در حال تایپ رمان هفت‌تیری به نام قلم|آیناز کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
پیرمرد با دیدن راشل بسیار خوشنود گردید و به استقبال‌اش از جا برخاست. به سوی تک دخترش گام برداشت و او را گرم و صمیمی در آغـ*وش گرفت. هنگامی که چارلی پسرش به قتل رسید؛ ضربه‌ی مهلکی به روحیه‌ی لطیف راشل وارد شد و او وظیفه‌ی خودش می‌دانست که بیشتر مواظب‌اش باشد. پس از مدتی دخترش خود را از آغـ*وش او رها کرد و روی صندلی آبی رنگ جلوی میز کار او نشست. پیرمرد خواست بنشیند که رد اشک در تیله‌های سبز رنگ راشل نظرش را جلب کرد. گیسوان زنجبیلی او به طرز آشفته‌ای مقابل صورت‌اش ریخته بودند و حال پریشانی داشت. پیرمرد بار دیگر به سوی او بازگشت و با نگرانی و دلهره‌ی خاصی در آوایش پرسید:
- چی شده دخترم؟ حالت آشفته‌ست... .
راشل با حالتی بی‌روح پیراهن صورتی رنگ‌اش را صاف کرد. دستمال سفید رنگ‌ دور طلایی‌اش را بیرون آورد و برای این‌که پدرش نگران نشود؛ سریع اشک‌های بیرون نیامده‌اش را پاک کرد. دست راست‌اش را روی میز قرار داد و با لحن بغض‌آلود و اندوه‌گینی گفت:
- ویکتور...
با نام ویکتور ابروهای سفید رنگ پدر بالا پرید. از هنگامی که چارلی به قتل رسیده بود دیگر او را با نام پدر خطاب نمی‌کرد. با این حال ویکتور می‌دانست راشل به خاطر مرگ چارلی بسیار ضربه خورده است؛ بنابرین نمی‌توانست در این موقعیت هولناک، روی احترام به بزرگ‌تر سخت‌گیری کند. درحالی که اشکی از زمردهایش روی گونه‌های سرخ‌اش می‌چید؛ با لحن گرفته‌ای، لــ*ب ورچید:
- یعنی چارلز دیگه پیشمون نیست؟
ابروان سپید رنگ ویکتور با این حرف دخترش بالا رفت. خودش هم باور نمی‌کرد دیگر به جز آن پسر خودسر که کنون رهایش کرده بود پسری ندارد. خودش هم باورش نمی‌شد؛ دیگر سر میز شام صورت بامزه و گرد چارلی را نمی‌بیند. خودش هم باورش نمی‌شد دیگر نمی‌تواند او را در آغـ*وش بگیرد. مقابل دختر کوچک و اندوه‌گین‌اش زانو زد و گیسوان زنجبیلی او را نوازش کرد. رد اشک را از گوشه‌ی زمردهای دخترک پاک کرد و با لحن مهربانی که اندوه خاصی در آن موج می‌زد دلداری‌اش داد:
- چارلز الان یه جای خوبه... . یه جای خیلی خوب! اون... الان راحته و اگه ما این‌طور خودمون رو ناراحت کنیم اون هم ناراحت می‌شه.
راشل نظری مملو از اندوه و نفرت به پدرش انداخت. نمی‌دانست چرا پس از مرگ چارلی تا این حد به این پیرمرد بیچاره مشکوک شده بود. انگار تمام حرف‌های برادرش پیتر که در مورد او بدگویی می‌کرد در ذهن‌اش تکرار می‌شد. این‌که در آخر پیتر او را ترک کرد؛ بی‌نهایت راشل را به هراس می‌انداخت‌. اما مگر می‌شد پدرش که جانش به چارلی وابسته بود در قتل‌اش دستی داشته باشد؟ با تردید زمردهای مکارش را ریز کرد و با لحنی پر از ظن و گمان پرسید:
- هنوز نمی‌دونی کی چارلز رو کشته؟
ابروان سفید رنگ پیرمرد بار دیگر بالا پرید و چشمان قهوه‌ای‌اش از حیرت برق زد. مگر چندین بار به این دختر نگفته بود برادرش خودکشی کرده است؟ او از کجا مسئله‌ی قتل را فهمیده بود؟ علاقه‌ای نداشت کنون که دخترش در بحران روحی شدیدی از اندوه مرگ برادرش قرار گرفته است به او بگوید برادرش به قتل رسیده است و ذهن‌اش را مشغول کند. دوست داشت زمانی که توانست شیشه‌ی قطره‌های خون آن شیطان بزرگ را به دخترش تحویل دهد حقیقت رو بگوید. با من من و اضطراب خاصی در آوایش پاسخ داد:
- دخترم... برادر... برادرت خودکشی کرده. این رو قبلا هم بهت گفتم.
دخترک لبخندی را مهمان لــ*ب‌های سرخ‌اش کرد و گوش‌هایش را گرفت‌. نگاه نفرت‌آمیزی به پدرش انداخت و بعد آن نگاه را بر زمین کوبید. یعنی نمی‌توانست حداقل درست دروغ بگوید؟ طوری که او متوجه حقیقت هولناکی که پشت این دروغ‌ها پنهان شده است نشود؟ درحالی که گوش‌هایش را گرفته بود و لبخند می‌زد؛ با آوای گرفته‌ای گفت:
- پدر! بهم دروغ نگو! حقیقت رو می‌خوام هر چقدر هم که سیاه باشه! چون یه روز دروغت رو می‌فهمم و از حقیقت هم سیاه‌تره!
پیرمرد نخست از شنیدن نام پدر خوشنود اما هنگامی که جمله‌ی دخترک کامل شد؛ با تردید خاصی به او نگاه انداخت. نکند هنگام پرسش‌هایش به او دروغ‌سنج وصل کرده بود؟ از کجا می‌توانست این دروغ را تشخیص دهد؟ مگر او در صحنه‌ی قتل چارلی حضور داشته است؟ راشل به نگاه پرسش‌گر پدرش لبخندی زد و توضیح داد:
- بابا...
نفس عمیقی کشید و آب دهـ*ان‌اش را بسیار دشوار قورت داد. حتی مطمئن نبود می‌تواند به پدرش اعتماد کند و جریانی که می‌دانست را توضیح دهد. سرانجام به امید این‌که کمی از دلیل مرگ برادرش سر در بیاورد پر تردید ادامه داد:
- چارلی بالاخره تصمیم گرفته بود با سوفیا ازدواج کنه. حلقه‌اش هم همون شب به دست من رسید چون خودش نبود. امکان نداره کسی که همون روز حلقه‌ی ازدواج سفارش داده خودش رو بکشه! لطفا هر چقدر هم که حقیقت تلخ و ناراحت‌کننده‌ست راستش رو بهم بگو!
پیرمرد با شنیدن کلمه‌ی ازدواج در شوک بزرگی فرو رفت. یعنی پسرش حتی آن‌قدر با او صمیمی نبود که تصمیم‌اش در مورد موضوع مهمی مانند ازدواج را به او بگوید‌؟ یعنی فرزندان‌اش تا این حد با او غریبه بودند؟ آن از پیتر که به خاطر آن شیطان بزرگ رهایش کرد؛ آن از راشل که کنون از او درمورد مرگ برادرش بازجویی می‌کرد و این هم از چارلی... . مگر او چه گناهی کرده بود که فرزندان‌اش نباید ذره‌ای اعتماد را برایش به ارمغان می‌آوردند؟ گویا با مشاهده‌ی این حجم از بی‌اعتمادی آن هم از سوی فرزندان‌اش، تیر بزرگی بر س*ی*نه‌اش فرود آمده است. سرانجام با لحنی پر از افسوس و شرمندگی پاسخ دخترک‌اش را داد:
- دخترم همه چیز رو بهت می‌گم فقط... وقتی زمانش برسه.
راشل با شنیدن این حرف کلافه از جا برخاست‌. دیگر از شنیدن این بهانه خسته شده بود. پس به چه هنگام زمان‌اش می‌رسید؟لحظه‌ی مرگ او؟ با خشم و کلافگی به سوی چوب لباسی چوبی گوشه‌ی اتاق گام و پالتوی مشکی رنگ‌اش را برداشت. نگاه‌اش به نگاه پرسش‌گر پدرش افتاد و با بی‌رحمی خاصی و صدای نسبتا بلندی به آن پاسخ داد:
- باشه پدر! خودت این رو انتخاب کردی! من هم می‌رم تا زمانش برسه! هر وقت زمان‌اش رسید حتما خبرم کن!
این را گفت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم کوبید. ویکتور با پریشانی و شوک‌زدگی خاصی به دنبال‌اش راه افتاد. اما زمانی که به در ورودی عمارت بزرگ‌اش رسید؛ دخترش در باران نیمه شب محو شده بود و تنها توانست از ستون پیچ در پیچ و سفید رنگ دم در سر بخورد و همان جا بیوفتد. بر زانوان‌اش روی فرش قرمز روبه‌روی در ورودی فرود آمد و با افسوس و اندوه به هوای بارانی‌ نگاه کرد‌.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: ترلان و Zhaleh

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
زمان حال
سال دو هزار و سه
انگلیس_لندن
درحالی که عرق از پیشانی صاف‌اش می‌چکید؛ دستکش‌هایش را از دست درآورد و روی صندلی آبی رنگ گوشه‌ی اتاق انداخت. پس از شش ساعت آموزش گروه +A به اتمام رسیده و این تازه، دوره‌ی اول بود. رابرت پشت سر او از خوابگاه بیرون آمد و با خستگی بسیاری خود را روی یک صندلی آبی‌رنگ انداخت. با بی‌حوصلگی دستی میان گیسوان طلایی و آشفته‌اش کشید و عسلی‌های مجذوب‌کننده‌اش را مالاند. می‌توانست به سادگی بگوید در تمام وقتی که گرم آموزش بودند؛ تنها به آن دخترک کارولین‌نام نگاه می‌کرد و کنون هم فکر و ذکرش از ذهن‌اش بیرون نمی‌رفت. خودش بهتر از همه می‌دانست که این احساس عشق نیست؛ بلکه احساس آشنایی عجیبی به این دخترک مرموز داشت‌. انگار که چندین بار او را ملاقات کرده و این برایش بدجور عجیب بود. در آن طرف سالن، کاترین، همان‌طور که مشغول آب از بطری آب معدنی‌اش بود؛ زنگ موبایل‌ مشکی رنگ‌اش نظرش را جلب کرد. با مکثی کوتاه به تلفن نیم نگاهی انداخت و با دیدن نام کلارا لبخند ملیحی روی لــ*ب‌های سرخ‌اش آمد. به راستی که در این لحظه‌ی مزخرف، تنها صحبت با کلارا می‌توانست حالش را را خوب کند. درحالی که عسلی‌هایش از شادمانی برق می‌زدند؛ تلفن را برداشت و با صدای پر شوقی به تماس پاسخ داد:
- جانم کلارا؟
نخست صدای خش‌خش و قطع و وصل شدن صدای کلارا بذری از نگرانی را در دلش پاشید. با این حال انتظار کشید؛ اما زمانی که آوای کلارا به گوشش رسید و آن کلمات نحس در تارهای صوتی‌اش پیچید؛ بذرها تبدیل به صد نهال در دل کوچک او شدند. چه می‌شنید؟ کلارا با او شوخی می‌کرد؟ شوک‌زده شده و دستان‌اش یخ‌زده‌ بود. مقداری از آب در گلویش پرید و سرفه‌اش نظر رابرت را به خود جلب کرد. با عجله‌ به سویش دوید و با دست به پشت‌اش زد تا کمی حالش جا بیاید. سپس موبایل را از دستان یخ‌زده‌ی او گرفت و با پریشانی خاصی گفت:
- الو کلارا تویی؟ چرا کاترین این‌طوری می‌کنه؟ چی بهش گفتی؟
همان‌طور که حواس‌اش به کاترین شوک‌زده بود ناگهان با شنیدن حرف‌های کلارا او نیز در شوک فرو رفت و زبان‌اش از کنار هم گذاشتن کلمات حتی برای یک پرسش ساده، قاصر شد. سرانجام با مکثی کوتاه، درحالی که سعی می‌کرد بدون لکنت صحبت کند؛ با من‌من نگرانی در آوایش پرسید:
- چی؟ د...دنیز؟ الان... الان کجاست؟ کجایین؟
کلارا درحالی که آن سوی خط درحالی پر پر کردن خویش بود و مثل مرغ پر کنده، از این‌جا به آن‌‌جا می‌پرید؛ با آوای لرزان و گرفته‌ای که اثر گریه‌هایش بود زمزمه‌وار گفت:
- آدرس رو برات پیامک می‌کنم.
رابرت خواست باشه‌ای بگوید که تلفن قطع شد. با کلافگی تلفن را در جیب کت قهوه‌ای رنگ‌اش انداخت و کاترین بیچاره و پریشان که مقابل‌اش روی زانوان‌اش فرود آمده بود نظرش را جلب کرد. با دیدن حال خراب کاترین احساس گناه عجیبی در سرتاسر قلب‌اش پخش شد. اگر او اصرار نمی‌کرد که کلارا برای کمک بیاید این پدیده‌ی ناگوار اتفاق نمی‌افتاد. مقابل کاترین که عسلی‌هایش مملو از اشک و بغض بود زانو زد؛ در کمال حیرت گیسوان قهوه‌ رنگ او را نوازش کرد و او را در آغـ*وش گرفت. علی‌رغم اخلاق عجیب و مزخرفش، جای حیرت کردن داشت که شرایط بحرانی کاترین را درک کرده بود. دستان سفید رنگ‌اش یخ زده بودند و رنگ از صورت‌اش پریده بود. سرانجام هنگامی که توانست با لکنت کمی صحبت کند با صدای لرزانی که نشان از شوک‌زدگی‌اش پرسید:
- راب... رابرت... کلارا... کلارا چی می‌گه؟
رابرت با خجالت و شرم خاصی نگاه‌اش را به کفش‌های مشکی، شیک و همیشه براق‌اش دوخت. چه پاسخی به کاترین می‌داد؟ می‌گفت حقیقت این است که برادرت خودکشی کرده است درحالی که کلارا این را پیش‌بینی کرده بود؛ اما من به دلایل مزخرف اجازه‌ی ماندن و مراقبت کردن از او را ندادم؟ یعنی نمی‌توانست این دوره‌ی مزخرف را دو روز عقب و جلو کند؟ کنون شرایط دنیز پس از مرگ آلیس برایش بسیار مضحک به نظر می‌آمد؛ اما کنون به نظرش تنها چیز مزخرف در جهان آن دوره‌ی لعنتی بود. سرانجام قدرت عذاب وجدان بر او‌ نیز چیره شده و رد اشکی میان عسلی‌هایش نمایان شد.‌ کم کم بغض کاترین به هق‌هق بلندی بدل شد و با هر اشک احساس گناه بیشتری در بدن رابرت ترشح می‌شد. میان هق‌هق‌هایش اشک روی بینی فندقی‌اش را با آستین مشکی رنگ پیراهن‌اش پاک کرد و با هق‌هق و لرزش بیشتری در آوایش پرسید:
- اگه... اگه... اگه بلایی سر برادرم بیاد چی؟! چطور تنهاش گذاشتم؟! چطور؟!
هر قدر اشک‌های کاترین بیشتر می‌شد جان رابرت بیشتر آتش می‌گرفت. تا جایی که او می‌دانست کاترین به راحتی گریه نمی‌کرد. آخرین باری که اشک را روی گونه‌های گلگون و سرخ او دیده بود مربوط به مرگ پدرش می‌شد. از آن روز به بعد حتی یک قطره از مرواریدهایش هم از چشمان عسلی‌اش به بیرون نریخته بود و این نشان از افتضاح بودن حالش می‌داد. با مهربانی و دلسوزی عجیبی که نشان از عذاب وجدان غیرقابل تحمل‌اش می‌داد دست‌های یخ‌زده‌ی کاترین را در دستان‌اش فشرد و با لحن پر امیدی دلداری‌اش داد:
- بلایی سرش نمیاد کاترین. ارتفاع پنجره مگه چقدر بوده؟ نهایتش یه شکستگی ساده‌ست.
نگاه مملو از نفرت کاترین روی رابرتی که سعی می‌کرد مهربان باشد حکم‌فرمایی می‌کرد. چرا این بشر حتی هنگامی که می‌خواست مهربان باشد از همیشه حال‌به‌هم‌زن‌تر به نظر می‌رسید؟ دلش می‌خواست یقه‌ی ژاکت سرمه‌ای رنگ‌اش را بگیرد و با جنون تمام او را خفه کند. میان نگاه‌های نفرت‌آمیز و سنگین‌اش با لحنی پر از نفرت؛ کینه و لرزش زمزمه‌ کرد:
- تو... تو... تو نمی‌تونی یه لحظه هم که شده از یه چیز خوب حرف بزنی؟ حتی نذاشتی کلارا پیشش بمونه با این‌که وضعیتش رو می‌دونستی!
رابرت با این حرف کاترین ناخواسته کلافه شد. درست است که مقصر بود و کلارا پیش‌بینی می‌کرد برادرش ممکن است دست به کار احمقانه‌ای بزند؛ اما پیشگویی به او نگفته بود دنیز قرار است خود را از پنجره به بیرون بیندازد! با این حال کلافگی‌اش را در آن حال خراب کاترین بروز نداد و با صبوری عجیبی گفت:
- الان بحث فایده نداره کاترین. میای بریم یا نه؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Zhaleh

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
با نگاه نفرت‌آمیز و سکوت کاترین جان رابرت به لبش رسید. دیگر نمی‌توانست لجبازی‌های او را تحمل کند. اصلاً مگر هنگام تلفن زدن به کلارا و فرا خواندن‌اش نظر او را پرسیده بود؟ این بار نتوانست حال خراب کاترین را درک و این کوله‌بار مقصر بودن را تحمل کند. بیش از این سرزنش شدن علی‌رغم روحیه‌ی عجیب‌اش، او را از پا درمی‌آورد. سرانجام نتوانست با مالاندن شقیقه‌ها و دست کردن در گیسوان طلایی‌اش خود را آرام کند و خشم‌ و کلافگی‌اش را با صدای نسبتا بلندی بروز داد:
- کاترین مگه من گفتم به کلارا زنگ بزنی؟! مگه من گفتم؟!
هر چه بحث بیشتر ادامه نیافت کاترین از رابرت تنفر بیشتری پیدا می‌کرد. یعنی این بشر نمی‌توانست دو دقیقه، آن هم در این شرایط بحرانی، کوله‌بار تقصیر‌ها را به دوش بکشد؟ حتی نمی‌توانست یک عذرخواهی ساده بابت سخنان زننده‌ای که برای دنیز بیچاره به ارمغان آورده بود بکند؟ یعنی دو دقیقه نمی‌توانست مانند یک فرشته مظلوم و بی‌گناه باشد؟ پوزخندی روی لــ*ب‌های ترک‌خورده و بی‌رنگ کاترین خودنمایی کرد و با طعنه و دلخوری خاصی در آوای گرفته‌اش پاسخ داد:
- چی‌کار می‌کردم وقتی به برادرم اون‌طوری گفتی‌؟! گفتی روانی! روش اسم گذاشتی! باید خود کثیفت رو می‌کشتم نه؟!
رابرت خواست دهـ*ان باز کند و پاسخ کاترین را بدهد؛ که با آوای گشوده شدن در سالن توجه هر دو به دیویدی که دوان دوان و کلافه به سوی آن‌ها گام برمی‌داشت جلب شد. سرانجام پس از مدتی دویدن مقابل آن‌ها رسید و درحالی که نفس نفس می‌زد با تشر خاصی در آوایش شمرده شمرده گفت:
- مگه کلارا نگفت بیمارستان بیاین؟ چرا عین سگ و گربه به جون هم افتادین ساختمون رو گذاشتین رو سرتون؟ بابا به جهنم که کی مقصره! مگه بچه شدین شما؟ کلارا داره خودش رو از نگرانی می‌کشه شما به فکر این چیزهای احمقانه‌این؟ پایین منتظرتونم!
این را گفت و دوان دوان به سوی لابی دوید و در را محکم پشت سر خود بست. نگاه پر نفرت کاترین نخست روی رابرت قفل شد؛ اما هنگامی که یادش افتاد پای جان برادرش در میان است؛ پالتوی مشکی رنگ‌اش را از روی صندلی برداشت و از اتاق بیرون رفت. رابرت نیز با خوشنودی از این‌که کاترین سرانجام دست از بحث کشیده است دنبال‌اش راه افتاد‌. هنگامی که به لابی رسیدند با عجله از پله‌های پیچ در پیچ و سفید رنگ ورودی پایین رفتند و به فراری سبز رنگ دیوید رسیدند. کاترین در صندلی عقب را گشود و به محض ورودش بوی عطر کلارا در بینی‌اش پیچید. رابرت پشت سرش وارد شد و روی صندلی جلو نشست. موسیقی بی‌کلام ضبط دیوید کمی به کلارا آرامش می‌بخشید و در آن لحظه کم‌تر از قبل، از او تنفر داشت. دیوید از آینه‌ی جلو نگاهی به هر دو انداخت و خوشحال از این‌که بالاخره آن‌ها را راضی کرده است. سوئیچ را در ماشین چرخاند؛ ماشین را به حرکت درآورد و به سوی بیمارستان راه افتاد. تقریباً نیمه شب بود و ستارگان یک به یک در آسمان تاریک شب ظاهر می‌شدند. ماه، پشت ابرها پنهان شده و درخشش همیشگی‌اش از فروغ افتاده بود. رابرت که از موقع سوار شدن تا به حال به بیرون چشم دوخته بود؛ نیم‌نگاهی به کاترین بیچاره‌ی کنارش انداخت. با دشواری تمام سعی می‌کرد عسلی‌های پف‌کرده‌اش، از گریه را باز نگه دارد. لــ*ب‌هایش ترک خورده، خشک و بی‌رنگ بود و صورت‌اش رنگی نداشت. موسیقی بی‌کلام دیوید، به سنگین شدن پلک‌هایش کمک شایانی می‌کرد؛ تا این‌که سرانجام سرش روی شانه‌های رابرت افتاده و خوابش برد. وضعیت جانسوزانه‌ای داشت و این دل رابرت را بیشتر به رحم می‌آورد. او را از غرغرها و صفاتی که برای برادر بیچاره‌اش به کار برده بود پشیمان می‌کرد و عذاب وجدان به جانش می‌انداخت. نکته‌ی قابل توجه و ترسناک موضوع این بود که این احساسات گناه و دل‌رحمی احساس ترحمی بیش نبود و هنگامی که حال دنیز خوب می‌شد؛ بدرفتاری‌های رابرت نیز از نو آغاز می‌گردید. همان‌طور که به کاترین خفته و بیچاره‌ی کنارش نگاه می‌کرد سرانجام پلک‌های او نیز سنگین و عسلی‌هایش بسته شد.
***
روسیه_مسکو
چهل و سه سال قبل
سال هزار و نهصد و شصت
یک روز بارانی بود و ویکتوریا مانند هر روز از کافه‌ی فرانک به خانه برمی‌گشت. چتر آبی رنگ‌اش را از روی یکی از صندلی‌های قهوه‌ای رنگ کافه برداشت و به سوی خیابان‌های خیس و بارانی بیرون گام برداشت. امروز پس از مدت‌ها به ملاقات مادر و پدرش می‌رفت. ماه‌ها به خاطر حجم زیاد کار کافه برای درآوردن هزینه‌ی زندگی از آن‌ها دور بود. چند ماه پیش که بیکار شده و در شهر در به در دنبال کار می‌گشت با فرانک، دوستان‌اش و این کافه آشنا شده بود. روزی که از طریق یک آگهی کار معمولی به دفتر کارش رفته و او را با یک پیراهن خردلی ملاقات کرده بود. هیچ‌گاه آن روز خاطره‌انگیز را یادش نمی‌رفت. کنون که به اندازه‌ی کافی پس‌انداز کرده بود می‌توانست به زادگاه‌اش انگلیس_لندن بازگردد و چند ماه به راحتی با مادر و پدرش زندگی کند. همان‌طور در چاله‌های پر از آب خیابان قدم برمی‌داشت و رویاپردازی می‌کرد؛ که به چیزی یا کسی برخورد کرد و باعث افتادن‌اش توی چاله‌ای نسبتا عمیق و پر آب شد. شوک‌زده، درحالی که زبان‌اش بند آمده بود؛ آرام آخ نامفهومی گفت. سنگ‌ریزه‌های آسفالت در چانه‌ی گردش فرو رفته و آن را قرمز کرده بود. پیراهن مشکی‌اش خیس شده و دست راست‌اش کمی خراش برداشته بود. با درد نگاهی به بالای سرش کرد و مردی اخم‌آلود را که دستش را به نشانه‌ی کمک دراز کرده بود دید. ابروان قهوه‌ای مرد در هم گره خورده بود و بیشتر به نظر می‌آمد از ویکتوریا طلبکار است؛ تا این‌که خواستار کمک و عذرخواهی از او باشد. به کاچار، دست مرد را گرفت و با دشواری روی پاهای نیمه زخمی‌اش ایستاد. چند دقیقه‌ای به چشمان عسلی مرد خیره شد؛ اما عذرخواهی‌ای از زبان او بیرون نیامد. سرانجام نگاهی به سرتاپای مرد گستاخ انداخت و با خجالت خاصی در صدایش گفت:
- عذر می‌خوام. یه خرده عجله داشتم.
با واژه‌ی "عجله" یکی از ابروان قهوه‌ای مرد بالا رفت. چشمان آبی ویکتوریا از خجالت برق می‌زد و گیسوان زنجبیلی خیس‌اش در هوا تکان می‌‌خورد. مرد با نفس عمیقی به ماشین قدیمی و قرمز رنگ گوشه‌ی خیابان اشاره کرد و بی‌حوصله و تحکم‌آمیز گفت:
- می‌رسونمتون!
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
ویکتوریا آب دهـ*ان‌اش را از شنیدن این لحن دستوری قورت می‌دهد. با نگاه تحکم‌آمیز مرد سرش را با تردید به علامت تایید تکان می‌دهد و دنبال‌اش، به سمت ماشین راه می‌افتد.
***
هنگامی که چشم باز می‌کند خود را دست و پا بسته به یک صندلی وسط بیشه‌ای پیدا می‌کند. دستان‌اش با طناب‌های کهنه و فرسوده‌ای بسته شده و زبان‌اش قادر به فریاد زدن و درخواست کمک نیست. روی صندلی تکان تکان می‌خورد و جیغ‌های خفه‌ای می‌کشد؛ اما کسی صدایش را نمی‌شنود. عرق روی پیشانی سفید رنگ و صاف‌اش نشسته و چشمان عسلی‌اش از هراس و اضطراب برق می‌زند. احساس تنهایی و پریشانی عجیبی کرده و سعی می‌کند خود را آزاد کند. هوای بیشه سوزان بود؛ گویا در آتش جهنم قرار گرفته است. نگاهی به اطراف می‌کند؛ با صدای دو گلوله از جا می‌پرد و جیغ می‌کشد. بوی سوختگی را بسیار واضح احساس می‌کند و بعد مردی خونین و آتش‌گرفته را دست و پا بسته روی صندلی دیگری می‌بیند. مانند بید به خود می‌لرزد و دستان‌اش یخ زده است. نگاه‌اش به سوی دیگری کشیده می‌شود و سقوط مرد آشنای دیگری را می‌بیند. با سقوط مرد ناگهان چشمان‌اش از هم باز می‌شود و نفس نفس می‌زند. بدن وحشت‌زده و بی‌جان‌اش را روی صندلی آهنی بیمارستان جا به جا می‌کند و جیغ می‌کشد. گویا تازه قادر به بروز وحشت‌اش شده است. رابرت صدای جیغ او را می‌شنود و به سوی صندلی‌اش می‌دود‌. چشمان‌ عسلی‌اش از شدت هراس برق می‌زند و گیسوان قهوه‌ای‌اش آشفته در هوا مانده است. رابرت مقابل او زانو می‌زند و با عجله بطری آب معدنی را دستش می‌دهد. بطری را می‌گیرد؛ چند جرئه از آن می‌نوشد و آن را مجدداً دست رابرت می‌دهد. رابرت نگاهی به سرتاپای وحشت‌زده‌ی کاترین می‌کند و با نگرانی خاصی در آوایش می‌پرسد:
- حالت خوبه؟
کاترین آرام سرش را تکان می‌دهد و نفس‌نفس می‌زند‌. درحالی که خدا را شکر می‌کند که این کابوس تنها یک خواب بوده است؛ با نگرانی و پریشانی خاصی و چند لکنت ریز از رابرت می‌پرسد:
- دنیز... دنیز حالش... حالش خوبه؟
رابرت نفس عمیقی کشید و با بی‌حوصلگی سری تکان داد. کاترین، اما هنوز پریشان و نگران بود و انتظار پاسخ کامل‌تری از سوی رابرت را می‌کشید. رابرت نگاهی به نگاه بغض‌آلود و پرسش‌گر کاترین کرد و با نفس عمیقی توضیح داد:
- ضربه‌ی زیادی ندیده. فقط دست راستش شکسته. چون ارتفاع کم بوده آسیب جدی وارد نشده. خوشبختانه سرش هم آسیب ندیده.
با توضیحات کامل رابرت دل کاترین گرم شد و نفس آسوده‌ای کشید. دلش می‌خواست از خوشحالی بال دربیاورد که پروردگار بار دیگر جان برادر عزیزش را به آن‌ها بخشیده است. در هر حال چه می‌خواست به سادگی قبول کند و چه قبولی‌اش برایش دشوار بود؛ رابرت باید تحت یک روان‌درمانی جدی قرار می‌گرفت تا با سرعت بیشتری با مرگ آلیس کنار بیاید. رابرت درحالی که پاکت سیگار طلایی رنگ‌اش را از جیب کت مشکی رنگ‌اش بیرون می‌آورد؛ با صدای خش‌داری گفت:
- روانشناس می‌خواد باهاش صحبت کنه. قبلش تو یه صحبتی باهاش بکن. شاید یه چیزی بهت گفت.
کاترین درحالی که بینی فندقی‌اش را با آستین مشکی پالتویش پاک می‌کرد؛ با صدای گرفته‌ای پرسید:
- اتاقش کجاست؟
رابرت درحالی که فندک ست‌اش با کاترین را به سیگار نزدیک می‌کرد تا آن را به فروغ برساند؛ بی‌حوصله پاسخ داد:
- طبقه‌ی بالا اولین راهرو سمت راست.
کاترین از جا برخاست و با سرعت به سوی پله‌های سفید و آهنی بیمارستان دوید. بوی الکل و دارو در بیمارستان پیچیده و آن دیوارهای تمام سفید و یک‌نواخت تصویر تعفن‌آمیزی از درمان‌گاه ساخته بود. از کودکی مانند بسیاری از خردسالان از بوی الکل و دارو تنفر داشت و از آمپول می‌ترسید. سرانجام پس از مدتی بالا رفتن از پله‌های سفید رنگ بیمارستان به طبقه بالا رسید و به سوی اتاق دنیز دوید. در را با سرعت باز کرد و وارد شد؛ اما هنگامی که صورت پژمرده و دست گچ‌گرفته‌ی دنیز را که دید آرزو کرد کاش هیچ‌گاه به این اتاق نحس وارد نمی‌شد. گیسوان طلایی‌اش به طرز آشفته‌ای روی چشمان سبز و از فروغ‌افتاده‌اش ریخته بود. چشمان‌اش را هر چند دقیقه یک‌بار از درد می‌بست و آرام و بی‌صدا، مانند یک پسر بچه‌ی خردسال اشک می‌ریخت. با دیدن حال و روز خراب‌اش ابروان قهوه‌ای کاترین در هم رفت و با دلسوزی خاصی در چهره‌ی نگران‌اش به او نزدیک شد. دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و آرام پیراهن مشکی رنگ او را کشید. توجه دنیز به او جلب شد؛ اما سخنی نگفت و سکوت را مقدم دانست. کاترین با اندوه خاصی روی تخت فلزی و سفید رنگ بیمارستان نشست و این مسبب شد کمی از ملحفه‌ی سفید رنگ روی تخت جمع شود. گیسوان آشفته‌ی برادرش را از مقابل چشمان زمردین‌اش کنار زد و بغض‌آلود صدایش کرد:
- دنیز؟
تمام اطرافیان کاترین می‌دانستند او انسان بی‌روح و بی‌احساسی است؛ اما در مقابل خانواده‌اش این خصلت را به دست فراموشی می‌سپارد. با این حال می‌دانست دنیز علاقه‌ای به بروز احساسات‌اش ندارد و با شوخی‌ها و خون‌گرمی‌هایش قصد دارد این خصلت را پنهان کند. نفس عمیقی کشید؛ نگاهی به صورت پژمرده‌ی دنیز کرد و با افسوس خاصی در آوایش لــ*ب زد:
- دنیز؟ چرا این کار رو کردی؟ مگه تو... تو قوی نبودی؟
لبخندی گوشه‌ی لــ*ب‌های ترک‌خورده و بی‌رنگ دنیز جا خوش می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و سرانجام با زمزمه‌ای بسیار ضعیف به زبان می‌آید:
- تا وقتی که نفهمم کدوم عوضی‌ای جرئت کرده شعشعه‌ی الماسم رو خاموش کنه قوی نیستم.
با این حرف دنیز ابروان قهوه‌ای کاترین به سمت پایین می‌آید و عسلی‌هایش از فروغ می‌افتد. از چه زمانی برادرش به این سادگی در برابر مشکلات زانو می‌زد و تسلیم می‌شد؟ دست بی‌جان دنیز را در دستش فشرد و با ملایمت دلسوزی پرسید:
- مگه راهش اینه؟
دنیز با بغض به چشمان عسلی کاترین خیره می‌شود. درحالی که صدای به خاطر بغضی که گلویش را به اسارت گرفته است کمی لرز دارد؛ اندوه‌وار لــ*ب می‌زند:
- پس راهش چیه کاترین؟
کاترین نفس عمیقی می‌کشد و برادر بیچاره‌اش را در آغـ*وش گرم‌اش می‌گیرد. درحالی که گیسوان طلایی او را نوازش می‌کند آهسته و زمزمه‌وار لــ*ب می‌زند:
- پیداش می‌کنم! قول می‌دم! پیداش می‌کنم و بطری خونش رو برات میارم! قول می‌دم!
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
از روی مبل زیتونی رنگ گوشه‌ی پذیرایی بلند می‌شود و به سوی آشپزخانه می‌رود‌‌.‌ لیوان صورتی رنگ محبوب آلیس را از کابینت سفید-مشکی بیرون می‌کشد؛ شیر آب طلایی‌رنگ را باز می‌کند و لیوان را زیر آن می‌گیرد. همان‌طور که انتظار مالامال شدن لیوان از آب می‌شود مجددا در اندیشه‌های از هم گسیخته‌اش فرو می‌رود. دنبال یک سرنخ است. سرنخی که به او بگوید چه کسی این بلا را سر آلیس آورده و همان‌طور میان انباشته‌ای از افکارش درحال جستجو است ناگهان با یادآوری لحظه‌ای در ذهن‌اش از جا می‌پرد. یعنی این ماجرا ربطی به آن مکالمه‌ی تلفنی چند روز پیش دارد؟ همانی که آلیس ترسیده درباره‌اش هشدار داد؛ اما او هیچ توجه‌ای نکرد و آلیس دل‌آزرده شد؟ با هجوم افکار منفی و چیده شدن قطعات پازل آن معمای لعنت‌شده در ذهن‌اش، با درماندگی روی زانوان‌اش فرود می‌آید.
***
نزدیکی‌های نیمه شب است و صدای جیرجیرک‌ها سکوت رعب‌انگیز اتاق کوچک بیمارستان را خراش می‌دهد. کلارا بالای سر برادر بیچاره‌اش نشسته است و با آبی‌های اشک‌آلودش به او نگاه می‌اندازد. لباس‌های آبی و از رنگ و رو رفته‌ی بیمارستان، صورت لاغر و پژمرده‌اش، زمردهایی که بسته شده بودند؛ لــ*ب‌های ترک‌خورده، رنگ پریده‌ی صورت، تمام این‌ها دل کلارای دلسوز و بیچاره را آتش می‌زدند. سرش را مانند یک پسربچه‌ی پنج ساله روی بالش سفید رنگ تخت فلزی‌اش گذاشته و به خواب فرو رفته بود. سرانجام پلک‌های خیس و اشک‌آلود کلارا از شدت گریه روی هم گرم شد که با صدای جیغ گوش‌خراش دنیز، با هراس از جا برخاستن و نفس‌نفس‌هایش از جا پرید. این بار هشتمی بود که دنیز با کابوس‌هایش از جا می‌پرید‌. به دلیل بیماری آسم کابوس‌ها برایش علاوه بر جیغ‌های هراس‌آمیز نفس‌نفس و سرفه‌های شدیدی نیز به ارمغان می‌آوردند. تا آن‌جایی که یادشان می‌آمد؛ مادرشان مونیکا آسم داشت و این می‌توانست تنها ارثی باشد که برای سه فرزندش بر جا گذاشته بود. سرانجام بردباری کلارا با دیدن این صحنه‌‌ی دل‌خراش تمام شد و برادرش را با ترحم خاصی در آغـ*وش کشید. دنیز، اما احساس خوبی نداشت که خواهر کوچک‌ترش او را در این حال و روز نظاره و برایش دلسوزی کند. شاید انسان مغروری به نظر نمی‌رسید؛ اما غرورش با دیگر انسان‌های مغرور فرق داشت. او‌ نمی‌توانست شکست بخورد این را پدرش آویزه‌ی گوش‌هایش کرده بود. پدری که جز جدیت و اخلاقی خشک چیزی از او به یاد نداشت. نمی‌دانست به چه دلیل هنوز هم هنگامی که حتی اگر می‌خواست هم هرگز نمی‌توانست پدرش را ببیند؛ این‌گونه از او کینه به دل گرفته بود. با اخمی در ابروان طلایی‌اش کلارا را کنار زد و پرخاشگر گفت:
- لطفا این کار رو نکن!
با این حرکت دنیز ناگهان دل کلارا سرشار از اندوه شد. چرا او آن‌قدر تنها بود؟ آن از خواهر بی‌احساس‌اش، آن از همسری که تنها به اندازه‌ی یک همکار برایش ارزش قائل بود؛ آن از پسرعموی جدی و بداخلاق‌اش این هم از برادری که فکر می‌کرد می‌تواند کمی با او دوست باشد. درحالی که بغض گلویش را به اسارت و آبی‌هایش پر از تیله‌ اشک شده بود؛ در سفید رنگ اتاق را گشود و از اتاق بیرون دوید.
***
آوای بلند موسیقی در مجلس مهمانی طنین‌انداز شده بود و مهمانان با یک‌دیگر خوش و بش می‌کردند. هر ک**س به کاری سرگرم و سرگرمی دیوید هم این طرف آن طرف کردن گوشت استیک در بشقاب مشکی رنگ‌اش با چنگل طلایی رنگ بود. بی‌حوصلگی‌اش را اغلب به بازی کردن با غذا نشان می‌داد و امشب هم بسیار بی‌حوصله بود. شاید هم چیزی فراتر از بی‌حوصلگی، یک جور احساس عذاب وجدان، که به چه دلیل با کلارا در آن حال بحث کرده و او را ترک کرده بود. در حال و هوای دمق‌ خویش غلت می‌زند که با صدای پرنشاط و مردانه‌ای از جا می‌پرد:
- به به ببین کی این‌جاست! کجایی پسر؟! تو هپروت؟!
نگاه بی‌حوصله و پوکری به ویلیام می‌اندازد‌. می‌خواهد مجددا مشغول به بازی کردن با استیک لذیذ و معطرش بشود که متوجه لکه‌ی چربی گوشت روی پیراهن سفید و کراوات قرمز رنگ‌اش می‌شود‌. کلافه نگاهی به اطراف می‌اندازد و ویلیام را می‌بیند که با خوش‌رویی خواستار دادن دستمال پارچه‌ای‌اش به اوست. با بی‌حوصلگی دستمال را از او می‌گیرد و بدون تشکر، سعی می‌کند لکه‌ی چربی را از روی لباس‌اش پاک کند. ویلیام با این رفتار او نفس عمیقی می‌کشد؛ روی صندلی مشکی رنگ کناری او می‌نشیند و درحالی که کت و شلوار طوسی رنگ و خوش‌دوخت‌اش را صاف می‌کند جدی و شمرده شمرده می‌پرسد:
- هی پسر؟ مشکل چیه؟ باز با کلارا بحث‌ات شده؟
طبق معمول با پرسش‌های بازجویانه‌ی دوست فضول‌اش ابروان قهوه‌‌ای رنگ‌اش در هم می‌رود و با عسلی‌هایش نگاهی پرخاشگر به او می‌اندازد. یعنی این بشر نمی‌توانست دو دقیقه هم که شده دهـ*ان لعنتی‌اش را ببندد و در خصوصی‌ترین مسائل افراد دخالت نکند؟ اغلب در مقابل کنجکاوی‌های بیهوده‌ی دوست عزیزدردانه‌اش شکیبایی می‌کرد؛ اما دیگر از تحمل عاجز شده بود:
- آره بحث‌ام شده می‌خوای ببریمون دادگاه حل اختلاف؟
ابروان طلایی ویلیام با این پاسخ پرخاش‌گرانه‌ی دیوید بالا می‌پرد و با تیله‌های خاکستری‌ و حیرت‌زده‌اش نظری به او و پیراهن چرب‌اش می‌اندازد. درحالی که کمی شوک‌زده شده است سعی بر این دارد که قضیه را جمع کند:
- نه من منظوری نداش...
و ناگهان توضیح‌‌اش با آوای پرخاشگرانه و پرطعنه‌ی دیوید که با کمی پوزخند ترش‌رویانه مخلوط شده ناتمام می‌ماند:
- عه چه عالی پس کله‌‌ی لعنتی‌ات رو تو زندگی خودت بکن!
این را می‌گوید و چهره‌ی ویلیام را به مات‌زدگی دعوت می‌کند‌. درحالی که با چشمان آتش‌بارش به دوست‌ حیرت‌زده‌اش نگاه می‌اندازد کمی پشیمان است که به چه دلیل خشم‌اش را سر عالم و آدم خالی می‌کند. ویلیام بدون حرف و با دلخوری از پشت میز گرد و سفید رنگ برمی‌خیزد و همان‌طور که از میز دور می‌شود زمزمه‌وار غر می‌زند:
- من رو بگو حال کی رو می‌پرسم!
زمزمه‌اش آهسته است؛ اما از گوش‌های تیز و خرگوش‌مانند دیوید پنهان نمی‌ماند. بالافاصله با پرخاشی پوزخندوار فریاد می‌زند:
- دیگه نپرس! خروس بی‌محل!
اما صدایش به گوش ویلیام نمی‌رسد. با بی‌حوصلگی بطری نوشیدنی را جلو می‌آورد و کمی از آن را در جام طلایی‌رنگ مقابل‌اش می‌ریزد. جام مالامال از محتویات بطری می‌شود و او آن را به یک‌باره سر می‌کشد.
 
آخرین ویرایش:

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
در آن طرف مجلس مهمانی الکساندر، میزبان این مهمانی بزرگ روی یکی از صندلی‌های مشکی رنگ در یکی از صد پذیرایی عمارت عظیم‌اش نشسته است و با چشمان عقابی و آبی رنگ‌اش دیوید را رصد می‌کند. ستون‌های پیچ در پیچ سفید که مقابل صندلی مشکی رنگ دیوید بنا شده است کمی جلوی دید او را می‌گیرد؛ اما همان‌قدر دید هم برای نظاره و حتی احساس کردن پریشانی او کافی است. رنگ پریده، بازی کردن با انگشت‌ها، بازی کردن با غذا، چکیدن عرق از پیشانی برآمده‌اش، با مشاهده‌ی تمام این‌ها می‌توانست اضطراب او را به سادگی لمس کند. احساسات‌اش را لمس کند؛ در آن غلت بزند و موقعیت‌اش که فرا رسید از تمام این احساسات سوءاستفاده کند. روباهی مکار بود که احساسات انسان‌ها را جمع‌آوری و در مواقع لازم از آن‌ها بر علیه افراد می‌کرد. شغل‌اش چندان جذاب نبود؛ اما با همین شغل این‌گونه در ثروت ناتمام غلت می‌زد. آدم‌فروشی، سرقت احساسات، دورویی و دروغ برای دیگران چندان جذاب نبود؛ اما نتیجه‌‌ی زیبایی داشت. با تمام این‌ها، احساس متفاوتی نسبت به دیوید داشت. هنگامی که اندوه‌‌اش را نظاره می‌کرد اندوه‌گین می‌شد و هنگامی که شادمانی‌اش را می‌دید شادمان می‌شد. گویا سرقت احساسات را از یاد ببرد. گویا دیوید همزادش باشد همزادی که بدون هیچ دلیل منطقی‌ای با او هم احساس بود. سرانجام طاقت‌اش طاق شد؛ علی‌رغم‌ این‌که نظاره‌گر رفتار گستاخانه‌اش بود به سوی میز گرد و مشکی رنگ دیوید رفت. صندلی مشکی رنگ را عقب کشید؛ روی آن نشست و به عسلی‌های پریشان دیوید خیره شد. هنگامی که دید قرار نیست متوجه حضورش شود و در عالم هپروت خویش غرق است؛ گلویش را صاف و بحث را باز کرد:
- سلام خوبی تو؟
با صدای بم و مردانه‌اش توجه دیوید جلب می‌شود و با عسلی‌هایش نظری زیرچشمی به او می‌اندازد. سیگاری از جیب پیراهن چرب‌اش بیرون می‌آورد و آن را گوشه‌ی لبش می‌گذارد. همان‌طور که نگاه‌اش به سیگار است؛ دستش را به قصد برداشتن فندک در جیب کت خوش‌دوخت و مشکی رنگ‌اش فرو می‌برد؛ اما با عدم یافت فندک طلایی رنگ‌اش ناامیدانه دستش را بیرون می‌آورد. درحالی که گیسوان طلایی‌‌اش آشفته مقابل عسلی‌های کلافه‌اش ریخته است با دهـ*ن‌کجی می‌پرسد:
- فندک داری؟
این پرسش و پاسخ ندادن بدجور الکساندر را به هم می‌ریزد. یعنی سیگار کشیدن اهمیت بیشتری از پاسخ به پرسش پریشان‌گونه‌ی او دارد؟ با اخمی میان ابروان طلایی رنگ‌اش فندک طلایی محبوب‌اش را از جیب کت خوش‌دوخت و سرمه‌ای‌اش بیرون می‌آورد و دست دیوید می‌دهد. دیوید فندک را می‌گیرد و درحالی که با عسلی‌هایش زیرچشمی به صورت اخم‌آلود الکساندر نظر می‌اندازد؛ زیرلبی تشکر می‌کند. الکساندر نخست عصبی می‌شود و آتش آبی‌هایش را به اسارت می‌گیرد؛ اما با مشاهده‌ی حال و روز پر اندوه دیوید خود را آرام می‌کند. دست راستی‌اش را روی دست سرد دیوید می‌گذارد و با نگرانی خاصی در انتهای آوایش می‌پرسد:
- چی شده؟ امشب خوب نیستی. اون از رفتارت با ویلیام این هم از الان.
با این سخن الکساندر نگاه خشمگین دیوید به سوی او می‌چرخد. به چه دلیل امشب عالم و آدم با او دنده‌ی لج گرفته‌اند؟ همه داشتند نقش برادر بزرگ‌تر را بازی می‌کردند و انگار که او پسربچه‌‌ی پنج ساله و گستاخ داستان بود. همانی که مادرش با ترش‌رویی می‌گفت نمی‌تواند هنگام باران در بیرون از خانه بازی کند؛ اما او گوش شنوا نداشت و لباس‌هایش را گلی می‌کرد. امشب همه می‌خواستند مانند آن مادر لعنتی و سختگیر او را کنترل کنند؛ اما او گوش شنوا نداشت. با این حال، به خاطر اندک احترامی که برای الکساندر قائل بود؛ سرش را به داخل جام طلایی نوشیدنی فرو برد و بی‌حوصله پاسخ داد:
- خوبم!
اصرار داشت حالش خوب است؛ اما کسی نمی‌توانست سر الکساندر شیره بمالد. نه این‌که مانند کارآگاه‌ها سر از حال انسان‌ها دربیاورد یا از سرقت احساسات استفاده کند؛ تنها دلیلش این بود که تا پاسخ سوالی را از پیش نمی‌دانست آن را نمی‌پرسید. مانند یک معلم ریاضی که با این‌که خودش جواب آن سوال‌های دشوار را می‌داند؛ اما از کودکان امتحان می‌گیرد. هر قدر هم که پرسش‌اش پیچیده و دشوار باشد می‌توان اطمینان داشت از پیش پاسخ‌اش را می‌داند پس دروغ گفتن به او چندان عاقلانه نبود. طبق انتظار دیوید، الکساندر لــ*ب‌های کبودش را گزید و با دلخوری اعتراض کرد:
- آره معلومه! دوباره چی شده؟
جوری کلمه‌ی دوباره را ادا می‌کند؛ گویا هر شب دیوید را در حال و روز بد یافته است و این دیوید را بیشتر عصبی می‌کند. نگاهی زیرچشمی به الکساندر نگران می‌اندازد و با ترشرویی می‌گوید:
- به تو چه اصلا هان؟! چرا همتون امشب گیر دادین به من؟!
الکساندر با مشاهده‌ی خشم دیوید لبخندی عصبی می‌زند. نگاهی تاسف‌بار به سرتاپای دیوید خشمگین می‌اندازد و طعنه‌وار تشر می‌زند:
- من ویلیام نیستم ها! حواست رو جمع کن چی می‌گی!
با این حرف ناگهان حس تحقیر شدیدی در بدن دیوید ترشح می‌شود و خشم‌اش صدبرابر بیشتر از قبل فوران می‌کند. دیگر حتی نمی‌تواند خشم‌اش را با فریاد و طعنه خالی کند. با دست راست‌اش تمام ظروف روی میز را بر زمین می‌کوبد و هین بلند مهمانان را برای خراش دادن سکوت یکنواخت پذیرایی به ارمغان می‌آورد. آستین سفید رنگ پیراهن‌اش رنگ قرمز نوشیدنی را گرفته است و از خشم نفس نفس می‌زند. در مقابل نگاه حیرت‌زده‌ی الکساندر میز را بلند می‌کند و بر زمین می‌کوبد. درحالی که خشمگین و بی‌وقفه نفس نفس می‌زند برای حرکت نهایی‌اش نعره‌ای با کلماتی پر از نارضایتی می‌کشد:
- همتون مثل همین!
همین سه کلمه را گفت و به سوی پله‌های پیچ در پیچ سفید رنگ پذیرایی رفت که به درب ورودی عمارت ختم می‌شد. ویلیام با مشاهده‌ی این وضع به دنبال دیوید راه افتاد و پله‌ها را یکی و دو تا پایین رفت. سرانجام پس از کمی سرگردانی و صدا کردن نام دیوید توانست او را مقابل درب ورودی بیابد و کت مشکی رنگ‌اش را کشید. پرخاشگر به سوی او برمی‌گردد؛ کت آغشته به نوشیدنی‌اش را از چنگ او رها می‌سازد و در باران نیمه شب مقابل نگاه حیرت‌زده‌ی ویلیام غیب می‌شود.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
زمان حال
سال ۲۰۰۳
روسیه_مسکو
آوای وحشتناک رعد و برق در یکی از اتاق‌های کلیسا می‌پیچد و جولین از خواب می‌پرد. اغلب اگر از خواب می‌پرید؛ عصبی می‌شد و زمین و زمان را به هم می‌دوخت؛ اما با آغاز باران بالافاصله پس از رعد و برق لبخندی روی لــ*ب‌های کبودش جا خوش می‌کند. از جا برمی‌خیزد و به سوی پنجره بزرگ اتاق می‌رود. پرده‌ی طوسی رنگ و پارچه‌ای را از کنار پنجره کنار می‌زند و با تیله‌های عسلی‌اش منظره‌ی مقابل‌اش خیره می‌شود. برگ‌های درختان با باران طراوت گرفته‌اند؛ ابرهای خاکستری رنگ در آسمان سیاه و تیره غلت می‌زنند و ماه و ستاره‌ها را پنهان نگه داشته‌اند. گویا نمی‌خواهند توجه بیننده به چیزهای درخشنده و قشنگ جلب بشود. انسان‌ها از بالای کلیسا مانند چند مورچه دیده می‌شدند که گویا آن ساختمان‌های غول‌پیکر هم لانه‌هایشان بودند. همه چیز نظم خاصی داشت حتی انگار فرود آمدن قطره‌های باران هم نظم و تناسب خاصی داشتند‌. همه چیز به او آرامش تازه‌ای داده بود که ناگهان قطره‌های باران یک به یک خاطرات آن شب عجیب در ذهن‌اش مرور شد و اخم را برای ابروان طلایی‌اش به ارمغان آورد. شبی که سر هیچ و پوچ تمام زندگی‌اش را از دست داد. شبی که متوجه شد دوست با دشمن هیچ فرقی ندارد. شبی که از فانتزی‌های کودکانه‌اش فاصله گرفت و در حقیقت تلخ زندگی فرو رفت. همان‌طور که درحال غلت زدن در خاطرات و افکارش بود در چوبی اتاق با صدای جیغ‌مانندی باز و قامت بلند روکو در چهارچوب درب نمایان شد‌. با دیدن او که از تنهایی وحشتناک چند دقیقه‌ی قبل که حال و هوای اندوه‌باری داشت نجات‌اش داده بود گره اخم‌هایش باز شد و جای خود را به یک لبخند پر رضایت داد. با خوش‌رویی در چشمان آبی او خیره می‌شود و با اشاره به دو صندلی مشکی رنگ کنار میزی شیشه‌ای پر انرژی می‌گوید:
- خوش اومدی! بیا بشین.
روکو لبخندی نمایشی می‌زند؛ صندلی مشکی رنگ را جلو می‌کشد و روی آن می‌نشیند. جولین نیز با لبخندی که دندان‌های خرگوشی‌اش را نمایان کرده روی صندلی می‌نشیند. خودکار و برگه‌هایش را از روی میز برمی‌دارد و درحالی که گرم بررسی کردن اطلاعات ماموریت ویژه‌اش است با کنجکاوی می‌پرسد:
- چیزی شده؟ همین‌طوری بهم سر نمی‌زنی!
با جمله‌ی آخر جولین ابروی طلایی روکو از حیرت بالا می‌رود. خنده‌ی عصبی‌ای می‌کند و با لبخندی ملیحی روی لــ*ب‌هایش می‌پرسد:
- مگه تو بدت نمیاد از این‌که کسی بهت سر بزنه؟
با این حرف روکو جولین به قهقهه‌ می‌افتد‌. سرش را از برگه‌‌ها بیرون می‌آورد و درحالی که به چشمان آبی روکو چشم می‌دوزد تا ارتباط بهتری با او برقرار کند پر خنده و خوش‌رو می‌گوید:
- اون مربوط به روزهای عادیه!
با دیدن رفتار و گفتار پر از رضایت لبخندی روی لــ*ب روکو می‌آید. یک طرف سرش را با دستش نگه می‌دارد و با لبخندی ملیح و نگاهی پر محبت به دوست عزیزش می‌پرسد:
- امروز کبک‌ات خروس می‌خونه نه؟
جولین با این مثال روکو قهقهه‌ای می‌زند و پر خنده پاسخ می‌دهد:
- آره، آره!
با این پاسخ جولین لبخندی تلخ روی لــ*ب‌های روکو می‌آید و لــ*ب می‌گزد. جعبه‌ی سیگارش را از جیب عبای سفید رنگ‌اش بیرون می‌آورد و کنج لبش می‌گذارد. درحالی که با فندک مشکی‌اش سیگار را روشن می‌کند؛ نفس عمیقی می‌کشد و افسوس‌بار می‌گوید:
- ممکنه با چیزی که الان می‌خوام بگم دیگه کبک‌ات خروس نخونه!
با این حرف روکو تردید در چشمان عسلی جولین جا خوش می‌کند. منظورش چه بود؟ باز هم یک خبر ناگوار دیگر؟ این بار می‌خواست چه بگوید. درحالی که کرورها اندیشه از ذهن مشغول‌اش رد می‌شد لــ*ب ورچیدن روکو توجه‌اش را جلب کرد:
- یکی از اعضا همسر همون زنی که مرده... .
ابروی قهوه‌ای جولین از حیرت بالا می‌رود و پر هیجان درحالی که آدرنالین‌اش بالا رفته سخنان روکو را قطع می‌کند:
- خوب چی شده؟
روکو نفس عمیقی می‌کشد و درحالی که بدنش را با خستگی کش و قوسی می‌دهد؛ بی‌حوصله می‌گوید:
- خودکشی کرده!
با این حرف روکو چشم‌های عسلی جولین مملو از اضطراب و حیرت می‌شود و رنگ از رخسارش می‌پرد. با تردید نگاهی به روکو می‌اندازد و نگران می‌پرسد:
- اخلالی که توی پروژه ایجاد نمی‌کنه؟
روکو با این پرسش جولین به قهقهه‌ می‌افتد. چگونه می‌توانست آنقدر بی‌عاطفه باشد؟ چگونه زمانی که خبر خودکشی یک انسان به خاطر مرگ همسرش به گوش‌اش می‌رسید در نخستین نظر به تعویق نیوفتادن کارهای خودش اندیشه کند؟ به راستی که ذره‌ای عاطفه در وجود این انسان خودخواه وجود نداشت. در مقابل نگاه پر از تردید و پرسش جولین پر خنده پاسخ می‌دهد:
- اخلالی که ایجاد نمی‌کنه چون حتی سه نفره هم می‌تونن از پسش بربیان فقط موندم چطور وقتی خبر خودکشی یه آدم رو بهت دادم برای کار نگران می‌شی!
جولین با این حرف مضحک روکو قهقهه‌ای می‌زند؛ با افسوس نگاه‌اش را به پنجره‌ای که قطره‌های باران از روی آن سر می‌خورند و به فضای سنگین اتاق دلگیری خاصی بخشیده نگاه می‌کند. همان‌طور که غرق تماشای پنجره است زمزمه‌وار پاسخ می‌دهد:
- اولین بار که آدم می‌کشی خیلی سخته. البته منظورم این نیست که با یه تک‌تیرانداز از فاصله‌ی چند صد متری بکشیش ها نه! منظورم اینه که اون‌قدر بهش نزدیک باشی که صدای نفس‌های آخرش رو بشنوی، جون دادن‌اش رو لمس کنی و قطره‌های خونش پیراهن گرون‌قیمت و سفیدت رو کثیف کنه! بار اول کابوس دیدم، مریض شدم، جون دادم! ولی بعد از اون اون‌قدر نازک‌نارنجی نبودم که خودکشی کنم! مضحکه! موندم چرا توقع نگران شدن یا تحت تاثیر گرفتن از من داری!
روکو با شنیدن سخنان تهی از ذره‌ای عاطفه از زبان بهترین دوست‌اش لبخند تلخی می‌زند. منطقی است؛ اما با احساسات جور نیست. شخصیت‌های بی‌احساسی مانند جولین هم این‌گونه‌اند دیگر! مانند یک معلم ریاضی! حرف‌هایشان مملو از منطق است؛ اما خشک و بی‌احاساس! با تیله‌های آبی‌اش به باران ملایم بیرون خیره می‌شود و به اندیشه فرو می‌رود.
***
زمان حال
سال ۲۰۰۳
انگلیس_لندن
کلارا با بی‌حوصلگی شکلاتی برمی‌دارد و درون پلاستیک قرار می‌دهد. شکلات را حساب و زیرلبی تشکر می‌کند و از مغازه بیرون می‌رود. زیر تازیانه‌های باران به سوی درمان‌گاه می‌رود؛ جایی که کنون تبدیل به خانه‌ی کابوس‌هایش شده است. از در بیمارستان به داخل می‌رود و در نگاه اول کاترینی را می‌بیند که بی‌حال روی یکی از صندلی‌های آبی رنگ راهروی سرد بیمارستان نشسته است.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
با مشاهده‌ی حال و روزش جلوتر رفت تا نظاره‌گر چهره‌ی پژمرده‌اش باشد؛ اما با دیدن قیافه‌ی وحشتناک او از جا پرید. زیر چشمان عسلی‌اش که رگه‌های قرمز خون به آن زینت داده بودند نیم‌متر گود افتاده بود. گیسوان فندقی‌اش به صورت آشفته‌ای روی صورت‌اش ریخته بودند و رنگ به صورت نداشت.‌ با دیدن این صحنه‌ی ترحم‌آمیز، اشک‌های بی‌رنگ به آبی‌های کلارا زینت داد. آهسته و آرام روی صندلی پلاستیکی آبی رنگ، کنار خواهرش نشست و او را در آغـ*وش گرفت. خودش از همه حال خراب‌تری داشت اما محبت کردن و محبت ندیدن برایش به یک عادت بدل شده بود. پس از مرگ مادرش مونیکا، وظیفه‌ی سخت و دشوار دلسوزی آن هم تا ابد بدون هیچ پاسخی به او سپرده شده بود؛ گویا او برای خواهر، برادر و هر ک**س دیگری نقش یک مادر دلسوز را بازی می‌کرد. او می‌توانست صد سال سختی بکشد؛ اما ذره‌ای از درد و رنج خویش را بروز ندهد. به نظر انسان گرمی می‌آمد؛ یک انسان مهربان که با هیچ مشغله و کشمکشی به اسارت گرفته نشده است؛ اما کسی از غوغای درونی او خبری نداشت. با این حال کاترین چنین شخصیتی نداشت. هنگامی که او را می‌دیدی احساس می‌کردی با یک انسان روبه‌رو هستی که یک قلب یخ‌زده از جنس سنگ را در س*ی*نه دارد. مشکلات در مقابل او زانو می‌زند و استحکام شخصیت‌اش با هیچ چیز نمی‌شکند. کسی متوجه نمی‌شد که کوچک‌ترین دشواری می‌تواند بهانه‌ای باشد برای زانو زدن کاترین در برابر مشکلات، از بیرون و درون فروپاشی می‌کرد و هیچ درمانی درد آشفتگی‌اش را دوا نمی‌کرد. کافی بود خانواده‌اش کوچک‌ترین آسیبی ببینند؛ آن‌گاه طوری به هم می‌ریخت که قلب سنگی و یخ‌زده‌اش ذوب می‌شد و مشکلات آن را لگد‌مال می‌کرد. کابوس‌های کلیشه‌ای‌اش زنده می‌شد و او را از پای درمی‌آورد. سرانجام طاقت کلارا پس از مدتی نوازش کردن گیسوان فندقی کاترین و سکوت طاق شد و زبان به بروز نگرانی‌های همیشگی‌اش گشود:
- حالت خوبه؟
با این پرسش سرانجام توانست نگاه پر از خستگی و ضعف کاترین را به خود جلب کند. درحالی که با نگاهی اندوه‌بار به پنجره‌ی شیشه‌ای اتاق دنیز خیره شده بود؛ لــ*ب‌های ترک‌خورده و بی‌رنگ‌اش را به پاسخی کوتاه و مختصر مهمان کرد:
- نه!
چهره‌‌ی کلارا با این پاسخ صادقانه او بیشتر از قبل رنگ غم می‌گیرد. دست یخ‌زده‌ و سرد کاترین را با صمیمیت و گرمای خاصی در دستش می‌فشارد و درحالی که با آستین توری و مشکی رنگ پیراهن‌اش قطره اشکی را که روی بینی فندقی‌اش می‌غلتد پاک می‌کند؛ غم‌زده لــ*ب می‌زند:
- دنیز خوب می‌شه. آلیس هم رفته کاترین! رفته! دیگه هم برنمی‌گرده. الان باید پیش دنیز باشیم. الان باید کمکش کنیم تا آلیس رو فراموش کنه نه این‌که این‌طوری زانوی غم بـ*غـل بگیریم!
با این‌که کلارا تنها قصد کمک و دلداری دارد؛ اما کاترین با این سخنان امیدوارکننده عصبی می‌شود. این دختر چگونه همه چیز را آن‌قدر سریع هضم می‌کرد؟ چگونه می‌توانست آن‌قدر راحت از رویدادهای وحشتناکی که رخ داده بود صحبت کند؟ درحالی که در چشمان عسلی‌اش حیرت جا خوش کرده بود با اشاره‌ای به اتاق دنیز پرسش‌های ناتمام ذهن‌اش را بر زبان آورد:
- چطور می‌تونی بگی آلیس رفته؟! می‌دونی چرا دنیز الان اون‌جا خوابیده؟! چون نمی‌دونه چرا آلیس رفته! چون خودش رو مقصر می‌دونه! مقصر می‌دونه که چرا به حرف‌های آلیس گوش ندا...
به دلیل به اسارت گرفته شدن توسط افکارش نمی‌تواند سخنان‌اش را ادامه دهد‌. ناگهان تمام اتفاقات تمام دیالوگ‌هایی که در این چند روز بین او و دیگران رد و بدل شده مانند یک اپیزود از مقابل چشمان‌اش می‌گذرد و ذهن‌اش مقابل چندتا از دیالوگ‌های رابرت توقف می‌کند:
- نه بابا نمی‌دونم شاید یه قسمتی‌اش مال اونه. ولی ظهر با آلیس بحثش شد.
- چه می‌دونم دختره دیوانه می‌گه دیگه کار خلاف و این‌ها نمی‌خواد.
- نه بابا اون دختره هم دیوانست امروز یه چیز می‌گه فردا یه چیز. نگران نباش!
دیالوگ‌هایی که در آن لحظه برایش بسیار ساده و بی‌اهمیت بودند ناگهان یک به یک معنا می‌گیرند. هر چه این معناها بیشتر می‌شود معمای تاریکی که چندی قبل مجهول بود برایش روشن و شفاف می‌شود. لحظه‌ای که تکه‌های پازل یک به یک در ذهن‌اش چیده می‌شود ناگهان ناخودآگاه فریاد می‌زند:
- رابرت کجاست؟
کلارا نظری پر تردید به سرتاپای کاترین هیجان‌زده می‌اندازد. با نظاره‌ی هیجان او نهالی از هراسِ اتفاق ناگوار دیگری در دلش کاشته می‌شود. سرانجام بسیار نامطمئن لــ*ب می‌زند:
- تو خیابون دم مغازه.
هنوز حرف‌اش تمام نشده کاترین مانند گلوله‌ی آتشی به بیرون از بیمارستان می‌رود و کلارا را شوک‌زده و با ذهنی پر از پرسش تنها می‌گذارد. با بیشترین سرعتی که می‌تواند خود را به مغازه می‌رساند و چشم‌اش به رابرتی می‌افتد که در اوج بیخیالی دم مغازه سیگار می‌کشد‌‌. بسیار آهسته دست در جیب پیراهن مشکی‌اش می‌کند و کلت‌اش را بیرون می‌کشد. ضربان قلب‌اش آن‌قدر شدت گرفته است که به راحتی در تارهای صورتی‌اش می‌پیچد. با گام‌های آرام به سوی رابرت می‌رود و دقیقاً پشت سرش از حرکت می‌ایستد. اسلحه را آهسته روی سرش حرکت می‌دهد و بی‌مقدمه می‌گوید:
- دست‌هات رو بالا بگیر، هر جا می‌گم بیا و هر کاری که می‌گم بکن! وگرنه اتفاق خوبی نمیوفته!
رابرت با حیرت به عقب برمی‌گردد و کاترین اسلحه به دستی را می‌بیند که پیشانی برآمده‌ی او را نشانه گرفته است. نظری پر حیرت به سرتاپای کاترین می‌اندازد و زمزمه‌وار می‌پرسد:
- داری چی‌کار می‌کنی؟!
با این سوال قطره اشکی روی صورت رنگ‌پریده‌ی کاترین می‌غتلد. اسلحه را محکم در دستش می‌گیرد و با آوای بغض‌آلودی فریاد می‌زند:
- کاری که می‌‌گم رو بکن! دست‌‌هات رو بگیر بالا و دنبال‌ام بیا!
به خوبی می‌داند کاترین دیوانه شده است؛ اما به دلیل جا گذاشتن اسلحه‌اش در ساختمان و بی‌دفاع بودن‌اش به اجبار دست‌هایش را بالای سرش می‌گیرد و دنبال کاترین به سوی ماشین آلبالویی رنگ کلارا می‌رود. کاترین درب ماشین را باز می‌کند و با نگاه تحقیرآمیزی به رابرت دستور می‌دهد:
- سوار شو!
رابرت نفس عمیقی می‌کشد و با اکراه روی صندلی می‌شیند. کاترین پس از نشستن رابرت در را می‌بندد؛ در صندلی راننده را باز می‌کند و پشت فرمان می‌نشیند. با دستان یخ‌زده‌اش سوئیچ را‌ در ماشین می‌چرخاند و آن را روشن می‌کند.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
در طول رانندگی، رابرت تنها با لبخند از پنجره به منظره‌ی بیرون از ماشین نگاه می‌کند. کاترین هر دو دقیقه‌ یک بار نگاه‌اش را از خیابان می‌گیرد و با عسلی‌هایش زیرچشمی به رابرت لبخند بر لــ*ب نگاه می‌کند. لبخند زدن رابرت را عادی می‌داند؛ اما روی اعصاب‌اش است. چگونه می‌توانست در این شرایط لبخند بزند و خونسرد باشد؟ در آن لحظه دلش می‌خواست دندان‌های خرگوشی رابرت را خرد و توی دهـ*ان‌اش بریزد‌. یعنی امکان داشت دستی در این ماجرا داشته باشد؟ خودش هم نمی‌دانست؛ برای نخستین بار در زندگی‌اش تا این حد گیج و درمانده بود و به زمین و زمان تردید داشت. رابرت آخرین فردی بود که فکر می‌کرد می‌تواند به گروه خیانت کند. حتی به کلارا هم تا این حد اعتماد نداشت. رابرت دیوانه بود، روانی بود، قاتل بود، اما هر چه بود خائن نبود. هر قدر بیشتر ظن‌ها و تردیدهایش به سوی رابرت خندان‌ بـ*غـل دستش می‌رفت ویراژ دادن‌هایش بیشتر می‌شد. رابرت همان‌طور که لبخندزنان به منظره‌ی بیرون نگاه می‌کرد پر خنده پرسید:
- هوا امشب خیلی خوبه نه؟
این را که گفت تنها چشم‌غره‌ای از سوی کاترین نصیب‌اش شد. سرانجام کاترین ماشین را مقابل ساختمان متوقف کرد؛ درب مقابل صندلی‌اش را گشود و پیاده شد‌. سپس به سوی درب صندلی رابرت رفت و آن را باز کرد. به محض پیاده شدن‌اش کلت را روی سرش گذاشت تا از بی‌خطر بودن‌اش اطمینان حاصل کند. همان‌طور که اسلحه را روی گیسوان طلایی رنگ و آشفته‌اش می‌چرخاند تحکم‌آمیز دستور داد:
- سمت در برو. زود!
رابرت باز لبخند ملیحی می‌زند و روبه‌روی در چوبی ساختمان می‌ایستد. کاترین با توقف او خشمگین می‌شود و درحالی که اسلحه را روی سرش حرکت می‌دهد؛ پرخاشگر و عصبی امر دیگری می‌کند:
- بازش کن و داخل برو!
رابرت آهسته درحالی که دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفته است؛ در را باز می‌کند و داخل می‌رود. با ورود به ساختمان کاترین آستین کت چرم مشکی رنگ رابرت را می‌گیرد و او را به سوی اتاق کارش می‌کشد. سرانجام با رسیدن به در گردویی اتاق کار همراه رابرت داخل می‌رود و در را محکم پشت سرش می‌بندد. سپس، یک صندلی از صندلی‌های مشکی رنگ اتاق برمی‌دارد و مقابل رابرت می‌گذارد. رابرت با دیدن صندلی نگاه پرسشگری به کاترین می‌اندازد. اخمی میان ابروان قهوه‌ای کاترین می‌نشیند و پاسخ نگاه رابرت را می‌دهد:
- بشین! زود!
رابرت با لبخند سری تکان می‌دهد و به اجبار روی صندلی می‌نشیند. با نشستن رابرت، کاترین همان‌طور که کلت را به سوی او نشانه‌ گرفته است به سوی کمد چوبی گوشه‌ی اتاق گام برمی‌دارد. در کمک را با صدای جیغ‌مانندی باز می‌کند و نخست دستبندهایش را از آن بیرون می‌کشد و بعد یک دستگاه دروغ‌سنج‌ را‌. با اخمی غلیظ در چهره‌اش وسایل را برمی‌دارد و به سوی رابرت می‌رود. نفس عمیقی می‌کشد و با تحکم خاصی در آوای کلافه‌اش می‌گوید:
- دست‌هات رو بیار جلو!
رابرت با این حرکت بچگانه‌ی او پوزخندی می‌زند و دست‌هایش را جلو می‌برد. کاترین با کلافگی دست‌های او را در دستش می‌گیرد و یکی از دستبندها را به آن‌ها می‌زند. سپس با دو دستبند باقی‌مانده پاهایش را به صندلی قفل می‌کند. پس از اتمام قفل زنجیر کردن‌اش دروغ‌سنج را روی میز عسلی کنار صندلی می‌گذارد و آن را به یکی از دست‌های رابرت وصل می‌کند. در آخر عقب می‌رود و همان‌طور که اسلحه را به سوی رابرت لبخند بر لــ*ب نشانه گرفته است قواعد بازی بچگانه‌اش را توضیح می‌دهد:
- چند تا سوال ازت می‌پرسم و با جواب هر کدومشون یه گلوله شلیک می‌کنم. حواست باشه اگه اون دستگاه چیزی که من دوست دارم رو نشون بده که هیچی اما اگه نشون بده جوابت دروغه یا حقیقتت باب میل‌ام نباشه گلوله‌ی بعدی توی کله‌ی پوکته!
با این حرف‌هایش لبخند رابرت پررنگ و کم‌کم به یک قهقهه‌‌ی بلند بدل می‌شود. درحالی که سعی می‌کند با دست‌های بسته‌اش دست بزند؛ در مقابل چهره‌ی اخم‌آلود کاترین و میان قهقهه‌هایش با لحنی تحسین‌آمیز می‌گوید:
- عجب بازی جالبی! فقط این کار پلیس‌ها نیست؟ نکنه داری سمت علاقه‌ی خانوادگی‌‌تون می‌ری؟ بالاخره از دختر یه پلیس باید انتظار داشت به بازجویی علاقمند باشه!
کاترین نفس عمیقی می‌کشد و زمزمه‌وار دستور می‌دهد:
- حرف اضافه نزن و فقط به سوال‌هام جواب بده!
رابرت لبخندی می‌زند و سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد که کاترین را کلافه می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و با بی‌حوصلگی درحالی که اسلحه را محکم به سمت رابرت نشانه گرفته است بازجویی‌اش را آغاز می‌کند:
- خیلی خوب شروع می‌کنم. آلیس رو کی تهدید کردن؟
با این سوال اخمی میان ابروان طلایی رابرت می‌نشیند که نگاه کاترین را پرسشگر می‌کند. با گیجی در چشمان عسلی کاترین خیره می‌شود و کلافه می‌پرسد:
- واقعا به خاطر این سوال انقدر قفل و زنجیر و دروغ‌سنج و فلان راه انداختی؟ این رو که در یک قرار با چای و بیسکویت هم می‌تونستیم درباره‌اش صحبت کنیم! روز قبل شبی که تو گفتی یکی از نوچه‌های اون عوضی رو کشتی تهدید جدی کردن کتک‌کاری و فلان ولی چند روز قبلش فقط یه تماس تلفنی ساده باهاش گرفته بودن و یه سری مزخرف گفته بودن. روز بعد قتلت هم تا روز قتل آلیس به موبایلش زنگ می‌زدن و یه سری تهدید و اینا می‌کردن. من فکر نمی‌کردم تا این حد جدی باشه.
با این حرف رابرت یکی از ابروان قهوه‌ای کاترین بالا می‌رود و عسلی‌هایش از حیرت گشاد می‌شوند. یعنی قتل آلیس می‌توانست کار آن عوضی باشد یا این تنها یک تصادف بود؟ نگاهی به دروغ‌سنج می‌اندازد؛ با مشاهده‌ی نتیجه لبخندی می‌زند و گلوله‌ای به دیوار شلیک می‌کند‌. رابرت با صدای گلوله که در نزدیکی‌اش شلیک شده می‌پرد و زیر لــ*ب زهرماری نثار کاترین می‌کند. کاترین بار دیگر بازدم‌اش را بیرون می‌دهد و سوال بعدی را می‌پرسد:
- توی تهدیدها بهش چی گفته بودن؟
رابرت بازدمش را کلافه بیرون می‌دهد و درحالی که سعی می‌کند بین دستان عرق‌کرده‌اش کمی آزادی ایجاد کند؛ بی‌حوصله پاسخ می‌دهد:
- به باند لعنتی‌تون بگو کارهاشون رو تموم کنن و یه سری چرت و پرت دیگه.
با پاسخ رابرت عرق سردی روی پیشانی صاف و رنگ‌پریده‌ی کاترین می‌نشیند و بیشتر از قبل به این‌که همه چیز زیر سر آن عوضی است یقین پیدا می‌کند. نظری هراس‌آمیز به دروغ‌سنج می‌اندازد و بار دیگر با شلیک گلوله‌ای به دیوار رابرت را از جای می‌پراند.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
دور اتاق روی پارکت‌های چوبی لبخندزنان قدم برمی‌دارد و با عسلی‌هایش به رابرت آزرده که هنوز لبخند به لــ*ب دارد نگاه می‌کند. نمی‌داند چگونه هنگام این شکنجه‌ی دردناک حتی ذره‌ای از لبخند آزاردهنده‌ی او کم نمی‌شود. اصلاً نمی‌داند چرا کسی را که این‌گونه بی‌چون‌و‌چرا به پرسش‌هایش پاسخ می‌دهد قفل و زنجیر کرده و به او دروغ‌سنج وصل کرده است. سرانجام برای این‌که اطمینان کامل را از صحت داشتن گمان‌اش بیابد؛ آخرین سوال‌اش را با صدایی لرزان می‌پرسد:
- گفت کسی که تهدیدش کرده چه شکلی بوده؟
ابروان طلایی رابرت با این سوال کاترین در هم می‌رود و در میان افکار از هم گسیخته‌اش دنبال پاسخ می‌گردد. آیا دنیز درباره‌ی چهره‌ی آن‌ها چیزی گفته بود؟ سرانجام پس از مدتی غلت زدن در اندیشه‌هایش لبخندی می‌زند که نشان از یافتن پاسخ سوال می‌دهد. درحالی که لبخند پررنگی روی لــ*ب‌های کبودش نشسته و چهره‌اش باز شده است هیجان‌زده می‌گوید:
- آلیس به دنیز گفته بود یه پیرمرد تهدیدش کرده بود و...
کاترین با نگاهی به دروغ‌سنج با حیرت گلوله‌ای به دیوار شلیک و سخن رابرت را با از جا پریدنی قطع می‌کند. گمان‌ها و تردیدهای وحشتناک‌اش به یقین بدل شده و حتی بازگشت آن عوضی لرز به اندام‌اش می‌اندازد. گویا با دم شیر بازی کرده بود و کنون باید تاوان می‌داد. همان‌طور که کلت‌اش را در دست گرفته است؛ از اتاق بیرون می‌رود و رابرت را همان‌جا، دست و پا و بسته و در کمال گیجی رها می‌کند. با بیرون رفتن کاترین و همان‌طور اسیر رها شدن‌اش با گیجی خاصی در آوایش فریاد می‌زند:
- هی صبر کن کجا می‌ری؟!
اما فریادش بیهوده است زیرا کاترین رفته و آوای او به گوش‌اش نمی‌رسد. سعی می‌کند دست و پای خود را باز کند؛ اما تلاش‌اش سودی ندارد. پس از مدتی جنب و جوش برای رها ساختن خودش عرق روی پیشانی‌اش می‌نشیند و کلافه می‌شود. درنهایت از شدت کلافگی ضربه‌ای به صندلی می‌زند و درحالی که دندان‌های خرگوشی و مرواریدگون‌اش را می‌ساید؛ عصبی زمزمه می‌کند:
- دختره‌ی احمق رفت!
این را می‌گوید و همان‌طور کلافه انتظار یک ناجی را می‌کشد. کاترین با عجله از پله‌های سفید رنگ و پیچ در پیچ راهرو پایین می‌رود و خود را با سرعت نور به در ورودی اصلی می‌رساند. در چوبی ورودی ساختمان را باز می‌کند و سریع به سوی ماشین آلبالویی رنگ می‌دود. با یک حرکت در ماشین می‌پرد و همان‌طور که پشت فرمان می‌نشیند؛ بی‌وقفه نفس نفس می‌زند. سوئیچ را با دست لرزان و یخ‌زده‌اش را در ماشین می‌چرخاند و آن را روشن می‌کند. سپس پای راستی‌اش را روی پدال گاز می‌گذارد و به جایی ویراژ می‌دهد که خودش هم نمی‌داند کجاست. رنگ‌اش سفید، همانند یک مرده شده و مانند یک مرده‌ی متحرک در پی انتقام و نبرد است. از این‌که نمی‌تواند به خودش حق بدهد عصبی است؛ از این‌که آغاز این بازی به دست خودش بوده و می‌شد گفت در مرگ آلیس دست داشته است. در آن لحظه افسوس می‌خورد که چرا آن عوضی او را به جای آلیس نکشته و برای نخستین بار در نظرش آلیس یک مریم مقدس پاک و بی‌گناه بود. به راستی اگر او می‌مرد چه چیزی تغییر می‌کرد؟ شاید تنها یک جنگجوی دردسرساز از یاد همگان می‌رفت. فرشته‌ی مرگ به دست عزرائیل‌اش کشته می‌شد و دیگر راه برگشتی نداشت. حالش خراب بود و از زمین و زمان گله داشت. از این‌که چرا ظن گمان‌‌هایش حتی به سوی رابرت هم می‌رفت؛ اما نگاهی به شیطان درونی خودش نمی‌کرد. او که یک کینه‌ی صد ساله را زنده و چندین آدم را درگیر آن کرده بود. برخی جسم‌شان در این راه بی‌جان می‌شد و گروه دیگر روح‌شان، درست مانند برادر عزیزش که کنون به خاطر او روی تخت بیمارستان و در وضعیت روحی وخیمی به سر می‌برد. کینه‌ای که با زنده شدن‌اش می‌توانست پخش شود و هزاران آدم را بکشد. سرانجام درحالی که پریشان به کرورها چیز اندیشه می‌کرد؛ سعی کرد عاقلانه رفتار کند و مقصد نامعلوم‌اش را به بیمارستان تغییر داد. شاید اگر یک نفر می‌توانست در این وضع آشفته به او کمک کند کسی جز کلارا نبود. پس از مدتی ویراژ دادن مقابل بیمارستان می‌رسد و با عجله ماشین را خاموش کرده و پیاده می‌شود. به سوی بیمارستان می‌رود؛ نفس‌نفس‌زنان‌ وارد شده و با کلارایی که روی صندلی نشسته و زانوی غم بـ*غـل گرفته روبه‌رو می‌شود. با پاهای نیمه‌جان‌اش بالا سر خواهر از همه جا بی‌خبر‌ش می‌رود و روی زانو زمین می‌خورد. با زمین خوردن‌اش توجه کلارا جلب می‌شود و با حیرت بدن بی‌جان او را روی صندلی‌های رنگ و رو رفته‌ی بیمارستان می‌کشد. نگاهی به صورت رنگ‌پریده و بی‌جان او می‌اندازد و با هینی بلند نگران می‌پرسد:
- کاترین چی شده؟ چرا قیافه‌ات این‌طوریه؟
کاترین با شنیدن این سوال هیستریک می‌خندد. خودش هم دلیل را نمی‌داند. نمی‌داند به خاطر خودش به این حال و روز درآمده، برادرش یا کینه‌های کلیشه‌ای که در دلش جا خوش کرده بود. همان‌طور که نفس نفس می‌زند با لبخند بیمارگونه‌ای بریده بریده پاسخ کلارای نگران را می‌دهد:
- قا... قاتل... عوضی... که آلیس... رو... .
کلارا با عجله کیف سرمه‌ای رنگ‌اش را باز می‌کند و بطری آب معدنی را بیرون می‌کشد. بطری را مقابل لــ*ب‌های ترک‌خورده‌ی کاترین بی‌حال می‌گیرد و سعی می‌کند مقداری آب در دهـ*ان‌اش بریزد تا کمی حالش جا بیاید. با نوشیدن چند جرئه آب کمی بهتر می‌شود و بدون مکث به سخنان‌اش ادامه می‌دهد:
- همون... همون مردک عوضیه... همون مردک عوضی آلیس رو کشته! همه چیز زیر سر اونه!
با این حرف او ابروی کلارا بالا می‌رود. این حرف غیرمنطقی و مزخرف‌ترین حرفی بود که از کاترین می‌شنید. اصلاً مگر همچین چیزی امکان داشت؟ با خطور فکری یه ذهن‌اش اخم‌هایش در هم می‌رود و گیج می‌گوید:
- مگه می‌شه کاترین؟ آدرس جاهایی رو که آلیس می‌ره رو که براش لیست نکردن. فکر کنم باید استراحت کنی!
با حرف کلارا ابروهای قهوه‌ای‌اش در هم می‌رود و پس از مدتی تفکر باز آن لبخند بیمارگونه روی لــ*ب‌های خشک‌شده‌اش شکل می‌گیرد. قهقهه‌ای جنون‌آمیز سر می‌دهد و با لحن خطرناکی زمزمه می‌کند:
- مطمئن نباش!
این را می‌گوید و در مقابل نگاه گیج کلارا به بیرون از بیمارستان می‌دود.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
پس از خارج شدن از بیمارستان به سمت ماشین آلبالویی رنگ می‌رود و برای بار سوم روشن‌اش می‌کند. درحالی که ماشین را به حرکت درمی‌آورد؛ کیف مشکی رنگ‌اش را از صندلی عقب برداشته و لیست افراد برگزیده و باندهای مختلف را از کیف بیرون می‌آورد. لیست‌ها را با نگاهی کوتاه از نظر می‌گذراند و با اخم غلیظی در چهره‌اش دوباره آن‌ها را توی کیف‌اش می‌چپاند. نمی‌توانست چیزی تشخیص بدهد و این یعنی به کمک نیاز داشت. با گذشتن این فکر از ذهن‌اش لبخندی می‌زند و ماشین را به مقصد موردنظرش هدایت می‌کند. چند خیابان را پشت سر می‌گذارد؛ سرانجام با رسیدن مقابل ساختمان قدیمی و فرسوده‌ای، لبخندی روی لــ*ب‌های بی‌رنگ‌اش جولان می‌دهد و ماشین را پارک می‌کند. از ماشین خارج می‌شود و با گام‌هایی کوتاه به سوی درب آهنین ساختمان می‌رود. لبخندزنان دکمه‌ی زنگ قدیمی در را با انگشت یخ‌زده‌اش می‌فشارد؛ دست‌هایش را در پالتوی مشکی‌اش می‌کند و انتظار باز شدن در را می‌کشد. چند دقیقه می‌گذرد و با صدای چند بوق پشت سر هم که نشان از باز شدن در می‌دهد؛ به خود می‌آید. با دست‌هایش درب آهنین را باز می‌کند و از پله‌های سفید رنگ و پیچ در پیچ مقابل‌اش بالا رفته و به سالن اصلی ساختمان پای می‌گذارد. با عسلی‌هایش نظری به اطراف می‌اندازد و با دیدن تغییراتی که در دکور خانه ایجاد شده بود نفس‌اش بند می‌آید. کاغذ دیواری‌های تیره متشکل از رنگ طوسی، مشکی و سرمه‌ای به دیوارهای ترک‌خورده‌ی چند سال قبل زینت تازه‌ای بخشیده بود. پارکت‌های چوبی کف خانه نیز فضای دنجی ایجاد می‌کرد و شومینه‌ی آجری گوشه‌ی اتاق با کتابخانه‌ی گردویی رنگ کنارش فضای دنجی را برای خانه رقم می‌زد. همان‌طور که حیرت‌زده گرم تماشای فضای زیبا و بازسازی‌شده‌ی خانه‌ی قدیمی چند سال پیش بود با صدای گرم و خوش‌آوازی به خود می‌آید:
- ببین کی امروز فضای این خونه‌ی باستانی رو نورانی کرده! راهتون رو گم کردید بانو؟
کاترین با شنیدن صدای دلنشین و محبوب‌اش به عقب بازمی‌گردد و لبخندزنان در آغـ*وش دختری که با لبخند شیطنت‌آمیزی نگاه‌اش می‌کند می‌پرد. دخترک می‌خندد و درحالی که چشمان سیاه رنگ‌اش از هیجان برق می‌زنند؛ پر خنده می‌گوید:
- آروم باش دختر خفه‌ام کردی!
سرانجام دخترک را از آغـ*وش‌اش رها و با دلتنگی خاصی به او نگاه می‌کند. با دیدن چهره‌اش خنده‌اش می‌گیرد؛ رژ لــ*ب شرابی، سایه چشم سیاه، مژ‌ه‌هایی پرپشتی که اثر ریمل بود؛ کت و دامن چرم، در اصل کپی برابر اصل خودش را می‌دید گویا داشت در آینه به خود نگاه می‌کرد. او همان همکلاسی شر و پرشورش که شیفته‌ی مارشمالو بود و عاشق طراحی و گرافیک‌. حتی در این پنج سالی که همدیگر را ندیده بودند در عطری که به تنش می‌زد هم تفاوتی ایجاد نکرده بود و همین کاترین را به خنده می‌انداخت. با تماشا کردن رفیق‌اش پس از پنج سال، مجددا احساس دلتنگی در دلش جوانه زد. مانند خردسالان به بـ*غـل او‌ پرید و با صدایی که از خوشحالی می‌لرزید گفت:
- سوفی... باورم نمی‌شه می‌بینمت!
سوفیا از دلتنگی رفیق عزیزش خنده‌اش می‌گیرد و خود را از آغـ*وش گرم او بیرون می‌کشد. درحالی که با نگاه شیطنت‌آمیزش به کاترین تمام خاطرات‌شان از کودکی تا کنون مانند یک نوار ویدئویی از مقابل تیله‌های مشکی‌اش می‌گذرد؛ با لحنی معترض می‌گوید:
- این رو من باید بگم یا تو که پنج ساله کلا یادت رفته سوفیا هم روی کره‌ی خاکی زمین وجود داره بانو؟ باز تو کدوم کارت گره افتاده؟
از بانو گفتن‌هایش خنده‌اش می‌گیرد. این تکه کلام از هفت سالگی بر زبان‌اش افتاده بود و پس از گذر بیست سال از دهـ*ان‌اش بیرون نمی‌رفت‌. کفش‌های مشکی رنگ و عروسکی‌اش را روی هم بالا و پایین می‌کند و با خنده‌ می‌گوید:
- از اون ماموریت به بعد ازت خبری نشد پس اعتراض نکن! من اصلا نمی‌دونستم هنوز این خونه وجود داره! چه بازسازی‌ای هم کردی!
سوفیا پرصدا می‌خندد و چتری‌های مشکی رنگ‌اش را از مقابل چشمان‌اش کنار می‌زند. لبخندزنان، نگاهی تحسین‌برانگیز به اطراف می‌اندازد و با غرور خاصی در آوایش می‌گوید:
- راستش ایده‌ی بازسازی فکر فرانک بود. حالا خودش از صبح تا شب با رفیق‌هاش تو کافه‌ست ولی خوب به نفع من شد. امروز اتفاقا رفته به مامان سر بزنه وگرنه خونه بود.
کاترین نیشخندی می‌زند و با نچ نچ می‌گوید:
- همنشینی با چنین خواهری رو از دست می‌ده؟ مامانت چطوره؟ حالش بهتر شد‌؟
با دو سوال آخر کاترین اخمی میان ابروهای پرپشت و مشکی رنگ سوفیا که زیر چتری‌هایش پنهان شده بودند می‌نشیند‌. درحالی که سعی می‌کند لبخند را روی لــ*ب‌هایش نگه دارد با رضایتی اجباری در چهره‌اش می‌گوید:
- خوبه ولی خوب... آلزایمرش یکم شدید شده. بیخیال! کلارا و دنیز حالشون چطوره؟ خیلی وقته ندیدمشون. از فرانک یه خبرهایی شنیدم درباره‌‌ی دنیز و آلیس... راسته کاترین؟
با این سوال اخمی میان ابروان قهوه‌ای کاترین جا خوش می‌کند و یادش می‌آید عامل اصلی ملاقات رفیق و همکار دیرینه‌اش چه بوده است. نفس عمیقی می‌کشد و با لحنی غم‌زده پاسخ می‌دهد:
- آره... دنیز... داغون شده. راستش برای همین اومده بودم.
یکی از ابروان سوفیا با جمله‌ی آخر کاترین بالا می‌رود. لبخندی می‌زند و درحالی که کف دست‌هایش را که با دستکش‌های چرم مشکی‌اش پوشانده‌ شده‌اند بر هم می‌کوبد؛ با خوشرویی خاصی می‌گوید:
- خیلی خوب. بیا داخل تعریف کن ببینم چی‌کار می‌تونم بکنم.
این را می‌گوید و از پله‌های مشکی رنگ سالن که طرح سنگ دارد بالا می‌رود و کاترین نیز لبخندزنان دنبال‌اش می‌دود. پس از رسیدن به طبقه‌ی بالا از چند راهروی سرد و پیچ در پیچ که به کمک چند لامپ دیواری شعشعه‌ای کم‌رنگ به دست آورده می‌گذرد و مقابل درب سیاه رنگ اتاقی می‌رسد که نوشته‌های طلایی "ورود ممنوع" روی آن خودنمایی می‌کند. دستش را در جیب دامن چرم‌اش می‌کند و کلید طلایی‌رنگی را بیرون می‌کشد. به کمک کلید در را باز کرده و کاترین را به داخل راهنمایی می‌کند. کاترین با لبخندزنان وارد می‌شود و با نظاره‌ی فضای داخل اتاق حیرت‌زده‌تر از قبل دهـ*ان‌اش باز می‌ماند. ده‌ها کامپیوتر روی میزهای چوبی که در سرتاسر اتاق چیده شده‌اند جا خوش کرده‌اند که روی صفحه‌های نمایش عکس مدارک شناسایی جعلی، اسکناس‌های دلار تقلبی و چندین صفحه‌ی هک‌شده خودنمایی می‌کنند.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
سوفیا پشت یکی از ده‌ها صندلی چرخ‌دار مشکی در اتاق می‌نشیند و از صفحه‌ی فتوشاپ‌ کامپیوتر که مربوط به طراحی یک اسکناس جعلی است بیرون می‌رود. سپس دکمه‌ی طلایی رنگ روی میز را فشار می‌دهد و بانگ زنگی بلند می‌شود. کاترین درحالی که با آن نگاه پرسش‌گرانه می‌خواهد درباره‌ی دکمه بپرسد توجه‌اش به خدمتکاری جلب می‌شود که داخل اتاق می‌آید. لکه‌ای از قهوه روی پیشبند سفیدش ریخته و گیسوان وزوزی قهوه‌ای‌اش منظره‌ای آشفته در چهره‌اش ایجاد کرده‌اند. درحالی که حواس‌اش به سر و وضع نامرتب خدمتکار فربه و لباس‌های وصله‌پینه‌ای‌اش است؛ با صدای سوفیا به خودش می‌آید:
- آماندا دو تا قهوه و کیک شکلاتی برامون بیار.
با این حرف سوفیا اخمی روی صورت زیبای کاترین می‌نشیند. چرا هیچکس نمی‌پرسید او چه چیزی می‌خورد؟ آن از کیک هویج این ه از رفیق شفیق‌اش! با این حال خوشحال بود که سلیقه‌اش با سوفیا یکی است. خدمتکار چشمی زیر لــ*ب می‌گوید و به سوی آشپزخانه می‌رود. سوفیا با کلیک‌های بی‌شماره روی دکمه‌ها از تمام صفحات کامپیوتر خارج می‌شود و آن را خاموش می‌کند. نظری به کاترین گیج می‌اندازد و بی‌حوصله می‌پرسد:
- خوب قضیه از چه قراره؟
با این سوال سوفیا تردید به جان کاترین می‌افتد. کنون که به سایه خودش هم شک داشت باید چنین چیزی را به سوفیا می‌گفت؟ احساس بی‌اعتمادی و تردید در تمام بدن‌اش ترشح می‌شد؛ اما از طرفی تنها کسی که می‌توانست کارش را راه بیندازد سوفیا بود و نسبت به دیگران هم اعتماد بیشتری به او داشت. سرانجام سعی می‌کند تردیدها و افکار منفی‌اش را پس بزند و لــ*ب به سخن باز می‌کند:
- حتما از ماموریتی که تیممون تازه می‌خواد بره خبر داری.
لبخندی شیطانی روی لــ*ب‌های شرابی سوفیا می‌نشیند؛ کشوی میز مشکی رنگ را باز می‌کند و چند پوشه‌ی قرمز و آبی که تصاویر اسکناس دلار روی کاغذ رویشان خودنمایی می‌کند را داخل کشو می‌چپاند‌. سپس مجددا حواس‌اش را به کاترین می‌دهد و با لحن مرموزی می‌گوید:
- ماموریت ویژه! مگه می‌شه من از چیزی خبر نداشته باشم؟
کاترین با جمله‌ی او می‌خندد. با توجه به نوع کارش و برادرش فرانک که حکم کلاغ خبرچین را داشت؛ امکان نداشت از چیزی بی‌خبر بماند. چهره‌اش را کمی آویزان می‌کند و با این دست آن دست کردن خاصی ادامه می‌دهد:
- خوب من شب قبل شروع کارهای این ماموریت یه نفر رو کشتم که... آدم معمولی نبود.
سوفیا قهقهه‌ای پر صدا سر می‌دهد. کیف مشکی‌اش را از زیر پای کاترین بیرون می‌کشد و بسته‌ی آدامس توت‌فرنگی درونش را برمی‌دارد. هفت آدامس را یک جا در دهـ*ان‌اش می‌چپاند و درحالی که سعی می‌کند با تلنباری از آن‌ها حبابی درست کند؛ پر خنده می‌گوید:
- یعنی چی آدم معمولی نیست؟ فراطبیعه‌ست؟
کاترین با شوخی او نیشخندی می‌زند. همان‌طور آدامسی از بسته‌ی آدامس‌های او برمی‌دارد و در دهـ*ان‌اش می‌اندازد؛ با لحن مرموز و خطرناکی دم گوش‌هایش که گوشواره‌های مشکی رنگ به آن‌ها زینت داده است زمزمه می‌کند:
- خودش که نه ولی از نوچه‌های اون عوضی فراطبیعه‌ست!
با شنیدن دو کلمه‌ی آخر ابروان مشکی رنگ سوفیا بالا می‌رود و چهره‌اش رنگ حیرت به خود می‌گیرد. یعنی درست شنیده بود؟ کاترین از همان عوضی‌ای که سال‌ها به خونش تشنه بود صحبت می‌کرد؟ شاید هم گوش‌هایش مشکل پیدا کرده بود! درحالی که بدنش سرد شده بود سعی کرد بدون لکنت سوالی از میان کرورها پرسشی که ذهن‌اش را به اسارت گرفته بود بپرسد:
- منظور... منظورت... منظورت همون مردکه؟
عسلی‌های کاترین رنگ غم می‌گیرد و با افسوس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد. سوفیا با خشم بسیاری لعنتی می‌گوید و لیوان مشکی رنگ محبوب‌اش را که کنار دستش جا خوش کرده است؛ بر زمین می‌کوبد. کاترین با هزار تکه شدن لیوان هین بلندی می‌کشد و از جا می‌پرد. سوفیا درحالی که سعی می‌کند خونسرد باشد؛ با کلافگی به کاترین نگاه می‌کند و با صدای گرفته‌ای می‌گوید:
- بعدش؟
کاترین آب دهـ*ان‌اش را قورت می‌دهد و درحالی که غم خاصی تیله‌هایش را به اسارت گرفته است؛ حقیقتی که نمی‌خواهد را بیان می‌کند:
- روز قبلش آلیس رو تهدید کردن و روزهای بعدش هم با تماس تلفنی تهدیدش می‌کردن تا این‌که دنیز اومد و گفت به قتل رسیده.
سوفیا با خشم روی پیشانی‌اش برآمده‌اش می‌کوبد و درحالی که رگ‌های دست‌هایش از شده خشم بیرون زده است عصبی فریاد می‌زند:
- جاسوس داشتین! همین‌طوری که نمی‌فهمن آلیس کجا می‌ره! معلومه هم از قصد اون رو زدن حالا یا برای انتقام یا برای هشدار و یا حتی برای شروع یه جنگ!
کاترین عسلی‌هایش را به پایین می‌دوزد و دست‌هایش را از خشم بسیاری که بدنش را فرا گرفته است مشت می‌کند. یعنی آن جاسوس لعنتی چه کسی است؟ جز رابرت گزینه‌ی دیگری پیدا نمی‌کند؛ اما اگر رابرت جاسوس بود مگر عقل نداشت که این حجم از اطلاعات را نزد خود نگه دارد؟‌ از گزینه‌های باقی‌مانده‌اش کلارا و دنیز را خط می‌زند چون شک کردن به آن‌ها حماقت است. یعنی دیوید می‌توانست آن خائن کثیف باشد؟ گزینه‌ها گیجش می‌کنند و سرانجام با صدای گرفته‌ای از سوفیا می‌پرسد:
- می‌تونی جاسوس و اون عوضی‌ای که این کار رو کرده پیدا کنی؟
سوفیا نگاه افسوس‌باری به کاترین می‌اندازد و کلافه با انگشتان سردش دو دو تا چهار تایی می‌کند. درنهایت نفس عمیقی می‌کشد و درحالی که سرش را میان دست‌هایش می‌گیرد؛ کلافه می‌گوید:
- حداقل ۳ ماه طول می‌کشه.
با گفتن مدت زمان تحقیقات ابروی قهوه‌ای کاترین بالا می‌پرد؟ سه ماه؟ آن هم هنگامی که ده روز دیگر باید برای ماموریت ویژه‌شان به مکزیک عازم می‌شدند؟ می‌خواهد بگوید به دلیل ماموریت نمی‌تواند چنین چیزی را قبول کند که اندیشه‌ای شیطانی به ذهن‌اش خطور می‌کند. به چه دلیلی باید چنین همکاری را در این کمبود نیرو از دست می‌داد؟ آن هم عضو افتخاری! یک گرافیست، یک هکر و از همه مهم‌تر یک سارق! لبخند شیطانی‌ای روی لــ*ب‌های بی‌رنگ‌اش جا خوش می‌کند و چهره‌اش رنگ شیطنت می‌گیرد. درحالی که با عسلی‌های ریز‌شده‌اش به سوفیا کلافه نگاه می‌کند؛ با لحن مرموزی می‌گوید:
- نظرت درباره‌ی یه پیشنهاد کاری چیه بانو؟
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
سوفیا نخست منظور کاترین را نمی‌فهمد؛ اما با مشاهده‌ی رد شیطنت در عسلی‌های او متوجه می‌شود درخواست کرده که این سه ماه را با آن‌ها به ماموریت ویژه بیاید. علی‌رغم این‌که متوجه منظور کاترین شده است؛ اما تصمیم‌گیری برایش دشوار است. اگر او سه ماه نبود فرانک باید کارهای باقی‌مانده را انجام می‌داد و امکان داشت برایش سنگین باشد. با این حال کاترین نیز وضعیت چندان خوبی نداشت. اگر آن جاسوس همچنان در تیم‌شان حاضر بود؛ امکان داشت شکار بعدی‌اش فاجعه‌ای بزرگ‌تر به بار بیاورد. علاوه بر این کاترین را هم بهتر از هر ک**س دیگری می‌شناخت. بر خلاف رابرت که کارها را در کمال خونسردی و صبوری انجام می‌داد؛ کاترین اغلب با عجله‌ برخورد می‌کرد. بی‌سیاست و عجول بود و همین می‌توانست سرش را به باد دهد. سرانجام نفس‌ عمیقی می‌کشید و با لبخند ریزی روی لــ*ب‌های خوش‌فرم‌اش می‌گوید:
- قبوله... ‌.
کاترین اجازه‌ی ادامه‌ به او نمی‌دهد و با در آغـ*وش گرفتن‌اش حرف‌اش را ناتمام می‌گذارد‌. سوفیا ریز می‌خندد؛ خود را از آغـ*وش او بیرون می‌کشد و از جا برمی‌خیزد‌. به سوی کمد مشکی رنگ اتاق گام برمی‌دارد و با کلیدی طلایی رنگ آن را باز می‌کند. چند چمدان مشکی رنگ از آن بیرون می‌آورد و روی زمین می‌گذارد‌. سپس چند تا از لپ‌تاپ‌ها و چند پوشه‌ی پر از کاغذ را یک به یک در چمدان‌ها می‌چپاند. در مقابل نگاه منتظر کاترین زیپ طلایی رنگ آخرین چمدان را می‌بندد که خدمتکار فربه با یک سینی مشکی که در آن دو قاچ کیک شکلاتی و قهوه است در چهارچوب در ظاهر می‌شود. سینی را روی یکی از میزها می‌گذارد؛ بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون می‌رود و در را با صدای جیغ‌مانندی می‌بندد. سوفیا لبخند ملیحی می‌زند و می‌گوید:
- خوب یه عصرونه بخوریم و راه بیوفتیم.
کاترین مشتاقانه می‌خواهد پیشنهاد خوب او را بپذیرد که با به یاد آوردن چیزی رنگ از رخسارش می‌پرد. رابرت! او را پاک فراموش کرده و همان‌طور دست بسته رها کرده بود! یعنی این چند ساعت را همان‌طور دست و پا بسته روی آن صندلی بدون هیچ آب و غذایی سپری کرده بود؟ دستش را به پیشانی‌ رنگ‌پریده‌اش می‌کوبد و زمزمه‌وار می‌گوید:
- لعنت!
با این سخن توجه سوفیا جلب می‌شود و تردیدوار نگاه‌اش می‌کند. درحالی که همانند همیشه سعی بر این دارد از ماجرا سردربیاورد با ریز کردن تیله‌های مشکی‌اش می‌پرسد:
- اتفاقی افتاده؟
کاترین اما همان‌طور مات و مبهوت ایستاده است. در مقابل نگاه کنجکاو و پرسشگر سوفیا، این بار نه زمزمه‌وار بلکه با صدای جیغ‌مانند و نسبتا بلندی فریاد می‌زند:
- لعنت بهش! پاک فراموشش کرده بودم! سوفی وقت نداریم زود بیا بریم!
این را می‌گوید و دوان دوان به سوی پله‌های پیچ در پیچ که به ورودی ختم می‌شدند گام برمی‌دارد‌. سوفیا با حیرت در مقابل حرکات عجیب او شانه‌ای بالا می‌اندازد و همراه چمدان‌هایش دنبال کاترین راه می‌افتد. با بیرون رفتن از خانه‌ی باستانی دوان دوان به سوی ماشین آلبالویی رنگ‌ می‌روند. سرانجام هنگامی که به کاترین می‌رسد با نفس نفس و بریده بریده می‌پرسد:
- چی شده؟ چی رو یادت رفته؟
کاترین به ماشین تکیه می‌دهد و نفسی تازه می‌کند. سپس هنگامی که مضطرب کفش‌های مشکی عروسکی‌اش را روی هم بالا و پایین می‌کند کلافه پاسخ می‌دهد:
- رابرت رو! یعنی دست بسته ولش کردم! حالا تو راه برات توضیح می‌دم فعلا سوار شو!
با این حرف صندوق را باز و در جا دادن چمدان‌ها به سوفیا کمک می‌کند. سپس هر دو سوار ماشین می‌شوند و کاترین پشت فرمان می‌نشیند. سوئیچ را در ماشین می‌چرخاند و با روشن کردن آن به سوی ساختمان حرکت می‌کند. درحالی که عینک دودی‌اش را از داشبورد درآورده و به چشم می‌زند؛ می‌گوید:
- راستش داشتم از رابرت بازجویی می‌کردم. چراش رو هم به زودی می‌فهمی.
ابروی مشکی‌رنگ سوفیا با این سخنان عجیب کاترین بالا می‌پرد و چهره‌اش رنگ حیرت می‌گیرد. درحالی که از شدت گیجی تیله‌های مشکی‌رنگ‌اش ریز شده‌اند؛ با کنجکاوی می‌پرسد:
- برای چی باید ازش بازجویی کنی؟
کاترین با نفس عمیقی مجددا می‌فهمی‌ای زیر لــ*ب می‌گوید و به رانندگی‌اش ادامه می‌دهد. سرانجام مقابل ساختمان می‌رسد و ماشین را به سرعت پارک می‌کند. پس از پارک شدن ماشین با عجله بیرون می‌رود و سوفیا هم دنبال‌اش راه می‌افتد. به در ورودی که می‌رسد سریع آن را با کلید طلایی رنگی باز می‌کند و به طبقه بالا و اتاق رابرت می‌دود‌. هنگامی که به اتاق می‌رسد از در نیمه‌باز داخل می‌رود و رابرت را کلافه و خشمگین روی صندلی نظاره می‌کند. با وجود خشمی که از او می‌دید برایش سوال بود دست‌هایش را باز کند یا نه. بلافاصله سوفیا پشت سرش وارد اتاق می‌شود و او را غرق تماشای رابرت دست‌بسته می‌بیند. سرانجام در ای سکوت وحشتناک کاترین دل به دریا می‌زند و به سوی رابرت گام برمی‌دارد. با تلق تلوق کفش‌هایش توجه رابرت جلب می‌شود و با دیدن او به نگاه خشمگین‌اش بسی حیرت اضافه می‌شود. درحالی که نگاهی به سرتاپای کاترین ترسیده و سپس سوفیا می‌اندازد؛ با خشم بسیاری می‌پرسد:
- معلوم هست کجا رفتی؟ این کیه؟
کاترین همان‌طور که هراس در سراسر بدن‌ یخ‌زده‌اش ترشح می‌شود؛ آب دهـ*ان‌اش را قورت می‌دهد و با نفس عمیقی توضیح می‌دهد:
- واقعا متاسفم یعنی‌‌... چطور بگم یادم رفت! این سوفیاست‌.
با شنیدن جمله‌ی آخر تیله‌های عسلی رابرت ریز می‌شود و به سوفیا نگاهی می‌اندازد‌. یعنی این سوفیا همانی است که فکر می‌کند؟ نیشخندی می‌زند و درحالی که دستان قرمزشده‌اش را تکان تکان می‌دهد با کنجکاوی می‌پرسد:
- این همون سوفیاست؟
کاترین با این سوال دستش را روی پیشانی‌اش می‌کوبد. چگونه کنون در این وضعیت به این چیزها اهمیت می‌دهد؟ درحالی که مقابل صندلی زانو می‌زند با نفس عمیقی پاسخ می‌دهد:
- آره همون سوفیاست. حالا بذار دست و پات رو باز کنم چون بعدش به یه مراسم معارفه‌ی درست و حسابی نیاز داریم!
این را که می‌گوید صدای خنده‌ی ریز سوفیا بلند می‌شود. کاترین آرام دست و پای رابرت را باز و سرانجام او را آزاد می‌کند. رابرت با خستگی از روی صندلی بلند می‌شود و چشم‌غره‌ای به کاترین می‌رود. بدنش از عرق خیس است و دور مچ دست و پاهایش قرمز. اشاره‌ای به میز و صندلی روبه‌رویش می‌کند و با بی‌حوصلگی می‌گوید:
- بسیار خوب بشینین.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
کاترین آهسته سرش را به علامت تایید تکان می‌دهد. با کفش‌هایش تلق‌و‌تلوق‌کنان به سوی صندلی‌های مشکی رنگ می‌رود و سوفیا نیز به دنبال‌اش راه می‌افتد. سپس هر دو روی دو صندلی مشکی مقابل رابرت روی صندلی چرخ‌دارش که پشت میز نشسته بود می‌نشیند. تا چند لحظه سکوت بر اتاق حکم‌فرمایی می‌کند و تمام لــ*ب‌ها با نخ و سوزن به یک‌دیگر دوخته شده‌اند؛ تا این‌که توجه کاترین به شومینه‌ی آجری و آتشین گوشه‌ی اتاق جلب می‌شود. نخست می‌خواهد نگاه عسلی‌تش را از آن شعله‌های آبی-نارنجی لعنتی بگیرد و حواس‌اش را از افکار منفی‌اش پرت کند؛ اما پس از مدت کوتاهی از تحمل عاجز می‌شود. تپش قلب‌اش روی هزار می‌رود؛ دست و پایش یخ می‌زند و آن اپیزودهای لعنتی و وحشتناک یک به یک مانند یک نوار ویدئویی از مقابل عسلی‌هایش می‌گذرند. همانند یک فیلم ترسناک سه بعدی با این تفاوت که این هراس غرق در حقیقت است. با عجز به شومینه اشاره‌ای می‌کند و با لرزشی در آوایش که با چاشنی لکنت همراه است؛ فریاد می‌زند:
- اون... اون... اون لعنتی... رو خاموش کنین!
رابرت که حال خراب کاترین را می‌بیند با سرعت به سمت شومینه می‌رود و آن را خاموش می‌کند. کاترین بلافاصله به سرفه‌های عصبی همیشگی‌اش دچار می‌شود و سوفیا با نگرانی دستش را به پشت او می‌کوبد. سرفه‌های او اما با هیچ چیز جز آرامش بهبود نمیابد. سرانجام هنگامی که می‌بیند حالش بهتر نمی‌شود؛ عذرخواهی می‌کند و به سوی سرویس بهداشتی گوشه‌ی اتاق می‌دود. سریع داخل می‌رود و در مشکی سرویس بهداشتی را پشت سر خود می‌بندد. سوفیا و رابرت با نگرانی در تیله‌های یک‌دیگر خیره می‌شوند و هم‌زمان آهی می‌کشند. کاترین پس از قفل کردن در به سوی روشویی می‌رود و با دستان یخ‌زده‌اش شیر طلایی‌رنگ آب را باز می‌کند. آب گوارا و سرد شیر را در دستان‌اش جمع کرد و با یک‌ حرکت به صورت رنگ‌پریده‌اش می‌ریزد‌. به خود در آینه‌ی شیشه‌ای که دورش با چوب زینت گرفته است نگاهی می‌اندازد. رنگ صورت‌اش پریده و در عسلی‌های از فروغ افتاده‌اش هراس و اضطراب جا خوش کرده است. گوشه‌های گیسوان فندقی‌اش کمی خیس شده بود. قطره‌های آب از میان ابروان قهوه‌ای‌اش می‌غلتیدند و از چانه‌ی تیز و زاویه‌دارش به پایین می‌ریختند. چند بار دیگر مشت‌های پر از آب را بر صورت‌اش می‌کوبد؛ اما تاثیری ندارد. هر لحظه تپش قلب‌اش بیشتر شده و حالش خراب‌تر می‌شود. سپس احساس ضعف و دلپیچه‌ای می‌کند و با پایین آورد سرش در روشویی گوی مانند و طرح سنگ سرویس بهداشتی تمام محتویات معده‌اش بیرون می‌ریزد. عاقبت روی زانوهای ناتوان‌اش که با جوراب شلواری مشکی رنگ‌اش پوشانده شده‌اند روی زمین می‌افتد؛ قطرهای بی‌رنگ اشک‌ یک به یک روی گونه‌های سرخ‌اش به رقص درمی‌آیند و صحنه‌ی حزن‌انگیزی ایجاد می‌کنند. بغض‌اش بسیار آرام و بی‌صدا می‌شکند و با فرو بردن سر خود روی دامن چرم‌اش هق‌هق‌هایش به نمایش درمی‌آیند.
***
روسیه مسکو
زمان حال
سال دو هزار و سه
تازیانه برای بار هزارم روی پوست قرمز‌شده‌ی او فرود می‌آید و فریاد بلند و دردمندش به آسمان می‌رود. پوست سفیدش از شدت دفعات فرود تازیانه‌ها بر تنش رنگ قرمزی به خود گرفته و فریادهایش هر دو دقیقه یک بار در اتاق خلوت طنین‌انداز می‌شود. با این حال دل مرد قوی‌هیکل و سنگدل مقابل‌اش به درد نمی‌آید و هر ضربه‌ی تازیانه دا محکم‌تر از قبلی روی بدن بیچاره‌‌ی او پیاده می‌کند. پیرمرد نیز با لبخندی روی لــ*ب‌هایش به او نگاه می‌کند و از زجر کشیدن‌اش لذت می‌برد. سرانجام مرد پس از ضربه‌ی هفتاد و دوم از تحمل عاجز می‌شود و با عربده‌ای پر از درد می‌گوید:
- می‌گم! می‌گم جسدش رو کجا پیدا کردم فقط تمومش کنید! تمومش کنید!
مرد قوی‌هیکل نگاهی به پیرمرد می‌اندازد و با گرفتن تایید از نگاه رضایت‌مند او، ترکه‌ی خیس را به زمین می‌اندازد و از اتاق بیرون می‌رود. مرد درحالی که مچ دست‌های قرمز‌ و طناب‌پیچ‌شده‌اش را تکان می‌دهد نگاهی پر از نفرت به پیرمرد می‌اندازد. پیرمرد همان‌طور که عصای مشکی‌اش را در دست گرفته و به سوی او گام برمی‌دارد با بی‌رحمی خاصی در آوایش می‌غرد:
- می‌گی یا بگم دوباره بیاد و خودت رو تبدیل به اعتراف کنه؟
مرد از درد نفس نفس می‌زند و دست و پاهای طناب‌پیچ‌شده‌اش را حرکت می‌دهد. قطره‌های گرم عرق سراسر بدن سرخ او را پوشانده و مسبب سوختن جای تازیانه‌ها می‌شود. سرانجام هنگامی که با ارزیابی‌هایش به این نتیجه‌ می‌رسد که دیگر نمی‌تواند مقاومت کند؛ با عجز خاصی در صدایش، بریده بریده لــ*ب می‌زند:
- لندن... جسدش رو... تو... توی لندن پیدا کردم!
هنگامی که این حرف مامور پلیس گروگان‌گرفته‌شده در تارهای صوتی‌اش می‌پیچد؛ رنگ از رخسارش می‌پرد. پس درست حدس می‌زد. پس کارهایش در اصل عمل صالح بودند‌. لبخندی مملو از ترکیبات هراس، کینه، خشم و نفرت در تیله‌های عسلی‌اش جا خوش می‌کند. این ترکیبات همان ترکیباتی بودند که حاصل‌شان معجونی به نام تاریکی بود. همان تاریکی‌ای که پرتوهای شعشعه‌ی زندگی‌اش را از فروغ انداخته بود. همان تاریکی که کنون از هر چیز دیگری ‌برایش آشناتر بود. با لبخند روی صندلی مشکی و پشت میز اتاق کارش می‌نشیند. دکمه‌ی سفید رنگ روی میز چوبی‌اش را فشار می‌دهد و بلافاصله مرد قوی‌هیکل با چند مشت کوبیدن به درب گردویی رنگ اتاق وارد می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد و با نگاه تحقیرآمیزی به مامور پلیس بیچاره امر می‌کند:
- با یه گلوله خلاصش کنید! بعد هم جسد رو جوری آتیش بزنید که دست هیچ احدی بهش نرسه!
مرد قوی‌هیکل با تعظیمی کوتاه اطاعت امر می‌کند و تن مامور پلیس بیچاره را که فریادهایش سکوت اتاق را می‌خراشد با بی‌رحمی بیرون می‌کشد. پیرمرد پس از دور شدن آن‌ها با خونسردی تمام نگاهی به ساعت مچی طلایی رنگ‌اش می‌کند و با کلافگی فریاد می‌زند:
- بیا ساعت دو شد! انقدر که این مردک برای دو کلمه اعتراف از من وقت گرفت! الان جواب راشل رو چی بدم؟
سپس انگار نه انگار که چند لحظه‌ی قبل دستور قتل یک انسان بی‌گناه را صادر کرده باشد؛ کلاه و کت چرمی‌اش را از روی صندلی چوبی گوشه‌ی دفتر کارش برمی‌دارد و با وسواس خاصی به تن می‌کند. پس از آماده شدن و آرسته کردن خود در گردویی رنگ اتاق را گشوده و به سوی درب ورودی قدم برمی‌دارد. سرانجام به ورودی ساختمان عظیم‌اش می‌رسد و با باز کردن دروازه‌ی طلایب رنگ ساختمان وارد خیابان‌های روسیه می‌شود. چند متر آن طرف‌تر لیموزین سفید رنگ‌اش را نظاره می‌کند و با خوشنودی به سوی آن می‌رود.
 
آخرین ویرایش:

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
راننده با دیدن او بالافاصله از ماشین پیاده می‌شود و با احترام خاصی درب صندلی عقب را برایش باز می‌کند. پیرمرد با لبخندی ملیح سوار ماشین می‌شود و انتظار راننده را می‌کشد. راننده با بستن در و کمربند ایمنی حرکت می‌کند. بوی عطر تلخ راننده در سراسر ماشین پیچیده و این مسبب می‌شود پیرمرد خواستار باز کردن پنجره باشد. همان‌طور که بسته سیگارش را از کت چرم‌اش بیرون کشیده و بر لــ*ب‌های خشک‌اش می‌گذارد با بی‌حوصلگی امر می‌کند:
- من رو خونه ببر. با راشل قرار دارم.
راننده بالافاصله اطاعت و ماشین را به سوی عمارت هدایت می‌کند.
***
انگلیس لندن
زمان حال
سال دو هزار و سه
آهسته و با درد ریزی در سرش عسلی‌هایش را باز می‌کند. خودش گیج و منگ است و پیرامون‌اش تار. با عسلی‌هایش به حوالی خویش نظری می‌اندازد و با خستگی از جا برمی‌خیزد. چهره‌اش گیجی و پرسش‌گری می‌گیرد که روی این تخت چوبی در این اتاق چه کار می‌کند که اتفاقات چند دقیقه‌ی قبل از مقابل چشمان‌اش می‌گذرند. شعله‌های آتش، خراب شدن حال او، حالت تهوع و در آخر از حال رفتن. اتاق در تاریکی فرو رفته است و تنها فروغ پرتوهای نور خورشید است که از پنجره‌ی عظیم گوشه‌ی می‌تابد و فضا را از ظلمت رهایی می‌دهد. لــ*ب‌های بی‌رنگ‌اش پوسته پوسته شده است و رگه‌های خونین به عسلی‌های خسته‌اش زینت داده است. همان‌طور که در هپروت خود غرق است در چوبی اتاق تاریک باز می‌شود و قامت بلند رابرت در چهارچوب در جولان می‌دهد. با عسلی‌هایش نظری به کاترین بی‌جان می‌اندازد که سعی در برخاستن از روی تخت چوبی را دارد. در حین تلاش‌هایش ملحفه طوسی اتاق مچاله‌ شده و روی پارکت‌های چوبی اتاق می‌افتد. نفس عمیقی می‌کشد و به سوی تخت گام برمی‌دارد. دستش را به قصد کمک سمت کاترین بی‌حال دراز می‌کند و با دست گرفتن کاترین او را از روی تخت بلند می‌کند. با این‌که دست رابرت را گرفته است احساس ضعف و سرگیجه می‌کند و سعی می‌کند روی پاهایش بایستد. چند دقیقه‌ای سکوت مطلق میان‌شان برقرار است. پس از چند دقیقه چشم دوختن، رابرت نفس عمیقی می‌کشد؛ گوش کاترین را مقابل لــ*ب‌های کبودش می‌آورد و افسوس‌وار زمزمه می‌کند:
- تو هنوز اون رو فراموش نکردی؟
این سوال را می‌پرسد؛ تیری را در چله‌ی کمان گذاشته و به سوی قلب لطیف کاترین پرتاب می‌کند. مجدداً در کمال حیرت اشک در عسلی‌های آهوگون‌اش جمع می‌شود و غم و اندوه‌های قطره‌ای‌اش قصد بیرون ریختن دارند. سرانجام با عجز خاصی لــ*ب‌های ترک‌خورده‌اش را باز می‌کند و با آوای ضعیفی پاسخ می‌دهد:
- می‌دونی.‌.. هیچوقت تنفرها و عشق‌ها رو فراموش نمی‌کنی فقط تظاهر به فراموش کردن می‌کنی؛ اما وقتی که قصد تظاهر فراموشی ترکیب عشق و نفرت رو داری؛ عاجز می‌شی و کم میاری... .
با این سخن کاترین برای نخستین بار دل رابرت به رحم می‌آید‌. نمی‌داند این احساس ترحم و دلسوزی است یا یک همدلی خاص، اما هر چه بود آن لحظه کاترین را شکستنی‌ترین جسم جهان می‌دانست. یک جسم شکستنی با روحی مرده که تظاهر به لبخند زدن می‌کرد؛ اما نیاز به مراقبت داشت. او قاچاق می‌کرد؛ سرقت انجام می‌داد؛ حتی آدم می‌کشت و هر خلافی را که به ذهنت می‌آمد در نهایت بی‌رحمی انجام می‌داد؛ اما مقابل همان ترکیب لعنتی‌ای که درباره‌اش صحبت می‌کرد به اجبار زانو می‌زد‌. با نخستین بار جمع شدن اشک‌های بی‌رنگ در چشمان‌اش، کاترین را در آغـ*وش گرفت و با ملایمت خاصی زمزمه کرد:
- من، کلارا، دنیز، سوفیا همه کنارتیم همه پس نیاز نیست ناراحت... .
کاترین سخنان‌اش را با گفتن هیس ناتمام می‌گذارد و خود را از آغـ*وش او بیرون می‌کشد. رابرت نظری پر از حیرت و پرسش به او می‌اندازد. با ضعف و لرزش نفس عمیقی می‌کشد و با آوایی که لرزش خاصی در آن موج می‌زند بغض‌آلود پاسخ می‌دهد:
- از دلسوزی بدم میاد! من شیشه نیستم که کسی مراقبم باشه! من... من همون سنگی‌ام که در برابر همه چیز مقاومت می‌کنه و خم به ابروش نمیاره. من... .
رابرت لبخند ملیحی به سخنان مظلومانه‌ی او می‌زند و با صدای خش‌دار و لحن ملایم‌اش پاسخ توضیحات او را در پنج کلمه‌‌ی کوتاه می‌دهد:
- تو یه سنگ شیشه‌ای هستی!
با این سخن رابرت نیم‌لبخندی روی لــ*ب‌های بی‌رنگ کاترین می‌آید. یعنی یک نفر هم که شده درک می‌کرد که حتی کاترین سنگدل هم نیاز به مراقبت دارد و می‌تواند شکستنی باشد؟ یعنی او شخصیت‌ دو‌بعدی کاترین را که از بعد سنگ و بعد شیشه‌ ساخته شده بود درک می‌کرد؟ یعنی او متوجه بود که کاترین همانند یک الماس می‌‌تواند در عین سختی و استحکام‌اش، شکننده هم باشد؟ حقیقتاً این پنج کلمه سخت بر دلش نشسته بود؛ گویا از غم جهان فارغ شده است. رابرت همان‌طور لبخند به لــ*ب از جیب کت سرمه‌ای‌اش پاکت سیگاری بیرون می‌آورد؛ یکی از آن‌ها را روشن می‌کند و کنج لبش می‌گذارد. همان‌طور که دود غلیظ سیگار را به صورت حلقه‌های کوچک از دهـ*ان بیرون می‌ریزد با لحن افسوس‌باری لــ*ب می‌زند:
- من مثل مادرت روانشناس نیستم؛ یه خلافکار عوضی‌ام ولی می‌دونی افسردگی و ترس از کجا شروع می‌شه کاترین؟ وقتی که فراموش می‌کنی چطور لبخند بزنی. فراموش می‌کنی چطور خوشحال باشی. امیدهات رو فراموش می‌کنی و غمگین بودن و ترسیدن برات اجباری می‌شه. نمی‌تونی با ترس و ناراحتی‌هات کنار بیای و همین ترس و ناراحتی‌های کوچیک تبدیل به یه باتلاق سیمانی می‌شه که هر لحظه بیشتر تو رو داخل خودش می‌کشه؛ اما تو نمی‌تونی به این سادگی‌ها از اون باتلاق بیرون میای. در آخر که کاملا توی ترس‌ها و ناراحتی‌هات فرو رفتی اون سیمان‌های لعنتی محکم می‌شن و...
به دلیل به اسارت گرفته شدن گلویش توسط بغضی سنگین از ادامه‌ی سخنان‌اش باز می‌ماند. هیچوقت نمی‌توانست فانی بودن انسان‌ها را بپذیرد چه برسد به کاترین که اندک اهمیتی هم برایش قائل بود. نمی‌توانست او را با حقیقت نابودی روبه‌رو کند؛ اما در برابرش احساس مسئولیت خاصی می‌کرد. سرانجام درحالی که کام عمیقی از سیگار می‌گیرد خودش و او را با این حقیقت دردناک روبه‌رو می‌کند:
- نابودت می‌کنه و تو به دلیل او سیمان‌های لعنتی بالای سرت هیچ راه فراری نداری.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
کاترین با عسلی‌هایش نیم‌نگاهی به او می‌اندازد. می‌خواهد لــ*ب تر کند که سر و صدایی از بیرون توجه‌شان را جلب می‌کند. صدای آشنایی است؛ صدای جیغ‌های نگران کلارا که اغلب مواقع در پرده‌های صوتی کاترین می‌پیچید. با نگاهی کلافه به یک‌دیگر، نفس عمیقی کشیدند؛ از جا برخاستند و به سوی لابی گام برداشتند. به محض باز شدن در لابی کلارا را می‌بیند که علی‌رغم تلاش‌های سوفیا برای آرام کردن‌اش، آرام و قرار نمی‌گیرد؛ تا این‌که با دیدن کاترین از جنب و جوش می‌ایستد و با دو به سویش می‌رود. کاترین رنگ‌پریده را گرم در آغـ*وش می‌گیرد و خیالش آسوده می‌شود از این‌که خواهر کوچک‌اش سالم است. کاترین که نمی‌تواند اندوه و نگرانی او را تحمل کند؛ لبخندی دروغین می‌زند و با نفس عمیقی خیال کلارای پریشان را راحت می‌کند:
- فقط یه پنیک بود. چیزی نیست.
سپس چشم‌غره‌ای سنگین به سوفیا می‌رود که حتی چند دقیقه هم نتوانسته نبود او را مدیریت کند. نه این‌که رهبر خوبی نباشد نه، تنها چیزی که مسبب این اتفاق‌ شده بود بی‌احساسی او بود. سوفیا نمی‌توانست به دیگران دلداری دهد؛ محبت خود را با در آغـ*وش گرفتن آن‌ها اثبات کند و حتی کسی را آرام کند. برای او بروز احساسات تنها دو راه داشت: لبخند زدن و نگاه کردن. اگر به کسی لبخند می‌زد حس محبت به او داشت و اگر کنارش می‌خندید که شیفته‌ی طرف‌اش بود؛ اما شخص خون‌گرمی همانند کاترین نمی‌توانست تماشای دندان‌های خرگوشی و مرواریدگون او را میان آن قهقهه‌های شرابی سعادت بداند. او عشق را در آغـ*وش گرفتن‌های طولانی، واژه‌های محبت‌آمیز و هدیه‌های رنگ رنگ می‌دید و انسان‌ منطقی‌ای هم نبود که جهان را از دید دیگری تماشا کند. به آرامی خود را از آغـ*وش کلارا بیرون می‌کشد و با لبخند و نگاهی به سوفیا می‌گوید:
- تو و رابرت توی اتاق کار من برین یکم حرف بزنین من و سوفیا هم چند دقیقه‌ی دیگه میایم.
با این حرف رابرت منظور کاترین را متوجه می‌شود و با کشیدن کلارا به سوی خودش از آستین مشکی و توری پیراهن‌اش، همراه او به سوی اتاق کار می‌رود. نگاه سوفیا گیج و کنجکاو است؛ کنجکاو از این‌که کاترین می‌خواهد چه چیزی به او بگوید. به محض دور شدن کلارا و رابرت نگاه‌اش را به سوفیا می‌دوزد و گلایه‌هایش را آغاز می‌کند:
- یعنی نمی‌تونستی بگی کاترین بیرونه‌؟! اون هم به کلارا؟! من وسط جنگ توی استخر خون هم باشم به کلارا می‌گم حالم خوبه و توی دشت میون پروانه‌های آبی دارم گل می‌چینم! نمی‌دونی اون برای هر چیز کوچیکی نگران می‌شه و زمین و زمان رو به هم می‌دوزه؟!
سوفیا با شنیدن تن و لحن او جا می‌خورد و نگاه‌اش رنگ حیرت می‌گیرد. به چه دلیل این‌گونه، این‌قدر خشمگین با او صحبت می‌کرد یا بهتر می‌گفت تشر می‌زد؟ یعنی همه چیز تقصیر او بود؟ تقصیر او بود که کاترین نظرش به شعله‌ی آتش شومینه‌ای که رابرت روشن کرده بود جلب شده و حالش بد شده است؟ اصلا چرا تا قبل از آمدن او هیچ کدام از این اتفاقات برای کاترین نمی‌افتاد؟ همیشه او بدشانس بود و سزاوار سرزنش‌های بی‌وقف‌ی دیگران آن هم برای کارهایی که در انجام‌شان هیچ دستی نداشت. چشمان سیاه‌اش را عصبی به پارکت‌های لابی می‌دوزد و درحالی که هیستریک می‌خندد؛ با لرزشی که رد خشم و مظلومیت دارد می‌گوید:
- من بهش نگفتم اون خودش فهمید.
کاترین با شنیدن این حرف شقیقه‌هایش را بر هم می‌مالد و خنده‌ی عصبی‌ای می‌کند. سپس درحالی که از عسلی‌های همیشه آرام‌اش آتش می‌بارد؛ با لحنی تند و صدایی نسبتا بلند تشر می‌زند:
- آره دیگه مشکل تو اینه که باقی وقت‌ها عین جیرجیرک پشت گوش من حرف می‌زنی اون وقت موقعی که نیازت دارم لال می‌شی!
صورت سوفیا با این لحن و صدا سرخ می‌شود و نگاه‌اش را به زمین می‌کوبد. سپس با کفش‌های مخملی و مشکی‌اش به سوی کاترین می‌دود و دقیقاً در مماس صورت او قرار می‌گیرد؛ طوری که نفس‌های عصبی و گرم کاترین مدام پوست لطیف و سفیدش را قلقلک می‌دهد. همان‌طور که لبخندی عصبی بر لــ*ب دارد زیر لــ*ب زمزمه می‌کند:
- بد نیست اول یه نگاه به خودت بندازی و بعد به رابرت بگی زودجوش!
این را می‌گوید و همان‌طور که لــ*ب‌های سرخ‌اش را می‌گزد به سوی اتاق کار می‌رود. با رفتن‌اش قیافه‌ی کاترین وا می‌رود کاترینی که همیشه پای گلایه‌های دیگران می‌نشست؛ اما دیگران حتی از تحمل دو سه دقیقه‌ی گلایه‌های او عاجز بودند. همیشه این‌گونه بود سوفیا هم مانند دیگران، هیچ تفاوتی با آن‌ها نداشت. انگار که هنگام خلق خاک دیگران را از یک جا و خاک کاترین را از جای دیگری برداشته بودند. با کلافگی از جیب‌اش سیگاری درمی‌آورد و کنج لبش می‌گذارد. کلافه بود از این‌که هر گاه می‌خواست اوضاع را بهتر کند بلاهای جدیدی نازل می‌شد. تقریباً مطمئن بود با ورود سوفیا به نقشه اوضاع بهتر می‌شود؛ اما حالا از قبل هم خراب‌تر شده بود. با غلتیدن اشکی از بی‌حوصلگی روی گونه‌های سرخ‌اش نیمه‌ی سیگار را درون سطل آشغال مشکی گوشه‌ی لابی می‌اندازد و به سوی اتاق کار رابرت گام برمی‌دارد.
***
روسیه مسکو
چهل و دو سال قبل
سال هزار و نهصد و شصت و یک
هفت ماهی از قرار‌های ویکتوریا با آن مرد عجیب که ظاهرا ویکتور نام داشت می‌گذشت. هفت ماهی که از آن روز آفتابی که مقابل کافه‌ی فرانک ایستاده آغاز شده بود و تا کنون با پیگیری‌های ویکتور ادامه داشت. اوایل هر روز به بهانه‌ای با آن ماشین قدیمی و گران‌قیمت مقابل خانه‌ی نقلی‌اش سبز می‌شد و کمی برایش عجیب بود. اما کنون گویا به قرارهایش با ویکتور عادت کرده بود و شاید به سادگی می‌توانست به این عادت نام وابستگی را نیز نسبت دهد. ویکتور مردی عجیب بود؛ مردی مرموز، وقت‌شناس و عصبی که با وجود تمام قرارهایش با او هنوز چیزی درباره‌ی خانواده‌اش، علایق‌اش و... نمی‌دانست. تنها اطلاعاتی که از این مرد داشت این بود که یک بار اعتراف کرد دوستش دارد. از صحت این جمله نیز چندان اطمینانی نداشت: هیچ چیز از این انسان مرموز بعید نبود. امروز آخرین قراری بود که با این مرد در کافه‌ی روبه‌روی خانه‌اش می‌گذاشت. در قرار قبلی درباره‌ی پدر و مادرش که در انگلیس زندگی می‌کردند‌ با او صحبت کرده بود و ویکتور هم بی‌ چون و چرایی گفته بود که همراه‌اش می‌آید.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
مقابل آینه‌ی میز آرایش صورتی‌اش می‌ایستد و مشغول به گوش آویختن گوشواره‌های زمردین‌اش می‌شود. جواهرات زمردینی که ویکتور هدیه داده بود با گیسوان زنجبیلی‌اش هم‌خوانی خاصی داشتند و چهره‌ی رعنایی از او ساخته بودند. چینی از پیراهن سبز رنگ پف‌پفی‌اش را صاف می‌کند و پاشنه‌ی کفش‌های مخملی‌اش از روی آن‌ها برمی‌دارد. با لبخندی روی لــ*ب‌های سرخ‌اش کیف سبز رنگ‌اش را نیز از روی میز صورتی‌ رنگ برمی‌دارد و روی شانه‌اش می‌اندازد. در آخر نگاهی به آینه انداخت و با تماشای چهره‌ی مضطرب خود لبخندی زد. برای بار هزارم پرده‌ی آبی رنگ مقابل پنجره‌ی اتاق‌اش را آن طرف کشید تا از رسیدن ویکتور مقابل درب خانه اطلاع یابد. با دیدن ماشین قرمز رنگ لبخندی روی لــ*ب‌های سرخ‌اش می‌آید و دوان دوان به سوی در ورودی گردویی رنگ خانه‌ی نقلی‌اش می‌رود. در را با شتاب و هیجان خاصی باز می‌کند و پس از خارج شدن از خانه با وقار و متانت خاصی به سوی ماشین گام برمی‌دارد. با دیدن ویکتوریای زیبا لبخندی روی لــ*ب ویکتور می‌آید. از ماشین پیاده می‌شود و به احترام ویکتوریا درب ماشین را برایش باز می‌کند‌. ویکتوریا لبخند ریزی می‌زند؛ داخل ماشین می‌نشیند و انتظار ویکتور را می‌کشد. سرانجام ویکتور نیز از درب کناری ماشین پشت فرمان می‌نشیند و هم‌زمان با گرفتن دست‌های سرد ویکتوریا، با لحنی بسیار گرم حالش را می‌پرسد:
- سلام عزیزم حالت چطوره؟
ویکتوریا لبخند ملیحی می‌زند و به چشمان عسلی و مهربان ویکتور خیره می‌شود که البته ابروان قهوه‌ای و همیشه در هم رفته‌اش کمی جدیت را برای چهره‌اش به ارمغان آورده‌ است. درحالی که سعی می‌کند تن و لحن آوایش آرام و متین باشد؛ بسیار آهسته پاسخ می‌دهد:
- خوبم.
ویکتور با لبخندی ملیح سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و ماشین را روشن می‌کند. درحالی که پنجره را پایین می‌کشد و به اطراف چشم می‌دوزد؛ پاکت سیگارش را از جیب کت قهوه‌ای خوش‌دوخت‌اش بیرون می‌آورد؛ کنج لــ*ب‌های خشک‌اش می‌گذارد و با فندک طلایی رنگ‌اش روشن‌اش می‌کند. با دیدن سیگار ابروان نارنجی رنگ ویکتوریا در هم می‌رود و با دلخوری می‌پرسد:
- مگه قول ندادی دیگه سیگار نکشی؟
ویکتور که تازه یاد قولی که یک ماه پیش درباره‌ی سیگار کشیدن به ویکتوریا داده است می‌افتد با عذرخواهی سیگار را از پنجره‌ بیرون می‌اندازد و لبخند رضایت را برای لــ*ب‌های سرخ ویکتوریا به ارمغان می‌آورد. البته که این تنها یک رضایت نمایشی بود؛ زیرا ویکتور در خلوت‌اش مجدداً کرورها سیگار کنج لــ*ب می‌گذاشت و ویکتوریا روح‌اش هم خبر نداشت. درست همانند بسیاری از کارهایش که بسی بدتر از سیگار کشیدن بود؛ اما ویکتوریا روح‌اش هم از انجام آن کارها توسط ویکتور، شاهزاده‌ی رویاهایش خبر نداشت. عاقبت پس از مدتی رانندگی مقابل کافه توقف می‌کند و نگاهی به ویکتوریا می‌اندازد‌. سپس گویا برای گفتن چیزی بی‌طاقت شده است؛ دست سرد ویکتوریا را با دست‌های گرم‌اش می‌فشارد و با صدای خش‌دارش که اثر سیگار کشیدن‌های مکرر بود لــ*ب تر می‌کند:
- ویکتوریا من... باید درباره‌ی یه چیزی باهات صحبت کنم.
ویکتوریا لبخندی می‌زند و با ملایمت خاصی در آوای نازک و لطیف‌اش و اشاره‌ای به بیرون از ماشین می‌گوید:
- خوب داخل کافه بریم راجع بهش حرف بزنیم.
ویکتور دست ویکتوریا را پایین می‌آورد و همان‌طور که میان اضطراب‌هایش لبخند نمایشی‌ای می‌زند؛ با لرزش از استرس در آوایش می‌گوید:
- این چیزی که می‌خوام بگم خیلی مهمه اول این رو بگم؛ بعد داخل کافه بریم و صحبت کنیم.
با این حرف ویکتور ابروان نارنجی رنگ ویکتوریا بالا می‌پرد و کنجکاو می‌شود. یعنی این موضوع چقدر اهمیت داشت که ویکتور حتی نمی‌توانست کمی صبوری برای گفتن‌اش به خرج بدهد؟ همان‌طور که نگاه‌اش را به لــ*ب‌های بسته‌ی ویکتور دوخته سرانجام لــ*ب‌ها باز می‌شوند و واژه‌ها با کمی لکنت و پشت سر هم از دهـ*ان ویکتور بیرون می‌آید:
- می‌دونی... ما تا چند هفته‌ی دیگه به لندن می‌ریم و هم خانواده‌ی من اون‌جا هستن و هم خانواده‌ی تو عزیزم... می‌دونی من می‌خواستم راجع به...
سپس در مقابل نگاه کنجکاو ویکتوریا، انگار که چیزی یادش آمده باشد دست در جیب شلوار پارچه‌ای و مشکی رنگ‌اش می‌کند و جعبه‌ی مخملی و آبی رنگی بیرون می‌آورد. آن را آهسته مقابل چشمان آبی ویکتوریا قرار می‌دهد و درب جعبه را باز می‌کند. یک حلقه‌ی طلایی رنگ که درس وسط آن سنگ الماس می‌درخشد در تیله‌های آبی رنگ ویکتوریا نمایان و بذر هیجان در دلش کاشته می‌شود. ویکتور درحالی که آن لحظه صحبت کردن بدون لکنت برای دشوار است با لبخندی روی لــ*ب‌های کبودش با کمی خجالت و محبت‌آمیز می‌پرسد:
- با من ازدواج می‌کنی؟
با این سوال چشمان آبی ویکتوریا از هیجان فروغ خاصی می‌گیرد و لــ*ب‌های سرخ‌اش از اضطراب می‌لرزد‌. باید چه می‌گفت؟ باید به ویکتور اطمینان می‌کرد؛ دلش را به دریا می‌زد و پاسخ بله را بر زبان می‌آورد؟ یا باید درخواست مدت زمان بیشتری برای اندیشه درباره‌ی این موضوع را از ویکتور می‌خواست؟ کرورها کرور فکر در ذهن‌اش جولان می‌داد. لــ*ب‌هایش می‌لرزید و دندان‌های خرگوشی و مرواریدگون‌اش روی هم ساییده می‌شوند. سرانجام درحالی که اشک شوق و هیجان روی گونه‌های سرخ‌اش غلتید با نگاهی محبت‌آمیز به چهره‌ی خوش‌ترکیب ویکتور، با لرزش و لکنت ناشی از هیجان در صدایش آهسته پاسخ می‌دهد:
- بله!
با شنیدن این جواب لبخند پر هیجانی روی لــ*ب‌های خشک ویکتور می‌آید. دهـ*ان‌اش از هیجان خشک شده و دست‌هایش یخ زده است. پس از کمی مسلط شدن به خودش دست ظریف ویکتوریا را جلو می‌آورد و حلقه را دستش می‌کند. ویکتوریا با لبخند پر شوقی به دست یخ‌رده‌اش و حلقه نگاه می‌کند و بعد نگاه‌اش روی چشمان عسلی ویکتور می‌افتد. ویکتور با همان لبخند ملیح از ماشین پیاده می‌شود؛ درب قرمز رنگ ماشین را برای ویکتوریا باز و او را پیاده می‌کند. سپس دست بر دست ویکتوریا به سوی کافه گام برمی‌دارد‌.
***
انگلیس لندن
زمان حال
سال دو هزار و سه
کاترین درحالی که دست به س*ی*نه نشسته و فنجان قهوه را مقابل لــ*ب‌های سرخ‌اش گرفته است بسیار کسل به صحبت‌های رابرت، سوفیا و کلارا گوش می‌کند‌.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
پس از مدتی از صحبت‌ها هیچ چیز نمی‌شنود. گویا در حالت کما به سر می‌برد؛ صداها نامفهوم و آهسته شنیده و صحنه‌ها مات و تار دیده می‌شود. تیله‌های عسلی‌اش تنها به قطرات قهوه توجه دارند و تنها صدای برخورد دندان‌های مرواریدگون‌اش با لبه‌ی فنجان سفید رنگ را می‌شنود. گویا در عالم هپروت خود غرق شده است؛ عالمی که کسی جز خودش به آن دسترسی ندارد. عالمی که در آن چیزها رنگ و بوی دیگری دارند؛ هاله‌ای از رنگ‌های خاکستری و سیاه این دنیا را به اسارت گرفته‌اند و بوی سوختگی و پژمردگی در سرتاسر هپروت کاترین می‌پیچد. تنها آوایی که در این هپروت می‌پیچید آوای سکوتی وحشتناک بود. هراس‌ها و اندوه‌هایش یک به یک در ذهن‌اش جولان می‌دادند و اندیشه‌های او را به اسارت خود گرفته بودند. سرانجام هنگامی که در اوج هاله‌های خاکستری ذهن‌اش دست و پا می‌زند با صدای گرم و دلنشین سوفیا به خود می‌آید:
- کاترین؟
نخست با عسلی‌هایش نظری به سوفیا می‌اندازد و بعد هم به ساعت. با تماشای عقربه‌های ساعت چشمان‌اش گرد می‌شوند. یعنی او نزدیک پنجاه دقیقه در هپروت خویش غرق بوده است؟ درحالی که سعی می‌کند نشان ندهد که تا چه اندازه فکر‌اش مشغول است؛ کاغذهای به هم ریخته‌ی مقابل‌اش روی میز شیشه‌ای عظیم اتاق کار را برانداز می‌کند و با اخمی میان ابروان قهوه‌ای‌اش می‌پرسد:
- خوب کجا بودیم؟ چی می‌گفتین؟
نگاه رابرت، کلارا و سوفیا با این سخن کاترین رنگ حیرت می‌گیرد. طوری صحبت می‌کند گویا این یک ساعت که آن‌ها مشغول سخن گفتن بوده‌اند در این دنیا نبوده است. واقعیت هم همین بود. جسم‌اش این‌جا بود اما روح‌اش در آن دوردست‌ها پرواز می‌کرد و گرم مرور گذشته‌ها بود. رابرت درحالی که حیرت‌آمیز به کاترین نگاه می‌کند و هیستریک می‌خندد؛ با لحنی که حیرت زیادی در آن جا خوش کرده است می‌پرسد:
- کاترین این‌جایی یا باغ گیلاس و آلبالو؟ دو ساعته داریم درباره‌ی چی حرف می‌زنیم؟
کلارا با این حرف رابرت اخم می‌کند و سوفیا چشم‌غره می‌رود. لحن‌اش کمی تند بود؛ اما شاید هم این واکنش‌ها برای این سخن رابرت مناسب نبودند. در واقع درست می‌گفت. کاترین این‌جا نبود، در باغ گیلاس و آلبالو نیز نبود؛ بلکه در هاله‌‌های خاکستری گذشته‌اش چرخ می‌زد. این اواخر، از لحظه‌ای که برنامه‌های انتقام‌خیزش را توسط آن عوضی شروع کرده بود؛ لحظه‌های تاریک و سیاه هر لحظه مانند یک نوار ویدئویی از مقابل عسلی‌هایش می‌گذشتند و او را عاجزتر از پیش می‌کردند. گویا روح آن نوچه‌ای که آن شب جانش را گرفته بود؛ جسم‌اش را به تسخیر خود درآورده بود و او را از ادامه‌ی زندگی ناتوان می‌کرد. گویا روح کاترین نیز همراه روح آن نوچه به آسمان پر کشیده بود؛ با این تفاوت که روح کاترین هنوز احساس داشت و عذاب می‌کشید. نه تنها عذاب به قتل رساندن آن نوچه را، بلکه عذاب این پانزده سال را می‌کشید. برایش عجیب بود به چه دلیل هنگامی که در این بازی شطرنج نقش یک شاه شکست‌خورده را داشت با زدن تنها یک سرباز از مهره‌های حریف تا این حد حالش دگرگون شده بود. انگار آن سرباز، چهره‌اش، خون‌اش و حتی عطر تنش برای کاترین آشنایی خاصی داشت. گویا چیزی فراتر از یک سرباز بود که از مهره‌های حریف توسط او زده شده است. همان‌طور که داشت مجددا در افکار عجیب خود غرق می‌شد؛ با صدای سوفیا از اندیشه‌های از هم گسیخته‌ی خود دست کشید:
- امشب دوره‌های آموزشی آخر برای افراد برگزیده اجرا می‌شه و از فردا مسابقات شروع می‌شن‌.
کاترین آهانی زیر لــ*ب می‌گوید و سرش را به آن طرف می‌چرخاند. شاید می‌توانست بگوید سخنان انسان‌های پیرامون‌اش، آن ادواردنام، حتی ماموریت ویژه و هر چه مربوط به آن می‌شد در آن لحظه برایش بی‌اهمیت جلوه می‌کرد. با این حال برای این‌که کسی متوجه این نشود سری تکان می‌دهد و با خستگی می‌گوید:
- من خیلی خسته‌ام یه چند شبی می‌شه نخوابیدم‌. تا میان، آماده می‌شن و این‌ها یه خرده استراحت می‌کنم.
این را می‌گوید و بدون انتظار کشیدن برای هر پرسش شک‌برانگیز و مزخرفی از مقابل نگاه‌های پر حیرت دیگران به سوی دفتر کار خودش می‌رود. پس از چند گام به دفتر کار می‌رسد و در مشکی رنگ آن را باز می‌کند. داخل می‌رود و پشت میز مشکی طرح سنگ‌اش می‌نشیند. دو دست‌اش را روی میز جفت می‌کند و خسته سر خود را میان آن‌ها می‌برد. در عسلی‌هایش رگه‌های سرخ و پر خونی که از بی‌خوابی به وجود آمده‌اند خودنمایی می‌کنند‌. شاید امشب که دنیز از بیمارستان به خانه برمی‌گشت بی‌خوابی او هم برطرف می‌شد و رگه‌های پر خون چشمان‌اش از بین می‌رفت. شاید هم فکر و خیال‌هایی که کنون روح او را به اسارت گرفته بودند دست از سرش برنمی‌داشتند و کابوس‌های شبانه ادامه میافت؛ بی‌خوابی‌ها برطرف نمی‌شد و رگه‌های خونین استوار در جای خود می‌ماندند. کم کم دارد پلک‌هایش گرم و از اسارت فکر و خیال آزاد می‌شود که با خوردن تقه‌هایی بر در مشکی رنگ از جا می‌پرد. لعنتی زیر لــ*ب نثار کسی که در زده است می‌کند و کلافه اجازه‌ی ورود را صادر می‌کند:
- بیا تو!
پس از صدور اجازه‌اش درب آهسته و با صدای جیغ‌مانند باز می‌شود و سوفیای نگران داخل اتاق می‌آید. در را آهسته می‌بندد و با سردی به سوی میز و کاترین آشفته می‌رود. کاترین به سرتاپای او نظر کلافه‌ای می‌اندازد و با صدای ضعیفی زمزمه می‌کند:
- بشین.
سوفیا درحالی که سردی در چهره‌ی وسیم‌اش موج می‌زند آرام صندلی مشکی رنگ مقابل کاترین را عقب می‌کشد و روی آن می‌نشیند. علی‌رغم این‌که ناخودآگاه از دست کاترین دلخور است؛ اما چهره‌ی آشفته‌‌ی او دلش را به رحم می‌آورد. در این چند روز حتی شانه را بر گیسوان بلند و به هم ریخته‌اش نزده بود. می‌توانست بگوید در طول این شانزده سال رفاقت این نخستین باری است که کاترین را این‌گونه می‌بیند. تا آن‌جایی که می‌دانست رفیق شفیق‌اش همیشه بر حال و احوال خود مسلط بود؛ حتی در خراب‌ترین حال‌ها هم می‌توانست خود را خوب نشان دهد و این او را بیشتر نگران کاترین آشفته‌ی کنون می‌کرد. آهسته دست‌های یخ‌زده‌ی کاترین را در دستان گرم‌اش می‌کشد و آن‌ها را آرام نوازش می‌کند. چندی نمی‌گذرد که کاترین با این حرکت عصبی می‌شود و دستش را از دست سوفیا بیرون می‌کشد. در هر حالی هم که بود نمی‌توانست این میزان از دلسوزی و ترحم را تحمل کند.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
چهره‌ی سوفیا با کشیده شدن دست‌های کاترین از دست‌هایش سردی بیشتری به خود می‌گیرد. چرا این بشر حتی زمانی که تا این حد نیاز به محبت داشت نمی‌تونست با کسی دوستی کند؟ می‌خواهد اعتراض کند؛ اما حال آشفته‌اش را که می‌بیند؛ دلش به رحم می‌آید و پشیمان می‌شود. بار دیگر غرورش را زیر پا می‌گذارد؛ صدای خرد شدن قلب لطیف‌اش را می‌شنود؛ اما باز هم دستش را روی دست رفیق عزیزش می‌گذارد. درحالی که قطره‌های بی‌رنگ اشک دید چشمان مشکی‌اش را تار و مات کرده است؛ خیره شده به صورت پریشان کاترین با مظلومیت و افسوس خاصی در آوای لرزان‌اش لــ*ب می‌زند:
- کاترین داری خودت رو نابود می‌کنی!
کاترین با شنیدن این حرف پوزخندی می‌زند؛ با کلافگی از جیب‌ پیراهن مشکی‌اش آخرین نخ سیگار را درآورده و کنج لبش می‌گذارد. یعنی فکر نمی‌کرد بیان این سخن هیچ تفاوتی در حال آشفته‌ی کاترین ایجاد نمی‌کند؟ همان‌طور که میان حلقه‌های دود ناشی از سیگار درحال غرق شدن است با لبخندی تلخ و پر از بغض زمزمه می‌کند:
- می‌دونی، دلم می‌خواد به بچگی‌هام برگردم. همون موقع که بزرگ‌ترین رویای زندگی‌ام ورود به یه سرزمین شکلات بود. آره... من همین رو می‌خوام... دلم برای اون رویاهای بچگونه و... شیرین و... دست‌نیافتنی تنگ... .
می‌خواهد بروز دلتنگی‌های تلخ و زیبایش را ادامه دهد؛ اما بغض سنگینی که مانند یک سنگ سخت گلویش را به اسارت گرفته است امان نمی‌دهد. می‌خواهد زار زار گریه کند؛ اما به دلیل حضور سوفیا غرورش اجازه‌ی گریستن را صادر نمی‌کند. سوفیا درحالی که سعی بر این دارد با حال و هوای بارانی او‌ همدردی کند؛ اما چیزی به ذهن‌اش می‌رسد و تصمیم می‌گیرد از در دیگری برای شاد کردن او وارد شود. همان‌طور که ابروان مشکی‌اش را در هم می‌برد و طبق عادت قسمتی از گیسوان مشکی‌اش را دور انگشت‌اش لوله می‌کند؛ با لبخندی موذیانه روی لــ*ب‌های شرابی‌اش می‌گوید:
- آرزو داشتی توی یه سرزمین شکلاتی باشی؟ واقعا؟
خواستار دریافت لبخند است؛ اما کاترین جز چشم‌غره‌ای سنگین چیزی نثارش نمی‌کند. خودش هم خوب می‌دانست پرت کردن حواس کاترین با شوخی و خنده کار درستی نیست. کاترین همانند خردسالان چهار پنج ساله نبود که کسی بتواند با شوخی و خنده حواس‌اش را از اندوه‌ها و هراس‌هایش پرت کند یا سرش را شیره بمالد. کاترین دختری بود که تا با حقایق روبه‌رو نمی‌شد؛ تا با هراس‌هایش نبرد رو در رو نمی‌کرد نمی‌توانست آرام و قرار بگیرد. او دختری نبود که با دروغ‌های شیرین آرام شود. او از حقیقت و ایستادگی زاده شده بود و تا لحظه‌ی مرگ نمی‌توانست تسلیم شود. ترجیح می‌داد زجر بکشد، شکنجه شود و حتی بمیرد؛ اما تحمل شکست و تسلیم شدن را نداشت. سوفیا هنگامی که می‌بیند نمی‌تواند با دروغ سر دختری همانند کاترین را شیره بمالد تصمیم می‌گیرد از در حقیقت وارد شود:
- کاترین! همون اتفاقی که برای تو افتاده برای دنیز هم افتاده برای کلارا هم افتاده و حتی روی زندگی رابرت هم تا حدی تاثیر گذاشته. اون‌ها الان دارن زندگی‌شون رو می‌کنن، ناراحت شدن، گریه کردن، زجر کشیدن... ولی... ولی... ولی...
حتی بغض گلوی سوفیا را هم به اسارت می‌گیرد. وضعیت کاترین که مقابل‌اش میان اشک‌های بی‌رنگ لبخند می‌زند؛ آنقدر حزن‌انگیز است که کسی نمی‌تواند خودش را کنترل کند. همیشه همین گونه بود. اشک می‌ریخت، زجر می‌کشید، می‌مرد، اما نمی‌توانست لبخند نزند. او از جنس سنگ خلق شده بود؛ اگر اشک می‌ریخت سبک نمی‌شد بلکه اشک‌ها کاترین سنگ‌گون را ذوب می‌کردند. لبخند در واقع آخرین مقاومت‌اش بود: خوب می‌دانست اگر لبخند نزند نمی‌تواند مقابل اندوه‌ها و هراس‌هایش مقاومت کند. لبخندها چشمان‌اش را از کابوس‌های خاکستری‌اش باز می‌کرد و تنها راه نجات‌اش بود. سرانجام سوفیا کمی روی خودش تسلط پیدا می‌کند و همان‌طور که بغض‌اش را به کمک بزاق دهـ*ان قورت می‌دهد فریاد می‌زند:
- ولی تو زجر نمی‌کشی! تو آشکارا زجر نمی‌کشی زجر کشیدنت درونیه! خودخوری می‌کنی، استرس و ترس از درون مثل یه انگل آروم آروم نابودت می‌کنه و تو هنوز تو اون کابوس‌های چند سال پیش غرقی و نمی‌تونی فراموششون کنی!
با این سخن سوفیا طاقت کاترین طاق می‌شود. مشت‌اش را محکم روی میز می‌کوبد طوری که سوفیا با صدای آن از جا می‌پرد. با خشم بسیاری از جا بلند می‌شود و درحالی که زبان‌اش را برای خالی کردن حرص‌اش گاز گرفته است به سوی سوفیا می‌رود. مقابل‌اش زانو می‌زند؛ وحشیانه چانه‌ی تیز او را میان ناخن‌های مشکی‌اش می‌گیرد و همان‌طور که از عصبانیت نفس نفس می‌زند؛ بریده بریده می‌گوید:
- پات رو از گلیمت درازتر نکن! کلارا، دنیز و حتی اون رابرت لامصب هیچوقت اندازه‌ی من زجر نکشیدن! هیچوقت اتفاق‌هایی که برای من افتاد براشون نیوفتاد! می‌فهمی؟! می‌فهمی‌؟! هیچکس اندازه‌ی من سختی نکشید و پنهان‌ نکرد که الان بخوام غرورم رو زیر کفش‌های عروسکی مشکی‌ام خرد و خاکشیر کنم‌ و همه چیز رو خراب کنم! من به دنیا نیومدم که تو بخوای برام دلسوزی کنی! فهمیدی یا نه؟!
با سکوت سوفیا کم کم با انگشت‌هایش گلوی او را چنگ می‌زند و صدای خس خس و نفس نفس‌هایش به گوش می‌رسد. همان‌طور که رنگ صورت‌اش درحال کبود شدن است سعی می‌کند دست کاترین را پس زده و راه تنفس‌ خود را از میان ناخن‌های او آزاد کند. سرانجام کاترین با پوزخندی گلوی او را رها می‌کند و از جا برمی‌خیزد. هنگامی که راه تنفس‌اش باز می‌شود بی‌وقفه نفس نفس می‌زند و با حیرت خاصی به کاترین نگاه می‌کند. پاسخ محبت‌هایش این بود؟ این‌که این‌طور وحشیانه برخورد کند و قصد جانش را داشته باشد. همان‌طور که به کاترین آشفته نگاه می‌کند؛ مالیدن شقیقه‌هایش را می‌بیند و پس از آن هم کوبیده شدن در و خارج شدن‌اش را. کمی که حالش جا می‌آید با ضعف از جا بلند و از اتاق خارج می‌شود.
***
روسیه مسکو
سال دو هزار و سه
زمان حال
همان‌طور که از فنجان مشکی رنگ‌اش اسپرسو می‌نوشد؛ کاغذهای مقابل‌اش را پس می‌زند و موبایل طلایی رنگ‌اش را از جیب کت سرمه‌ای‌اش بیرون می‌آورد. میان لیست مخاطبین‌اش به نام راشل برمی‌خورد و با لبخندی روی لــ*ب‌های چروک و کبودش دکمه‌ی تماس را فشار می‌دهد.
 

Aynaz

کاربر انجمن
کاربر انجمن
6/4/21
51
71
18
تلفن بوق می‌خورد یکی، دو تا، سه تا، چهار تا، اما تنها یک مشترک موردنظر پاسخ‌گو نیست لطفا بعدا تماس بگیرید به زبان روسی نصیب‌اش می‌شود. دستان چروک‌اش را میان گیسوان سپیدش می‌برد و برای بار دوم تماس می‌گیرد. خوب می‌داند که راشل اغلب دیر به تماس‌هایش پاسخ می‌دهد. اکثر اوقات مشغول آموزش و تمرین گرافیک و طراحی به شاگردان‌اش بود. ویکتور همیشه استعداد فوق‌العاده‌ی دخترش را در زمینه‌ی گرافیک تحسین می‌کرد و چند باری هم پیشنهاد همکاری با باند را به راشل داده بود؛ اما هر بار چیزی جز درباره‌اش فکر می‌کنم نصیب‌اش نشده بود. راشل مشکلی با کارهای خلاف پدرش نداشت؛ اما هرگز راضی نمی‌شد وارد این کارها شود. خصوصاً کنون هنگامی که عاقبت برادر بیچاره‌اش را که وارد کارهای پدرش شده بود نظاره می‌کرد؛ بهانه‌ای بود تا بیشتر از دعوت‌های خطرناک پدرش دوری کند. سرانجام بوق‌های تماس دوم نیز به پایان می‌رسد و تلفن روی پیغام‌گیر می‌رود:
- سلام راشل هستم، متاسفانه الان نمی‌تونم تلفن رو جواب بدم اگه کار مهمی دارین پیغام بذارین‌.
اشک در چشمان عسلی پیرمرد جمع می‌شود و روی گونه‌ی او می‌غلتد. چقدر دلش برای این آوای گرم و خوش‌آواز تنگ شده بود. تقریباً چند روز از آخرین قرارش با راشل می‌گذشت. قراری که در آن راشل گفته بود تا هنگامی که قاتل چارلی را پیدا نکند حق هیچ گونه تماسی با اون ندارد. اما مگر دل او طاقت می‌آورد؟ کنون اطمینان یافته بود که دخترش نه به خاطر وقت نداشتن و تدریس به شاگرهایش بلکه به علت بیخیالی و بی‌رحم بودن او تلفن را جواب نمی‌دهد. نفس عمیقی می‌کشد؛ بغض‌اش را قورت می‌دهد و سرش را آهسته به صندلی مقابل میز کارش می‌کوبد. چند بار این کار را انجام می‌دهد و بعد، از شدت بی‌قراری برمی‌خیزد و از اتاق کارش خارج می‌شود.
***
انگلیس لندن
سال دو هزار و سه
زمان حال
پس از اتمام کامل دوره‌های آموزشی از سالن آموزش خارج می‌شود و نفسی آسوده می‌کشد. عسلی‌هایش را آهسته و پر آرامش روی هم می‌گذارد و لبخندی روی لــ*ب‌های سرخ‌اش جولان می‌دهد. همان‌طور که در اوج آرامش به سر می‌برد رابرت پشت سرش از سالن خارج می‌شود و رشته‌ی آرامش‌اش را قطع می‌کند. نظری کوتاه به سرتاپای رابرت می‌اندازد و تنها یک چیز را متوجه می‌شود. کلافگی! از آغاز آموزش تا کنون تمام مدت بی‌قرار و کلافه بوده است. می‌توانست شرط ببندد که همه‌ی این بی‌قراری و کلافگی‌ها برای دیدار مجدد آن دخترک کارولین‌نام است؛ اما دلیلش را نمی‌دانست‌‌. در این مدت بارها دیده بود که رابرت در مواجهه با آن دخترک چگونه عرق‌ می‌کند و تپش قلب می‌گیرد. اگر به قضاوت او بود این احساس را عشق می‌دید؛ اما رابرت کاملاً این را انکار می‌کرد. کاترین خوب می‌دانست که جنس قلب رابرت از سنگ است و به سادگی دلش را نمی‌بازد؛ اما اگر این احساس عشق نبود، پس چه نامی می‌توان برایش گذاشت؟ همان‌طور در افکارش دست و پا می‌زند که با آوای شیطنت‌آمیز سوفیا از جا می‌پرد:
- به چی زل زدی؟ به رابرت؟
نخست با پاره شدن رشته‌ی افکارش توسط سوفیا شوکه می‌شود؛ اما بعد لبخندی روی لبش می‌آید. او هنوز علی‌رغم رفتارهای بدی که اخیرا داشت قهر نکرده بود و این جای حیرت داشت. درحالی که عسلی‌هایش را به طرز مرموزی ریز می‌کند؛ با لبخندی شیطانی می‌گوید:
- تمام وقتی که به این بی‌مصرف‌ها آموزش می‌دادیم زیر نظر دارمش. تمام نگاه و فکر و حواسش روی یه دخترست!
با این سخن کاترین ابروی مشکی سوفیا بالا می‌پرد و چهره‌اش رنگ حیرت می‌گیرد. می‌توانست بگوید نسبت به دیگران بیشترین شناخت را از رابرت دارد و طبق شناختی که از او در ذهن‌اش ثبت شده است هر چیزی جز احساس عشق را می‌توان یافت. آخرین الویت رابرت در زندگی عشق و این احساس در دورترین نقاط مغزش جا خوش کرده بود. با این‌که کاترین این را می‌گفت؛ سوفیا بعید می‌دانست سخن‌اش صحت داشته باشد. با تیله‌های مشکی‌اش نیم‌نگاهی به رابرت می‌اندازد و آهسته زمزمه می‌کند:
- بعید می‌دونم! آخرین باری که دیدی رابرت عاشق دختری شده کی بوده؟
کاترین نخست به اندیشه فرو می‌رود؛ اما پس از مدتی گره ابروان قهوه‌ای‌اش باز می‌شود و فکری شیطانی به ذهن‌اش خطور می‌کند. در مقابل نگاه حیرت‌آمیز سوفیا قهقهه‌ای بلند و پر شیطنت سر می‌دهد و با ریز کردن عسلی‌هایش پاسخ می‌دهد:
- معلومه عاشق تو! یادت نمیاد؟
ابروان مشکی سوفیا با این جواب بالا می‌پرد و تیله‌هایش ریز می‌شود‌. کاترین از چه سخن می‌گفت؟ تا آن‌جایی که سوفیا یادش می‌آمد رابرت به جز چند کلمه صحبت با او هیچ ارتباطی نداشت و این مسبب شد چهره‌اش بیشتر رنگ حیرت بگیرد. درحالی که میان اندیشه‌هایش به دنبال پاسخ می‌گردد با گیجی خاصی در چهره‌اش از کاترین می‌پرسد:
- کی؟ منظورت چیه؟
کاترین هیچ نمی‌گوید و تنها ابروان‌اش را با همان شیطنت قبلی بالا می‌اندازد. سوفیا نخست مجدداً گیج می‌شود؛ اما با برق شیطنت در عسلی‌های کاترین تازه متوجه موضوع می‌شود. همان‌طور که بسیار آهسته گیسوان فندقی کاترین را می‌کشد و شاهد خنده‌ی پر شیطنت اوست؛ عصبی جیغ و داد می‌کند:
- دیوونه! فکر کردم چی می‌گی! اون موقع من هفت سالم بود رابرت جانت هم ده سالش!
کاترین همان‌طور که بلند بلند می‌خندد و گیسوان‌ بلندش را از چنگ او بیرون می‌کشد؛ میان خنده‌هایش بریده بریده می‌گوید:
' خیلی... خیلی خوب... عصبی نشو!
سپس هنگامی که خنده‌هایش تمام می‌شود نخستین چیزی که با دیدن سوفیا نظرش را جلب کرده بود دوباره‌ یادش می‌آید. اخمی میان ابروان قهوه‌ای‌اش می‌نشیند و با لحن گرفته‌ای زمزمه می‌کند:
- راستی...
نظر سوفیا که روی صندلی آبی رنگ و پلاستیکی سالن درحال درآوردن کفش‌های مخصوص آموزش‌ها است به او جلب می‌شود. کاترین همان‌طور که انگشتان ظریف‌اش را روی هم بالا و پایین می‌کند؛ از چیزی که می‌خواهد بگوید مطمئن نیست. عرق‌اش را با آستین مشکی پلیورش پاک می‌کند. نگاهی به سرتاپای سوفیای کنجکاو و منتظر می‌اندازد و می‌پرسد:
- تو باهام قهر نیستی؟
ابروان مشکی سوفیا با این سوال بالا می‌پرد؛ سرش را بالا می‌‌گیرد و گیج می‌پرسد:
- برای چی؟
و بعد دوباره مشغول باز کردن بندهای کفش‌های مشکی رنگ‌اش می‌شود.
 

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر