جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان نژاد| Nikayin کاربر انجمن ستارگان رمان

Nikayin

کاربر انجمن
کاربر انجمن
8/7/21
3
13
3
همدان
Offline
به نام او... .

نام رمان: نژاد
نویسنده: Nikayin
ژانر: #تراژدی #اجتماعی
ناظر محترم:
@خدیجه اسدی:
طلا دختری اهل کشور افغانستان است که پس از اتفاقاتی همراه مادر و برادر کوچکترش به ایران مهاجرت می‌کنند؛ اما در ایران با رفتارهای بدی مواجه می‌شوند و... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

Nikayin

کاربر انجمن
کاربر انجمن
8/7/21
3
13
3
همدان
Offline
مقدمه:
بوی اقاقیا و یاس می‌دهد! حس راه رفتن با پاهای بـ**رهنه در سبزه‌های خیس میرآدینه! حس دست زدن بر خوشه‌های طلایی گندم‌! حس وزیدن نسیم ملایم و گرم! حس نگاه ک*ر*دن به آسمان آبی! حتی حس سنگینی نگاه زاهد!
آن‌جا فرق دارد! این‌جا خیلی چیزها عوض شده است. نگاه‌های مردم از هر چیزی برایم دردناک‌تر است. آن‌وقت که به این‌جا آمدم، فهمیدم انسانیت به نژاد و سرزمین نیست! اما بعضی هنوز این را نفهمیدند.
***
روزی که پدرم را به خاک سپردیم، من هم مانند او مرده بودم. در مینی‌بـ*وس سی نفره آبی رنگ نشسته بودیم و به طرف ایران می‌رفتیم. پدرم می‌گفت «اون‌جا دیگه در امانید» اما با نگاه‌های راننده مینی‌بـ*وس، شک داشتم حرفش درست بوده باشد. مادرم جمیل را به خود فشرد و نگاه غم‌دارش را حواله‌ی چشمانم کرد. پدرم را بسیار دوست داشت؛ اما اشکی نریخت! حداقل می‌توانم بگویم به خاطر ما اشک نریخت که مبادا جمیل، یاد پدر کند. زن قوی بود؛ اما در نی‌نی گوی‌های سیاهش، می‌توانستم غم را ببینم. در پنج سالگی پدرش را از دست داده بود و پدرم شد همه کسش؛ اما حال تنها حامی‌اش را هم از دست داده بود.
سرم را به کنج شیشه‌ی یخ‌زده می‌چسبانم و آه می‌کشم. صدای گریه‌ی جمیل می‌آید و من ندیده می‌توانم نگاه‌های ترحم‌بار، نفرت‌دار و خشمگین مردم حاضر در مینی‌بـ*وس را ببینم. مادرم برقعش¹ را صاف می‌کند و جمیل را در دستانش تکان می‌دهد. جمیل گرسنه‌اش است؛ من هم هستم، اما نمی‌خواهم حال مادر را دوباره بد کنم. از زمانی که پدرم را به خاک سپردند، لــ*ب‌های درشتش کش نیامد.
***
سال ۱۳۹۸، ۲۰۱۸ میلادی
افغانستان، استان «ولایت» غزنی، روستای میرآدینه
از خانه‌ی کاهکلی بیرون میزنم و عطر گل‌های اقاقیا و یاس را عمیق به ریه‌هایم می‌فرستم.
صدای خنده‌ی شاد بچه‌ها را می‌شنوم و بی‌اختیار، لبخندی کنج لــ*ب‌های باریک و کوچکم مهمان می‌کنم. صدای مادرم را می‌شنوم که جمیل را صدا می‌زند:
- جمیل! بیا غرمه² بخور! انقدر بدو بدو ن*کن پسر!
گهگاهی در جملاتش زبان پشتو را هم به کار می‌برد. حتماً جمیل باز لباس‌هایش را گلی کرده و مادرم از او عصبانی است. گندم³ را در تن صاف می‌کنم و پیش می‌روم. زاهد را که می‌بینم، سر به زیر می‌اندازم. نمی‌دانم چرا او را که می‌بینم، آشفته می‌شوم و قلبم تالاپ و تولوپ در س*ی*نه‌ام می‌کوبد. نفس عمیقی می‌کشم و به آسمان آفتابی روستا خیره می‌شوم؛ اما نگاهی را روی خودم حس می‌کنم. بی‌اهیمت چشم می‌بندم و صدای باد را گوش می‌دهم. دیگر صدای بازی بچه‌ها نمی‌آید. گویی به خانه‌هایشان برای صرف ناهار رفته‌اند.
سرم را پایین می‌آورم و چشمانم را آرام باز می‌کنم. با اولین چیزی که مواجه می‌شوم، صورت گرد و موهای فر زاهد است. او هم به من خیره شده؛ گویی سنگینی نگاه او را به دوش می‌کشیدم.
لــ*ب‌هایم به لبخندی خجالت‌زده کش می‌آید و رو از زاهد بر می‌گردانم. به سمت خانه راه می‌افتم. هوای میرآدینه گرم است. خرداد است و هنگامه‌ی ظهر.
***
به ساختمان بلند پیش رویم خیره می‌شوم. مادر هم مانند من محو تماشای آن است. جمیل در آغوشش به خواب رفته است و من می‌دانم که کمرش درد می‌کند. جمیل را از او گرفتم و به خود فشردم. مادرم پیش می‌رود و من هم به دنبالش روانه می‌شوم. در شیشه‌ای بزرگ هتل را هل می‌دهد و داخل می‌شود. نگاه کلی به لابی هتل می‌اندازم که با دیزاین قهوه‌ای_کرمی تزئین شده است. مادر برقعش را که روی شانه‌اش افتاده است را روی سرش می‌اندازد و به طرف مردی که کت و شلوار پوشیده است و پشت میز مستطیل شکل ایستاده است، می‌رود.
به نیم‌رخ صورت گردش خیره می‌شوم و جمیل را محکم‌تر در آغـ*وش می‌گیرم. نگاه مردم حاضر در هتل آزارم می‌دهد. مادرم نگاهش را به گوی‌های عسلی مرد می‌دهد و به سختی لــ*ب باز می‌‌کند:
- سلام…ما…اتاق می‌خواستیم برای یک یا دو شب.
مرد لبخندی می‌زند و من می‌دانم که آن لبخند، لبخندی مصنوعی است. مصنوعی است یا مادر هم همین حس را دارد؟ دفتر کلفت مستطیل شکل رو‌ به رویش را می‌گشاید و بعد از نگاه اجمالی به دفتر، دوباره آن لبخندی مسخره را روی لــ*ب‌های نازک و کبودش می‌نشاند.
- ام…همین چند دقیقه پیش، ظرفیت هتل تموم شد و اتاقا کامل شدن.


برقع¹: نوعی چادر در افغانستان
غرمه²: غرمه به زبان پشتو یعنی ناهار
گند³: نوعی لباس محلی افغانستان
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا