در حال تایپ رمان پرواز لیلا | banafshehbfg کاربر انجمن ستارگان رمان

https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-01.jpg https://forum.romanstars.ir/data/Untitled-02.jpg

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
1111.jpg
نام رمان : پرواز لیلا
ژانر : درام ، عاشقانه
نویسنده : banafshehbfg کاربر انجمن ستارگان رمان
ناظرمحترم:
@خدیجه اسدی
خلاصه رمان : لیلا دختری آرام که دست سرنوشت روزگار ناآرامی برایش می‌سازد و در جدال با ناملایمت‌های زندگی است که عشق را می‌شناسد وبا کوله باری از رنج‌های گذشته دلباخته از این عشق دست به ایثار می‌زند تا سنگینی گذشته فقط بر دوش خودش باشد و عشقش رها از بند قفس به پرواز دربیاید.
 
آخرین ویرایش:

Zhaleh

سرپرست بخش کتاب
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ناظر ارشد رمان
طراح آزمایشی
نویسنده برتر
19/11/20
335
1,707
93
IMG_20210110_152348_635.jpg


سلام نویسنده محترم ممنون که انجمن ستارگان رمان رو برای گذاشتن اثار ارزشمندتان انتخاب کردید. بیش از تایپ کردن قوانین تایپ رمان را مطالعه کنید.

پس از 15 پارت درخواست جلد برای رمان خود را داشته باشید. در صورتی که رمان جلد نداشته باشد به بخش ویرایش منتقل نخواهد شد.

پس از گذشت 20 پارت از رمان می‌توانید برای بررسی رمان جهت گرفتن تگ درخواست نمایید.

پس از گذشت 40 پارت از رمان نیز می توانید برای نقد درخواست دهید.

پس از اتمام رمان می توانید در تاپیک زیر اعلام اتمام رمان یا اثرتان را اعلام کنید.


🌟قلمتان ماندگار 🌟
| تیم مدیریتی انجمن ستارگان رمان |
 

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
مقدمه :

صدای درون هر انسانی گاهی اوقات باعث سرخوشی اوست یا صدای عذاب آوری می‌شود که فقط باید فرار کرد باید ناشنوا بود و به صدا توجهی نکرد؛ بله این وجدان است که می تواند درون عقل نفوذ کند تا نگذارد احساس، رهبری کند و با منطق خود حصاری به دور احساس آدمی بکشد، نادیده گرفتن احساس یکی از عذاب آورترین کارهایی است که صدای وجدان به سر افراد می‌آورد و چنان با قدرت عمل می‌کند که تمامی احساسات کم می‌آورند و درون آتش خشم وجدان سوخته، خاکستر می‌شوند و اینجاست که عشق به سان نسیم ملایمی وزیده می‌شود و از زیر خاکستر، شعله‌های احساس سر بر می‌آورند. سالیان سال جدال منطق و احساس باعث به وجود آمدن افسانه‌های بیشماری شده که دور از ذهن نیستند؛ اما اینجا مجالی پیدا شد تا بگوییم از داستان‌های نا نوشته، تا آغاز کننده مسیر شناخت روح سرکش آدمی باشیم که در ادوار گوناگون ظهور کرده و هر بار خود را به گونه ای جلوه داده؛ ما اینجاییم تا بگوییم از راز های نهفته در قلب آدمی، از انقلاب درونی هر فرد، از ترس خشم محبت احساس، آری احساس، آمدیم تا روایتگر افسانه‌ای باشیم نه افسانه‌های اساطیری بلکه افسانه دلدادگی ما آدم‌ها .

لیلا دختری آرام که دست سرنوشت روزگار ناآرامی برایش می‌سازد و در جدال با ناملایمت‌های زندگی است که عشق را می‌شناسد وبا کوله باری از رنج‌های گذشته دلباخته از این عشق دست به ایثار می‌زند تا سنگینی گذشته فقط بر دوش خودش باشد و عشقش رها از بند قفس به پرواز دربیاید.
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
فصل نخست :



راوی :

نسیم ملایمی در حال نوازش گونه‌هایش بود؛ بی توجه به شعله‌های آتش چند قدمی آن طرف تر بر روی یک تکه سنگ نشست، تکه‌اش را بر چوب دستی‌اش زد، چشم‌هایش را بست و گوش سپرد به امواج دریا... با صدای هر موج خاطره‌ای در ذهنش می‌گذشت، سمفونی اشک‌ها و لبخندها... مشکلات و گرفتاری‌های ناممکن که حالا تبدیل شده بودند به خاطره‌ای گنگ و مبهم، خوشی‌ها و شادی‌های کودکانه همه و همه یاد آور گذشته‌ها بود هرچه بود خوب یا بد، زشت یا زیبا، سیاه یا سفید، همه رفته بودند؛ جدال نوازش و تازیانه بود گذشته‌ها، یادگار گذشته‌ها شده بود خاطرات تلخ و شیرین، گذر زمان معنا نداشت تو کشمکش ثانیه‌ها تلاطم ذهن کند شد و جایش را به خلسه خواب داد. کم کم تکه بر چوب دستی‌اش بیشتر می‌شد و امواج آنقدر شن‌های دور چوب دستی را با خود به دریا برد که چوب دیگر تحمل مهربانی یک پتوی مسافرتی را تاب نیاورد و لغزید، خلسه لیلا را رها و به خواب رفته بود. دستی مردانه مانع از سقوط شد، با نگاهی تعجبی به صورت لیلا با خودش زمزمه کرد:
- کی خوابت رفت؟
آرام چوب دستی را کشید تا از دستان لیلا جدا شد و آرام در کنار لیلا نشست. سر لیلا به آرامی خم شد بر بازویش، همچون کوه استوار، تکیه گاهی برای لیلا شد، اندکی به دریا و موج‌ها در تاریکی شب زیر نور ماه خیره ماند گویا بفکر رفته بود، غرق در افکار خود بود با لرز خفیفی از لیلا به خود آمد چند لحظه زمان برد تا موقعیت را درک کند، چشم‌هایش را مالشی داد و خیره به صورت لیلا که در زیر نور ماه خود نمایی می‌کرد ماند. دوباره باخودش زمزمه کرد:
- عین بچه‌ها چه مظلوم خوابیده
دقیقه‌ها پشت سر هم مسابقه می‌دادند تا هر چه زود تر ماه جایش را به خورشید دهد و همین اتفاق هم افتاد خورشید طلایی سر کشید و پدیدار شد، پلک‌های لیلا تکانی خورد و آرام چشم گشود، دریا با نور طلایی خورشید می‌درخشید می‌خواست به بدنش کش و قوسی دهد که موقعیت خود را درک کرد سرش جایی تکه داده بود تا سرش را بلند کرد چشم در چشم شد با تکیه گاهش چشمای قرمز و ملتهب که سریع از لیلا سر گرداند و به دریا خیره شد و با صدایی گرفته گفت:
- دیشب دریا متلاطم بود و الان آروم شده صبحونه می‌چسبه تو این هوا
لیلا صاف نشسته متعجب و در فکر فرو رفته زمزمه وار گفت:
- چشمات قرمز شده، رگ‌هاش ملتهبه
با مکثی ادامه داد:
- تو... دیشب نخوا......
نگذاشت لیلا حرفش تمام شود که ایستاد دستی بر موهایش کشید و همانطور که به دریا چشم دوخته بود گفت:
- خانم لیلا سپهری کله پاچه مورچه خوردی همش یک نفس مثل رادیو پیام...
بدون نگاه به چشمای متعجب لیلا ادامه داد:
- محض اطلاع خانم مارپل، اینجا پر از پشه کوره هست اگه متوجه اطرافت باشی!
پا تند کرد سمت ویلا و گفت:
- من که گشنمه حسابی تو بشین همینجا خورشید زده، فتو سنتز کن!
پوز خندی به جوابی که داده بود زد و رفت، اما در دلش می‌گفت:
- چرا هیچ وقت هیچی از تو پنهون نمیمونه لیلا...
لیلا به مسیر رفتنش خیره بود که ایستاد پتو را محکم تر بـ*غـل کرد و قدمی برداشت و گفت:
- سهراب!
سهراب برگشت و آنقدر دور شده بود که نگران دیده شدن چشم‌هایش توسط لیلا نباشد، و بلند گفت:
- جانم!
لیلا دست‌هایش که دور پتو بود را مشت کرد و با صدایی لرزان گفت:
- صبر کن! منم میام
یک قدم به جلو برداشت و همزمان سهراب یک قدم به عقب، لیلا یک قدم به جلو و سهراب یک قدم به عقب و باز هم تا لیلا ایستاد و همزمان سهراب هم ایستاد، لیلا چشم‌هایش را ریز کرد و لبخند کجی زد و شروع به دویدن به سمت سهراب کرد که سهراب عقب گرد کرد و با خنده دیوید و دستش را به نشانه خوشحالی مشت کرد و آرام گفت:
- همینه!
هردو نفس زنان به ویلا رسیدند و سهراب قبل از چشم تو چشم شدن با لیلا گفت:
- هر کی زودتر آماده بشه بیاد سر میز واسه صبحونه اون برندس.
با سرعت دوید سمت اتاقش. لیلا هم پتو را از دورش برداشت و تا کرد و روی کاناپه گذاشت، دستی بر عضله‌های گرفته گردنش کشید و به سمت اتاقش رفت.

***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
با لباس، زیر دوش نشسته و سرش را با دست هایش گرفته بود؛ حرف‌های دیشب لیلا کنار ساحل تمام معادلات ذهنش را بهم ریخته بود، حرف‌های لیلا تو سرش انعکاس پیدا می‌کرد:
- پس شرکتت مجوز گرفت، خیلی خوبه؛ خیلی خوشحالم که کارای اقامتت درست شد بالاخره، می‌تونی راحت و آزاد به زندگی که می‌خواستی برسی
مکثی کرد و با لحن شوخی گفت:
- پس دیگه وسایل رو جمع کنم واسه مهاجرت و...
خندید با هر خنده انگار چنگ به دل سهراب می‌زد، سهراب کلافه گفت:
- خب آره درست شد ولی حالا تا کارا جفت و جور بشه زمان می‌بره..
که منطق لیلا باز پرید وسط ماجرا که انگار برنامه ریز صفر تا صد ماجراست، جدی شد و گفت:
- نه دیگه، ببین الان باید شروع کنی کارای املاکت رو انجام بدی که بیشترشونو می‌تونی بسپری به وکیلت ماشین و وسایل خونه هم که واسه فروشه و....
لیلای منطقی مو به مو ریز به ریز با جزئیات تمام مراحل کار مهاجرت را توضیح می‌داد و سهراب خیره به شعله‌های آتش؛ که با صدای بلند لیلا که اسمش را صدا می‌زد به خودش آمد و گفت:
- بله.
لیلا هم هنوز دستش را جلوی صورت سهراب تکان می‌داد و گفت:
- حواست کجاست، دارم می‌گم چیکار کنیم؟!!
سهراب که حرفهای لیلا رو نشنیده بود گفت:
- مهاجرت کنیم دیگه
لیلا خندید و گفت:
- کجایی تو، می‌گم کتابخونه رو چیکار کنیم؟ اکثر کتاب‌ها مال منه، بنظرم قبل از حراج وسایل خونه، باید بدیم ببرن فقط باید دنبال خونه باشم، می‌گم بنظرت کدوم شهر مناسبه یه شهر آروم باشه....
سهراب کلافه شد و با شتاب ایستاد و عصبی گفت:
- من یه چند تا تماس کاری دارم تو برو تو ویلا شب شده هوا سرده!
چند قدمی از آتش دور شد که لیلا صدایش زد و عصبی تر گفت:
- لیلا گفتم بعدا صحبت می‌کنیم الان باید تماس کاری مهمی بگیرم!!
لیلا دست به س*ی*نه ایستاد و گفت:
- خب بگیر، تماستو بگیر، تماس مهمتو با گوشیت بگیر...!
از جیب مانتواش گوشی سهراب را بالا آورد و جلوی صورت سهراب تکان می‌داد؛ سهراب گوشی را قاپید و بدون حرفی دور شد از مخاطبین شماره وکیلش را گرفت که خاموش بود و با عصبانیت شدید گفت:
- این همه پول می‌گیری که گوشیت خاموش باشه
سنگی جلوی پایش بود که محکم به سمت دریا شوت کرد، ساعت ها لــ*ب ساحل راه می‌رفت؛ کلافه دست در جیبش کرد و پاکت سیگار را بیرون کشید تا جعبه سیگار را باز کرد با چوب‌های باریک دارچین مواجهه شد آرام چشم‌هایش را بست و پاکت را در دستش فشرد و عصبی گفت:
- لیلا!
به سمت ویلا رفت از ته یخچال بطری مشکی رنگی و درآورد و به سمت ساحل برگشت و با خودش گفت:
- واسه من شدی معلم اخلاق! الان بد مستی نشونت بدم که اسم خودتم یادت نیاد...

چند نفس عمیق کشید و در بطری را باز کرد و با یه دست بینی اش را گرفت و یک نفس جرعه جرعه تمام محتویات بطری را سر کشید. دستش را به سمت کمربندش برد تا مرد سالاری گذشته تاریخ را به لیلا یادآوری بکند؛ که با برداشتن دستش از روی بینی اش اخمی کرد و دهانش را مزه مزه کرد، از شدت خشم بطری را به سمت دریا پرت کرد و فریاد می‌کشید و می‌گفت:

- لیلاااااا چرا نمی‌زاری زندگیمو بکنم لیلااااااا چی از جونم می خوای لعنتی، چرا راحتم نمی‌زاری، خدایاااااا بخندم گریه کنم چیکار کنم خدایااااااااا

روی دو زانو نشست روی ماسه‌های ساحل، عاجزانه خیره به نور ماه گفت:

- خدا، لیلا میگه بنده‌هاتو امتحان میکنی! به حرفهای لیلا می‌خندیدم به دل گرفتی خدا؟!! منو امتحان نکن خدا! من خرد می‌شم..! منو با لیلا امتحان نکن؛ من توانشو ندارم خدا!

با حالتی در مانده ایستاد، قدم از قدم آهسته وآهسته راه رفته را برگشت نزدیک‌های آتش رسید که جز خاکستر چیزی نبود، خواست به سمت ویلا برگردد که چشمش به لیلا افتاد که بر تکه سنگی نشسته، آرام لباس‌هایش را مرتب کرد و دستی بر موهایش کشید، دست‌هایش را پشت سرش گرفت و چند قدمی نزدیک شد تک سرفه ای کرد ولی عکس العملی از لیلا نشد دو سه سرفه متوالی کرد و با خودش گفت:

- حتما خانم قهر کرده

آروم گفت:

- جدیدا سیگار دارچینی اومده!

لیلا جوابی نداد، قدمی جلوتر رفت و دستی تو موهایش کشید و گفت:

- بچه‌ها می‌گفتن وقتی یه پیک می‌خورن صبح با سردرد بیدار می‌شن، من موندم مگه آدم با ‌شیرکاکائو هم مسـ*ت می‌شه؟

صداشو شیطون کرد و گفت :

- نکنه تنها تنها خوردی سهم ما شد شیرکا...

چشمش به صورت لیلا افتاد، خواب بود انگار آرام اسمش را صدا زد جوابی نشنید پاتند کرد سمت ویلا از روی کاناپه پتو مسافرتی را برداشت و به سمت لیلا آمد و بر دوش لیلا گذاشت که تعادل لیلا بهم خورد و سهراب مانع افتادن لیلا شد و گفت:

- تو کی خوابت برد؟

با خودش گفت:

- الان بیدار می‌شه باید باهاش جدی صحبت کنم، لیلا باید بدونه همه چیو...

که سر لیلا روی بازویش نشست. سکوت کرد تا لیلا آغاز کننده بحث باشد خبری نشد خیره به دریا، به دنبال چینش کلمات مناسب برای حرف‌هایش بود که با تکانی که از بدن لیلا بود به خودش آمد چشم‌هایش را مالشی داد و رو کرد به لیلا ، غرق در چهره لیلا شد و گفت:

- عین بچه‌ها چه مظلوم خوابیده

می‌خواست حرف بزند اما دلش نیامد، مهاجرت دلشوره‌ای به جانش انداخته بود، محو تماشای صورت لیلا ماند، جز به جز چهره را از بر می‌کرد تنها چند وقت مانده بود که ازین منبع آرامش بی بهره شود. کنار لیلا زمان بی‌معنا بود گویا همه چیز از حرکت ایستاده بود، ماه خورشید را خبر کرد تا به این قاب زیبا بنگرد. با تقه‌ای که به در حمام خورد رشته افکارش پاره گشت چشم‌هایش را باز کرد و خسته گفت:

- بله!

صدای لیلا بود که با حالت تعجب می‌پرسید:

- داری دوش می‌گیری؟!!

سهراب خسته از درماندگی بی‌پایانش گفت:

- آره اگه اجازه بدی و راحت بزاری آدمو ... اینقدر گیر نده به من ... مگه مامانمی!؟

لیلا چند ثانیه ای سکوت کرد و جدی گفت:

- باشه... نه من کاری نداشتم... فقط می‌خواستم بگم باکس حموم خالیه، شامپو، صابون و وسایل بیرونه... تو این جعبه‌اس ... می‌ذارمش پشت در.... اگر دوشت نیاز به شامپو و صابون داره استفاده کنی!

سهراب آرام سرش را به دیوار حمام می‌کوبید و خود خوری می‌کرد، سعی می‌کرد خشمش را پنهان کند.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
لیلا وارد آشپزخانه شد و به سمت کتری که سوت می‌کشید رفت و بعد از دم کردن چای بانکه چای را درون کابینت قرار داد، هنگام بستن درب کابینت چشمش به حلقه طلایی دستش افتاد. حلقه را درون دستش می‌چرخاند، آن را در آورد و با دیدن درونش، اسم خودش و سهراب که حک شده بود، یاد روز عقد افتاد. روزی که برای اولین بار دست همدیگر را گرفتند؛ بعد از خطبه عقد و گفتن بله، حلقه‌ها را دست همدیگر کردند و دستی به نشانه شراکت و عهد و پیمان دادند. سهراب با موهای خیس که با حوله‌ای کوچک مشغول خشک کردنشان بود وارد آشپز خانه شد و گفت:
- شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می‌کنند پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است....!؟
لیلا غرق در افکارش بود که با حضور ناگهانی سهراب هول شد و هینی کشید، حلقه از دستش افتاد زیر میز سهراب خم شد حلقه را برداشت، ها کشید و با گوشه حوله‌اش برق انداخت، روی یک زانویش خم شد و دستش را سمت لیلا گرفت و لبخند کجی زد، یک تای ابروشو بالا برد و گفت:
- دوشیزه خانم لیلا سپهری آیا افتخار می‌دهید و با من ازدواج کنید؟
لیلا خیره به حلقه لبخند دندان نمایی زد و گفت:
- ام باید فکر کنم!
حلقه را از کف دست سهراب برداشت و گفت:
- بیا صبحونه‌ات رو بخور، مگه تو گشنه‌ات نبود؟!
چهره بشاش سهراب یخ بست، سعی‌اش را کرد با لبخند مصنوعی حال دلش را پنهان نگه دارد، الان که زمان روز به روز کمتر و کمتر می‌شد. لیلا حلقه را به دست کرد و از یخچال پنیر و کره را بر روی میز گذاشت، سهراب هم خیره به کارهای لیلا بود؛ زمانی که لیلا برای ریختن چای بلند شد، گفت:
- توبشین! سفره چیدی، من می‌ریزم چایی‌ها رو
لیلا خواست تا اعتراضی کند که با اشاره دست سهراب ساکت ماند و نشست. سهراب از کابینت دو لیوان برداشت و سمت قوری و کتری روی اجاق گاز برد، دو تا چایی خوشرنگ ریخت و باز هم افکار شیطانی، سهراب را محاصره کردند؛ سکانس نابی در ذهنش چید به سمت سینک ظرفشویی رفت و در قوری را باز کرد و با دست دیگرش از کتری آب جوش درون قوری می‌ریخت که کتری را تکان داد آب را بر دستش ریخت و با آخی ساختگی قوری را در سینک ول کرد و همچنان آب بر روی دستش می‌ریخت که با برگشتن لیلا کتری را کنار سینک گذاشت، شیر آب را باز کرد روی دستش و لیلا با هزارن نصیحت و غر، کنارش ایستاده بود توی دلش به سناریوی محشر خود پیروزمندانه می‌خندید. لیلا پماد سوختگی را از جعبه کمک‌های اولیه برداشت و سمت سهراب گرفت و گفت:
- اول دستت رو خشک کن بعد ازاین بزن روش!
سهراب با اخمی ساختگی همین کار را کرد. نشست سر میز و با حالت اخم گفت:
- به خاطر گشنگیه دیگه هیچی پیدا نمی‌شه آدم بخوره!
لیلا متعجب از حرف سهراب گفت:
- اول ناشکری نکن، دوم این همه خوردنی سر میز، سوم دختر بودی بیچاره از خواستگارت روز خواستگاری ...
و زد زیر خنده ؛ سهراب هم لبخندی زد و سریع به خالت جدی برگشت با دست راستش تکه نانی برداشت، نمی توانست تکه‌اش کند. آنقدر با نان ور رفت تا به چشم لیلا آمد، نان را در سبد گذاشت و گفت:
- نمیشه بابا..
لیلا گفت:
- با دست چپت که سوخته کار نکن، بذار برات لقمه می‌گیرم.
شروع کرد به لقمه گرفتن که سهراب گفت:
- لازم نکرده خودم می‌خورم!
لیلا خیلی خونسرد همان‌طور که لقمه می‌گرفت گفت:
- شما هم گشنه‌ای لازم نکرده با من بحث کنی! گشته‌تر می‌شی!
سهراب، خوشحال از جواب دادن نقشه شیطانی‌اش سکوت کرد و منتظر شد تا لیلا لقمه را آماده کند و وقتی لیلا لقمه را خواست به سمتش بگیرد دهانش را باز کرد که یک تای ابرو لیلا بالا رفت و لقمه را در دست راست سهراب گذاشت و گفت:
- دست راستت سالمه‌ها سهراب خان!
سهراب با نقشه‌ای که بر آب شده بود با حرص لقمه‌هایی که لیلا دستش می‌داد را خورد و به همین لطف لیلا اکتفا کرد. بعد از اتمام صبحانه لیلا ظرف‌ها رو درون سینک گذاشت و رو به سهراب که چایش را می‌خورد کرد و گفت:
- آقای شیکمو سیر شدن ناهار چی میل دارن؟!
سهراب از روی صندلی بلند شد و لیوانش را درون سینک گذاشت و دست به س*ی*نه گفت:
- خب، لقمه‌ها ناشی گرفته شده بودند؛ دیگه من به بزرگی خودم بخشیدم، ناهارم، مگه خدیجه خانوم نمیاد که باید دست پخت شفته شما رو بخوریم؟!!
لیلا در حال آبکشی لیوان‌ها گفت:
- نه، زنگ زد گفت نوه‌اش مریض شده، عروس و پسرش هم که سرکارن، مونده پیش نوه‌اش ... منم بهش گفتم کلاََ نمی‌خواد بیاد اینجا..
سهراب که گوشی‌اش را از روی میز بر می‌داشت گفت:
- خوب کردی، ما هم باید برگردیم تهران... بعد ناهار راه می‌افتیم.
لیلا دست‌هایش را با حوله آشپز خانه خشک کرد و گفت:
- دیروز اندازه یک ماه خرید کردی، مواد غذایی‌ خراب می‌شن!!
سهراب شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب چیکار کنم، این وکیل احمق جواب نمی‌ده! برم ببینم کدوم گوریه، جواب منو نمی‌ده؛ آدمش می‌کنم! خریدارو هم بزار خدیجه خانم میاد یه کاریش می‌کنه دیگه ...
لیلا چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
- ولی سهراب من بهش گفتم که تا حال نوه‌اش خوب بشه نمی‌خواد بیاد اینجا، بعد این مواد بمونه تو خونه بو می‌گیره
سهراب دستی بر موهایش کشید و گفت:
- خب قبل رفتن می‌ریزیمشون دور... راستی من برم بنزین بزنم و بعدش می‌رم تعویض روغنی، کاری داشتی چیزی خواستی زنگ بزن.
لیلا همراه با تفکر نفسش را مانند آه بیرون داد و گفت:
- باشه برو، نه چیزی نمی‌خوام، کاری بود زنگ می‌زنم بهت...
- پس فعلا
- خدافظ
***
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi، Golbarg و معصومه مولایاری

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
لیلا نیمی از وسایل چمدان را گذاشته بود که تلفنش زنگ خورد،با دیدن اسم سهراب تماس را وصل کرد و گفت:
- سلام چیزی شده؟
- هوف لیلا! یکبار شد من زنگ بزنم نگی سلام چیزی شده!؟
گوشی را از خودش دور کرد نفسی کشید و گفت:
- نه خب! آخه تازه رفتی، گفتم چیزی شده؟
- الان درستش کردی یعنی؟!! بی‌خیال یکم دیرتر میام باک و فول کردم، رفتم سمت تعویض روغنی یکی از چرخ‌ها روغن‌ریزی داشت، یه آدرس بهم دادن ببرم نشونش بدم، تو ناهارت رو بخور، من دیرتر میام!
لیلا همزمان با صحبت‌های سهراب گوشی را با شانه‌اش نگه ‌داشته‌ بود؛ شال روی تخت را برداشت و تا کرد، داخل چمدان گذاشت و گفت:
- منتظر می‌مونم اومدی با هم بخوریم عجله‌ای نیست.
کمی خم شد تا صندل‌های پایین تخت را بردارد که با صدای عصبی سهراب متوقف شد.
- لازم نکرده، ناهارت رو بخور، با من بحث نکن. فعلا!
- خداحافظ
چمدان‌ را نیمه‌کاره رها کرد، زمان پیدا کرده ‌بود، فکری که از صبح به ذهنش رسیده را عملی کند. وارد آشپزخانه شد و در یخچال را باز کرد ، دست‌هایش را به هم مالید و گفت:
" خب از کجا شروع کنم؟ "
چشمش به مرغ‌ها افتاد همه را از یخچال بیرون آورد، درون سینک گذاشت و مشغول شستن مرغ‌ها شد؛ زمان در گردش بود و لیلا غرق در کار، همهمه‌ای در آشپزخانه بود، هر پنج شعله گاز روشن، میز پر از سبزیجات و لیلا که ما بین سینک و اجاق و میز و یخچال در حال رفت‌و‌آمد بود. نزدیک غروب بود که سهراب با دست‌های روغنی و چرب در حال غر زدن وارد ویلا شد، مکثی کرد و دستی بر شکمش گذاشت، آب دهانش را قورت داد و زیر لــ*ب گفت:
- اوف چه بوهایی میاد! هوم توهم غذا! ببینم ناهار چیزی مونده منم بخورم یا نه؟!
بلند صدا زد :
- من اومدم.... لیلا....!
- سلام
سهراب به دنبال صدا برگشت پشت سرش لیلا را دیدکه کلاه حوله‌ای به سر داشت، می‌خواست از ناهار ظهر بپرسد که لیلا زودتر گفت:
- این چه وضعیه؟ دستات چقدر سیاهه!
نگاهی به دست‌هایش کرد و گفت:
- هیچی! آدرسی که ماشین رو بردم مکانیک گفت تا دو روز ماشین نمی‌گیرم، پرسون پرسون یک جای دیگه آدرس دادن که رفتم میکانیکش تنها بود، شاگرداش نبودن خودش هم اینقدر یواش و سایلنت بود خودم کمکش کردم سریع لوازم عوض کنه! ام لیلا! می‌گم بوی چی میاد؟
چشماشو ریز کرد، لبخند محوی زد و گفت:
- ناهار نخوردی؟!
سرش را بالا گرفت و اخم کوچکی کرد و گفت:
- چرا خوردم! خب کم خوردم!
مکثی کرد که با نگاه‌های منتظر لیلا به زور توانست خودش را جدی بگیرد و گفت:
- اِ لیلا اینجور نگاه نکن... نه نخوردم راضی شدی؟! دو تا تخم‌مرغ نیمرو می‌کنی برم دست ‌هامو بشورم بزنم به بدن؟
لیلا دست به س*ی*نه ایستاد و قاطع گفت:
- نه!
سهراب هم دست به س*ی*نه شد و با اخم گفت:
- چرا اونوقت؟
نگاه لیلا به آستین و دست‌های روغنی سهراب افتاد، صورتش را جمع کرد و گفت:
- برو لباست رو عوض کن دست و صورتت رو هم بشور بیا واسه ناهار
یک تای ابروش بالا رفت و با تعجب گفت:
- ناهار؟! مگه داریم؟
لبخند کجی زد و سمت اتاق می‌رفت در حالی که حوله را به موهایش می‌کشید، گفت:
- آره، حالا یه چیزی سر هم می‌کنم برات!
مشغول چیدن میز شد که سهراب با دهـ*ان باز نگاه می‌کرد، خنده‌ای کرد و گفت:
- بیا بشین، ناهار بخورد نه تعجب!
ناباور از چیزایی که می‌دید گفت:
- لیلا چه خبره؟! چی ‌شده چقد غذا سفارش دادی؟!
لیلا سر به زیر یک تکه کباب شامی را در دهـ*ان گذاشت و گفت:
- حالا ببین غذای رستورانش چطوره؟!
اصلا مهلت نفس کشیدن هم به خودش نمی‌داد، لــ*ب‌هایش را بین لقمه‌هایش تکان می‌داد، انگار صحبت می‌کرد که فقط آواهای نامفهومی بود. اینقدر دهانش را پر می‌کرد که با احساس خفگی، دستش را دراز کرد که از در یخچال نوشابه بیاورد که چشمش به یخچال خالی افتاد، جاخورد و لقمه در گلویش شکست که اگر لیلا با لیوان آب به دادش نمی‌رسید خفگی‌اش حتمی بود. لقمه را با هر سختی که بود قورت داد و بقیه لیوان آب را هم یکباره سرکشید، چند نفس عمیق کشید تا حالش سر جا بیاید. تازه نفسش بهتر شد که دوباره در یخچال را باز کرد و با شک گفت:
- اینجا صبح پر از مواد غذایی نبود؟
با صدای تیک از جایش بلند شدو از توی فر دو مرغ سوخاری شده را بیرون آورد و روی کابینت گذاشت و دوباره به سر جایش روی صندلی نشست و همه این مدت سهراب با دهـ*ان باز لیلا را نگاه می‌کرد که لیلا با مکثی لــ*ب به سخن گشود:
- کار من بود؛ این همه مواد غذایی خراب می‌شدن، بعدشم اسرافه همش دور بریزی! منم همه رو استفاده کردم، بسته‌بندی کنم، سر راه هر کی رو دیدیم بهش غذا بدیم!
سهراب همانطور متعجب گفت:
- نمی‌ریم! فردا صبح می‌ریم، الان دیگه به شب می‌خوریم جاده شلوغه تا فردا ؛ این همه رو تو چی بسته‌بندی می‌کنی؟!
نگاهی با اطراف کرد و کلافه گفت:
- نمی‌دونم، چیزی پیدا نکردم، باید ظرف غذای آلومینیومی بگیریم با فویل آلومینیوم....
تکیه اش را به صندلی و دست‌هایش را پشت سرش گذاشته بود، نفس عمیقی کشید و با لبخند کجی پرید وسط حرفش و گفت:
- تو همه شرایط به فکر محیط زیست باشی‌ها، می‌رم می‌خرم و میام!

***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
آخرین مرغ سوخاری را هم درون فویل پیچید و درون کارتن گذاشت و روبه سهراب گفت:
- این هم از آخری، چه خوب این کارتن‌ها رو آوردی!
در حالی که یک کارت خالی روی میز گذاشت گفت:
- جفت مغازه، یه میوه فروشی بود،یه پولی به شاگردش دادم این کارتن موزی‌ها رو آورد گذاشت پشت ماشین
بقیه غذاها و بسته‌های ساندویچی را درون کارتن گذاشت می‌خواست کارتن را بلند کند که سهراب مانع شد، کارتن را برداشت و گفت:
- من میارم، چیزی نمونده؟ بریم؟!
نگاهی سطحی به دور و اطرافش کرد و گفت:
- نه! بریم!

***

با دست سرش را نگه داشته‌بود و تکیه بر شیشه ماشین پشت چراغ قرمزگفت:
- باورم نمی‌شه چه زود تمام شدن!
سهراب که نگاهش به ثانیه شمار چراغ بود گفت:
- صبح دنبال تعمیرگاه بودم، چند تا آدرس رفتم، دیدم این بچه‌ها دارن آدامس و گل می‌فروشن!
نگاهش را به صورت نیم رخ سهراب کرد و با بغض گفت:
- وای اون آقاهه رو دیدی؟! وقتی غذاها رو دادم، گفتم واسه بچه‌هاتونم بردارین اشک تو چشم‌هاش جمع شده‌بود، خجالت کشیدم پلاستیک‌ها رو همونجا گذاشتم و اومدم هر چی صدا زد برنگشتم!
زیر چشمی نگاهی کرد و یک طرف لبش کش آمد و گفت:
- آها، بگو یکهو پریدی تو ماشین هی گفتی برو برو، گفتم خانم چه جنایتی مرتکب شده!
پوزخند سهراب از چشمش دورنماند و اخمی سطحی کرد و با مشتی به بازوی سهراب زد و گفت:
- اِ زشته داشت گریم می‌گرفت.
مشت که نه، از نوازش بازواش توسط لیلا لبخند دندان نمایی زد، ابرو هایش را بالاداد و روبه لیلا گفت:
- خانم سپهری که گریه نمی‌کنه، اشکال نداره به کسی نمی‌گم من؛ خب! بریم ویلا که بعد از این کار ثواب بدجور گشنم ش...
جمله‌اش تمام نشده‌بود که لیلا صدایش کرد.
- سهراب؟
- جانم!
سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:
- شام نداریم!
از رفتار مظلومانه لیلا خنده‌اش گرفته بود ولی با تعجب گفت:
- این همه غذا بود، دوتا واسه شام برنداشتی؟
لیلا سرش را بیشتر پایین انداخت و با انگشت‌های دستش بازی می‌کرد با صدایی که از ته چاه می‎آمد گفت:
- می‌خواستم از پلاستیک آخری بردارم که با وضع اون آقا روم نشد، غذا رو همونجا گذاشتم و اومدم.
به رانندگی ادامه می‌داد، ذهنش مشغول فکرهای زیادی بود، با تکانی که ماشین به خاطر دست‌انداز رد کرده بود به خودش آمد نگاهی به لیلا انداخت، کمی دیگر تعلل می‌کرد، لیلا از شدت شرم بخار یا آب می‌شد و به صندلی نفوذ می‌کرد با دیدن چند رستوران و فست فود آن طرف خیابان ماشین را پارک کرد و در حالی که کمربندش را باز می‌کرد با صدایی مهربان رو به لیلا گفت:
- باشه! خوب کاری کردی، حالا بگو شام چی می‌خوری بگیرم؟
کمی سرش را بالا آورد، با صدایی آرام گفت:
- هرچی خودت خواستی بگیر، واسه من فرقی نداره
- باشه.
از ماشین فاصله گرفت و به سمت سفره‌خانه‌سنتی آن طرف خیابان می‌رفت که وسط خیابان مکثی کرد، چشم‌هایش را ریز و لبخند کجی زد و راهش را به سمت دیگری کج کرد؛ با یک جعبه پیتزای بزرگ خانواده به سمت ماشین آمد و غذا را روی صندلی عقب گذاشت، لیلا برگشت و با چشمانی گرد شده گفت:
- بزرگتر نداشت؟ می‌خریدی!
در حالی که کمربند را می‌بست نیم نگاهی به صورت متعجب لیلا انداخت و گفت:
- نه دیگه! همین بود متاسفانه!


***
 
آخرین ویرایش:

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
به رسم عادت‌های همیشگی‌اش، آداب پیتزا خوردن هم با همه‌جا فرق می‌کرد، نه این‌که با کاردوچنگال باشد، رسم یا بهتره اسمش را بازی پیتزا خوردن سهراب گذاشت! این بازی از گذشته به یادگار مانده بود. رو بروی لیلا روی صندلی نشست و جعبه پیتزا وسط میز گذاشت، دست‌هایش را به هم مالشی داد و گفت:
- خب! امروز بخاطر خستگی روی میز باشه! جفتمون حوصله جمع و جور کردن بعدش رو نداریم!
در حالی که دو بشقاب به دست داشت؛ یکی جلوی سهراب و دیگری را جلوی خودش گذاشت با لبخند گفت:
- هنوز که هنوزه بازی دوست داری؟ نمی‌خوای بزرگ بشی؟ آخه...
هرگز نمی‌خواست کسی قانون‌های نانوشته زندگی‌اش را زیر پا بگذارد؛ حتی اگر آن ک**س لیلا باشد، تردید داشت، شاید تنها اوست که می‌تواند تمام معادلات زندگی‌اش را بر هم بزند و تمامی قوانین را از نو تدوین کند. کلافه از جدال با عقل و احساسش وسط حرفش پرید وگفت:
- هر سری باید همین رو بگی و در جواب نه بشنوی لیلا؟! خسته نمی‌شی؟ هر بار! هر بار!
- آخه...
نمی‌خواست مکالمه بیشتر از این زمان‌بر شود و باعث دلخوری همدیگر شوند، نفسش را تند بیرون داد و گفت:
- بیخیال لیلا! سرد شد از دهـ*ن افتاد؛ آماده‌ای!
چشم بست و آرام سرش را به نشانه مثبت تکان داد؛ سهراب گوشه لبش کش آمد، چشمانش را ریز کرد، دستش را بالای سرش برد و گفت:
- سنگ، کاغذ، قیچی. سنگ، کاغذ، قیچی. سنگ،کاغذ، قیچی
پیروزمندانه گفت من بردم و یک تکه از پیتزا را درون بشقابش گذاشت و دوباره
- سنگ، کاغذ، قیچی. سنگ، کاغذ، قیچی.
بازی کودکانه‌ای بود، اما برخاسته از فراز و نشیب‌های زندگی که تلخی مشکلات را با شیرینی بازی از بین برود، دست‌هایش را به هم مالید و گفت:
- پیروزی نهایی هم که با منه لیلا خانم، پنج به سه من بردم! خب مجازات باختت چی باشه؟ ام، آهان. بعد شام باید واسم بخونی!
با چشمان گرد و دهـ*ان باز گفت:
- من؟ اصلا حرفش رو نزن!
خوشحال از پیروزی به زور جلوی لبخندش را می‌گرفت و با تمام وجود سعی داشت صدایش جدی باشد.
- اعتراض نداریم، مجازاتت همینه!
- ولی...
نگذاشت جای اعتراضی بماند، واقعا نیاز داشت به طنین صدای پر از آرامش لیلا
- بد قلقی نکن دیگه لیلا!
چجوری می‌توانست از این موقعیت فرار کند، حالا که این بازی را بازنده شده بود؛ می‌دانست که برایشان این بازی فراتر از یک بازی کودکانه است، خیلی از شرایط سخت گذشته را به همین به اصطلاح بازی مدیون بودند که باعث شد با مشکلات جنگیدن و پشت سر گذاشتن! اخمی کرد که حداقل تلاش خودش را کرده باشد و گفت:
- من صدام خوب نیست، بلد نیستم بخونم! مگه من خواننده‌ام آخه؟!
تبسمی کرد و گفت:
- نه، من نگفتم خواننده‌ای! دکلمه که بلدی؟ یادت رفته حافظ می‌خوندی؟ اشکالی نداره، من به بزرگیم صدای گوش‌خراشت رو تحمل می‌کنم!

***
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi، Golbarg و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و یکی از لیوان‌ها را روی گل‌میز نزدیک سهراب گذاشت و دیگری هم برای خودش و رو به روی کاناپه‌ای که سهراب لم داده بود نشست؛ دستش را روی شکمش گذاشت و گفت:
- وای لیلا دارم می‌ترکم....
- تقصیر خودته گفتم کمتر بخور
تک خنده‌ای کرد و گفت:
- نوچ، نمی‌شه که پیروزمندانه بردم! بعدش هم از پیتزا مگه می‌شه گذشت!
انگشت‌هایش را قفل هم کرد و گفت:
- خب از پیتزا نمی‌گذشتی، از دو لیتر نوشابه خانواده که خوردی می‌گذشتی...
یاد آوریش هم دردناک بود و نگذاشت ادامه بدهد و گفت:
- وای نگو لیلا! یادش می‌افتم می‌ترکم!
چشم‌هایش را چرخی داد و گفت:
- برو بیرون، یکم قدم بزن!
لبخند دندان نمایی زد و گفت:
- اول مجازات!
هر چه که خواست حرف را عوض کند نشد که نشد، عصبی یک پایش را روی زمین می‌زد و با تک سرفه‌ای گلویش را صاف کرد. کمی فکر کرد و سهراب هم با چشمای بسته روی کاناپه دراز کشیده بود و در فکرش این بود که لیلا چطور می‌خواهد از زیر خوندن در بره؛ تو همین افکار بود که صدای دکلمه از ته چاه لیلا به گوشش خورد.
(( من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم
جای پر زندن نداشتیم ولی آسمونی بودیم
ابرو بارون رو می‌دیدیم اما دنیامون قفس بود
چشم به دور دست‌ها نداشتیم همین هم واسه ما بست بود
سهراب زیر چشمی نگاهی به لیلا انداخت که سر به زیر به صورت خجالتی قرمز شده با دستهای گره زده می‌خواند، لبخند کجی زد و چشم‌هایش را بست و هرازگاهی به لیلا چشم می‌دوخت.
(( اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن
تو رو پر دادن و جات هم یدونه آیینه گذاشتن
من خوش باور ساده فکر می‌کردم روبه رومی
گاهی اشتباه می‌کردم من کدومم تو کدومی
با تو زندگی می‌کردم قفس تنگ و سیاه رو
عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماه رو...
با تغییر صدای لرزان و خجالتی به صدای بی‌تفاوت، نیم نگاهی انداخت؛ لیلا به روبه‌رو خیره مانده‌ و رنگش پریده بود ربات گونه فقط شعر را می‌خواند بدون هیچ حسی، گویا غرق در افکار بود که حتی دست سهراب که جلوی صورتش تکان می‌خورد را هم متوجه نشد می‌خواند و می‌خواند.
(( اما یک روز باد وحشی رویاهام رو با خودش برد
قفس افتاد و شکست و آینه افتاد و ترک خورد
تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم
دردم از اینه که عمری خودم رو نشناخته بودم
تو، تو آسمون‌ها بودی با پرنده‌های آزاد، من تن خسته رو حتی یک دفعه یادت نیفتاد
با لیوان آبی به سمتش آمد، زانو زد می‌خواست آب را به صورتش بپاشد که لیلا از این حالت خشک خارج شود که با شنیدن صدای لرزان شده و چشمان پر شده از اشک دستی بر موهایش کشید، نفسی آسوده کشید و سریع از جایش بلند شد لیوان آب را روی میز گذاشت و مستقیم از ویلا بیرون زد تا به دریا برسد تا شاید این دلشوره همیشگی با صدای امواج کمی آرام شود.
(( حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز
اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز.... ))
با احساس قلقلک روی صورت، دست یخ زده‌اش را به صورتش نزدیک کرد که سرما تمام وجودش را گرفت با پشت دست‌هایش صورتش را پاک کرد و سر چرخاند و سهراب را ندید خودش بود و دو لیوان چای یخ شده، چشمش که به لیوان آب خورد برداشت و قلپی از آن خورد تا راه گلویش از این بغض چندین ساله رهایی پیدا کند تا بهتر نفس بکشد. لیوان‌ها را درون سینی گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت؛ از پنجره آشپز خانه بیرون را نگاه کرد با رعدو برقی که همه جا درون آن شب تاریک روشن شد سهراب را نزدیک ساحل دید و خیالش راحت شد که پرخوری سهراب به نفعش تمام شده بود! سهراب رفته بود پیاده روی و خواندن لیلا را نشنیده بود. با صدای رعد برقی به خودش آمد که الان برمی‌گردد و باید در مقابلش بخواند، سریع به اتاق رفت و خودش را به خواب زد ولی طولی نکشید که خوابش برد.
پاور چین پاور چین از ویلا بیرون آمد تا خلسه لیلا نشکند؛ زیر لــ*ب آهسته لعنتی می‌گفت تا به ساحل رسید، دستی بر موهایش کشید و پایش را محکم به زمین کوبید و هر لحظه صدایش بیشتر اوج می‌گرفت
" لعنتی، لعنتی، لعنتی. هیچ وقت، لیلا هیچ وقت دلش با دل من صاف نمی‌شه. هیچ وقت، لعنت به من. لعنت! "
هرازگاهی خم می‌شد سنگی به سمت دریا پرتاب می‌کرد؛ کلافه از این صبر لبریز شده گوشی تلفنش را از جیبش بیرون آورد و با شخصی تماس گرفت گوشی را کنار گوشش گذاشت، بعد از چند بوق صدایی پشت خط جواب داد:
- سلام آقا، بی‌معرفت کم پیدا کجایی تو؟ نمی‌گی...
- باز شروع نکن! کلافم! دارم دیوونه می‌شم.
- دیوونه شدی زنگ زدی به من؟!
از شدت خشم سنگی به سمت دریا شوت کرد و با فریاد ادامه داد:
- آره، دیوونم! دیوونم کرده!
صدای پشت خط نفس صدا داری کشید و گفت:
- آروم باش، چرا دادمی‌زنی؟ نفس عمیق بکش!
- بس کن! کلافه ترم نکن
- ای بابا، چته چی شده باز؟
دستی بر موهایش کشیدو چشم‌هایش را محکم به هم فشار می‌داد و با فک قفل کرده غرید:
- هیچی! چیزی نشده، ولی می‌شه!
- یعنی که چی؟ باز دیوونه بازی در نیاری‌ها!
تکه چوبی از روی زمین برداشت و به سمت دریا پرت کرد.
- یه بلایی سرش میارم
- بعدش، بعدش چی آروم می‌شی؟!
- بعدش یه بلایی سر خودم هم میارم!
- الان کجایی؟! بیا خونم بشینیم با هم حرف بزنیم حضوری
- تهران نیستم!
صدای خنده از پشت گوشی بیشتر اعصابش را بهم می‌ریخت.
- به به، تنهایی رفتی صفا سیتی عشق و حال، اون دختر بیچاره رو باز تنها گذاشتی؟
- تنها، تنها نیست!
- عجب! کسی رو گذاشتی پیشش؟ خودت کجا رفتی با غیرت؟!
مدتی بود خط قرمزهایش تغییر کرده‌بود، مهمترین آن‌ها هر چیزی که به لیلا ختم می‌شد، بود.
- سینا ببند، من احمقم به تو زنگ می‌زنم! خودم یه کاری می‌کنم
- سهراب صدا رعد و برق میاد؟ کجایی؟! جان من بگو دارم نگران می‌شم
- جهنم!
- سهراب، آروم باش، به چیزی فکر کن که آرومت می‌کنه
عاجزانه روی شن‌ها نشست، مشت‌های پی‌درپی‌اش را روی ماسه‌ها می‌کوبید.
_ سینا خرابم! سینا رعد و برق بزنه بکشتم! سینا....
- سهراب! جانِ داداش آروم باش
- خودم رو می‌کشم! سرم داره منفجر می‌شه! منتظر نمی‌مونم تا سرم بترکه و مغزم همه جا بپاشه
- آره تنها راه حل خودکشیه؛ هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟ فقط خودت رو بکش، بعد اون پاسوز تو بشه؟ نمی‌تونی تحمل کنی گفتم طلاقش بده! سهراب تو هیچ وقت این‌جوری نبودی پسر، طلاقش بده بره دنبال زندگی خودش؛ چرا امروز و فردا می‌کنی ماجرارو؟ اونم دل داره جوونه بذار به زندگیش برسه بره پِیِ عِش....
هر لحظه چهره‌اش قرمز و قرمزتر می‌شد، خودش می‌دانست که سینا خوب می‌داند چطور تحریکش کند تا به اعتراف بیفتد ولی باز هم سینا کارش را خوب بلد بود که دست روی نقطه ضعفش بگذارد، دیگر تاب نیاورد و با فریادی متوقفش کرد.
- خفه شو سینا! خفه خون بگیر! به خدای احدو واحد کسی نگاه چپ بندازه به لیلا.....
- سهراب؟!
.......
- سهراب؟!
چند بار می‌خواست گوشی را بر زمین بکوبد اما سهراب سهراب گفتن پشت خط شنیده می‌شد و کلافه‌اش کرد؛ گوشی را به سمت گوشش نزدیک کرد و با فریاد گفت:
- بله! بله! چیه سهراب سهراب راه انداختی؟!
- تو چی گفتی؟ به خدای احدو واحد!
-کارآگاه نشو! من کلافم سینا! بریدم....
- کلافگی رو ول کن یکم به خودت مسلط باش! چند تا نفس عمیق بکش! تو اولین فرصت بیا پیشم وضعیتت داغونه باید آچار کشی بشی!
پوزخندی زد و یک صدف از روی شن‌ها برداشت و گفت:
- فردا برمی‌گردیم تهران، سینا داداش
- جانِ داداش؟!
- شرمنده!
- اصلا حرفش رو هم نزن! الان بهتری؟ اعصابت آروم تره؟ چند تا نفس عمیق بکش!
صدف را روی پایش گذاشت و با سر انگشتانش نوازش‌وار رویش می‌کشید، گوشه لبش را گاز می‌گرفت و گفت:
- چند بار رفتم سمت دریا خودم رو خلاص کنم! ولی لیلا تو ویلا تنهاست؛ اگه کاری داشته باشه.....
- مزخرف نگو سهراب! سهراب تو خودت رو مقصر همه چیز ندون! الان آروم باش! توی سریع‌ترین زمان بیا پیشم حضوری صحبت می‌کنیم، الان مهمترین مسئله آروم شدنت هست، برو یه دوش بگیر و یه مسکن بخور با اون دادو فریادت، بعدش هم به هیچ چیز فکر نکن و فقط بخواب!
- دمت گرم داداش مرامت رو
- خیلی مخلصیم!
گویا صحبت با رفیق قدیمی کمی از خشمش را برده بود؛ نفس‌های عمیقی می‌کشید و باران بدنش را نوازش می‌کرد تا آرام شود؛ آرام و شمرده به سمت ویلا راهی شد به قدری آهسته که انگار نمی‌خواست از نوازش باران جدا شود، خیس‌آب نفس عمیق آخر را در زیر باران تجربه کرد و از پله‌های ورودی بالا رفت و وارد ویلا شد، به جای لیلا خیره شد، نبود. "از خلسه بیرون آماده" نفسی آسوده کشید. میز را دور زد و در همان جایی که لیلا نشسته بود روی کاناپه نشست، سرش را بر پشتی کاناپه زد و چشم‌هایش را بست. آرام شده بود اما درون ذهنش غوغایی بود، به یاد روزای نخست که خلسه لیلا را دیده بود، افتاد؛ چقدر این دختر مغرور و بی‌ملاحظه است، زمان‌هایی که از خلسه لیلا ترس تمام وجودش را می‌گرفت، بعد از مدت‌ها هنوز به خلسه‌اش واکنش می‌داد هر بار یک مدل متفاوت، یکبار خوشحال روبه‌رویش می‌نشست و غرق در چهره‌اش می‌شد، یکبار کنارش می‌نشست و با لیلا درد و دل می‌کرد، یکبار سرش داد می‌کشید و همه اشیا اطراف را می‌شکست و این‌بار هم به دریا رفت و خشمش را سر دریا آوار کرد.

***
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi، Golbarg و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
دینگ دینگ دینگ

مسافرین محترم پرواز 543 به مقصد لندن....
" اوه پسر وقتشه! " نفسم را با صدا بیرون دادم و چشمم به لیلا افتاد؛ با پایش روی زمین ضرب گرفته و به روبه‌رو خیره بود.
- لیلا بلیط و پاسپورتا دستته؟
- آره بیا این بلیط و پاسپورتت!
- مال خودت کو؟
- تو کیف دستیمه
- خب بده به من
- چه کاریه! الان گیت بریم باید دست خودم باشه
نگاه کلافه‌ای همراه با استرس داشت؛ سعی کردم کاری نکنم که بیشتر از این به استرس بیفتد؛ دستی بر موهایم کشیدم و آرام گفتم:
- باشه بریم
***
- لیلا کمربندت رو ببند!
- بستم!
استرس لیلا سرایت کرده بود، نمی‌دانستم چرا از زمانی که به اولین پله پا گذاشتم دلشوره‌ی بدی به جانم افتاده بود، حالا زمان آسودگی بود برای من و رسیدن به اهدافی که سال‌ها برایش جنگیده بودم ولی نگران بودم، همیشه وقتی همه چیز خیلی خوب هست یک‌جا یک چیزی درست نیست؛ این بی‌اعتمادی را مدیون تمام ضربه‌هایی بودم که در این سال‌ها از دوست و غریبه خورده‌بودم. نگاهش کردم چشمهایش را بسته بود ولی مژه‌هایش تکان می‌خورد؛ " کبوتر عزیزم " ، چه کسی فکرش را می‌کرد لیلا بال پرواز من باشد. تا ابد من را مدیون خودش کرد، آرام دستم را روی دستش گذاشتم و سرم را به سمتش خم کردم و گفتم:
- می‌گم لیلا
آرام چشم‌هایش را بازکرد، خودش را به سمت پنجره متمایل کرد و آرام گفت:
- بگو
- ممنون!
سریع گفتم! تعجب را می‌توانستم از چشمانش بخوانم، باهمان چشمانی که یک دنیا سوال درونش جای گرفته بود پرسید:
- بابت چی؟
- همین که اومدی باهام
گویا مسابقه بود ثانیه‌ای را در جواب حرفایش تعلل نمی‌کردم توی همین افکار لبخند کجی روی صورتم نقش می‌بست اما با حرفی که شنیدم مسخ شده نگاهم را بین دو چشمش درگردش دیدم
- تو دوست داشتی من بیام
احساس می‌کردم تمام وجودم تبدیل به علامت سوال شده بود، ذهنم از همه چیز خالی بود
- چرا اینجور می‌گی الان سوالی بود یا خبری جمله‌ات؟
نیازمند شفاف‌سازی بودم باید متوجه می‌شدم که منظورش از این حرف چه بوده
- تو چی فکر می‌کنی؟
- لیلا...!
عاجزانه اسمش را صدا کردم، حتی برای یک لحظه هم نمی‌توانستم، برای یک درصد فکر شومی به سرم بزند؛ دستی به پیشانی‌ام کشیدم احساس می‌کردم سرم متورم شده با حرفش به یکباره تمام این افکار پلید از سرم پر کشیدن
- ذهنتو درگیر نکن. مگه نگفتی خسته‌ای بخواب!
نفس پر حرارتی کشیدم و سرم را به صندلی تکیه دادم و خیره به سقف کابین گفتم:
- اره خیلی خستم، خوابم میاد.
مثل یک سرباز خبردار، منتظر یک فرمان بودم که از این تنش‌ها به خواب عمیقی پناه ببرم؛
- پس بخواب!
با شنیدن حرفش انگار فرمان صادر شده بود و من هم مطیع اوامر بودم پلک‌هایم را روی هم گذاشتم و به عالم دیگری رفتم.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، z_makvandi و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
(جناب....آقای اسفندیاری؟) sir....Mr.Esfandiyari?i -

- هان ، نچ ای بابا Yes (بله)

(لطفا بیدارشین!) Wake up please!e -

(چی؟) What?t -

(لطفا بیدارشین!) Wake up please!e -


" حالا اگه گذاشتن آدم بخوابه " سرم را به سمت چپ جابجا کردم و با چشمانی بسته گفتم:
- لیلا جواب این مهماندار رو بده، خوابم میاد!

(آقای اسفندیاری....) Mr.Esfandiyari....i -
با احساس تکانی که به شانه‌ام وارد شد چشم‌هایم را باز کردم و شاکی نگاهی به مهماندار انداختم، سرم را چرخاندم که حرف در دهانم ماسید.
- لیلا...
چشم چرخاندم؛ جای خالی لیلا، " دختر کجایی تو " دوباره اسمش را صدا زدم ولی نبود، هیچکس در هواپیما نبود! به غیر از مهمانداری که بالای سرم ایستاده بود! ایستادم و دوباره به اطراف نگاه کردم تمام صندلی‌ها خالی بود، هزاران سوال در ذهنم می‌چرخید کلافه خود را لعنت می‌کردم که این چه خوابی بود در حین خوابیدن من چه اتفاقی افتاده‌ بود.
" من که خوابم سنگین نیست " دستی به موهای آشفته‌ام کشیدم و غرش کنان رو به مهماندار کردم.
- لیلا کجاست؟ لیلا...

(اوه خدای من، آقای اسفندیاری.... خط هوایی...) Oh me god, Mr.Esfandiyari.....Airline....e -
- چی واسه خودت بلغور می‌کنی لیلا کو؟
(لیلا کجاست؟) Where is leila?a -
(چی؟ چه کسی؟) What? Who?o -

***

دکمه تماس را لمس کردم و گوشی را به گوشم چسباندم و همانند بچه‌ها مشغول به جویدن ناخن‌هایم بودم.
- گوشی رو بردار دیگه!
غریدم، در آخر بعد از چند صدای بوق تماس وصل شد.
- الو؟
- سینا منم، خط اینجاست....
- سلام داداش، راحت رسیدی؟
- ول کن اینا رو، سینا من هنوز تو فرودگاهم همه جا رو زیر و رو کردم به پلیس فرودگاه هم گفتم... لیلا نیست...!
- چی شده؟ درست و حسابی بگو ببینم چی شده چی کار کردی پسر؟
پاهایم دیگر توان تحمل وزنم را نداشتند کنار ستون سرد و سنگی سالن فرودگاه سُر خوردم؛ سنگینی نگاه‌های مردم اطراف حس بیچارگی بر سرم می‌ریخت و اهمیتی هم نداشت که چه فکری درباره من داشته باشند.
ساعتی دیگر حتی من را از یاد برده‌اند. گوشی را که از ترس افتادن دو دستی گرفته بودم به گوشم نزدیک کردم و با شنیدن الو الوهای مکرر پشت خط سرم را پایین انداختم و به حرف آمدم.
- با لیلا سوار شدیم بـ*غـل دستم بود، من خوابم برد بیدار شدم رسیده بودیم؛ دیدم لیلا نیست هر چی میگم لیلا کجاست میگن کدوم لیلا! کم مونده بود با پلیس دست به یقه بشم. کلافم، نکنه بلایی سرش بیاد، خوب بلد نیست زبان هنوز، خط ایرانیش که خاموشه، تو فرودگاه خاموش کردیم، اینجا هم که من تازه خط گرفتم.
- آروم باش سهراب.... لیلا جاش خوبه.
- تو غربت! جاش خوبه؟
- آروم باش امیر میاد دنبالت، نیومده هنوز؟
زانوهایم را بـ*غـل کردم درست مانند کودکانی که عروسک‌شان را گم کرده‌اند و گوشه‌ای در خود فرو می‌روند، اما من عروسکم را نه بلکه تمام زندگیم را .
صحبت کردن با سینا کار مشقت آوری بود ولی تنها کسی بود که حرفم را تمام و کمال با گوش جان می‌شنید و در همه حال درکم می‌کرد.
- چرا اومده... داشتم با پلیس دست به یقه می‌شدم که رسید منو کشید کنار رفته تو دفتر با پلیس‌ها حرف می‌زنه من اومدم از دکه خط گرفتم.
- آروم باش سهراب من مطمئنم لیلا جاش خوبه، دوست نداره اینجور کلافه باشی‌ها.
- دارم دیوونه می‌شم سینا
- خودت رو کنترل کن پسر، امیر اومد بگو بهم زنگ بزنه!
- باشه.... نه بیا اومدش....
امیر را دیدم که چشم می‌گرداند در بین جمعیت تا من را پیدا کند به سختی ایستادم دستم را بلند کردم که از نگاه تیز بین امیر دور نماند و به سمتم روانه شد.
- امیر گوشی رو بگیر سینا پشت خطه!
- جونم سینا
.......
- اوکی، دارم
........
- اونم گرفتم، همه چی مرتبه، خیالت راحت
..........
- حالا بعد بهت می‌گم
.....
- قربانت، بای.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: Golbarg، z_makvandi و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
از صحبت‌های یک‌طرفه امیر هیچ‌چیز از موضوع گفتگویش با سینا را متوجه نشدم، صبرم لبریز و آخر به حرف آمدم.
- سینا چی می‌گفت؟
پوز خندی تلخ زد و دستی بر شانه‌ام زد.
- هیچی توصیه‌های ایمنی!
- پلیس‌ها چیزی پیدا کردن؟ دوربین‌ها رو چک کردن؟
حرفم تمام نشده بود که خیز برداشتم به سمت دفتر پلیس بروم که بازوانم را محکم گرفت، برگشتم تا دستش را پس بزنم که محکم‌تر بازوانم را گرفت و جدی گفت:
- بریم تو ماشین برات می‌گم!
نگاهی به چشم‌هایم کرد، فشار دستش را کم و به طرف در خروجی راه افتاد؛ پشت سر امیر راه افتادم از در خروجی بیرون رفتیم و در حالی که امیر به سمت استون مارتین مشکی‌اش می‌رفت گفتم:
- من‌رو ببر اداره پلیس شکایت تنظیم کنم!
بی‌خیال از حرفی که شنیده بود در ماشین را باز کرد و گفت:
- بیا سوار شو!
چشمم به تاکسی‌های آن طرف خیابان خیره مانده بود که با صدای امیر که اسمم را صدا می‌زد به خودم آمدم و به ناچار سوار شدم، حوصله لجبازی نداشتم تمام توانم از بین رفته بود؛ نالیدم
- سرم داره میترکه
از پشت عینک آفتابی هم می‌شد نگاه خیره و موشکافانه امیر را حس کرد کمی جابجا شد و همزمان دستش به سمت داشبورد می‌رفت گفت:
- توی داشبورد مسکن هست... بیا ...
قوطی قرص را به دستم داد زمزمه کردم.
- شقیقه‌هام داره تیر می‌کشه.
کمربندش را بسته بود ماشین را روشن کرد و از پارک خارج شد، بطری آبی به سمتم گرفت
- اینم بطری آب، چشمات رو ببند یکم صندلی رو بده عقب، بخواب تا برسیم.
بطری را از امیر گرفتم و با چند قلپ قرص را خوردم، پشتی صندلی را کمی عقب کشیدم و چشمانم رابستم؛ انگار تمام جانم در چشمانم بود چند لحظه نگذشت که به خواب رفتم. نمی‌دانم چه مدت خوابیده بودم که با شنیدن صدای خنده چشم‌هایم را باز کردم و دستی بر موهایم کشیدم و صاف نشستم، مالشی به چشم‌هایم دادم و سر چرخاندم که اطراف را ببیند تمام شیشه‌ها عرق کرده بودند؛ عجیب بود، امروز هوای لندن که آفتابی بود و باز هم عجیب‌تر همین واقعیت بود روزآفتابی لندن؛ باز صدای خنده آمد در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. مه غلیظی بود گویا چشم چشم را نمی‌دید و خبری از امیر هم نبود؛ ولی صدا، صدای خنده کودکانه، چند قدمی از ماشین دور شدم؛ به دنبال صدا می‌رفتم و چند بار هم امیر را صدا زدم ولی جوابی نیامد. تنها صدای خنده، کمی جلوتر بین دو شاخه درخت، دختر بچه‌ای را سوار تاب دیدم، دختر بچه‌ای کوچک، کمی جلوتر رفتم و با کنجکاوی و تعجب از موقعیت گفتم:

(هی! تو اینجا چه کار می‌کنی؟) Hey! What are you doing?o -

پاسخی نیامد.
(سلام! مادرت کجاست؟) Hello! Where is your mom?o -
و باز هم جوابی نیامد. دخترک از روی تاب بلند شد و به سمت روبه‌رو می‌دوید من هم به طرفش کشیده می‌شدم. " این چرا اینجا تنهاست، صدمه نبینه " ناگهان دختر ناشناس پایش لیز خورد و به پایین شیب تند جنگل پرت شد.صدای جیغ دختر همزمان شد با فریاد من و دویدن به طرفش، در راه پایم به تکه چوبی گیر کرد و به زمین خوردم؛ احساس خفگی می‌کردم چشمانم را باز کردم و با دهـ*ان نفس‌های عمیقی می‌کشیدم تازه ذهنم به سمت دخترناشناس رفت که هنگام پرت شدن با جیغ اسم لیلا را فریاد زده بود. یکدفعه و ناگهانی ایستادم، باعث شد سرم کمی گیج برود، چند لحظه چشمانم را بستم و وقتی باز کردم موقعیتم را درک کردم.
اسم لیلا را زیر لــ*ب می‌گفتم و سراسیمه به طرف اتاق دویدم وقتی در را باز کردم و چشمم به صورت غرق در خواب لیلا افتاد نفس آسوده‌ای کشیدم؛ پاهایم سست شدن و دیگر تحمل وزنم رانداشتند، کنار در سُر خوردم و روی زمین نشستم. خواب از چشمانم پریده بود گویا می‌ترسیدم از خوابی که دیده بودم، " این کابوس‌ها با من زندگی می‌کنن " در حالت چمباتمه‌ای درون چارچوب در، خیره به لیلا مانده بودم. خواب، چهره معصومانه لیلا را دو چندان کرده بود. زمان از دستم در رفته بود که صدای آلارم گوشی لیلا به صدا درآمد، بدون ایجاد کوچکترین صدا از روی زمین بلند شدم و در را آرام روی هم گذاشتم و به اتاق مجاور رفتم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
ماشین را روشن و به راه افتادیم، از صبح حال عجیبی داشت سنگینی نگاهش را حس می‌کردم در فکر بودم که به جاده اصلی رسیدیم؛ سکوت مرگباری حاکم بود و حس بدی را به من القا می‌کرد دنبال یک رشته بودم تا کلاف گفتگو بینمان شکل بگیرد اما تردید داشتم که به جدال تبدیل نشود؛ نیمه‌های راه بودیم که با صدا زدن نامش این سکوت تلخ را شکستم.
- سهراب!
- بله!
- اتفاقی افتاده؟
نگاه سردی کرد و خیره به جاده گفت:
- نه! چطور؟
- هیچی، آخه از صبح تو خودتی چشم‌هات قرمز....
با نه نسبتا بلندی حرفم را قطع کرد. یکی از دو دستش را از فرمان جدا و به سمت چشمانش برد در حالی که چشمانش را می‌مالید با خودش حرف می‌زد هرچقدر گوش تیز کردم متوجه حرف‌هایش نشدم، کلافه پرسیدم:
- چیزی گفتی؟
جوابی نداد من هم تصمیم گرفتم که صحبتی نکنم این اواخر رفتارهای عجیبی داشت، نگاهم به جاده رو به رو خیره مانده بود به زمزمه‌هایش هم گوش نمی‌کردم هر لحظه که شتاب ماشین بیشتر می‌شد ترسی که در درونم رخنه کرده بود باعث تپش‌های نامنظم قلبم شده بود دست‌هایم مشت شده روی پایم قرار گرفته‌بودند و خودم را بیشتر به صندلی می‌چسباندم "خدا بخیر کنه".
ترسیده به جاده خیره بودم و ماشین‌هایی که با سرعت از کنارشان می‌گذشتیم با صدای لرزان و ضعیفی که خودم هم نمی‌شنیدم اسمش را صدا می‌زدم ولی جوابی نمی‌داد.
- سهراب! می‌شه یکم آرومتر بری؟ سهراب!
صدا زدن بی‌فایده بود و با دیدن صحنه روبه‌رو نفسم حبس شد کامیونی با سرعت بالا به سمت ما می‌آمد به هر جان کندنی که بود خودم را جمع‌و‌جور کردم با صدای بلند‌تری صدایش زدم این‌بار دستم را به سمتش دراز کردم و شانه‌اش را تکانی دادم انگار به خودش آمد سرش را به سمتم برگرداند و با چهره جا خورده‌اش مواجه شدم چشمانش تمام جز به جز صورت وحشت زده‌ام را از نظر می‌گذراند ابروهایش را درهم کشید و گفت:
- لیلا! چته؟ چرا رنگت پریده؟ حالت خوب نیست؟
جانی برای جواب دادن نداشتم تمام توانم این شد که اسمش را به زبان بیارم و انگشت اشاره‌ام را به سوی کامیون گرفتم؛ رد انگشتم را گرفت نگاهش به کامیون افتاد انگار تازه متوجه موقعیت شده باشد لعنتی گفت و با سرعت فرمان را به سمت دیگر چرخاند و صدای بوق ممتد کامیون و چند ماشین دیگر در جاده در سرم اکو می‌شد.
چشم بستم و دست‌م را روی گوش‌هایم گذاشتم تا که این صدای عذاب‌آور را نشنوم. صدای سهراب می‌آمد که اسمم را صدا می‌زد آرام چشم‌هایم را باز کردم.
- بیا یکم آب بخور ، بهتری؟
بطری آب را از دستش گرفتم متوجه نشدم چطور از اون فاجعه دور شدیم حتی فکرش هم وحشت زده‌ام می‌کرد، چند جرعه از آب را خوردم و تمام این مدت سنگینی نگاه خیره‌اش به صورتم را حس می‌کردم، نمی‌دانم به دنبال چه بود اما هر چه بود نفسی از روی آسودگی کشید در را بست، ماشین را دور زد و سوار شد و بعد از روشن کردن ماشین نگاهی به من انداخت و به راه افتادیم. تا رسیدن به تهران سکوت در ماشین حکم فرما بود. حتی ضبط هم خاموش بود، تنها حرف این بود که وقتی جلوی در پارکینگ توقف کرد و همان طور که به روبرو خیره بود با صدای گرفته‌ای گفت:
- ریموت رو بزن، تو داشبورته!


***

(سهراب)

ماشین را خاموش کردم که تلفنم زنگ خورد، اسم سینا را دیدم به لیلا که در حال پیاده شدن بود گفتم:
- تو برو بالا من برم ناهار بگیرم بیام
مکثی کرد و گفت:
- ولی چمدونا...
- اشکال نداره برگشتم میارمشون بالا
- باشه
- فعلا
- خدافظ
از در پارکینگ که بیرون آمدم تماس را وصل کردم و روی بلندگو گذاشتم
- سلام سینا
- کجایی تو؟
- معطل شدی داداش، دستم بند بود جواب بدم
با حرف‌های دیشب و این دیر جواب دادن من نگرانی در صدایش مشخص بود.
- بگو ببینم رسیدی تهران؟ از دیشب تو فکرتم!
- آره، می‌خوام برم ناهار بگیرم
- بیا دفترم، ناهار با من، سهراب همین حالا!
- اوه چه خشن! ولی باید برم خونه
- خب بیا دفتر، من اشتراک دارم می‌گم غذا بیارن اینجا بعد ببر خونه، منم حضوری شما رو زیارت کنم
می‌دانستم تا سینا منو مجاب نمی‌کرد دست بردار نبود و حوصله مجادله نداشتم به همین دلیل فقط با دو کلمه، کوتاه جوابش را دادم.
- اوکی میام

***
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
- پسر چرا این‌قدر عصبی تیک گرفتی، آروم باش سهراب!
بدون این‌که نگاهی به من انداخته‌باشد این را گفت، کلافه پا روی‌ پا انداختم تا از ضرب‌گرفتن‌اش جلوگیری کنم، بیشتر به کاناپه چرمی دفتر فرو رفتم؛ نگاهی به اطراف انداختم همزمان دستم را به دور اطراف می‌چرخاندم.
- این چیه؟ تو مشاوری؟ مریض بیاد این تیرو تخته رو ببینه مصبیبتاش رو سرش آوار می‌شه!
تمام‌وقت سرش پایین در حال امضای برگه‌های روی میز بود پوزخندی به حرفم زد، عینکش را کمی پایین داد و نگاهی پر معنا به من انداخت، لــ*ب باز کرد که حرفی بزند اما با صدای زنگ نگاهش به سمت تلفن سفید روی میز افتاد و مشغول صحبت با منشی‌اش شد.
خم شدم تا فنجان قهوه‌ام را از روی میز روبه‌رو بردارم که نگاهم به خش‌های روی میز چوبی افتاد " اوه پسر بیمارای زنجیری هم میارن اینجا "، قهوه‌ام را مزه‌مزه کردم نگاهم به سمت سینا بود که تنها شئ متضاد این اتاق که به رنگ سفید بود را به دست داشت، حتی ساعت رومیزی هم به رنگ دکوراسیون، قهوه‌ای سوخته بود تا صحبت‌هایش تمام شد همزمان با گذاشتن گوشی تلفن فنجان را روی میز گذاشتم چشم بسته نفسم را تند رها کردم.
- چرا غذا رو نمیاره؟
از لای دندان‌های قفل شده‌ام غریدم، برگه‌های پخش شده روی میز را دسته می‌کرد و در پوشه‌های مخصوص به خود می‌گذاشت، نفس عمیقی کشید دست‌هایش را ضربدری پشت سرش گذاشت و تکه‌اش را به صندلی داد.
- آروم باش! تو کدوم رویا غرق بودی؟ نشنیدی پای تلفن چی گفتم تا ربع ساعت دیگه می‌رسه آقای عجول؛ انگار خیلی از دیدنم خوشحال نشدی زود می‌خوای فرار کنی؟!
خم شدم و ساعد دست‌هایم را به زانو تکیه دادم با ابروهایی گره خورده جوابش را دادم
- ببینم شما از بسکه تو این تارک دنیا نشستی این‌جور آروم شدی جناب؟
تا دهانش را باز کرد دستم را به نشانه سکوت بالا آوردم و سرم را تکان دادم.
- نگو! نگو! اصلا واسه من نصیحتات رو شروع نکن به اندازه کافی اعصاب ندارم این روزا.
لبخند محوی زد خم شد دستش را به زیر چانه زد و خیلی نامحسوس برگه‌ای سفید را به سمت خودش کشید، در حالی که روان نویسش را برمی‌داشت گفت:
- آروم باش حالا، راستی لیلا چی گفت که جوش آوردی؟
تک خنده‌ای کردم و شقیقه‌ام را فشار دادم
- می‌گه خوشحاله که کارا درست شده....! این‌قدر من حال بهم زنم؟!
جمله آخر را با خشم گفتم که دیدم خط‌هایی روی کاغذ کشید و ادامه دادم
- چی کم گذاشتم براش؟ چیکار کردم که به اینجا رسیده؟!
صندلی را به عقب هل داد و با برگه در دست به سمت من آمد و خم شد برگه را به همراه روان نویسش روی میز گذاشت و در حالی که به سمت صندلی‌اش می‌رفت گفت:
- این دایره‌ها رو با دو خط به هم وصل کن؛ تا غذا بیاد وقت داری، سهراب فقط با دو خط!
نگاهم به برگه افتاد روانویس را برداشتم " هه دو خط بزنم پرت کنم تو صورتت، منو با مریض‌هات اشتباه گرفتی "
- عجله نکن، خوب فکر کن.
سوالی نگاهش کردم، گیج شدم " نمی‌شه که " خیره به این پنج دایره روی برگه،آخر شهامت به خرج دادم و خط کشیدم ولی با سه خط! برگه را به سمتش گرفتم که خنده ای زد.
- تقلب نکن این سه خطه! گفتم دو خط، دوباره بکش! عجول نباش که بتونی بکشی تا مشکلت با لیلا حل بشه.
- سینا بی‌خیال منو دست انداختی گفتی بیام من و سوژه کنی؟!
- بگو کِی سوژه شدی که الان بار دوم بشه؟
راست می‌گفت، سینا همچین آدمی نبود؛ سرم را پایین انداختم و با برگه و دایره‌ها سرگرم شدم که خودش سر صحبت را باز کرد
- پس خوشحاله که کارات درست شدن؛ خیلی خوبه
- خیلی خوبه؟
- خب چرا که نه.... زندگی ادامه داره!
- من روسگ نکنا...
- چرا؟ مگه برای تو مهمه؟!
- نه!
از فشاری که به برگه می‌آمد تمام برگه پاره شده بود؛ برگه و روانویس را روی میز پرت کردم.
- پس چی می‌گی، قیافه غیرتی می‌گیری؟ کاغذ پاره پوره می‌کنی؟
سرم را به مبل تکیه دادم چشم‌هایم را بستم و دو دکمه از پیراهنم را باز کردم تا راحت‌تر بتونم نفس بکشم
- نمی دونم دردم چیه!.. تو دکتری....! تو بگو این درد چیه....! وقتی نیست درد می‌کشم.... نفس کشیدن برام سخت می‌شه... اشتیاق هیچی ندارم
- اون زمان که الکل و گذاشتی کنار حرف از درد و اینا نداشتی یادته؟ می‌دونی نظر من چیه ولی تو نمی‌خوای قبول کنی از احساست به.....
نمی‌خواستم این بحث را باز کند، نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد؛ تصمیمی که در مسیر تا به دفترش گرفته‌بودم را مطرح کردم
- همه چیو کنسل می‌کنم
- سهراب تو کل زندگیت رو گذاشتی واسه شرکت بعد همه چیو کنسل کنی؟ با عقل جور در میاد؟!
به سمتم آمد و در کنارم روی مبل نشست تکه‌ای از برگه پاره را برداشت و پنج دایره کوچک کشید زیر چشمی کارش را نگاه می‌کردم که تقه‌ای به در خورده شد.
- باشه قبول، عجله‌ای تصمیم نگیر، فقط یکم دنیا رو با احساساتت آشنا کن؛ همه دنیا رو با چرتکه حساب کتاب نکن!
برگه را روی پایم گذاشت و بلند شد با چند قدم خود را به در رساند، نگاهی به من انداخت
- حالا بلند شو آقای عجول غذا رسید!

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi، خدیجه اسدی و Golbarg

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
راوی

پنج سال قبل - تهران
پیراهنش را از روی چوب لباسی برداشت و سوت زنان در حال پوشیدن بود که اسمش را شنید
- سهراب، پسرم سهراب!
- یس مامی
چارچوب در با قامت مادر پرشد نگاهی از آینه قدی اتاق بر پسرش انداخت که در حال حالت دادن به موهایش بود. گره روسری گلگلی‌اش را محکم‌تر کرد و دستی بر گونه‌اش زد.
- ای خاک عالم نگو این‌جور پسر اگه حاجی بشنوه قیامت بپا می‌کنه!
دستی بر گونه مادرش کشید گوشه لبش کش آمد گردنش را گردشی داد و با تقلید صدای زنانه گفت:
- اوه چه بد اخلاق! خب مامی یکم لوندی بریز وسط تا حاجی واست هلاک بشه
فضای بین انگشت شصت و اشاره‌اش را گازی گرفت.
- ای خدا مرگم بده بچه چرا تو این‌قدر بی‌حیا شدی؟!
- افکار شما و حاجیت پوسیده شده!
وارد اتاق شد و لبه‌ی تخت نشست نگاهی به اطراف انداخت و رو به آینه گفت:
- پسر یکم سر عقل بیا هم سن‌های تو الان زن و بچه دارن!
تک خنده‌ای بلند زد.
- از بس که خرن.
- وای پسر نگو
از درون آینه نگاهی به مادرش انداخت و برگشت با قدمی بلند خود را به مادرش رساند زانو زد.
- چرا مگه دروغه زندگی رو عشقه
به خودش اشاره کرد.
- من رو ببین عشق و حال بی سر خر.
دست پسرش را گرفت و روی زانو هایش گذاشت
- الان بیست‌و‌چهار سالت شده مادر هنوز بچه ای؟ کی می‌خوای مرد بشی کمک دست حاجی باش پسر.
صورت پسرش را با دستش قاب گرفت.
- گفتی می‌خوام برم دانشگاه که اونم رفتی الان بیا برو پیش حاجی تو بازار کارو کاسبی رو یاد بگیر.
دستان مادرش را فشرد.
- برم کرک فرش و کف حجره جارو کنم؟
به ابروهایش گره‌ای داد و ملتمسانه نگاهی به چشمان پسرش کرد
- وا چه اشکالی داره؟ داداشت مگه نبود الان واسه خودش حجره داره؟!
پوزخندی زد و به سمت در می‌رفت که وسط راه پشیمان شد مکثی کرد و رو به مادرش برگشت
- آره با پول حاجیت! اون حجره تو بازار و تموم فرشا با پول حاجیه نه داداش ما
- خب سرمایه از حاجی بوده.
خیلی سریع جوابش را داد می‌دانست که مادرش هم از رفتارهای پسر بزرگش دل‌خوشی ندارد و همه‌اش حفظ آبرو بود. نفس را تند از بینی بیرون داد
- بیا... دیدی مادر من شده نوکر حاجی!
- چه اشکالی داره حاجی که دشمنتون نیست خیرتون رو می‌خواد تو هم برو که یه حجره واسه خودت داشته باشی و کارو کاسبی...
سر رشته این بحث به انتها نمی‌رسید سال‌ها بود که نتیجه‌ای حاصل از بحث و در این خانه معنا نداشت.
- بیخی مامی
باید که کوتاه می‌آمد هربار و هربار.
- این چجور حرف زدنه پسر؟ رفتی دانشگاه این‌ها رو یاد بگیری؟!
- نچ...دانشگاه که رفتم چشم و گوشم باز شده یه چیزای دیگه یاد گرفتم عشقم الان هم گیر نده دیرم شد... من برم.
دستی بر گونه‌اش زد.
- ای خاک بسرم اینجوری می‌خوای بری بیرون با این شلوار پاره در و همسایه چی می‌گن؟
نگاهی از آینه قدی اتاق به خودش انداخت و سوت زنان چرخی زد.
- همسایه‌ها سرشون تو زندگی خودشون باشه بعدشم رفتم خواستگاری دخترشون رو به من ندن!
- زبونت رو گاز بگیر! تا دلشون بخواد پسر من رو قربون قد و بالات تو لــ*ب تر کن من برم بهترین دختر شهر رو بگیرم برات الهی دورت بگردم مادر
دست‌هایش را به عنوان تسلیم بالا آورد و با پوزخندی ادامه داد.
- قربون دستت ما نخواستیم همون داداشمون شوهرکرد ههه زن گرفت کافیه!
- اوا خدا مرگم بده عروسم چشه؟
با چشمانی گشاد شده به مادرش خیره شد و با پوزخند ادامه داد.
- عروس؟ منظورت اون مادر فولاد زره هست؟ هیچی باباش به جای قهوه‌چی باید سیم پیچی می‌زد!
از صحبت‌های پسرش هر لحظه متعجب‌تر می‌شد.
- حاج حسن قهوه‌چی؟ پسر شرم کن حاج حسن مرد خوش نامیه تو بازار تاجر چای بودن شغل بدیه؟!
- همون قهوه‌چیه دیگه من می‌گم سیم پیچی می‌زد به کار دخترش بیشتر می‌اومد از بسکه تو کار سیم و کابل کشیه.
- منظورت چیه؟
خیزشی برداشت به سمت مادرش با اخم غرید
- بیخی ... من برم... بده من اون لپ رو که مثل کتلتش کردی... اوم.
شانه‌هایش به بالا پرید دستش را بالا آورد تا از خودش جدایش کند
- وای خدا مرگم بده چیکار می‌کنی پسر ولم کن
مادرش درا بیشتر در آغـ*وش کشید و گهواره‌وار تکانی داد سرش را خم کرد و در کنار گوش مادرش نجوا کرد
- چیه نمی‌شه لپ مامانِ جیگرم رو ماچ آبدار کنم... همش واسه حاجیه؟
با پشت دستش به بازوی پسرش زد و گفت:
- برو پسره‌ی بی‌حیا
دردی نداشت ولی صدایش را نازک کرد و ادامه داد.
- آخ مامانی جونم چرا می‌زنی؟ دردم اومد چیه دوست نداشتی حاجی بهتر بوست می‌کنه
- برو خجالت بکش، شرم کن.
صدای قهقه‌اش تمام خانه را پر کرد گوشی‌اش را از روی میز چوبی قدیمی برداشت و با اشاره به مادرش
- ای جونم گونه‌هات گل انداخت، من رفتم عشقم
- برو بسلامت
دستی بر گونه‌های سرخ شده‌اش کشید و زیر لــ*ب دعایی خواند و بدرقه پسرش کرد.


***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: z_makvandi، Golbarg و خدیجه اسدی

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
سهراب



تا درِکوچه را بستم همزمان درِ خانه روبرویی باز شد و پسرک لاغراندامی با یک کیف و عینکی برچشم جلوی در نمایان شد.
گوشه لبم کِش آمد. نگاهی به آسمان انداختم "دَمِت گرم روز آدم رو می‌سازی" چند قدم به سمتش برداشتم.
- به به! فیلسوف محله چطوری چیکار می‌کنی؟
در حالی که مشغول بستن زیپ کیفش بود سرش را بالا آورد کیف را با یک دست گرفت و با دست دیگرش عینک را کمی بالاتر داد لبخندی زد که سیم‌های دندانش را به نمایش گذاشت.
- سلام سهراب خوبی؟ عصر کلاس دارم می‌خوام برم دانشگاه!
نگاهی به ساعت کردم و چشمم را در کاسه سر دورانی دادم.
- پسر حالا کو تا عصر
سرش را کمی تکان داد چشمانش مضطرب بود.
- تا برسم دانشگاه ... آخه می‌دونی تا اتوبوس...
دستی به شانه‌اش زدم.
- اتوبوس موتوبوس رو ول کن تا شب نمی‌رسی الان سیا میاد دنبالم سر کوچه می‌برمت خرخون!
سر به زیر و آهسته گفت:
- نه خودم می‌رم ممنون
نفسم را تند از بینی بیرون دادم یک نفس عمیق کشیدم تا کمتر از رفتارش کلافه بشوم " آخه خجالتی بودن یه حدی داره نا سلامتی پسری تو "
- تعارف نکردم که نوکر بابات هم که نیستم حال کردم برسونمت.
از کنارش گذشتم و شروع به راه رفتن تا به خیابان اصلی برسم
احساس کردم ناراحت شد ولی حرکتی نکرد.
کمی بعد صدای قدم‌هایش پشت سرم می‌آمد و صدای آهسته‌ای که به سختی شنیدم.
- ممنون
گوشی را از جیب بیرون آوردم و بین مخاطین شماره سیا را گرفتم بعد از چند بوق جواب داد بلافاصله گفتم
- الو سیا کجایی پس؟
- به! چاکریم داش سهراب تا هزار بشماری رسیدم.
با چند قدم کوتاه فاصله‌ای ایجاد کردم.
- ای جونت دَرآد بجنب تا میام سر خیابون نباشی رفتم‌ها
سخت بود در کنار پسر مودب محل کنترل رفتار مناسب از من در همین افکار بودم که صدای پشت خط رشته افکار را پاره کرد.
- مرگ دشمنات اومدم مث جت اگه بری ناراحت می‌شم جون داش
- کم زر بزن
حوصله صحبت نداشتم و اگر مودبانه حرف می‌زدم سیامک کلمه‌ای از حرف‌هایم را متوجه نمی‌شد که انگار خودش هم این موضوع موقعیت نامناسب من را درک و مکالمه را خلاصه کرد.
- پنج دقیقه دیگه پیشتم
- شرت کم
گردنم را به چپ و راست تکانی دادم دیدم چند برگه توی دست گرفته و مشغول خواندن هست " بیخیال الان وسط کوچه جای درس خوندنه؟ " نزدیک شدم
- بیا بریم سرکوچه سیا می‌رسه! راستی می‌گم مگه تو خرخون نبودی مدرسه رو هم جهشی خوندی چرا هنوز میری دانشگاه؟ لامصب من از پیچوندن سربازی رفتم دانشگاه دیگه آخراشه مدرک بگیرم تو ریپ زدی تو دانشگاه موندی؟!
برگه‌های در دستش را درون کیف جای داد و سر پایین لبخندی زد.
- نه! خب من جهشی خوندم ولی دانشگاهم نصفش مونده دیگه
ابروهایم را بالا دادم
- یه لیسانس کوفتی چند سال طول می‌کشه آخه؟ نکنه اتم می‌شکافی؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم
- نکنه درس‌های دانشگاه رو پاس نمی‌شی تلافی جهشی خوندن مدرسه‌ات شده! مشروط شدی؟
باور نمی‌کردم یک پسر با اسم مشروط شدن سرخ و سفید بشود بند کیفش را محکم در دست فشرد
- مشروط نه... آخه... آخه درگیر تزم
" این الان چی گفت؟ " چشم ریز کردم و تمام اجزای صورتش را از نظر گذراندم.
- چیچیت؟
با انگشت اشاره‌اش عینکش را بالا داد به چپ و راست نگاهی انداخت.
- تز... تز دکترام
ابروهایم جوری به هم گره خورد که گویا این چنین متولد شده بودم مشتی به بازویش زدم و کمی تعادلش را از دست داد
- وِلمون کن بابا ایستگامون کردی؟
به سختی تعادلش را حفظ کرد به چشمانم خیره شد
- نه نه اصلا
پوفی کردم و موهایم را چنگ زدم
- ای تو روحت! دکترا گرفتی؟
- نه!
" این منو دست انداخته؟ این واقعا خیلی ساده‌اس یا خیلی زرنگه " به سمتش خیز برداشتم و با یک دستم یقه پیراهنش را به طرف خودم کشیدم و جدی گفتم.
- پس چی می‌گی؟
هول زده چشمانش گرد شد و دستش را روی دستم گذاشت و آب دهانش را با صدا قورت داد
- نه یعنی دکترام رو نگرفتم! دارم روی تزم کار می‌کنم
" پسر ولش کن بچه کُپ کرده " یقه‌اش را ول کردم و خاک فرضی روی شانه‌هایش را تکاندم
- پس دکی صدات کنم؟
دستی به گردنش کشید و سر به زیر گفت:
- هر جور راحتی
صدای بوق ممتد پشت سرم خبر از رسیدن سیامک می‌داد.
- دکی! سیا اومد بپر بالا

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی و z_makvandi

banafshehbfg

مدیر ارشد + مدیر تالار سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
کپیست
24/2/21
869
1,458
93
t.me
- چاکر داش سهراب

- دیر کردی نفله... زیر پامون علف سبز شد

آیینه وسط ماشین را تنظیم کرد و چشمکی سوالی زد به دنبال جمله مناسب برای معرفی می‌گشتم که صدای ته چاهش به گوش رسید

- اِم... سلام ... شما آقای...

هر دو به هم نگاه کردیم

- چی می‌گه این سهراب؟!

از آیینه بـ*غـل نگاهی انداختم با دستم به شانه سیامک زدم و گفتم:

- هیچی دکی مون خیلی با ادبه...

نگاهم را به آیینه که پسر خجالتی محل سر به زیر درون صندلی مشکی فرو رفته بود دادم.

- دکی راحت باش

فرو رفتنش درون صندلی را به وضوح دیدم که با صدای سیامک سرم را به طرفش چرخاندم با ابروهای گره کرده

- چیکارش داری؟

خودش را جلو کشید و از درون آیینه نگاهش را به سینا و ادامه داد

- سلام آقای دکتر من سیا... نه چیزه... آقای سیامک هستم از دیدنتون خوشحالم

- متشکرم من هم سینا هستم.

دستانش را دور فرمان می‌فشرد تا به زور بتواند جلوی خندیدنش را بگیرد

- کامی سر به سرش نذار دکی صفر کیلومتره

با سرفه‌ای خنده‌اش را به هوا پرتاپ کرد کمرش را تکانی داد و خم شد در داشبورد را باز کرد و همزمان گفت:

- اوه پسر کمرم رگ به رگ شد جمله ادبی گفتم... حالا دکی بفرما سیگار

پاکت سیگار را بیرون کشید و به سمت سینا گرفت

- نه نه من سیگار نمی‌کشم

نگاهی به من کرد و پاکت را به طرفم گرفت که از دستش گرفتم؛ رو به من آرام گفت:

- نه انگار واقعا صفر کیلومتره

نخ سیگاری بیرون کشیدم و گوشه لبم گذاشتم سیامک پاکت را گرفت در حالی‌که فندک را از جیب شلوارم بیرون می‌آوردم

- کامی برو سمت دانشگاه دکی کلاس داره

دستش را به همراه پاکت بر روی چشمش گذاشت

- ای به چشم... راستی شب پایه‌ای پارتی... دکی هم ببریم

همچنان مشغول فندک زدن بودم

- نه امشب کار دارم...

امشب باید حرفم را می‌زدم تا از تصمیم نهایی‌ام که برای زندگی و کار خودم گرفته بودم باخبر بشوند " چه عکس العملی دارن؟ " دستم را تکانی دادم

- لعنتی فندکه نمی‌زنه...

نخ سیگار را در دستم فشردم و به بیرون پرت کردم

- فندک نمی‌زنه چرا نخ سیگارو له می‌کنی... بگو آتیش بدم بهت... حیف...

نگاهی غضبناک انداختم

- بیا بپر بیرون بردار بچسبون استفاده کن یه نخ حروم نشه! بدبخت گدا

یک تای ابرویش بالا رفت و با پوزخند طعنه زد

- ببخشید همه مثل شما بچه حاجی نیستن

سیامک می‌دانست که چقدر از این نسبت متنفرم نطقه ضعفم به حساب می‌آمد تنها یک دقیقه دیگر زمان می‌رفت تا مشت گره کرده‌ام را به صورتش بزنم که با صدا متوقف شدم

- ببخشید! من همین‌جا پیاده می‌شم

فضای متشنج ایجاد شده بین من و سیامک به قدری بود که حضور شخص سوم را فراموش کرده بودیم برای حفظ ظاهر هر دو پوزخندی به هم زدیم

- صبر کن تا سیا جلو در دانشگاه برسه بعد پیاده می‌شی دیگه

جدی گفتم هنوز خشم صحبت سیامک در درونم فروکش نکرده‌بود که ادامه داد

- نه نیاز نیست دور بزنین

هر چقدر که پسر ساده و بی آلایشی بود ولی باهوش هم بود و جوِسنگین ماشین را درک می‌کرد و برای فرار از این موقعیت امکان داشت هر لحظه بال در بیاورد و از معرکه بگریزد.

- هر جور راحتی سیا یه جا واستا

- بفرما اینم دانشگاه

کیفش را چنگ زد و سریع پیاده شد با جمله‌ای سر به زیر رفت

- ممنون... خدا نگهدار

- مخلصیم

- بای دکی

سیامک محکم به پیشانی اش زد و نالید

- آخ دیدی چی شد سهراب! جون خودت بذار برم چند تا شماره بدم دکی بده به دخترها شب پایه پارتی باشه

مشتی به بازویش زدم

- زر نزن! این رو وارد کثافت کاری‌های خودت نکن

با دست اشاره کرد و زد زیر خنده

- آخه دِلامصب نگاه! داره می‌ره از رو پل عابر رد بشه... گوگولی کی بودی

چشم بسته سرم را تکانی دادم

- بریم سیا

کمی جلوتر سرعتش را کم کرد

- نگاه ایستگاه اتوبوس رو ... خانوم‌ها برسونیمتون

نگاهی به اطراف انداختم

- سیا برو تا حراست ندیده... خطریه

شانه‌ای بالا انداخت

- سهراب! پارتی نمیای... نذاشتی دکی یکی رو جور کنه... اینجا هم می‌گی برو نمون... من پارتی تنها برم حال نمی‌ده!

- برو سمت محله ما

- حالا داشم چرا بهت برمی‌خوره

نگاهی گذار به سر تا پایش و صورتم را جمع کردم

- برو کم نطق کن کیف پولم جا مونده

- اوه اوه منم مفلس! پس سفت بشین دو دقیقه دیگه محله‌ای

صدای جیغ لاستیک‌ها بلند شد و هر لحظه شتاب سرعتش بیشتر می‌شد بین ماشین‌ها لایی می‌کشید نزدیک‌ترین دور برگردان را دور زد و رو به من با صدای سرسام آورش موزیک را زمزمه می‌کرد توجهی به رانندگی‌اش نداشت با سر اشاره کردم که حواسش را به جلو بدهد و برای برخورد با ماشین‌ها چند بار دست به فرمان شدم همه چیز در چند لحظه متوقف شد توپ رنگی وسط خیابان که با برخورد به زمین بالا و بالاتر می‌رفت و چقدر قدرت تحلیل من کٌند شده‌بود گویا خون به مغزم نمی‌رسید در آنی به خود آمدم و موقعیت را درک کردم با فریاد نسبتا بلندی دست به شانه سیامک زدم.

- سیا جلوت رو بپا...

***
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: خدیجه اسدی

چه کسی این موضوع را مشاهده می کند (تعداد کل: 1 ، اعضا: 0 ، مهمانان: 1)

درباره ما

  • انجمن ستارگان رمان در سال 1399 با هدف ترویج فرهنگ نویسندگی و کتابخوانی و فروش رمان های برتر نویسندگان رسماً فعالیت خود را آغاز کرده است.  در این راستا سعی داریم با کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروزرسانی استعدادهای خود را تاکنون نداشته اند آنها را به رونقی برسانیم. در  انجمن و در کنار کادر مدیریت حرفه‌ای‌ مان قصد داریم از طریق کتاب الکترونیک و رمان های قوی، سرانه مطالعه را در میان کسانی که کتاب کاغذی علاقه ندارند بدون هیچ محدودیت سنی و با تمام ژانر ها در اختیارتان قرار دهیم.

منوی کاربر