جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی ستارگان رمان

دوست داری هم رمان بنویسی و هم رمان بخونی ؟

اگر میخواهی از رمانی که مینویسی کسب درآمد کنی و یا کتابی ترجمه کنی که درآمد داشته باشی ، در انجمن ثبت نام کن

همین حالا در انجمن ستارگان رمان ثبت نام کن و از دنیای رمان لذت ببر

تایپ رمان

برای شروع تایپ رمان در انجمن کلیک کنید

اطلاعیه های انجمن

برای دیدن آخرین اطلاعیه ها کلیک کنید.

آموزش نویسندگی

برای دیدن اموزش نویسندگی کلیک کنید.

  • به محفل گرم و صمیمی ما خوش‌ آمدید. انجمن رمان‌نویسی ستارگان رمان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد .از شما نویسندگان عزیز و محترم توقع می‌رود تا از رعایت نکات شئونات اسلامی پیروی کنید. در غیر این صورت رمان شما حذف خواهد شد. لطفا با دیدن هر تخلفی ما را با دادن گزارش همیاری کنید.

📖در حال تایپ رمان پرواز لیلا | banafshehbfg کاربر انجمن ستارگان رمان

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
نام رمان : پرواز لیلا
ژانر : درام ، عاشقانه
نویسنده : banafshehbfg کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظرمحترم:
@خدیجه اسدی
خلاصه رمان : لیلا دختری آرام که دست سرنوشت روزگار ناآرامی برایش می‌سازد و در جدال با ناملایمت‌های زندگی است که عشق را می‌شناسد وبا کوله باری از رنج‌های گذشته دلباخته از این عشق دست به ایثار می‌زند تا سنگینی گذشته فقط بر دوش خودش باشد و عشقش رها از بند قفس به پرواز دربیاید.
 
آخرین ویرایش:

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب + ناظر ارشد
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
نویسنده برتر
19/11/20
214
1,117
93
Offline
IMG_20210110_152348_635.jpg


سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ ک*ر*دن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.

پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.

پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.


🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
مقدمه :

صدای درون هر انسانی گاهی اوقات باعث سرخوشی اوست یا صدای عذاب آوری می‌شود که فقط باید فرار کرد باید ناشنوا بود و به صدا توجهی نکرد؛ بله این وجدان است که می تواند درون عقل نفوذ کند تا نگذارد احساس، رهبری کند و با منطق خود حصاری به دور احساس آدمی بکشد، نادیده گرفتن احساس یکی از عذاب آورترین کارهایی است که صدای وجدان به سر افراد می‌آورد و چنان با قدرت عمل می‌کند که تمامی احساسات کم می‌آورند و درون آتش خشم وجدان سوخته، خاکستر می‌شوند و اینجاست که عشق به سان نسیم ملایمی وزیده می‌شود و از زیر خاکستر، شعله‌های احساس سر بر می‌آورند. سالیان سال جدال منطق و احساس باعث به وجود آمدن افسانه‌های بیشماری شده که دور از ذهن نیستند؛ اما اینجا مجالی پیدا شد تا بگوییم از داستان‌های نا نوشته، تا آغاز کننده مسیر شناخت روح سرکش آدمی باشیم که در ادوار گوناگون ظهور کرده و هر بار خود را به گونه ای جلوه داده؛ ما اینجاییم تا بگوییم از راز های نهفته در قلب آدمی، از انقلاب درونی هر فرد، از ترس خشم محبت احساس، آری احساس، آمدیم تا روایتگر افسانه‌ای باشیم نه افسانه‌های اساطیری بلکه افسانه دلدادگی ما آدم‌ها .

لیلا دختری آرام که دست سرنوشت روزگار ناآرامی برایش می‌سازد و در جدال با ناملایمت‌های زندگی است که عشق را می‌شناسد وبا کوله باری از رنج‌های گذشته دلباخته از این عشق دست به ایثار می‌زند تا سنگینی گذشته فقط بر دوش خودش باشد و عشقش رها از بند قفس به پرواز دربیاید.
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
فصل نخست :



راوی :

نسیم ملایمی در حال نوازش گونه‌هایش بود؛ بی توجه به شعله‌های آتش چند قدمی آن طرف تر بر روی یک تکه سنگ نشست، تکه‌اش را بر چوب دستی‌اش زد، چشم‌هایش را بست و گوش سپرد به امواج دریا... با صدای هر موج خاطره‌ای در ذهنش می‌گذشت، سمفونی اشک‌ها و لبخندها... مشکلات و گرفتاری‌های ناممکن که حالا تبدیل شده بودند به خاطره‌ای گنگ و مبهم، خوشی‌ها و شادی‌های کودکانه همه و همه یاد آور گذشته‌ها بود هرچه بود خوب یا بد، زشت یا زیبا، سیاه یا سفید، همه رفته بودند؛ جدال نوازش و تازیانه بود گذشته‌ها، یادگار گذشته‌ها شده بود خاطرات تلخ و شیرین، گذر زمان معنا نداشت تو کشمکش ثانیه‌ها تلاطم ذهن کند شد و جایش را به خلسه خواب داد. کم کم تکه بر چوب دستی‌اش بیشتر می‌شد و امواج آنقدر شن‌های دور چوب دستی را با خود به دریا برد که چوب دیگر تحمل مهربانی یک پتوی مسافرتی را تاب نیاورد و لغزید، خلسه لیلا را رها و به خواب رفته بود. دستی مردانه مانع از سقوط شد، با نگاهی تعجبی به صورت لیلا با خودش زمزمه کرد:
- کی خوابت رفت؟
آرام چوب دستی را کشید تا از دستان لیلا جدا شد و آرام در کنار لیلا نشست. سر لیلا به آرامی خم شد بر بازویش، همچون کوه استوار، تکیه گاهی برای لیلا شد، اندکی به دریا و موج‌ها در تاریکی شب زیر نور ماه خیره ماند گویا بفکر رفته بود، غرق در افکار خود بود با لرز خفیفی از لیلا به خود آمد چند لحظه زمان برد تا موقعیت را درک کند، چشم‌هایش را مالشی داد و خیره به صورت لیلا که در زیر نور ماه خود نمایی می‌کرد ماند. دوباره باخودش زمزمه کرد:
- عین بچه‌ها چه مظلوم خوابیده
دقیقه‌ها پشت سر هم مسابقه می‌دادند تا هر چه زود تر ماه جایش را به خورشید دهد و همین اتفاق هم افتاد خورشید طلایی سر کشید و پدیدار شد، پلک‌های لیلا تکانی خورد و آرام چشم گشود، دریا با نور طلایی خورشید می‌درخشید می‌خواست به بدنش کش و قوسی دهد که موقعیت خود را درک کرد سرش جایی تکه داده بود تا سرش را بلند کرد چشم در چشم شد با تکیه گاهش چشمای قرمز و ملتهب که سریع از لیلا سر گرداند و به دریا خیره شد و با صدایی گرفته گفت:
- دیشب دریا متلاطم بود و الان آروم شده صبحونه می‌چسبه تو این هوا
لیلا صاف نشسته متعجب و در فکر فرو رفته زمزمه وار گفت:
- چشمات قرمز شده، رگ‌هاش ملتهبه
با مکثی ادامه داد:
- تو... دیشب نخوا......
نگذاشت لیلا حرفش تمام شود که ایستاد دستی بر موهایش کشید و همانطور که به دریا چشم دوخته بود گفت:
- خانم لیلا سپهری کله پاچه مورچه خوردی همش یک نفس مثل رادیو پیام...
بدون نگاه به چشمای متعجب لیلا ادامه داد:
- محض اطلاع خانم مارپل، اینجا پر از پشه کوره هست اگه متوجه اطرافت باشی!
پا تند کرد سمت ویلا و گفت:
- من که گشنمه حسابی تو بشین همینجا خورشید زده، فتو سنتز کن!
پوز خندی به جوابی که داده بود زد و رفت، اما در دلش می‌گفت:
- چرا هیچ وقت هیچی از تو پنهون نمیمونه لیلا...
لیلا به مسیر رفتنش خیره بود که ایستاد پتو را محکم تر بـ*غـل کرد و قدمی برداشت و گفت:
- سهراب!
سهراب برگشت و آنقدر دور شده بود که نگران دیده شدن چشم‌هایش توسط لیلا نباشد، و بلند گفت:
- جانم!
لیلا دست‌هایش که دور پتو بود را مشت کرد و با صدایی لرزان گفت:
- صبر کن! منم میام
یک قدم به جلو برداشت و همزمان سهراب یک قدم به عقب، لیلا یک قدم به جلو و سهراب یک قدم به عقب و باز هم تا لیلا ایستاد و همزمان سهراب هم ایستاد، لیلا چشم‌هایش را ریز کرد و لبخند کجی زد و شروع به دویدن به سمت سهراب کرد که سهراب عقب گرد کرد و با خنده دیوید و دستش را به نشانه خوشحالی مشت کرد و آرام گفت:
- همینه!
هردو نفس زنان به ویلا رسیدند و سهراب قبل از چشم تو چشم شدن با لیلا گفت:
- هر کی زودتر آماده بشه بیاد سر میز واسه صبحونه اون برندس.
با سرعت دوید سمت اتاقش. لیلا هم پتو را از دورش برداشت و تا کرد و روی کاناپه گذاشت، دستی بر عضله‌های گرفته گردنش کشید و به سمت اتاقش رفت.

***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
با لباس، زیر دوش نشسته و سرش را با دست هایش گرفته بود؛ حرف‌های دیشب لیلا کنار ساحل تمام معادلات ذهنش را بهم ریخته بود، حرف‌های لیلا تو سرش انعکاس پیدا می‌کرد:
- پس شرکتت مجوز گرفت، خیلی خوبه؛ خیلی خوشحالم که کارای اقامتت درست شد بالاخره، می‌تونی راحت و آزاد به زندگی که می‌خواستی برسی
مکثی کرد و با لحن شوخی گفت:
- پس دیگه وسایل رو جمع کنم واسه مهاجرت و...
خندید با هر خنده انگار چنگ به دل سهراب می‌زد، سهراب کلافه گفت:
- خب آره درست شد ولی حالا تا کارا جفت و جور بشه زمان می‌بره..
که منطق لیلا باز پرید وسط ماجرا که انگار برنامه ریز صفر تا صد ماجراست، جدی شد و گفت:
- نه دیگه، ببین الان باید شروع کنی کارای املاکت رو انجام بدی که بیشترشونو می‌تونی بسپری به وکیلت ماشین و وسایل خونه هم که واسه فروشه و....
لیلای منطقی مو به مو ریز به ریز با جزئیات تمام مراحل کار مهاجرت را توضیح می‌داد و سهراب خیره به شعله‌های آتش؛ که با صدای بلند لیلا که اسمش را صدا می‌زد به خودش آمد و گفت:
- بله.
لیلا هم هنوز دستش را جلوی صورت سهراب تکان می‌داد و گفت:
- حواست کجاست، دارم می‌گم چیکار کنیم؟!!
سهراب که حرفهای لیلا رو نشنیده بود گفت:
- مهاجرت کنیم دیگه
لیلا خندید و گفت:
- کجایی تو، می‌گم کتابخونه رو چیکار کنیم؟ اکثر کتاب‌ها مال منه، بنظرم قبل از حراج وسایل خونه، باید بدیم ببرن فقط باید دنبال خونه باشم، می‌گم بنظرت کدوم شهر مناسبه یه شهر آروم باشه....
سهراب کلافه شد و با شتاب ایستاد و عصبی گفت:
- من یه چند تا تماس کاری دارم تو برو تو ویلا شب شده هوا سرده!
چند قدمی از آتش دور شد که لیلا صدایش زد و عصبی تر گفت:
- لیلا گفتم بعدا صحبت می‌کنیم الان باید تماس کاری مهمی بگیرم!!
لیلا دست به س*ی*نه ایستاد و گفت:
- خب بگیر، تماستو بگیر، تماس مهمتو با گوشیت بگیر...!
از جیب مانتواش گوشی سهراب را بالا آورد و جلوی صورت سهراب تکان می‌داد؛ سهراب گوشی را قاپید و بدون حرفی دور شد از مخاطبین شماره وکیلش را گرفت که خاموش بود و با عصبانیت شدید گفت:
- این همه پول می‌گیری که گوشیت خاموش باشه
سنگی جلوی پایش بود که محکم به سمت دریا شوت کرد، ساعت ها لــ*ب ساحل راه می‌رفت؛ کلافه دست در جیبش کرد و پاکت سیگار را بیرون کشید تا جعبه سیگار را باز کرد با چوب‌های باریک دارچین مواجهه شد آرام چشم‌هایش را بست و پاکت را در دستش فشرد و عصبی گفت:
- لیلا!
به سمت ویلا رفت از ته یخچال بطری مشکی رنگی و درآورد و به سمت ساحل برگشت و با خودش گفت:
- واسه من شدی معلم اخلاق! الان بد مستی نشونت بدم که اسم خودتم یادت نیاد...

چند نفس عمیق کشید و در بطری را باز کرد و با یه دست بینی اش را گرفت و یک نفس جرعه جرعه تمام محتویات بطری را سر کشید. دستش را به سمت کمربندش برد تا مرد سالاری گذشته تاریخ را به لیلا یادآوری بکند؛ که با برداشتن دستش از روی بینی اش اخمی کرد و دهانش را مزه مزه کرد، از شدت خشم بطری را به سمت دریا پرت کرد و فریاد می‌کشید و می‌گفت:

- لیلاااااا چرا نمی‌زاری زندگیمو بکنم لیلااااااا چی از جونم می خوای لعنتی، چرا راحتم نمی‌زاری، خدایاااااا بخندم گریه کنم چیکار کنم خدایااااااااا

روی دو زانو نشست روی ماسه‌های ساحل، عاجزانه خیره به نور ماه گفت:

- خدا، لیلا میگه بنده‌هاتو امتحان میکنی! به حرفهای لیلا می‌خندیدم به دل گرفتی خدا؟!! منو امتحان ن*کن خدا! من خرد می‌شم..! منو با لیلا امتحان ن*کن؛ من توانشو ندارم خدا!

با حالتی در مانده ایستاد، قدم از قدم آهسته وآهسته راه رفته را برگشت نزدیک‌های آتش رسید که جز خاکستر چیزی نبود، خواست به سمت ویلا برگردد که چشمش به لیلا افتاد که بر تکه سنگی نشسته، آرام لباس‌هایش را مرتب کرد و دستی بر موهایش کشید، دست‌هایش را پشت سرش گرفت و چند قدمی نزدیک شد تک سرفه ای کرد ولی عکس العملی از لیلا نشد دو سه سرفه متوالی کرد و با خودش گفت:

- حتما خانم قهر کرده

آروم گفت:

- جدیدا سیگار دارچینی اومده!

لیلا جوابی نداد، قدمی جلوتر رفت و دستی تو موهایش کشید و گفت:

- بچه‌ها می‌گفتن وقتی یه پیک می‌خورن صبح با سردرد بیدار می‌شن، من موندم مگه آدم با ‌شیرکاکائو هم مسـ*ت می‌شه؟

صداشو شیطون کرد و گفت :

- نکنه تنها تنها خوردی سهم ما شد شیرکا...

چشمش به صورت لیلا افتاد، خواب بود انگار آرام اسمش را صدا زد جوابی نشنید پاتند کرد سمت ویلا از روی کاناپه پتو مسافرتی را برداشت و به سمت لیلا آمد و بر دوش لیلا گذاشت که تعادل لیلا بهم خورد و سهراب مانع افتادن لیلا شد و گفت:

- تو کی خوابت برد؟

با خودش گفت:

- الان بیدار می‌شه باید باهاش جدی صحبت کنم، لیلا باید بدونه همه چیو...

که سر لیلا روی بازویش نشست. سکوت کرد تا لیلا آغاز کننده بحث باشد خبری نشد خیره به دریا، به دنبال چینش کلمات مناسب برای حرف‌هایش بود که با تکانی که از بدن لیلا بود به خودش آمد چشم‌هایش را مالشی داد و رو کرد به لیلا ، غرق در چهره لیلا شد و گفت:

- عین بچه‌ها چه مظلوم خوابیده

می‌خواست حرف بزند اما دلش نیامد، مهاجرت دلشوره‌ای به جانش انداخته بود، محو تماشای صورت لیلا ماند، جز به جز چهره را از بر می‌کرد تنها چند وقت مانده بود که ازین منبع آرامش بی بهره شود. کنار لیلا زمان بی‌معنا بود گویا همه چیز از حرکت ایستاده بود، ماه خورشید را خبر کرد تا به این قاب زیبا بنگرد. با تقه‌ای که به در حمام خورد رشته افکارش پاره گشت چشم‌هایش را باز کرد و خسته گفت:

- بله!

صدای لیلا بود که با حالت تعجب می‌پرسید:

- داری دوش می‌گیری؟!!

سهراب خسته از درماندگی بی‌پایانش گفت:

- آره اگه اجازه بدی و راحت بزاری آدمو ... اینقدر گیر نده به من ... مگه مامانمی!؟

لیلا چند ثانیه ای سکوت کرد و جدی گفت:

- باشه... نه من کاری نداشتم... فقط می‌خواستم بگم باکس حموم خالیه، شامپو، صابون و وسایل بیرونه... تو این جعبه‌اس ... می‌ذارمش پشت در.... اگر دوشت نیاز به شامپو و صابون داره استفاده کنی!

سهراب آرام سرش را به دیوار حمام می‌کوبید و خود خوری می‌کرد، سعی می‌کرد خشمش را پنهان کند.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
لیلا وارد آشپزخانه شد و به سمت کتری که سوت می‌کشید رفت و بعد از دم ک*ر*دن چای بانکه چای را درون کابینت قرار داد، هنگام بستن درب کابینت چشمش به حلقه طلایی دستش افتاد. حلقه را درون دستش می‌چرخاند، آن را در آورد و با دیدن درونش، اسم خودش و سهراب که حک شده بود، یاد روز عقد افتاد. روزی که برای اولین بار دست همدیگر را گرفتند؛ بعد از خطبه عقد و گفتن بله، حلقه‌ها را دست همدیگر کردند و دستی به نشانه شراکت و عهد و پیمان دادند. سهراب با موهای خیس که با حوله‌ای کوچک مشغول خشک کردنشان بود وارد آشپز خانه شد و گفت:
- شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می‌کنند پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است....!؟
لیلا غرق در افکارش بود که با حضور ناگهانی سهراب هول شد و هینی کشید، حلقه از دستش افتاد زیر میز سهراب خم شد حلقه را برداشت، ها کشید و با گوشه حوله‌اش برق انداخت، روی یک زانویش خم شد و دستش را سمت لیلا گرفت و لبخند کجی زد، یک تای ابروشو بالا برد و گفت:
- دوشیزه خانم لیلا سپهری آیا افتخار می‌دهید و با من ازدواج کنید؟
لیلا خیره به حلقه لبخند دندان نمایی زد و گفت:
- ام باید فکر کنم!
حلقه را از کف دست سهراب برداشت و گفت:
- بیا صبحونه‌ات رو بخور، مگه تو گشنه‌ات نبود؟!
چهره بشاش سهراب یخ بست، سعی‌اش را کرد با لبخند مصنوعی حال دلش را پنهان نگه دارد، الان که زمان روز به روز کمتر و کمتر می‌شد. لیلا حلقه را به دست کرد و از یخچال پنیر و کره را بر روی میز گذاشت، سهراب هم خیره به کارهای لیلا بود؛ زمانی که لیلا برای ریختن چای بلند شد، گفت:
- توبشین! سفره چیدی، من می‌ریزم چایی‌ها رو
لیلا خواست تا اعتراضی کند که با اشاره دست سهراب ساکت ماند و نشست. سهراب از کابینت دو لیوان برداشت و سمت قوری و کتری روی اجاق گاز برد، دو تا چایی خوشرنگ ریخت و باز هم افکار شیطانی، سهراب را محاصره کردند؛ سکانس نابی در ذهنش چید به سمت سینک ظرفشویی رفت و در قوری را باز کرد و با دست دیگرش از کتری آب جوش درون قوری می‌ریخت که کتری را تکان داد آب را بر دستش ریخت و با آخی ساختگی قوری را در سینک ول کرد و همچنان آب بر روی دستش می‌ریخت که با برگشتن لیلا کتری را کنار سینک گذاشت، شیر آب را باز کرد روی دستش و لیلا با هزارن نصیحت و غر، کنارش ایستاده بود توی دلش به سناریوی محشر خود پیروزمندانه می‌خندید. لیلا پماد سوختگی را از جعبه کمک‌های اولیه برداشت و سمت سهراب گرفت و گفت:
- اول دستت رو خشک کن بعد ازاین بزن روش!
سهراب با اخمی ساختگی همین کار را کرد. نشست سر میز و با حالت اخم گفت:
- به خاطر گشنگیه دیگه هیچی پیدا نمی‌شه آدم بخوره!
لیلا متعجب از حرف سهراب گفت:
- اول ناشکری ن*کن، دوم این همه خوردنی سر میز، سوم دختر بودی بیچاره از خواستگارت روز خواستگاری ...
و زد زیر خنده ؛ سهراب هم لبخندی زد و سریع به خالت جدی برگشت با دست راستش تکه نانی برداشت، نمی توانست تکه‌اش کند. آنقدر با نان ور رفت تا به چشم لیلا آمد، نان را در سبد گذاشت و گفت:
- نمیشه بابا..
لیلا گفت:
- با دست چپت که سوخته کار ن*کن، بذار برات لقمه می‌گیرم.
شروع کرد به لقمه گرفتن که سهراب گفت:
- لازم نکرده خودم می‌خورم!
لیلا خیلی خونسرد همان‌طور که لقمه می‌گرفت گفت:
- شما هم گشنه‌ای لازم نکرده با من بحث کنی! گشته‌تر می‌شی!
سهراب، خوشحال از جواب دادن نقشه شیطانی‌اش سکوت کرد و منتظر شد تا لیلا لقمه را آماده کند و وقتی لیلا لقمه را خواست به سمتش بگیرد دهانش را باز کرد که یک تای ابرو لیلا بالا رفت و لقمه را در دست راست سهراب گذاشت و گفت:
- دست راستت سالمه‌ها سهراب خان!
سهراب با نقشه‌ای که بر آب شده بود با حرص لقمه‌هایی که لیلا دستش می‌داد را خورد و به همین لطف لیلا اکتفا کرد. بعد از اتمام صبحانه لیلا ظرف‌ها رو درون سینک گذاشت و رو به سهراب که چایش را می‌خورد کرد و گفت:
- آقای شیکمو سیر شدن ناهار چی میل دارن؟!
سهراب از روی صندلی بلند شد و لیوانش را درون سینک گذاشت و دست به س*ی*نه گفت:
- خب، لقمه‌ها ناشی گرفته شده بودند؛ دیگه من به بزرگی خودم بخشیدم، ناهارم، مگه خدیجه خانوم نمیاد که باید دست پخت شفته شما رو بخوریم؟!!
لیلا در حال آبکشی لیوان‌ها گفت:
- نه، زنگ زد گفت نوه‌اش مریض شده، عروس و پسرش هم که سرکارن، مونده پیش نوه‌اش ... منم بهش گفتم کلاََ نمی‌خواد بیاد اینجا..
سهراب که گوشی‌اش را از روی میز بر می‌داشت گفت:
- خوب کردی، ما هم باید برگردیم تهران... بعد ناهار راه می‌افتیم.
لیلا دست‌هایش را با حوله آشپز خانه خشک کرد و گفت:
- دیروز اندازه یک ماه خرید کردی، مواد غذایی‌ خراب می‌شن!!
سهراب شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب چیکار کنم، این وکیل احمق جواب نمی‌ده! برم ببینم کدوم گوریه، جواب منو نمی‌ده؛ آدمش می‌کنم! خریدارو هم بزار خدیجه خانم میاد یه کاریش می‌کنه دیگه ...
لیلا چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
- ولی سهراب من بهش گفتم که تا حال نوه‌اش خوب بشه نمی‌خواد بیاد اینجا، بعد این مواد بمونه تو خونه بو می‌گیره
سهراب دستی بر موهایش کشید و گفت:
- خب قبل رفتن می‌ریزیمشون دور... راستی من برم بنزین بزنم و بعدش می‌رم تعویض روغنی، کاری داشتی چیزی خواستی زنگ بزن.
لیلا همراه با تفکر نفسش را مانند آه بیرون داد و گفت:
- باشه برو، نه چیزی نمی‌خوام، کاری بود زنگ می‌زنم بهت...
- پس فعلا
- خدافظ
***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
لیلا نیمی از وسایل چمدان را گذاشته بود که تلفنش زنگ خورد،با دیدن اسم سهراب تماس را وصل کرد و گفت:
- سلام چیزی شده؟
- هوف لیلا! یکبار شد من زنگ بزنم نگی سلام چیزی شده!؟
گوشی را از خودش دور کرد نفسی کشید و گفت:
- نه خب! آخه تازه رفتی، گفتم چیزی شده؟
- الان درستش کردی یعنی؟!! بی‌خیال یکم دیرتر میام باک و فول کردم، رفتم سمت تعویض روغنی یکی از چرخ‌ها روغن‌ریزی داشت، یه آدرس بهم دادن ببرم نشونش بدم، تو ناهارت رو بخور، من دیرتر میام!
لیلا همزمان با صحبت‌های سهراب گوشی را با شانه‌اش نگه ‌داشته‌ بود؛ شال روی تخت را برداشت و تا کرد، داخل چمدان گذاشت و گفت:
- منتظر می‌مونم اومدی با هم بخوریم عجله‌ای نیست.
کمی خم شد تا صندل‌های پایین تخت را بردارد که با صدای عصبی سهراب متوقف شد.
- لازم نکرده، ناهارت رو بخور، با من بحث ن*کن. فعلا!
- خداحافظ
چمدان‌ را نیمه‌کاره رها کرد، زمان پیدا کرده ‌بود، فکری که از صبح به ذهنش رسیده را عملی کند. وارد آشپزخانه شد و در یخچال را باز کرد ، دست‌هایش را به هم مالید و گفت:
" خب از کجا شروع کنم؟ "
چشمش به مرغ‌ها افتاد همه را از یخچال بیرون آورد، درون سینک گذاشت و مشغول شستن مرغ‌ها شد؛ زمان در گردش بود و لیلا غرق در کار، همهمه‌ای در آشپزخانه بود، هر پنج شعله گاز روشن، میز پر از سبزیجات و لیلا که ما بین سینک و اجاق و میز و یخچال در حال رفت‌و‌آمد بود. نزدیک غروب بود که سهراب با دست‌های روغنی و چرب در حال غر زدن وارد ویلا شد، مکثی کرد و دستی بر شکمش گذاشت، آب دهانش را قورت داد و زیر لــ*ب گفت:
- اوف چه بوهایی میاد! هوم توهم غذا! ببینم ناهار چیزی مونده منم بخورم یا نه؟!
بلند صدا زد :
- من اومدم.... لیلا....!
- سلام
سهراب به دنبال صدا برگشت پشت سرش لیلا را دیدکه کلاه حوله‌ای به سر داشت، می‌خواست از ناهار ظهر بپرسد که لیلا زودتر گفت:
- این چه وضعیه؟ دستات چقدر سیاهه!
نگاهی به دست‌هایش کرد و گفت:
- هیچی! آدرسی که ماشین رو بردم مکانیک گفت تا دو روز ماشین نمی‌گیرم، پرسون پرسون یک جای دیگه آدرس دادن که رفتم میکانیکش تنها بود، شاگرداش نبودن خودش هم اینقدر یواش و سایلنت بود خودم کمکش کردم سریع لوازم عوض کنه! ام لیلا! می‌گم بوی چی میاد؟
چشماشو ریز کرد، لبخند محوی زد و گفت:
- ناهار نخوردی؟!
سرش را بالا گرفت و اخم کوچکی کرد و گفت:
- چرا خوردم! خب کم خوردم!
مکثی کرد که با نگاه‌های منتظر لیلا به زور توانست خودش را جدی بگیرد و گفت:
- اِ لیلا اینجور نگاه ن*کن... نه نخوردم راضی شدی؟! دو تا تخم‌مرغ نیمرو می‌کنی برم دست ‌هامو بشورم بزنم به بدن؟
لیلا دست به س*ی*نه ایستاد و قاطع گفت:
- نه!
سهراب هم دست به س*ی*نه شد و با اخم گفت:
- چرا اونوقت؟
نگاه لیلا به آستین و دست‌های روغنی سهراب افتاد، صورتش را جمع کرد و گفت:
- برو لباست رو عوض کن دست و صورتت رو هم بشور بیا واسه ناهار
یک تای ابروش بالا رفت و با تعجب گفت:
- ناهار؟! مگه داریم؟
لبخند کجی زد و سمت اتاق می‌رفت در حالی که حوله را به موهایش می‌کشید، گفت:
- آره، حالا یه چیزی سر هم می‌کنم برات!
مشغول چیدن میز شد که سهراب با دهـ*ان باز نگاه می‌کرد، خنده‌ای کرد و گفت:
- بیا بشین، ناهار بخورد نه تعجب!
ناباور از چیزایی که می‌دید گفت:
- لیلا چه خبره؟! چی ‌شده چقد غذا سفارش دادی؟!
لیلا سر به زیر یک تکه کباب شامی را در دهـ*ان گذاشت و گفت:
- حالا ببین غذای رستورانش چطوره؟!
اصلا مهلت نفس کشیدن هم به خودش نمی‌داد، لــ*ب‌هایش را بین لقمه‌هایش تکان می‌داد، انگار صحبت می‌کرد که فقط آواهای نامفهومی بود. اینقدر دهانش را پر می‌کرد که با احساس خفگی، دستش را دراز کرد که از در یخچال نوشابه بیاورد که چشمش به یخچال خالی افتاد، جاخورد و لقمه در گلویش شکست که اگر لیلا با لیوان آب به دادش نمی‌رسید خفگی‌اش حتمی بود. لقمه را با هر سختی که بود قورت داد و بقیه لیوان آب را هم یکباره سرکشید، چند نفس عمیق کشید تا حالش سر جا بیاید. تازه نفسش بهتر شد که دوباره در یخچال را باز کرد و با شک گفت:
- اینجا صبح پر از مواد غذایی نبود؟
با صدای تیک از جایش بلند شدو از توی فر دو مرغ سوخاری شده را بیرون آورد و روی کابینت گذاشت و دوباره به سر جایش روی صندلی نشست و همه این مدت سهراب با دهـ*ان باز لیلا را نگاه می‌کرد که لیلا با مکثی لــ*ب به سخن گشود:
- کار من بود؛ این همه مواد غذایی خراب می‌شدن، بعدشم اسرافه همش دور بریزی! منم همه رو استفاده کردم، بسته‌بندی کنم، سر راه هر کی رو دیدیم بهش غذا بدیم!
سهراب همانطور متعجب گفت:
- نمی‌ریم! فردا صبح می‌ریم، الان دیگه به شب می‌خوریم جاده شلوغه تا فردا ؛ این همه رو تو چی بسته‌بندی می‌کنی؟!
نگاهی با اطراف کرد و کلافه گفت:
- نمی‌دونم، چیزی پیدا نکردم، باید ظرف غذای آلومینیومی بگیریم با فویل آلومینیوم....
تکیه اش را به صندلی و دست‌هایش را پشت سرش گذاشته بود، نفس عمیقی کشید و با لبخند کجی پرید وسط حرفش و گفت:
- تو همه شرایط به فکر محیط زیست باشی‌ها، می‌رم می‌خرم و میام!

***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
آخرین مرغ سوخاری را هم درون فویل پیچید و درون کارتن گذاشت و روبه سهراب گفت:
- این هم از آخری، چه خوب این کارتن‌ها رو آوردی!
در حالی که یک کارت خالی روی میز گذاشت گفت:
- جفت مغازه، یه میوه فروشی بود،یه پولی به شاگردش دادم این کارتن موزی‌ها رو آورد گذاشت پشت ماشین
بقیه غذاها و بسته‌های ساندویچی را درون کارتن گذاشت می‌خواست کارتن را بلند کند که سهراب مانع شد، کارتن را برداشت و گفت:
- من میارم، چیزی نمونده؟ بریم؟!
نگاهی سطحی به دور و اطرافش کرد و گفت:
- نه! بریم!

***

با دست سرش را نگه داشته‌بود و تکیه بر شیشه ماشین پشت چراغ قرمزگفت:
- باورم نمی‌شه چه زود تمام شدن!
سهراب که نگاهش به ثانیه شمار چراغ بود گفت:
- صبح دنبال تعمیرگاه بودم، چند تا آدرس رفتم، دیدم این بچه‌ها دارن آدامس و گل می‌فروشن!
نگاهش را به صورت نیم رخ سهراب کرد و با بغض گفت:
- وای اون آقاهه رو دیدی؟! وقتی غذاها رو دادم، گفتم واسه بچه‌هاتونم بردارین اشک تو چشم‌هاش جمع شده‌بود، خجالت کشیدم پلاستیک‌ها رو همونجا گذاشتم و اومدم هر چی صدا زد برنگشتم!
زیر چشمی نگاهی کرد و یک طرف لبش کش آمد و گفت:
- آها، بگو یکهو پریدی تو ماشین هی گفتی برو برو، گفتم خانم چه جنایتی مرتکب شده!
پوزخند سهراب از چشمش دورنماند و اخمی سطحی کرد و با مشتی به بازوی سهراب زد و گفت:
- اِ زشته داشت گریم می‌گرفت.
مشت که نه، از نوازش بازواش توسط لیلا لبخند دندان نمایی زد، ابرو هایش را بالاداد و روبه لیلا گفت:
- خانم سپهری که گریه نمی‌کنه، اشکال نداره به کسی نمی‌گم من؛ خب! بریم ویلا که بعد از این کار ثواب بدجور گشنم ش...
جمله‌اش تمام نشده‌بود که لیلا صدایش کرد.
- سهراب؟
- جانم!
سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:
- شام نداریم!
از رفتار مظلومانه لیلا خنده‌اش گرفته بود ولی با تعجب گفت:
- این همه غذا بود، دوتا واسه شام برنداشتی؟
لیلا سرش را بیشتر پایین انداخت و با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد با صدایی که از ته چاه می‎آمد گفت:
- می‌خواستم از پلاستیک آخری بردارم که با وضع اون آقا روم نشد، غذا رو همونجا گذاشتم و اومدم.
به رانندگی ادامه می‌داد، ذهنش مشغول فکرهای زیادی بود، با تکانی که ماشین به خاطر دست‌انداز رد کرده بود به خودش آمد نگاهی به لیلا انداخت، کمی دیگر تعلل می‌کرد، لیلا از شدت شرم بخار یا آب می‌شد و به صندلی نفوذ می‌کرد با دیدن چند رستوران و فست فود آن طرف خیابان ماشین را پارک کرد و در حالی که کمربندش را باز می‌کرد با صدایی مهربان رو به لیلا گفت:
- باشه! خوب کاری کردی، حالا بگو شام چی می‌خوری بگیرم؟
کمی سرش را بالا آورد، با صدایی آرام گفت:
- هرچی خودت خواستی بگیر، واسه من فرقی نداره
- باشه.
از ماشین فاصله گرفت و به سمت سفره‌خانه‌سنتی آن طرف خیابان می‌رفت که وسط خیابان مکثی کرد، چشم‌هایش را ریز و لبخند کجی زد و راهش را به سمت دیگری کج کرد؛ با یک جعبه پیتزای بزرگ خانواده به سمت ماشین آمد و غذا را روی صندلی عقب گذاشت، لیلا برگشت و با چشمانی گرد شده گفت:
- بزرگتر نداشت؟ می‌خریدی!
در حالی که کمربند را می‌بست نیم نگاهی به صورت متعجب لیلا انداخت و گفت:
- نه دیگه! همین بود متاسفانه!


***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
به رسم عادت‌های همیشگی‌اش، آداب پیتزا خوردن هم با همه‌جا فرق می‌کرد، نه این‌که با کاردوچنگال باشد، رسم یا بهتره اسمش را بازی پیتزا خوردن سهراب گذاشت! این بازی از گذشته به یادگار مانده بود. رو بروی لیلا روی صندلی نشست و جعبه پیتزا وسط میز گذاشت، دست‌هایش را به هم مالشی داد و گفت:
- خب! امروز بخاطر خستگی روی میز باشه! جفتمون حوصله جمع و جور ک*ر*دن بعدش رو نداریم!
در حالی که دو بشقاب به دست داشت؛ یکی جلوی سهراب و دیگری را جلوی خودش گذاشت با لبخند گفت:
- هنوز که هنوزه بازی دوست داری؟ نمی‌خوای بزرگ بشی؟ آخه...
هرگز نمی‌خواست کسی قانون‌های نانوشته زندگی‌اش را زیر پا بگذارد؛ حتی اگر آن ک**س لیلا باشد، تردید داشت، شاید تنها اوست که می‌تواند تمام معادلات زندگی‌اش را بر هم بزند و تمامی قوانین را از نو تدوین کند. کلافه از جدال با عقل و احساسش وسط حرفش پرید وگفت:
- هر سری باید همین رو بگی و در جواب نه بشنوی لیلا؟! خسته نمی‌شی؟ هر بار! هر بار!
- آخه...
نمی‌خواست مکالمه بیشتر از این زمان‌بر شود و باعث دلخوری همدیگر شوند، نفسش را تند بیرون داد و گفت:
- بیخیال لیلا! سرد شد از دهـ*ن افتاد؛ آماده‌ای!
چشم بست و آرام سرش را به نشانه مثبت تکان داد؛ سهراب گوشه لبش کش آمد، چشمانش را ریز کرد، دستش را بالای سرش برد و گفت:
- سنگ، کاغذ، قیچی. سنگ، کاغذ، قیچی. سنگ،کاغذ، قیچی
پیروزمندانه گفت من بردم و یک تکه از پیتزا را درون بشقابش گذاشت و دوباره
- سنگ، کاغذ، قیچی. سنگ، کاغذ، قیچی.
بازی کودکانه‌ای بود، اما برخاسته از فراز و نشیب‌های زندگی که تلخی مشکلات را با شیرینی بازی از بین برود، دست‌هایش را به هم مالید و گفت:
- پیروزی نهایی هم که با منه لیلا خانم، پنج به سه من بردم! خب مجازات باختت چی باشه؟ ام، آهان. بعد شام باید واسم بخونی!
با چشمان گرد و دهـ*ان باز گفت:
- من؟ اصلا حرفش رو نزن!
خوشحال از پیروزی به زور جلوی لبخندش را می‌گرفت و با تمام وجود سعی داشت صدایش جدی باشد.
- اعتراض نداریم، مجازاتت همینه!
- ولی...
نگذاشت جای اعتراضی بماند، واقعا نیاز داشت به طنین صدای پر از آرامش لیلا
- بد قلقی ن*کن دیگه لیلا!
چجوری می‌توانست از این موقعیت فرار کند، حالا که این بازی را بازنده شده بود؛ می‌دانست که برایشان این بازی فراتر از یک بازی کودکانه است، خیلی از شرایط سخت گذشته را به همین به اصطلاح بازی مدیون بودند که باعث شد با مشکلات جنگیدن و پشت سر گذاشتن! اخمی کرد که حداقل تلاش خودش را کرده باشد و گفت:
- من صدام خوب نیست، بلد نیستم بخونم! مگه من خواننده‌ام آخه؟!
تبسمی کرد و گفت:
- نه، من نگفتم خواننده‌ای! دکلمه که بلدی؟ یادت رفته حافظ می‌خوندی؟ اشکالی نداره، من به بزرگیم صدای گوش‌خراشت رو تحمل می‌کنم!

***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

کپیست آزمایشی
کپیست آزمایشی
24/2/21
74
265
53
Offline
با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و یکی از لیوان‌ها را روی گل‌میز نزدیک سهراب گذاشت و دیگری هم برای خودش و رو به روی کاناپه‌ای که سهراب لم داده بود نشست؛ دستش را روی شکمش گذاشت و گفت:
- وای لیلا دارم می‌ترکم....
- تقصیر خودته گفتم کمتر بخور
تک خنده‌ای کرد و گفت:
- نوچ، نمی‌شه که پیروزمندانه بردم! بعدش هم از پیتزا مگه می‌شه گذشت!
انگشت‌هایش را قفل هم کرد و گفت:
- خب از پیتزا نمی‌گذشتی، از دو لیتر نوشابه خانواده که خوردی می‌گذشتی...
یاد آوریش هم دردناک بود و نگذاشت ادامه بدهد و گفت:
- وای نگو لیلا! یادش می‌افتم می‌ترکم!
چشم‌هایش را چرخی داد و گفت:
- برو بیرون، یکم قدم بزن!
لبخند دندان نمایی زد و گفت:
- اول مجازات!
هر چه که خواست حرف را عوض کند نشد که نشد، عصبی یک پایش را روی زمین می‌زد و با تک سرفه‌ای گلویش را صاف کرد. کمی فکر کرد و سهراب هم با چشمای بسته روی کاناپه دراز کشیده بود و در فکرش این بود که لیلا چطور می‌خواهد از زیر خوندن در بره؛ تو همین افکار بود که صدای دکلمه از ته چاه لیلا به گوشش خورد.
(( من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم
جای پر زندن نداشتیم ولی آسمونی بودیم
ابرو بارون رو می‌دیدیم اما دنیامون قفس بود
چشم به دور دست‌ها نداشتیم همین هم واسه ما بست بود
سهراب زیر چشمی نگاهی به لیلا انداخت که سر به زیر به صورت خجالتی قرمز شده با دستهای گره زده می‌خواند، لبخند کجی زد و چشم‌هایش را بست و هرازگاهی به لیلا چشم می‌دوخت.
(( اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن
تو رو پر دادن و جات هم یدونه آیینه گذاشتن
من خوش باور ساده فکر می‌کردم روبه رومی
گاهی اشتباه می‌کردم من کدومم تو کدومی
با تو زندگی می‌کردم قفس تنگ و سیاه رو
عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماه رو...
با تغییر صدای لرزان و خجالتی به صدای بی‌تفاوت، نیم نگاهی انداخت؛ لیلا به روبه‌رو خیره مانده‌ و رنگش پریده بود ربات گونه فقط شعر را می‌خواند بدون هیچ حسی، گویا غرق در افکار بود که حتی دست سهراب که جلوی صورتش تکان می‌خورد را هم متوجه نشد می‌خواند و می‌خواند.
(( اما یک روز باد وحشی رویاهام رو با خودش برد
قفس افتاد و شکست و آینه افتاد و ترک خورد
تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم
دردم از اینه که عمری خودم رو نشناخته بودم
تو، تو آسمون‌ها بودی با پرنده‌های آزاد، من تن خسته رو حتی یک دفعه یادت نیفتاد
با لیوان آبی به سمتش آمد، زانو زد می‌خواست آب را به صورتش بپاشد که لیلا از این حالت خشک خارج شود که با شنیدن صدای لرزان شده و چشمان پر شده از اشک دستی بر موهایش کشید، نفسی آسوده کشید و سریع از جایش بلند شد لیوان آب را روی میز گذاشت و مستقیم از ویلا بیرون زد تا به دریا برسد تا شاید این دلشوره همیشگی با صدای امواج کمی آرام شود.
(( حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز
اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز.... ))
با احساس قلقلک روی صورت، دست یخ زده‌اش را به صورتش نزدیک کرد که سرما تمام وجودش را گرفت با پشت دست‌هایش صورتش را پاک کرد و سر چرخاند و سهراب را ندید خودش بود و دو لیوان چای یخ شده، چشمش که به لیوان آب خورد برداشت و قلپی از آن خورد تا راه گلویش از این بغض چندین ساله رهایی پیدا کند تا بهتر نفس بکشد. لیوان‌ها را درون سینی گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت؛ از پنجره آشپز خانه بیرون را نگاه کرد با رعدو برقی که همه جا درون آن شب تاریک روشن شد سهراب را نزدیک ساحل دید و خیالش راحت شد که پرخوری سهراب به نفعش تمام شده بود! سهراب رفته بود پیاده روی و خواندن لیلا را نشنیده بود. با صدای رعد برقی به خودش آمد که الان برمی‌گردد و باید در مقابلش بخواند، سریع به اتاق رفت و خودش را به خواب زد ولی طولی نکشید که خوابش برد.
پاور چین پاور چین از ویلا بیرون آمد تا خلسه لیلا نشکند؛ زیر لــ*ب آهسته لعنتی می‌گفت تا به ساحل رسید، دستی بر موهایش کشید و پایش را محکم به زمین کوبید و هر لحظه صدایش بیشتر اوج می‌گرفت
" لعنتی، لعنتی، لعنتی. هیچ وقت، لیلا هیچ وقت دلش با دل من صاف نمی‌شه. هیچ وقت، لعنت به من. لعنت! "
هرازگاهی خم می‌شد سنگی به سمت دریا پرتاب می‌کرد؛ کلافه از این صبر لبریز شده گوشی تلفنش را از جیبش بیرون آورد و با شخصی تماس گرفت گوشی را کنار گوشش گذاشت، بعد از چند بوق صدایی پشت خط جواب داد:
- سلام آقا، بی‌معرفت کم پیدا کجایی تو؟ نمی‌گی...
- باز شروع ن*کن! کلافم! دارم دیوونه می‌شم.
- دیوونه شدی زنگ زدی به من؟!
از شدت خشم سنگی به سمت دریا شوت کرد و با فریاد ادامه داد:
- آره، دیوونم! دیوونم کرده!
صدای پشت خط نفس صدا داری کشید و گفت:
- آروم باش، چرا دادمی‌زنی؟ نفس عمیق بکش!
- بس کن! کلافه ترم ن*کن
- ای بابا، چته چی شده باز؟
دستی بر موهایش کشیدو چشم‌هایش را محکم به هم فشار می‌داد و با فک قفل کرده غرید:
- هیچی! چیزی نشده، ولی می‌شه!
- یعنی که چی؟ باز دیوونه بازی در نیاری‌ها!
تکه چوبی از روی زمین برداشت و به سمت دریا پرت کرد.
- یه بلایی سرش میارم
- بعدش، بعدش چی آروم می‌شی؟!
- بعدش یه بلایی سر خودم هم میارم!
- الان کجایی؟! بیا خونم بشینیم با هم حرف بزنیم حضوری
- تهران نیستم!
صدای خنده از پشت گوشی بیشتر اعصابش را بهم می‌ریخت.
- به به، تنهایی رفتی صفا سیتی عشق و حال، اون دختر بیچاره رو باز تنها گذاشتی؟
- تنها، تنها نیست!
- عجب! کسی رو گذاشتی پیشش؟ خودت کجا رفتی با غیرت؟!
مدتی بود خط قرمزهایش تغییر کرده‌بود، مهمترین آن‌ها هر چیزی که به لیلا ختم می‌شد، بود.
- سینا ببند، من احمقم به تو زنگ می‌زنم! خودم یه کاری می‌کنم
- سهراب صدا رعد و برق میاد؟ کجایی؟! جان من بگو دارم نگران می‌شم
- جهنم!
- سهراب، آروم باش، به چیزی فکر کن که آرومت می‌کنه
عاجزانه روی شن‌ها نشست، مشت‌های پی‌درپی‌اش را روی ماسه‌ها می‌کوبید.
_ سینا خرابم! سینا رعد و برق بزنه بکشتم! سینا....
- سهراب! جانِ داداش آروم باش
- خودم رو می‌کشم! سرم داره منفجر می‌شه! منتظر نمی‌مونم تا سرم بترکه و مغزم همه جا بپاشه
- آره تنها راه حل خودکشیه؛ هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟ فقط خودت رو بکش، بعد اون پاسوز تو بشه؟ نمی‌تونی تحمل کنی گفتم طلاقش بده! سهراب تو هیچ وقت این‌جوری نبودی پسر، طلاقش بده بره دنبال زندگی خودش؛ چرا امروز و فردا می‌کنی ماجرارو؟ اونم دل داره جوونه بذار به زندگیش برسه بره پِیِ عِش....
هر لحظه چهره‌اش قرمز و قرمزتر می‌شد، خودش می‌دانست که سینا خوب می‌داند چطور تحریکش کند تا به اعتراف بیفتد ولی باز هم سینا کارش را خوب بلد بود که دست روی نقطه ضعفش بگذارد، دیگر تاب نیاورد و با فریادی متوقفش کرد.
- خفه شو سینا! خفه خون بگیر! به خدای احدو واحد کسی نگاه چپ بندازه به لیلا.....
- سهراب؟!
.......
- سهراب؟!
چند بار می‌خواست گوشی را بر زمین بکوبد اما سهراب سهراب گفتن پشت خط شنیده می‌شد و کلافه‌اش کرد؛ گوشی را به سمت گوشش نزدیک کرد و با فریاد گفت:
- بله! بله! چیه سهراب سهراب راه انداختی؟!
- تو چی گفتی؟ به خدای احدو واحد!
-کارآگاه نشو! من کلافم سینا! بریدم....
- کلافگی رو ول کن یکم به خودت مسلط باش! چند تا نفس عمیق بکش! تو اولین فرصت بیا پیشم وضعیتت داغونه باید آچار کشی بشی!
پوزخندی زد و یک صدف از روی شن‌ها برداشت و گفت:
- فردا برمی‌گردیم تهران، سینا داداش
- جانِ داداش؟!
- شرمنده!
- اصلا حرفش رو هم نزن! الان بهتری؟ اعصابت آروم تره؟ چند تا نفس عمیق بکش!
صدف را روی پایش گذاشت و با سر انگشتانش نوازش‌وار رویش می‌کشید، گوشه لبش را گاز می‌گرفت و گفت:
- چند بار رفتم سمت دریا خودم رو خلاص کنم! ولی لیلا تو ویلا تنهاست؛ اگه کاری داشته باشه.....
- مزخرف نگو سهراب! سهراب تو خودت رو مقصر همه چیز ندون! الان آروم باش! توی سریع‌ترین زمان بیا پیشم حضوری صحبت می‌کنیم، الان مهمترین مسئله آروم شدنت هست، برو یه دوش بگیر و یه مسکن بخور با اون دادو فریادت، بعدش هم به هیچ چیز فکر ن*کن و فقط بخواب!
- دمت گرم داداش مرامت رو
- خیلی مخلصیم!
گویا صحبت با رفیق قدیمی کمی از خشمش را برده بود؛ نفس‌های عمیقی می‌کشید و باران بدنش را نوازش می‌کرد تا آرام شود؛ آرام و شمرده به سمت ویلا راهی شد به قدری آهسته که انگار نمی‌خواست از نوازش باران جدا شود، خیس‌آب نفس عمیق آخر را در زیر باران تجربه کرد و از پله‌های ورودی بالا رفت و وارد ویلا شد، به جای لیلا خیره شد، نبود. "از خلسه بیرون آماده" نفسی آسوده کشید. میز را دور زد و در همان جایی که لیلا نشسته بود روی کاناپه نشست، سرش را بر پشتی کاناپه زد و چشم‌هایش را بست. آرام شده بود اما درون ذهنش غوغایی بود، به یاد روزای نخست که خلسه لیلا را دیده بود، افتاد؛ چقدر این دختر مغرور و بی‌ملاحظه است، زمان‌هایی که از خلسه لیلا ترس تمام وجودش را می‌گرفت، بعد از مدت‌ها هنوز به خلسه‌اش واکنش می‌داد هر بار یک مدل متفاوت، یکبار خوشحال روبه‌رویش می‌نشست و غرق در چهره‌اش می‌شد، یکبار کنارش می‌نشست و با لیلا درد و دل می‌کرد، یکبار سرش داد می‌کشید و همه اشیا اطراف را می‌شکست و این‌بار هم به دریا رفت و خشمش را سر دریا آوار کرد.

***
 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا