جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان وداد آل | سمیه رضایی(گندم) کاربر انجمن ستارگان رمان

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
عنوان: وداد آل
نویسنده: سمیه رضایی(گندم)
ژانر: اجتماعی عاشقانه
ناظر: @سحـــر حاجیوند
خلاصه:
"وداد آل" روایتگر زندگی چند خانواده‌ی جنوبی است، زندگی‌ای که با شروع جنگ و اشغال خرمشهر دستخوش تغییرات بسیاری می‌شود.
عاشقانه‌‌هایی در کشاکش جنگ و اسارت و احساساتی ناب در میانه‌ی نبرد.
 

Raby

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
18/11/20
125
627
93
Offline
IMG_20210228_223547_519.jpg

بسمی تعالی

سلام نویسنده محترم، ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن آثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.


پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید؛ در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.


پس از گذشت 35 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ و نقد شورا درخواست نمایید.



پس از اتمام رمان می‌توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.



🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
سلیمه همان‌طور که از دقایقی قبل نگاه خریدارانه‌اش را به او داده بود، دست بالای خالِ لــ*ب گذاشت و همان وقت آوای آهنگین هلهله‌اش اتاق کوچک را پر کرد.
- لی‌لی‌لی‌لی...
امینه برخاست و لبه‌ی دامن بلندش موج افتاد. راه که می‌رفت تن گوشتینش بود که لرز می‌گرفت و پولک‌‌های لباسش چرخ می‌‌زد.
با دو گام بلند آیینه‌ی طرح خورشید را از روی طاقچه‌ برداشت و وقت نشستن به دستان حنا بسته‌ی حنانه سپرد.
- بیو ببین، ببین چه قشنگ شدی دختر!
گفت و نگاه مشتاقش را به سیاهی چشمان حنانه سنجاق کرد.
عروس جوان آیینه نزدیک برد و برای لحظه‌ای مات چهره‌ی خود شد. آن چشمان سرمه کشیده، آن لبان رنگ گرفته و آن سرخی‌ای که به گونه‌های آفتاب سوخته‌اش نشسته، از او لعبتی تماشایی ساخته بود!
لحظه‌ای پلک بست و خود را کنار سلیمِ سیاه چشمِ بلند قامت تصور کرد، آنگاه طرح زیبای لبخند بود که به میهمانی لــ*ب‌هایش دعوت شد. کسی در دلش قند می‌سایید و پس کوچه‌های قلبش سرتاسر ریسه بند بود.
- مو که گُفتُم کار عزیزه حرف نداره! حالا باورت شد؟ دیدی که قُپی نیومدُم؟!
با صدای امینه از خلسه‌ی شیرین وصال با یار جدا شد. دل از آیینه کند و وقتی آن را کناری می‌گذاشت با اخمی نمکین چشم و ابرویی آمد. این دختر آدم نمی‌شد!
عزیزه در اتاق کناری میان دیس گل سرخ شیرینی روی شیرینی می‌چید و سلیمه لباس سفید عروس را از رخت آویز چوبی جدا می‌کرد که در حیاط به صدا در آمد. کسی با مشت روی در آهنین ضرب گرفته بود!
امینه هیجان زده برخاست.
- به خیالُم اومدن!
لبخند دندان نمایش به روی حنانه بود که صدایش اوج گرفت.
- یار میاد یار میاد... از سر بازار میاد...
گفت و جملات پسر بچه‌‌ای که همان وقت با صدایی بلند میان حیاط حرف می‌زد در میان قهقهه‌ی بلندش گم شد.
- اومدن! داماد اومد!
کمی دورتر از آن‌ها، به فاصله‌ی یک کوچه، سلیم بود که پشت رل پیکان جوانان نارنجی رنگ به سوی منزل عزیزه خانم در حرکت بود. طاهر؛ پسر بچه‌ی ده، دوازده‌ساله‌ی همسایه او را به وقت بیرون آمدن از سلمانی سر بازارچه دیده بود.
دشداشه‌ی بلندش را به تازگی خریداری کرده و چپیه‌اش کادوی خواهر بزرگ‌تری بود که از خیلی پیش‌تر آرزوی دامادیِ برادر داشت.
وارد کوچه‌ی باریک که شد نیم نگاهی به رُزهای ربان پیچ شده‌ی روی صندلی کناری انداخت. چشمانش ستاره باران بود!
پیکان تور بسته مقابل سومین خانه‌ متوقف شد و رقص بادکنک‌های رنگی نیمه ماند.
تگ زنگ خانه‌ی عزیزه خانم که به صدا در آمد، حنانه لباس بخت به تن، مقابل آیینه‌ی قدی اتاق خود را برانداز می‌کرد!
کمی بعد پیکان خوش رنگ و بادکنک‌های رقصانش به سوی منزل شریف در حرکت بودند و حنانه بود که زیر نگاه‌های گهگاهی سلیم ذوب می‌شد و جان می‌‌سپرد!
عاقبت تاب نیاورد.
- خو ای‌طور نگام ن*کن!
چشمان سلیم برق زد و به وقت نزدیک شدن به کوچه‌ی شمشاد لــ*ب‌هایش تا انتها کش آمد.
همین شیرین زبانی‌ها بود که اینچنین اسیرِ در بندش کرده بود!
- چطور نگات کُنُم دلبر؟! تو بگو... مو هموطور نگات می‌کُنم.
حنانه نگاهش را به گل‌ها و ترمه‌های روی دستش دوخت و لــ*ب گزیدنش زیر آن تور ضخیم از نگاه پر التهاب سلیم پنهان ماند!
چیزی تا منزل شریف نمانده بود. ریسه‌های رنگی روی دروازه نسبتا بزرگ خانه پیدا بود و صدای نی‌انبان به گوش می‌رسید.
 

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
ماشین که متوقف شد، سر پایین افتاده‌ی حنانه هم بالا آمد، آن‌قدر که نگاهش از پشت آن توری سفید بند سیاهی چشمان سلیم شد. نگاهش عمق گرفت و سلیم با آن دشداشه‌ی سفید و چپیه‌ی عربی در نظرش مردانه‌‌تر از هر وقت دیگری آمد.
- دِ نشد خانم‌ خانم‌ها! قرار نشد ای‌جور چشم بدوزی و سلیم بی‌نوا رو هوایی کنی! ای‌جور باشه الان که اومدُم، بَست تو زنونه می‌شینُم و از کنارت جم نمی‌خورُم...
نمکین خندید و نگاهش را به سرخی رزهای داخل دستش داد. خانه‌ی دلش چراغانی بود...
همان وقت در آن سوی دروازه، حیاط آذین شده‌ی شریف در تب و تاب بود. میهمانان می‌آمدند. پذیرایی از سادات مجلس شروع شده و بوی پلوی عروسی کم‌کمک مشام را پر می‌کرد.
در همان حوالی، میان آن‌همه شلوغی یک جفت چشم سیاه بود که از پشت پرده نگاهش را به آن سوی حیاط سنجاق کرده بود.
پرده را بیشتر کنار زد، سرکی کشید و با دیدن خالد چیزی در دلش فرو ریخت!
سیاهی چشمانش او را تعقیب کرد، وقتی که با آن س*ی*نه‌ی فراخ و سرشانه‌های نسبتا عریض گام برمی‌داشت، وقتی که موهای لختش تاب می‌افتاد و موج می‌گرفت، قلب دخترک بود که در آن سوی پرده ناموزن می‌تپید.
نگاهش هنوز گیر خالد بود که شریف آمد.
- آی خالد! بیو ببینُم.
خالد دیس پر از میوه را روی میزی قرار داد و با اخم ریزی که به پیشانی‌اش افتاده بود به سوی شریف پا تند کرد. در چند قدمی‌‌اش ایستاد و به عادت همیشه موهای لختش را عقب زد.
- جونم عامو شریف!
شریف دستی به محاسن جو گندمی‌اش کشید و نگاه گذرایش از میهمانان تازه وارد گذشت.
- رفتی شیرینی‌ها رو بیاری؟
سری جنباند و طره‌ای از موهایش روی پیشانی افتاد.
- ها که رفتُم. همی چند دیقه پیش با موتو رفتُم همه رو آوردُم، بعدم دادُم قسمت زنونه.
گفت و بی‌خبر از آن دو تیله‌ی سیاه، دست به سوی پرده دراز کرد.
- دادُم دست خاله حلیمه که...
به وقت ادا ک*ر*دن کلمات چشمانش به سیاهی چشمان نیل سنجاق شد و باقی جمله یکباره از یادش رفت.
شریف مصرانه پرسید.
- که چی؟
به دشواری نگاه از آن لعبت فتان گرفت و با کلافگی‌ای رو به شریف لــ*ب گشود.
- که بچینن توی دیس.
دخترک لــ*ب به دندان گرفت و پشت پرده‌ای که مردانه را از زنانه جدا می‌کرد، پنهان شد.
- نیل! نیل! کجا موندی دختر؟! مگه نگُفتُمت برو کمک، نمی‌بینی چقدر کار ریخته؟!
نفس عمیقی کشید و رو به حلیمه ایستاد.
- دِ بیا خو، چرا معطلی!
خواست گامی بردارد که دختر بچه‌ای نفس زنان داخل زنانه دوید.
- عروس اومد! عروس اومد!
همان جمله کفایت می‌کرد تا زنانه به تب و تاب افتد.
به چشم بر هم زدنی همگی حجاب کردند و پرده‌ی پارچه‌ای کنار زده شد.
یکی منقل در دست پیش می‌آمد و اسپند روی سرخی زغال‌ها می‌ریخت و دیگری دهـ*ان گشوده، هلهله سر می‌داد.
سلیم آرام و با وقار دست در دست حنانه پیش می‌آمد و بلندای تور سفید نو عروس از زیر آن چادر سیاه عربی‌ زمین را نوازش می‌کرد.
- لی‌لی‌لی‌لی...
آنگاه که نقل‌های ریز رنگارنگ در هوا اوج می‌گرفت و فرود می‌آمد، همان هنگام که سرخی خون گوسفند درگاه را گلگون می‌کرد، نگاه خالد بود که زیر چشمی به دنبال یک جفت چشم سیاه می‌گشت و کمی آن سو‌تر، در شلوغی جمع، نیل بود که چشم چشم می‌کرد به قاعده‌ی یک نظر خالد را ببیند!
نی‌انبان زن و تنبکچی به دروازه نزدیک می‌شدند و عده‌ای در میانه‌ی حیاط رقص چوبیه می‌کردند.
- امشب شوِ عروسیه، عروسیه حنانه جانه... حنانه جانه...
ملک که یک بند قربان صدقه‌‌ی سلیم می‌رفت تاب نیاورد و با چند گام بلند خود را به آن دو رساند.
- شوِ شور و وصلت این دو گلِ شاد و خندانه... شاد و خندانه...
در میان آواز محلیِ زنان، دست حنایی بر دوش پسر تازه دامادش گذاشت، یک نظر نگاهش کرد و آنگاه که تمام آمالش را زنده و حقیقی دید، رویش را بوسید و حالا سلیم بود که لبخند بر لــ*ب گوشه‌ی چارقد پولک دوزی شده‌ی ملک را در دست می‌گرفت و بر روی چشمانش می‌‌‌‌گذاشت.
شریف که از دامادی تنها پسرش کیفور بود به جوانان در حال رقص شاباش و سر سلامتی می‌داد و ملک این‌بار می‌رفت تا عروسش را در آغـ*وش بفشارد.
کمی بعد عروس و داماد در میان دود غلیظ اسپند و هلهله‌ی دخترکان دم بخت، داخل زنانه شدند و در قسمت آذین شده‌ی خانه، زیر بادکنک‌ها و ریسه‌های رنگی، روی دو صندلی چوبی نشستند.
 

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
حنانه با آن زلفان خرمایی رنگ و آن چشمان آهووَش به پریان قصه‌ها بی شباهت نبود. بی‌آنکه بداند پیچ و تاب موهایش دل می‌بُرد و سرخی لــ*ب‌هایش نفس‌ به شماره می‌انداخت و سلیم سراپا چشم بود برای نو عروسی که انتظار خانه آوردنش را از مدت‌ها پیش کشیده بود.
در میانه‌ی اتاق، حلقه‌ای از زنان و دختران تشکیل شده بود. هم نوایی‌اشان به وقت سر دادن آوازی محلی و صدای کوفتن هماهنگ دست‌هایشان به یکدیگر اتاق نسبتا بزرگ را پر کرده بود.
دود اسپدِ دانه‌دانه ننشسته بود. سینی شربت آبلیمو نفر به نفر می‌گشت و نقل و سکه‌ی مبارک‌باد بود که در هوا دور می‌گرفت و روی عروس و داماد فرود می‌آمد.
در میان اینهمه هیاهو نیل اما تکیه‌اش به دیوار بود. چشمانش بند حنانه؛ حواسش جای دیگری سیر می‌کرد. در رویاهای دور و درازش خود و خالد را می‌دید که هر دو لبخند بر لــ*ب به تصویر خود در آیینه خنچه‌ی جمع و جور عقدشان چشم دوخته‌اند!
حنانه منحنی لــ*ب‌هایش به راه بود. می‌رفت تا انگشت کوچک مملوء از عسل را در دهـ*ان سلیم بگذارد. همان لحظه از فکرش گذشت که ای‌کاش روزهای پیش رویشان مثال همان عسل باشد؛ شیرین...
سلیم عاشقانه‌ترین لبخندش را به لــ*ب سنجاق کرده بود. به وقت رج زدن چشمان یار، با خود می‌گفت که از امشب به بعد دیگر هیچ آرزویی نخواهد داشت!
ملک پای می‌کوفت. دست که در هوا تاب می‌داد جیرینگ و جیرینگ النگوهایش میان شلوغی اتاق گم می‌شد، نیل اما در اوهامش خیال شیرین وصال با آن س*ی*نه ستبرِ پریشان موی را مرور می‌کرد که یک‌باره صدایی کَر کننده گوش‌ها را پر کرد، آن‌قدر مهیب که خانه‌ی چند ده متری شریف به تکان افتاد!
انگشت به عسل آغشته شده‌ی حنانه به دهـ*ان سلیم نرسید. سینی شربت از دستان سرد آسیه افتاد و ملک به وقت پایکوبی پاهایش بر روی فرش لاکی رنگ خشک شد. نیل وحشت زده به لرزش آیینه‌ی میان سفره‌ی عقد چشم دوخت و سلیم از جا پرید. داد می‌زد، فریاد می‌زد و حنانه بود که میخکوب خنچه‌‌ای که اجزایش وارونه شده، نمی‌شنید! صدا به صدا نمی‌رسید. فغان زنان و کودکان بلند بود. سراسیمه به سوی ورودی شیشه‌ای اتاق که حالا دیگر چیزی از آن باقی نبود، هجوم بردند. لوستر تمام بلور از سقف قدیمی جدا شد و بعد از سقوط دخترکی زیر آن فریادِ درد سر داد. بیوه زنی به وقت گریز از هوش رفت و پیرزن چلاق همسایه زیر دست و پاها ماند، پای علیلش لگدمال شد و صدایش به جایی نرسید. گریه‌ی وحشت زده‌ی کودکان بند نمی‌آمد. عده‌ای از پنجره‌ی رو به حیاط بیرون پریدند و تعدادی توانستند خود را به در برسانند اما پاهای لرزانشان قدمی از آن ورودی مسدود شده فراتر نرفت و چشمانشان دیگر غروب آسمان آن روز را ندید...
سقف کهنه‌ی خانه‌ لرزید؛ لرزید و شکافت؛ شکافت و فرو ریخت و جیغ‌ها و فریادهای بی‌وقفه‌‌ی آدم‌هایش زیر تلی از خاک و آوار خفه شد!
گرد و غبار غلیظی همه‌جا را پر کرد و سکوت و سکون حکم فرما شد.
حالا دیگر اثری از جشن و شادمانی چند لحظه‌ی پیش نبود! گویی که از ازل این خانه مخروبه‌ای بوده و تا ابد همان خواهد بود!
 

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
کمی آن‌سو‌تر، پای نخل میان حیاط چال افتاده بود. دود... ناله‌های رو به افول...بوی گس گز خوردگی... اشیاء، اعضاء و جوارحی غلتان در سرخی خونی که تشخیصشان از هم با چشم ممکن نبود...
شیون... فریاد... خون و باز هم خون...


***


شلوغ بود! هر چند دقیقه یکی را می‌آوردند. پیرزنی با هول و هراس نوه‌ی پسری‌اش را روی دستانش آورده بود اما در تمام مسیر ندانسته بود که تن سرد پسرک گویای پایان زود هنگام اوست!
صدای ناله و شیون از محوطه‌ی کوچک بیمارستان به گوش می‌رسید و اخبار شهر بود که لحظه به لحظه نو می‌شد.
- جلو راه نایست آقا! برو کنار...
با صدای کسی به عقب برگشت و چرخ روان و مرد میانسال و پرستار سفیدپوش به سرعت گذشتند!
وقتی که از کنار ایستگاه پرستاری عبور می‌کرد، گام‌هایش بلند بود. گوینده‌ی رادیوی کوچک روی دیوار با صدایی مملوء از غم می‌گفت: حمله‌ی هوایی عصر امروز توسط جنگنده‌های بعث در آسمان خرمشهر...
مقابل در اولین اتاق که رسید دیگر نشنید. حالا گوش‌هایش از گریه‌های کودکی که مادرش را فریاد می‌زد، پر بود! از میان در نیمه باز نگاهش کرد. پیشانی‌ شکافته‌اش از زیر آن بانداژِ ناشیانه پیدا بود! چشم بست، اما تصویر چشمان اشک‌بار دخترک هشت و نیم ساله از پشت سیاهی پلک‌هایش محو نشد!
گام بعدی را که برمی‌داشت، نفس نداشت! گویی که هوا برای بلعیدن کم آورده بود! دو پرستار دوان دوان از مقابل می‌آمدند. پشت سر آن‌ها مردی جوانکی را کول گرفته بود و خون بود که از نوک پاهایش روی کفپوش‌های ابر و باد شره می‌رفت...
- دکتر! دکتر!
زنی از داخل اتاقی با زاری دکتر را صدا می‌زد و او به ششمین اتاق رسیده بود! دست که به درگاهی در می‌گذاشت نای ایستادن نداشت!
نگاهش داخل اتاق کوچک به دنبال کسی گشت. روی تخت آهنین، پشت به او دراز کشیده بود.
پیش رفت؛ بی‌آنکه به عقب برگردد و نگاهی به پشت سر بیاندازد!
سکوت اتاق سنگین بود. قدمی دیگر برداشت و از پنجره‌ی روی به حیاط پیرزن داغدیده را دید. موی می‌کند!
- مو که گفتُم طوریم نی! جون عزیزتون بذارید برُم خونه! نمی‌دونُم چطور شده! هیچکی جوابُم نمیده! اینجا بمونُم دق می‌کُنُم به خدا.
صدای نیل که آمد نگاهش از آدم‌های آن سوی پنجره جدا شد و تا پا‌های گچ گرفته‌ی او کش آمد.
- با تُنُم خانم پرستار! می‌شنُفی؟!
گام آمده را برگشت و پیش از آنکه نیل رویش را برگرداند، از اتاق خارج شد. تاب ماندن نداشت!
وقتی در راهروی پر رفت و آمد گام برمی‌داشت به این فکر می‌کرد که تا صبح فردا چند نفر دیگر را از دست خواهند داد!
- پسرُم... پسرُم کجان خانم؟ آقا دکتر! دستُم به دامنت، پسرُم کو؟ کجان؟
صدای شریف بود که سراسیمه خود را به بیمارستان رسانیده و مثال مرغی سر کنده به این سو و آن سو می‌دوید و سراغ پسر تازه دامادش را می‌گرفت. ساعتی پیش از زیر خروارها خاک بیرون کشیده، آورده بودنش! خالد دیده بود! پاهایی را که از زانو پوستی بیش نبودند، فرق باز شده‌‌‌اش را و دشداشه‌ی خونینش!
- کجان؟! سلیمِ مو کجان؟
 

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
کسی پاسخش را نداد. هراسان خود را به ایستگاه پرستاری رساند. از جراحت کتفش خون قل می‌زد.
- خانم! سلیم... سلیم صفایی...
دستش روی س*ی*نه مشت شد و نفس رفته‌اش مجال اتمام جمله‌ی نیم بندش را نداد.
در سوی دیگر راهرو خالد بود که پاهایش روی سرخی بد قواره‌ی کفپوش‌ها کشیده می‌شد. اینبار گام‌هایش سنگین بود، سرش هم.
کسی از انتهای راهرو فریاد می‌کشید و مویه‌های پیرزن داغدار و گریه‌های دختربچه‌، تمامی نداشت.
- اتاق شونزده آقای دکتر... حالش بده!
گام‌های شتاب زده‌ی دکتر جوان، صدای پرستار و جیغ‌های ممتد زنی که حالا از درگاهی ساختمان داخل شده بود، در سرش می‌پیچید.
پلک زد... سنگین و آنگاه در سیاهی اوهامش سلیم را دید... پهلوی شکافته‌اش را... کبودی چهره‌اش را و حلقه‌‌ی طلایی رنگی که در انگشتش خُرد و مچاله بود!
به سوی شریف قدم گرفت غافل از آنکه همان لحظه، وقتی که پرستار، به زحمت تلفن سبز رنگ را میان شانه و گوشش نگه داشته و داخل دفترچه‌ی سیمی‌ مقابلش دنبال نامی آشنا می‌گشت، زیر نگاه‌های بی‌رمق شریف، روی سلیم صفایی ایست کرده بود! با نگاهی یخ زده، زیر لــ*ب تسلیت گفته و بیمارستان با تمام اتاق‌هایش دور سر شریف چرخیده بود و چرخیده بود!
با نعره‌ی بلند شریف پا تند کرد.

***

تکیه‌اش به در، چشمان محزونش به قطرات سرمی که سر صبر پایین می‌چکیدند، بود. نگاهش لغزید و روی پلک‌های بسته‌ی شریف ماند. فریاد زده بود. به سر کوفته بود و حالا به لطف آرام بخش‌‌های تجویزی، روی ملحفه‌ی چرکین اتاق بیست و یک به خواب رفته بود! خوابی کوتاه تنها برای به تعویق انداختن آن تلخی کشنده؛ تلخی‌ای بی‌انتها که آمده بود بماند!
وقتی از شریف چشم گرفت، نفسش آهی بلند بود که از گلو بیرون می‌دوید.‌‌‌

***

گرگ و میش بود. همان وقت که تاریکی می‌رفت و آن سپیده‌ی دودزده‌‌‌ بر روی سیاهی آسمان پرده می‌کشید، شهر بود که نو به نو از اتفاقات آبستن می‌شد و عزای زاییدن این نوزاد بد شگون را از حالا گرفته بود...
امینه سلانه سلانه راه می‌آمد و با هر گام گردی چشمان سرخش بود که به هر سو گریز می‌زد.
وقتی به آژیر آمبولانس در حال حرکت نگاه می‌کرد، کسی در دلش رخت چرک‌های یک سال مانده را چنگ می‌زد.
سلیمه چابک‌تر از او قدم می‌گرفت. چشمانش می‌سوخت، رد روی گونه‌هایش هم. هنوز در گیجی به سر می‌برد. هنوز مانده بود تا جوانمرگ شدن برادر تازه داماد در باور بگنجد.
روز پیش هر دو دیر رسیده بودند؛ آنگاه که از عزیزه‌ خداحافظی کرده و انعامی‌اش را کف دستانش می‌گذاشتند، همان وقت که خوش خوشان پس کوچه‌ها را به مقصد خانه‌ی پدری طی می‌کردند، حتی از نزدیکی مخیله‌اشان هم نگذشته بود که دقایقی بعد به جای آن خانه‌ سراسر میهمان با مخروبه‌ای تمام عیار روبه رو شوند!
- عزیزُم... عزیزُم جونُم...
با صدای کسی نگاه‌ هر دو به سوی ویرانه‌ای که از ساختمان جلویی بیمارستان الزهرا، به جا مانده بود، کشیده شد. مردی خاک آلود، خفته بر کپه‌‌ای از آوار، با دستانی خالی، ناشیانه به تن خاک چنگ می‌کشید و فریاد عاجزانه‌اش بود که در همهمه‌ی محوطه‌ و آژیر بلند آمبولانس‌ها گم می‌شد.
- لعیا... لعیا...
تکه آجرها را پس و پیش می‌کرد و اشیاء بیرون زده از دل ویرانه را بیرون می‌کشید. حالا گوشش بود که روی حجمی از خاک می‌نشست تا شاید صدای لعیایش را از زیر آن آوار لعنتی بشنود؛ صدایی به‌قدر یک ناله، یک کلام، یک آه...
نگاه‌های بی‌فروغشان هنوز به آن سو بود که صدای موتور سوارانی که از سویی دیگر وارد محوطه‌ی بیمارستان می‌شدند‌ به گوش رسید. زخمی‌‌های تازه را آورده بودند.
- جان رفته را در پاهایشان ریخته و گام تند کردند.
جوانکی با صدایی بلند می‌گفت:
- اوضاع وخیمه! مرز و رد ک*ر*دن! صابر و صالح و چندتای دیگه زخمی شدن.‌‌..
 
آخرین ویرایش:

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
سلیمه ماتش برده بود، ذهنش حلاجی نمی‌کرد. قامت استوار سلیم با آن دشداشه‌ی سفید آخرین تصویری بود که در پستوهای ذهنش تاب می‌خورد. دستان امینه اما مقابل دهانش نشست. آمیخته‌ای از وحشت و حیرت در سیاهی چشمانش موج می‌زد. صدای مرد خفته بر آوار به گوش می‌رسید؛ اینبار یک نفس ناله می‌کرد و جوانی بلند قامت در حالی که روی دوپا نشسته بود، مرد زخمی را از روی موتور گازی گل آلود به کول می‌انداخت. رد گلوله بر روی شانه داشت و خون تا سرآستین لباسش راه گرفته بود.
سلیمه قدم گرفت و امینه پاهای سستش را روی سیمان محوطه کشاند. از پلکان ورودی که بالا می‌رفتند، پاهایشان که روی کفپوش‌های چرکین می‌نشست، تمام حواسشان پی ملک بود؛ ملکی که در واپسین ثانیه‌ها، درست وقتی که دست بالا برده تا به شادی وصال تنها پسرش دور گیرد و چرخ زند، فرو ریختن آورِ بلا را به چشم دیده بود؛ دیده بود و مجال برداشتن حتی یک گام را پیدا نکرده بود...
ایستگاه پرستاری شلوغ بود. صدای گوینده‌‌ی اخبار همچنان از رادیوی روی دیوار به گوش می‌رسید و پرستار در حالی که شتاب‌زده شماره‌ای را می‌گرفت رو به پیرزنی می‌گفت:
- طبقه‌ی دو، اتاق سی.
سلیمه دیگر تاب جلو رفتن نداشت، پاهایش سنگین بود، نمی‌آمد، هنوز جایی در مخیله‌اش به خواب بودن این حوادث دلخوش کرده بود. اینبار امینه بود که پیش رفت و کوتاه و مختصر گفت:
- ملک؛ ملک اشتری، می‌تونُم ببینُمش؟ به هوش اومده خانم؟
پرستار کلافه از نو شماره گرفت. وقتی که انگشتان ظریفش تند و تند داخل دایره‌‌های کوچک تلفن فرو می‌رفت، امینه به حرف آمد.
- با تونُم خانم پرستار! می‌گم می‌تونُم مادرم رو ببینُم؟
عصبی گوشی را روی دستگاه گذاشت و کوتاه به دفترچه‌ی مقابلش نگاه کرد.
- به هوش نیومده! اما می‌تونید ببینیدش، فقط کوتاه!
سری جنباند. لباس پُرچینش را بالا کشید و به راه افتاد. رخت عروسی برادر به تن داشتند؛ عنابی و یشمی؛ همان‌ پارچه‌هایی که به شوق به صنوبر خیاط دادند و به شور تن کردند؛ همین‌هایی که حالا روشنی رنگ‌هایشان جگر می‌سوزاند و به اندامشان بدقوارگی می‌کرد! از پله‌های انتهای راهرو که بالا می‌رفتند انگشتان سرد امینه به مروارید دوزی روی کمر رسیده بود.
- برو کنار...
فرصت برگشتن پیدا نکرد. صاف ایستاد و مردی شتابان از پله‌‌ها بالا رفت.
- پرستار! پرستار! نفسش بالا نمیاد!
نگاهش مرد را بدرقه و سر انگشتانش یک به یک مروارید‌ها را لمس کرد. آنوقت که پرستار و مرد جوان از پله‌ها سرازیر می‌‌شدند، یکی را میان انگشتانش فشرد. به دیوار سرد پاگرد تکیه داد. سلیمه هم ایستاد، بی‌حرف، بی‌اعتراض. امینه پلک بست و به یاد آورد که مروارید‌ها را خودش روی کمری پیراهنش دوخته! ثنا، دختر صنوبر طرحش را داده بود؛ گفته بود که مروارید صدفی عجیب به پیراهن عنابی می‌آید و او به شوق آمده تا خرازی سر بازارچه پا تند کرده بود. پلک باز کرد و وقتی برای هزارمین بار اشک به چشمانش دوید، سر پایین گرفت و به تک مروارید میان انگشتانش چشم دوخت. زیر نور مهتابی نیم سوز راه‌پله برق می‌زد. آن را کشید، آن‌قدر که نخ پاره شد و مروارید‌ها دانه به دانه سقوط کردند. صدای اصابتشان با پله‌های سنگی تق... تق... در سرش می‌کوفت؛ می‌کوفت و جایی در س*ی*نه‌اش از داغی این درد تیر می‌کشید.
 

سمیه رضایی(گندم)

ناظر ارشد رمان
پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
مدیر تالار
منتقد انجمن
نویسنده افتخاری
نویسنده برتر
18/11/20
25
137
28
پستوهای افکارم
Offline
آخرین مروارید که به زمین نشست از دیوار سرد فاصله گرفت. پا روی پله کشید و وقتی پاگرد از رفت و آمد‌ شلوغ می‌شد، بالا رفت.
اتاق‌ها را که یک به یک رد می‌کرد ملغمه‌ای از غم گریبانش را می‌فشرد و باز هم سلیم بود که با آن چپیه‌ی عربی در پس ذهن سلیمه تاب می‌خورد!
به در نیمه باز اتاق که رسیدند، نمایی نیمه کامل از ملکِ خفته بر تخت پیدا بود. "خدایا! یعنی می‌شه؟! می‌شه که چشم‌هاشو وا کنه؟!" در آن لحظات این تنها جمله‌ای بود که در سر امینه چرخ می‌زد. "ها... می‌کنه... چشم‌هاشو وا می‌کنه..." و باز هم پاسخی که نومیدانه جولان می‌داد و خود به تحققش مشکوک بود!
به داخل اتاق که گام برمی‌داشت نفسش مثال آهی بلند دست و پا می‌زد و زندان گلو را می‌درید.
کنار تخت ایستادند. سلیمه ماتش برده بود، وقت رج زدن پلک‌های بسته‌ی ملک، باز هم سلیم بود که پای نخل بلند میان حیاط، زبان می‌ریخت.
- می‌گُم سلیمه؛ عروس بیارُم، خواهر شوهر بازی بلدی؟!
امینه جلوتر ایستاد و نگاه پر از استیصالش به دستان ملک سنجاق شد. النگوهایش نبود! شکسته بودند. خراش‌ها و فرو رفتگی‌های عمیق روی مچش این را می‌گفت! انگشتان سردش دست ملک را نوازش کرد و تب و تاب او در آن عصر شهریور ماهی را به یاد آورد! وقت بافتن سبد حصیر، گفته بود:
" خو عروسیه سلیمه! ای‌طور خشک و خالی که نمی‌شه!" گفته بود و خندیده بود، گفته بود و روز بد همپای خواهرش منیر، میان زرگری سر گذر، یک ساعت تمام بر سر سبک و سنگینی النگوها چک و چانه زده بود.
اشک که گونه‌های امینه را رد می‌انداخت، صدای قهقهه‌ی بلند سلیم پای تک درخت خرما گوش‌های سلیمه را پر می‌کرد.
هر دو پلک فشردند، محکم و سنگین و آنگاه صدایی مهیب گوش‌هایشان را پر کرد! اتاق با تمام اجزایش به لرزه افتاد و شیشه‌های بلند یکجا فرو ریخت. دستان امینه چفت میله‌ی آهنی تخت شد و سلیمه روی تک صندلی کنار پایش افتاد. صدای جیغ‌ها و فریاد‌ها از راهرو به گوش می‌رسید.
- یا قمر بنی هاشم! زدن! بیمارستانو زدن!
با صدای کسی امینه به سر کوبید و شتاب زده بیرون دوید.
زیر نور مهتابی‌هایی که خاموش و روشن می‌شدند آدم‌ها را پس و پیش کرد و وقتی که سیاهی چشمانش به این سو و آن سو گریز می‌زد یک به یک اتاق‌ها را پایید. قلبش در س*ی*نه که نه، در دهانش می‌‌کوفت! میان راهروی شلوغ ایستاد و طعنه‌ی محکم زن درشت اندام تکانش نداد. گنگ بود، گیج بود. دور خودش چرخید و این بار به دنبال آدم‌ها، هراسان و شتابان از پله‌ها سرازیر شد. نفس نداشت! جان از پاهایش رفته بود!
طبقه‌ی پایین از همهمه پر بود. دود غلیظی می‌آمد تا راهروی باریک را پر کند و کسی فریاد می‌زد.
- بدویید! اینجا زخمی هست...
پا تند کرد و جُستن از سر گرفت. دستش روی دستگیره‌ی چهارمین اتاق که می‌نشست به آن فکر می‌کرد که حنانه؛ نو عروس برادرِ جوانمرگ داخل کدام یک از آن‌هاست!
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا