در حال تایپ رمان موج خاکستری | roza.h کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
نام رمان :موج خاکستری
نویسنده: roza.h (کاربر انجمن ستارگان رمان)
نام ناظر محترم: @جغد برفی
ژانر: فانتزی
خلاصه: آترو موجودی فرا طبیعی، اما با شکل انسان می‌باشد و برای انجام ماموریتی به زمین می‌آید، در این میان هیچ انسانی نباید متوجه بشود که ماهیت او چیست.
آترو خانه‌ای را برای سکونت پیدا می‌کند و با قدرت‌هایش متوجه می‌شود که هیچ انرژی‌ انسان‌گونه‌‌‌ خاصی در انجا نیست و یا احتمالا افراد واحد بالایی آن خانه پیر هستند؛ بنابراین مدتی در آنجا می‌ماند که سحاب، نوه‌ی واحد بالایی که در اصل مالک کل آن خانه‌ها هستند، وقتی به خانواده‌اش سر می‌زند، متوجه می‌شود کسی آنجاست و پیگیر ماجرا می‌شود، آترو احساس خطر می‌کند و سعی می‌کند به سحاب هشدار دهد که نباید دنبال او بگردد، اما او بی‌توجه، به پیگیری‌اش ادامه می‌دهد و در آخر با آترو رو به رو می‌شود. در همان‌جا مسیر آشنایی تازه‌ای برای آن‌دو شکل می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
255
878
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
رنگ ها عوض شدند، کِرِم دیروز به آجری می‌زد؛ نارنجی، قهوه‌ای شده بود.
همه چی تار شده بود؛ صدا یک لحظه قطع می‌شد، بعد دوباره به گوشم می‌خورد.
او نزدیک‌تر می‌شد.
کشیدن پایش بر روی سرامیک کهنه را می‌شنیدم. همین‌طور صدای چرخش کلید در قفل را.
همه جا را به خوبی نگاه می‌کرد؛ ولی من را نباید پیدا می‌کرد.
در اتاقی که شاید آخرین جا قرار بود به آن سر بزند، زیر وسیله‌ای خاک خورده، با پارچه‌ی خنک ولی ضخیمی که رویش کشیده شده بود، پنهان شده بودم.
وقتی از زیر به پارچه نگاه می‌کردم، تیره‌تر به نظر می‌آمد، ولی هنوز هم به من حس گرمی‌و وسط سردی عجیبی، می‌داد.
در همین هنگام، در با صدای بدی باز شد؛ به نظر که بازیِ جالبی بود، سرگرمم می‌کرد.
قد و قامت بلند، استخوان‌بندی‌‌درشت و پهنی از لای دَرز پارچه، توجهم‌را جلب کرد.
شروع به گشتن کرد، چندین دقیقه؛ اما چیزی پیدا نکرد، بازهم نرفت.
بلند گفت:
⁃ هرجا هستی بیا بیرون. می‌دونم که اینجایی،
آخه بوی اینجا فرق داره، بوی عجیبی میاد.
آرام آرام جلو آمد.
فکر نمی‌کردم بتواند پیدایم کند، اما همه چیز با یهویی برداشتن پارچه از روی وسیله‌ای که با فاصله‌ بین میله‌هایش، کاملا واضح پیدا بودم، ایستاد.
خاک که بلند شد، سرم را بالا گرفتم.
دستش در همان حالت ماند، دهانش‌هم همینطور، نیم‌متر باز مانده بود.
تیزی نگاهم کاری کرد یک قدم به عقب برود. خونسرد گفتم:
⁃ صبر کن.
از زیر آن وسیله بیرون آمدم.
خودم را تکاندم.
و سپس لبخند عمیقی گوشه‌ی لبم نقش بست.
⁃ آفرین، پیدام کردی.
 
آخرین ویرایش:

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
مدهوش مانده بود.
با همان لبخند گفتم:
⁃ فکر کردی فقط یه خواب بود؟
قیافه‌اش درهم شد.
بی‌جان لــ*ب زد:
⁃ گرممه.
⁃ هشدار دادم؟! آره دادم.
کمی عقب رفت و با درد به دیوار تکیه داد.
⁃ دارم می‌سوزم!
⁃ تا ده بشمار، حتی بدترم می‌شه.
یک قدم جلو رفتم.
⁃ خیلی بد. انگار تمام لباسات اتیش گرفتن چسبیدن به تنت.
مکثی بین حرف‌هایم کردم و بدجنس‌تر از قبل گفتم:
⁃ و توهم نمی‌تونی کاری کنی و به واسطه‌ی اون می‌سوزی.
از درد سوختن نتوانست واکنشی نشان دهد و به زمین افتاد؛ ناله‌ای‌کرد و من جلوتر رفتم‌و کنارش نشستم:
⁃ هشدارم رو گوش نکردی، بهت گفتم می‌سوزی. لااقل الان بهم یه قولی بده. دیگه دنبالم نگرد! فراموش کن هرچیزی که دیدی‌و، باشه؟
چشم‌هایش کم کم داشت بسته می‌شد.
صورتم را جلوتر بردم و با صدای بلندتر گفتم:
⁃ بهم گوش کن سحاب. قول می‌دی؟
سرش را آرام بالا پایین کرد.
خواستم بلند شوم که دستم‌را گرفت.
⁃ نرو! نجاتم بده.
تعلل‌ام را که دید با عجز گفت:
⁃ ازت خواهش می‌کنم!
دستم را سریع از دستش بیرون کشیدم.
⁃ به من دست نزن. می‌سوزی.
و بعد نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
⁃ نگران نباش. پیشتم.
به قصد پیدا کردن چیزی برای ریختن اب سرد، از اتاق بیرون آمدم و سالن دراز اما کم عرضی‌را طی کردم تا به آشپزخانه برسم. بعد از کمی جست‌وجو درون یکی‌از قفسه‌های در دار وسیله‌‌ای بود که عمق و دسته داشت و اگر اشتباه نکنم، اسمش ماهیتابه بود. آن‌را بیرون آوردم و فورا آب سرد رو باز کردم.
بعد هم به دنبال پارچه‌ی نخی گشتم.
آن‌وقت، پارچه‌ی سفید رنگ‌را که گوشه‌ی یکی از کشوهایی که اتفاقی بازش کردم، تا شده بود، برداشتم و بعد از تیکه کردنش درون آب سرد انداختم.
سپس، ماهیتابه را برداشتم و به اتاق برگشتم.
اگر اورا به "نقطه امنم" وارد نمی‌کردم، همه‌ این‌ کارها بی‌معنی بود؛ اما واقعا تردید داشتم. افسوس‌وار نفس‌ام را بیرون فرستادم و با خود گفتم آخر چگونه به اینجا رسیدم؟
وسایل تو دستم ‌را با حرص کنارش که تقریبا بی‌هوش شده بود، گذاشتم و گفتم خب که چه؟ کاری است که شده و خودم هرجور که هست باید درستش کنم.
پس چشمانم را بستم و او را وارد نقطه امن‌ام کردم.
بعدهم پارچه‌های خیس خورده را از آب در آوردم و یکی‌را روی پیشونی‌اش، دوتای دیگرهم دو طرف گونه‌هایش گذاشتم.
مرتب، هر ده ثانیه پارچه‌ها را برمی‌داشتم و آنهارا دوباره درون آب سرد می‌غلتاندم.
 
آخرین ویرایش:

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
ده دقیقه که گذشت، دما از بین پارچه که به دست من می‌خورد، باز هم بالا بود.
مجبورا چشمانم را بستم تا از قدرت تاثیرپذیری‌ام استفاده کنم.
در این حالت، نقشه‌ی شهر جلویم نقش بست.
سپس یک داروخانه و اعمال تاثیرپذیری!
بعد هم دایره‌ای قرمز رنگ مشخص شد و تصویر آن مکان برایم واضح شد.
پسرک جوانی که پشت میز شیشه‌ای، در داروخانه‌ای پر از ازدحام ایستاده بود، داروها را از روی نسخه به مشتری می‌داد و همان کسی بود که من می‌توانستم رویش نفوذ داشته باشم.
زیر لــ*ب خواندم:
⁃ به دستورات من عمل کن. به فرمان من گوش بده.
تکان ریزی خورد و اتصال فرمان‌بری آغاز شد.
در این حین به سحاب چشم دوختم و به پسرک گفتم:
⁃ به هرچیزی که تب بسیار بالارو بیاره پایین احتیاج دارم. تب‌سنج هم کنارش باشه.
او مطیع شده، بقیه کارش را متوقف کرد و به سمت قفسه‌ی داروها رفت. سُرم، قرص‌ها، تب‌سنج و هرچیز دیگری را که لازم بود درون کیسه جا داد و بعداز نوشتن دستور مصرف‌هایشان، سرِ جایش ایستاد.
گفتم:
⁃ به سمت رییست برو.
با چند قدم خودش‌را به دکتر داروخانه رساند که سرش با یکی از نسخه‌ها گرم بود. همزمان که من ‌‌شروع به حرف زدن کردم او هم شروع به تکرار ‌‌کردن، کرد و باعث شد که دکتر نگاه‌اش به سوی او جلب شود.
⁃ دکتر، یکی از اعضای خانواده‌ام به داروهای ضروری احتیاج داره، من باید سریع برم، می‌تونم؟
او برای اجازه دادن کمی فکر کرد.
در دل گفتم لطفا بگو بله، خواهش می‌کنم!
⁃ برو ولی زود برگرد، داروخانه امروز خیلی شلوغه.
خوشحال شده گفتم: «چشم زود برمی‌گردم.» و پسرک‌هم بعداز من تکرار کرد.
آن‌وقت از ذهن خودش به خودش دستور دادم که سریع به اینجا بیاید،‌ داروها را بدون اینکه هیچ‌کدام از این اهالی متوجه بشوند، پشت در بگذارد و فکر کند که پولش‌را برداشته است.
او هم دقیقا همین‌کار را کرد و بعد که داروهارا گذاشت، رفت.
آدرس اینجارا به‌کل از ذهنش پاک کردم. آدرس دو کوچه آن‌ور تر، با بیش‌از آگاهیِ ده پلاکِ خانه جایگزین‌اش شد، به هرحال آدمیزاد بود؛ حتی می‌توانست دو دقیقه بعد فراموش کند که چه دارویی‌را به چه خانه‌ای برده بود.
آن‌گاه ذهنِ پاک شده‌ی پسرک به داروخانه برگشت.
 

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
سُرم را که برایش وصل کردم هر چند دقیقه تبش را هم چک می‌کردم.
آمپول‌ها هم طبق نوشته‌ی پسرک در همان سُرم تزریق کردم، یکی دیگر ‌هم ماند برای وقتی که او به هوش بیاید.
بالاخره، وقتی کارهایم تمام شد و کمی با فاصله‌تر از او نشستم، فرصتی پیدا شد تا دقیق‌تر نگاه‌اش کنم.
موهای سیاه‌اش که البته تکه‌های طلایی رنگی‌هم داشت، به خاطر عرقی که منشا آن تب بود، به پیشانی‌اش چسبیده بود. لــ*ب‌هایش نیز قرمز و متورم شده بود و صورتش التهاب داشت.
انقدر به جزء جزء صورت‌اش خیره‌ شدم که چند ساعتی گذشت، پس کم‌کم داشت به هوش می‌آمد و چشم‌هایش‌را باز می‌کرد.
زمانی که کمی هشیار شد، انگار با دنیا غریبه بود و متوجه نبود که کجاست.
صدایم را صاف کردم و آرام پرسیدم:
⁃ بهتری؟
چشم‌های نیمه بازش را به سمت من سوق داد و به سختی گفت:
⁃ احتمالا.
نفسم را با صدا بیرون فرستادم و راحت‌تر روی زمین نشستم.
پرسید
⁃ چیشد که خوب شدم؟
⁃ به لطف این همه سرم و آمپول.
با درد نیم‌خیز شد و اخم‌اش غلیظ‌تر.
⁃ چطور باهام همچین کاری کردی؟
⁃ کدوم‌کار؟ من که کاری نکردم.
⁃ به گفته‌ی خودت داشتی منو می‌کشتی!
به دیوارِ سرد تکیه دادم و سرم‌را به آن چسباندم.
- من کاری نکردم. مقصر خودتی، این تو بودی که با وجود حرف‌هایی که بهت زدم بازم دنبالم گشتی!
قیافه‌ی عصبی‌ای به خود گرفت و گفت:
⁃ اگر واقعا انقدر خطرناک بودی، می‌تونستی بری از اینجا که هیچ‌جوره نتونم پیدات کنم.
من‌هم با خنده‌ی حرصی‌ای که البته نمی‌توانستم جلویش را بگیرم، پاسخ دادم:
⁃ ای آدمِ گستاخ، یاد بگیر تو هرچیزی کنجکاوی نکنی، حالا که هم زنده‌ای و هم سلامت، مشکلت چیه؟
⁃ تو چی هستی؟ دعانویسی؟ جادوگری؟
⁃ معلومه که نه. دعانویس چیه؟
⁃ آهان یعنی نمی‌دونی چیه؟ پس تو چی می‌تونی باشی که هم اومدی به خوابم‌و تهدیدم کردی و هم کاری کردی که حسی مثل جهنم رو تجربه کنم؟ طلسم مِلسمَم کردی؟!
⁃ به تو ربطی نداره، همین الان گفتم نباید کنجکاوی کنی، بلایی که سرت اومد کافی نبود؟
به حرف‌ام بی‌توجهی کرد و در وصف عالمی که تجربه کرده بود، گفت:
⁃ بابا حس خیلی بدی بود! یه عالمه درد داشتم. داشتم می‌سوختم. تو جهنم بودم؛ انگار، یهو پرت شدم وسطش. همش کابوس می‌دیدم؛ وای واقعا وحشتناک بود.
ابرویی بالا انداختم.
⁃ آره خب، طبیعیه.
⁃ آخه تو کی هستی؟ بهم جواب بده خب! این حال عجیب چی بود که من داشتم؟ یا حداقل بگو چجوری این کارو کردی؟
از او روی برگرداندم و گفتم:
⁃ من نمی‌تونم جواب سوال‌هات رو بدم.
سعی کرد از جایش بلند شود.
به او با تشر گفتم:
⁃ چیکار می‌کنی؟ بگیر بخواب.
آن‌هم با تحکم گفت:
⁃ ازت یه سوال پرسیدم!
در جایم صاف نشستم و آمپولی را که توی کیسه بود برداشتم و وقتی که داشتم آماده‌اش می‌کردم، گفتم:
⁃ باشه ولی اصلا مهم نیست که سوال پرسیدی. بگیر بخواب که آمپولتو بزنم.
⁃ چرت نگو؛ مگه من می‌زارم بهم امپول بزنی؟!
⁃ اینطوری که من فهمیدم عضلانیه، تو دستت میزنم. فقط دراز بکش و ساکت شو.
به طور احمقانه‌ای نگاه‌ام کرد و گفت:
⁃ چی؟! اینطوری که تو فهمیدی؟ هنوز مطمئن نیستی چی به من زدی و در ادامه قراره چی بزنی؟!
⁃ انقدر نگران جون بدرد نخوردت نباش. کجنکاویت باعث مرگت نشه، این‌چیزا تورو نمی‌کشه حالا حالاها...
چشم‌هایش را در کاسه چرخاند و گفت:
⁃ خیلی بامزه‌ای.
بعد دوباره بی‌اهمیت به حرف‌ام، روی پنجه دستش آرام جلو اومد و روبه‌روی صورتم توقف کرد:
⁃ موهات واقعا همین رنگیه یا رنگ کردی؟
خودم‌ را عقب کشیدم و اسمش‌را، عصبی به زبان آوردم.
آن‌وقت چشم‌هایش حالت گرفت و گفت:
⁃ تو یک بار دیگه‌هم اسممو گفتی؛ اسمِ منو از کجا می‌دونی؟
خندان گفتم:
⁃ بزار رو حساب ذکاوتم.
دوباره سرش‌را جلو آورد و برای تاثیر گذاری حرفش دستانش را دورم به دیوار زد و گفت:
⁃ می‌گی یا نه؟
⁃ نکنه دلت دوباره درد می‌خواد؟ یا نکنه به همین زودی حسی که داشتی‌رو یادت رفت؟
ابروهایش بالا رفت و چشمانش میخِ چشمانم شد.
و من در همان حالت، از موقعیتم به خوبی استفاده کردم؛ بدون اینکه متوجه شود، آمپول‌را خیلی سریع در عضلاتِ دستش زدم.
او هم به سرعت دستانش‌را عقب کشید و سرش ناگهانی به پایین خم شد و از ته دلش آخِ بلندی گفت.
حالا به جای چشمانش، موهای پُرَش جلویم بود.
لبخندِ محسوسی زدم و نفهمیدم چه شد که حسِ بزرگ‌ترین موجودِ قدرتمند جهان را پیدا کردم و از یاد بردم که من از کجا و با چه قوانینی آمده بودم و در تمام طول زندگی‌ام، برای زندگی کردن، همیشه چه چیزی جلودارم بوده است؛ پس این واقعیت را یهویی به زبان آوردم و به او گفتم:
⁃ بدنم، جوری تنظیم شده که به موجودات بیگانه مثل انسان حساس باشم. دستِ من نیست، یهو درونم یک اتفاقاتی می‌افته که تو به اون حال می‌افتی. تو یا هرکسی که حس خطر داشته باشن برام. اگه الانم بیدار شدی و حالت خوبه، به خاطر اینِکه تو وارد نقطه‌ی امن من شدی. اما اگر باز دردسر درست کنی، از این دایره درت میارم‌و دوباره همچین تا خودِ همون جهنمت می‌برمت که تا ابد همون‌جا بمونی.
 

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
با تعجب گفت:
⁃ چ...چی ‌؟!
از حرف‌هایی که زدم به ثانیه پشیمان شدم و اِی کاش که جلوی دهنم را می‌گرفتم؛ حتی همان قدری که از ماجرا گفتم، اطلاعاتِ‌ خیلی زیادی‌ برای او بود و اوضاع را خراب‌تر از اینی که بود، می‌کرد.
البته که این اشتباه اولی نبود. از همان ابتدا، از همان جایی که او ذره‌ای هم نمی‌دانست از کجا شروع می‌شود، کاری را انجام داده بودم که عاقبت بعدش را نمی‌دانستم. اینکه چقدر برایم بد می‌شود را هم نمی‌دانستم، فقط می‌دانستم که زندگی‌ام به طور عجیبی بهم ریخته بود. آن هم با اشتباه خودم.
با تندی از جایم برخاستم.
⁃ هیچی. فقط فراموشش کن.
⁃ کجا؟! جایی می‌خوای بری؟
جوابش را ندادم که گفت:
⁃ با تواَم، می‌گم میخوای ‌بری؟
جلوی را‌ه‌ام ایستاد که تنه‌ی نسبتا محکمی حواله‌ی پیکیرِ بیمارش کردم.
⁃ برو اون‌ور بابا.
به دیوار خورد اما بدون اینکه به‌روی خودش بیاورد گفت:
⁃ چرا داری می‌ری؟
⁃ یعنی چی چرا می‌ری؟ واضح نیست؟ چون تقصیر تو اِ. همه چیز رو بهم ریختی!
⁃ مگه چیکار کردم من؟!
⁃ هیچی. هیچکاری نکردی. خودت‌رو اصلا نمی‌خواد درگیر کنی.
⁃ حداقل یه جوری حرفی بزن که بدونم منظورت چیه؟!
با جدیت گفتم:
⁃ منو فراموش می‌کنی، حرفایی که بهت زدم، اتفاقی که برات افتاد! همش‌رو. سحاب اگر بفهمم به کسی چیزی گفتی تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم!
دستاشو بالا آورد و به حالت تسلیم گفت:
⁃ باشه بابا، منکه اینجا نشستم نون خشکمو می‌خورم.
نفسِ عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. حالا که تا این جایش را فهمیده، مجبورم تهدیدهایم را بر پایه‌ی همان بچینم.
⁃ باشه! پس به همین کار ادامه بده! ببین دارم این‌دفعه جدی می‌گم، حتی می‌تونی به حساب تهدید هم بزاریش. همون‌طور که گفتم، اگر کسی خبر دار بشه، حتی دستِ منم نیست، دست اتفاقاتیه که تو بدنم می‌افته، برای هردوتون، یعنی هم خودت و هم اون کسی که جریانات رو بهش گفتی، بد میشه.
در چشمانم زل زد و بعداز اتمام حرفم دیگر چیزی نگفت، از تعجبش بود یا نه نمی‌دانم، چون دیگر وقتی برای فهمیدنش باقی نمانده بود و باید سریع می‌رفتم.
وسایل خاصی برای برداشتن نداشتم، فقط همان کیف‌ام و لباسِ شنل مانندم بود که برای پنهان کردن موهایم ازش استفاده می‌کردم.
بعداز این حرف، از اتاق بیرون آمدم و وسایل‌ام را از توی قفسه‌ای در دار که تو آشپزخانه بود برداشتم‌و با پوشیدن‌شان عزم رفتن کردم، اما قبل از اینکه پایم را از درگاه در اتاق بیرون بگذارم، دنبال‌ام دویید و جلویم قرار گرفت.
⁃ حالا کجا می‌خوای بری؟
در دل غمِ دردناکی را حس کردم و قبل اینکه با عصبانیت جوابش را بدهم، به خود گفتم کاش حداقل خودم جوابش‌را می‌دانستم.
⁃ دارم به خاطر تو می‌رم یه جای دیگه، بعد بهت بگم کجا می‌خوام برم؟
او که بین حرف‌هایم به دیوار لم داده بود، تکیه‌اش را گرفت و با چند قدم فاصله‌‌ی بین‌مان را کم کرد.
⁃ خیلی‌خب. زور می‌زنی که من فراموش کنم؟ باشه فراموش می‌کنم. فقط تو صبر کن.
گیج بودم و واقعا نمی‌فهمیدم چرا از اول که به هوش آمده است، انقدر اصرار دارد که بداند کجا می‌روم، چرا می‌روم و چرا نباید بروم؟
⁃ چی می‌گی تو؟ برای چی صبر کنم؟
⁃ اصلا می‌دونی الان ساعت چندِ؟
بی‌اهمیت گفتم:
⁃ نه نمی‌دونم.
دست در جیبش کرد و چیز عجیبی‌را از آن در آورد، نامحسوس کمی عقب رفتم و او با زدن دکمه‌ا‌ی از آن وسیله عجیب، نوری در صورتش پخش کرد و بعد همان‌را به سمت من گرفت و گفت:
⁃ ایناها، ساعت دو شبه، کجا میخوای بری این موقع؟
بی‌حالت گفتم:
⁃ چه فرقی داره؟
کمی با تعجب نگاهم کرد.
⁃ جدی داری می‌پرسی این سوالو دیگه؟
⁃ تو قیافم شوخی میبینی؟
⁃ الان بیرون امن نیست خطرناکه.
 

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
وقتی دید ما اصلا نمی‌توانیم در این مورد باهم درست حسابی بحث کنیم، حرف را به طور مزخرف و ناشیانه‌ای عوض کرد و دوباره به بحث اول‌مان رساند.
⁃ چرا راجب خودت بیشتر بهم توضیح نمیدی؟ حتی دلیل اینکه چرا نمی‌تونی هم، نمیگی؟
⁃ واقعا چه توضیحی می‌خوای بشنوی؟ فکر کن یه آدم معمولی‌ام که اتفاقی باهم برخورد کردیم، یه لحظه بودم و لحظه‌ی دیگه ناپدید شدم.
⁃ خب دقیقا موضوع اینکه اینطوری نیستی. چرا؟ چون خودت می‌گی آدم نیستی. حتی ما اصلا اتفاقی بهم برخورد نکردیم، و همینطور هم تو، اصلا معمولی نیستی!
⁃ اگر دلت بخواد می‌تونی بهش فکر نکنی تا فکرت بیشتر از این درگیر نشه، چون به هرحال قرار نیست جوابی بهت بدم.
سکوت کرد و من دوباره، تا ‌خواستم قدم از قدم بردارم، گفت:
⁃ ببین من واقعا از قیافه و لهجه‌ات می‌فهمم که واسه این کشور نیستی، قشنگ متوجه‌ام که فرهنگ‌هامون زمین تا آسمون فرق می‌کنه. این‌هم می‌دونم که حتما یه دلیلی داشته تا به اینجا پناه اوردی و مطمئن باش که اینجا امنِ و امن‌هم می‌مونه. اصلا ببخشید فضولی کردم، من نمی‌خوام که به خطر بیفتی. لطفا بمون چون من همین الان می‌رم. فقط تو الان جایی نرو.
خشک و بدون انعطاف از این استدلال‌هایش به چشمانش زل زدم و گفتم:
⁃ نه انگار تو باور نمی‌کنی که من چی بهت گفتم. آخه فرهنگ‌ام کجا بود؟
مکثی کردم و بعد با خوشحالی ابروهایم بالا رفت.
⁃ اره اصلا اینجوری بهتره. تو دقیقا همین‌جوری فکر کن.
به سمت در رفتم که گوشه‌ی شنل‌ام‌ را کشید و گفت:
⁃ دارم می‌گم دو اِ شبه، نمیشه بری؛ عجله داری؟ باشه بزار هوا روشن شه بعد برو.
⁃ تو چرا فکر می‌کنی من بهت اعتماد دارم؟
یکه خورده گفت:
⁃ اعتماد به چی؟ چه ربطی داشت؟
⁃ به اینکه فکر کردی قراره به حرفات توجه کنم، برو کنار انقدر مزاحم کارم نشو.
⁃ نه نه اصلا صبر کن، می‌دونی چیه؟ من نمیفهمم تو چی میگی. حتی اسمتم نمیدونم. یا نمی‌دونم از کجا اومدی‌و اینجا چی می‌خوای، پس مثل آدم وایسا و واسم توضیح بده.
⁃ می‌گم نمی‌تونم!
⁃ پس منم نمی‌تونم بزارم که بری، شاید قاتلی، فراری‌ای، دزدی هستی! اصلا چجوری بدون اینکه قفل در بشکنه اومدی تو؟ ببخشید ولی من نمی‌تونم بزارم برای خانواده‌ی پیرم که دستشون به هیچ‌جا بند نیست، مشکلی پیش بیاد.
نفسِ عمیقی از این پیگیری‌های بی‌محتوایَش کشیدم و گفتم:
⁃ بسه دیگه! انقدر چرت‌وپرت نگو. تو با خودت هم درگیری؟ یه دفعه می‌گی به اینجا پناه آوردم یه دفعه می‌گی نکنه قاتلم؟! تا همین جایی هم که از زندگی من فهمیدی زیادیه. دارم میگم همه چیز خطرناک تر از اون چیزیِ که تو فکر می‌کنی. البته حتی بعید میدونم فکرِ محدود انسان بهش برسه، انقدر هم دنبال جواب نگرد. من دیگه باید برم. مثلا موندم که حالت بهتر شه، پیشمونم کردی احمق!
نمی‌دانم چه شد که وقتی به جلو قدم برداشتم، دیگر روبه‌رویم قرار نگرفت و من توانستم بدون هیچ بحثِ دیگری، از آن خانه خارج شوم.
 

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
در آن تاریکی، از خیابان‌ها ‌گذشتم و به دنبال سرپناهی شهر را ‌گشتم.
دستِ آخر، نمی‌دانم کناره های شهر بود یا کجا، بالاخره جای جدیدی که پیدا کرده بودم، افتضاح بود.
بوی نمِ وحشتناکی می‌داد؛ گرد و غبار هم از هرجایش بلند می‌شد، هیچ‌وسایلی‌هم نداشت. تنها مزیتش برای بودن یک سرپناه، جایی بود که طبق احساسم هیچ انرژی انسان‌گونه‌ای تا مدت‌های طولانی‌ این طرفها پرسه نزده بود، موجودات فضولی درست مثل سحاب.
افسوس‌وار نگاهی به دیوار‌های کپک‌زده‌اش انداختم و بعد گوشه‌ای نشستم و کتاب پر برگ و قدیمی‌ام را از توی کیفم در آوردم.
کتابی که توسط اجدادم در مورد انسان‌ها نوشته شده بود و تمام ملزوماتِ نسل بشریت، وسایل‌های ابداع شده تا حد تحقیقِ ما و اصطلاحاتشان‌را بازگو می‌کرد.
تا همین‌جای کار، جدا از یک سری قدرت‌هایم همین کتاب به دادم رسیده بود و همین‌طور خیلی وقت بود که چیزی به برگه‌هایش اضافه نشده بود. علاقه‌ داشتم که تا من‌هم جزوی از نویسندگان‌اش باشم؛ البته با این اوضاع، اصلا نمی‌دانستم قرار است از اسمَم‌ نیز چیزی باقی بماند یا نه.
بعد از ساعتی مطالعه و پیدا کردن اطلاعاتی که دنبالش می‌گشتم، او را بستم و دوباره در کیفم جا دادم.
بعد هم شنلِ بلندم را که تا الان برای حفاظت از قیافه و موهایم استفاده می‌کردم، یک گوشه از تمیز ترین قسمتِ زمین که به چشمم می‌خورد، پهن کردم و رویش آرام دراز کشیدم.
به سقفِ کثیف زل زدم و چند دقیقه‌ی بعد، قبل از اینکه خوابم ببرد احساس گرسنگی پیدا کردم.
این طرفها حتما باید جایی پیدا می‌شد که بتوانم چیزی بخورم، ولی برنامه‌ی غذا فعلا برای بعد از خواب بود.
البته یکی از تجربه‌های جالبم در این مدت، همین غذا گرفتن بود. با همان قدرت تاثیرپذیری‌ام -که اسم‌اش “نافوتی” بود- وارد میوه فروشی‌ای می‌شدم که روی فرد فروشنده تاثیر داشته باشم، آن‌هم بدون اینکه چیزی در قبالش بخواهد، هرچه که دلم می‌خواست‌را با احترام کامل تقدیم‌ام می‌کرد.
اصل داستان همین بود. اگر بخواهم با خود رو راست باشم، به خاطر یک سری از همین تجربه‌ها، همین چیزهای منحصر به فردی که امتحان می‌کردم و همین‌طور خاص بودنم در دنیای انسان‌ها، دلیلی داشتم که از سرزمین خود فرار کنم.
وگرنه خودم چه کم داشتم؟
هیچی.
 

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
بعد از یک خواب کوتاه، چشمانم کم‌کم باز شد و با کمی صبر در جایم نشستم.
بدترین تجربه‌ی خوابم را داشتم. حتی در خانه‌ی قبلی چیزی نرم برای انداختن بر زیرم پیدا می‌شد، ولی اینجا چه؟
نفسِ بغض‌آلودی کشیدم و دستم‌را به زمین گرفتم که بلند شوم ولی آخرین لحظه با چیزی که دیدم شوکه شده دوباره روی زمین نشستم و چشمانم را ریز کردم.
او هم سرش‌را که به زانویَش تکیه داده بود، بلند کرد و صاف نشست.
زبانم از این همه پرویی بند آمده بود و با عصبانیتِ بی‌حدی گفتم:
⁃ تو دوباره چه غلطی می‌کنی اینجا؟
سری تکان داد و نچی گفت:
⁃ بی‌ادب، من نگرانت شدم که یه وقت اتفاقی برات نیفته. بعد با من اینجوری حرف میزنی؟
با اخم، روی دست و زانویم راه رفتم و دقیقا جلویش از حرکت ایستادم.
⁃ چی‌می‌گی تو؟ برای چی اومدی دنبالم باز؟
با سرتقی گفت:
⁃ هی بهت گفتم اون ساعت شب نرو، گوش ندادی منم دنبالت اومدم که مواظبت باشم!
چشم‌هایم ناخودآگاه گرد شد و با عصبانیت گفتم:
⁃ چه مواظبتی؟ چرا دست از سرم برنمی‌داری تو؟
⁃ نمی‌فهمی نه؟ من آدمم. انسانیت سرم می‌شه. توقع داشتی چیکار کنم؟ همین طوری ولت کنم؟
⁃ یعنی تنها نفهمِ اینجا منم؟ پس تو چرا انقدر در مقابل فهمیدن مقاومت می‌کنی؟! من بخوام از خودم مواظبت کنم تورو تو یک لحظه می‌کشم. تو که هیچی.‌ بیشتر از توروهم نابود می‌کنم!
س*ی*نه‌ام از خشم بالا و پایین می‌شد، خدایا این دیگر چه موجود عجیبی بود؟ چرا از دست‌او خلاص نمی‌شدم؟
چشم‌هایم را با غضب بستم و بعداز چند ثانیه که حس ‌کردم احتمالا کمی آرام‌تر از قبل بودم، گفتم:
⁃ ببین، من نیازی به تو، نیازی به مواظبتات، نیازی به هیچیت ندارم.
اهمیتی به عصبانیتم نداد و گفت:
⁃ باشه پس خیالم‌و راحت کن. کاری کن باور کنم.
به چشم‌هایش زل زدم و با لبخندی کج گفتم:
⁃ کاش می‌تونستم فقط یه ذره درک کنم چی می‌گی و دنبال چی هستی.
انگار منتظر بود همچین کلماتی از دهـ*ان من بیرون بیاید که پرخاشگرانه لــ*ب باز کند:
⁃ من دنبال چی هستم؟ خودت دنبال چی هستی؟ واقعا چجوری توقع داری کسی حرفاتو باور ‌کنه؟ هرچی ازت می‌پرسم نمی‌گی چی هستی، کی‌هستی. همش یه جور حرف می‌زنی انگار مواد مصرف کردی و عقلتو از دست دادی. مثل آدمای توهمی هستی.
نفسِ عمیقی کشید و بعد کمی آرام‌تر ادامه داد:
⁃ از این طرف دخترِ جوونی، دلم برات می‌سوزه، می‌ترسم کسی غریب گیرت اورده باشه یه چیزی به خوردت داده که اینطوری شدی، شاید خودت نمی‌دونی چیه. می‌خوام کمکت کنم، باشه؟
⁃ من اصلا باورم نمی‌شه. آدم لجباز، اینا فقط حرف‌های توی ذهنته، نمی‌خواد بی‌خودی واسه یه دختر غریبه دل بسوزونی، هرچی دوست داری‌رو باور کن و پاشو برو دنبال کارت.
⁃ آخرش تو دردسر میفتی، ببین من می‌فهمم که تو برای این‌ورا نیستی، نه لهجه‌ات به کسی که تو این کشور زندگی می‌کنه، می‌خوره و نه مشخصه که خونه یا جایی برای موندن داری، آدمای اینجا اگر بفهمن هیچکسو نداری ازت سوءاستفاده می‌کنن، من نگران خودتم!
⁃ من با اینکه برات توضیح دادم نمی‌خوای بیخیال بشی؟ واقعا انقدر سخته باور کردنش؟
⁃ یه دلیل بیار. توضیح بده که بتونم باور کنم. بتونم حرفاتو قبول کنم!
جلوی خودم را گرفتم که از زورِ عصبانیت داد نزنم، اما آن‌چنان‌هم موفق نبودم.
⁃ چرا فکر می‌کنی من برات بیشتر از این توضیح میدم؟ حتی برام مهم نیست که چی‌رو می‌خوای باور کنی!
او هم متقابلا داد زد:
⁃ اینا حرفای آدمای دروغ‌گوعه. پس باور کنم تو یه دروغ‌گویی؟ یه بچه‌ی نوجوون که رفته تو حال و هوای اینکه با همه فرق داره و یه موجود خاصه و با این دروغ‌ها ادمایی که می‌بینه رو احمق و کودن فرض می‌کنه؟
چند ثانیه ناباور نگاه‌اش کردم:
⁃ این حرفارو الان به من میزنی؟! چون نمی‌تونی باور کنی و متوجه‌ هیچی نیستی به طرف مقابلت هرچی دلت می‌خواد می‌گی؟
از جایم برخاستم و‌ عصبی گفتم:
⁃ من خودم دارم می‌گم آدم نیستم. ولی تو چی؟ تو خودت اصلا عقل داری؟ فکر می‌کنی به حرفات؟ پس چرا اومدم به خوابت؟ چرا بهت هشدار دادم می‌سوزی و به محض اینکه منو دیدی اتیش گرفتی؟ یعنی همه‌ی اینا دروغه؟ به عقل خودتم شک داری؟
نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:
⁃ من دروغگو یا یه بچه‌ نیستم، مواد مصرف نمی‌کنم. ولی واقعا تو فکر می‌کنی کی هستی که من بخوام وقتمو حتی با دروغ گفتن به تو هدر بدم؟!
او ‌هم بعداز مکثی کوتاه بلند شد و گفت:
⁃ ببین، مادربزرگِ من کل زندگیش راه می‌رفت و از دعا نویس‌، طلسم‌و این‌جور چیزها حرف‌ می‌زد. می‌گفت چشم خوردیم که زندگی‌مون به اینجا رسید، برای ننه بابات طلسم گرفتن که اینجوری شدن. به نظر تو غیر طبیعیِ کسی که با این حرف‌ها بزرگ شده قبل از این‌که فکر کنه تو به گفته‌ی خودت انسان نیستی، یه دعا نویسی و طلسمی بختکی چیزی انداختی روش؟ فقط یک لحظه خودتو بزار جای منِ انسان کم عقل. تو باشی چی فکر می‌کنی؟ باشه من هیچ ادعایی ندارم. اصلا هرچی می‌خوای باش. ولی من فقط یه لحظه به این فکر کردم که اگه تو به اون خونه اومدی و به خاطر من از اونجا رفتی، اونجا واقعا برات امن‌تر بقیه جاهاست و عذاب وجدان گرفتم که شاید به خاطر من بلایی سرت بیاد.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
سعی کردم کمی آرام باشم، با داد و فریاد چیزی حل نمی‌شد، حداقل این‌دفعه راه آن نبود که با آدم روبه‌رویم دعوا کنم، چرا که این کار، من را فقط به سمت درهای بسته می‌رساند.
شاید باید صحبتی منطقی بینمان شکل می‌گرفت که او قانع شود، از اینکه هرچقدر بیشتر از من دور باشد، به همان اندازه‌هم زندگی‌اش سالم‌تر و بی‌خطرتر خواهد بود. البته اگر هم که نه، دیگر عواقب کنجکاوی‌های بی‌موردش، به من ارتباطی نداشت.
پس طی یک حرکت، روی زمین نشستم و به روبه‌رویم اشاره کردم و گفتم:
⁃ بشین.
او‌ نیز به حرف‌ام عمل کرد و بعد از نفسِ کلافه‌ای که کشید دستش‌را در موهایش فرو کرد:
⁃ عصبانیت کردم؟ معذرت می‌خوام.
سری تکان دادم و خسته چشم چرخاندم و گفتم:
⁃ می‌خوام بهت بگم که همین الانش هم که فهمیدی من آدم نیستم و یکی از قدرتای منو دیدی، برای خودت و تمام اعضای خانوادت دردسر بزرگی درست کردی و اگر من بهت اطلاعات بیشتری بدم، این داستان جوری میشه که حتی فکرش هم نمی‌کنی، اگر خودت در مورد این موضوع به کسی چیزی بگی هردوتون به دردسر می‌افتید، اگر هم که کسی از خاندان من بفهمه که کوچیک‌ترین چیزی می‌دونی دیگه هیچی.
⁃ منظورت مرگه؟ من اماده‌ام. برام مهم نیست که بمیرم. اصلا ببین!‌ من هیچ‌کسو ندارم. این حرفایی که می‌خوای بزنی، [به قلبش اشاره کرد و گفت] همش اینجا می‌مونه، پیشِ من.
⁃ سحاب متوجه نیستی؟ مگه میشه کسی‌رو نداشته باشی؟ به غیراز خودت هیچ‌ک**س‌ دیگه‌هم برات ارزش نداره؟
سری تکون داد و گفت:
⁃ باور کن ندارم، اون خونه‌ای که طبقه پایینش زندگی می‌کردی، خونه‌ی مادربزرگ و پدربزرگمه. من فقط یک وقتا به اونا سر می‌زنم، جز اونا هیچ‌ک**س‌رو ندارم. پدر مادرم مردن و توی دنیا فقط یه دونه دوست صمیمی دارم.
زیر لــ*ب گفتم:
⁃ پس درست حدس زدم.
سحاب شنید و گفت:
⁃ چی‌رو؟
⁃ چیزی نیست. ببخشید، یادم رفت بگم، بابت خانوادت متاسفم.
⁃ ممنون.
به زمین خیره شدم که گفت:
⁃ حالا بهم می‌گی؟
⁃ انقدر مصممی واقعا؟ اون خطرات و صدمه‌ها به همه می‌رسه. دارم می‌گم همه یعنی حتی پدربزرگ و مادربزرگت. دوست صمیمیت و...
حرفم را قطع کرد و گفت:
⁃ مگه نمی‌گی همه‌ی اینا در صورتی که حرف بزنم، یا کسی بفهمه که من می‌دونم اتفاق می‌افته؟ بهت قول دادم، همش پیشِ خودم می‌مونه.
⁃ دنبال دردسر می‌گردی؟
⁃ از پوچی چیزی شنیدی؟
سر بالا گرفتم‌ و باعث شدم برای چند ثانیه بینمان اتصال چشمی‌ای برقرار شود.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
آرام لــ*ب زدم:
⁃ فقط به خاطر اینکه دست از سرم برنمی‌داری، باشه. پس من بهت گفتم دیگه. عواقبش هم پای خودت.
سری تکان داد و گفت:
⁃ قبوله.
درست بود که چیزی نمی‌خواستم بگویم و مغز نیز فریاد می‌زد که اصلا دهـ*ن باز نکن، اما دلی بود که غنج می‌رفت برای پا گذاشتن رو قوانین. می‌گفت تو که تا اینجایش را رفتی، همه کار که کردی، با انسان‌هم برای راز هایت شریک شو. تجربه‌ای را بدست بیاور که کمتر کسی در سرزمینت انجام داده بود.
خوب می‌دانستم همه‌ی این‌ها پیامدِ متفاوت بودن بود، اگر از همان اول متفاوت بودی، یک تفاوت از جنس طلایی، جوری که تورا بالا ببرد، حس می‌کردی باید در همه‌جا همین روش را به کار گیری و همه‌ی کارهایت را به همین شکل توجیه کنی.
احساساتی که در لحظه‌های جو گرفتگی از کار می‌افتاد، باعث می‌شد که، بعدها به عواقب کارت فکر کنی.
پس من در، از دست ندادن هم‌صحبتی که چند وقتی بود از داشتنش محروم مانده بودم، کمی فکر کردم تا ببینم از کجا باید شروع کنم و وقتی رشته کلام به دستم آمد گفتم:
⁃ همین‌طور که می‌دونی من آدم نیستم، من از سرزمین دیگه‌ای اومدم. اگه می‌پرسی چه موجودی هستم باید بگم به ما می‌گن وایالیس.
⁃ این کلمه چه معنی‌ای‌ میده؟
⁃ این فقط اسمی هستش که داریم، معنی نداره. ولی ویژگی‌ خاص‌مون که بین دنیاهای دیگه معروفه، اینکه در بین موجوداتی شبیه‌ به خودمون، به ما میگن، بالداران اصیل.
⁃ پس اون وقت بالت کو؟
⁃ بزار حرفمو کامل کنم. بال هم دارم، ولی یکی از قدرت‌های همه‌ی مردم سرزمینم اینه که بال‌مون رو از موجودات بیگانه، چه انسان باشه، چه چیزی دیگه، پنهان کنیم.
⁃ یعنی تو پری هستی؟
⁃ نه
⁃ خون‌اشامی؟ فرشته‌ای؟
⁃ ببین، ما مثل شماها جاندار هستیم. خب؟ ولی همینطور که شماها به مهره‌دار و بی‌مهره تقسیم می‌شید، ما هم به چیزای مختلف تقسیم می‌شیم. همه‌ی ما بالدار هستیم ولی پری‌ها و فرشته‌ها یک خانواده‌ی دیگه‌، خون‌آشام‌ها یک خانواده‌ی دیگه. به من و امثال من مثل اون‌های دیگه که اسم دارن می‌گن، وایالیس.
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
⁃ ویژگی ما خیلی شبیه انسان‌هاست، ولی تعدادمون بسیار کمه. ما فقط تو یک سرزمین هستیم. خون‌آشام‌های زیادی با انسان‌ها یا لااقل توی دنیای انسان‌ها زندگی می‌کنند ولی ما کنترل شده و محدود شده‌ ایم. درسته ماهم گاهی تو دنیای انسان ها هستیم ولی همه یه ماموریتی داریم و بی‌خودی اینجا نیستیم و باید برگردیم.
⁃ صبر کن صبر کن. من چندتا سوال دارم. یعنی چی که کنترل شده‌اید؟ و یعنی تو الان یه ماموریت داری که اینجایی؟
⁃ یعنی اینکه اگر اشتباه نکنم شماها پادشاه دارید، ماهم داریم. البته ما نمی‌گیم پادشاه ما می‌گیم تاج‌بال. اون حواسش به همه‌چی هست و ما اونطوری کنترل شده‌ایم و حق نداریم از سرزمین‌مون خارج بشیم.
⁃ آره ما تو دوره‌های قدیم پادشاه داشتیم، ولی الان دیگه نه، فقط یک سری کشورها دارن.
⁃ درسته.
⁃ نگفتی ماموریتت چیه؟
نفسِ عمیقی کشیدم و به خود نهیب زدم که غنج دلت حالا دیگر خوابید؟ به اندازه کافی همه‌چیز را خراب‌تر کردی؟ تا همین قدر کافی‌است دیگر.
⁃ سحاب، تا همین جاهم زیادی باهات حرف زدم. دیگه بسه.
⁃ تو که تا اینجاشو گفتی، حداقل اینم بگو.
⁃ خب یه زمانی ماموریت داشتم ولی دیگه ماموریتی در کار نیست. من فرار کردم.
⁃ فرار کردی؟
⁃ آره. ولی جدی می‌گم دیگه هیچی نپرس.
⁃ اما من کلی سوال دارم خب.
⁃ سوالاتت بدون جواب می‌مونن. راستی اینم یادم رفت بگم. قبلا تاکید کردم که تو، توی نقطه‌ی امن من هستی. بخوای اشتباهی کنی از اون نقطه بیرون میارمت و رحمی بهت نمی‌کنم، حواست باشه.
⁃ من بهت قول دادم دیگه. چرا حرفمو باور نمی‌کنی؟
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
لبخندی زده و عمیق نگاه‌اش کردم:
⁃ اگر باور نمی‌کردم الان هیچ‌کدوم از اینارو نمی‌دونستی.
⁃ پس حالا که بهم اعتماد داری، میشه بالت‌رو نشونم بدی؟
⁃ نه.
⁃ چرا؟
⁃ میشه یه ذره ساکت شی؟
دیگر حرفی نزد و من با خیال اینکه حرف‌هایش تمام شده، نفسِ آسوده‌ای کشیدم، اما همین‌که دهـ*ن باز کرد فهمیدم تا به حال فقط برای پیدا کردن سوال‌های جدید سکوت کرده بود.
⁃ تو چیزی هم می‌خوری؟ غذاتون چیه یعنی؟
چشم‌هایم را کلافه به او دوختم:
⁃ همه‌چی می‌خوریم.
⁃ همه‌چیز؟ بیشتر گوشت‌خوار هستید یا گیاه‌خوار؟ آدم خوار که نیستی؟ عادت غذایی خاصی مثل خون خوردن نداری؟
از به زبان آوردن جمله‌ی “چقدر سوال می‌کنی” خسته شده بودم، پس تصمیم گرفتم جواب‌‌ سوال‌هایش را تا جایی که می‌توانستم بدهم، بلکه زودتر دست بردارد.
⁃ تو سرزمین خودمون گوشتِ حیوون‌های خاصِ پرورشی و سبزیجات‌و چند مورد دیگه می‌خوریم که احتمالا اینجا پیدا نمی‌شه. تو دنیای شما مجبورم فقط میوه و سبزیجات بخورم.
⁃ اهان، بعد تو این مدت از کجا غذا پیدا می‌کردی؟
⁃ پیدا می‌کردم یه جوری دیگه.
⁃ پس یعنی از مغازه می‌خریدی یا مستقیم از سرِ زمین گیر می‌آوردی؟
⁃ پولی نداشتم که بخوام بخرم ولی در همین حد بدون که از مغازه می‌گرفتم.
⁃ پس دزدی می‌کردی؟
⁃ چه ربطی داره؟
⁃ راهِ دیگه‌ای وجود نداره.
⁃ پول نداشتم ولی یه قدرت خاص داشتم. همون‌طوری که بدون پول برای تو سرم و امپول گیر آوردم تا الانم غذا تهیه کردم.
با چشم‌های گرد شده پرسید:
⁃ خدایی می‌گی؟ این چی هست اصلا؟
افسوس‌وار آهی کشیدم و گفتم:
⁃ قصد نداری ساکت بشی؟
با لحنی پر از هیجان که منتظرِ پاسخ سوالش بود گفت:
⁃ بد اخلاق نشو دیگه، تازه داریم باهم حرف می‌زنیم. ما که سنگ‌هامونو باهم وا کندیم!
سرم را به جهت مخالف چرخاندم و نگاه‌ام به نقطه‌ای از زمین ثابت ماند:
⁃ یه سری آدما، هم فرکانس هستند با فرمان‌پذیری از من که بهش می‌گیم وضعیت نافوتی، من توی ذهنم اونایی که روی ناخودآگاهشون میشه تاثیر گذاشت‌رو پیدا می‌کنم و در قبالش، هر دستوری بدم انجام می‌دن برام.
⁃ بسم‌الله، رو منم داری همچین چیزی؟
⁃ به نظرت اگه نافوتی روی تو کار می‌کردو من می‌تونستم کنترلت کنم کارم به اینجاها ‌کشیده می‌شد؟
لبخندِ مضحکی زد و نگاهی به سر و وضع خونه انداخت:
⁃ حالا چرا با این قدرت خفن تو یه خونه مثل اینجا می‌مونی؟ برو یه جای درست درمون تو بهترین امکانات. مگه دیوونه‌ای؟
با اخم‌ گفتم:
⁃ دوتا دونه سیب و گلابی‌ای که من از میوه‌فروش می‌گیرم اسیبی بهش نمی‌زنه. ولی دیگه اینجوری هم نیستم که حق کسی‌رو بخوام به زور بگیرم. بعدش‌هم، من تا حد امکان نباید با آدما معاشرت داشته باشم. اینجا خوبه. هیچ‌ک**س کاری باهام نداره. هیچ‌ک**س‌هم سمت این دور و برا نمیاد.
⁃ از کجا می‌دونی که اینجا هیچ‌ک**س نیست‌و صاحبی نداره که بهش سر بزنه یا توش زندگی کنه؟ از در و دیوار کثیف؟
“نه”ای محکم گفته و او دوباره پرسید:
⁃ پس چی؟
لــ*ب‌هایم‌ را با حرص جویدم و برای مرحله‌ی بعدی سوال‌و جوابش نفسی تازه کردم.
⁃ نه. برمی‌گرده به یک قدرتِ دیگه‌ام به اسم “ساچونو”. من می‌تونم انرژی انسان‌گونه رو درک کنم.
با پایان حرف‌ام، بلند ‌شدم و به سمت شنلی‌ که همان‌طور آن وسط پهن شده بود، رفتم و دیگر ندیدم که بعداز این، قیافه‌اش چه شکلی شده:
⁃ سالهاست که به اینجا، هیچ آدمی پا نذاشته، البته تا قبل از اومدن تو.
شنل‌ام را برداشتم و بعداز تکاندنِ خاک‌هایش، شروع به تا کردنش کردم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
او بعد از مکثی طولانی گفت:
⁃ پس اگه انرژی‌ انسان‌رو درک می‌کنی، نفهمیدی پدر بزرگ و مادر بزرگِ من توی اون خونه زندگی می‌کنن؟
⁃ من متوجه شدم، ولی این‌هم فهمیدم از طبقه‌‌ی بالا اگر انرژی‌ای حس می‌شه، یا اصلا حرکت نمی‌کنه یا خیلی کندِ، برای همین‌هم حدس ‌زدم که احتمالا تو اون طبقه آدمای سالمند و کهنسال ساکن هستند و پایین هم نمیان. تازه از طبقه پایینش هم، هیچ انرژی‌ای برای یک مدت طولانی دریافت نمی‌شد. ولی خب، حسابِ تورو نکرده بودم، واقعا کنجکاویت فوق‌العاده، بی‌اندازه‌اس.
⁃ هرچی می‌گذره عجیب‌تر می‌شی.
⁃ چه‌جالب. پس تصمیم گرفتی ازم فاصله بگیری؟
⁃ نه اصلا، دقیقا برعکس. به قول خودت بیشتر کنجکاوم می‌کنی.
⁃ ولی لازمه که بدونی در نهایت اینجا اخر راه‌‌ِ، برای امروز ما دیگه کارمون باهم تمومه.
اهانی گفت و به دیوار تکیه داد:
⁃ یعنی برم خونمون؟
⁃ فکر نکنم حرفم، معنی دیگه‌ای داشته باشه.
انگار برای گفتنِ جمله‌ای تردید داشت و حالا که موقعیتش پیش آمده دستِ آخر دیگر آن‌را پیش خود نگه نداشت و به زبان آورد:
⁃ پس بیا باهم برگردیم. برو بازم طبقه‌ی پایین زندگی کن.
بلند خندیدم و گفتم:
⁃ چیزی به اسم باهم وجود نداره. من دارم از دست تو فرار می‌کنم. کجا بیام؟
⁃ دیگه چه فراری مونده؟ من‌که همه چیز رو می‌دونم.
دست‌هایش را باز کرد و به خانه‌ اشاره کرد:
⁃ اینجارو ببین، هیچی نداره. دو شب دیگه اینجا بمونی هیچی ازت نمی‌مونه، ولی اون پایین همه‌چیز هست. حداقل می‌تونی زندگیِ آرومی داشته باشی.
⁃ انقدر به من راهکار نده، خودم بهتر می‌دونم باید چیکار کنم.
⁃ می‌دونم که می‌دونی، ولی حتما منم یه چیزی می‌دونم که می‌گم.
⁃ نمی‌دونی و بهتره برای پیدا کردن راه‌های مختلف برای زندگی کردن من وقت نزاری، چون من خودم هم نمی‌دونم چیکار می‌خوام بکنم، از این گذشته، اصلا قرار نیست به حرف کسی گوش بدم پس بی‌خودی خودت‌رو خسته نکن.
⁃ پس اخر می‌دونی چیکار باید بکنی یا نه؟
⁃ تو فرض کن می‌دونم.
ابرویی بالا انداخته و جوری که غرورم را حفظ کنم، گفتم:
⁃ من فقط راجبش مطمئن نیستم، وگرنه خودم همه‌چیز رو درست می‌کنم.
⁃ پس اینطور که معلومه پشیمونی از فرار کردن.
⁃ نه چه ربطی داره؟
⁃ خب… نسبت به زندگی الانت تعلل داری.
⁃ اصلا اینطوری نیست. وقتی تو می‌گی بیا اونجا زندگی کن یه جوری می‌شم.
⁃ چجوری می‌شی؟
⁃ فقط یادم می‌افته که، تا کی می‌خوام اجازه بدم این مدلی باشه زندگیم، تا حالا انقدر همه‌چیز روی هوا نبوده. همین.
⁃ تا جایی روی هوا می‌مونه که خسته بشی. مگه الان خسته شدی؟ معمولا به این زودی نباید همچین اتفاق بیفته، چون یه عالمه چیز هست که باید امتحان کنی.
کمی خیره، نگاه‌‌ام کرد و گفت:
⁃ پس با این حساب با‌ من بیا. من کمکت می‌کنم راهت‌رو پیدا کنی.
سر تکان دادم و گفتم:
⁃ نه. همینجا می‌مونم. اینجوری بهتره.
⁃ چرا؟
⁃ دیگه چرای هرچیزی‌رو که نباید برای تو توضیح بدم. چون دلم نمی‌خواد. توهم کم‌کم برو دیگه سحاب.
⁃ باشه، به اومدنت خیلی اصرار نمی‌کنم. ولی لااقل بهم اجازه میدی یه وقتا بیام بهت سر بزنم؟
با حیرت و خنده گفتم:
⁃ خدای من! یعنی داری ازم اجازه می‌گیری؟
با لحنی مسخره‌ گفت:
⁃ اره.
⁃ نمی‌دونم. اگه می‌خوای بیا. البته می‌دونم تو که برات فرقی نداره حتی اگه بگم نه.
لبخندی زد و چند قدمی را به سمت درگاهِ خروجی برداشت، اما از آن خارج نشده بود که به سمتم برگشت و گفت:
⁃ راستی، می‌تونم اسم‌تو بدونم دوست جونم؟
⁃ من دوست جونِ تو نیستم.
از شنیدن حرفم‌، دندان‌هایش جلوی چشمم ردیف شدند و بعد گفت:
⁃ پس دوباره امتحان می‌کنم، به عنوان یک خانم محترم می‌تونم اسم‌تونو بپرسم؟
⁃ آترو.
⁃ چی‌چی؟
⁃ شنیدی دیگه، انقدر عجیبه؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
⁃ خودت عجیب، اخلاقت عجیب، وجودت عجیب، اون‌وقت اسمت عجیب نباشه؟ نخیر امکان نداره، پس روزتون بخیر آترو خانم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
***
من و پدر، هم قدم شدیم تا به آخرین نقطه از مسیر برسیم، جایی که باید می‌ایستادیم و خداحافظی‌کنان از هم جدا می‌شدیم.
هر دو در این راه از قصد، برای کش آمدن این لحظات، آرام می‌رفتیم و در این پیاده‌رویِ بی‌مکالمه هرازگاهی به چهره‌های هم خیره می‌شدیم، انگار که برای مدتی باید آن‌را در ذهن خود با جزئیاتِ هرچه تمام‌تر حک می‌کردیم.
البته این نخستین باری بود که مراسم جداییمان انقدر احساسی و بغرنج برگزار می‌شد؛ به احتمال زیاد دلیلی جز این نداشت که برای اولین بار آن کسی که از خانه و سرزمین دور می‌شد من بودم نه پدر.
سر پایین انداخته و لبخندی زدم، قرار بود زود برگردم، اما انگار می‌دانستم که خیلی دلتنگش می‌شوم.
در دقیقه‌های بعد، ‌باری‌دیگر که نگاه‌مان بهم گره خورد، پدر لرزش مردک‌هایم‌ را نادیده نگرفت و ثانیه‌ای بعد دستم‌را خیلی نرم در دست خود کشید.
کم‌کم به آخرین جایی که می‌توانست من‌را همراهی کند رسیدیم؛ روبه‌روی هم ایستادیم و با همان اقتداری که از او انتظار می‌رفت -اما متضاد با لبخندنش- با نگاه کردن به چهره‌ام گفت:
⁃ آتروی من… می‌دونم که تو باز هم می‌درخشی. پس سربلندم کن تاج بالِ آینده.
با تحکمِ بی‌حدی، جمله‌ی آخرش را به ادامه صحبت‌اش چسباند.
من‌هم، با کلماتی که از ته دل تایید می‌کرد حتما این اتفاق می‌افتد، به او اطمینان خاطر دادم.
اما او دوباره تاکید کرد:
⁃ وظیفه‌‌ات رو یادت نره. زود و درست انجامش بده و برگرد.
چشم‌هایم‌را با اطمینان روی هم قرار دادم و گفتم:
⁃ از من و تلاشم مطمئن باشید پدر.
پس او با چند ضربه‌ی کوتاه به دستم، به صحبتمان پایان داد.
برای آخرین بار، ادای احترام‌را به جا آوردم و به همراه دو سربازی که وظیفه‌ی بردن من، به سیاره انسان‌ها را داشتند، شروع به راه رفتن کردم.
‌ پایگاهِ ما به طور مستقیم به سیاره انسان‌ها اتصال داشت و از این مسیر فقط وایالیس‌ها باخبر بودند، در هر حال امور مربوط به پایگاه با دقت کامل انجام می‌شد و اساسی‌ترین قانون‌هایمان به همین موضوع برمی‌گشت؛ به هیچ عنوان رفت و آمدی بی‌دلیل انجام نمی‌شد و حتی اجازه تاج‌بال برای نزدیک شدن به پایگاه‌هم لازم بود.
در این هنگام بود که مأمورین پایگاه می‌رفتند و می‌آمدند و به من نیز در همان راستا احترام می‌گذاشتند.
چرا که من، به عنوان فرزندِ به حق پدرم، کسی بودم که به ظاهر تا به همین الان، شایستگی تاج‌بال بودن را داشته و حالا به عنوان مرحله‌‌های‌ اخرِ اثباتِ لیاقت خود برای تاج‌بالی و هدایت مردم سرزمینم، باید به دنیای انسان‌ها می‌رفتم.
درست بود که من به این جا رسیدم اما این مسیر، با چشم‌پوشی‌های پدرم، روی نقص بزرگی‌که داشتم به جلو می‌رفت؛ هرچند که من صفر تا صد خود را گذاشته بودم و پدر نیز حتما این تلاش‌هایم را می‌دید که چشم می‌‌بست روی آن نقصی که تقصیر من‌هم نبود.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

roza.h

کاربر انجمن
کاربر انجمن
26/1/22
15
73
13
با همه‌ی این احوال، زمانی که به مهم‌ترین مرحله از اثبات لیاقت رسیدیم، یعنی رفتن به سرزمین ادم‌ها تنها وظیفه‌ام این بود که در زمان برگشت‌‌، همچنان موفق بوده‌باشم؛ البته ماموریتِ ساده‌ای هم بود و من در ابتدا متوجه نمی‌شدم که دلیل این ماموریت چیست؛ تاج‌بال، یعنی پدرم هدفِ ظاهری این ماموریت را در راستای کامل شدن قدرت‌هایم قرار داده بود، چرا که من وظیفه داشتم به زمین بروم و همانطور که گیاه‌ها را شناسایی می‌کردم و راجبشان‌ تحقیق‌ می‌کردم، قدرت‌هایم‌را نیز، نیرو ببخشم و در کنار انسان‌ها زندگی کنم، بدون این‌که هیچ‌یک از قوانین‌مان را حتی ذره‌ای نقض کنم. البته در آن‌ موقع، از نظرم تنها سختی ماجرا این بود که‌ ماموریتم را باید در همان محدوده‌ای که برایم تعیین کرده بودند، می‌گذراندم؛ هرچند که با خود می‌گفتم مگر چه مشقتی دارد؟ زمانی که در همه‌ی‌ طول زندگی‌ات، از همان روزی که به دنیا آمدی و منصوب به تاج‌بالی شده‌ای، از این همه مراحل به موفقیت گذر کرد‌ه‌ای و به این نقطه رسیدی و تاج‌بال شدن را در یک قدمی خود ‌دیده‌ای، پس به چه عقلی او را از دست می‌دادی؟ اصلا چگونه می‌توانستی با آن همه آموزش باز هم ‌وظیفه‌ات را درست انجام ندهی؟

***

من اشتباه کرده بودم، آن‌هم یک اشتباه بزرگ؛ احمق بودم که همه‌چیز را با دستان خود خراب کرده بودم.
وقتی از محل تعیین شده فرار کرده و انرژیِ خودم را به عنوان موجودی زنده، خاموش کردم دیگر پدرم هیچ‌وقت نمی‌توانست پیدایم کند، البته تا زمانی که من می‌خواستم -و احتمالا هرگز این خواسته را نداشتم- با این همه، حتی کارکنانش هم با گرفتن تنها شانس موجود از او، توانایی لازم برای پیدا کردن من را نداشتند، تازه اگر قرار بود کل دنیا را بگردند، مشکلاتی که با ورود وایالیس‌ها به این سیاره پیش می‌آمد، هزار برابر بیشتر از مشکلاتی بود که من می‌توانستم به تنهایی درست کنم.
در حالت عادی، از آنجایی که پدرِ من به هر کاری که می‌خواست، توانا بود، می‌توانست با تمرکزی که در مکان امن‌اش، پیدا می‌کرد، بفهمد که من در کجای این جهان بودم؛ اما خب در حال حاضر انرژی‌ای از من وجود نداشت که او بخواهد متوجه شود.
از این‌ها گذشته، یاد آوری همه‌ی‌ این اتفاق‌ها به خاطر سحابی بود که با حرف‌هایش فکرم‌را درگیر کرده بود. او راست می‌گفت؛ من، هم احساس پشیمانی داشتم و هم پریشانی. مأیوس از این‌که پدرم را با وجود آن همه علاقه به خود که دو طرفه بود؛ ناراحت کرده بودم و آشفته‌ از فکر و خیال بی‌اندازه.
با خود می‌گفتم حتما تا الان خیلی غصه خورده بود و زیادی غمگین بود؛ حتی درمانده شده بود که باید چیکار کند؛ یعنی جواب مردم سرزمینش را چی بدهد؟ از شایستگی من برای تاج‌بال بودن چشم‌پوشی کند و امیدش‌را به یکی از خواهرانم بدهد یا با انتظار کشیدن برای برگشتنم، خود را تسلی دهد؟
لبخندِ تلخی زده و خود را ملامت کردم، درمانده‌ی واقعی من بودم که با این دلایلِ مسخره قانع می‌شدم.
من خیلی دیر فهمیده بودم که هدف اصلی این ماموریت، اصلا آن چیزی که فکر می‌کردم نبود، در اصل تاج‌بال‌هایی که منتخب بودند، باید ثابت می‌کردند که اراده‌ای قوی دارند و سرزمین خود را به این حسِ برتری‌ فوق‌العاده که در دنیای انسان‌ها می‌یافتند، نمی‌فروختنند، قرار بود نشان دهم که چقدر وفادارم و چطور می‌توانستم آن‌قدر، قدرتمند باشم که با توجه به لذت‌های دنیایی، بازهم جلوی خودم‌را بگیرم و برگردم به دنیای خودم، پیشِ مردم خودم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: معصومه مولایاری، kiarash_hs و Mah_sa

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر