جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان هورا|خدیجه اسدی کاربر انجمن ستارگان رمان

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
نام رمان: هورا
نویسنده: خدیجه اسدی
ژانر: اجتماعی
ناظر محترم: @Zhaleh
خلاصه.
هورا دختریست که چون آهویی رمنده از پیچ و خم‌های زندگی می‌گذرد و به خواسته‌هایش جامه‌عمل می‌پوشاند و در این مسیر
به کمک کسانی که دست یاری به سویش دراز کرده‌اند، می‌شتابد.
 
آخرین ویرایش:

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
دست‌هایی غول‌پیکر به یک‌باره از دل زمین بیرون جست و مچ پاهای اسفندیار را در حصار بی‌رحمش گرفت.
چشم‌های وق‌زده‌ اسفندیار در کاسه چرخید و از شبح سیاهی که او را به طرف خود می‌کشاند، به درخت چناری که همان حوالی بود، کشیده شد.
چنگ زد و دست‌های بی‌رمقش دور شاخه درخت حلقه شد و تقلا کرد خودش را بالا بکشد.
نگاه دردمندش را به ظلمت آسمانی که تا همین چند لحظه پیش خورشید در آن می‌درخشید، دوخت و حس کرد چیزی در در دورنش فرو ریخت.
چشم‌هایش سیاهی رفت و
عرق سردی روی پیشانی پر چینش نشست و احساس کرد در دنیایی از خلأ غوطه‌ور شد.
ناخن‌های بلندی به تیزی دشنه‌ از انگشت‌های شبح سر برآورد و یک آن در استخوان ساق پای او فرو رفت و تا ستون فقراتش را از هم درید.
پلک‌هایش را بر هم‌فشرد و نعره‌هایش در تاریکی شب پیچید.
از چروک‌های پر کلاغی دور چشم‌هایش خون جهید و روی گردنش لغزید .
بوی خون که زیر بینی‌اش پیچید، عق زد و از بوی تعفن و زردآبی که از معده‌اش بیرون آمد، ابرو در هم کشید و دوباره عق زد.
درد تا انگشت‌های دستش هم رسید و انگشت‌هایش شل شد و ناگاه شاخه درخت را رها کرد و به قعر گردابی که شبح از آن سر بر آورده بود، فروافتاد.
فریاد اسفندیار سکوت اتاق را در هم شکست.
پلک‌هایش با وحشت از هم باز شد و نگاه وق‌زده‌اش به تیرک‌های چوبی سقف خیره ماند.
با پشت دست عرق‌های روی پیشانی‌اش را زدود.
همه لباس‌هایش که خیس از عرق و به بدنش چسبیده بود.
دستی بر سر بی‌مویش کشید و نفس تندی از س*ی*نه بیرون فرستاد و به زحمت از جایش بلند شد.
دستش را به دیوار گلی گرفت و با پاهایی لرزان به طرف پنجره چوبی رفت.
دست پیش برد و پنجره را به بیرون هل داد و از ورای پنجره، نگاهش را به تک درخت چنار تپه روبه رو دوخت.
چانه‌اش لرزید و لــ*ب‌هایش را به‌هم فشرد. اشک در چشم‌هایش حلقه زد و چشمانش را سوزاند.
خسته از کابوسی که گاه و بی‌گاه به سراغش می‌آمد و خواب را بر چشم‌هایش حرام می‌کرد، لــ*ب به دندان گزید.
شاید بهتر بود که درخت چنار را قطع می‌کرد.
از ترس بر ملا شدن حقیقتی که سال‌ها به دوش می‌کشید زانوهایش تا شد و تن خسته‌اش روی زمین آوار شد.
 
آخرین ویرایش:

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
هورا از بهت حرف‌هایی که شنیده بود، آب دهانش را بلعید و روی صندلی چرمی‌ قهوه‌ای رنگ جابه جا شد. انگشت‌هایش را درهم قلاب کرد و خیره در چشمان گریان زن روبه‌رویش، لــ*ب زد.
- باور نکردنیه، چطور این‌همه سال خودشو نشون نداده؟
پوران نم چشم‌هایش را با دستمال کاغذی که روی میز بود، گرفت و نگاهش را به کف‌پوش کرم رنگ دفتر هورا دوخت.
- خدا ازش نگذره که شرش از تو گورم چسبیده به دامن من و ول ...
با شنیدن صدای فریادی از داخل سالن، حرف در دهـ*ان پوران ماسید و چشم‌های گرد شده هورا به در بسته اتاق خیره ماند.
- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟
صدای مرد که اوج گرفت، هورا یک تای ابرویش را بالا داد و به تندی از جایش بلند شد.
- عذر می‌خوام الان برمی‌گردم.
سپس به طرف سالن پا تند کرد و صدای کفش‌های پاشنه بلندش در اتاق طنین انداخت.
پریسا که پشت میزش سر پا ایستاده بود، نگاه پر از خشمش را به سهراب دوخت و انگشت اشاره‌اش را روی دهانش گرفت.
- هیس، چرا آبرو ریزی می‌کنی؟!
سهراب خشمی که در نگاهش زبانه می‌کشید را به چهره پریده رنگ پریسا پاشید.
- مثلا قانون خوندی خیر سرت؟ واسه چی بهش عمل نمی‌کنی؟
پریسا از سرِ خشم صدا بلند کرد.
- باز چه برنامه‌ای داری سهراب!
سهراب زبانش را بیرون کشید و دندان‌های زردش را رویش فشرد.
- من رو کفری ن*کن، پریسا.
- اینجا چه خبره؟
نگاه سهراب روی چهره قاطع اما خونسرد هورا نشست، آب دهانش را فرو داد و به آرامی گفت:
- شما که سرتون تو قانونه، در مورد اذن همسر چیزی شنیدید؟
هورا گوشه‌ لبش را به دندان کشید و به آرامی پرسید:
- شما چطور؟ در مورد حقوق دیگران چیزی شنیدید؟
پریسا س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد و نگاه نگرانش بین هورا و سهراب دو دو زد.
هورا با قدم‌هایی استوار به طرف صندلی‌های گوشه سالن رفت و رو به سهراب گفت:
بفرمایید بشنید آقا سهراب، هر حرفی دارید می‌شنویم.
سهراب شانه‌ای بالا انداخت و با غیظ گفت:
- حرفام رو قبلا زدم، کو گوش شنوا؟
نگاه هورا روی صورت برافروخته پریسا چرخی زد و چشم‌هایش را تنگ کرد.
پریسا حس کرد که خون به مغزش نمی‌رسد، س*ی*نه‌اش را از نفسی تند خالی کرد، میز را دور زد و درست روبه روی سهراب ایستاد.
- د آخه اگه من کار نکنم، تو پول کوفت و زهر مار تو از کجا میاری؟
سهراب پوزخندی زد و مشت گره‌ کرده‌اش را روی میز کوبید.
- زر مفت نزن، من خودم کار و درآمد دارم، صد تای مثل تو رو می‌تونم بخرم و آزاد کنم.
هورا دندان‌هایش را با غیظ روی هم فشرد و با لحنی محکم گفت:
- مؤدب باش آقا سهراب.
- به شما مربوط نیس، مسئله خانوادگیه.
هورا ابروهای پهن‌هاشور‌ زده‌اش را بالا انداخت، چند گام بلند برداشت و به طرف سهراب رفت، پوزخندی روی لــ*ب‌هایش نشاند و گفت:
- لطف کنید مسائل خانوادگیت رو ببر تو خونتون حل کن! اینجا محل کاره.
سهراب لــ*ب‌های کلفتش را به دندان کشید، پره‌های بینی‌اش از هم باز شد و نفس‌های تندی بیرون راند.
انگشت اشاره‌اش را به طرف پریسا گرفت و زیر لــ*ب غرید.
- وقتی زن آدم حرمتش رو نگه نداره، از غریبه چه انتظاری هست.
تلخندی روی لــ*ب‌های لرزان پریسا نشست و یک‌وری نگاهش کرد.
- تو از احترام حرف نزن که...
- جمع کن بریم.
پریسا بدون آنکه پلک بزند، به سهراب خیره شد و دندان‌هایش را روی هم سایید.
پلک‌های سهراب به تندی باز و بسته شد و زبانش را زیر دندان‌هایش فشرد.
- بهت می‌گم جمع کن تا اینجا رو بهم نریختم.
پریسا به میزی که همیشه با وسواس مرتب و تمیز می‌کرد، زل زد و لــ*ب به دندان کشید.
سپس نگاهش در نگاه آشفته هورا گره خورد.
هورا آهی کشید و به اشاره سر مجوز خروج را صادر کرد، همانطور که به طرف اتاقش می‌رفت با خودش فکر کرد:
" به چی این مرتیکه دل‌خوشی‌ تو دختر"
با انگشت اشاره ضربه‌ای به در اتاقش نواخت و داخل شد و لبخند نیم‌بندی نثار مهمانش کرد.
- ‌معذرت می‌خوام پوران جون.
پلک‌های پوران لرزید و چانه‌اش جمع شد.
- امان از دست آدم‌های خودخواه.
خوب می‌شناخت داد و فریاد‌هایی این‌چنینی را که همه عمر لرز به جانش انداخته بود.
با شنیدن تقه‌ای که به در اتاق خورد هر دو سرشان را به طرف در چرخاندند.
پریسا سرش را از لای در داخل برد و لــ*ب‌های سفیدش به آرامی جنبید.
- هورا جان شرمنده...
هورا گوشه لبش را به دندان کشید و میان حرف او دوید.
- محکم باش پریسا، نذار فردا روزی شرمنده خودت باشی.
پریسا بغضش را فرو داد و دستش را روی دستگیره در فشرد.
شاید حق با هورا بود و او زیادی کوتاه آمده بود.
پوران سرش را بالا گرفت، هزاران سوال در ذهنش جولان داد.
نگاه پوران از موهای بلوطی رنگ و خوش‌فرم پریسا تا انگشت‌های ظریف و لاک‌زده‌اش کشیده شد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
"تو دیگه چرا، تو که هم تحصیل‌کرده‌ای هم خوش بر و رو"
نگاهش در اندوه لانه کرده‌ی چشم‌های پریسا غرق شد و دخترکی را دید با موهای سیاه بافته که دو طرف صورت سفیدش را قاب گرفته بود.
نگاهش را به گل‌های سرخ چادر سفیدش دوخته و
از شرم حضور جوان روبه رویش که سر به زیر داشت و زیر چشمی نگاهش می‌کرد، گونه‌هایش رنگ به رنگ می‌شد.
خسرو دستی به سیبل‌های قیطانی‌اش کشید و صاف در چشم‌های بادامی و سیاه دخترک چشم دوخت.
در دل به مادرش حق داد که شیفته‌ او شده بود.
به قول مادرش پوران مثل پنجه آفتاب بود.
خسرو نگاهش را از پرده‌های نیلی رنگ اتاق گرفت و نگاه رمنده پوران را شکار کرد.
گونه‌های پوران گل انداخت و چادرش را دور صورتش گرفت و چشم دوخت به استکان کمر باریکی که چایی‌اش زیر نور سر زده از لای پرده، می‌درخشید.
آسیه، هیکل پرش را تکانی داد و به بتول که هنوز رخت عزا به تن داشت، چشم دوخت.
- خدا بیامرزه مادر تو بتول خانم، از قدیم گفتن تو کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
بتول آهی کشید و با غیظ به آسیه زل زد.
- خدا رفتگان شمارم بیامرزه، آسیه خانم.خوبیت نداره، ما هنوز عزاداریم.
- ای خواهر چهلم اون مرحوم که گذشته، نمیشه که تا سال اون خدابیامرز صبر کنیم.
آسیه، پوران را در مراسم ختم مادربزرگش دیده و با همین چرب‌زبانی‌ها بود که بتول را راضی کرده بود اجازه بدهد، پوران و خسرو یک نظر همدیگر را ببینند.
بتول نگاهی به موهای براق و سیاه خسرو که نصف پیشانی‌ پهنش را پوشانده بود، انداخت.
جوان برازنده‌ای بود که هر کسی آرزو داست دامادش شود.
آسیه چایی‌اش را که خورد، استکان را روی نعلبکی گذاشت و نگاه تحسین‌ برانگیزش را به عروس آینده‌اش داد.
- عجب چایی خوش‌طعمی بود، هزار ماشالله مادر، چشمم کف پات.
- کنیز شماست.
خسرو همانطور که سر به زیر داشت، نگاه شیطنت آمیزی به پوران انداخت که از چشم او دور نماند.
پوران زیر سنگینی نگاه خسرو، حس کرد که گونه‌هایش آتش گرفت، آب دهانش را بلعید و نفس در س*ی*نه‌اش حبس شد.
به راستی که نگاه‌های خسرو، احساسش را غلغلک می‌داد.
آسیه به پشتی‌قرمز رنگ تکیه داد و همانطور که اتاق بزرگ و دلباز را از نظر می‌گذراند، دستی به فرش‌های قرمز دست‌بافت زیر پایش کشید و بدون آنکه کسی متوجه شود، نگاهی به زیر فرش انداخت.
تمیزی زیر فرش‌ها و وسایلی که برق می‌زدند،
نشان از کدبانویی پوران بود و در انتخابش هیچ شکی نداشت.
این دختر می‌توانست، پسر سر به هوایش را رام کند.
- گفتید آقا خسرو رو ماشین سنگین کار می‌کنن؟
- خودت بگو پسرم.
خسرو چهار زانو نشست و نگاهش را به گل‌های قالی داد و گفت:
- بله، بار میبرم، ماشین‌رو تازه خریدم.
- مبارک باشه، ان‌شالله چرخش به شادی براتون بچرخه.
آسیه از سر شوق بلند خندید.
- ان‌شالله...خب بتول خانم کی اجازه می‌دید که برای بله برون بیایم.
لــ*ب‌های بتول خانم بهم دوخته شد، اگر به این زن بود که دو روز دیگر دست عروسش را می‌گرفت و از این خانه می‌برد.
- آسیه خانم جان، من هنوز عزادارم، جواب و خواهر و برادرای داغدارمو رو چی بدم؟
- خواهر جان، یه بله برون بی‌سر وصدا می‌گیریم.
بتول گره‌ای به ابروهای باریک پر شده‌اش، داد.
- نه آسیه‌خانم پدرش برا پورانم هزارتا آرزو داره، اجازه بدید مشورت کنم با آقاش.
با صدای هورا، پوران از خیال خوش روز‌های دلدادگی، بیرون پرید، آهی از سر حسرت کشید و گفت:
- چیزی گفتی، عزیز جان.
- دخترا چی‌ می‌گین؟ ملیحه.
پوران لــ*ب به دندان گزید و سرش را تکان داد.
- مژگان و مرجان که وقتی شنیدن مثل اسفند رو آتیش شدن
ملیحه هم می‌گفت اونم یه بدبخته مثل ما.
هورا با انگشت اشاره بالای لبش را خاراند و با افسوس سری تکان داد.
- بچه‌ هم که پسره؟
- خدا ازش نگذره، اگه من رو از پله‌ها پایین نمی‌نداخت الان پسرم...
زبان در دهـ*ان پوران نچرخید و هق‌هقش در اتاق پیچید.
هورا لــ*ب به دندان گزید و اشک‌هایش را پس زد، سر پوران را روی شانه‌اش نشاند و دست‌هایی را که از وقتی ملیحه سر کار می‌رفت، پینه‌هایشان التیام پیدا کرده بود را نوازش کرد.
 

خدیجه اسدی

ناظر رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
ویراستار آزمایشی
18/11/20
129
576
93
Offline
زبان در دهانش نمی‌چرخید که زنی را که سال‌ها داغدار کودک متولد نشده‌اش بود، تسلا دهد.
پوران بینی‌اش را بالا کشید و دستش را روی دست هورا گذاشت، او را به اندازه ملیحه دوست داشت.
از همان روزهایی که کتاب به دست به خانه آنها می‌آمد و تا غروب با ملیحه پای درس و مشقشان می‌نشستند و لابه لای درس‌خواندن‌هایشان، بگو مگو‌ها و شیطنت‌های دخترانه‌شان حیاط خانه را در بر می‌گرفت.
- دخترامو قد دنیا دوست دارم، اما حسرت اون بچه هنوز تو دلمه، اگه بود الان دخترام پشت و پناه داشتن.
- ای بابا پوران جون با این فکرها فقط خودتو آزار می‌دی، ماشالله دخترات مثل کوه پشت هم‌دیگه‌ان.
با یادآوری دخترها چشم‌هایش درخشید و لبخندی از سر رضایت روی لــ*ب‌هایش نشست.
- الهی که همه جوونا سفید بخت بشن، دخترای منم.
- آمین.
پوران از جایش بلند شد و چادرش را روی سر مرتب کرد.
- خب من دیگه برم، اول خدا بعد تو عزیز جانم، من که دستم به جایی بند نیست.
هورا دستش را نوازش کرد و پلک‌هایش را روی هم فشرد.
- به روی چشم! هر کاری ازم بر بیاد، دریغ نمی‌کنم.
نگاهش را به چشم‌های دردمندش دوخت و تلخندی روی لــ*ب‌هایش نشست. دلواپسی‌های این زن
گویا، هیچ‌‌وقت تمامی نداشت.
- چشمت روشن دخترم.
پوران را که بدرقه کرد، پشت میز پریسا نشست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به سقف دوخت.
فکر پریسا و رفتار وقیحانه‌‌ی سهراب، بدجوری ذهنش را درگیر کرده بود.
از پریسا حرصش گرفته بود که تا این حد به سهراب اجازه می‌داد در کارهایش دخالت کند.
صدای زنگ تلفن که در سالن پیچید، افکارش را راند.
با دیدن شماره کوهیار، یک تای ابرویش را بالا داد.
- سلام خانم نمیای پایین، دیر می‌‌رسیم‌ها؟
نگاهش را به ساعت روی دیوار دوخت و به تندی از جایش بلند شد.
- ای وای! داشت یادم می‌رفت، اومدم.
گوشی را روی دستگاه گذاشت و به اتاقش رفت و کیف و موبایلش را بر داشت.
کوهیار چند بار با گوشی‌اش تماس گرفته بود، تا قرار امروز را یادآوری کند.
مثل همیشه حواسش به همه چیز بود،
کوهیار و سهراب را کنار هم که قرار می‌داد، وجدانش درد می‌گرفت.
کوهیاری که همیشه هوایش را داشت و دل به دلش می‌داد اما او در حقش کوتاهی می‌کرد و تمام این سال‌ها بین او و خودش دیواری ساخته بود که نفوذ به آن سخت بود.
تلاش کوهیار برای کم ک*ر*دن این فاصله‌ها
همیشه بی‌نتیجه می‌ماند.
هورا نفس عمیقی کشید و پلک‌هایش را باز و بسته کرد و افکار مزاحمش را از خود راند.
انگشتش روی صندوق پیام‌های دریافتی نشست و زل زد به شماره‌ی ناشناسی که با او قرار ملاقات داشت.
" مشکلی برام پیش اومده نمی‌تونم بیام"
ابروهایش بالا پرید و نفس تندی از بینی بیرون فرستاد.
کم کم داشت کلافه می‌شد از فرد ناشناسی که تا دیروز هر وقت تماس‌ می‌گرفت، جز صدای نفس‌های مضطربش از آن سوی خط چیزی به گوش نمی‌رسید.
گوشی را داخل کیفش سر داد و به طرف در خروجی پا تند کرد.
در دفتر را قفل کرد و از پله‌ها که سرازیر می‌شد، همه‌ی فکرش پیش آن فرد ناشناس بود.
کوهیار دست به س*ی*نه به ماشینش تکیه داده و چشم به راه هورا بود.
هورا با ظاهری وارفته به طرفش رفت و شانه‌ای بالا انداخت.
- قرار رو کنسل کرد.
کوهیار گره‌ای میان ابروهای شمشیری‌اش انداخت.
- یعنی چی! مگه ما علافیم؟
هورا چشم‌هایش را ریز کرد.
- شاید یه نفر داره سر کارمون می‌ذاره.
کوهیار شانه‌های پهنش را بالا انداخت و به طرف در ماشین رفت.
- ‌بریم یه بستنی بخوریم.
هورا در ماشین را باز کرد و خودش را روز صندلی جلو انداخت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
روز سخت و پرهیاهویی را گذرانده بود و با کنسل شدن قراری که این روزها ذهنش را مشغول کرده بود، خستگی به تنش ماند.
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا