جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان نخستین گناه| روهان اسکندری کاربر انجمن ستارگان رمان

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
نام رمان: نخستین گناه
نویسنده: روهان اسکندری(کاربر انجمن ستارگان رمان)
نام ناظر: @قلم الدوله
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
تمام هستی برخی آدم‌ها، چنان موهوم است که لحظاتی بخصوص جانشان را، آنچه هستند را، و آنچه می‌توانستند باشند در هم می‌ریزد. چنان که بدل به آنچه نمی توانستند باشند بشوند. این داستان روایت یکی از این آدم‌هاست. داستان زندگی پسری بنام آرتان که در وهم زنی را می‌بیند و عاشقش می‌شود. نمودی از آن زن پس از مدتی در واقعیت زندگی‌اش قرار می‌گیرد، و او در برخوردهایی تلاش می‌کند به او نزدیک شود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
277
1,614
93
Offline
IMG_20201207_143755_478.jpg


بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
چنان گیجم که حتی نمی‌دانم چطور می‌شود کسی، گیریم نیمه دیوانه، میان واقعی بودن یا نبودن زنی که گمان می‌برد عاشقش شده است، شک کند. آن شب کذایی با این که گذشته است،‌ ذرات یادش هنوز در من حضور دارد. حالا برق چشم‌هایش در آینه است، هر بار که به چشم‌های خودم نگاه می‌کنم. خسرو گلدان‌هایش را گذاشته است وسط راهرو. صاحبخانه پیر که از راهرو می‌گذرد، می‌ایستد، نگاهمان می‌کند، از میان در ز در که باز است، بعد می‌رود درون سوراخ موش خودش و در را محکم به هم می‌کوبد‌. پیرزن خرفتی است و ما پیرزن خرفت صدایش می‌کنیم. پس از آن شب، دیگر نمی‌توانم درست فکر کنم، صدای ذهن من، اگر واقعا صدایی وجود داشته باشد، به کلی عوض شده است. و حالا از بی‌خوابی مشاعرم مختل شده. ساعت پنج صبح است، و من هنوز سیگار می‌کشم و به دیوار روبرویم خیره شده‌ام. این بی‌خوابی، نفرینی آسمانی است بر انسانی زمینی. کاش که لااقل نیمه خدا بودم، کاش سیزیف یا پرومته بودم. از این سنگ حجیم که روی شانه‌‌های من است، تا زانو خم شده‌ام. و حالا آینه می‌گوید «چشم‌هایت سرخ است، لـب‌هایت سیاه، شقیقه‌هایت می‌زنند و گونه نداری دیگر» من گونه ندارم دیگر، گونه‌ی من رو به انقراض است. خسرو این شب‌ها پا به پایم تا صبح بیدار است. ناله کلید‌های کیبوردش، با ریتمی سخیف، در گوشم می‌کوبد. نمی‌داند که چه بلایی سرم آمده است. خودم هم نمی‌دانم.
- چه مرگت شده تو؟
من هیچ جوابی ندارم که به او بگویم. او هر دو ساعت یکبار، می‌پرسد:
- چه مرگت شده تو؟
واژه مرگ را، آن زمان که از انسان خوش بینی چون او بشنوی، ترسناک است. اما اگر من از مرگ ترسیده بودم، اگر حتی ذره‌ای ترس در دلم می‌بود، خودم را می‌کشتم. من حالا ابدا به مرگ نمی‌اندیشم. من تنها می‌اندیشم، بیمار شده‌ام. بیمار چشم‌های وهم آلود زنی که شاید هرگز، وجود نداشته است.

***
چرا نمی‌آید اینجا تا که نقاشی‌اش کنم؟ یا چرا من مثل خسرو، که هر که را دیده باشد می‌تواند در کلمه زنده کند، نتوانستم او را در تصورم زنده‌ کنم. مگر از درک آن نویسنده، تا من نقاش، چقدر فاصله است؟ اگر در میان صدای هجاها‌ی تق تق تق آن کیبورد لعنتی، رازی نهفته است، چرا من آن را متوجه نمی‌شوم؟!
اعصابم از خودم بهم ریخته است. قلمو را روی پالت رها می‌کنم، پالت را روی میز، و خودم را روی کاناپه. تلویزیون برنامه‌ی مضحکی نشان می‌دهد. مجری یک برنامه شو تلویزیونی توپ‌هایی را در شلوار گشادی که پوشیده است جای می‌دهد، و مهمان برنامه که او هم شلوار گشادی پوشیده است همین کار را می‌کند. شبکه را عوض می‌کنم. طبق معمول، راز بقا می‌بینم. در نام این برنامه کنایه خنده‌داری برایم است که من از آن خوشم می‌آید. خسرو رفته است که در وان استحمام آب یخ بکند. خسرو جانور عجیبی است. می‌خواهد که عاداتش، تمام عاداتش، مثل بزرگان ادبیات شود. او هر عصر صد قالب یخ در وان حمام می‌ریزد و بعد ساعت‌ها در آن دراز می‌کشد. به او می‌گویم:
- تو قراره کافکا باشی یا همینگوی؟
می‌خندد، فقط می‌خندد. می‌داند که از آن‌ها، یکی با درد و بیماری مرد، و آن دیگری بدون درد خودش را کشت. با شنیدن صدای ساز ویولون از بالا صدا تلویزیون را می‌‌بندم. هر زمان که نگار، همسایه طبقه بالایمان، تمرین ویولون کند همه جا را ساکت می‌کنم. پیرزن خرفت صاحبخانه آدم نسبتا روشن فکری است. این را تنها به این خاطر می‌گویم که تعدادی هنرمند بی‌پول و شاید دیوانه را جمع کرده اینجا. در بالای اتاق نگار پیرمردی بنام آقای هدایت زندگی می‌کند که مجسمه ساز است. از او هیچ‌وقت صدایی در نمی‌آید. می‌گویند لال است، من اما حتم دارم که نیست، او فقط حوصله حرف زدن ندارد. خسرو بالاخره از حمام بیرون می‌آید، حوله آبی رنگش را پوشیده است و من از همین جا قطرات خیس روی پوستش را می‌‌‌ببینم. گوشه ای از حوله را توی گوشش فرو می‌کند، و درون آن را بارها می‌کاود. رو به من می گوید:
- باز که بغ کردی جناب ونگوک، بیا و برای یک بارم که شده برای آرامش اعصابت حمام یخ ب*کن.
رو به تلویزیون، آخرین تقلاهای گورخری که دست و پا می‌زند را تماشا می‌کنم.
- من برای اعصابم به این چیزا نیاز ندارم، طوریم بشه می‌رم سراغ بوم.
همان‌طور حوله پیچ می‌آید و خودش را ولو می‌کند روی کاناپه و از موهای خیسش آب ترواش می‌شود به صورتم. نگاهم را از آن گورخر که گلویش در حال جویده شدن است می‌گیرم، می‌گویم:
- به نظرت همه چیز زیادی سیخ سیخی نیست؟
با تعجب، دست می‌کشد روی موهای دست‌هایش. و بلند قهقهه می‌زند. صدای خنده‌اش با نوت‌های ویولون در هم می‌آمیزد.
- هان، بهت برخورد گفتم ونگوک؟
ماده شیر عصبانی گردن گورخر را گرفته آن را به سمت نامعلومی می‌کشد.
- نه، ونگوک بودن هیچ وقت بد نیست، حتی اون حالتش که گوش نداشت.
خسرو هم با من زل می‌زند به دسته‌ی کفتارهایی که تازه رسیده‌اند، و حالا ماده شیر در محاصره است.
ساکت مانده‌ایم و در میان صدای ویولون، صحنه‌ی تراژدیک پیروزی کفتارها مقابل ماده شیر سرمان را گرم کرده است. ماده شیر با دهـ*ان خون آلودش «که خون همان گورخر است» سرش بی کلاه مانده و فرار می‌کند. نگار، حالا موزیکی از سباستین باخ می‌زند. با خودم فکر می‌کنم ونگوک بودن را دوست دارم. زیرا که قطعا او می‌توانست بی این که معشـوقه‌اش را ببیند، با یک مداد، یا حتی یک تکه زغالی که دم دستش باشد، چهره معشوقه‌ش را نقاشی کند.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
دختری که تازه به ساختمانمان آمده شبیه زنی است که آن شب در رویا دیدم. من دختر را وقتی که با اثاثیه اندکش بالا می‌آمد دیدم. اتاق ما در میان مستأجرها پایین‌ترین اتاق است. زیر پای ما، پیرزن خرفت زندگی می‌کند. او پاهایش جان بالا رفتن از پله را ندارد. اگر چه به وقت گرفتن اجاره‌ها، اگر اتاق ما سر برج ایفل هم باشد باز بالا آمدن خسته‌اش نمی‌کند. اتاق دختری که جدید آمده روبروی اتاق نگار است. ما هر کدام در طبقه‌ای بودیم که روی هم را ترجیحا وقتی که درِ اتاقمان بخاطر دود سیگار، یا فراموشکاریمان باز است، نبینیم. ساعت روی دیوار عدد یازده را نشان می‌دهد. بوی قرمه سبزی در ساختمان پیچیده است. حدس می‌زنم کار مستأجر جدید باشد. در این ساختمان هر کدام از ما آن قدر درگیر ور رفتن با چیزی است، و یا تنبل است که غذای خوبی نمی‌پزد. من و خسرو معمولا کالباس یا تخم مرغ می‌خوریم. بوی قرمه سبزی من را یاد عمه می‌اندازد. من را عمه‌ام بزرگ کرده است و هر چه خاطره از کودکی‌ دارم مربوط به سال‌های با او بودنم است. عمه‌ام زن‌میانسالی بود که تا آخر عمرش شوهر نکرد. شاید می‌کرد اگر میانه‌های راه خودش را نمی‌کشت! من نمی‌دانم چرا یک آدم میانسال خودش را می‌کشد، آن هم با تیغ... .
شاید تا میانسال نشده‌ام هم این را ندانم. مادر من، که یکی از چندین زن خان روستایشان بود، بخاطر دوست نداشتن شوهرش یا کم سن و سال بودنش از خانه فرار کرد. بعد به خانه مردی روستایی که پدرم بود پناه برد. پدر من پناهش داد، اما به عکس تمام قصه‌های خوب، شب به اتاق او رفت و به زور... مادرم مجبور شد با او ازدواج کند. بعد که من بدنیا آمدم مادرم باز فرار کرد. هیچ ک**س نفهمید به کجا، اما رفت و شاید دیگر هیچ‌وقت به کسی پناه نبرد. پدرم هم هفت ماه بعد در یک جدل کشته شد. به دست پدربزرگم، که مرد بسیار تنومندی بود. همه چیز شکل داستان‌های آبکی ایرانی است. مردی مرد دیگری را هل می‌دهد، اگر روستایی باشد بر سر آب و زمین، و اگر شهری باشد بر سر یک زن. آن یکی مرد هم می‌خورد زمین، سرش می‌گیرد به لبه سنگی، جدولی، یا میزی، و بعد می‌میرد. این به نظر پوچ‌ترین شکل به قتل رسیدن است. از آن زمان که پدربزرگم به زندان افتاد، و همان‌جا هم مرد، من با عمه‌ام بوده‌ام. عمه‌ام چون همه خانواده‌اش مردند زن پولداری بود. و اگر نبود، من هرگز نقاش نمی‌شدم. بعد از این که عمه خودش را کشت، هیچ‌وقت نتوانستم بوی قرمه سبزی‌اش را جایی حس کنم. اما حالا داشت بوی قرمه سبزی‌اش می‌آمد. درست سر ساعت یازده و سی و دو دقیقه روز دوشنبه، در جایی از بالای سرم، و از اجاق اتاق دختری که شبیه زنی که آن شب دیدم است.

***

یکی از دلایلی که نقاش شده‌ام این است که خیلی کم و به ندرت عرق می‌کنم. شاید دلیل مسخره‌ای برای یک هنرمند باشد اما من این طور استدلال می‌کنم که اگر من هم عرق می‌کردم، مثلا با ساعت‌ها ایستادن پای هر تابلو، آنوقت مجبور بودم هر روز حمام کنم. و من از حمام ک*ر*دن اصلا خوشم نمی‌آید. از همان زمان که عمه با آن دست‌های زبرش لیف را مثل سمباده به تنم می‌کشید دیگر از حمام ک*ر*دن خوشم نیامد. عمه واقعا زن عجیبی بود. وقتی مرد تمام املاک و دارایی‌هایمان را به خیریه داده بود. یک شاهی هم برای من نگذاشت و اگر خانه پدرم را هم بخشیده بود، همان خانه که بعدترها فروختم و پس انداز کردم، حالا باید برای گذران زندگی دست به دامن همان خیریه می‌شدم. اما با این وجود از او کینه‌ای به دل ندارم، نه برای این که بزرگم کرده بود نه، تنها به این خاطر که حالا می‌دانم زن دیوانه‌ای بود. من درکش می‌کنم.
از ساختمان که می‌زنم بیرون هوای خنک صبح به صورتم می‌خورد. صبح‌ها قدم می‌زنم که بعد برگردم خانه و راحت بخوابم. من شب را بیشتر دوست دارم تا روز، و با جغدها بیشتر قرابت دارم تا که گنجشک‌ها. از جلوی کافه داروگ که رد می‌شوم چهره آشنایی، آن سمت شیشه، توجهم را جلب می‌کند. دست خودم نیست که بی اختیار داخل نشوم. دختر‌های طبقه بالا هر دو نشسته‌اند. نگار روی میز چنبره زده چیزی می‌خواند و آن یکی که هنوز نامش را نمی‌دانم، دارد می‌نویسد. دست‌هایم یخ کرده‌اند. می‌نشینم و قهوه‌ای سفارش می‌دهم تا که چند لحظه‌ای نگاهشان کنم. نگار مات خواندن است، به سختی می‌خواند، چهره‌اش در هم رفته، به حتم مقاله‌ی سنگینی است، و آن یکی، هنوز می‌نویسد. موهایش بور است، صورتش هم، اما چشم‌هایش، کاش آن طور نبودند، کاش مثلا سبز یا آبی بودند، کاش رنگ اول صبح بودند، و نه آخر شب، آن طور که تاریک، آن طور ظلمات. همین که می‌نویسد، لبخندی می‌زند، و من وقتی آن لبخند را که مرا یاد غنچه‌های کوچک و شفاف انار باغ عمه می‌اندازد، می‌بینم، همان دم که صدای آسیاب قهوه بلند می‌شود و بوی قهوه تازه‌ که در فضای کافه پیچیده است، با دمم فرو می‌رود، و دلم از چشم‌های وهم آلود زنی که جلویم نشسته است و دیگر وهم به نظر نمی‌آید می‌لرزد. جوشیدن عرق را روی پوستم احساس می‌کنم. درست میان چین‌های پیشانی‌ام. باید زود فرار کنم، باید از این نفرین دور بشوم. تا قهوه‌ام می‌رسد، سر می‌کشم. دهانم می‌سوزد، بلافاصه بلند می‌شوم و بی‌اینکه متوجهم شوند از کافه بیرون می‌زنم.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
حالا یک مستاجر جدیدتری هم داریم. پیرزن خرفت دارد در خانه اش دانشکده ادبیات و هنرهای معاصر راه می اندازد. این یکی بازیگر است. وقتی که حرف میزند صدایش را زورکی بم میکند، مثلا فن بیان بلد است. به من می گوید:
- اوه اسم شما آرتانه؟ چه اسم باکلاسی!
انگار مثلا اسم خودش که فریدون است بی‌کلاس است.‌ شاید هم به کنایه این حرف را می‌زند. شاید می‌داند درواقع اسم من آرتان نیست و مجید است. همه زندگی من تقصیر عمه است، او بود که تا به خودم آمدم این اسم را روی من گذاشت. آمده بودیم شهر، داشت همه چیز را شهری می‌کرد، حتی نام و نشانمان را. همه چیز تقصیر عمه است و خودش را کشت که آخرین زخم را به من بزند. زخمی که هنوز گهگاه از هم وامیرود. شاید هم همه چیز تقصیر پدرم باشد، من از میان آن همه انسان، که می توانستند باشند و بیایند بخورند و زندگی کنند، برنده شدم. حالا دستم از همه شان کوتاه است، از هیچ کدام نمی توانم انتقام بگیرم، از هیچ کدام حتی خودم، دیگر نمیدانم کی هستم.


***

گفت:
- اشکال نداره همه همین طورن
من نمی دانم چرا گفت همه، این همه، غیر من و او، شاید هم خودش را می‌گفت. حتما خودش را. باید به او بگویم، باید حالی‌اش کنم که این طورها نبوده، یعنی این که به فکرش باشم، این که آمد اینجا برای درد و دل بود. خسرو هم اگر پوزخند زد دلش از چیزی خنک شده، شاید گمان می کرد باید یک طوری دست به سرش کند و حالا دید خودش افتاد توی چاه. از من چرا دلگیر نبود؟ این که حرفی نزد، تحکمی چیزی، من فکر کردم او هم دوستش دارد. نشان می داد که دارد. پس چرا برای تولدش داستان تقدیمش کرد. من اگر به کسی تابلو هدیه کنم لابد دوستش دارم. تا حالا نکردم، اما اگر بکنم...خسرو گفت:
- پیش میاد.
بعد هم گفت:
- امیدوارم پشیمون نشه.
شاید هم از همین کیف می‌کرد، فکر می‌کرد هر ک**س با من باشد، پشیمان می شود. نمی گویم دروغ می گوید. اما آخر دختر بدی که نبود، آمد اینجا درد و دل بکند، آمد که بگوید دوستش دارد. من گفتم:
- خب من چه کاره‌م؟
نباید گریه‌اش می‌گرفت، من نفهمیدم چرا گریه‌اش گرفت، فکر کردم تقصیر من بود. گفتم:
- اگه آرومت می‌کنه گریه کن.
بعد دیگر گریه نکرد، شاید هم سلاحش بود، او هم می خواست انتقام بگیرد. اما چرا با من، فریدون هم که بود، خسرو از فریدون بیش‌تر بدش می آمد. دوباره گفته بود:
- دوستش دارم، خیلی وقته، خودش هم می‌دونه
من هم می‌دانستم، کسی نگفته بود، خر که نبودم، نگاه هایش را دیده بودم. بعد هم گفته بود:
- یه وقت نیاد اینجا ببینتم.
گفتم که نمی‌آید، رفته بود سر به خواهرش بزند، مثل اینکه خودش می‌دانست. اگر نمی‌دانست، اصلا چطور فهمیده بود که نیست. همه‌شان داشتند بازی‌ام می‌دادند. اگر سرش را کنارم گذاشت، همان وقت که دست کشیدم بین موهای زیتونی‌اش و او دست دیگرم را با همان دست که آرشه سازش را می‌گرفت، فشرد، اگر من دست می‌کشیدم. اصلا گفتن این چیزها چه فایده‌ای دارد، خسرو هم می‌دانست من دوستش ندارم. گفتم:
- خودت می‌دونی من این طور آدمی نیستم.
گفت می‌داند، اما طوری نگفت که باور کنم. رفت و سرش را با کاغذهایش گرم کرد. من هنوز حرف داشتم. باید می‌گفتم، می‌گفتم که او بود که اول این کار را کرد، او بود که... .
بعد من فکر کردم دست خودش نبوده، برایش خواندم آن شعر را «در اولین بــ*وسه، خودم را و تو را کشتم... .» و او ساکت بود، آرام بود، دیگر گریه هم ‌نکرد و تا این لحظه نفهمیدم، فقط من بودم، فقط من کشته شده بودم.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
خسرو را از آن سال که آمدم کرمان می‌شناسم، دنبال هم‌خانه بود، پیش از من همه را رد کرده بود. از من پرسید بود:
- حرف که زیاد نمی‌زنی پسر؟ هان؟
گفته بودم: با خودم چرا، زیاد.
تبسمی کرده بود و گفته بود:
- من هم می‌زنم، ولی روی کاغذ، تو هم اگه توی سرت حرفات رو می‌زنی وسایلت رو بیار، اتاق سمت راست خالیه، یه گوشه‌اش رو هم می‌تونی کارگاه کنی.
وسایلم را همان عصرش آورده بودم، خوابگاه دانشگاه برایم عذاب بود، همه‌اش بازیگری آدم‌ها بود، هر کسی نقابی داشت و مدام عوض می‌کرد، وقتی هم که نقابشان می‌افتاد... . به خسرو گفته بودم که هیچ ک**س را ندارم، او هم گفت ندارد، من واقعا نداشتم، او داشت و نخواسته بود داشته باشد. از آن‌هایی بود که با پدر پولدارش بحثش شده و از خانه کنده و آمده یک جایی برای خودش. کرمان هم بخاطر خواهرش زیبا مانده بود، خواهر تنی‌اش نبود. پدرش از آن تاجرهای گردن کلفت بازاری بود، به او گفته بودم:
- تو از اون جوونای بی دردی هستی که خوشی زده زیر دلشون و از خونه و خوشی دست کشیدن و افتادن پی هنر؟ مثل رمان سمفونی مردگان؟
به یک جاییش بر خورد، برایم مهم نبود، اما گفته بود:
- فکر می کنی من کمتر از اونای دیگه عذاب کشیدم؟
راست می‌گفت این طوری‌ها هم نبود، یک قرآن از پدرش طلب نمی‌کرد، خودش جور خودش را می‌کشید.گفت اولش پیشخدمت بوده، در کافه‌ای، رستورانی جایی، بعد زبان یاد گرفته و حالا ترجمه می‌کند. مقاله، کتاب، هرچیزی که بشود ترجمه کرد. اول انگلیسی یاد گرفته، بعد فرانسه، بعد از فرانسه روسی، آلمانی هم بلد بود، این آخری‌ها هم داشت لاتین یاد می‌گرفت. گفته بودم:
- نمی‌خوای از این مملکت بری؟
گفته بود:
- کجا دارم برم؟ اگه اونای دیگه، مثلا انگلیسی‌ها، بها می‌دن به آدم، برای کار خودشونه. اگه بنویسم هم باید به شکل دنیای خودشون باشه، کدوم انگلیسی شاهنامه خونده؟ یا می‌خونه؟ به چه دردشون می‌خوره اصن، همین صادق هدایت، یا اون بزرگ علوی، این‌ها هم از تیپ خودشون بودن
نمی‌خواست برود اما ماندنی هم نبود، روی هوا بود، مثل من که روی هوا بودم، نه اینوری بودم و نه آنوری، نسل دوپاره‌ی بی وطن و بی مادر.... از زنان هم یک طور دیگری حرف میزد، برایش این چیزها آسمانی بود. من باور نداشتم، خودش می‌گفت: شاملو سیاست زده است، یا اون آقایان گلسرخی و مختاری، حتی براهنی.
می‌گفت: شعر و عشق و زندگی رو از نوشته‌های سهراب می‌خونم.
و شعر صدای پای آب و مسافر سهراب را با درد می‌خواند. گفته بودم:
- زندگی سیاسته، تو اخته شدی.
ناراحت نمی‌شد، عادت داشت به این حرف‌ها، تهران درس خوانده بود، رفیق‌ای هم داشت که کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌داده و گرفتار شده، بعد هم دیگر خبری نشده که چه بلایی سرش آمده. خودش هم چون رفته دنبالش گرفتارش کردند، اگر پدرش نبود از خودش هم حالا اثری نبود.
می گفت:
- آدم رو از آدمیت می‌ندازن، خوی حیوانی به آدم می‌دن
حالا از شیشه نوشابه هم بدش می‌آمد، من می‌دانستم چه می‌گوید، حالا او اخته شده بود، شاید بخاطر همین نمی‌خواست برود، نه می‌توانست جا بزند و نه می‌توانست برنده شود. درگیر جنگ خیر و شر در سر خودش شده بود. به او می‌گفتم:
- شیشه نوشابه در ذات خودش خیره یا شر؟
پوزخند میزد و حجم سبز را زیر لــ*ب زمزمه می‌کرد، همه‌شان را از بر بود، بعد فهمیدم برای از یاد بردن آن روزها حفظ کرده و می‌خواند، برایش راه فرار بود، ورد تسکین دهنده بود، می‌خواست لای کتاب‌ها گم بشود، می‌خواست توی سر خودش با این چیزها برنده بشود.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
وقتی که اولین بار آقای هدایت با من حرف زد در اتاق خودش بود. رفته بودم که از او بخواهم یک تصویر از او بکشم و او گفته بود:
- نه.
همین یک کلمه اولین حرفی بود که او با من زد و من از همین یک کلمه، عجیب در حیرت شدم. بعد هم که گفتم:
- لطفا آقا، قول میدم قبل از تایید خودتون کسی تصویرتون را نبینه.
باز گفته بود: نه
طوری این یک کلمه را تکرار می‌کرد که انگار فقط همین را بلد بود و من هم که به غرور هنریم بر خورده بود، دیگر پاپیچ نشدم. آمدم خانه و تصمیم گرفتم که باز خسرو را با همان هیکل قوز کرده پای دستگاه تایپش بکشم. یا نازلی را همان طور که در کافه نشسته است. آخر هنوز هم صبح‌ها می‌رفتم و او را از دور تماشا می‌کردم. اگرچه می‌دانستم که می‌بیندم و میانه‌ی خوبی با هم نداشتیم اما، دست خودم نبود، پس او را باید بکشم. شاید هم باید نگار را بکشم. همان نگار که به عکس من که از آن روز خاطره شرم آوری داشتم او این مسئله به هیچ کجایش نبود. انگار که هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاده. من هم البته بعد خواستم که این مسئله دیگر برایم مهم نباشد ولی هنوز تصویر عریان او و صدایش در گوشم حالم را عوض می‌کرد. شاید هنوز این چیزها را می‌خواستم و این به عکس آن حال عادی خودم بود. من از این چیزها دور بودم. مشکلی با ذات آن کار نداشتم اما با این که فکر زنی، آن هم کسی که دوستش نداشتم، این طور مرا از لحظه‌ی حال دور کند بدم می‌آمد. من می‌دانستم که مردان چطوراند. اما راستش خودم را مرد یا زن و حتی انسان قلمداد نمی‌کردم. من خودم را موجودی به‌دور از امیال و عواطف معمول آدمی می‌دانستم و حالا افتاده بودم در چاه یکی از حقیرانه ترینشان. میل به... آن هم با یاد و خاطره چیزی ناخواسته که حالا می‌دانستم بازی نگار برای چزاندن خسرو بود. و او اگر این بحث‌ها میان نبود، هیچ‌وقت فکر با من بودن از سرش نمی‌گذشت. شاید هم می‌گذشت، اما به قدر میل سرکشی که یک انسان نیازمند به غریزه با آن سر و کار دارد. آخر حالا فریدون هم بود. او فردی غریزی بود، شاید هم از بس مشق کرده این کارها را یاد گرفته. من از او، روز به روز بیشتر بدم می‌آمد. من نقاب او را، که آدمی به ظاهر رمانتیک شده بود و داشت به نازلی نزدیک و نزدیک‌تر میشد می‌دیدم. و مدام انکار می‌کردم. تصاویری که دیده بودم، از در دست داشتن دست هم‌دیگر هنگام قدم زدن، یا خندیدن‌های گاه و بی گاه میان کافه. من همه‌ی این ها را برای خودم تحریف می‌کردم و می‌خواستم که باورشان نکنم. اما بودند و می‌دانستم که هستند و کاری هم برایشان نمی‌توانستم بکنم. حالا باید از چه چیزی نقاشی می‌کردم؟ شاید خودم که میان این بازی ها و ناکامی‌ها انسانی زمینی و سرخورده شده‌ام انتخاب بهتری برای سوژه بود. من که حالا دیگر به خودم هم باوری نداشتم و تمام دیوارهای غرورم یکی یکی داشت فرو می‌ریخت و در سوز عشقی به آن یکی و میل به آن یکی و حسادت و شرمی به آن دو تای دیگر می‌سوختم. بله خودم سوژه بهتری بودم.

***
پیرزن خرفت گربه‌ای دارد که از خودش خرفت‌تر است. وقتی که رفتم اجاره‌اش را بدهم، همان طور که ایستاده بودم دم در و درون خانه روشنش، به شدت روشنش را تماشا می‌کردم، گربه آمد و خودش را به پایم مالید. پیرزن رفته بود رسید اجاره را بیاورد. ما بخاطر فراموشکاری‌اش از او رسید می‌گرفتیم. و گربه‌اش داشت خودش را به پایم می‌مالید. من از گربه‌ها، بدم می‌آید. از سگ‌ها هم، و از پرنده‌ها می‌ترسم. شاید تنها موجودات غیر انسانی که با آن‌ها راحتی داشته باشم گیاهان‌اند. بخاطر همین است که گیاهی نگه داری می‌کنم. اسمش را اغلب یادم می‌رود، موسیو صدایش می‌کنم. گیاه سگ جانی است که خیلی کم آب می‌خواهد، هفته‌ای دوبار، آن را هم اغلب خسرو می‌دهد و نه من. پیرزن مثل آقای هدایت کم حرف می‌زند، نه این که از قصد کم حرف باشد، تنها این که یادش می‌رود چه گفته که حرفش را ادامه بدهد. همین که گربه‌اش را زنده نگه داشته برای من حیرت آور است. این که یادش می‌ماند آب و غذایش را بدهد، این را نمی‌دانم چطور انجام می‌دهد. شاید هم ساعتی دستگاهی دارد که این چیزها را برایش یادآوری می‌کند، یا که خودش انجام می‌دهد. رسید به دست از پله‌ها بالا می‌آیم که در پاگرد خانه نازلی را می‌بینم. می‌گوید:
- پیرزن خونه بود؟
سر تکان می‌دهم، می‌گوید:
- بیست دقیقه بعد یه سر به من می‌زنی؟
نمی‌دانم چه بگویم، منتظر هم نمی‌شود چیزی بگویم و در راه پله فرو می‌رود.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
جلویش نشسته‌ام، لیوان چای را درون دستش گرفته است و زل زده است به من و لبخند به لــ*ب دارد. من ساکتم، و سعی می کنم نگاهش نکنم، صبر کرده ام خودش شروع کند. درون اتاقش به عکس اتاق ما گرم است، و اکثر چیزها به رنگ زرد هستند. چایش همان وقت که آمدم دم بود، منتظرم بود. می گوید:
- نمی‌خوای بالاخره به من نگاه کنی؟
ثانیه ای نگاهش می کنم و بعد نگاهم را می‌دزدم، و بعد باز نگاهش می‌کنم، خیره، نمی‌خواهم فکر کند می‌ترسم. می‌گوید:
- توی نگاهت یه دریدگی به‌خصوصی هست
از این کلمه بدم می آید، دریدگی، حالم را بد می‌کند. بیش از این که از معنایش بدم بیاید، این که او این حرف را به من زد اذیتم می‌کند
- نمی‌خوای بگی چکارم داشتی؟
لبخندش میان سایه پر رنگ‌تر می شود. نور از پشت ریخته روی شانه ها و موهای طلایی‌اش. صورتش کمی در سایه است، چشم هایش اما هنوز برق می زنند.
- خواستم بیای که بپرسم چقدر من رو می‌خوای؛‌
دلم از انزجار به هم می‌خورد. سوال مسخره‌ای است، نه سوالش را دوست دارم و نه لحنش را، و نه هوای اینجا که زیادی گرم است.
- من نیومدم اینجا که به تو ابراز علاقه کنم، اصلا چه کسی گفته که من حسی بهت دارم؟ فکر کنم زیادی درگیر خیالاتت شدی، این نگاه منم خاص نقاش بودنمه، عادته
لبانش را روی هم فشار می‌دهد، و بعد می‌گوید:
- یعنی تو دلت نمی‌خواد که با من باشی؟ یا من با تو باشم؟
من اصلا به این چیزها فکر نمی کردم، وصال، آن هم این طور ساده و مسخره، واقعا چه از جانم می خواست. همین طور با حیرت نگاهش می‌کنم، خودش ادامه می‌دهد:
-من می‌دونم که تو چقدر خودخواهی آرتان، من دیدم که با چه حقارتی به دیگران نگاه می‌کنی، از مسئله‌ات با نگار هم خبر دارم، ما دخترها خیلی چیزا رو راحت با هم در میون می‌زاریم، البته فکر می‌کردم شما مرد‌ها توی این چیزها راحت تر باشید، اما می‌دونم که تو نمی‌تونی با خسرو انقدر راحت باشی
میان حرفش می‌پرم:
- من به خسرو این مسئله رو گفتم، چیزی بوده که تموم شده، پیش اومده، نمی دونم با گفتن اینا می‌خوای به کجا برسی، اولش اون بحث نگاهم، حالا هم این
نفس جمع شده در قفسه س*ی*نه اش را در بازدمی طولانی بیرون می‌دهد و می‌گوید:
- تو هنوزم وقتی از اون حرف میزنی پشیمونی توی صدات هست، تو هنوز اون رو پشت سر نزاشتی، می‌دونم که این چیزایی که برات پیش میاد از سر ندونستن نیست. اغلب اوقات حتی از پیش میدونی که انجام کاری باعث می‌شه عذاب وجدان حسابی اذیتت کنه، اما تو کار خودت رو انجام می‌دی و بعد عذابش رو به جون می خری، تو میدونستی که خسرو نگار رو دوست داره، با فهمیدن این احتمال اما باز گذاشتی نگار به تو نزدیک بشه و جلوی اون موضوع رو نگرفتی. بخاطر خودخواهی خودت، البته من هم خودخواهم، اصلا همه خودخواهیم، تنها اینکه ما پنهانش می‌کنیم و یک جایی خفش می‌کنیم، اما تو نمی‌تونی خفش کنی، من هم مثل تو آدم ها رو نگاه میکنم، گاهی با حقارت، اما می‌دونم چطور پشت یه لبخند مخفی بشم، کاری که تو هیچوقت انجام نمیدی.
خنده ام می گیرد و بلند میزنم زیر خنده، نگاهم می کند، او حالا لبخند نمی‌زند
- تو هیچ هنری نداری، فقط قشنگیت باعث می‌شه حواس آدم‌ا پرت بشه
و باز می‌خندم
- اگه قشنگی من دلیلی برای قدرت منه، بزار باشه، اما تو، تو هم مجذوب این قدرتی، من می دونم که چی می‌خوای، تو از من چیزی می خوای، اما تن نمی‌خوای، ساعت‌ها می‌شینی توی کافه و منو نگاه می‌‌کنی، ظاهرا یواشکی، اما طوری این کار رو انجام میدی که من بدونم تو داری نگام می‌کنی، من این بازی‌ها رو بلدم، اما نمی‌خواهم واردش شوم، عاشق دلخسته، من می‌دونم تو دنبال چی هستی، تو این چشم ها رو می خوای، می خواهی که فقط به تو نگاه کنن. اینم از سر خودخواهیه، اما هر چیزی بهایی داره، مگه نه؟
- داری برای خودت مهمل می‌بافی
صورتش از عصبانیت قرمز می شود، اما طولی نمی‌کشد که آرامشش را بدست ‌آورد و لبخندش بر می‌گردد، می‌گوید:
- به چشمام نگاه کن، اگه تونستی دووم بیاری و نگاهت را ندزدی حق با تو.
نگاهش نمی کنم، می دانم که نمی‌توانم، حالا او می‌خندد
- دیدی، تو اسیر این چشمایی، نمی دونم تو رو یاد چه کسی میندان، اما می‌دونم که بیشتر از خودت دوستش داری
عاجزانه زمزمه می‌کنم: بس کن
و او باز می‌خندد، و بعد یکباره خنده‌اش ساکت می‌شود
- نگفتم بیای اینجا که اذیتت کنم، من می خوام کاری دستت بسپارم ، یه خواهش، یه تمنا، می ‌دونم که فقط از تو بر میاد. این کار دیوونگیه، جنایته ، از هر انسان سالمی بر نمیاد، مقدار زیادی جنون و خودخواهی می‌خواد، وقتی که انجامش دادی، اون وقت این چشم ها فقط به تو نگاه می کنن آرتان، فقط و فقط تو
نگاهش می‌کنم، جدی است، حالت چهره‌اش طوری شده است که تا بحال ندیده بودم
-چه کاری؟
مکث می‌کند، و همین طور خیره ام می‌شود، انگار که دارد با خود حروفی که می‌خواهد بیان کند مرور می‌کند. در نهایت لــ*ب‌های سرخش حرکت می‌کنند:
- یکی از خویشاوندان نزدیک من توی این ساختمونه، می‌خوام که برام بکشیش
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
قطرات روی سرم می‌ریزند، روی بدنم می‌لغزند، بعد می‌روند توی چاه. ایستاده‌ام و فکر می‌کنم، نمی‌دانم چند دقیقه است. اصلا حالا چه ساعتی از روز است؟ خسرو هنوز دارد تایپ می‌کند، صدای تق تق کیبوردش شکل صدای ساعت شده، دارد زمان را یادآور می‌شود. دلم می‌خواهد حمام آب یخ بگیرم، دلم می‌خواهد س*ی*نه پهلو کنم و از سرما جان بدهم. اگر من جان آدمی را بگیرم؟ آن هم آدم بی‌آزاری، آن طور ساکت. دوش را می‌بندم و حوله را دور خودم می‌پیچم، اتاق ما همچنان سرد است. خسرو قوز کرده پشت میزش. زل زده است به کاغذ سفید، یک کلمه حالا گیر کرده، همیشه همین است، فقط یک کلمه. نور، گلدان‌های پای پنجره را روشن کرده، دارند می‌درخشند. حمام آب گرم گرفتم که راحت بخوابم، هر چه سعی کردم نتوانستم، حالا هم گمان نکنم بتوانم. خسرو می‌گوید: عافیت باشه
عافیت نیست، چهره کریه بی‌خوابی است، مرض است. خودم را می‌اندازم روی تخت، همان طور لـخـ*ت، تنم حالا باید کرخت شود و خواب بروم. دیوار اتاق کشیده می‌شود تا آسمان، می‌رود بالا، بالا، کسی می‌گوید: تو اون قدر هم که فکر می‌کنی آدم بدی نیستی.
سر می‌گردانم سمتش، خودش است، همان زن، زبانم بند آمده، لبخند مهربانانه ای دارد، از آن آرام می‌شوم
- تو اون قدر آدم سنگ دلی نیستی مجید، این کار رو نمی‌کنی
- تو.....چطور....اسمم رو از کجا می‌دونی؟ اینجا چکار می‌کنی؟
می‌نشیند لــ*ب تخت، لباسی بلند و مشکی رنگ دارد، تن سفیدش در آن می‌درخشد.
- من همیشه با تو‌ام مجید، همین جا، اومدم که بگم تو تنها نیستی، هیچوقت نبودی
از نگاه ک*ر*دن به چشم های او نمی‌ترسم، آرام است، مثل برکه‌ی آبی که هیچ جنبنده‌ای جز من در آن نباشد.
- تو واقعی نیستی نه؟ من دارم دیوونه می شم؟
دستم را می گیرد، ازین که جلویش اینگونه هستم ابایی ندارم، اما شبیه خیال نیست، باز ابایی ندارم
- شاید خودت هم واقعی نباشی، اگه واقعیتی اصلا وجود نداشته باش چی، تو قرار نبود که باشی، اما هستی، مثل من ، که حالا هستم
انگار همه چیزم را می‌داند، دستش نه گرم است نه سرد، تنها پوستم لمس چیزی را احساس می‌کند.
- تا حالا کجا بودی؟ این همه وقت با تو حرف زدم. صدات کردم. همون وقت که اسمت رو هم نمی دونستم، مثل حالا
دستش را می برد توی موهای نم دارم، من از آن دست تنها حرکت موهایم را متوجه می‌شوم.
-آروم باش، من حالا با تو‌ام
اما نمی توانم باشم
- مگه پدرم نامرد نبود، یا پدربزرگم قاتل، یا عمم یه زن افسرده که خودش رو کشت، اونم با تیغ، تو چه می دونی که وان پر از خون چه شکلیه؟ این چیزا از من بر میاد، اینا توی خون منه
_ تو مثل اونا نیستی، آدم ها رو دوست داری، اگه نداشتی من رو هم نمی تونستی دوست داشته باشی
دارد کفرم را در می آورد، موهای روی پیشانی ام را پس می زند و من نمی توانم بگویم که ن*کن، دلم نمی‌خواهد که دست بردارد.
- چرا حالا اومدی؟ که من بفهمم دیوونه شدم؟ اگه دیوونه ام پس دیگه چه ترسی از انجام اون کار باید داشته باشم، حالا که اومدی، چرا اومدی اصلا
دستش را درون موهایم حرکت می‌دهد و می‌گوید:
- چشمان سیاه تو فریب ات می دهند ای جوینده ی بی گناه
تو مرا هیچ گاه در ظلمات پیرامون من باز نتوانی یافت، چرا که در نگاه تو آتش اشتیاقی نیست.
مرا روشن تر می‌خواهی
از اشتیاق به من در برابر من پر شعله تر بسوز
ورنه مرا در این ظلمات باز نتوانی یافت
ورنه هزاران چشم تو فریب ات خواهند داد، جوینده‌ی بی‌گناه
بایست و چراغ اشتیاق ات را شعله ور تر کن.
در اتاق باز می شود و خسرو سرش را داخل اتاق می کند.
-داری با کی حرف می زنی تو؟
نگاه متعجبش را تماشا میکنم، و بعد زنی که کنارم نشسته و او هم خسرو را نگاه می‌کند.
- دارم با خودم حرف می زنم، ذهنم مشغوله
زیر لــ*ب غری می زند و در را می بندد، دیگر لغزش دستی را میان موهام احساس نمی کنم، حالا باز تنهام
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
اینکه چطور شده که حالا او را می‌بینم، خودش سوالی بود که در سرم بود و جوابی برایش نداشتم، همیشه نبود، یعنی هر آن و لحظه که می‌خواستم باشد نبود، اما ساعاتی از روز می‌آمد و حرف می زد و اغلب هم سعی می کرد بابت چیزی آرامم کند. اخرین چیزی که پیشامد کرد و من در آن نیاز به ارام شدن داشتم مربوط به دیدارم با نگار بود، صبح می‌رفتم قدم بزنم که خسرو گفت نگار سلام رسانده و گفته سری به او بزنم، با نگار از آن وقتی که آن اتفاق افتاد هنوز درست صحبت نکرده بودم و نمی‌دانستم چه چیزی باید میان ما گفته شود. نظری نداشتم، از پله ها پایین رفتم و راه کافه را در پیش گرفتم. اول صبح برای خوردن قهوه آنجا بود، فقط امیدوار بودم که همراهش نازلی را نبینم، که البته ندیدم، با لبخندی زورکی سمت میزش رفتم و نشستم، دیگر حتی به او دست هم نمی‌دادم. ازین که این موجود را لمس کنم واهمه داشتم، حتی همین حالایش هم، وقتی که با آن چشم های عسلی و صورت گرد زل زده بود به من هم،‌از او واهمه داشتم. شیر و شکر را به قهوه اش اضافه کرد، با قاشق چند دور درون آن چرخواند و گفت:
-من ازت حاملم
مثل این بود که آب سردی را نه یک بار، که چند بار ریخته باشند روی سرم، وا رفتم، همین طور مات نگاهش می‌کردم. گفت:
-میدونم الان خیلی جا خوردی، میدونم همش سعی کردی از این واقعه خودت رو کنار بکشی و ظاهر یه آدم پاک که اشتباهی دست به این کار زده رو به خودت بگیری ، اما همه‌ی اینا این مسئله رو درست نمی‌کنه . هر کاری انجام بدیم عواقبی داره. من می‌دونم که تو احتمالا نخوای این بچه رو نگه داریم، پس فقط گفتم بهت که بدونی همچین مشکلی پیش اومده، اگه می‌خوای سقطش کنیم باید بهم کمک کنی.
- اما آخه، من، تو خودت می‌دونی که من هیچوقت همچین قصدی نداشتم، تا همین حالاش هم دارم سعی میکنم این مسئله رو پاک کنم از ذهن خسرو، حالا یهو میای میگی که من حاملم؟
کمی از قهوه اش نوشید، همان طور که زل زده بود به چشم های من، می‌توانستم اثار رژ جا مانده روی فنجانش را ببینم.
-منم نخواستم، چرا فکر می‌کنی که من فریبت دادم، من آسیب پذیر بودم. من حسابی زخم خورده بودم، اونی که باید کنترلی روی خودش نمی داشت من بودم نه تو. حالام اتفاقیه که افتاده، انتظار دارم برای درست کردنش بهم کمک کنی، نمی‌خوام خیلی دیر بشه
- من، من، آشنایی در این موضوع ندارم، اما می‌تونم از آشناهام در این باره بپرسم
-من خودم آشنا دارم، فقط خواستم که تو راحت و آسوده از این مسئله خودتو کنار نکشی، باید پای کاری که کردی واستی
-و اگه نخوام؟
حیرت زده نگاهم کرد. همهمه ی آدم های دورمان بیشتر شده بود.
-اگه نخوام ینی چی؟ یعنی ولم می کنی تو این شرایط که تنها بمونم؟
- نه، نه، درک کن این یه کابوسه، برای من هم همین قدر ترسناکه که برای تو. یا لااقل کمی کمتر، اما این لحنت شکل کمک گرفتن نداره، تو داری منو محکوم می‌کنی
-خب تو محکومی
از جایش بلندشد و حالا ایستاده نگاهم می کرد
-تو بابت کاری که باهام کردی. توی ذهن دیگران، محکومی، چه می دونی چه حرفایی الان پشت سر من هست، من این موضوع رو مثل یه راز نگه داشته بودم تا اینکه فهمیدم تو به خسرو دربارش گفتی، همه چیز رو گفتی، با تمام جزئیات، بعدش بود که من به نازلی گفتم، کسی که تازه باهاش آشنا شده بودم، کسی که می تونست منو درک کنه، حالا هم برمی‌گردی میگی اگه کمک نکنم؟ چطور می تونی شب رو آسوده بخوابی؟ من حرفم رو بهت زدم. دیگه خود دانی، با وجدان خودت کنار بیا آقا آرتان
سمت پیشخوان رفت، قهوه اش را حساب کرد و از کافه خارج شد، گیج و منگ سر جایم خشکم زده است. نمی‌توانم حرکتی بکنم. دست هام عرق کرده‌اند، هیچوقت نشده بود که دست هام عرق کنند. باید یک فکری بکنم، باید یک کاری بکنم. کاش آن زن به کمکم می‌آمد، کاش حالا که نیازش داشتم پیدایش می‌شد.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
امروز قرار است خواهر خسرو به خانه‌مان بیاید. مهمان عزیزی برای هر دویمان است، در خانه جنب و جوش غریبی به راه افتاده. لباس‌هایمان که کف خانه مثل همیشه پخش و پلاست را جمع می‌کنیم، ظرف‌های روی هم تلنبار شده را می‌شوییم. خانه را جارو می‌زنیم، همه چیز باید مرتب شود بجز کاغذ مچاله های خسرو که نباید ریخشان دور. پس از آخرین بحثی که با هم داشتیم فهمیدم کاغذ مچاله‌ها اندوخته‌های ادبی ارزشمندی هستند و بهتر است دست به آنها نزنم، اما می‌توانم جوراب‌های خسرو را بیندازم دور، خسرو هیچوقت جوراب‌هایش را نمی‌شوید، آنها را عوض می‌کند، عمر هر جفت جوراب یک یا نهایتا دو هفته است و بعد جایش را به جوراب تازه‌ای می دهد. گلدان‌های پای پنجره هم گرد گیری می‌شوند، چند تا از گلدان‌ها را خود زیبا برایمان آورده و حالا اگر ببیند به آن‌ها بی‌توجهی کرده‌ایم ممکن است ناراحت شود. دم آخری به خسرو می‌گویم:
- راستی چیزی برای خونه خریدی؟
خسرو که تا آن لحظه به این مسئله فکر نکرده بود سریع شال و کلاه می‌کند و از خانه بیرون می‌زند. من هم یک بار دیگر درون خانه را وارسی می کنم و به این نتیجه میرسم بهتر است زیر سیگاری‌ها را خالی کنم. ذهنم هنوز درگیر نگار و نازلی است. می‌خواهم خودم را در کار ، هر کاری، غرق کنم. زنگ در به صدا در می‌آید. می‌روم که ببینم باز خسرو چه چیزی جا گذاشته اما به زیبا بر می‌خورم، با لبخند همان طور که کیفش را در بغلش گرفته است سلام می کند. جوابش را می‌دهم، کمی این پا و آن پا می‌کند و می‌گوید:
-خان داداشم گفته منو راه ندین تو خونه؟
متوجه حواس پرتی‌ام می‌شوم، خودم را کنار می‌کشم و اجازه می‌دهم داخل شود. می‌گویم:
-خان داداشتون پیش پاتون یه کاری پیش اومد رفتن بیرون، الانا می‌رسن
زیر لبی می‌گوید«عجب» و محو تماشای خانه می‌شود.
-می‌بینم که مثل همیشه تر و تمیز و با سلیقه‌اید، من نمی‌دونم خسرو چطوری یهو انقد منظم شد، تو خونه که بود از شلختگی دو سه هفته‌ای یبار حموم می‌رفت
سرم را می‌خارانم و می‌گویم:
-از تاثیرات تنها زندگی کردنه دیگه، الان هر روز میره حموم، حدود یه ساعتی رو حموم آب یخ می‌گیره
زیبا باز می‌گوید«عجب» و پس از چند ثانیه رو به می‌کند و می‌گوید:
-من فکر می‌کنم از تاثیرات با شما زندگی کردنه، بالاخره هم خونه‌ای‌ها روی هم تاثیر می‌زارن
دل دلم به حرفش می‌خندم، زیبا دانشجوی روانشناسی است و این که تا بحال به همه چیز و همه ک**س بد بین نشده است را متاثر از آن می‌دانم
-حالا چرا ایستادین، بفرمایید بشینید.
-ممنون، دارم از تماشای گلدوناتون لذت می‌برم، می‌بینم که موسیوی شما هم شاخ و برگ تازه زدن، به به چه قشنگ، فک کنم وقتشه دیگه یه مادام براش دست و پا کنید، به یاد اون رمان مورد علاقم، گلشم کاملیا باشه که صداش کنیم مادام کاملیا
-بله بله حتما، جالب میشه
کیفش را می‌گذارد روی میز و می‌گوید:
-خب تا خان داداش من می‌رسن شما یکم از هنرهای زیباتون نشون بدین به من، خیلی کنجکاوم بدونم توی اون کارگاه چه چیزایی می‌کشین
-با کمال میل، فقط مقداری نامرتبه
- اشکال نداره، هنرمندای شخلته‌اید دیگه، دستتون برام رو شده
او را به سمت کاگاهم هدایت می‌کنم، چند تابلو گوشه دیوار کنار هم ردیف شده‌اند، رنگ همه جا روی زمین به شکل قطرات خون چکیده است، هر تابلو را چند دقیقه‌ای تماشا می‌کند و بعد سری تکان می‌دهد و از کنارش می‌گذرد، به تابلوی نیمه تمام روی سه پایه که می‌رسد می‌گوید:
-این زن چقدر اثیریه، انگاری یه قدرت عجیبی درون این تابلو هست، اگه بخوام نظر بدم البته ممکنه بهم بخندین
-نه اتفاقا خوش حال می‌شم بدونم نظرتون رو
دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و دقیق تر به آن نگاه می‌کند، بعد روبه من می‌گوید:
-ببینید اکثر تابلوهاتون یه داستان دارن، یه واقعه رو دارن شرح می دن، گذشته و حال و آینده دارن، اما این یکی، این داستان نیست، جدا از زمان و مکانه، اگه بخوام بهتر بگم میشه گفت این تابلو یه شعره، البته این فقط یه مقایسست، من فکر می‌کنم توی این یکی منبع خلاقیتتون احساستون بوده، و این احساس چیزی قویتر از یه عشق معموله، یعنی یه نوع دیگه‌ای از عشق، خیلی عرفانیه، چون خیلی عرفانی دارید به این زن نگاه می‌کنید این رو میگم، آدم رو یاد رمان چشمهایش می‌ندازید، البته به یه شکل دیگه، ببخشید اگه فضولی می‌کنم، این خانوم کیه؟
غرق حرف‌هایش شده‌ام، آن قدر که وقت نمی‌کنم به جوابی فکر کنم، اولین جوابی که سر زبانم می‌رسد می‌گویم.
-این تصویر مادرمه
همین لحظه صدای زنگ در به گوش می رسد، زیبا می‌گوید:
-بله بالاخره خان داداش مام رسید
و از کارگاه خارج می شود تا در را برای خسرو باز کند.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
آشپزی امشب را زیبا به عهده گرفت. بوی قرمه سبزی تمام خانه را پر کرده است. نمی‌دانم زیبا از کجا می‌دانست که این غذا را دوست دارم، شاید هم مورد علاقه خسرو بوده، یا حتی مورد علاقه تمام مردان ایرانی. من و خسرو میز را می‌چینیم، زیبا هم ظرف غذا را می‌آورد، برنج ها را با ته دیگ سیب زمینی، و ظرف قرمه سبزی را که بخار خوش عطری از آن بلند می‌شود. من و خسرو داشتیم اختیار از کف می‌دادیم. مانند لشکر بربرها خواستیم حمله ببریم به سمت غذا اما در میانه راه سلاحمان را که همان قاشق و چنگالمان بود عقب کشیدیم و اجازه دادیم تا مهمانمان شروع کند. زیبا ابتدا از تقسیم ته دیگ‌ها شروع کرد، این قسمت از خونبار‌ترین قسمت‌های این حمله بود، ما دوتا مانند شخصیت اولیورتوئیست در رمان چارلز دیکنز، همان زمان که طلب غذای بیشتری می کرد، انتظار ته دیگ بیشتری را می‌کشیدیم، وقتی تقسیمات انجام شد، زیبا تکه جامانده را در ظرف غذای من گذاشت و گفت:
-اینم واسه بلیط نمایشگاه امروز
خسرو هاج و واج این صحنه را تماشا می‌کرد. برایش توضیح دادم که پیش از رسیدنش به زیبا اجازه داده‌ام تابلوهایم را تماشا کند، خسرو در جواب گفت:
-بازم دلیل نمیشه ته دیگش رو بهت بده، من و زیبا سر یه تیکه ته دیگ خون همدیگه رو می‌ریختیم، حالا مفت و مجانی گذاشته تو ظرف تو. اصلا قابل قبول نیست برام، من اعتراض دارم
زیبا گفت:
-طمع ن*کن خان داداش، طمع لذت استفاده از همون چیزی که داری رو از بین میبره
و خندید، طوری که ردیف دندان‌های صدفی اش نمایان شد. خسرو با نارضایتی برای خودش برنج کشید و قرمه ریخت، زیبا کمی با ته دیگ خودش ور رفت و گفت: آقا آرتان اگه سعی کنن منو مثل اون زن داخل تابلو ببینن، من حتی از ته دیگ خودمم می‌گذرم
ما هر دو با تعجب نگاهش کردیم، او سرش را پایین انداخته بود، انگار که از گفتن این حرف خجالت کشیده باشد. و واقعا گونه هایش سرخ شدند. خسرو گفت:
-آرتان هیچوقت به خودش همچین اجازه‌ای نمیده زیبا خانوم، بخاطر من که دوستشم، مگه نه آقا آرتان؟
و جوری به من چشم دوخت که کاری بجز تایید ک*ر*دن نتوانستم انجام بدهم، زیبا گفت:
-خودتم اگه یه کاری برام انجام بدی ته دیگام تا آخر عمر برای تو
خسرو همان طور که قاشق غذا را به دهانش می‌گذاشت گفت:
-چه کاری؟
-اگه یبار دیگه بشینی با بابا حرف بزنی
دهـ*ان خسرو از جنبیدن باز ماند، گفت:
-الان واقعا وقت خوبی برای پیش کشیدن این بحث نیست
-اما بالاخره که یروز باید ببینیش نه؟ بابا واقعا پشیمونه، هم بخاطر خودت، هم بخاطر مامانت، می دونم بابا رو مسئول مرگ مامانت می دونی، ولی اون می خواد جبران کنه، می خواد یجوری دلتو بدست بیاره، تو تنها پسرشی، درک کن
خسرو از خشم قرمز شده است، دفعات کمی بوده که او را در این حال دیده ام، چند نفس عمیق می‌کشد و سعی می‌کند آرامشش را بدست بیاورد، سپس می گوید:
-بابا می‌خواد چکار کنه که دل منو بدست بیاره؟ بازم پول؟‌مثلا چی، خونه بخره؟ ماشین؟ اون مرد چه چیزی غیر از اینا داره که باهاش جبران کنه، کاش جای همه‌ی اینا یخورده محبت پدرانه داشت
زیبا کمی مکث می‌کند و بعد می‌گوید:
-بابا می‌تونه پرستو رو از زندان آزاد کنه، اون پیداش کرده، واسطه‌هایی داره که می‌تونه از طریق اونا کاری کنه بفرستنش اونور آب که راحت زندگی کنه، اینجوری جونشم نجات پیدا می‌کنه
پرستو نام معشوقه خسرو در دوران دانشگاه بود که بخاطر مسائل سیاسی گرفتار شده بود و او هیچوقت دیگر از او اطلاعی پیدا نکرد. و حالا باز نامش آورده شده و من می‌توانستم ببینم که این حرف تاثیر زیادی روی خسرو گذاشته است. اما طولی نکشید که آرامشش را بازیافت و گفت:
-خیله خب، بعد راجع بهش حرف می‌زنیم، من نیاز دارم راجع بهش فکر کنم،‌راجع به این که تو ته دیگتو بزاری توی ظرف آرتان یا نه هم فکر می‌کنم، حالا بزار تو رو خدا غذامو بخورم، سرد شد از دهـ*ن افتاد.
زیبا با لبخند خودش را به سمت خسرو می‌کشاند، لبهایش را سمت صورتش میبرد و گونه اش را می‌بوسد، و بعد ته دیگش را توی ظرف او می‌گذارد، از آن لحظه به بعد تا آخر شام زیبا دیگر نه به من نگاه کرد و نه حرفی از پدرش به میان آورد.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
این‌ها را تنها برای تو می‌نویسم، پرستو، ساعت ها پای این دستگاه تایپ کهنه می‌نشینم تا که همه را برای تو شرح بدهم، می‌دانم که احتمالا می‌خوانی، شاید روزی، جای امنی باشی و بتوانی همه‌ی این حرفای به تو نگفته‌ام، همه‌ی این وقایع را بخوانی. ساعت‌هاست که اینجا نشسته‌ام تا داستان کوتاهی برای یک نشریه انگلیسی بنویسم، آرتان در آن اتاق دارد شمایل آن زن را که در خیالش دیده است می‌کشد، تازگی‌ها فهمیده ام که گاهی با کسی حرف میزند، ‌درون اتاق یا حتی در حضور دیگران، گاهی یک طوری رفتار می‌کند که انگار کسی هست، واقعا هست، پشت سر من، یا آن گوشه اتاق، به کسی نگاه می‌کند که انگار در حضور ما قرار دارد و من آن را نمی‌بینم. بگذار از آن شب که زیبا به خانه‌مان آمده بود برایت بگویم، همان شب که بحث آزادی تو به میان آمد، نمی‌دانی چه حالی داشتم، می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که این هم امیدی باشد پوچ و تو خالی که بعدها به رنجی بدل شود، تردید مانند مایعی درون تمام رگهای سرم جاری شده بود، می‌خواستم قبول کنم، می‌توانستم برای نجات تو هر چند بار که می‌خواستند پدرم را ببینم، اما گذاشتم بگذرد، گذاشتم این ترس از سرم خالی شود، پس از آن که زیبا با همان چهره‌ی همیشه با لبخندش، با ما که برای بدرقه اش تا دم در رفته بودیم خداحافظی کرد و رفت، همان وقت که برگشتیم تا که داخل خانه شویم و هر کدام سرمان را در لاک خودمان فرو ببریم، نگار جلویمان ظاهر شد، همان دختر خیره‌سر ، در نوشته‌های قبلی‌ام از او نوشته‌ام برایت، مدت‌هاست که فکر می‌کند من را دوست دارد، اما کارهایش، این خیره‌سری‌هایش همه آزارم می‌دهد. همین که بنام دوست داشتن انجامشان می‌دهد بیشتر آزارم می‌دهد. آمده بود که به آرتان چیزی بگوید، لابد باز ملامتش کند و بخواهد دردسر دیگری به گردنش بیندازد. من همه چیز را می‌دانستم. این‌ها، آدم‌های این ساختمان را می‌گویم، گمان می‌کنند ما دو نفر را*ب*طه‌ای در حدود هم خانه‌ای بودن با هم داریم. کسی از را*ب*طه من و آرتان، آن طور که هست خبر ندارد، همه فکر می‌کنند که او همه را، حتی من را هم اگر بتواند فریب می دهد. اما اگر او همه را هم فریب بدهد ،‌ همه جهان را، من یکی را فریب نمی‌دهد، این را از بابت نتوانستنش نمی‌گویم، من آن نقطه امن او هستم که هیچوقت خرابش نمی‌کند. هر چه را رخ داده باشد به من می گوید، و هر چیزی که نگار به او گفته بود را برایم گفت، همین که به خانه رسید همه را گفت. برای همین نگذاشتم که تنها گیرش بیاورد. نزدیکشان شدم و گفتم:
-بیاید تو خونه حرف بزنید
نگار چشم‌هایش گرد شد، در آن تاریکی راه پله هم می‌توانستم ببینم که ترسیده است. از من می‌ترسید، اصلا هر کاری که با من می‌کرد از سر این ترس بود، علاقه‌اش هم فکر می‌کنم از همین بابت بود، کسی وجود داشت که جلویش زانو نزده بود و او این خوره ذهنی اش را نسبت به من علاقه می‌پنداشت. این که بلایی که سر آرتان آورد را سر من نداده بود هم، از سر همین ترس بود، می‌دانست که تن به ضعف و هوسش نمی‌دهم، آمدند تو و در همان شروع گفتم، رو به آرتان ،‌ برایش یک نوشیدنی بیاورد. او هم فهمید که خواستم چند دقیقه ای تنهایمان بگذارد و رفت که بیارورد، و تا می‌توانست طولش داد، نگار در مبل فرو رفته، به گلهای قالی خیره شده و انگشتان دو دستش را در هم قفل کرده بود. و دو انگشت کشیده شصتش را در چرخه‌ای بینهایت دور یکدیگر می‌گرداند. س*ی*نه‌ام را صاف کردم و گفتم:
-ببین، من می‌دونم داری بازیش میدی نگار، میگم بازی، چون من از خیلی چیزا خبر دارم که تو فکر می‌کنی خبر ندارم، مثل همین مسئله بچه که جدیدا بینتونه، جدای از اونا، ‌من از رابطت با شهرام ، همون استاد موسیقیت که پیشش ویولون یاد می‌گیری هم خبر دارم، از آشناهای منه، آدم دهـ*ن قرصیه، اما زنباره و الکلیه، و وقتی م**س.ت میکنه دیگه به هیچ وجه دهنش قرص نیست ، و البته بزرگترین عیبش اینه که خیلی م**س.ت می‌کنه، هر چند که خواست بعدش حرفایی که بهم زده رو جم کنه ولی من هم انقدر آدم ساده‌ای نیستم، می‌فهمم، حالا این بازی رو هم می‌دونم، همش رو، دلیل کارت رو ، دردسری که گردن شهرام ننداختی و اومدی تا گردن آدم دیگه‌ای جز اون بندازی، چون تو به شهرام نیاز داری برای کارت و نمی‌خوای که اون رو بخاطر این مسئله از خودت دور کنی. اما من این اجازه رو بهت نمی‌دم، حتی اگه کار به تست دی ان ای بکشه،‌من اجازشو نمی‌دم فریبش بدی، من می‌دونم احتمال زیاد بچه مال شهرامه، این رو حتی میشه گفت که مطمئنم، و اگه تا حالا این رو به آرتان نگفتم بخاطر این بوده که نمی‌خوام اون رو ازت متنفر کنم، پس خودت این مسئله رو خاتمه بده، و الا من کاری رو که نباید انجام میدم
چشمهایش ترس خورده، و لرزشی در دست‌هایش بود، آخر آدمی که ساز می‌زند که نباید دستش بلرزد، اما می‌لرزید، ترسیده بود، خیلی ترسیده بود. لبهایش به سختی شروع به حرکت کردند، آرام، مثل دو بال پروانه‌ای که روی یک گل نشسته باشد، گفت:
- منو کشوندی تو خونه که تهدیدم کنی؟
-اینا تهدید نیست، البته اگه از رو شدن حقیقت ترس داشته باشی آره تبدیل به تهدید میشه، حالا هر طور که دوست داری فکر کنی فکر کن، من اون چه که نیاز می‌دیدم بگم رو بهت گفتم
آرتان هم که با یک لیوان دمنوش رسید ترسش را در همان نگاه اول متوجه شد، با تعجب نگاهی به من کرد، من به روی خودم نیاوردم، نمی خواستم چیزی به او بگویم، ‌این حرف‌ها گفتن ندارد، دوز و کلک آدم‌ها را به رویش نمی‌آوردم. همین حالایش هم بدبین بود، به همه چیز بدبین بود. مخصوصا به آدم‌ها، بعد هم که پرسید، از سر همان بدبینی بود، لابد پارانوئید بودنش باعث شده بود که فکر کند بد او را گفته‌ایم، با خنده پرسید:
-بحثتون خیلی ناجور پیش رفته نه؟
نگار نگاه خصمانه‌ای به او کرد، من می‌دانستم به چه فکر می‌کرد. دستش رو شده بود و حالا داشت فکر می‌کرد سر او باید خالی‌اش کند. کمی در سکوت گذشت، در نهایت نگار بلند شد و گفت:
-خیلی خب من دیگه برم
آرتان که هنوز بهت زده ما را نگاه می‌کرد گفت:
-ولی دومنوشتو نخوردی که
-ممنون کمی سردرد دارم نمی‌تونم چیزی بخورم
و به سمت در حرکت کرد، ماندنش نیم ساعت هم نشد، آرتان تا دم در با او رفت، اما گمان نمی‌کنم نگار دیگر حرفی به او زده باشد، آرتان هم فکر کرد دعوایی میان ماست، وقتی که برگشت گفت:
-چتون شد یهو؟ چرا اینجوری شد قیافش؟
-دیگه پی قضیه‌ی نگار رو نگیر، قضیه‌ی بچه و هرچی که بینتون بوده، همه چی همین جا خاک شد
آرتان مثل آن وقت‌هایی که می دانست نباید چیزی بپرسد ، سر تکان داد و رفت، رفت لابد دوباره با آن زن خیالی‌اش خلوت کند.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
دیروز نتوانستم برایت چیزی بنویسم، روزنگار نوشته‌هایم برایت بهم خورده است، دیروز را همه‌اش سردرد بودم، مجبور شدم برای قول آزادی تو بروم و پدرم را ببینم، تو نمیدانی دیدن این مرد برای من چه عذابی است، رنج است، زجرم می‌دهد آن نگاه‌های خودپسندش. نشست و گفت که برای همه چیز شرمنده است، گفت می‌خواهد همه چیز را برایم درست کند، نام چند تا از دوستانش را گفت که دختر‌های دم بخت دارند و بعد گفت آدم‌های به سن تو حالا بچه دارند و تو هم مثل آن‌ها، شصتم خبر دار شد که خیال دارد از بابت من تخم و ترکه‌ای داشته باشد، اصلا برای همین بوده که خواسته مرا ببیند. وعده‌اش هم آزادی تو بود و مقداری از دارایی‌هایش، بعد هم که خوب حالی‌ام کرد چهره ای غمگین به خودش گرفت و گفت: حیف نیست تو این سن من یه نوه کالک زری نداشته باشم؟ پس این همه جم کردم برای کی؟ برای شماهاست پسرم
و حتی خواست کمی اشک بریزد اما اشکش نیامد، تو می‌دانی من از این چیزها عوقم می‌گیرد، از این تظاهر به چیزی که نیستند. من حتی بعد از این همه سال فکر کسی جز تو را نکرده‌ام، خودش می‌داند، اصلا همه‌ی آدم‌هایی که مرا می‌شناسند می‌دانند، اما پدرم می‌خواهد که دختر یکی از بازاری‌های شکل خودش را برایم بگیرد که به قول خودش در حد ما باشد، من در حد هیچکس نیستم، من کوچکم، هیچ چیز نیستم اصلا، اینها را می‌نویسم که بدانی حساب من از حساب پدرم جداست، به خواسته‌هایش تا حالا تن نداده‌ام پس از این هم نمی‌دهم، فقط امیدوارم زیبا از این قضیه نجات پیدا کند. زیبا دختر ساده دلیست. اگر پدرم کمی جلویش قیافه غمگینش را بگیرد دلش به رحم می آید و به هرچه بگوید تن می‌دهد، این را هرگز نمی‌خواهم، بگذریم از این حرف‌ها، بگذار کمی از آرتان برایت بگویم، این روزها افتاده پی این که از آقای هدایت مجسمه سازی یاد بگیرد، آقای هدایت پیرمردیست که کاری به کسی ندارد، حوصله آموزش هم ندارد، همان اول کار ردش کرد، نمی‌دانم این پسر چه چیزش می‌شود، هیچ معلوم نمی‌شود چکار می‌خواهد بکند، بهش می‌گویم: دوتا هندونه رو با یه دست نمیشه بلند کرد، بچسب به همون نقاشی
می خندد، میگوید: اینا تفننه
نمی‌دانم آخر کدام از خدا بی‌خبری اولین بار گفت هنر تفنن است، مگر این کارها کم عرق ریزان دارند، من پای این دستگاه کمرم خم شد و شکل دیوانه‌ها شدم، کسی این همه رنج را نمی‌بیند. کسی از دل من نمی‌پرسد، کسی از آنچه توی سرم می‌گذرد خبر ندارد، می‌نوشتم و دلم از گرسنگی به هم می‌پیچید و می‌دانستم که چندرغاز هم بالای این نوشته‌ها دست مرا نمی‌گیرد. اصلا کی دنبال این چیزهاست، چه حالیشان از عشق می‌شود. من نمی‌دانم پرستو، گاهی فکر می‌کنم گیر افتاده‌ام، شاید هم این عشق نیست و عذاب است، نفرین است که دامنم را گرفته. این آدم ها هر کدام مسئله‌ای دارند. نگرانم، برای همه ی عالم و آدم نگرانم، برای زیبا نگرانم که آرتان را دوست دارد و فکر می‌کند که همه چیز به همان قشنگی که توی فیلم هاست پیش میرود، نمی‌داند آرتان هم دیوانه‌ایست مثل خود من و حتی بدتر از من، عشق این آدم آتش می‌زند هرچه هست و نیست را، حالا تازه اگر عاشق شود، فعلا که توی نخ مستاجر جدیدمان است، مستاجر جدیدمان هم توی نخ مستاجر جدیدترمان، گاهی با خودم فکر میکنم که این‌ها چه‌شان است، چکار دارند می‌کنند، این ساختمان شکل سریال‌های دره پیت ترکی شده، هر کسی با کسی است یا می‌خواهد با کسی باشد، حالا این میان من چکاره‌ام؟ من همه‌اش فکر میکنم که خب من چکاره‌ام، نمی‌دانم، کاش بودی و می‌گفتی که من چکاره‌ی که هستم و دیگران را با من چکار است، خسته‌ام، یادت هست دست می‌گذاشتی زیر چانه ام و توی چشم‌هام زل میزدی و برایم شعر شاملو را می خواندی که : من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه
تو بزرگی مثِ شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثِ شب)
حالا من از همیشه شب ترم پرستو، اما نه بزرگ، کاش تو باز مثل صبح هرچه زودتر بیایی.
 

rohaneskandari

کاربر انجمن
کاربر انجمن
18/5/21
15
47
13
Offline
امروز عصر قرار است فریدون را ببینم. آمد جلوی خانه و به قهوه دعوتمان کرد. هم من را و هم خسرو را، به خسرو که گفتم بهانه آورد که کارهای نشریه عقب افتاده‌اند و باید آن‌ها را درست کند. من بهانه‌ای نداشتم، یعنی کاری نداشتم، از طرفی می‌خواستم از را*ب*طه‌ی فریدون با نازلی سر در بیاورم و گفتم که بهتر است بروم و ببینم چطور آدمی است. ما قرارهایمان را اغلب درون کافه داروگ می‌گذاریم. کافه‌ی کوچک و دنجی است که بیشتر میزهایش رو به دیوار است. انگار خود صاحبش می داند آدم های این محله زیاد علاقه ای به دیدن ریخت دیگران ندارند. صاحبش از آدم‌های همیشه الکی خوش است که جواب همه چیز را با لبخند می‌دهد. بگذریم جای بدی نیست، قهوه‌اش خوب است و بزرگترین مزیتیش این است که به محل زندگی ما نزدیک است. از همین بابت بهترین انتخاب برای قرار و مدارهای ماست. چند دقیقه‌ای را داخل کافه منتظرش هستم، اغلب وقتی به انتظار چیزی هستم آدم‌ها را نگاه می‌کنم. آدم‌ها برای من پر از ایده‌اند. اما از زمانی که نازلی به نگاه‌هایم گفت دریده، حس خوبی به نگاه ک*ر*دن دیگران ندارم. کتابی هم همراه خودم نیاوردم که آن را مطالعه کنم، از کتاب‌های کافه هم خوشم نمی‌آید. بیش از این که برای خواندن باشند بخاطر زیبایی جلدشان در کافه قرار دارند. خیره می‌شوم به دیوار و سعی می‌کنم میان سفیدی آن قابی را تصور کنم. درون قاب پیرمردی در حال جان دادن است. او آقای هدایت است ، من با دست‌هایم در حال خفه ک*ر*دن اویم، مجسمه‌های آقای هدایت در سرتاسر خانه‌اش چیده شده‌اند، من او را کف زمین خوابانده‌ام و او چشم‌هایش از حدقه بیرون زده است. بازوهای نحیفش توان خلاص ک*ر*دن گردنش را از میان دستانم ندارند. آقای هدایت درون قاب خفه می‌شود. دهانش باز است. سر می‌گذارم روی س*ی*نه‌اش، قلبش دیگر نمی‌تپد. می‌خواهم حالا قاب دیگری از خودم با نازلی تصور کنم که فریدون سر میزم می‌نشیند و می‌پرسد:
-دیر کردم؟
می‌گویم:
-کمی
بی دلیل می‌خندد و می‌گوید:
-ببخشید، وسطای راه یادم اومد پاکت سیگارم رو جا گذاشتم
بلافاصله سیگاری می‌گیراند،‌ فکر می‌کنم تنها بخاطر این یادآوری است که سیگارش را روشن کرده است، ‌و فکر می‌کنم خودم هم به همین دلیل سیگاری روشن می‌کنم. فریدون منو را از نظر می‌گذراند و از همان جا با صدای بلند برای خودش قهوه سفارش می‌دهد. بعد رو به من می‌گوید:
-شما چیزی سفارش ندادین هنوز؟
-هنوز چیزی میل ندارم، بعدا سفارش میدم
فریدون دوباره با صدای بلند می‌گوید که سفارشش را حالا آماده نکنند، بگذارند برای بعد و رو به من می‌گوید:
-آقا خسرو چرا نیومدن، نکنه از من خوششون نمیاد؟
-نه خسرو کار داشت، کارای نشریشون عقب افتاده بود داشت اونارو درست می کرد
-عه چه جالب تو نشریه مشغولن
-بله مدتی هست که سردبیر یه نشریست
-موفق باشن
کمی مکث می‌کند و می‌گوید:
-راستش هدفم از دیدن شماها این بود که به عنوان همسایه جدیدتون بتونم ارتباط خوبی باهاتون بگیرم، من قبلا با نگار خانم آشنا شدم، نازلی رو هم که از توی دانشکده می‌شناختم ، اما با شما دو تا هنوز درست و حسابی برخوردی نداشتم، شنیدم که شما نقاشی می‌خونید درسته؟
سوالش را بی جواب می‌گذارم و می‌گویم:
-نازلی هم مثل شما بازیگری می‌خونه؟
-بله سال بالایی منه، من یه سال ازش کوچکترم
-که این طور
چند ثانیه ای سکوت می‌شود میانمان، فریدون می‌گوید:
-من اهل این شهر نیستم، نمی‌دونم از شما چند نفرتون اهل اینجا هستین، ولی من اهل اینجا نیستم و آدمای کمی رو هم اینجا می‌شناسم، دوست داشتم با شما که همسایه هستیم ارتباط خوبی داشته باشم، من از این محافل هنری خوشم میاد، البته توی دانشکده هم از این جور جمع ها هست، اما خودتون دیگه احتمالا بهتر می‌دونید بیشتش تظاهره، واسه همین زیاد با اون جاها حال نمی‌کنم، اینجا هم با شما می‌تونم ارتباط داشته باشم، پیش آقای هدایت هم رفتم، ایشون حتی در رو کامل به روم باز نکردن ، همونجا خودم رو معرفی کردم و در رو بستن، نمی‌دونم چرا، فکر می‌کنم زیاد از آدمای جدید خوششون نمیاد
-در کل کلا از آدما زیاد خوششون نمیاد
-بله احتمالا همین طور باشه
باز کمی سکوت می‌شود،‌این بار من سکوت را می‌شکنم و می‌گویم:
-من خوش حال میشم که شمارو بیشتر ببینم، خسرو هم فکر کنم همین طور، منتهی ما هر دو آدم‌های اجتماع گریزی هستیم، زیاد اهل جمع نیستیم، حتی توی خونه زیاد با هم حرف نمی‌زنیم، اما همینجا می‌تونیم گهگاه همدیگه رو ببینیم و راجع به علایقمون با هم صحبت کنیم
فریدون که انگار از این حرف‌ها بیش از اندازه خوش‌حال شده است لبخند طویلی می‌زند و می‌گوید:
-عالیه
باز سکوت می‌شود. حالا می‌دانم که احتمالا باید هر دو سفارشمان را بدهیم، و تا وقتی که سفارشمان را آماده کنند خودمان را با بحث‌های روشن فکرانه‌ای که انتظار دارد با من داشته باشد، سرگرم کنیم.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا