در حال تایپ رمان نژاد| Fatemeh~L کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Nikayin

کاربر انجمن
کاربر انجمن
8/7/21
5
15
3
همدان
به نام او... .

نام رمان: نژاد
نویسنده: Fatemeh~L
ژانر: #تراژدی #اجتماعی
ناظر محترم:
@خدیجه اسدی:
طلا دختری اهل کشور افغانستان است که پس از اتفاقاتی همراه مادر و برادر کوچکترش به ایران مهاجرت می‌کنند؛ اما در ایران با رفتارهای بدی مواجه می‌شوند و... .
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
157
763
93
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Nikayin

کاربر انجمن
کاربر انجمن
8/7/21
5
15
3
همدان
مقدمه:
بوی اقاقیا و یاس می‌دهد! حس راه رفتن با پاهای بـ**رهنه در سبزه‌های خیس میرآدینه! حس دست زدن بر خوشه‌های طلایی گندم‌! حس وزیدن نسیم ملایم و گرم! حس نگاه کردن به آسمان آبی! حتی حس سنگینی نگاه زاهد!
آن‌جا فرق دارد! این‌جا خیلی چیزها عوض شده است. نگاه‌های مردم از هر چیزی برایم دردناک‌تر است. آن‌وقت که به این‌جا آمدم، فهمیدم انسانیت به نژاد و سرزمین نیست! اما بعضی هنوز این را نفهمیدند.
***
روزی که پدرم را به خاک سپردیم، من هم مانند او مرده بودم. در مینی‌بـ*وس سی نفره آبی رنگ نشسته بودیم و به طرف ایران می‌رفتیم. پدرم می‌گفت «اون‌جا دیگه در امانید» اما با نگاه‌های راننده مینی‌بـ*وس، شک داشتم حرفش درست بوده باشد. مادرم جمیل را به خود فشرد و نگاه غم‌دارش را حواله‌ی چشمانم کرد. پدرم را بسیار دوست داشت؛ اما اشکی نریخت! حداقل می‌توانم بگویم به خاطر ما اشک نریخت که مبادا جمیل، یاد پدر کند. زن قوی بود؛ اما در نی‌نی گوی‌های سیاهش، می‌توانستم غم را ببینم. در پنج سالگی پدر و مادرش را از دست داده بود و پدرم شد همه کسش؛ اما حال تنها حامی‌اش را هم از دست داده بود.
سرم را به کنج شیشه‌ی یخ‌زده می‌چسبانم و آه می‌کشم. صدای گریه‌ی جمیل می‌آید و من ندیده می‌توانم نگاه‌های ترحم‌بار، نفرت‌دار و خشمگین مردم حاضر در مینی‌بـ*وس را ببینم. مادرم برقعش¹ را صاف می‌کند و جمیل را در دستانش تکان می‌دهد. جمیل گرسنه‌اش است؛ من هم هستم، اما نمی‌خواهم حال مادر را دوباره بد کنم. از زمانی که پدرم را به خاک سپردند، لــ*ب‌های درشتش کش نیامد.
***
سال ۱۳۹۸، ۲۰۱۸ میلادی
افغانستان، استان «ولایت» غزنی، روستای میرآدینه
از خانه‌ی کاهکلی بیرون میزنم و عطر گل‌های اقاقیا و یاس را عمیق به ریه‌هایم می‌فرستم.
صدای خنده‌ی شاد بچه‌ها را می‌شنوم و بی‌اختیار، لبخندی کنج لــ*ب‌های باریک و کوچکم مهمان می‌کنم. صدای مادرم را می‌شنوم که جمیل را صدا می‌زند:
- جمیل! بیا غرمه² بخور! انقدر بدو بدو نکن پسر!
گهگاهی در جملاتش زبان پشتو را هم به کار می‌برد. حتماً جمیل باز لباس‌هایش را گلی کرده و مادرم از او عصبانی است. گندم³ را در تن صاف می‌کنم و پیش می‌روم. زاهد را که می‌بینم، سر به زیر می‌اندازم. نمی‌دانم چرا او را که می‌بینم، آشفته می‌شوم و قلبم تالاپ و تولوپ در س*ی*نه‌ام می‌کوبد. نفس عمیقی می‌کشم و به آسمان آفتابی روستا خیره می‌شوم؛ اما نگاهی را روی خودم حس می‌کنم. بی‌اهیمت چشم می‌بندم و صدای باد را گوش می‌دهم. دیگر صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید. گویی به خانه‌هایشان برای صرف ناهار رفته‌اند.
سرم را پایین می‌آورم و چشمانم را آرام باز می‌کنم. با اولین چیزی که مواجه می‌شوم، صورت گرد و موهای فر زاهد است. او هم به من خیره شده؛ گویی سنگینی نگاه او را به دوش می‌کشیدم.
لــ*ب‌هایم به لبخندی خجالت‌زده کش می‌آید و رو از زاهد بر می‌گردانم. به سمت خانه راه می‌افتم. هوای میرآدینه گرم است. خرداد است و هنگامه‌ی ظهر.
***
به ساختمان بلند پیش رویم خیره می‌شوم. مادر هم مانند من محو تماشای آن است. جمیل در آغوشش به خواب رفته است و من می‌دانم که کمرش درد می‌کند. جمیل را از او می‌‌گیرم و به خود می فشارم. مادرم پیش می‌رود و من هم به دنبالش روانه می‌شوم. در شیشه‌ای بزرگ هتل را هل می‌دهد و داخل می‌شود. نگاه کلی به لابی هتل می‌اندازم که با دیزاین قهوه‌ای_کرمی تزئین شده است. مادر برقعش را که روی شانه‌اش افتاده است را روی سرش می‌اندازد و به طرف مردی که کت و شلوار پوشیده است و پشت میز مستطیل شکل ایستاده است، می‌رود.
به نیم‌رخ صورت گردش خیره می‌شوم و جمیل را محکم‌تر در آغـ*وش می‌گیرم. نگاه مردم حاضر در هتل آزارم می‌دهد. مادرم نگاهش را به گوی‌های عسلی مرد می‌دهد و به سختی لــ*ب باز می‌‌کند:
- سلام…ما…اتاق می‌خواستیم برای یک یا دو شب.
مرد لبخندی می‌زند و من می‌دانم که آن لبخند، لبخندی مصنوعی است. مصنوعی است یا مادر هم همین حس را دارد؟ دفتر کلفت مستطیل شکل رو‌ به رویش را می‌گشاید و بعد از نگاه اجمالی به دفتر، دوباره آن لبخندی مسخره را روی لــ*ب‌های نازک و کبودش می‌نشاند.
- ام…همین چند دقیقه پیش، ظرفیت هتل تموم شد و اتاقا کامل شدن.


برقع¹: نوعی چادر در افغانستان
غرمه²: غرمه به زبان پشتو یعنی ناهار
گند³: نوعی لباس محلی افغانستان
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی، Golbarg و Raby

Nikayin

کاربر انجمن
کاربر انجمن
8/7/21
5
15
3
همدان
چهره و ابروهای کلفت مادر در هم می‌شود و بدون کلمه‌ای، راه خروج را در پیش می‌گیرد. نگاه پر از کینه‌ای نصیب مرد پشت میز می‌کنم و به دنبال مادر، با جمیل راه می‌افتم. از در شیشه‌ای هتل که بیرون می‌زنیم، سوز سردی بر تنم می‌خورد و من جمیل بر خواب رفته را محکم به خود می‌فشرم.
راه خیابان شلوغ و پر از زرق و برق را پیش می‌گیریم. در همین حین صدایی را می‌شنوم و فکر می‌کنم که آیا مادر هم آن را شنیده است؟ هنگامی که به عقب بر می‌گردد، فهمیدم که بله، مادر هم آن را شنیده. منتظر بودم تا مانند بقیه تحقیرمان کند؛ اما بر خلاف فکرم، جمله‌ای ناباورانه می‌گوید که حتی مادر هم آن را باور نمی‌کند. مادرم گویی نشنیده باشد، با جمله‌ای ناباورانه می‌گوید:
- چی…چی؟!
مرد لبخندی بر روی لــ*ب‌های کلفت و سرخش می‌نشاند و می‌گوید:
- عرض کردم که همین چند ثانیه پیش یکی از اتاقا خالی شد و شما می‌تونید اون جا بمونید. ام…شناسنامه یا چیزی همراه دارید؟
لبخندی از خوشحالی میزنم و می‌بینم که گوشه‌ای از چشم مادر چین می‌خورد.
***
مادر، پدر و جمیل دور سفره رنگین مربع نشسته بودند. کنار پدر نشستم و چشم به گوی‌های سیاهش می‌دوزم. در نور آفتاب چشمانش قهوه‌ای می‌شد. او هم به چشمان من چشم دوخته و لــ*ب‌های باریکش را کش می‌دهد. تکه نانی بر می‌دارم و از گوشه چشم نگاهی به مادر که با عشق خیره پدر است می‌اندازم. می‌دانم مادرم و پدرم، عاشقانه یکدیگر را دوست دارند. جمیل ماشین اسباب‌بازی کوچکش را تکان می‌دهد و چیزی شبیه به «قان قان» از گلویش خارج می‌کند.
این زندگی ساده را خیلی دوست دارم.
***
جمیل روی تخت دو نفره‌ی کرم رنگ به خواب عمیقی فرو رفته بود. مادرم گوشه‌ی تخت می‌نشیند و با کشیدن نفس عمیقی، سعی می‌کند آن بغض چند ماهه را ببلعد؛ اما من هم می‌دانم که درد مادر با این چیزها آرام نمی‌شود! ما در صرف چند روز، خانواده‌ی خود را از دست دادیم و به کشوری غریب پناه آوردیم.
پلک‌های بلندم را محکم روی هم فشار می‌دهم و کنارش می‌نشینم. نگاهم را با کمی تعلل به نیم‌رخش می‌دوزم. صورت گرد و بی‌روحش، در اندکی نوری که از آباژور می‌تابد، خودنمایی می‌کند.
صورتش را بر می‌گرداند و به چشم‌های مشکی‌ام چشم می‌دوزد. لبخندی تلخ می‌زند.
دستانم را با کمی تعلل روی دست‌های پر چروکش که حاصل سال‌ها کار است می‌گذارم و فشار می‌دهم. پلک‌هایش را راسخ روی هم می‌گذارد و بالاخره آن بغض در گلویش می‌شکند و دانه‌های اشک، آرام و با طمانینه قل می‌خورند و پایین می‌آیند.
من هم بغض دارم؛ دلم یک دل سیر گریه کردن می‌خواهد؛ اما حالا نه! حالا نمی‌خواهم گریه کنم. می‌خواهم مادرم بداند که اگر همسرش را از دست داده، اگر پدر بچه‌هایش را از دست داده، اگر عزت و احترامش را از دست داده، اگر غرورش شکسته، من را از دست نداده.
در آغـ*وش می‌گیرم تن نحیفش را و او مانند همیشه، مانند همان وقت‌ها که پدر و مادرش را از دست داده و در خلوت و شب‌ها گریه می‌کرد و من هم نگاهش می‌کردم، خاموش و بی‌صدا گریه می‌کند و من فقط تکان خوردن شانه‌هایش را می‌بینم.
گاهی انسان‌ها خاموش و بی‌صدا می‌شکنند!
***
سرم را از فرط خجالت در یقه‌ام فرو برده‌ام؛ اما زیر چشمی مادرم را می‌بینم که با تبسم کوتاهی کنارم نشسته.
همه در حال گوش دادن به حرف‌های پدر زاهد هستند.
- اجمل، ما چند ساله که همسایه‌ هستیم. همدیگر رو می‌شناسیم و امشب اومدیم تا پسرمون زاهد رو به غلامی قبول کنی. نظرت چیه؟
پدرم به صورت پدر زاهد نگاهی می‌اندازد و سپس لبخندی مهمان لــ*ب‌هایش می‌کند. مادر زاهد با شالی در دست از جا بر می‌خیزد و به طرفم می‌آید. شال را روی سرم می‌اندازد و من تازه می‌توانم سرم را بلند کنم.
خواستگاری در کشور افغانستان همین‌طور است. خانواده‌ی پسر به خانه‌ی دختر می‌روند و بعد پدر پسر، به پدر دختر می‌گوید که آیا پسرش را به غلامی قبول می‌کند؟ و اگر جواب پدر دختر بله باشد، مادر پسر با شال یا انگشتری دختر را نشان می‌کند.
و به همین راحتی من نشان شده‌ی زاهد شدم.
***
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Madiheh

Nikayin

کاربر انجمن
کاربر انجمن
8/7/21
5
15
3
همدان
با صدای مادرم چشمانم را آرام باز می‌کنم. دلم می‌خواهد یک دل سیر، به جبران تمام این روزهای سخت و آزار دهنده بخوابم. مانند آن روزهایی که کنار خانواده‌ام در میرآدینه با آرامش زندگی می‌کردم.
صدای مادرم را می‌شنوم که حتم دارم مخاطبش من هستم:
- باید دنبال جایی برای زندگی بگردیم.
به سرعت روی تخت نیم‌خیز می‌شوم و به طرفش بر می‌گردم. لحظه‌ای نگاهش بر روی چشمانم طولانی می‌شود. مطمئنم آثار گریه‌های مخفیانه‌‌ی دیشب بر روی صورتم باقی مانده.
- ما اقامت ایران رو نداریم. چطوری می‌تونیم جایی رو اجاره کنیم؟
لحظه‌ای پلک‌هایش را محکم روی هم می‌فشارد و نفسش را آه مانند از س*ی*نه خارج می‌کند.
کلافه دستی روی صورتش می‌کشد و نالان می‌گوید:
- چرا به این فکر نکردم؟ حالا باید چی‌کار کنیم؟
لــ*ب‌هایم را محکم روی هم می‌فشارم. موهای بلند مشکی‌ام را با کشی که روی زمین پیدا می‌کنم، می‌بندم و بلند می‌شوم.
کنارش می‌نشینم و دستی بر شانه‌هایش می‌کشم‌.
- نگران نباش! درست میشه.
صورتش به سمتم بر می‌گردد.
- چطور نگران نباشم؟ اگه خونه پیدا نکنیم، چطوری تو یه کشور غریب زندگی کنیم؟
به فکر فرو می‌روم. حقیقتاً حق با مادرم است. چطور در کشوری که جز خودمان ک**س دیگری را نمی‌شناسیم، مکانی برای زندگی پیدا کنیم؟ و مردمی که...به نظر من بویی از انسانیت نبرده و نژاد و رنگ پوست را ملاک انسانیت قرار می‌دهند.
هزینه‌ی یک شب در هتل ماندن هم بسیار بالا است و ما نمی‌توانیم با پولی که باقی مانده است، در اینجا زندگی کنیم.
شاید اگر پدرم و زاهد بودند، کمی از درمان تسکین می‌یافت؛ اما حالا... .
صدای تق تق در هتل که می‌آید، از فکر بیرون می‌آیم. مادرم کنجکاو چشمانش را ریز کرده. به طرف در می‌روم و آن را باز می‌کنم.
زنی نسبتاً سی ساله، با موهای مشکی فرو رفته در سال زرشکی، همراه با دختر کوچکش جلوی در ایستاده‌اند.
متعجب می‌شوم. این زن با این دختر کوچک چه کاری با ما دارد؟ نکند... .
زن نگاهی ناباور به صورت و لباس‌هایم می‌اندازد.
- تو...باورم نمیشه!
گنگ به او نگاه می‌کنم. منظورش چیست؟ دست دختر کوچکش را می‌گیرد و به بدون هیچ حرفی، به طرف آسانسور راه می‌افتد.
از دیدم که خارج می‌شوند، در را می‌بندم و بر می‌گردم. مادرم همچنان با چهره‌ای که کنجکاوی و نگرانی از آن مشخص است، نشسته. نگاه می‌چر‌خانم در اتاق و جمیل را نمی‌بینم.
- جمیل کو؟
سوالم را با سوال جواب می‌دهد:
- کی بود؟
نفس عمیقی می‌کشم و از آینه‌ی میز آرایش خودم را نگاه می‌کنم.
- یه زن با یه دختر که رفتارش عجیب بود.
صورتم لاغر شده. زیر چشمان سیاهم گود افتاده و تمام این‌ها در برابر از دست دادن عزیزانم کم است.
- دا څه معنی ورکوي؟ «یعنی چی؟»
جمیل از حمام بیرون می‌آید و خمیازه‌ای می‌کشد.
- نمی‌دونم. به من نگاه کرد و تعجب کرد بعد با گفتن باورم نمیشه با دخترش رفت.
تا دهـ*ان باز می‌کند که جواب بدهد زنگ تلفن به صدا در می‌آید.
نگاهم به سمت تلفن کشیده می‌شود که مادرم آن را بر می‌دارد و با صاف کردن صدایش، با لهجه‌ی غلیظی می‌گوید:
- بله؟
نمی‌دانم پشت خط چه شنید که صورتش درهم شد و با گفتن باشه خداحافظ به تماس خاتمه داد. هم من و هم جمیل سوالی نگاهش کردیم.
- گفت یکی از همسایه‌ها شکایت کرده.
به سمت برقعش می‌رود و من چی کشیده‌ای ادا می‌کنم.
- کجا می‌خوای بری؟
برقعش را روی سرش می‌اندازد. می‌دانم که او هم نگران است و دلشوره امانش را بریده؛ اما باز هم چیزی نمی‌گوید. نمی‌گوید اما من از صورت و حالتش می‌فهمم. دست و پایش را گم کرده و مدام دنبال چیزی می‌گردد.
- گفت بیا پایین. می‌خوام برم ببینم چی‌کار دارن. چرا شکایت کردن؟ ما دیشب تازه اومدیم اینجا.
به سمت برقعم رفته و در همان حال می‌گویم:
- منم میام.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر