش کند و به این هچل گیر بیوفتد مطمئنن کسی حرف این‌که جفری بی‌گناه است را باور نمی‌کرد. جفری عصبی بود، شاید هم گیج شده بود. دستانش می‌لرزید و هانا بیشتر از هرلحظه‌ی دیگری خونسرد و عادی به‌نظر می‌رسید. توی افکارش با هر بیرون کشیدن خاک با صدای جدی چنین حروفی پخش می‌شدند:
- لعنتی. لعنتی. لعنتی. لعنتی. لعنتی.
این‌قدر سریع این کلمات را در ذهنش به زبان می‌آورد که نه تنها به جای کلمه بلکه ساختار حروفش از اف(f) تا کِی (k) سفید روی تخته‌ی سیاه ذهنش نوشته می‌شد، کوچک و بزرگ، نازک و کلفت، پهن و باریک همه جا پر از کلمه‌ی "لعنتی" شده بود. جفری گیج بود یا هرچه، به چهره‌ی هانا زل نزد، این سعی کردن‌هایش باعث اخم کردنش شده بود. اخمی نه غلیظ اما طوری بود که ابروان سیاه‌رنگ پر پشتش را به هم نزدیک کرده بود. توی ذهنش این جمله هی تکرار می‌شد:
- حالا چی کار کنم؟ حالا چی کار کنم؟ حالا چی کار کنم؟ یعنی اونو کشته، اونم از قصد؟ نه امکان نداره.
نگاهش را به رانای خونسرد دوخت و حالا تمامی افکارش فرق کردند:
- چرا انقدر عادی رفتار می‌کنه؟ واسش مهم نیست قاتل شده؟ نه! مهم نیست چی کار کردم؟ چرا این‌طوریه! نارحت باش! واست مهم باشه! تو مادرت رو کشتی! خدا لعنتت کنه!
- لعنتی. لعنتی. لعنتی. لعنتی. لعنتی. لعنتی. لعنتی.
سرش را پایین انداخت و ابرویش را با شست دست چپش خاراند، پاییش را به‌خاطر اضطراب تکان می‌داد. در یک لحظه‌ی ناگهانی، زمانی که دوباره چشمانش را باز کرد به ناخواست چشمانش در چشمان هانا دوخته شد. حالت چهره‌اش از عصبی به حالتی عجیب رسید. به حالتی که انگار دلسوز است، انگار ناراحت است، انگار ترحم دارد اما در کنار این‌ها هم ترسیده است، مضطرب است، خودخوری می‌کند. دستش را از روی ابرویش کشید. ابروهایش را بالا داد و چندپلک زد، خطوطی بالای پیشانی‌اش ایجاد شد.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر